|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - ویژه نامه عراق اسفند 1386
لابي اسراييل و سياست خارجي ايالات متحده
جان.جي.ميرشايمر(John J.Mearsheimer )
گروه علوم سياسي دانشگاه شيكاگو
استيون.ام.والت(Stephen M.Walt)
دانشكده دولتي جان.اف.كندي دانشگاه هاروارد مارس 2006
مترجم: لطف الله ميثمي
پيشگفتار بدون ترديد اسراييل و لابي آن در امريكا نقش زيادي در اشغال كشور عراق داشته است و آن نقش در كتاب «لابي اسراييل و سياست خارجي ايالاتمتحده» بهخوبي مستندسازي شده است. برگردان فارسي اين تحقيق ارزشمند به صورت نامنظم طي سه ماه در روزنامه آفتاب يزد ـ البته بدون پينوشتهاي آن ـ به چاپ رسيد. اينك مجموعه كامل آن در يك ويژهنامه تقديم ملت ايران، منطقه و جهان ميشود. همچنين تحقيق ميداني ارزشمند ديگري باعنوان «گزارش جنگ و اشغالگري در عراق» ارائه ميشود. اين پژوهش توسط «مجمع جهاني سياست» از زيرمجموعههاي «سازمان ملل متحد» انجام شده و آقاي سينا مالكي آن را به فارسي برگرداندهاند. مطالعه اين تحقيق براي وفاداران به صلح و آزادي و مخالفان جنگ ضروري به نظر ميرسد. شايد مطالعه اين دو اثر ارزشمند، ما، مردم امريكا و ديگر جهانيان را به اين نتيجه برساند كه بايد با اسراييل و لابيهاي آن در جهان مرزبندي كامل كنيم. باشد كه جهان و بويژه خاورميانه روي صلح، صفا و آزادي به خود ببينند. لطفالله ميثمي
توضيح دانشگاه هاروارد و دانشگاه شيكاگو دو نويسنده اين گزارش، به تنهايي مسئول ديدگاههاي ابراز شده در آن هستند. دانشگاه هاروارد و دانشگاه شيكاگو- به عنوان نهادهاي آكادميك- درخصوص مطالب نوشته شده توسط اعضاي دانشكدههاي خود موضعگيري نمينمايند و مقاله حاضر نبايد به عنوان موضع رسمي اين دو دانشگاه تلقي گرديده يا معرفي شود. نسخه ويرايش شده و بازنگري شدهاي از اين مقاله در مجلهLondon Review of Books ، جلد 28، شماره 6 ( 23 مارس 2006) به چاپ رسيد و در سايتwww.Lrb.co.uk قابل دسترسي است.
لابي اسراييل و سياست خارجي ايالاتمتحده سياست خارجي ايالات متحده شكل دهنده وقايع مختلف در چهار گوشه جهان است، اين مطلب در هيچ منطقهاي به اندازه خاورميانه صادق نيست؛ منطقهاي كه در آن بيثباتي موج ميزند و در عين حال از اهميت استراتژيك عظيمي برخوردار است. اخيراً، ادعاي دولت بوش براي تبديل اين منطقه به جامعهاي متشكل از كشورهاي دموكراتيك، موجب بروز موج گستردهاي از ناآرامي در عراق، افزايش شديد بهاي جهاني نفت و بمبگذاريهاي تروريستي در نقاط مختلف جهان نظير مادريد، لندن و امان شده است. باتوجه به منافع گسترده بازيگران مختلف در اين موضوع، همه كشورها در صدد درك نيروهايي هستند كه سياست خاورميانهاي ايالاتمتحده را پيش ميبرند. تأمين منافع ملي ايالات متحده بايد هدف اصلي سياست خارجي آن كشور باشد. با اين حال، درچند دهه گذشته و به ويژه پس از جنگ شش روزه در سال 1967، محور اصلي سياست خاورميانهاي ايالاتمتحده عبارت بوده از؛ رابطه اين كشور با اسراييل. تركيب ميان حمايت خدشهناپذير آمريكا از اسراييل و تلاشهاي به عمل آمده براي گسترش دموكراسي در منطقه موجب شعلهور شدن افكار عمومي اعراب و مسلمانان و لطمه خوردن منافع امنيتي ايالات متحده شده است كه اين وضعيت در تاريخ سياسي آمريكا بيسابقه است، چرا ايالات متحده مايل است براي پيشبرد منافع يك كشور ديگر، امنيت خود را كنار بگذارد؟ شايد بتوان فرض كرد كه رابطه ميان دو كشور مبتني بر منافع استراتژيك مشترك يا الزامات اخلاقي بسيار قوي است. با اين حال، همانگونه كه در ذيل بررسي خواهيم نمود، هيچيك از اين توضيحات نميتواند ميزان قابلملاحظه حمايتهاي مادي و ديپلماتيك ارائه شده از سوي ايالاتمتحده را به اسراييل توجيه كند. در مقابل نيز، نيروي پيش برنده سياست كلان ايالاتمتحده در منطقه؛ تقريباً بهطور كامل به روابط سياسي داخلي آمريكا و به ويژه فعاليتهاي "لابي اسراييل" وابسته است. تا به حال گروههاي ذينفع ديگري نيز براي هدايت سياست خارجي ايالاتمتحده در جهتهاي مورد نظر خود تلاش كردهاند، ولي هيچ گروهي موفق نشده تا اين اندازه سياست خارجي ايالات متحده را از مسير منافع ملي آن كشور دور كند و در عين حال آمريكاييها را متقاعد سازد كه منافع ايالاتمتحده و اسراييل، اساساً يكسان هستند.(1) با توجه به اهميت استراتژيك خاورميانه و تأثير بالقوه آن بر ديگر مناطق، چه مردم آمريكا و چه غير آمريكاييها ناگزيرند تأثيرات لابي مزبور را بر سياستهاي ايالات متحده آمريكا مورد توجه قرار داده و آن را درك كنند. برخي خوانندگان ممكن است اين تحليل را آزار دهنده بيايند ، اما حقايقي كه در اينجا بيان شده ميان محققان چندان محل اختلاف نيست. در واقع بخش مهمي از گزارش ما بر پايه كار محققان و روزنامهنگاران اسراييلي تدوين شده كه به دليل روشن ساختن جوانب مختلف موضوع، شايسته تقدير هستند. ما در عين حال از مداركي استفاده نمودهايم كه توسط سازمانهاي بينالمللي و مورد احترام در زمينه حقوقبشر ارائه شدهاند. علاوه بر آن، مطالب مطرح شده در خصوص تأثيرات لابي مبتني بر شهادت اعضاي خود اين لابي و همچنين شهادت سياستمداراني است كه با اعضاي لابي كار كردهاند. البته خوانندگان ميتوانند نتيجهگيريهاي ما را رد كنند، ولي مداركي كه اين نتيجهگيريها بر پايه آن صورت گرفته قابل مناقشه نيست. ولينعمت بزرگ از زمان جنگ اكتبر 1973 ، واشنگتن به ميزاني از اسراييل حمايت به عمل آورده كه درمقابل آن، كمكهاي اعطا شده به ديگر كشورها ناچيز است. اسراييل از سال 1976 بزرگترين دريافتكننده كمكهاي سالانه مستقيم اقتصادي و نظامي ايالات متحده و بزرگترين دريافت كننده مجموع كمكها از زمان جنگ جهاني دوم به بعد بوده است . مجموع كمك مستقيم آمريكا به اسراييل، بالغ بر 140 ميليارد دلار بر حسب نرخ دلار سال 2003 بوده است.(2) اسراييل درسال، حدود 3 ميليارد دلار كمك مستقيم دريافت ميكند كه تقريباً يكپنجم بودجه كمكهاي خارجي آمريكاست. بر حسب آمار سرانه، ايالاتمتحده سالانه به هر شهروند اسراييلي سوبسيدي معادل 500 دلار اعطا ميكند.(3) اين دست و دلبازي هنگامي جلب توجه ميكند كه به خاطر داشته باشيم اسراييل اكنون يك كشور ثروتمند صنعتي است كه درآمد سرانه مردم آن كم و بيش معادل كرهجنوبي يا اسپانياست.(4) اسراييل امتيازات ويژه ديگري نيز از واشنگتن دريافت ميكند. ساير كمكگيرندهها، وجوه مربوطه را در اقساط سه ماهه دريافت ميكنند، حال آنكه اسراييل تمام سهم خود را يكجا، در ابتداي هر سال مالي دريافت ميكند و بدينترتيب صاحب منفعتي اضافي ميشود. اكثر دريافتكنندگان كمكهاي نظامي آمريكا موظفند تمام كمك دريافتي را در ايالات متحده خرج كنند ، اما اسراييل مجاز است حدود بيست و پنج درصد سهميه دريافتي خود را صرف حمايت از صنايع دفاعي داخلي خود كند. اسراييل تنها كمكگيرندهاي است كه مجبور نيست در مورد نحوه خرجكردن كمكهاي دريافتي خود توضيح بدهد. وجود اين استثنا عملاً از اين امر جلوگيري ميكند كه بتوان جلوي مورد استفاده قراردادن پولهاي دريافتي براي اهدافي مغاير با اهداف ايالاتمتحده ـ نظير ايجاد شهركهاي مسكوني را در ساحل غربي ـ گرفت. علاوه بر آن، ايالاتمتحده حدود 3 ميليارد دلار بودجه در اختيار اسراييل گذاشت تا با كمك آن، سيستمهاي تسليحاتي را نظير هواپيماي Lavi به وجود آورد كه چندان مورد نياز يا تمايل پنتاگون نيست، در حالي كه اسراييل به سلاحهاي فوق پيشرفته آمريكا نظير هليكوپترهايBlackhauk و جتهاي اف 16 دسترسي پيدا كرده است. دست آخر اينكه ايالاتمتحده براي اسراييل دسترسي به اطلاعاتي را امكانپذير ساخته كه حتي آنها را در اختيار متحدان خويش در ناتو قرار نميدهد و ضمناً چشم خود را به روي دستيابي اسراييل به سلاحهاي هستهاي بسته است.(6) علاوه بر آن واشنگتن، اسراييل را مورد حمايتهاي ديپلماتيك مستمر خود قرار ميدهد. از سال 1982 تاكنون، ايالاتمتحده، 32 قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل متحده را كه موضوع آن انتقاد از اسراييل بوده وتو كرده است، كه اين تعداد از مجموع موارد استفاده از وتو توسط ديگر اعضاي شوراي امنيت بيشتر بوده است.(7) امريكا همچنين تلاشهاي كشورهاي عرب براي قرار دادن موضوع زرادخانه هستهاي اسراييل در برنامه كار آژانس بينالمللي انرژي هستهاي را تاكنون عقيم گذاشته است.(8) ايالاتمتحده در زمان جنگ هم به كمك اسراييل ميشتابد و در مذاكرات صلح نيز جانب آن كشور را ميگيرد. دولت نيكسون در جريان جنگ اكتبر، تجهيزات تازهاي در اختيار اسراييل گذاشت و اسراييل را در مقابل تهديد حمله اتحاد شوروي مورد حمايت قرار داد، واشنگتن در جريان مذاكرات خاتمه اين جنگ، عميقاً خود را درگير ساخت و در فرايند طولاني و «گام به گام» پس از آن نيز شركت جست، ضمن آنكه در مذاكرات قبل و بعد از حصول توافقهاي اسلو در سال 1993 نيز ايفاي نقش نمود.(9) در هر دو مورد بعضاً اصطكاكهايي ميان مقامات ايالاتمتحده و اسراييل بهوجود ميآمد، ولي ايالاتمتحده نهايتاً موضع خود را با اسراييل هماهنگ ميساخت و رويكرد اسراييل نسبت به مذاكرات مزبور را مورد حمايت مستمر قرار ميداد. يكي از اعضاي هيأت امريكايي شركتكننده در مذاكرات كمپديويد (2000) بعدها در اين خصوص اظهار داشت: «در بيشتر موارد ما نقش وكلاي اسراييل را ايفا ميكرديم.»(10) همانگونه كه شرح داده خواهد شد، واشنگتن دست اسراييل را در حل مسئله سرزمينهاي اشغالي (ساحل غربي و نوار غزه) بازگذاشته بود؛ حتي هنگاميكه اعمال اسراييل با سياستهاي اعلام شده ايالاتمتحده مغايرت داشت. علاوه بر آن، استراتژي جاهطلبانه دولت بوش براي تغيير ماهيت خاورميانه ـ كه سرآغاز آن تهاجم به عراق بود ـ دستكم تا حدودي با هدف تقويت موقعيت استراتژيك اسراييل طراحي شده است. جداي از ائتلافهاي زمان جنگ، به دشواري ميتوان مورد ديگري را تصور كرد كه در آن يك كشور تا اين اندازه از كشور ديگري حمايت ديپلماتيك و مادي براي چنين مدت زمان طولاني به عمل آورده باشد. خلاصه آنكه حمايت امريكا از اسراييل، بينظير است.اين دست و دلبازي استثنايي در صورتي كه اسراييل براي امريكا يك دارايي استراتژيك حياتي به شمار ميآمد، يا دليل اخلاقي قدرتمندي براي حمايت مداوم امريكا از آن كشور وجود ميداشت، تا حدودي ميتوانست قابل درك باشد، اما در مورد اسراييل، هيچيك از اين دو علت به حد قانع كننده وجود ندارد. يك نقطه ضعف استراتژيك مطابق مطالب مندرج در سايت اينترنتي كميته امور عمومي امريكا و اسراييل(AIPAC)، «ايالات متحده و اسراييل براي مقابله با تهديدهاي استراتژيك روبه افزايش در خاورميانه مشاركت منحصر به فردي را برقرار ساختهاند. اين همكاري مشترك مزاياي بزرگي را براي هر دو كشور امريكا و اسراييل به همراه داشته است.»(11) اين ادعا، بيانگر يكي از معتقدات خدشهناپذير طرفداران اسراييل است و به صورت معمول ازسوي سياستمداران اسراييلي و همچنين امريكاييان طرفدار اسراييل مطرح ميشود. ممكن بود بتوان در دوران جنگسرد اسراييل را يك دارايي استراتژيك به حساب آورد.(12) اين كشور با عمل كردن در نقش نماينده امريكا پس از جنگ شش روزه (1967)، در راه محدود ساختن گسترش شوروي در منطقه ايفاي نقش نمود و بر خريداران تجهيزات ساخت شوروي نظير مصر و سوريه شكستهاي تحقيرآميزي را تحميل ساخت. اسراييل بعضاً ديگر متحدان ايالات متحده (نظير شاه حسين در اردن) را نيز مورد حمايت قرار داد و با قدرت نظامي خود، مسكو را وادار ساخت هزينه بيشتري را صرف حمايت از مشتريان خود كه در حال باختن جنگ بودند، نمايد. در عين حال، اسراييل در خصوص تواناييهاي شوروي اطلاعات مفيدي را در اختيار ايالاتمتحده گذاشت. با اين وجود، درخصوص ارزش استراتژيك اسراييل در طول اين مدت نبايد اغراق كرد. (13) حمايت از اسراييل براي امريكا ارزان تمام نشد و ضمناً موجب پيچيده شدن روابط امريكا با جهان عرب شد. براي نمونه؛ تصميم ايالاتمتحده به اعطاي 2/2 ميليارد دلار كمك نظامي اضطراري به اسراييل در جريان جنگ اكتبر موجب تحريم اوپك شد كه خسارات هنگفتي را به اقتصاد غرب وارد ساخت. علاوه بر آن، ارتش اسراييل نتوانسته از منافع ايالاتمتحده در منطقه حفاظت نمايد. به عنوان مثال؛ هنگامي كه پس از وقوع انقلاب 1979 (1357) در ايران، نگرانيهايي در خصوص عرضه منابع خليج فارس پديد آمد، ايالاتمتحده نتوانست در اين رابطه روي نيروهاي نظامي اسراييل حساب كند و مجبور شد نيروهاي واكنش سريع خود را به منطقه اعزام نمايد. حتي اگر بتوان اسراييل را بهعنوان يك دارايي استراتژيك براي دوران جنگ سرد قبول كرد، جنگ اول خليجفارس (91-1990) آشكار كرد كه اسراييل ديگر يك دردسر استراتژيك براي امريكاست، چرا كه ايالاتمتحده نميتوانست در هنگام جنگ از پايگاههاي نظامي اسراييل استفاده كند، زيرا چنين اقدامي باعث بروز شكاف در ائتلاف ضد عراق ميشد و از اينرو مجبور شد امكانات خود را از قبيل دستگاههاي پرتاب موشك پاتريوت (Patriot) به مناطق ديگري گسيل دارد تا مانع از آن شود كه تلآويو با اقدامات خود، در ائتلاف شكل گرفته عليه صدام شكاف ايجاد كند. تاريخ در سال 2003 تكرار شد. اگر چه در اين سال، اسراييل مشتاق حمله ايالاتمتحده به عراق براي سرنگوني حكومت صدام حسين بود، دولت بوش نتوانست از آن كشور در خواست كمك نمايد، زيرا اين كار باعث مخالفت اعراب ميشد. بنابراين بار ديگر اسراييل در حاشيه جنگ باقي ماند.(14) از آغاز دهه 1990 و بويژه پس از واقعه 11 سپتامبر، حمايت ايالاتمتحده از اسراييل با اين استدلال توجيه شده است كه هر دو كشور در معرض تهديد مشترك گروههاي تروريستي مستقر در جهان عرب يا جهان اسلام هستند و در عين حال از سوي تعدادي از كشورهاي جهان كه گروههاي مزبور را حمايت ميكنند و در صدد دستيابي به سلاحهاي كشتارجمعي هستند نيز تهديد ميشوند. از اين استدلال چنين نتيجهگيري ميشود كه بايد واشنگتن دست اسراييل را در برخورد با مردم فلسطين باز بگذارد و براي اعطاي امتياز به فلسطينيها به آن كشور فشار نياورد، مگر آنكه تمام تروريستهاي فلسطيني به زندان بيفتند يا كشته شوند. نتيجه ديگر اين منطق، آن است كه ايالاتمتحده بايد به دنبال تنبيه كردن كشورهايي همچون جمهوري اسلامي ايران، عراق تحت حكومت صدامحسين و سوريه تحت حكومت بشار اسد باشد. بدينترتيب، اسراييل از متحدان حياتي امريكا در آنچه جنگ عليه تروريسم ناميده شده است محسوب ميشود، زيرا دشمنان اسراييل همان دشمنان امريكا هستند. اين منطق جديد، ظاهراً قانع كننده به نظر ميرسد، ولي اسراييل در حقيقت در جنگ عليه تروريسم و تلاشهاي گستردهتر امريكا براي مقابله با بعضي كشورها براي امريكا تنها يك دردسر است.بحث را از واژه تروريسم آغاز ميكنيم كه اين واژه را طيف گستردهاي از گروههاي سياسي به عنوان يك تاكتيك و حربه براي رسيدن به اهداف خود به كار ميبرند و در واقع، نميتوان آن را يك دشمن واحد و مشترك به شمار آورد.سازمانهاي تهديدكننده اسراييل (مانند حماس و حزبالله) ايالاتمتحده را هدف تهديد قرار نميدهند، مگر آنكه عليه منافع آنها وارد مداخله شود (مانند شرايط لبنان در سال 1983). علاوه بر آن، تروريسم فلسطيني به صورت خشونت بيحساب عليه اسراييل و غرب به اجرا در نميآيد، بلكه واكنشي است در مقابل فعاليت طولاني اسراييل براي استعمار مناطق ساحل غربي نوار غزه.اما نميتوان برخي كشورهاي منطقه خاورميانه ـ كه امريكا آنها را شرور مينامد ـ تهديدي حياتي عليه منافع ايالاتمتحده به حساب آورد، مگر از منظر تعهد مستقيم ايالات متحده در قبال اسراييل . برعكس، اين امريكاست كه تا حدود زيادي گرفتار معضل تروريسم است؛ چرا كه بسيار با اسراييل نزديكي دارد. حمايتهاي ايالاتمتحده از اسراييل تنها منشأ عمليات تروريستي عليه امريكا نيست، ولي از دلايل مهم آن به شمار ميآيد و باعث ميشود كه پيروزي در جنگ عليه تروريسم، دشوارتر از قبل شود.(15) براي نمونه، جاي هيچ ترديدي نيست كه بسياري از رهبران القاعده و از جمله شخص بنلادن، حضور اسراييل در اورشليم و مصائب مردم فلسطين را انگيزه عمليات خود قرار دادهاند. براساس گزارش كميسيون 11 سپتامبر در ايالاتمتحده، بنلادن به صراحت در صدد مجازات ايالات متحده براي حمايت از اسراييل بوده و حتي تلاش نموده زمانبندي اين حملات را بهگونهاي تنظيم كند كه بر اين موضوع تأكيد به عمل آيد.(16) نكته ديگري كه به همين اندازه اهميت دارد آن است كه حمايت بي قيد و شرط ايالات متحده از اسراييل، كار نيروهاي تندرو را براي جلب حمايت عمومي و جذب نيروهاي تازه آسان ميكند. ارزيابيهاي به عمل آمده از افكار عمومي اين مطلب را تاييد مينمايد كه جمعيتهاي عرب عميقاً نسبت به حمايت امريكا از اسراييل موضع خصمانه دارند و گروه مشورتي وزارت خارجه ايالاتمتحده در زمينه ديپلماسي عمومي جهان اسلام و عرب نيز به اين نتيجه رسيده كه «شهروندان اين كشورها از مصائب مردم فلسطين و نقشي كه به گمان آنان ايالاتمتحده در اين ميان بهعهده دارد واقعاً ناراحت هستند.»(17) اگر چه ايالات متحده خود با برخي از اين كشورها اختلافاتي دارد، اما اگر واشنگتن تا اين اندازه خود را مرتبط با اسراييل نميدانست چندان جاي نگراني از بابت ايران، رژيم بعث عراق و يا دولت سوريه نبود. حتي اگر اين كشورها به سلاح هستهاي دست پيدا كنند ـ كه البته وضعيت مطلوبي نخواهد بود ـ چنين شرايطي براي ايالات متحده به معناي يك فاجعه استراتژيك نخواهد بود. يك كشور مسلح به جنگافزار هستهاي قادر به زورگيري از امريكا و اسراييل نخواهد بود زيرا در اين شرايط، باجگيرنده خود با تهديد انتقامي بسيار سخت و همهجانبه روبهروست. خطر انتقال امكانات هستهاي به گروههاي تروريست از سوي اين كشورها نيز خطر بعيدي است زيرا يك كشور نميتواند مطمئن باشد كه در صورت چنين اقدامي، دست وي رو نشود و يا بعدها مورد سرزنش يا مجازات قرار نگيرد. علاوه بر آن، رابطه ايالات متحده با اسراييل، برقراري ارتباط با اين كشورها را بيش از پيش دشوار ميسازد. زرادخانه هستهاي اسراييل يكي از دلايلي است كه برخي از همسايههاي آن كشور خواستار دستيابي به سلاحهاي هستهاي هستند و تهديدكردن اين كشورها به تغيير حكومت، تنها باعث افزايش تمايل آنها براي بهدستآوردن سلاح هستهاي خواهد شد. از سوي ديگر، اگر ايالات متحده واقعاً عليه اين رژيمها قصد توسل به زور را داشته باشد اسراييل در اين جنگ دارايي مهمي به حساب نميآيد، زيرا خود قادر به مشاركت در جنگ نيست.خلاصه مطلب آنكه، تلقي اسراييل بهعنوان مهمترين متحد امريكا در مبارزه با تروريسم و نظامهاي ديكتاتوري خاورميانه نهتنها به معني اغراق درخصوص توانايي اسراييل براي كمك به امريكا در اين راه است، بلكه باعث ناديده گرفتهشدن اين حقيقت است كه سياستهاي اسراييل تا چه اندازه تلاشهاي امريكا را با دشواري روبهرو ميسازد. حمايت كوركورانه از اسراييل در عين حال موجب تضعيف موقعيت ايالاتمتحده در خارج از خاورميانه نيز ميشود.متفكران برجسته خارجي عمدتاً اين ديدگاه را دارند كه ايالاتمتحده از اسراييل بيش از اندازه حمايت ميكند و بر اين اساس، چشمپوشي امريكا نسبت به عمليات سركوبگرانه اسراييل را در سرزمينهاي اشغالي از لحاظ اخلاقي مذموم دانسته و آن را موجب شكست در جنگ عليه تروريسم تلقي ميكنند.(18) براي نمونه؛ در ماه آوريل 2004، پنجاه ودو نفر از ديپلماتهاي سابق بريتانيا نامهاي را خطاب به تونيبلر نخستوزير آن كشور ارسال نموده و اظهار داشتند مناقشه ميان اعراب و اسراييل، باعث مسموم شدن روابط غرب با جهان عرب و اسلام شده است و هشدار دادند كه سياستهاي بوش و نخستوزير اسراييل ـ آريل شارون ـ يكسونگرانه و نامشروع است.(19) آخرين دليل براي ترديد درخصوص ارزش استراتژيك اسراييل آن است كه اين كشور رفتاري شايسته يك متحد وفادار ندارد. مقامات اسراييل اغلب تقاضاهاي ايالاتمتحده را ناديده ميانگارند و به وعدههايي كه به رهبران ايالات متحده ميدهند بياعتنايي ميكنند. (از اين جمله ميتوان به قول اسراييل مبني بر توقف احداث شهركهاي جديد مسكوني و خودداري از ترور هدفدار رهبران فلسطيني اشاره نمود).(20) علاوه بر آن، اسراييل فنآوري نظامي بسيار حساس ايالاتمتحده را در اختيار كشورهاي رقيب امريكا همچون چين قرارداده است كه بازرس كل وزارت دفاع ايالاتمتحده اين اقدام را يك الگوي سيستماتيك و در حال رشد انتقال غيرمجاز فنآوري توصيف كرده است.(21) بنا به گفته دفتر حسابداري كل ايالاتمتحده ، اسراييل در عين حال، در ميان متحدان خود شديدترين عمليات جاسوسي را عليه ايالات متحده انجام ميدهد.(22) علاوه بر پرونده جاناتان پولارد (johnathan pollard) كه در اوايل دهه 1980 حجم عظيمي از اسناد طبقهبندي شده را در اختيار اسراييل گذاشته بود (و گفته ميشد كه اسراييل اين اسناد را به اتحاد شوروي منتقل كرده تا در ازاي آن مجوز خروج تعداد بيشتري از يهوديان شوروي را دريافت نمايد)، در سال 2004 نيز مناقشه تازهاي پديد آمد كه در جريان آن فاش شد يكي از مقامات كليدي پنتاگون (لاري فرانكين) اطلاعات طبقه بندي شده را در اختيار يك ديپلمات اسراييلي قرار داده و در اين راه دو تن از مقاماتAIPAC به او كمك كردهاند.(23) البته اسراييل تنها كشوري نيست كه عليه آمريكا دست به جاسوسي ميزند، اما اشتياق آن كشور براي جاسوسي ولينعمت بزرگ خود، باعث ترديد بيشتر درباره استراتژي اسراييل ميشود الزامات اخلاقي كمرنگ شده جداي از ادعاي اهميت استراتژيك اسراييل، طرفداران آن كشور مدعي هستند كه اسراييل بايد به صورت نامحدود و يك طرفه از سوي ايالاتمتحده مورد حمايت قرار گيرد، زيرا نخست كشوري ضعيف است كه در محاصره دشمنان خود قرار گرفته و دوم اينكه نظام حكومتي اين كشور دموكراسي است و از لحاظ ارزشي، دموكراسي برترين شكل حكومت بهحساب ميآيد، سوم اينكه ملت يهود در گذشته مورد ظلم و جنايات فراواني بوده و از اينرو مستحق رفتار ويژه است. درنهايت اينكه رفتار اسراييل از لحاظ اخلاقي نسبت به رفتار دشمنان آن كشور برتري دارد. با اين حال، بررسي دقيقتر موضوع نشان ميدهد كه هيچيك از اين استدلالها قانعكننده نيست. براي حمايت از ادامه حيات اسراييل، دلايلي در دست است، اما هيچيك از اين دلايل غيرقابل مناقشه نيست. اگر از بعد بي طرفي به مسئله نگاه كنيم، رفتار گذشته و حال اسراييل هيچگونه مزيت اخلاقي براي ترجيح اين كشور به مردم فلسطين بهجا نميگذرد. حمايت از ضعيف اسراييل اغلب به عنوان كشوري ضعيف و تحت محاصره دشمنان تصوير ميشود، رهبران اسراييلي و نويسندگان طرفدار اسراييل اين تصوير را با دقت تمام در اذهان پرورش دادهاند، اما عكس آن به حقيقت نزديكتر به نظر ميرسد. برخلاف تصور عمومي، صهيونيستها در جريان جنگهاي استقلال در سالهاي 49-1947 از نيروهاي بيشتر، مجهزتر و سازمانيافتهتري برخوردار بودند و ارتش اسراييل در سال 1956 عليه مصر و در سال 1967 عليه مصر، اردن و سوريه به پيروزيهاي آسان و سريعي دست پيدا كرد، حتي قبل از آنكه كمكهاي بيدريغ ايالاتمتحده بهسوي اسراييل سرازير شود.(24) اين پيروزيها بهخوبي نشانگر توانايي سازماني و قدرت نظامي اسراييليهاست، اما در عين حال نشان ميدهد كه اسراييل را حتي در سالهاي اوليه تشكيل آن نميتوان يك اسير دست و پا بسته دانست. امروزه، اسراييل قويترين نيروي نظامي در خاورميانه به شمار ميآيد. نيروهاي نظامي عادي آن كشور در مقايسه با همسايگان، بسيار قدرتمندتر هستند و اسراييل تنها قدرت منطقه است كه از توان هستهاي برخوردار است. مصر و اردن با اسراييل پيمان صلح امضا كردهاند و عربستانسعودي نيز پيشنهاد عقد چنين پيماني را داده است. سوريه اكنون حامي اصلي خود، اتحاد شوروي را از دست داده. عراق در اثر بروز سه جنگ خانمانسوز به نابودي كشانده شده و ايران نيز صدها مايل با اسراييل فاصله دارد. فلسطينيها حتي از يك نيروي پليسي كارآمد برخوردار نيستد، چه برسد به يك ارتش كه براي اسراييل تهديد ايجادكند. براساس ارزيابي به عمل آمده در سال 2005، ازسوي مركز مطالعات استراتژيك جافي(jaffe) مستقر در دانشگاه تلآويو كه از مؤسسات برجسته بهشمار ميآيد، «توازن استراتژيك به نحو قاطع بهسوي اسراييل متمايل است، اين كشور همچنان به گسترش شكاف كيفي ميان تواناييهاي نظامي و قدرت بازدارندگي خود و كشورهاي همسايه ادامه ميدهد.»(25) اگر حمايت از طرف ضعيف واقعاً براي امريكا يك منطق جدي به حساب ميآمد، آن كشور ميبايست حمايت از دشمنان اسراييل را سرلوحه كار خويش قرار ميداد. حمايت از يك دموكراسي هم خانواده حمايت امريكا از اسراييل اغلب با اين ادعا توجيه مي شود كه اسراييل نيز همانند امريكا يك دموكراسي است كه در محاصره ديكتاتوري هاي متخاصم قرار دارد. اين منطق ممكن است براي طرفداران آن كشور قانع كننده به نظر برسد، ولي نمي تواند سطح كنوني حمايتهاي ايالات متحده را توجيه نمايد. به هر حال، دموكراسيهاي زيادي در اقصي نقاط جهان وجود دارد، اما هيچيك چنين كمكهاي سخاوتمندانهاي را از امريكا دريافت نميكنند. ايالاتمتحده در گذشته و زماني كه تصور ميشده منافع امريكا چنين ايجاب ميكند حتي اقدام به سرنگوني دولتهاي دموكراتيك و حمايت از ديكتاتورها كرده است، ضمن آنكه در حال حاضر نيز امريكا با تعدادي از كشورهاي ديكتاتوري روابط بسيار حسنهاي دارد. به اين ترتيب، ادعاي دموكراتيكبودن اسراييل بهتنهايي نميتواند حمايت گسترده كنوني امريكا را از آن كشور توجيه كند. منطق «اشتراك در دموكراسي» در اثر برخي از جنبههاي حكومت اسراييل كه با ارزشهاي امريكايي در تضاد است نيز تضعيف ميشود. ايالاتمتحده يك دموكراسي ليبرال است كه در آن مردم از هر نژاد، مذهب يا قوميت برخوردار از حقوق برابر شناخته مي شوند. در مقابل، اسراييل از ابتدا بهعنوان يك دولت يهودي تأسيس شده و مليت شهروندان آن مبتني بر اصل قوميت خوني است.(26) با توجه به اين مفهوم شهروندي، جاي تعجب نيست كه جمعيت 3/1 ميليون نفري اعراب ساكن اسراييل بهعنوان شهروندان درجه دوم شناخته ميشوند و كميسيوني كه اخيراً ازسوي دولت اسراييل تشكيل شد به اين نتيجه رسيد كه رفتار حكومت با نامبردگان توأم با «اهمال و تبعيض» است.(27) به همين ترتيب، اسراييل به فلسطينيهايي كه با شهروندان اسراييلي ازدواج ميكنند اجازه نميدهد كه به تابعيت اسراييل درآيند و علاوه برآن، چنين زوجهايي اجازه زندگي در خاك اسراييل را پيدا نميكنند. سازمان حقوق بشري اسراييلي موسوم به بت سلم(Bt selem) اين محدوديت را نوعي اجبار قانوني تلقي كرده كه با معيارهاي نژادپرستانه تعيين ميكند چه كسي حق دارد در چه مكاني زندگي كند.(28) شايد بتوان اينگونه قوانين را با توجه به فلسفه تأسيس اسراييل درك كرد، ولي چنين قوانيني با تصوير امريكا از دموكراسي مطابقت ندارد. يكي ديگر از عواملي كه موجب تضعيف جايگاه دموكراتيك اسراييل ميشود خودداري آن كشور از اعطاي امكان ايجاد يك كشور مستقل و پايدار به فلسطينيهاست. اسراييل سرنوشت حدود 8/3 ميليون نفر فلسطيني را در نوار غزه و ساحل غربي در اختيار دارد و سرزمينهايي را كه مدتهاي مديد محل سكونت مردم فلسطين بوده مورد استعمار قرار ميدهد. اسراييل از لحاظ رسمي يك دموكراسي است، ولي ميليونها نفر از مردم فلسطين كه تحت سلطه اسراييل زندگي ميكنند از حقوق سياسي كامل محرومند و به اين ترتيب است كه منطق «اشتراك در دموكراسي» تضعيف ميشود. جبران جنايات گذشته سومين توجيه اخلاقي حمايت امريكا از اسراييل، سابقه رنجهايي است كه ملت يهود در غرب و بويژه در دوران اسفبار هولوكاست متحمل شده است. از آنجا كه براساس اين تئوري، يهوديان قرنها مورد شكنجه قرار گرفتهاند و تنها زماني ميتوانند احساس امنيت كنند كه در يك موطن يهودي استقرار بيابند، بسياري بر اين عقيده هستند كه اسراييل مستحق رفتار ويژه ايالات متحده است. در اين مورد هيچ ترديدي نيست كه يهوديان در گذشته در اثر سياستهاي ضديهودي رنجهاي فراواني را متحمل شدهاند و تشكيل اسراييل، واكنشي به گذشته پر شكنجه آنها بوده است.همانطوركه قبلاً نيز عنوان شد، اين گذشته توأم با مشقت، دليلي براي حمايت از ادامه حيات دولت اسراييل بهشمار ميآيد. اما نكته اينجاست كه تشكيل اسراييل موجب ارتكاب جنايات تازه عليه ملتي بيگناه، يعني مردم فلسطين شده است. سابقه اين وقايع بر همگان آشكار است. هنگاميكه صهيونيسم سياسي در اواخر قرن نوزدهم موجوديت خود را به صورت جدي آشكار كرد، تنها 15000 نفر يهودي در فلسطين سكونت داشتند.(29) براي نمونه؛ در سال 1893، اعراب تقريباً 95 درصد جمعيت فلسطين را تشكيل ميدادند و اگرچه تحت حكومت امپراتوري عثماني قرار داشتند، اما كنترل سرزمين فلسطين براي مدت 1300 سال بهصورت مستمر در اختيار آنها بود.(30) حتي در زمان بنيانگذاري اسراييل، يهوديان تنها 35 درصد جمعيت فلسطين را تشكيل ميدادند و فقط 7 درصد زمينهاي كشور در اختيار آنها بود.(31) جناح اصلي رهبري صهيونيسم به تشكيل يك دولت با دو مليت علاقمند نبود و نميخواست تقسيم دائمي سرزمين فلسطين را بپذيرد. البته رهبران صهيونيسم بعضاً به تقسيم فلسطين بهعنوان يك گام مقدماتي علاقه نشان ميدادند، ولي اين موضع تنها يك مانور تاكتيكي به حساب ميآمد و هدف اصلي آنها نبود. به گفته ديويد بن گوريون(David Ben- Gurion) در اواخر دهه 1930، «پس از ايجاد يك ارتش بزرگ كه بهدنبال تشكيل دولت صورت خواهد گرفت، ما طرح تقسيم كشور را ابطال و كل خاك فلسطين را اشغال خواهيم نمود.»(32) براي رسيدن به اين هدف، صهيونيستها مجبور بودند جمعيت زيادي از اعراب را از سرزمينهاي موردنظر كه نهايتاً ميبايست جزو اسراييل بهحساب ميآمد اخراج نمايند. براي رسيدن به هدف موردنظر آنان، عملاً هيچ راهحل ديگري وجود نداشت. بنگوريون بهوضوح متوجه اين مسئله بود. او در سال 1941 چنين نوشت: «غيرممكن است كه براي تخليه عمومي جمعيت عرب، راه حلي غير از اجبار و آن هم اجبار از نوع بيرحمانه تصور نمود.»(33) يا به قول مورخ اسراييلي، بني موريس (Benny Morris)، «انديشه انتقال جمعيت، قدمتي به اندازه صهيونيسم مدرن دارد و در قرن گذشته به تكامل و تعالي رسيده است.»(34) فرصت اخراج جمعيت در سالهاي 48-1947 حاصل شد و در اين دوران، نيروهاي يهودي حدود 700000 نفر از مردم فلسطين را از سرزمين خود تبعيد كردند.(35) مقامات اسراييلي از مدتها قبل مدعي شدهاند كه اعراب خود از آن كشور گريختهاند، زيرا رهبرانشان از آنها خواسته بودند كه چنين كنند، اما تحقيقات دقيق (كه قسمت عمده آن توسط مورخان اسراييلي نظير موريس به عمل آمده) بطلان اين افسانه را به اثبات ميرساند. حقيقت آن است كه اكثر رهبران عرب، مردم فلسطين را به ماندن در خانههايشان تشويق كردند، اما ترس از كشتهشدن بيرحمانه به دست نيروهاي صهيونيست اكثر آنها را به سمت فرار از خانه سوق داد.(36) پس از جنگ، اسراييل بازگشت تبعيدشدگان فلسطيني را به خانههاي خود ممنوع ساخت. اين حقيقت كه تشكيل دولت اسراييل نوعي جنايت اخلاقي عليه مردم فلسطين بهشمار ميآمد مطلبي بود كه بهخوبي رهبران اسراييل از آن آگاه بودند. بنگوريون در اين خصوص به ناهوم گلدمن(Nahum Goldman) رئيس كنگره جهاني يهود گفت: «اگر من يك رهبر عرب بودم هرگز با اسراييل صلح نميكردم. اين يك امر طبيعي است ما كشور آنها را از دستشان گرفتهايم... البته همه ما از اسراييل آمدهايم، ولي دو هزار سال قبل! و اين براي آنها چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ البته عليه يهوديان جنايتهايي شده: نازيها، هيتلر، آشويتس. ولي اين تقصير مردم فلسطين است؟ آنها فقط يك چيز را ميبينند: ما به اينجا آمدهايم و كشور آنها را دزديده ايم. آنها چرا بايد چنين چيزي را بپذيرند؟»(37) از آن زمان تاكنون ، رهبران اسراييلي همواره تلاش كردهاند خواستههاي ملي مردم فلسطين را مورد انكار قرار دهند.(38) نخستوزير اسبق اسراييل، گلدا مير(Golda Meir) در يكي از اظهارنظرهاي معروف خود گفت: «چيزي به اسم فلسطين وجود ندارد.» و حتي اسحق رابين نخستوزير اسراييل كه توافقهاي اسلو را در سال 1993 به امضا رساند نيز با تشكيل يك دولت كامل با نام فلسطين مخالفت داشت.(39) فشارهاي حاصل از خشونت گروههاي تندرو و رشد ميزان جمعيت مردم فلسطين رهبران بعدي اسراييل را وادار ساخت كه نيروهاي آن كشور را از برخي مناطق اشغال شده خارج سازند و درصدد مصالحه درخصوص اختلافات سرزميني برآيند، اما هيچيك از دولتهاي روي كارآمده در اسراييل مايل نبودند تشكيل يك كشور كامل و مستقل را به فلسطينيها پيشنهاد كنند. حتي پيشنهاد ظاهراً سخاوتمندانه ايهود باراك(Ehud Barak) ، نخستوزير اسبق اسراييل در مذاكرات كمپ ديويد در ژوئيه 2000، تنها يك مجموعه از دستگاههاي اداري ناتوان و فاقد ابزار را در اختيار مردم فلسطين ميگذاشت كه درنهايت تحت كنترل عملي حكومت اسراييل بود.(40) جنايات كشورهاي اروپايي عليه يهوديان، دليل روشني را براي حق حيات اسراييل ارائه ميكند، اما درخصوص ادامه حيات اسراييل ترديدي وجود ندارد. اشاره برخي افراد به محوكردن اسراييل از صفحه روزگار و تاريخ غمانگيز ملت يهود، براي ايالاتمتحده، تعهد ايجاد نميكند كه بدون توجه به رفتار امروز اسراييل از اين كشور حمايت به عمل آورد. «اسراييليهاي شرافتمند» عليه «عربهاي شيطان صفت» آخرين استدلال اخلاقي براي حمايت امريكا از اسراييل، اين كشور را به صورت كشوري ترسيم ميكند كه در همه ادوار خواهان صلح بوده و حتي در زمان بروز رفتارهاي تحريكآميز دشمن، از خود بردباري نشان داده است. در مقابل، چنين عنوان ميشود كه عربها همواره با شرارت رفتار كردهاند. اين گفته كه مرتب از سوي رهبران اسراييل و طرفداران امريكايي آنها نظير آلن درشو ويتز ((Alen Dersho witz تكرار ميشود در نوع خود افسانه ديگري است.(41) از بعد رفتار عملي، رفتار اسراييل تفاوت اخلاقي چنداني با عملكرد دشمنانش ندارد. تحقيقات به عمل آمده توسط مورخان اسراييلي نشان ميدهد كه نسل اول صهيونيستها به هيچ عنوان با اعراب فلسطيني رفتار توأم با ملاطفت نداشته است.(42) ساكنان عرب فلسطين در مقابل پيشرفت خزنده اسراييل مقاومت ميورزيدند كه چندان محل تعجب نيست زيرا صهيونيستها تلاش ميكنند كشور خود را روي سرزمينهاي عرب بنا كنند. در مقابل، واكنش صهيونيستها نيز بسيار خشونتآميز بود، بهگونهاي كه هيچيك از دو طرف نميتواند از لحاظ اخلاقي به برتري خود در اين دوران ببالد. همين تحقيقات نشان ميدهد كه تشكيل اسراييل در سالهاي 48-1947 با اقدامات آشكار در جهت پاكسازي قومي و ازجمله ارتكاب اعدام، قتلعام و تجاوز از ناحيه يهوديان همراه بوده است.(43) علاوه بر آن، رفتارهاي بعدي اسراييل عليه دشمنان عرب و فلسطينيان تحت سلطه خود، اغلب با بيرحمي همراه بوده و اين مطلب، كذب هرگونه ادعا درخصوص برتري اخلاقي رفتار اسراييل را به اثبات ميرساند.براي نمونه، در فاصله سالهاي 1949 و 1956 نيروهاي امنيتي اسراييل بين 2700 تا 5000 عنصر نفوذي عرب را به قتل رساندند كه اكثريت عظيمي از آنان را افراد غيرمسلح تشكيل ميدادند.(44) IDF حملات برون مرزي متعددي را عليه كشورهاي همسايه در اوايل دهه 1950 ترتيب داد و اگرچه اين اقدامات به عنوان تدابير دفاعي قلمداد شدند، اما در حقيقت بخشي از تلاش گسترده اسراييل براي توسعه مرزها به حساب ميآمد. جاهطلبيهاي اسراييل در زمينه توسعه مرزي در عين حال موجب شد كه آن كشور براي حمله به مصر در سال 1956 به بريتانيا و فرانسه بپيوندد و تنها در برابر فشارهاي وارده ازسوي ايالاتمتحده بود كه اسراييل مجبور شد مناطق اشغالي در اين راه را تخليه نمايد.(45) IDF همچنين اقدام به قتل صدها تن از اسراي جنگي مصري در جنگهاي 1956 و 1967 كرد.(46) در سال 1967 اسراييل جمعيتي بين 100000 تا 260000 فلسطيني را از ساحل غربي كه بهتازگي فتح شده بود اخراج كرد و 80000 نفر از مردم سوريه را از بلنديهاي جولان بيرون راند.(47) اسراييل در عين حال در قتلعام 700 فلسطيني بيگناه در اردوگاههاي صبرا و شتيلا كه پس از تجاوز به لبنان در 1982 صورت گرفت دست داشت و كميسيون تحقيقي كه در آن زمان تشكيل شد، وزير دفاع وقت اسراييل يعني آريل شارون را «شخصاً مسئول» بيرحميهاي صورت گرفته اعلام كرد. نيروهاي اسراييلي تعداد زيادي از زندانيان فلسطيني را مورد شكنجه قرار دادهاند و غيرنظاميان فلسطيني را به صورت سيستماتيك تحقير و آزار نمودهاند. آنها همچنين در موارد متعدد به صورت كوركورانه و بيهدف عليه فلسطينيها آتش گشودهاند. به عنوان مثال؛ در جريان انتفاضه اول (1991-1987)،IDF با توزيع باتوم در ميان پرسنل خود آنها را به شكستن استخوان فلسطينيهاي معترض تشويق كرد. سازمان سوئدي «نجات كودكان» (save the children) تخمين زده است كه «بين 23600 تا 29900 كودك فلسطيني به دليل ورود زيانها و آسيبهاي وارده در دو سال اول انتفاضه به درمان پزشكي نياز پيدا كردند و تقريباً يكسوم از آنها دچار شكستگيهاي استخوان شدند. حدود يكسوم كودكان مورد ضرب و شتم قرار گرفته، از نظر سني دهساله و پايينتر بودند.»(49) واكنش اسراييل در قبال انتفاضه دوم (2005-2000) با خشونت بيشتري همراه بوده است، بهگونهاي كه روزنامه هاآرتص ( (Ha aretz در اين خصوص عنوان نموده: «IDF مبدل به يك ماشين كشتار شده كه اين كار را با كارآيي خيرهكنندهاي به انجام ميرساند.»(50) دراولين روزهاي شورش،IDF يك ميليون گلوله شليك كرد كه بههيچعنوان نميتوان آن را يك واكنش حساب شده تلقي نمود.(51) از آن زمان تاكنون، اسراييل براي هر يك اسراييلي كشته شده، 4/3 نفر فلسطيني را به قتل رسانده كه اكثريت آنها را عابران بيگناه تشكيل ميدادهاند. نسبت كودكان فلسطيني كشته شده در مقابل كودكان كشته شده اسراييل از اين هم بالاتر است (7/5 نفر به ازاي 1).(52) نيروهاي اسراييلي در عين حال اقدام به قتل چندين نفر از فعالان خارجي صلح نمودهاند كه از آن جمله ميتوان به يك زن امريكايي 23 ساله اشاره نمود كه در مارس 2003، توسط يك دستگاه بولدوزر اسراييلي كشته شد.(53) اين حقايق درخصوص رفتار اسراييل ازسوي بسياري از سازمانهاي حقوق بشر ـ ازجمله گروههاي برجسته اسراييلي ـ بهخوبي ثبت شده و ناظران عادل صحت آن را زير سؤال نميبرند. به همين دليل است كه چهار تن از مقامات سابق شينبت (Shin Bet) ـ يا همان سازمان امنيت داخلي اسراييل ـ در نوامبر 2003 رفتار اسراييل را در جريان انتفاضه دوم محكوم ساختند. يكي از آنها اعلام كرد: «ما رفتار شرمآوري داشتيم»(54) و ديگري رفتار اسراييل را «به نحو آشكاري غير اخلاقي» توصيف نمود. اما آيا اسراييل حق دارد براي حمايت از شهروندان خود دست به هر اقدامي بزند؟ آيا تروريسم حتي زماني كه اسراييل از خود رفتار خشني نشان ميدهد بهتنهايي توجيهكننده تداوم حمايتهاي ايالاتمتحده از اسراييل نيست؟ حقيقت آن است كه اين موضوع نيز دليل اخلاقي قانعكنندهاي بهحساب نميآيد. فلسطينيها در مقابل اسراييليهاييكه كشورشان را اشغال نمودهاند به تروريسم متوسل شدهاند و البته تمايل آنها به آسيبزدن به غيرنظاميان بيگناه نادرست است. با اين حال ، رفتار آنان چندان تعجبآور نيست، زيرا مردم فلسطين به اين باور رسيدهاند كه براي گرفتن امتياز از اسراييل هيچ راهحل ديگري ندارند. همانطوركه نخستوزير اسبق اسراييل، باراك، اذعان كرده اگر وي بهعنوان يك فلسطيني متولد ميشد «حتماً به يك سازمان تروريستي ميپيوست.»(55) درنهايت، نبايد اين نكته را فراموش كنيم كه وقتي صهيونيستها در موضع ضعيفتري قرار داشتند و در تلاش بودند تا كشور جديد خود را پايهگذاري كنند آنها نيز به تروريسم متوسل ميشدند. بين سالهاي 1944 تا 1947، چندين سازمان صهيونيستي براي خارج كردن انگليسيها از فلسطين از بمبگذاريهاي تروريستي استفاده نمودند و در اين راه، جان غيرنظاميان بيگناه زيادي را گرفتند.(56) تروريستهاي اسراييلي همچنين نماينده ميانجي سازمان ملل متحد، كنت فولك برنادوت (count folke Bernadotte) را در سال 1948 به قتل رساندند زيرا با پيشنهاد وي براي بينالمللي نمودن اورشليم مخالفت داشتند.(57) مرتكبين اينگونه اعمال، تروريستهاي منزوي نبودند؛ طراحان نقشه قتل نهايتاً مورد عفو دولت اسراييل قرار گرفتند و يكي از آنها به عضويت كنشت (Knesset) درآمد. يكي ديگر از رهبران تروريست كه نقشه اين قتل را به تصويب رساند و در عين حال محاكمه نشد، نخستوزير آينده اسراييل، اسحاق شامير بود. در واقع شامير بهصورت علني اظهار مينمود كه اخلاق و سنتهاي دين يهودي، مخالفتي با تروريسم بهعنوان يك ابزار مبارزه ندارد، بلكه حتي تروريسم در جنگ، عليه نيروهاي اشغالگر انگليسي نقش بزرگي را ايفا نمود.(58) اگر استفاده فلسطينيها از تروريسم امروزه از نظر اخلاقي مذموم باشد، اقدامات تروريستي اسراييل درگذشته نيز مذموم بوده و بنابراين نميتوان حمايت امريكا از اسراييل را بر اين مبنا كه رفتار اسراييل برتر از فلسطين است توجيه كرد.(59) ممكن است ـ بهزعم امريكاييها ـ رفتار اسراييل بدتر از رفتار بسياري از كشورهاي ديگر نبوده باشد، اما مسلماً بهتر از آنها نيز نيست. به اين ترتيب، اگر نتوان حمايت امريكا از اسراييل را براساس مصالح استراتژيك و استدلالهاي اخلاقي توجيه نمود، در حمايت از آن چه دليلي ميتوان ارائه كرد؟ پاسخ اين پرسش در قدرت بيبديل لابي اسراييل نهفته است. اگر توانايي اين لابي در كنترل نظام سياسي آمريكا نبود، رابطه اسراييل و ايالاتمتحده از صميميت بسيار كمتري نسبت به سطح كنوني آن برخوردار ميشد. لابي اسراييل چيست؟ ما واژه لابي را بهعنوان واژه اختصاري براي اشاره به ائتلاف گسترده افراد و سازمانهايي استفاده ميكنيم كه با جديت، سياست خارجي ايالات متحده را در جهت منافع اسراييل هدايت ميكنند. استفاده از اين واژه بدان معني نيست كه لابي مزبور يك جبهه متحده رهبري متمركز است و يا افرادي كه در آن فعاليت ميكنند هيچگونه اختلاف نظري در خصوص مسائل مختلف با يكديگر ندارند. هسته اصلي اين لابي از يهوديان آمريكايي تشكيل ميشود كه در زندگي روزانه خود، تلاش بسياري به عمل ميآورند تا سياست خارجي ايالاتمتحده به سمت حمايت از منافع اسراييل سوق پيدا كند. اقدامات اين افراد از حدود رأيدادن به نامزدهاي طرفدار اسراييل فراتر ميرود و شامل نامهنگاري، كمكهاي مالي و حمايت از سازمانهاي طرفدار اسراييل ميشود. البته همه يهوديان امريكايي عضو اين لابي نيستند، زيرا در نظر بسياري از آنها اسراييل از اهميت چندان زيادي برخوردار نيست. به عنوان مثال؛ در تحقيقي كه در سال 2004 به عمل آمد تقريباً 36% يهوديان امريكايي اظهار نمودند كه وابستگي عاطفي چنداني به اسراييل ندارند و يا اصلاً چنين وابستگي را احساس نميكنند.(60) يهوديان امريكايي در خصوص سياستهاي ويژه مربوط به اسراييل نيز با يكديگر اختلاف نظر دارند. بسياري از سازمانهاي كليدي عضو لابي مانندAIPAC و كنفرانس رؤساي سازمانهاي بزرگ يهودي، تحت رهبري افراد تندرو قرار دارند و عموماً از سياستهاي توسعهطلبانه حزب ليكود حمايت ميكنند. ازجمله اين سياستها مخالفت با فرايند صلح اسلو است. ازسوي ديگر اكثريت بدنه يهوديان ايالات متحده بيشتر به سمت اعطاي امتيازات به فلسطينيها گرايش دارد و گروههاي معدودي همچون صداي صلح يهود، بهطور جدي از اين اقدامات حمايت ميكند. (61) با وجود اين اختلافات، ميانهروها وتندروها هر دو طرفدار حمايت ايالاتمتحده از اسراييل هستند. جاي تعجب نيست كه رهبران يهودي امريكايي، اغلب براي افزايش نفوذ و اقتدار خود در ايالاتمتحده با مقامات اسراييلي مشورت ميكنند. به گفته يكي از فعالان سازمانهاي يهودي، ما معمولاً ميگوييم درخصوص فلان مسئله، سياست ما چنين است، ولي در مورد نحوه تفكر اسراييليها در آن خصوص بايد با آنها مشورت كنيم و به عنوان يك جمعيت، همواره اين كار را انجام ميدهيم.(62) يك هنجار قدرتمند عليه هرگونه انتقاد از سياستهاي اسراييل شكل گرفته و رهبران يهودي امريكا بهندرت از اعمال فشار بر اسراييل حمايت ميكنند. بر همين اساس هنگاميكه اوگار برونفمن(Edgar Bronman) رئيس كنگره جهاني يهود كه در اواسط سال 2004 نامهاي به بوش نوشت و از او خواست براي توقف احداث ديوار امنيتي به اسراييل فشار وارد كند، متهم به خيانت شد.(63) منتقدان وي در اين خصوص اعلام كردند براي رئيس كنگره جهاني يهود، بسيار زشت است كه از رئيسجمهور ايالاتمتحده بخواهد در مقابل سياستهاي مورد حمايت اسراييل مقاومت نشان دهد. به همين ترتيب، زمانيكه سيمور ريچ (Seymour Rich)، رئيس مجمع سياستگذاريهاي مربوط به اسراييل به وزير امورخارجه، كاندوليزا رايس توصيه كرد كه به اسراييل فشار وارد كند تا مناطق مناقشهآميز مرزي با نوار غزه را در نوامبر 2005 بازگشايي كند، منتقدان اقدام وي را به «رفتاري غيرمسئولانه» تعبير نمودند و اعلام كردند كه؛ «رهبري مركزي يهوديان نبايد تحت هيچ شرايطي درخصوص سياستهاي امنيتي دولت اسراييل ساز مخالف بزند.»(64) ريچ براي رهايي از اين انتقادات اعلام كرد: «تا جايي كه به اسراييل مربوط ميشود، واژه فشار آوردن در فرهنگ لغات من وجود ندارد.» يهوديان امريكا مجموعه چشمگيري از سازمانهاي مختلف را براي تأثيرگذاري بر سياست خارجي ايالاتمتحده بهوجود آوردهاند كه درميان انها AIPAC قدرتمندترين و شناختهشدهترين سازمان به حساب ميآيد. در سال 1997، مجله فورچن از اعضاي كنگره و كارمندان آنها خواست كه قويترين لابيهاي حاضر در واشنگتن را نام ببرد.(65) AIPAC پس از اتحاديه بازنشستگان امريكا(AARP) جايگاه دوم را به دست آورد و از لابيهاي قدرتمندي نظيرAFL-CIO و اتحاديه ملي طرفداران اسلحه جلوتر بود. مطالعهاي كه در مارس 2005 در ژورنال ملي(National Journal) منتشر شد نيز نتايج مشابهي را ارائه ميكرد و (اندكي پس ازAARP) در ميان قدرتمندان واشنگتنAIPAC در جايگاه دوم قرار ميداد.(66) لابي يهوديان امريكا، در عين حال؛ شامل افراد مسيحي همچون گاري بوئر(Gary Bauer)، جري فالول (Jerry Falwell)، رالف ريد (Ralph Reed)، پت رابرتسون (Pat Robertson) و همچنين ديك آرمي(Dick Armey) و تام ديلي(Tom Delay) است كه دو نفر اخير از رهبران سابق جناح اكثريت در مجلس نمايندگان هستند. به اعتقاد آنها تولد دوباره اسراييل به منزله صحت پيشگويي كتاب مقدس است و بر اين اساس، از برنامههاي توسعهطلبانه اسراييل حمايت به عمل ميآورند و فشار واردكردن بر اسراييل را مقابله با خواست خداوند ميدانند.(67) علاوه بر آن، اعضاي لابي شامل چهرههاي برجسته محافظهكاران جديد نظير جان بولتون (John Bolton)، سردبير فقيد وال استريت ژورنال، رابرت بارتلي (Robert Bartley)، وزير سابق آموزش ويليام بنت(William Benet)، سفير ايالاتمتحده در سازمان ملل متحد، جين كرك پاتريك(Jeanne Kirkpatrick) و سرمقالهنويس مطبوعات جورج ويل(George Will) است. سرچشمههاي قدرت ايالاتمتحده از حكومت چند شاخهاي برخوردار است كه از راههاي بسياري ميتوان بر فرايند سياستگذاري آن تأثير گذاشت. در نتيجه، گروههاي مختلف ميتوانند به طرق متنوع به سياستهاي اين كشور شكل بدهند؛ ازجمله اين روشها ميتوان به مذاكره با نمايندگان مجلس و اعضاي قوه مجريه، كمك به فعاليتهاي انتخاباتي، رأي دادن در انتخابات، شكلدادن به افكارعمومي و امثال آن اشاره كرد. علاوه بر آن، گروههاي عقيدتي خاص در رويارويي با مسائل مربوط به خود از قدرتي بيش از حد معمول برخوردارند و توده مردم نيز در اين خصوص بياعتنا هستند. سياستگذاران بيشتر مايلند رضايت كساني را جلب كنند كه در يك موضوع منافع ويژهاي دارند و از اين موضوع مطمئناند كه بابت اين رفتار خود، مورد مؤاخذه ديگر افراد قرار نخواهند گرفت. قدرت لابي طرفدار اسراييل ناشي از توانايي بيبديل آن براي ايفاي نقش در بازي سياسي گروههاي عقيدتي است. اين لابي در قواعد اوليه عملكرد خود تفاوت چنداني با گروههاي ديگر نظير لابي كشاورزان، كارگران صنايع فولاد و منسوجات و ديگر لابيهاي قومي ندارد. اما آنچه لابي اسراييل را متمايز ميكند، كارايي غيرعادي آن است. البته هيچ نكته نادرستي در زمينه تلاش يهوديان امريكا و دوستان مسيحي آنها براي هدايت سياست خارجي ايالاتمتحده به سمت اسراييل وجود ندارد. فعاليتهاي اين لابي از آن دست فعاليتهاي توطئهآميز نيست كه در تبليغات ضديهودي تحت قالبهايي چون «اجتماع بزرگان صهيون» نمايش داده ميشود. قسمت اعظم كارهايي كه افراد و گروههاي تشكيلدهنده اين لابي انجام ميدهند همانهايي است كه به دست ديگر گروههاي عقيدتي صورت ميگيرد و فقط كيفيت انجام آن بسيار بهتر است. علاوه بر آن، گروههاي طرفدار اعراب به قدري ضعيفاند كه تقريباً موجوديتشان محسوس نيست و همين موضوع، لابي اسراييل را آسانتر ميسازد.(68) استراتژيهايي براي موفقيت لابي براي تضمين و ارتقاي سطح حمايتهاي ايالاتمتحده از اسراييل، دو استراتژي كلان را تعقيب ميكند، نخست آنكه آنها نفوذ قابلملاحظهاي را در واشنگتن به دست آوردهاند و در اين راستا، كنگره و قوه مجريه را براي حمايت هر چه بيشتر از اسراييل تحت فشار قرار ميدهند. صرفنظر از ديدگاههاي شخصي هر يك از نمايندگان يا سياستگذاران، لابي سعي ميكند براي آنها حمايت از اسراييل را بهعنوان هوشمندانهترين گزينه جلوه دهد. دوم اينكه لابي تلاش ميكند از اين موضوع اطمينان حاصل كند كه مباحثات عمومي درخصوص اسراييل، از آن كشور تصوير مثبتي را نشان دهد و براي اين هدف، افسانههايي را كه درخصوص اسراييل و بنيانگذاران آن پروردهاند مرتب تكرار ميكنند و در بحثهاي سياسي مربوط به مسائل روز، تنها از ديدگاههاي اسراييل حمايت به عمل ميآورند. هدف آنها اين است كه از قضاوت عادلانه عمومي درخصوص هرگونه اظهارنظر انتقادآميز نسبت به عملكرد اسراييل جلوگيري به عمل آورند. كنترل گفتمان؛ براي تضمين استمرار حمايتهاي ايالاتمتحده ضروري است، زيرا بحث آزادانه در مورد روابط امريكا و اسرييل ممكن است به تغيير سياستهاي امريكا در اين زمينه بينجامد. تأثيرگذاري بر كنگره يكي از ستونهاي كليدي كارايي اين لابي، عبارت است از؛ نفوذ آن در كنگره ايالاتمتحده، يعني درجايي كه اسراييل عملاً از هرگونه انتقاد مصون است. اين وضعيت بهنوبه خود جاي شگفتي دارد، چرا كه كنگره تقريباً در هيچ موردي از بحث و مشاجره درخصوص مسائل مورد اختلاف اجتناب نميكند. درخصوص هر موضوعي از قبيل سقطجنين، حمايتهاي شغلي، بهداشت عمومي يا مسائل رفاهي، آنچه بر همگان مسلم است آن است كه بحث داغي در محل كنگره درخواهد گرفت. با اين حال، هنگامي كه موضوع به اسراييل مربوط ميشود، منتقدان احتمالي سكوت اختيار ميكنند و اصلاً بحثي در نميگيرد. يكي از علل موفقيت اين لابي در كنگره آن است كه تعدادي از اعضاي اصلي آن، صهيونيستهاي مسيحي نظير ديك آرمي هستند كه در سپتامبر 2002 اعلام كرد: «اولويت شماره 1 من در سياست خارجي حمايت از اسراييل است.»(69) چنين به نظر ميرسد كه اولويت شماره 1 براي هر عضو كنگره بايد حمايت از امريكا باشد، اما آرمي چنين چيزي نگفته است. تعدادي از سناتورها و نمايندگان يهودي نيز هستند كه در راه هدايت سياست خا رجي ايالاتمتحده بهسوي حمايت از اسراييل در تلاشاند. كارمندان طرفدار اسراييل در كنگره نيز از ديگر منابع قدرت لابي بهشمار ميآيند. همانطور كه موريس آميتاي(Morris Amitay) از رؤساي سابقAIPAC اذعان خود، «در سطح كارمندان اينجا (كنگره) «آدمهاي زيادي هستند كه يهودياند و تمايل دارند از منظر يهودي بودن خود برخي مسائل را نگاه كنند... اين افراد در جايگاهي قرار دارند كه ميتوانند براي سناتورها در مورد مسائل مزبور تصميمگيري كنند... حجم عظيمي از كارها در سطح همين كارمندان انجام ميشود.(70) با اين حال، آنچه هسته اصلي نفوذ لابي در كنگره را تشكيل ميدهد خود AIPAC است. موفقيت AIPAC مرهون توانايي آن در پاداش دادن به نمايندگان كنگره و كانديداهايي است كه از برنامههاي اين سازمان حمايت ميكنند و همچنين مجازات آنهايي كه به مقابله با برنامههاي سازمان برميخيزند. در فعاليتهاي انتخاباتي ايالاتمتحده حرف اول را پول ميزند. (همانطور كه رسوايي اخير در ارتباط با معاملات مشكوك جك آبراموف(Jack Abramoff) عضو لابي اسراييل، اين موضوع را نشان داد و AIPAC همواره از اين موضوع اطمينان حاصل ميكند كه دوستانش ازسوي كميتههاي فعال سياسي طرفدار اسراييل، كمكهاي مالي قابلتوجه دريافت كنند. از سوي ديگر، آنها كه در قبال اسراييل رفتاري خصمانه در پيش ميگيرند، اطمينان خواهند داشت كه AIPAC تمام كمكهاي انتخاباتي را متوجه رقباي آنان خواهد كرد. علاوه بر اين موارد،AIPAC نامهنگاريهاي گستردهاي را خطاب به مقامات مختلف ترتيب ميدهد و سردبيران روزنامهها را تشويق به حمايت از كانديداهاي طرفدار اسراييل ميكند. درخصوص تأثير قدرتمند اين تاكتيكها هيچ ترديدي وجود ندارد. تنها به عنوان يك مثال ميتوان يادآوري كرد كه در سال 1984،AIPAC به شكست سناتور چارلز پرسي(charles Percy) از ايلينويز كمك كرد زيرا به گفته يكي از اعضاي برجسته لابي اسراييل، وي «در مورد نگرانيهاي ما بيتفاوتي و حتي موضع خصمانه نشان داده بود.» توماس داين (Thomas Dine)، رياست وقتAIPAC آنچه را كه رخ داده بود چنين شرح داد: «تمام يهوديان آمريكا از غرب تا شرق با يكديگر متحد شدند تا پرسي را شكست دهند و سياستمداران آمريكايي ـ اعم از كسانيكه اكنون داراي مقام دولتي ميباشند يا به دنبال كسب اينگونه مقامات هستند پيامها را گرفتند.»(71) بدينترتيب، AIPAC بهعنوان يك دشمن قدرتمند نيز شهرت قابلملاحظهاي پيدا كرده است و هر كسي را از زير سؤال بردن برنامه كار اين سازمان بر حذر ميدارد با اين حال، دامنه نفوذ AIPAC در كنگره آمريكا از آنچه گفتيم فراتر است. به گفته داگلاس بلومفيلد (Douglas Bloom Fild) از كاركنان سابق AIPAC ؛ «در ميان نمايندگان كنگره و كاركنان آنها مرسوم است كه هرگاه به اطلاعات خاصي نياز دارند، قبل از مشورت با كتابخانه كنگره، دفتر تحقيقات كنگره، اعضاي كميتهها و كارشناسان دولت، بهسويAIPAC روي ميآورند.(72) از آن مهمتر اينكه به گفته وي «اغلب از AIPAC خواسته ميشود كه متن سخنرانيها را تهيه كند، بر روي متن لوايح قانوني كاركند، درخصوص تاكتيكهاي قابل استفاده نظر مشورتي ارائه نمايد، تحقيق انجام دهد، بهدنبال گروههاي حامي بگردد و رأي جمعآوري كند.» خلاصه مطلب آن است كه AIPAC در حقيقت عامل يك دولت خارجي است و از سوي ديگر نفوذ فراواني در كنگره ايالات متحده دارد.(73) بحث آزاد در زمينه سياستهاي امريكا در قبال اسراييل جايي در كنگره ندارد، اگر چه اين سياستها آثار مهمي براي تمام جهان داشته باشد. بدينترتيب، يكي از سه قواي اصلي تشكيلدهنده حكومت امريكا قوياً خود را متعهد به حمايت از اسراييل ميداند همانطوركه سناتور سابق ارنست هولينگز(Ernest Hollings) به هنگام خاتمه دوره خود عنوان نمود: «هيچ سياستي در مورد اسراييل نميتوانيد داشته باشيد، مگر آنچه AIPAC در كنگره به شما ديكته ميكند.»(74) جاي تعجب نيست كه نخستوزير اسراييل، آريل شارون خطاب به گروهي امريكايي اعلام كرد: «وقتي افراد از من ميپرسند چگونه به اسراييل كمك كنيم؟ به آنها ميگوييم به AIPAC كمك كنيد.»(75) تأثيرگذاري بر قوه مجريه لابي اسراييل در عين حال داراي اهرمهاي نفوذ قدرتمندي در قوه مجريه است. اين قدرت تا حدودي ناشي از نفوذ رأي دهندگان يهودي در انتخابات رياست جمهوري است . اين يهوديان با وجود جمعيت پايين خود (حدود 3 درصد از كل جمعيت ) كمكهاي انتخاباتي قابل توجهي را به نامزدهاي هر دو جناح رقيب ارائه ميكند. روزنامه واشنگتن پست، چنين تخمين زده كه نامزدهاي دموكرات در انتخابات رياست جمهوري «حدود 60 درصد منابع مالي خود را از حاميان يهودي خود دريافت ميكنند.»(76) علاوه بر آن؛ رأيدهندگان يهودي در انتخابات از حضور بالايي برخوردارند و در ايالاتهاي مهمي همچون كاليفرنيا، فلوريدا، ايلينويز، نيويورك و پنسيلوانيا متمركز شدهاند. از آنجا كه در رقابتهاي انتخاباتي نزديك، رأي آنها سرنوشتساز است هيچيك از نامزدهاي رياست جمهوري خطر دشمني با رأيدهندگان يهودي را نميپذيرد. سازمانهاي كليدي عضو لابي اسراييل اهداف خود را از طريق تأثيرگذاري مستقيم بر اعضاي قوه مجريه نيز محقق ميسازند. به عنوان مثال؛ نيروهاي طرفدار اسراييل، همواره بهدنبال اطمينان از اين موضوع هستند كه منتقدان حكومت اسراييل به مقامات مهم در دولت دست پيدا نكنند. جيمي كارتر زماني تصميم گرفت جرج بال( George Ball) را به سمت وزير امور خارجه منصوب كند، ولي ميدانست كه بال از منتقدان اسراييل است و لابي با انتصاب وي به مخالفت برخواهد خاست.(77) اين آزمون ورودي براي جايگاههاي دولتي باعث ميشود تا هر سياستمدار جاهطلبي به طرفدار علني و پروپاقرص اسراييل مبدل شود، به همين علت است كه منتقدان علني اسراييل در مجموعه سياست خارجي ايالاتمتحده تبديل به يك گونه در حال انقراض شدهاند. اينگونه محدوديتها هنوز هم تأثيرگذار است، هنگامي كه نامزد رياست جمهوري، هاوارد دين(Haward Dean) از ايالاتمتحده خواست كه در مناقشه ميان اعراب و اسراييل نقش بيطرفانهتري ايفا كند، سناتور جوزف ليبرمن (Joseph Liberman) او را متهم كرد كه اسراييل را به دشمن فروخته و اظهار نظر وي «غير مسئولانه» بوده است.(78) بهدنبال اين ماجرا، عملاً تمامي دموكراتهاي برجسته در مجلس نمايندگان عليه دين نامه شديداللحني را نوشتند و از اظهار نظر وي انتقاد كردند. روزنامه ستاره يهود شيكاگو گزارش داد: «منتقدان ناشناس... صندوقهاي پست الكترونيك رهبران يهودي در سراسر كشور را پركردهاند و بدون ارائه شواهد زياد هشدار ميدهند كه وجود دين براي اسراييل مضر خواهد بود.»(79) با اين حال نگراني مزبور بيمورد بود. چون دين در حقيقت در رابطه با اسراييل همراستا با جناح بازهاست.(80) يكي از رؤساي سابقAIPAC رياست مشترك فعاليتهاي انتخاباتي دين را برعهده داشت و خود دين نيز گفته است كه ديدگاههاي وي درخصوص خاورميانه تا حدود بسيار زيادي منعكسكننده مواضع AIPAC است تا مواضع سازمانهاي ميانهرو نظير «آمريكاييهاي طرفدار صلح فوري».(Americans for peace Now) دين فقط پيشنهاد كرده بود كه براي «نزديك نمودن مواضع طرفين» واشنگتن بايد نقش يك واسطه بيطرف را ايفا نمايد. اين ديدگاه چندان افراطي نيست، اما براي لابي، چنين گفتهاي كفر به حساب ميآيد، زيرا آنها در رابطه با مناقشه ميان اعراب و اسراييل، تحمل بيطرفي را ندارند. يكي ديگر از شيوههاي تأمين اهداف لابي، اشغال پستهاي مهم قوه مجريه توسط افراد طرفدار اسراييل است. به عنوان مثال؛ در دوران رياستجمهوري كلينتون، سياستهاي مربوط به خاورميانه عمدتاً به دست مقاماتي شكل ميگرفت كه روابط نزديكي با اسراييل يا سازمانهاي طرفدار اسراييل داشتند؛ ازجمله اين افراد ميتوان به مارتين اينديك (Martin Indyk) معاون سابق تحقيقات در AIPAC و يكي از بنيانگذاران مؤسسه سياستهاي خاور نزديك (WINEP) در واشنگتن اشاره كرد كه از سازمانهاي طرفدار اسراييل بهشمار ميرود؛ همچنين دنيس راس(Dennis Ross) كه پس از ترك پست دولتي خود در سال 2001 بهWINEP پيوست و آرون ميلر(Aaron Miller) كه در اسراييل زندگي كرده و اغلب به آنجا سفر ميكند.(81) اين افراد در جريان مذاكرات ژوئيه 2000 كمپديويد، جزو نزديكترين مشاوران كلينتون محسوب ميشدند. هر سه اين افراد از فرايند صلح اسلو حمايت مينمودند و تشكيل يك دولت فلسطيني را امري مطلوب ميدانستند، اين اهداف را تنها در چارچوب مورد قبول اسراييل پيگيري ميكردند.(82) هيأت مذاكره كننده آمريكايي، ضمن گرفتن راهنمايي از ايهود باراك نخستوزير اسراييل، مواضع خودرا قبل از جلسه با وي هماهنگ ميكرد و براي حلوفصل اختلافات، پيشنهاد مستقلي از جانب خود مطرح نميكرد. جاي تعجب نيست كه مذاكرهكنندگان فلسطيني از اين مطلب شكايت داشتند كه در حال مذاكره با دو تيم اسراييلي هستند يكي با پرچم خود اسراييل و ديگري با پرچم آمريكا!(83) با روي كار آمدن دولت بوش، وضعيت از اين هم بدتر شد و برخي از طرفداران بسيار جدي اسراييل وارد دستگاه حكومت وي شدند كه از آن جمله ميتوان به اليوت آبرامز(Eliot Abrams)، جان بولتون(John Bolton) ، داگلاس فيث(Douglas Fieth)، لوئيس ليبي(I.lewis Libby)، ريچاردپرل (Richard perle)، پل ولفوويتز (Paul Wolfowitz) و ديويد وورمسر(Dawid Wurmser) اشاره نمود. همانگونه كه در ادامه مقاله خواهيم ديد، اين مقامات همواره از سياستهاي مورد قبول اسراييل حمايت كرده و خود نيز مورد حمايت سازمانهاي عضو لابي بودهاند. كنترل رسانههاي گروهي علاوه برتحتتأثير قرار دادن سياستهاي دولتي بهصورت مستقيم، لابي تلاش ميكند تا به ديدگاههاي عمومي درخصوص اسراييل و خاورميانه شكل بدهد. لابي خواستار مباحثه آزاد در زمينه مسائل مربوط به اسراييل نيست، زيرا چنين مباحثهاي ممكن است باعث شود مردم آمريكا حمايت همهجانبه آمريكا از اسراييل را زير سؤال ببرند. بههمين دليل، سازمانهاي طرفدار اسراييل بهشدت تلاش ميكنند تا بر رسانههاي گروهي، مؤسسات تحقيقاتي و دانشگاهها تأثير بگذارند، چرا كه اين نهادها در شكل دادن به افكار عمومي نقش تعيين كنندهاي دارند. ديدگاه لابي درخصوص اسراييل در حد گستردهاي در رسانههاي اصلي گروهي منعكس ميشود كه يكي از مهمترين علل اين وضعيت آن است كه اكثر سرمقاله نويسان آمريكايي طرفدار اسراييل هستند. به نوشته اريكآلترمن(Eric ALterman)، بحث اصلي در ميان كارشناسان خاورميانه در سيطره كساني است كه حتي تصور انتقاد از اسراييل هم به ذهن آنها خطور نميكند. (84) وي نام 61 سرمقالهنويس و روزنامهنگار را مطرح ميكند كه براي حمايت همهجانبه و علني از اسراييل ميتوان روي آنها حساب كرد. در مقابل، آلترمن تنها پنجنفر كارشناس را مورد شناسايي قرار داد كه بهصورت مستمر رفتار اسراييل را مورد انتقاد قرار ميدهند و از مواضع اعراب حمايت بهعمل ميآورند. روزنامهها بعضاً مقالاتي را از نويسندگان در انتقاد از سياستهاي اسراييل به چاپ ميرسانند، ولي توازن ميان اظهارنظرها معمولاً به نفع طرف مقابل است. در سرمقالههاي منتشره روزنامههاي بزرگ، تعصب در حمايت از اسراييل موج ميزند. رابرت بارتلي سردبير فقيد وال استريت ژورنال در اين خصوص گفته است: «شامير، شارون، ليبي هرچه اين آقايان ميخواهند به نظر من خوب است.(85) جاي تعجب نيست كه اين روزنامه در كنار چند روزنامه برجسته ديگر شيكاگو سان، شيكاگو تايمز و واشنگتن تايمز، بهصورت مرتب سرمقالههايي را به چاپ ميرسانند كه بهطور جدي از اسراييل طرفداري ميكنند. مجلاتي نظير «نقد» «Commentary» و «Weekly Standard» در هر شماره خود بهشدت از اسراييل طرفداري ميكنند. جهتگيري اسراييلي سردبيران در روزنامههايي نظير نيويورك تايمز نيز مشهود است. اين روزنامه بعضاً سياستهاي اسراييل را مورد انتقاد قرار ميدهند و ميپذيرند كه فلسطينيها نيز خواستههاي برحقي دارند، ولي در اين راه جانب مساوات را رعايت نميكنند. بهعنوان مثال؛ سردبير اجرايي سابق تايمز، ماكس فرانكل (Max Frankel) در خاطرات خود اذعان نمود كه رويكرد او در طرفداري از اسراييل بر محتواي تصميمات وي به عنوان سردبير تأثير ميگذاشته است. به گفته خود او «من بيش از آنچه جرأت اعترافش را داشته باشم، وقف طرفداري از اسراييل بودم.» او در ادامه صحبتهاي خود گفت: «با استفاده از اطلاعاتي كه در مورد اسراييل داشتم و همچنين با كمك دوستانم در آن كشور، سرمقالههاي مربوط به خاورميانه را خودم مينوشتم. همانطوركه خوانندگان عرب بيش از خوانندگان يهودي متوجه ميشدند، من اين مطالب را ازديدگاهي جانبدارانه نسبت به اسراييل به رشته تحرير در ميآوردم.»(86) گزارش رسانهها از اخبار مرتبط با اسراييل در مقايسه با سرمقالهها منصفانهتر است و بخشي از اين امر ناشي از آن است كه خبرنگاران سعي ميكنند بيشتر به واقعيتها توجه كنند. البته دليل ديگر آن است كه بسيار دشوار بتوان در سرزمينهاي اشغالي به جمعآوري خبر پرداخت بدون آنكه رفتار واقعي اسراييل در اين مناطق در نظر گرفته شود. لابي براي مقابله با انتشار اخبار نامطلوب در مورد اسراييل، فعاليتهاي تبليغاتي، نامهنگاريهاي گسترده، تظاهرات و تحريمهاي مختلف را عليه آن دسته از مجاري خبري سازماندهي ميكند كه محتواي اخبار آنها از ديدگاه لابي، ضد اسراييلي است. يكي از مسئولانCNN ميگويد كه بعضاً ظرف يك روز 6000 ايميل دريافت ميكند كه در آن از ضد اسراييلي بودن يك گزارش خبري انتقاد شده است.(87) به همين ترتيب،كميته انتشار اخبار صحيح خاورميانه در آمريكا (CAMERA) كه از سازمانهاي طرفدار اسراييل است، تجمعاتي را در مقابل ايستگاههاي ملي راديويي در 33 شهر در ماه مي 2003 ترتيب داد و علاوه برآن تلاش كرد تا تأمينكنندگان هزينههاي NPR (راديوي عمومي ملي) را قانع سازد كه تا زمان تغيير ماهيت برنامههاي اين شبكه به سمت طرفداري از اسراييل، كمكهاي خود را به آن قطع كنند.(88) ايستگاه شعبه NPRدر بوستون موسوم به (WBUR) براساس گزارشهاي موجود، درنتيجه فعاليتهاي فوق، بيش از 1 ميليوندلار كمك نقدي را از دست داد. دوستان اسراييل در كنگره نيز از ديگر عواملي بودهاند كهNPR را تحت فشار قرار دادهاند و خواستار رسيدگي به حسابهاي اين شبكه و نظارت برپوشش اخبار خاورميانهاي آن شدهاند. اين عوامل نشان ميدهد كه چرا رسانههاي آمريكا تا اين اندازه به گزارشهاي انتقادي از سياستهاي اسراييل كمتوجهي نشان ميدهند، رابطه ميان واشنگتن و اسراييل را به نسبت زير سؤال ميبرند و تنها در موارد معدودي به بررسي تأثير عميق لابي برسياستهاي ايالات متحده ميپردازند. مؤسسات تحقيقاتي كه يكسويه تحقيق ميكنند نيروهاي حامي اسراييل در مؤسسات تحقيقاتي ايالاتمتحده قدرت غالب به شمار ميآيند و در شكلدادن به بحثهاي عمومي وسياستهاي عملي نقش مهمي را ايفا مينمايند. لابي در سال 1985 و با تأسيس WINEP تحت مساعدت مارتين اينديك، مؤسسه تحقيقاتي را براي خود بهوجود آورد.(89) اگرچه WINEP سعي در كم اهميت جلوهدادن روابط خود با اسراييل دارد و مدعي است كه موضع «متوازن و واقعبينانهاي» را درخصوص مسائل خاورميانه اتخاذ ميكند، اما حقيقت امر چنين نيست.(90) درحقيقت WINEP توسط كساني تأسيس شده و اداره ميشود كه عميقاً به پيشبرد برنامههاي اسراييل متعهد هستند. ميزان نفوذ لابي در عرصه مؤسسات تحقيقاتي بسيار فراتر ازWINEP است. ظرف 25سال گذشته، نيروهاي طرفدار اسراييل حضور توأم با فشاري را در مؤسسه آمريكن اينتر پرايز (AEI)، مؤسسه Brookings، مركز سياستهاي امنيتي، مؤسسه تحقيقاتي سياست خارجي، بنياد هريتيج(Heritage)، مؤسسه هودسون (Hudson)، مؤسسه تحليل سياست خارجي و مؤسسه يهودي امور امنيت ملي (JINSA) داشتهاند. اين مؤسسات تحقيقاتي، قاطعانه طرفدار اسراييل هستند و تعداد منتقدان حمايت امريكا از اسراييل در آنها ناچيز و نزديك به صفر است. يكي از شاخصهاي باند نفوذ لابي در عرصه مؤسسات تحقيقاتي، سير تحول مؤسسه Brookings است. براي مدت چند سال، مشاور ارشد اين مؤسسه درخصوص مسائل خاورميانه، ويليام ب كاندت(William B.Quandt)، از چهرههاي برجسته دانشگاهي و از مقامات سابق شوراي امنيت ملي بودكه در رابطه با مناقشه اعراب و اسراييل به داشتن ديدگاههاي منصفانه شهرت داشت. اما در حال حاضر، فعاليتهاي مؤسسه مزبور در زمينه خاورميانه از طريق مركز مطالعات خاورميانهاي سابان (Saban) هدايت ميشودكه هزينه آن را هائيم سابان (Haim Saban) از بازرگانان ثروتمند اسراييلي ـ آمريكايي و از طرفداران متعصب صهيونيسم تأمين ميكند.(91) مدير مركز سابان نيز مارتين اينديك است كه از او همهجا ميتوان نشاني دريافت. بدينترتيب آنچه كه زماني يك مؤسسه مستقل مسائل خاورميانهاي به حساب ميآمد اكنون عضو مجموعهاي از سازمانهاي طرفدار اسراييل است. نظارت پليسي برمحافل دانشگاهي بزرگترين مشكل لابي مقابله با بحث آزاد درخصوص اسراييل در عرصه دانشگاهها بوده است، زيرا آزادي در محافل دانشگاهي از ارزشهاي محوري است و به سختي اساتيد با تجربه را ميتوان تهديد يا وادار به سكوت نمود. حتي بااين وضعيت هم، در زمانيكه فرايند صلح اسلو در دهه 1990 جريان داشت، ميزان انتقادها از اسراييل نسبتاً خفيف بود. انتقادها زماني شدت گرفت كه فرايند مزبور دچار فروپاشي شد و آريلشارون در اوايل سال 2001 به قدرت رسيد. اوج اعتراضها زماني مطرح شد كه ارتش اسراييل در بهارسال 2002 مجدداً ساحل غربي را تحت اشغال گرفت و به سركوب خشونتبار انتفاضه دوم پرداخت. در اين زمان، لابي براي تصرف دوباره، به دانشگاهها هجوم برد. گروههاي جديدي نظير «كاروان دموكراسي» شكل گرفتند كه سخنرانان اسراييلي را به محيط كالجهاي آمريكايي ميبرد.(92) گروههاي جا افتادهاي نظير شوراي يهودي امور عمومي و هيلل (Hillel) بهسرعت وارد فعاليت شدند و گروه تازهاي با عنوان ائتلاف طرفداران اسراييل در دانشگاه تشكيل شد تا اقدامات گروههاي مختلف را كه اكنون درصدد دفاع از اسراييل در محيط دانشگاهها بودند هماهنگ كند. بالاخره آنكه سازمان AIPAC مخارج خود را در زمينه برنامههاي نظارت بر فعاليت دانشگاهها و آموزش طرفداران جوان اسراييل به سهبرابر افزايش داد تا تعداد دانشجويان فعال در اين زمينه در راستاي تلاشهاي ملي براي دفاع از اسراييل به ميزان گستردهاي افزايش پيدا كند.(93) لابي در عين حال بر آنچه اساتيد مينويسند و تدريس ميكنند نيز نظارت دارد. بهعنوان مثال؛ در سپتامبر 2002، مارتين كريمر(Martin kramer) و دانيل پايپس(Daniel Pipes) دوتن از طرفداران پرشور اسراييل در ميان محافظهكاران جديد، وبسايتي را باعنوان نظارت بردانشگاه (Campus Watch) پديدآوردند كه براي اساتيد مظنون در دانشگاهها پرونده درست ميكرد و دانشجويان را تشويق ميكرد كه درخصوص نظرات با رفتارهايي كه ممكن است با اسراييل مخالف به نظر برسد گزارش بدهند.(94) اين تلاش آشكار؛ براي واردكردن دانشگاهيان به ليست سياه و ارعاب آنها باعث بروز واكنشهاي شديد شد و متعاقباً پايپس و كريمر پروندههاي افراد را پاك نمودند، ولي وبسايت آنها هنوز دانشجويان را دعوت ميكند كه درخصوص رفتارهاي ضد اسراييلي در كالج هاي ايالاتمتحده گزارش بدهند. گروههاي عضو لابي همچنين عليه اساتيد خاص و دانشگاههايي كه اين اساتيد را استخدام كردهاند نيز حملاتي را ترتيب ميدهند. دانشگاه كلمبيا كه دانشمند فقيد فلسطيني، ادوارد سعيد (Edward Said) را در ميان اعضاي هيأت علمي خود داشت يكي از اهداف هميشگي نيروهاي طرفدار اسراييل بهشمار ميرفت. جاناتان كول (Jonathan cole)، از مديران سابق دانشگاه كلمبيا گفته است: «ميتوان اطمينان داشت كه با هر اظهارنظر عمومي منتقد برجسته ادبي، ادوارد سعيد، در حمايت از ملت فلسطين، صدها ايميل، نامه و نقد مطبوعاتي بهسوي ما سرازير ميشود كه همگي خواهان تكذيب سعيد و مجازات يا اخراج وي هستند.(95) هنگاميكه دانشگاه كلمبيا، رشيد خالدي مورخ دانشگاه شيكاگو را به استخدام خود در آورد، بهگفته كول، هزاران شكايت ازسوي افراد مختلف واصل شد كه ديدگاههاي وي را در زمينه امور سياسي نميپسنديدند. دانشگاه پرينستون نيز چند سال بعد بهدنبال تصميم به جذب خالدي از دانشگاه كلمبيا با همين مشكل روبهرو شد.(96) يكي از نمونههاي بارز تلاش لابي براي اعمال نظارت پليسي بر محافل دانشگاهي، در اواخر سال 2004 بهوقوع پيوست كه «پروژه داوود» با توليد يك فيلم تبليغاتي ادعا كرد كه اعضاي دانشكده امور خاورميانهاي دانشگاه كلمبيا ضديهودي هستند و دانشجويان يهودي طرفدار اسراييل را با ارعاب روبهرو ميسازند.(97) در محافل طرفدار اسراييل، دانشگاه كلمبيا را با همهگونه انتقاد روبهرو ساختند، ولي كميته منصوب ازسوي دانشكده براي بررسي اتهامات وارده شواهدي مبني بر رفتارهاي ضد يهودي بهدست نياورد و تنها مورد قابل ذكر در اين زمينه آن بود كه يكي از اساتيد پاسخ دانشجويي را با عصبانيت داده است.(98) كميته همچنين كشف كردكه اساتيد متهم شده هدف مجموعهاي از فعاليتهاي ارعابكننده علني بودهاند. شايد آزاردهندهترين جنبه اين فعاليتها براي حذف هرگونه انتقاد از اسراييل از صحنه دانشگاهها، تلاش گروههاي يهودي براي وادارساختن كنگره به ايجاد سازوكاري جهت كنترل گفتههاي اساتيد درخصوص اسراييل باشد.(99) بدينترتيب دانشگاههاييكه از ديدگاه لابي، ضد اسراييلي بهحساب ميآيند از كمكهاي مالي فدرال محروم خواهند شد. اين تلاش براي وادار نمودن دولت ايالات متحده به كنترل پليسي دانشگاهها هنوز به موفقيت نرسيده است، اما صرف همين فعاليتها نشان ميدهد كه گروههاي طرفدار اسراييل براي كنترل بحثهاي مربوط به اسراييلي تا چه اندازه اهميت قائلند. نهايت امر آنكه تعدادي از انسان دوستان يهودي برنامههايي را براي مطالعه اسراييل ترتيب دادهاند ـ علاوه بر حدود 130 برنامه مختلف مطالعات يهودي كه از قبل به جريان افتادهاند ـ تا بر تعداد اساتيد همسو با اسراييل در دانشگاهها بيفزايند.(100) دانشگاه نيويورك در اول ماه مي سال 2003 تأسيس مركزTaub را براي مطالعات اسراييل اعلام نمود و علاوه بر آن، برنامههاي مشابهي در ساير دانشگاهها نظير بركلي، برنديس(Brandeis) و اموري(Emory) نيز به وجود آمدهاست. مديران دانشگاهها بر اهميت آموزشي اين برنامهها تأكيد دارند، ولي حقيقت آن است كه هدف اصلي از ايجاد آنها بهبود چهره اسراييل در محيط دانشگاههاست. فرد لافر(Fred Laffer)، رئيس بنيادTaub بهوضوح اعلام كرده است كه بنياد وي در دانشگاه نيويورك مركزي را تاسيس نموده است تا به "مقابله با ديدگاههاي اعراب" كمك كند، چرا كه وي تصور مي كند اينگونه ديدگاهها در برنامههاي درسي مربوط به خاورميانه در دانشگاه نيويورك فراوان بهچشم ميخورد.(101) بهطور خلاصه، لابي براي مصون نگاهداشتن اسراييل از انتقادات در دانشگاهها؛ تلاشهاي قابلملاحظهاي به عمل آورده است. اين تلاشها در دانشگاهها به اندازه كنگره آمريكا موفقيت آميز نبوده است. اما به هر حال، لابي براي مقابله با انتقاد از اسراييل توسط اساتيد و دانشجويان همواره با جديت مبارزه كرده و اكنون ميزان اينگونه انتقادات در دانشگاهها به مراتب كمتر از گذشته است.(102) صدا خفه كن بزرگ هر كس از اقدامات اسراييل انتقاد كند يا به اين مطلب اشاره كند كه گروههاي طرفدار اسراييل از نفوذ قابلملاحظهاي در سياستگذاريهاي خاورميانهاي ايالاتمتحده برخوردارند ـ AIPAC نماينده اين نفوذ است ـ و به احتمال زياد با اتهام ضديهودي بودن روبهرو خواهد شد. درحقيقت، هركس كه به وجود لابي طرفدار اسراييل اشاره كند با همين خطر روبهرواست، اگر چه رسانههاي گروهي اسراييل خود به "لابي يهودي" امريكا اشاره ميكنند. درحقيقت، لابي مزبور از يكسو به قدرت خود مينازد و ازسوي ديگر، هركسي را كه بهوجود اين لابي اشاره كند مورد حمله قرار ميدهد. اين تاكتيك بسيار مؤثر است، زيرا ضد يهوديبودن اتهام منفوري است و هيچ فرد مسئوليتشناسي مايل نيست با اين اتهام روبهرو شود. اروپاييها بيش از امريكاييها به انتقاد از سياست اسراييل در سالهاي اخير تمايل نشان دادهاند و برخي اين وضعيت را به ظهور دوباره عواطف ضد يهودي در اروپا نسبت ميدهند. سفير ايالاتمتحده در اتحاديه اروپا در اوايل سال 2004 در اين خصوص گفت: "ما داريم به نقطهاي ميرسيم كه وخامت اوضاع در حد دهه 1930 است."(103) سنجش ميزان عواطف ضديهودي كار پيچيدهاي است، اما شواهد عكس مطلب گفته شده را نشان ميدهد. براي نمونه؛ در بهارسال 2004، هنگامي كه اتهامات ضد يهودي بودن عليه اروپا تمام فضاي امريكا را پركرده بود، در زمينه افكارعمومي اروپا تحقيقات جداگانهاي توسط اتحاديه مقابله با هتك حرمت و مركز تحقيقاتي مردم و مطبوعاتPew صورت گرفت كه نشان داد عواطف ضد يهودي در حقيقت در حال كاهش است.(104) براي نمونه؛ فرانسه را در نظر بگيريد كه نيروهاي طرفدار اسراييل آن را ضد يهودي ترين كشور اروپا بهحساب ميآورند بر اساس نظرسنجي بهعمل آمده از شهروندان فرانسوي در سال 2002، 89 درصد آنها ميتوانند زندگيكردن با يك يهودي را تحمل كنند؛ 97 درصد آنها اعتقاد دارند كه انتشار مطالب و تصاوير ضد يهودي يك جرم سنگين است؛ 87 درصد بر اين باورند كه حمله به كنيسهها در فرانسه، عملي شرمآور است و 85 درصد كاتوليكهاي فعال در فرانسه اين اتهام را كه يهوديان از نفوذ بيش از حد در امور تجاري و مالي برخوردار هستند رد ميكنند.(105) جاي تعجب نيست كه رئيس جامعه يهوديان فرانسه در تابستان 2003 اعلام كرد كه؛ " فرانسه ضد يهوديتر از خود امريكا نيست."(106) براساس مقالهاي كه اخيراً در نشريه هاآرتص به چاپ رسيد، پليس فرانسه گزارش داده است كه حوادث ناشي از احساسات ضديهودي در فرانسه به ميزان تقريباً 50 درصد در سال 2005 كاهش پيدا كرده است و اين در حالي است كه در ميان تمامي كشورهاي اروپايي، فرانسه بيشترين جمعيت مسلمان را در خود جاي داده است.(107) نهايتاً آنكه هنگام قتل يك يهودي فرانسوي در ماه گذشته توسط گروهي از مسلمانان، دهها هزارتن از تظاهركنندگان فرانسوي براي محكوم كردن اقدامات صورت گرفته عليه يهوديان به خيابانها ريختند. علاوه بر آن، ژاك شيراك و دومينيك دوويلپن و نخست وزير فرانسه در مراسم يادبود فرد مزبور شركت جستند و به اين ترتيب اتحاد خود را با جامعه يهوديان فرانسه به معرض نمايش عمومي گذاشتند.(108) اين مطلب نيز قابل توجه است كه براساس مقالهاي از روزنامه يهودي Forward در سال 2002، ميزان مهاجران يهودي به آلمان بيش از تعداد مهاجران يهودي به اسراييل بود كه به اين ترتيب آلمان به سريعترين رشد جامعه يهوديان در جهان دست پيدا كرده است.(109) اگر اروپا واقعاً به سمت شرايط دهه 1930 در حال حركت باشد، چطور ميتوان حركت جمعي يهوديان را به سمت اين قاره توجيه كرد؟ با اين حال، بايد اذعان كنيم كه اروپا كاملا عاري از تعصبات ضد يهودي نيست. هيچكس نميتواند منكر آن شود كه هنوز در اروپا برخي افراد متعصب ضد يهودي وجود دارند (همانگونه كه در ايالاتمتحده نيز اينگونه افراد را ميتوان مشاهده كرد) ولي تعداد آنها اندك است و ديدگاههاي افراطي آنان ازسوي اكثريت مردم اروپا طرد ميشود. اين حقيقت نيز قابل انكار نيست كه در ميان مسلمانان اروپا عواطف ضد يهودي بهچشم ميخورد كه بخشي از آن نشأت گرفته از رفتار اسراييل نسبت به فلسطينيان است و بخشي از آن نيز صراحتاً جنبه نژادپرستانه دارد.(110) مسلمانان كمتر از پنجدرصد كل جمعيت اروپا را تشكيل ميدهند و دولتهاي اروپايي سخت در تلاشند با اين مشكل به مقابله بپردازند. چرا؟ از آن جهت كه اكثريت اروپاييها مخالف اينگونه عقايد هستند.(111) بهطور خلاصه، تا جاييكه به عقايد ضد يهودي مربوط است، اروپاي امروز شباهت چنداني به دهه 1930 ندارد.به همين جهت است كه نيروهاي طرفدار اسراييل، هنگامي كه تحت فشار قرار ميگيرند تا براي ادعاهاي خود دليل ارائه كنند، مدعي ميشوند كه "شكل جديدي از يهودي ستيزي" بهوجود آمده كه البته مفهوم ديدگاه آنان چيزي نيست جز انتقاد از اسراييل.(112) بهعبارت ديگر، كافي است از سياستهاي اسراييل انتقاد كنيد تا بر شما برچسب ضد يهودي بچسبد. چندي پيش، هنگامي كه شوراي كليساي انگلستان تصميم گرفت رابطه خودرا با شركت كاترپيلار بهدليل استفاده از بولدوزرهاي ساخت اين شركت در تخريب خانههاي مردم فلسطين قطع كند، خاخام اعظم با شكايت از اين تصميم اعلام كرد كه اقدام مزبور ميتواند "بدترين تأثير ممكن را بر روابط ميان جوامع يهودي و مسيحي در بريتانيا داشته باشد." ازسوي ديگر، خاخام توني بيفيلد (Tony Bay Field )، رهبر جنبش اصلاحات اعلام كرد: "ديدگاههاي ضد صهيونيستي ـ كه به مرز يهودي ستيزي رسيده ـ با ظهور در ميان ردههاي پايين و حتي ردههاي مياني كليسا، مشكلات جدي بهوجود آورده است." (113) با اين حال، كليسا در اين مورد نه ضد صهيونيستي عمل كرده بود و نه ضد يهودي، بلكه فقط به سياست اسراييل اعتراض داشت.(114) منتقدان نيز متهم به آن هستند كه با موازين ناعادلانهاي درباره اسراييل قضاوت ميكنند و يا حتي حق موجوديت آن كشور را زير سؤال ميبرند، اما اين اتهامات نيز اغراقآميز است. منتقدان غربي اسراييل هرگز حق ادامه حيات آن كشور را زير سؤال نبردهاند، بلكه آنچه اين افراد زير سؤال ميبرند رفتار اسراييل نسبت به مردم فلسطين است كه البته انتقاد بهجايي است؛ حتي خود اسراييليها نيز نسبت به اين رفتار انتقاد دارند. قضاوت آنها درباره اسراييل هم ناعادلانه نيست. رفتار اسراييل با مردم فلسطين، بهحق انتقادهايي را برميانگيزد، زيرا با هنجارهاي پذيرفته شده حقوقبشر و حقوق بينالمللي مغايرت دارد و در عين حال ناقض اصل حق تعيين سرنوشت ملتهاست و البته اسراييل تنها كشوري نيست كه در اين زمينه با انتقادهاي شديد روبهرو شده است. بهطور خلاصه ساير لابيهاي قومي، برخورداري از اهرمهاي قدرت سياسي سازمانهاي طرفدار اسراييل را تنها در رؤيا ميتوانند تصور كنند. بنابراين، سؤال اينجاست كه لابي مزبور تا چه ميزان در تعيين سياست خارجي ايالاتمتحده تأثير دارد. دمي كه سگ را ميجنباند اگر دامنه نفوذ لابي تنها به كمكهاي اقتصادي ايالاتمتحده به اسراييل محدود ميشد، تأثير آن چندان نگرانكننده نبود. البته كمكهاي اقتصادي بهجاي خود ارزشمند است، ولي نه تا به اين حد كه تنها ابر قدرت جهان امكانات گسترده خود را در جهت تأمين منافع اسراييل بسيج كند. به همين دليل، لابي همواره در تلاش بوده تا شكلگيري هسته مركزي سياستهاي خاورميانهاي آمريكا را در اختيار خود بگيرد، بهطور مشخص؛ لابي مزبور توانسته با موفقيت رهبران آمريكا را قانع سازد كه از سركوب مستمر مردم فلسطين توسط اسراييل حمايت كنند و دشمنان اصلي اسراييل در منطقه يعني ايران، عراق و سوريه را هدف حملات خويش قرار دهند. ترسيم چهره شيطاني از مردم فلسطين اين موضوع اكنون تقريباً بهدست فراموشي سپرده شده، ولي در پاييز سال 2001 و به ويژه در بهارسال 2002، دولت بوش تلاش نمود تا سطح عواطف ضد آمريكايي را در جهان عرب كاهش دهد و به اين ترتيب از ميزان حمايت از گروههاي تروريستي نظير القاعده بكاهد و براي اين منظور تلاش نمود تا سياستهاي توسعهطلبانه اسراييل را محدود كند و از تشكيل دولت فلسطيني حمايت بهعمل آورد. بوش براي رسيدن به اين هدف، اهرمهاي سياسي قدرتمندي را در اختيار داشت. او ميتوانست اسراييل را به قطع حمايتهاي اقتصادي و ديپلماتيك تهديد كند و مسلماً مردم آمريكا نيز از وي حمايت ميكردند. براساس نظرسنجي بهعمل آمده در ماه مي 2003، بيش از 60 درصد مردم امريكا مايل به قطع كمكهاي امريكا به اسراييل، در صورت مقاومت آن كشور در مقابل فشارهاي ايالاتمتحده براي حل اختلافات بودند و اين ميزان در ميان امريكاييهاي " فعال از لحاظ سياسي" به 70 درصد ميرسيد.(115) درحقيقت، 73 درصد اعلام نمودند كه ايالاتمتحده نبايد از هيچيك از طرفين جانبداري كند. با وجود اين شرايط، بوش موفق به تغييرسياستهاي اسراييل نشد و بالاخره كار به آنجا كشيد كه واشنگتن حمايت از تكرويهاي اسراييل را از سرگرفت. در طول زمان، دولت امريكا توجيهات اسراييل در حمايت از اين رويكرد را نيزپذيرفت و به اين ترتيب، حتي زبان شعاري امريكا و اسراييل نيز به يكديگر نزديك شد. در فوريه سال 2003، يكي از تيترهاي اصلي روزنامه واشنگتن پست وضعيت را چنين خلاصه كرد: «ديدگاههاي بوش و شارون درخصوص سياستهاي خاورميانه تقريباً يكسان است.»(116) علت اصلي اين تغيير چيزي نبود جز نفوذ لابي اسراييل. داستان از اواخر سپتامبر 2001 آغاز مي شود كه بوش، فشار واردكردن به نخستوزير اسراييل، آريل شارون را براي كنترل عملكرد وي در سرزمينهاي اشغالي آغاز كرد. وي در عين حال به شارون فشار آورد تا امكان ملاقات وزير خارجه اسراييل، شيمون پرز با رهبر فلسطين، ياسر عرفات را فراهم آورد؛ اگر چه بوش به شدت از رهبري عرفات انتقاد داشت.(117) بوش در عين حال بهصورت علني اعلام كرد كه از تشكيل دولت فلسطين حمايت ميكند.(118) شارون كه در اين تحولات حساس شده بود بوش را متهم كرد كه؛ "تلاش ميكند به بهاي ما رضايت خاطر اعراب را بهدست آورد" و اخطار كرد كه اسراييل "به چكسلواكي مبدل نخواهد شد."(119) گفته ميشود تشبيه بوش به نويل چمبرلين(Neville chamberlain) ازسوي شارون بهشدت باعث عصبانيت بوش شد و مدير مطبوعاتي كاخسفيد، آري فليشر (Ari Flischer ) اظهارات شارون را "غير قابل قبول" توصيف كرد.(120) نخستوزير اسراييل در ظاهر از بابت اين گفته عذرخواهي كرد، ولي به سرعت به نيروهاي لابي پيوست تا دولت بوش و مردم آمريكا را قانع سازد كه ايالاتمتحده و اسراييل با تهديد مشتركي از ناحيه تروريسم روبهرو هستند.(121) مقامات اسراييلي و نمايندگان لابي مرتباً بر اين مطلب تأكيد ميورزيدند كه بين عرفات و اسامهبنلادن درحقيقت هيچ تفاوتي نيست و بر اين موضوع اصرار داشتند كه ايالاتمتحده و اسراييل بايد رهبر منتخب مردم فلسطين را در انزوا قرار دهند و با او كاري نداشته باشند.(122) لابي در كنگره امريكا نيز بيكار ننشست. در تاريخ 16 نوامبر، 89 نفر از سناتورها نامهاي براي بوش ارسال كردند و از وي بهخاطر خودداري از ملاقات با عرفات تجليل نمودند، ولي در عين حال خواستار آن شدند كه ايالاتمتحده در راه انتقامگيريهاي اسراييل از مردم فلسطين ايجاد مانع نكند و اصرار نكردند كه دولت امريكا رسماً اعلام كند كه با تمام قوا پشت سر اسراييل ايستاده است. به نوشته روزنامه نيويورك تايمز، اين نامه حاصل ملاقاتي بود كه دو هفته پيش از آن ميان رهبران جامعه يهوديان امريكا و سناتورهاي برجسته صورت گرفته بود. اين روزنامه در عين حال اضافه كرد كه در ملاقات مزبور،AIPAC نقش ويژهاي را جهت مشورت درباره متن نامه ايفا نمود.(123) تا پايان ماه نوامبر، روابط ميان تلآويو و واشنگتن به نحو قابلملاحظهاي بهبود يافت. اين وضعيت تا حدود زيادي ناشي از فعاليتهاي لابي براي چرخاندن سياست خارجي ايالاتمتحده بهسوي منافع اسراييل بود، اما در عين حال از پيروزي اوليه امريكا در افغانستان نيز نشأت ميگرفت كه باعث شد احساس نياز به حمايت اعراب در حل مسئله القاعده كاهش پيدا كند. شارون در اوايل ماه دسامبر از كاخ سفيد ديدار و با بوش ملاقات دوستانهاي برگزار كرد.(124) اما در ماه آوريل سال 2002، مشكلات دوباره سر باز كرد و آن هنگامي بود كه ارتش اسراييل عمليات سپر دفاعي را به جريان انداخت و تقريباً كنترل تمام مناطق مهم فلسطيني در ساحل غربي را دوباره به دست گرفت.(125) بوش ميدانست كه اين اقدام اسراييل موجب تخريب چهره امريكا در جهان عرب و جهان اسلام خواهد شد و جنگ عليه تروريسم را تضعيف خواهد كرد، از اينرو در 4 آوريل، از شارون خواست؛ تمام عمليات تهاجمي را قطع كند و عقبنشيني را آغاز كند. او دو روز بعد درخواست خود را با تأكيد بيشتري مطرح كرد و گفت كه منظورش "عقبنشيني بدون هيچگونه تأخير" بوده است. در تاريخ 7 آوريل، كاندوليزا رايس، مشاور وقت امنيتملي بوش به خبرنگاران گفت كه "بدون تأخير يعني بدون تأخير، يعني همين حالا" همانروز، كالين پاول وزير امور خارجه وقت سفر خود به خاورميانه را براي واداركردن هر دو طرف به قطع درگيري و از سرگيري مذاكرات آغاز كرد.(126) اسراييل و لابي بهسرعت وارد عمل شدند. يكي از اهداف اصلي حملات آنها پاول بود كه به شدت از سوي مقامات طرفدار اسراييل در دفتر معاون رئيسجمهور ـ ديك چني ـ و همچنين در پنتاگون و كارشناسان محافظهكار جديد، نظير رابرت كاگان(Robert Kagan) و ويليام كريستول(William Kristol) مورد اعتراض قرار داشت. آنها وي رابه اين موضوع متهم ميكردند كه عملاً هرگونه مرز ميان تروريستها و كساني را كه با تروريستها ميجنگند پاك كرده است.(127) دومين هدف حملات، شخص بوش بود كه ازسوي رهبران يهودي و همچنين مسيحيان متعصب تحت فشار قرار داشت، كه البته گروه اخير از اجزاي كليدي پايگاه سياسي وي بهشمار ميرفتند. تام ديلي و ديك آرمي از افرادي بهشمار مي رفتند كه صدايشان درباره ضرورت حمايت از اسراييل بيش از همه به گوش ميرسيد. ديلي و رهبر اقليت سنا، ترنت لات(Trent Lott) به كاخسفيد رفتند و شخصاً به بوش اخطار كردند كه از موضع خود عقبنشيني كند.(128) اولين نشانههاي عقب نشيني بوش در تاريخ 11 آوريل ـ تنها يك هفته پس از اخطار وي به شارون براي عقبنشيني نيروها ـ پديدار شد و آن هنگامي بود كه فليشر گفت به اعتقاد رئيسجمهور، شارون مرد صلح است.(129) بوش پس از بازگشت پاول از مأموريت بينتيجه خود، اين گفته را به صورت علني تكرار كرد و به خبرنگاران گفت كه شارون به دعوت وي براي عقبنشيني كامل و فوري پاسخ رضايتبخش داده است.(130) البته شارون هرگز چنين كاري نكرده بود، ولي رئيسجمهور امريكا ميل نداشت بيش از اين، موضوع را به جنجال بكشد. در عين حال، كنگره نيز حركت خود را براي دفاع از شارون آغاز كرد. در تاريخ دوم ماه مي، كنگره با وجود اعتراضات دولت، دو قطعنامه را در حمايت مجدد از اسراييل به تصويب رساند. (آراي سنا در تصويب اين قطعنامه عبارت بود از 94 موافق و 2 مخالف، در حالي كه در مجلس نمايندگان اين دو قطعنامه با 352 موافق و 21 مخالف به تصويب رسيد) هر دوي اين قطعنامهها بر اين موضوع تأكيد داشت كه ايالاتمتحده "اتحاد خود را با اسراييل حفظ ميكند" و هر دو كشور"اكنون درگير مبارزه مشتركي عليه تروريسم هستند." در متن اوليه تصويب شده توسط مجلس نمايندگان "ادامه حمايت ياسر عرفات از تروريسم" نيز محكوم شده و شخص ياسر عرفات به عنوان محور اصلي مشكل تروريسم معرفي شده بود.(131) چند روز بعد، گروهي از نمايندگان كنگره كه از اعضاي هر دو حزب اصلي تشكيل ميشد و براي بررسي اوضاع و كشف حقايق به اسراييل اعزام شد و علناً اعلام كرد كه شارون بايد در مقابل فشارهاي ايالاتمتحده براي مذاكره با عرفات مقاومت نمايد.(132) در تاريخ 9 مي، كميته فرعي تخصيص كمكهاي اقتصادي در مجلس نمايندگان براي بررسي اختصاص مبلغ 200 ميليون دلار كمك اضافي به اسراييل جهت مقابله با تروريسم تشكيل جلسه داد. وزيرخارجه، كالين پاول با اين كمك مخالف بود، ولي لابي درست همانطور كه به تدوين دو قطعنامه مورد اشاره در كنگره كمك كرده بود از تصويب آن حمايت ميكرد.(133) در اين مقابله، پاول بازنده شد. بهطور خلاصه، شارون و لابي اسراييل، رئيسجمهور ايالاتمتحده را تحتتأثير خود قرار دادند و پيروز شدند. حميشالو(Hami Shalev)، روزنامهنگاري كه براي روزنامه اسراييلي«ماآريو»(MA ariv) كار ميكند، در گزارش خود نوشت كه همراهان شارون نميتوانستند شادي خود را بهخاطر شكست پاول پنهان كنند. شارون متوجه نقطه ضعف بوش شد و با فشارآوردن به او موفق به واداركردن وي به عكسالعمل مورد نظر شد.(134) اما نقش كليدي در اين ميان براي شكستدادن بوش برعهده نيروهاي طرفدار اسراييل در داخل امريكا بود و نه برعهده شارون يا اسراييل. وضعيت از آن زمان تاكنون تغيير چنداني پيدا نكرده است. دولت بوش از ادامه مذاكره با عرفات خودداري كرد و بالاخره عرفات در نوامبر 2004 از دنيا رفت. امريكا در مرحله بعدي، از رهبر جديد فلسطين، محمود عباس استقبال كرد، ولي در راه استقرار وي و ايجاد ثبات براي وي كار چندان قابلتوجهي انجام نداده است. شارون به توسعه نقشهاي خود براي جدايي يكجانبه از فلسطين ادامه داده كه اساس آن عبارت است از؛ عقبنشيني از غزه و بهطور همزمان، تداوم توسعهطلبي در ساحل غربي و البته اين مسير متضمن احداث "حصار امنيتي"، تصرف زمينهاي فلسطينيان و گسترش شهركهاي مسكوني و شبكههاي جادهاي است. استراتژي شارون، با خودداري از مذاكره با عباس ـ كه طرفدار راهحل مبتني بر مذاكره است ـ و گرفتن امكان كسب دستاوردهاي ملموس توسط وي براي مردم فلسطين، عامل مستقيم پيروزي اخير حماس در انتخابات به حساب ميآيد.(135) با اين حال، با قرارگرفتن در مسند قدرت، اسراييل باز هم بهانهاي براي تنندادن به مذاكره در دست دارد. دولت امريكا تمامي اقدامات شارون و جانشين وي ايهود اولمرت (Ehud olmert) را مورد حمايت قرار داده است و حتي بوش بر الحاق يكجانبه زمينهاي واقع در سرزمينهاي اشغالي از سوي اسراييل تأكيد كرده و به اين ترتيب سياست اعلام شده تمامي رؤساي جمهور ايالاتمتحده از زمان ليندون جانسون را تغيير داده است.(136) مقامات ايالاتمتحده از برخي سياستهاي اسراييل انتقادهاي خفيفي را مطرح ساختهاند، ولي در راه ايجاد يك دولت پايدار فلسطيني كمك شايان توجهي انجام ندادهاند. حتي مشاور سابق امنيت ملي، برنت اسكوكرافت(Brent scowcraft) در اكتبر 2004 اعلام كرد كه «شارون، بوش را روي انگشت كوچك خود ميچرخاند.»(137) اگر بوش بخواهد ايالاتمتحده را حتي اندكي از اسراييل دور كند يا حتي اقدامات اسراييل در مناطق اشغالي را مورد انتقاد قرار دهد، مسلماً با خشم لابي و حاميان آن در گنگره روبهرو خواهد شد. نامزدهاي حزب دموكرات براي رياستجمهوري نيز اين حقايق را درك ميكنند و به همين علت است كه در سال 2004 جان كري حداكثر تلاش ممكن را بهعمل آورد كه حمايت بيشائبه خود را از اسراييل نشان دهد و البته هيلاري كلينتون نيز اكنون همين روش را در پيش گرفته است.(138) تداوم حمايت ايالاتمتحده از سياستهاي اسراييل در مقابل مردم فلسطين يكي از اهداف مركزي لابي بهشمار ميآيد، ولي جاهطلبي آنها به همينجا ختم نميشود. لابي در عين حال خواهان آن است كه اسراييل با كمك امريكا همچنان بهعنوان قدرت چيره در منطقه باقي بماند. جاي تعجب نيست كه دولت اسراييل و گروههاي طرفدار اسراييل در ايالات متحده تلاش ميكنند تا با همكاري هم سياستهاي دولت بوش در قبال عراق، سوريه و ايران را شكل بدهند و طرح كلاني را براي ايجاد نظم نوين در خاورميانه تدوين كنند. اسراييل و جنگ عراق فشارهاي وارده از ناحيه اسراييل و لابي را نميتوان تنها عامل مشوق تصميم ايالاتمتحده براي حمله به عراق در مارس 2003 دانست ولي در عين حال، اين فشارها از عوامل بسيار مهم تصميم مزبور به حساب ميآيد. برخي از مردم امريكا بر اين عقيدهاند كه جنگ عراق، در حقيقت «جنگ نفت» بوده، ولي شواهد چنداني براي دفاع از اين نظريه در دست نيست. در مقابل، ميتوان ثابت كرد كه بخش مهمي از انگيزه اين جنگ ناشي از تأمين هر چه بيشتر امنيت اسراييل بوده است. به اعتقاد فيليپ زليكوف(Philip zelikow)، يكي از اعضاي هيأت مشورتي اطلاعات خارجي رئيس جمهور (2003-2001)، مدير اجرايي كميسيون 11/9 و مشاور كنوني كاندوليزارايس، تهديد واقعي عراق متوجه ايالاتمتحده نبود.(142) زليكوف خطاب به گروهي در دانشگاه ويرجينيا گفت: «تهديدي كه اعلام نشد در واقع تهديد عليه اسراييل بود.» او همچنين خاطرنشان كرد كه «دولت امريكا چندان مايل نيست اين موضوع را بهصورت علني اعلام كند، چون باعث كاهش محبوبيت عمومي آنها خواهد شد.» در 16 آگوست 2002، يازده روز قبل از آنكه معاون رئيسجمهور، ديك چني با سخنراني آتشين خود در برابر كهنه سربازان جنگهاي خارجي امريكا، شعله جنگ را برافروزد، روزنامه واشنگتن پست گزارش داد كه «اسراييل در حال فشارآوردن به مقامات امريكايي است كه حمله نظامي خود عليه حكومت صدام حسين در عراق را به تعويق نيندازند.»(140) در اين مقطع، بهگفته شارون، هماهنگي استراتژيك ميان اسراييل و ايالاتمتحده «به سطح بيسابقهاي رسيده بود» و مقامات اطلاعاتي اسراييل گزارشهاي هشدارآميز متعددي را در خصوص برنامههاي عراق براي توليد سلاحهاي كشتارجمعي ارسال كرده بودند.(141) همانطور كه بعدها يكي از ژنرالهاي بازنشسته اسراييلي فاش كرد، «دستگاه اطلاعاتي اسراييل يكي از شركاي فعال در زمينه تهيه مدارك مربوط به توليد سلاحهاي كشتارجمعي در عراق براي سازمانهاي اطلاعاتي امريكا و بريتانيا بهشمار ميرفت.»(142) هنگاميكه بوش در ماه سپتامبر در صدد برآمد تا مجوز شوراي امنيت سازمان ملل متحد را در خصوص حمله به عراق كسب كند به شدت برآشفته شدند و هنگامي كه صدام قبول كرد بازرسان سازمان ملل متحد به عراق بازگردند، پريشاني آنها بيشتر شد، زيرا اين تحولات ميتوانست احتمال بروز جنگ را كاهش دهد. شيمون پرز، وزير خارجه اسراييل در سپتامبر 2002 به خبرنگاران گفت: «عمليات عليه صدامحسين امري واجب است. بازرسي و بازرسان به درد آدمهاي شريف ميخورد، ولي افراد كاذب به آساني ميتوانند بر اين بازرسان غلبه كنند.»(143) در همين زمان ايهود باراك نخستوزير سابق در مقالهاي هشدارآميز در نيويورك تايمز نوشت كه «درحال حاضر، بزرگترين خطر در انفعال نهفته است.»(144) نخستوزير قبل از او، بنيامين نتانياهو، مطلب مشابهي را در والاستريت ژورنال باعنوان «دفاع از سرنگوني صدام» منتشر كرد.(145) نتانياهو در اين مطلب اعلام كرد كه «در حال حاضر، هيچ راهحلي به اندازه سرنگونكردن رژيم وي كارگر نيست» و اضافه كرد، «فكر ميكنم نظر من، نظر اكثريت عظيم اسراييليها باشد كه خواهان ضربه پيشگيرانه عليه رژيم صدام هستند.» نشريه هاآرتص نيز در فوريه 2003 نوشت: «ارتش و رهبري سياسي اسراييلي در تب و تاب جنگ عليه عراق ميسوزد.»(146) اما همانطور كه نتانياهو عنوان كرده بود، ميل به جنگ محدود به رهبران اسراييل نميشد. جداي از كويت كه صدام در سال 1990 آن را اشغال كرده بود، اسراييل تنها كشور جهان بهحساب ميآمد كه سياستمداران و ملت آن متفقاً مشتاق جنگ بودند.(147) به گزارش گيدئون لوي(Gideon levy) روزنامهنگار آن دوره، «اسراييل تنها كشور غربي است كه رهبران آن بدون هيچ قيد و شرطي از جنگ حمايت ميكنند و در آن هيچ ديدگاه ديگري مشاهده نميشود.»(148) درحقيقت، اسراييليها به اندازهاي مشتاق جنگ بودند كه متحدان آنها در امريكا آنان را تشويق به كاستن شدت موضعگيريهاي خود نمودند تا اين تصور به وجود نيايد كه جنگ براي منافع اسراييل صورت ميگيرد.(149) لابي اسراييل و جنگ عراق در داخل ايالاتمتحده، نيروي اصلي حامي جنگ عليه عراق را گروه كوچكي از محافظهكاران جديد تشكيل ميدادند كه بسياري از آنها روابط نزديكي با حزب ليكود اسراييل داشتند.(150) علاوه بر آنان، رهبران كليدي سازمانهاي اصلي عضو لابي نيز كلام خود را در خدمت تبليغ به نفع جنگ قرار دادند. (151) بنابه نوشته نشريهForward ، «در حاليكه بوش تلاش ميكرد؛ ايده جنگ عليه عراق را بفروشد، مهمترين سازمانهاي يهودي در امريكا در دفاع از وي با يكديگر متحد شدند.رهبران جامعه يهود يكي پس از ديگري در اظهارنظرهاي خود بر ضرورت رهاساختن جهان از شر صدامحسين و سلاحهاي كشتارجمعي وي تأكيد ميكردند.»(152) در ادامه اين سرمقاله آمده است كه «نگراني از امنيت اسراييل به درستي جاي خود را در مباحثات گروههاي مهم يهودي باز كرد.» اگر چه محافظهكاران جديد و ديگر رهبران لابي، مشتاق به تهاجم عليه عراق بودند، طيف گستردهتر جامعه يهوديان امريكا چنين تمايلي نداشت.(153) درحقيقت، ساموئل فريدمن(Samuel freedman) اندكي پس از آغاز جنگ گزارش داد كه «مجموعه نظرسنجيهاي به عمل آمده در سطح كشور توسط مركز تحقيقاتيPew نشان ميدهد كه يهوديان در مقايسه با كل جمعيت تمايل كمتري به جنگ عليه عراق دارند و نسبت طرفداران جنگ در ميان آنها 52 درصد است در حالي كه اين نسبت در ميان كل مردم به 62 درصد ميرسد.»(154) به اين ترتيب، اشتباه است اگر جنگ عراق را حاصل «نفوذ يهوديان» تلقي كنيم، بلكه اين جنگ تا حدود زيادي ناشي از اعمال نفوذ لابي اسراييل و بويژه محافظهكاران جديد عضو اين لابي بوده است. محافظهكاران جديد حتي پيش از رسيدن بوش به رياست جمهوري، عزم خود را براي سرنگون ساختن صدام حسين جزم نموده بودند.(155) آنها در اوايل سال 1998 با انتشار دو نامه سرگشاده خطاب به كلينتون و تقاضاي اقدام براي بركنار كردن صدام از مصدر قدرت، شانس خود را امتحان كردند.(156) امضاكنندگان اين دو نامه، كه بسياري از آنها با گروههاي طرفدار اسراييل نظير JINSA ياWINEP روابط نزديكي داشتند و چهرههاي برجسته آن عبارتند از؛ افرادي چون اليوت آبرامز، جان بولتون، داگلاس فيث، ويليام كريستول، برنارد لوئيس، دونالد رامسفلد، ريچارد پرل و پل ولفوويتز، مشكل چنداني در قانعكردن دولت كلينتون براي تصويب هدف كلان سرنگوني صدام نداشتند.(157) اما محافظهكاران جديد نميتوانستند ايده جنگي را كه با اين هدف انجام ميشد به ديگران بفروشند. آنها در چند ماه اول شكلگيري دولت بوش نيز چندان در جلب حمايت براي طرح تهاجم به عراق موفق نبودند.(158) با وجود تمام تلاشي كه محافظهكاران جديد براي عمليكردن نقشه جنگ عراق به عمل ميآوردند، آنها براي تحقق هدف خويش به كمك نياز داشتند. اين كمك با وقوع حادثه 11 سپتامبر از راه رسيد؛ خصوصاً آنكه وقايع اين روز باعث شد بوش و چني مسير خود را عوض كنند و به حاميان سرسخت جنگ پيشگيرانه براي سرنگونكردن صدام مبدل گردند. محافظهكاران جديد حاضر در لابي - و از همه برجستهتر، ليبي، ولفوويتز و برنارد لوئيس، تاريخدان دانشگاه پرينستون ـ نقش بسيار برجستهاي را در راستاي قانعكردن رئيسجمهور و معاون وي براي رويآوردن به جنگ ايفا كردند. براي محافظهكاران جديد، 11 سپتامبر فرصتي طلايي بود تا طرح حمله به عراق را جا بيندازند. در يك ملاقات سرنوشتساز با بوش در تاريخ 15 سپتامبر در كمپ ديويد طرح حمله به عراق قبل از افغانستان مطرح شد، هر چند هيچ دليلي در دست نبود كه نشان بدهد صدام در حملات عليه امريكا نقشي داشته، در حاليكه حضور بنلادن در افغانستان مسلم بود.(159) بوش اين توصيه را رد كرد و تصميم گرفت ابتدا به افغانستان حمله كند؛ با اين حال جنگ عليه عراق به يك احتمال جدي مبدل شده بود و بوش در 21 نوامبر 2001 به طراحان نظامي خود فرمان داد كه برنامههاي جدي اين حمله را تدوين كنند.(160) در همين زمان، ساير محافظهكاران جديد نيز در راهروهاي قدرت مشغول فعاليت بودند. ما هنوز از كل ماجرا باخبر نيستيم، ولي گفته ميشود كه برخي محققان نظير لوئيس و همچنين فؤاد عجمي از دانشگاه جانهاپكينز نقش مهمي را براي قانعكردن معاون رئيسجمهور، ديكچني جهت انتخاب گزينه جنگ ايفا كردند.(161) ديدگاههاي چني در عين حال تحتتأثير نفوذ شديد محافظهكاران جديدي قرار داشت كه جزو پرسنل وي بودند، به ويژه اريك ادلمن(Eric edelman)، جان هانا(John hannah) و ليبي، رئيس پرسنل ديك چني، از قدرتمندترين افراد دولت محسوب ميشوند.(165) نفوذ معاون رئيسجمهور كمك كرد كه شخص رئيس جمهور نيز در اوايل سال 2002 راضي به جنگ شود. با ملحقشدن بوش و چني به اين قافله، ناقوسهاي جنگ به صدا در آمد. در خارج از دستگاه دولت، كارشناسان محافظهكار جديد به هيچ عنوان وقت خود را تلف نكردند و با تمام قوا از اين نظريه دفاع كردند و حمله به عراق يكي از عوامل اساسي پيروزي در جنگ عليه تروريسم است. تلاشهاي آنان تا اندازهاي متوجه فشارآوردن بر بوش و تا اندازهاي متوجه غلبه بر مخالفان جنگ عراق در داخل و خارج دولت بود. در 20 سپتامبر، گروهي از برجستهترين محافظهكاران جديد و متحدان آنان، نامه سرگشاده ديگري را منتشر كردند و خطاب به رئيسجمهور اعلام نمودند كه «حتي اگر شواهد موجود رابطه مستقيمي ميان عراق و حادثه 11 سپتامبر ايجاد نكند، هرگونه استراتژي جهت ريشهكن كردن تروريسم و حاميان آن بايد حاوي عزم جدي براي سرنگوني صدامحسين از قدرت در عراق باشد.»(163) اين نامه همچنين به بوش خاطرنشان ساخت كه «اسراييل جديترين متحد امريكا در نبرد عليه تروريسم بينالمللي بوده و خواهد بود.» در شماره اول اكتبر نشريه ويكلي استاندارد، رابرت كاگان و ويليام كريستول خواهان تغيير رژيم در عراق، بلافاصله پس از شكست طالبان شدند. در همان روز، چارلز كراوتهامر(Charles krauthammer) در روزنامه واشنگتن پست از اين نظريه دفاع كرد كه بعد از خاتمه كار ما در افغانستان، سوريه گزينه بعدي خواهد بود و سپس نوبت به ايران و عراق ميرسد. او در عين حال استدلال كرد كه «جنگ عليه تروريسم در بغداد به پايان خواهد رسيد»، يعني زمانيكه ما «خطرناكترين رژيم تروريست در جهان را از پا در آوريم.»(164) اين رگبارهاي تبليغاتي سرآغاز مجموعهاي از فعاليتهاي عمومي براي جلب حمايت از تجاوز به عراق بود.(165) يكي از بخشهاي محوري اين فعاليت تبليغاتي، دستكاري اطلاعات بود به نحوي كه صدام را به صورت يك خطر فوري جلوهگر نمايد. براي نمونه؛ ليبي چندين بار به ساختمان سيا رفت تا با فشارآوردن به تحليلگران آن سازمان، آنها را وادار به يافتن دلايلي براي حمايت از جنگ نمايد. او همچنين در اوايل سال 2003، به تدوين يك جزوه اطلاعاتي در باره عراق كمك كرد كه به كالين پاول ارائه شد و البته تهيه متن گزارش بدنام ارائه شده توسط پاول در شوراي امنيت سازمان ملل متحد در خصوص تهديد عراق نيز كار او بود.(166) به گزارش باب وودوارد(Bob woadward)، «پاول با ديدن گزارش كه به اعتقاد وي اغراقآميز و خيالپردازانه بود وحشتزده شد. ليبي در اين گزارش از كوچكترين سرنخها و دلايل، بدترين نتيجهگيريهاي ممكن را بهعمل آورده بود.»(167) اگرچه پاول ادعاهاي تحريكآميز و غيرواقعي را تا حد امكان از گزارش ليبي حذف كرد، گزارش وي در سازمان ملل متحد همچنان مملو از خطا بود كه البته اكنون خود پاول نيز به آن اذعان دارد. عمليات دستكاري اطلاعات نيز متضمن مشاركت دو سازمان بود كه پس از واقعه 11 سپتامبر به وجود آوردند و هر دو مستقيماً به معاون وزير دفاع، داگلاس فيث گزارش ميدادند.(168) گروه ارزيابي سياستهاي ضد تروريستي با هدف يافتن ارتباط ميان القاعده و عراق بهوجود آمد كه ادعا ميشد دستگاه اطلاعاتي امريكا در كشف آن ناتوان بوده است. دو عضو كليدي اين گروه عبارت بودند از وورمسر و يكي ديگر از محافظهكاران جديد سرسخت بهنام مايكل مألوف(Michael maloof) ، يك لبناني ـ امريكايي كه روابط نزديكي با پرل داشت. دفتر طرحهاي ويژه نيز مجموعه ديگري بود كه براي يافتن دلايل قابل استفاده احتمالي براي دفاع از جنگ عراق تشكيل شد. رياست اين دفتر برعهده آبرام شولسكي(Abram Shulsky) قرار داشت كه از محافظهكاران جديد بوده و ميان وي و وولفوويتز روابط طولاني برقرار است. اعضاي ديگر دفتر نيز عمدتاً از نيروهاي مؤسسات تحقيقاتي طرفدار اسراييل تأمين گرديد.(169) فيث تقريباً مانند تمامي محافظهكاران جديد ديگر عميقاً خود را متعهد به اسراييل ميداند. وي در عين حال روابط پرسابقهاي با حزب ليكود داشته است. او در دهه 1990 مقالاتي را به رشته تحرير درآورد كه از احداث شهركهاي يهودينشين حمايت مينمود و در آنها استدلال شده بود كه اسراييل بايد مناطق اشغال شده را براي خود حفظ كند.(170) نكته مهمتر آن كه وي در كنار وورمسر و پرل، گزارش معروف «جدايي كامل» (Cleah break) را در ژوئن 1996 براي نخستوزير تازه وارد اسراييل، بنيامين نتانياهو تدوين نمودند.(171) يكي از مطالب مندرج در گزارش مزبور، توصيهاي بود خطاب به نتانياهو كه «توجه خود را معطوف بركناري صدام حسين از قدرت در عراق نمايد؛ اين موضوع به خودي خود يكي از اهداف مهم استراتژيك اسراييل بهشمار ميرفت.» گزارش مزبور همچنين اسراييل را دعوت مينمود كه براي ايجاد نظم نوين در تمام منطقه خاورميانه اقداماتي را به عمل آورد. نتانياهو توصيههاي آنان را به كار نبست، ولي فيث، پرل و وورمسر به زودي درصدد تشويق دولت بوش براي تعقيب همان اهداف برآمدند. اين وضعيت باعث شد سرمقالهنويس هاآرتص، آكيوا الدار(Akiva Eldar) هشدار دهد كه فيث و پرل در مرز باريك ميان وفاداري به دولت امريكا و حفظ منافع اسراييل گام بر ميدارند.»(172) ولفوويتزهم به همين ميزان به اسراييل وفادار است. نشريهForward در يك نوبت او را بهعنوان «تندروترين صداي طرفدار اسراييل در دولت توصيف نمود» و در سال 2002 در ميان پنجاه فرد برجستهاي كه :در راه آرمانهاي يهودي نقش فعالي داشتهاند»، وي را به مقام اول برگزيد.(173) تقريباً در همان زمان،JINSA جايزه خدمات برجسته هنري جكسون(Hanry M. jackson) را به دليل تلاش در راه ارتقاي همكاري ميان اسراييل و ايالاتمتحده به وي اعطا نمود، همچنين روزنامه اورشليم پست نيز او را به عنوان يك «طرفدار وفادار اسراييل» معرفي نمود و در سال 2003 به عنوان «مردسال» برگزيد.(174) در پايان، بد نيست اشاره كوتاهي داشته باشيم به حمايتهاي محافظهكاران جديد از احمد چلبي ـ تبعيدي فريبكار عراقي و رئيس كنگره ملي عراق ـ پيش از بروز جنگ. محافظهكاران جديد در آن زمان، چلبي را با آغوش باز مورد استقبال قرار ميدادند، چون وي در راه ايجاد روابط نزديك با گروههاي يهودي امريكايي فعاليت قابلتوجهي انجام و قول داده بود كه پس از رسيدن به قدرت، با اسراييل روابط دوستانهاي را برقرار سازد.(175) اين درست همان حرفي بود كه طرفداران تغيير رژيم در عراق مايل به شنيدن آن بودند و به همين دليل از چلبي حمايت كردند. ماتيو برگر(Matthew berger) روزنامهنگار مجلهJournal Jewish خلاصه معامله صورت گرفته را چنين بيان نمود: «كنگره عراق، تقويت روابط را وسيلهاي براي استفاده از نفوذ يهوديان در واشنگتن و اورشليم و در نتيجه افزايش امكانات جهت رسيدن به اهداف خود تلقي ميكرد. گروههاي يهودي نيزبه نوبه خود در اين رابطه فرصتي ميديدند كه مسير بهبود روابط ميان اسراييل و عراق را در صورت جايگزين شدن رژيم صدام حسين توسط كنگره ملي عراق هموار سازند.(176) با توجه به وفاداري محافظهكاران جديد نسبت به اسراييل، دغدغه ذهني آنها نسبت به عراق و نفوذ آنها در دولت بوش، جاي تعجب نيست كه به اعتقاد بسياري از امريكاييها هدف از طراحي جنگ از ابتدا، تأمين منافع اسراييل بوده است. براي نمونه، باري جاكوبز(Barry jacobs) از اعضاي كميته يهوديان امريكا، در مارس 2005 اذعان نمود كه در ميان جامعه اطلاعاتي ايالات متحده اين اعتقاد رواج داشت كه اسراييل و محافظهكاران جديد براي كشاندن پاي امريكا به جنگ با عراق با يكديگر توطئه كردهاند.(177) با اين حال، كمتر كسي جرأت ابراز علني اين ديدگاه را دارد و اكثر كسانيكه چنين كردند ـ ازجمله سناتور ارنست هولينگز(Ernest hollings) و نماينده مجلس، جيمز مورگان(James morgan) ـ براي اينكار خود محكوم شدند.(178) مايكلكينسلي(Michael kinsley) در اواخر سال 2002 موضوع را به روشني بيان كرد و در اين خصوص نوشت: «فقدان مباحثات عمومي درخصوص نقش اسراييل مشابه ضربالمثل قديمي فيل در اتاق تاريك است... همه ميتوانند آن را ببينند، ولي هيچكسي جرأت ابراز آن را ندارد.»(179) به اعتقاد وي، علت اين عدم تمايل به بحث، ترس از اتهام يهودي ستيزي است. البته در همين شرايط هم جاي هيچ ترديدي نيست كه اسراييل و لابي در شكلگيري تصميم به جنگ، بازيگران اصلي ميدان بودند. بدون تلاشهاي لابي، احتمال آنكه ايالاتمتحده در مارس 2003 وارد جنگ شود بسيار كمتر بود. رؤياي تغيير بنيادين شرايط منطقهاي قرار نبود كه جنگ عراق به يك باتلاق پرهزينه مبدل شود، بلكه برعكس تصور ميشد كه اين جنگ تنها بهعنوان اولين گام مسير طرح كلان ايجاد نظم نوين، در خاورميانه تلقي شود. اين استراتژي جاه طلبانه به منزله انحرافي از سياست قبلي ايالاتمتحده بود و البته لابي و اسراييل را بايد بهعنوان نيروهاي اصلي پشت صحنه اين تغيير بهحساب آورد. اين مطلب بهدنبال آغاز جنگ عراق و در مقاله صفحه اول وال استريت ژورنال به روشني مطرح شد. تيتر اين سرمقاله بهتنهايي گوياي تمام مطلب است: «رؤياي رئيسجمهور نهفقط تغيير رژيم، بلكه تغيير منطقه: ايجاد يك منطقه تحت پوشش دموكراسي و طرفدار ايالاتمتحده هدفي است كه ريشه در عقايد اسراييليها و محافظهكاران جديد دارد.»(180) نيروهاي پشتيبان اسراييل مدتهاست كه مايلند نيروهاي نظامي ايالات متحده را بيش از پيش در خاورميانه درگير نمايند تا به حفظ اسراييل كمك كنند.(181) اما در دوران جنگ سرد موفقيت آنها در اين جبهه چندان زياد نبود، زيرا امريكا ترجيح ميداد نقش «عامل توازن از راه دور» را در منطقه ايفا نمايد. اكثر نيروهاي امريكايي اعزام شده به خاورميانه در اين دوران، نظير نيروي واكنش سريع، تنها براي ايفاي نقش نظارت، به منطقه ميرفتند و از درگيري دورنگاه داشته ميشدند. واشنگتن با تغيير موضع ميان قدرتهاي منطقهاي نقش مناسبي را در موازنه قدرت ايفا مينمود و به همين دليل بود كه دولت ريگان در دوران جنگ ايران و عراق (88-1980) از صدام در مقابل حكومت انقلابي ايران دفاع ميكرد. اين سياست، پس از خاتمه جنگ اول خليجفارس و اتخاذ استراتژي «محدود سازي دوجانبه» از سوي دولت كلينتون تغيير يافت. اين سياست متضمن استقرار تعداد قابل ملاحظهاي از نيروهاي امريكايي در منطقه براي محدودساختن قدرت هر دو كشور ايران و عراق به جاي استفاده از يكي از آنها در مقابل ديگري بود. به راستي طراح استراتژي مهار دوجانبه كسي نبود جز مارتين اينديك كه براي اولين مرتبه اين استراتژي را در ماه مي 1993 در مؤسسه تحقيقاتيWINEP كه طرفدار اسراييل است مطرح كرد و سپس در مقام مدير امور خاور نزديك و آسياي جنوبي در شوراي امنيت ملي آن را به مرحله اجرا درآورد.(182) در اواسط دهه 1990، استراتژي مهار دوجانبه تا حدود زيادي محبوبيت خود را از دست داد چون باعث ميشد ايالاتمتحده بهطور همزمان به دشمن مرگبار دو كشور مبدل شود كه در عين حال از يكديگر نيز متنفر بودند و به اين ترتيب بار مهاركردن هر دو كشور را به دوش واشنگتن ميگذاشت. (183) جاي تعجب نيست كه لابي براي نجات اين استراتژي دركنگره با تمام توان جنگيد.(184) كلينتون تحت فشارAIPAC و نيروهاي طرفدار اسراييل، اين سياست را در بهار سال 1995 قوت بخشيد و ايران را مشمول تحريم اقتصادي كرد، اما AIPAC و متحدانش بيش از اين انتظار داشتند. نتيجه اين امر، تصويب قانون مجازاتهاي ايران و ليبي در سال 1996 بود كه مجازاتهايي را عليه شركتهاي خارجي كه بيش از 40 ميليون دلار براي توسعه منابع نفتي ايران يا ليبي سرمايهگذاري كنند، وضع مينمود. به گفته زئف شيف(Zeev Schiff )، خبرنگار امور نظامي نشريه هاآرتص در آن زمان، «اسراييل تنها يك عنصر كوچك در يك زمينه بزرگ است، ولي نبايد نتيجه گرفت كه اين نقطه كوچك نميتواند بر كساني كه روي صفحه بزرگ قرار دارند تاثير بگذارد.»(185) با اين حال، در اواخر دهه 1990، محافظهكاران جديد از اين نظريه دفاع ميكردند كه مهار دوجانبه كافي نيست و اكنون تغيير حكومت در عراق امري ضروري بهحساب ميآيد. براساس استدلال آنها با سرنگون ساختن صدام و تبديل نمودن عراق به يك دموكراسي فعال، ايالاتمتحده براي تغيير ماهيت كل خاورميانه فرايند گستردهاي را به جريان خواهد انداخت. البته اين خط فكري در گزارش «جدايي كامل» كه محافظهكاران جديد براي نتانياهو تهيه كردند كاملاً مشهود بود. در سال 2002 و هنگامي كه تهاجم به عراق به يكي از موضوعات اصلي بحث مبدل شده بود، ايجاد تغييرات بنيادين در منطقه از اعتقادات اساسي محافل محافظهكاران جديد بهشمار ميرفت. (186) چارلز اين تصوير كلان را بهعنوان فرزند فكري ناتان شارانسكي(Natan Sharansky) سياستمدار اسراييلي توصيف ميكند كه نوشتههاي وي بوش را تحتتأثير قرار داد.(187) اما شارانسكي بههيچعنوان يك صداي تنها در اسراييل بهحساب نميآيد. حقيقت آن است كه به اعتقاد اسراييليهاي فعال در طيف سياسي، سرنگوني صدام ميتوانست شرايط خاورميانه را به نفع اسراييل تغيير دهد. آلوف بن(Aluf Ben) در گزارش خود در هاآرتص در تاريخ 17 فوريه 2003 نوشت: «افسران ارشد ارتش اسراييل و افراد نزديك به نخستوزير، آريل شارون، مانند افريمهالوي(Ephraim Halevy) مشاور امنيت ملي، تصويري درخشان از روزهاي شگفتانگيز اسراييل پس از جنگ ترسيم ميكنند. آنها چيزي شبيه اثر دومينو را در ذهن دارند كه براساس آن سقوط صدام حسين منتهي به سقوط ساير دشمنان اسراييل خواهد شد... با نابودي اين رهبران منفور، تروريسم و خطر سلاحهاي كشتار جمعي نيز از بين خواهد رفت.»(188) بهطور خلاصه، رهبران اسراييل، محافظهكاران جديد و دولت بوش همگي جنگ با عراق را به عنوان اولين قدم در راه فعاليت جاهطلبانه خود براي بازسازي خاورميانه محسوب ميكردند و با ظهور اولين طليعه پيروزي، آنها نظر خود را به سوي ديگر دشمنان منطقهاي اسراييل برگرداندند. خط و نشان براي سوريه تا قبل از مارس 2003 رهبران اسراييلي به دولت بوش براي هدف قراردادن سوريه فشار نياوردند، زيرا به شدت گرفتار پيشبرد طرح خود براي جنگ با عراق بودند، اما با سقوط حكومت بغداد در اواسط ماه آوريل، شارون و افسرانش استفاده از واشنگتن را براي هدف قراردادن سوريه آغاز كردند.(189) براي نمونه؛ در 16 آوريل، شارون و شائول موفاز (z(Shaul Mofa وزير دفاع وي، مصاحبههاي پرانعكاسي را در اين خصوص در روزنامههاي مختلف اسراييلي ترتيب دادند. شارون در مصاحبه باYedioth Ahronoth از ايالات متحده خواست كه به سوريه «فشارهاي سنگين» وارد سازد.(190) موفاز نيز خطاب به ماآريو گفت كه؛ «ما فهرست طويلي از موضوعات مختلف در دست داريم كه خواستار انجام آن از سوي سوريه هستيم و بهتر است اين كار از طريق آمريكاييها صورت بگيرد.»(191) مشاور امنيت ملي شارون، افريم هالوي، خطاب به گروهي از اعضايWINEP گفت آنچه اكنون براي ايالات متحده اهميت دارد، سختگيري عليه سوريه است. از سوي ديگر، واشنگتن پست نيز گزارش داد كه اسراييل در حال هيزمريختن به آتش درگيري با سوريه از طريق ارسال گزارشهاي اطلاعاتي مختلف براي ايالات متحده درباره اقدامات رئيسجمهور سوريه، بشار اسد است.(192) اعضاي برجسته لابي نيز پس از سقوط بغداد همين استدلالها را مطرح ساختند(193) ولفوويتز اعلام كرد كه «در سوريه نيز بايد تغيير رژيم اتفاق بيفتد» و ريچارد پرل خطاب به يك روزنامهنگار گفت: «ما ميتوانيم يك پيام كوتاه خطاب به ساير رژيمهاي متخاصم در خاورميانه صادر كنيم؛ يك پيام چهار كلمهاي: نفر بعدي شما هستيد!»(194) در اوايل ماه آوريل،WINEP گزارشي را منتشر ساخت كه اعضاي هر دو حزب اصلي در تهيه آن مشاركت داشتند، و در آن اعلام نمود كه سوريه «نبايد در فهم اين پيام غافل بماند كه كشورهاي پيرويكننده رفتار بيقانون، غيرمسئولانه و سرسختانه صدامحسين ممكن است در سرنوشت او شريك شوند.»(195) در 15 آوريل، يوسي كلاين هالوي(Yossi Klein Halevi) در روزنامه لسآنجلس تايمز مقالهاي نوشت با عنوان «گام بعدي، افزايش فشارها عليه سوريه.» روز بعد از آن، زف چافتز(Zev Chafets) نيز در روزنامه نيويورك ديلي نيوز مقالهاي به چاپ رساند كه عنوان آن عبارت بود از: «سوريه طرفدار تروريسم نيز به تغيير احتياج دارد.» لاورنس كاپلان(Lawrence kaplan) نيز براي آنكه از اين قافله عقب نماند در 21 آوريل در نيوريپابليك نوشت كه «اسد، رهبر سوريه تهديدي جدي عليه آمريكا محسوب ميشود.»(196) در كنگره نيز يكي از نمايندگان كنگره بهنام اليوت انجل(Eliot Engel) در 12 آوريل لايحه قانون مسئوليت سوريه و احياي حاكميت لبنان را مجدداً جهت تصويب مطرح ساخت.(197) اين قانون در صورت خودداري سوريه از خروج از لبنان، كنار گذاشتن توليد سلاحهاي كشتارجمعي و قطع حمايت از تروريسم، آن كشور را با مجازاتهايي روبهرو ميساخت و در عين حال از سوريه و لبنان دعوت مينمود كه براي صلح با اسراييل اقدامات ملموس و جدي به عمل آورند. ايـن قـانـون بـه شدت از سـوي لابـي حمـايـت مـيشـد ـ خصوصاً از سوي AIPAC ـ و به گفته Jewish Telegraph Agency ، چارچوب آن توسط گروهي از بهترين دوستان اسراييل در كنگره تدوين شده بود.(198) البته لايحه مزبور براي مدتي از جريان بحث خارج شده بود، زيرا دولت بوش چندان اشتياقي براي تصويب آن نداشت. اما بالاخره اين قانون ضد سوريهاي با اكثريت گسترده (4-398 در مجلس نمايندگان و 4-89 در سنا) به تصويب رسيد و بوش با امضاي آن در 12 دسامبر به اين قانون رسميت بخشيد.(199) با تمام اين احوال، در دولت بوش هنوز درباره هدف قراردادن سوريه در آن مقطع دو دستگي وجود داشت. اگرچه محافظهكاران جديد مشتاق بودند با دمشق جنگ راه بيندازند، سيا و وزارت امورخارجه با اين موضوع مخالفت ميورزيدند. حتي پس از امضاي قانون تازه توسط بوش نيز وي بر اين موضوع تأكيد داشت كه در اجراي اين قانون، با طمأنينه عمل خواهد كرد (200) علت ترديد بوش در اين خصوص كاملاً قابل درك است؛ اولاً، دولت سوريه از زمان بروز حادثه 11 سپتامبر اطلاعات ارزشمندي را درخصوص القاعده در اختيار دولت بوش قرار داده و حتي در مورد احتمال وقوع يك حمله تروريستي در منطقه خليجفارس به واشنگتن هشدار داده بود.(201) سوريه همچنين به بازجويان آمريكايي اجازه داده بود كه به محمد زمر، فردي كه ادعا ميشد مسئوليت جذب برخي از هواپيماربايان 11 سپتامبر را بر عهده داشته، دسترسي پيدا كنند. هدف قراردادن رژيم اسد ميتوانست اين ارتباطهاي ارزشمند را به خطر اندازد و به اين ترتيب موجب تضعيف موضع امريكا در جبهه گسترده جنگ عليه تروريسم شود. ثانياً، سوريه تا پيش از جنگ عراق روابط نامطلوبي با واشنگتن نداشت (بهعنوان مثال؛ اين كشور حتي به قطعنامه 1441 سازمان ملل رأي مثبت داده بود) و هيچگونه تهديدي براي ايالاتمتحده به همراه نداشت. سختگرفتن به سوريه باعث ميشد آمريكا كشوري با اشتهاي سيريناپذير به نظر برسد كه هدفش سركوب كشورهاي عرب است. بالاخره آنكه، قراردادن سوريه در فهرست اهداف حمله آمريكا انگيزهاي قدرتمند در اختيار دمشق قرار ميداد تا در عراق دردسر ايجاد نمايد. حتي اگر قصد امريكا فشارآوردن به سوريه بود، ضرورت داشت ابتدا كار در عراق به پايان برسد.با وجود اين موارد، كنگره به دولت فشار ميآورد كه عرصه را بر سوريه تنگ نمايد كه البته اين موضعگيري تا حدود زيادي ناشي از فشار وارده از سوي مقامات اسراييلي و گروههاي طرفدار اسراييل نظيرAIPAC بود (202) اگر چيزي به عنوان لابي اسراييل وجود نميداشت، قانون پاسخگويي سوريه و احياي حاكميت لبنان به تصويب نميرسيد و سياست ايالات متحده در قبال دمشق بيشتر بر اساس منافع ايالات متحده تنظيم ميگرديد. به دام انداختن ايران اسراييليها تمايل دارند هر تهديدي را به شديدترين وجه ممكن تصوير كنند، ولي ايران عموماً بهعنوان خطرناكترين دشمن آنها در منطقه تلقي ميشود چرا كه به ادعاي آنها بيش از تمام دشمنان اسراييل به سلاح هستهاي نزديك شده است. تقريباً تمام اسراييليها وجود يك دولت اسلامي مجهز به سلاحهاي هستهاي در منطقه را به عنوان تهديدي عليه موجوديت خود تلقي مينمايند. همانگونه كه وزير دفاع اسراييل، بنيامين بن الياذر يك ماه قبل از آغاز جنگ عراق عنوان نمود، «عراق به نوبه خود يك معضل است... ولي حال كه اين پرسش را مطرح كرديد بايد بدانيد كه امروز ايران براي ما از عراق خطرناكتر است.»(203) شارون در نوامبر 2002 و در يك مصاحبه پرسروصدا در تايمز لندن تشويق علني ايالات متحده به رويارويي با ايران را آغاز كرد.(204) او با توصيف ايران به عنوان «مركز جهان تروريسم» كه آماده دستيابي به سلاحهاي هستهاي است، اعلام نمود كه دولت بوش بايد روز بعد از فتح عراق، فشار آوردن به ايران را آغاز كند. روزنامه هاآرتص در اواخر آوريل 2003؛ گزارش داد كه سفير اسراييل در واشنگتن اكنون مشغول تبليغ براي تغيير حكومت ايران است (205) وي همچنين خاطرنشان ساخت كه سرنگوني صدام كافي نبوده است. به گفته وي، «آمريكا بايد مسيري را كه در پيش گرفته ادامه بدهد. ما هنوز با تهديدهايي به همان گستردگي از ناحيه سوريه و همچنين ازسوي ايران روبهرو هستيم.» محافظهكاران جديد در عين حال، در زمينه دفاع از نظريه تغيير حكومت تهران نيز وقت خود را تلف نكردند.(206) در تاريخ 6 مي، كنفرانس يكروزهاي در مورد ايران به همتAEI و با همكاري بنياد دفاع از دموكراسيها ـ كه از سازمانهاي طرفدار اسراييل است ـ و مؤسسه هودسون برگزار شد.(207) سخنرانان اين كنفرانس همگي به شدت طرفدار اسراييل بودند و بسياري از آنها از ايالاتمتحده درخواست كردند كه رژيم ايران را با يك نظام دموكراسي جايگزين كند. طبق معمول، تعداد زيادي مقاله از سوي چهرههاي برجسته محافظهكاران جديد ارائه شد كه از حمله به ايران دفاع ميكردند. به عنوان مثال؛ ويليام كريستول در تاريخ 12 مي در ويكلي استاندارد نوشت: «رهايي عراق اولين نبرد بزرگ براي آينده خاورميانه به حساب ميآمد... اما نبرد بزرگ بعدي ـ كه البته اميدواريم يك نبرد نظامي نباشد ـ عليه ايران خواهد بود.»(208) دولت بوش براي پاسخگويي به فشارهاي وارده از سوي لابي، فعاليت مضاعفي را جهت به تعطيلي كشاندن برنامه هستهاي ايران به اجرا درآورده است. اما واشنگتن در اين زمينه چندان موفق نبوده و به نظر ميرسد كه ايران براي دستيابي به يك زرادخانه هستهاي كاملاً مصمم است. در نتيجه، لابي فشار خود را بر دولت ايالات متحده تشديد نموده و در اين راه تمام استراتژيهاي موجود در چنته خود را بهكار بسته است.(209) سرمقالهها و مطالب مختلفي كه اكنون از سوي اعضاي لابي منتشر ميشود مملو از هشدار درباره خطرات فوري ناشي از دستيافتن ايران به سلاحهاي هستهاي، برحذر داشتن آمريكا از تلاش براي جلب رضايت يك حكومت تروريست و اشارات ضمني نسبت به ضرورت اقدام پيشگيرانه در صورت شكست ديپلماسي است. لابي در عين حال كنگره را تشويق به تصويب قانون حمايت از آزادي در ايران مينمايد كه متضمن گسترش تحريمهاي موجود عليه ايران است. در همين زمان مقامات اسراييل نسبت به اين موضوع هشدار ميدهند كه در صورت ادامه مسير هستهاي از سوي ايران ممكن است به اقدامات پيشگيرانه متوسل گردند كه بخشي از اين اشارات با هدف حفظ تمركز واشنگتن بر روي موضوع مطرح ميشود. ممكن است چنين استدلال شود كه اسراييل و لابي، نفوذ چنداني روي سياستهاي ايالاتمتحده در قبال ايران نداشتهاند، زيرا ايالاتمتحده براي جلوگيري از هستهاي شدن ايران، خود بهتنهايي انگيزه و دلايل كافي دارد. اين گفته تا اندازهاي صحيح است، ولي خواستههاي هستهاي ايران تهديدي عليه موجوديت ايالاتمتحده بهحساب نميآيد. اگر واشنگتن توانسته در كنار اتحاد شوروي هستهاي، چين هستهاي و يا حتي كرهشمالي هستهاي به حيات خود ادامه دهد، زندگي در كنار ايران هستهاي نيز غيرممكن نخواهد بود. به همين علت است كه لابي براي وادارساختن سياستمداران ايالاتمتحده به مقابله با ايران، به صورت مستمر به آنها فشار وارد ميسازد. البته در صورتي كه لابي هم وجود نميداشت ايران و ايالاتمتحده قادر به كنار آمدن با يكديگر نميبودند، ولي در آن صورت سياستهاي ايالاتمتحده ميتوانست پختهتر از آنچه هست باشد و جنگ پيشگيرانه نيز بهعنوان يك گزينه جدي مورد توجه قرار نميگرفت. خـلاصـه جاي تعجب نيست كه اسراييل و حاميان آمريكايي آن مايلند ايالاتمتحده با كليه تهديدهاي موجود عليه امنيت اسراييل به مقابله برخيزد. اگر تلاشهاي آنان براي شكلدادن به سياستهاي ايالات متحده با موفقيت روبهرو شود، آنگاه دشمنان اسراييل تضعيف يا سرنگون خواهند شد، اسراييل در مقابل فلسطينيها از اختيارات كامل برخوردار خواهد شد و البته قسمت اعظم جنگها، كشتهها، عمليات بازسازي و تأمين هزينهها برعهده ايالاتمتحده خواهد بود. اما در صورتي كه ايالات متحده موفق به بازسازي نظم خاورميانه نشود و خود را در مقابله با جهان عرب و جهان اسلام بيابد ـ كه هر روز نسبت به گذشته راديكالتر ميشود ـ باز هم اسراييل در حمايت تنها ابرقدرت جهان قرار خواهد داشت.(210) البته اين وضعيت از ديدگاه لابي يك نتيجه كامل نيست ولي روشن است كه بر جدايي ميان واشنگتن و اسراييل يا استفاده آمريكا از اهرمهاي فشار خود براي وادار ساختن اسراييل به قبول صلح با فلسطين رجحان دارد. نتيجهگيري آيا ميتوان قدرت لابي را محدود ساخت؟ با توجه به باتلاق عراق، نياز آشكار به بازسازي چهره آمريكا در جهان عرب و اسلام و افشاگريهاي اخير، درخصوص انتقال اسرار دولتي ايالاتمتحده به اسراييل توسط مقامات AIPAC ، شايد بتوان به چنين نتيجهاي اميدوار بود. اين تصور نيز وجود دارد كه با فوت عرفات و جانشيني ابومازن ميانهرو، واشنگتن با نيروي بيشتر و بر اساس مواضع بيطرفانهتر در جهت حصول توافق صلح گام بردارد. بهطور خلاصه، زمينههاي گستردهاي براي رهبران ايالاتمتحده جهت فاصلهگرفتن از لابي و اتخاذ سياستي در خاورميانه كه با منافع گستردهتر ايالاتمتحده سازگاري بيشتري داشته باشد؛ وجود دارد. بهطور مشخص، استفاده از قدرت آمريكا براي تحقق صلحي عادلانه ميان اسراييل و فلسطين به پيشبرد اهداف كلان مبارزه با تندروي و ارتقاي دموكراسي در خاورميانه كمك خواهد نمود، ولي اين هدف در كوتاه مدت قابل دستيابي نيست.AIPAC و متحدان آن (از جمله صهيونيستهاي مسيحي) در جهان لابيها دشمن جدي ندارند. آنها ميدانند كه پيشبرد مقاصد اسراييل امروزه از گذشته دشوارتر شده است، ولي در عوض به اين مشكلات با افزايش فعاليتها و پرسنل خود پاسخ ميدهند.(211) علاوه بر آن، سياستمداران امريكايي همچنان در مقابل كمك به فعاليتهاي انتخاباتي شديدا حساس هستند و ساير مجاري فشارهاي سياسي و رسانههاي بزرگ گروهي نيز احتمالاً همسويي خود را با اسراييل ـ صرفنظر از عواقب آن ـ حفظ خواهند كرد. اين وضعيت عميقاً باعث نگراني است چون نفوذ لابي در چندين جهت مختلف دردسرساز است. اين نفوذ موجب افزايش خطر حملات تروريستي براي تمامي دولتها و از جمله متحدان اروپايي امريكا خواهد شد. لابي با بستن دست رهبران ايالات متحده جهت وارد ساختن فشار به اسراييل در راستاي پذيرش صلح، راه خاتمه درگيري ميان اسراييل و فلسطين را مسدود ساخته است. اين وضعيت، ابزار بسيار قدرتمندي را براي جذب نيروهاي تازه در اختيار گروههاي تندرو قرار ميدهد، باعث افزايش تعداد تروريستهاي بالقوه و طرفداران آنها ميشود و به راديكاليسم مذهبي در سراسر جهان كمك ميكند.علاوه بر موارد فوق، تبليغات لابي براي تغيير حكومت در ايران و سوريه ميتواند منجر به حمله نظامي ايالات متحده به آن دو كشور شود و آثار مصيبتباري را به همراه آورد. ما به يك عراق ديگر نياز نداريم. حداقل نتيجه نامطلوب اين شرايط آن است كه خصومت لابي در قبال دو كشور مورد اشاره، امكان بهرهبرداري واشنگتن از آنها را براي مقابله با القاعده و شورشيان عراق بسيار دشوار ميسازد، در حالي كه در اين زمينهها كمك اين دو كشور بهشدت مورد نياز است.وجه اخلاقي موضوع نيز شايان توجه است؛ به يمن وجود لابي، ايالاتمتحده عملاً به تأمينكنننده امكانات توسعهطلبيهاي اسراييل در سرزمينهاي اشغالي مبدل شده و به اين ترتيب، در جنايات ارتكابي عليه مردم فلسطين نيز شريك است. پيدايش اين وضعيت، باعث تضعيف فعاليتهاي ايالات متحده براي ارتقاي دموكراسي در جهان است، به گونهاي كه وقتي آمريكا ديگران را به رعايت حقوق بشر فرا ميخواند، رفتار اين كشور رياكارانه به نظر ميرسد. فعاليتهاي ايالاتمتحده براي محدودسازي تكثير سلاحهاي هستهاي در جهان نيز تا همين اندازه رياكارانه جلوه ميكند؛ چرا كه ازسوي ديگر با كمال ميل وجود زرادخانه هستهاي اسراييل را پذيرفته و همين امر مشوقي است براي ايران و ديگران جهت دستيابي به تواناييهاي مشابه. بهعلاوه، تبليغات لابي در راستاي سركوب هرگونه مباحثه در مورد اسراييل، روشي مضر براي دموكراسي است. ساكتكردن مخالفان از طريق ترتيبدادن فهرستهاي سياه و اعمال تحريم ـ يا از راه طرح اين اتهام كه افراد مورد نظر يهوديستيز هستند ـ موجب نقض اصل مباحثه آزاد است كه از پايههاي دموكراسي بهشمار ميرود. ناتواني كنگره ايالاتمتحده در هدايت بحثهاي آزاد در زمينه اين موضوعات حياتي، موجب فلج شدن كل فرايند تبادل افكار به شيوه دموكراتيك ميشود. البته حاميان اسراييل بايد در دفاع از نظرات خود و به چالش كشاندن مخالفين از آزادي برخوردار باشند، ولي تلاش براي بستن راه مباحثه از طريق ارعاب بايد به صراحت از سوي كساني كه به آزادي بيان و مباحثه آزاد درخصوص مسائل مهم كشور اعتقاد دارند محكوم شود. نكته آخر اينكه نفوذ لابي براي خود اسراييل نيز نتايج نامطلوب بههمراه داشته است. توانايي لابي براي قانع نمودن واشنگتن به حمايت از برنامههاي توسعهطلبانه اسراييل موجب شده كه اسراييل رغبت چنداني به بهرهبرداري از فرصتهاي صلح ـ ازجمله انعقاد معاهده صلح با سوريه و ارتقا و اجراي كامل توافقات اسلو ـ نشان ندهد، در حالي كه اين اقدامات ميتوانست جان تعداد زيادي از مردم اسراييل را نجات دهد و پايههاي گروههاي تندروي فلسطيني را متزلزل سازد. محرومكردن فلسطينيان از حقوق سياسي مشروع خويش مسلماً موجب امنيت بيشتر اسراييل نشده و عمليات گسترده براي قتل يا به حاشيهراندن يك نسل از رهبران فلسطيني باعث تقويت گروههاي تندرو نظير حماس و كاهش تعداد رهبران فلسطيني شده كه هم خواهان پذيرش صلح عادلانه باشند و هم بتوانند شرايط تحقق آن را فراهم آورند. اين روند تصوير هولناكي از اسراييل را پديد ميآورد كه ممكن است روزي جايگاه يك كشور را مبتني بر تبعيض نژادي اشغال نمايد كه زماني مختص حكومتهاي آپارتايد نظير آفريقاي جنوبي بود. نكته جالب آن است كه در صورت كاهش قدرت لابي و منصفانهتر شدن سياستهاي ايالات متحده، اسراييل در وضعيت بهتري قرار خواهد گرفت. اما هنوز بارقهاي از اميد وجود دارد. اگر چه لابي هنوز جايگاه خود را به عنوان يك منبع قدرت حفظ نموده، پنهانكردن آثار نامطلوب نفوذ لابي هر روز دشوارتر از قبل ميشود. دولتهاي قدرتمند ميتوانند سياستهاي غلط خود را براي مدتي ادامه دهند، ولي ناديدهگرفتن واقعيت تا ابد امكانپذير نيست. بنابراين، آنچه ضرورت دارد عبارت است از بحث صادقانه در مورد نفوذ لابي و مباحثه آزاد در زمينه منافع ايالات متحده در منطقه حياتي خاورميانه. البته آسايش اسراييل هم جزو اين منافع است، ولي نه از طريق ادامه اشغال ساحل غربي يا تدوين يك برنامه كلان منطقهاي. مباحثه آزاد موجب آشكار شدن اشكالات اخلاقي و استراتژيك در نظريه حمايت يكجانبه ايالاتمتحده از اسراييل خواهد شد و ميتواند ايالات متحده را به سمت موضعي كه با منافع ملي اين كشور سازگارتر باشد سوق دهد و البته منافع ديگر كشورهاي منطقه و منافع بلندمدت اسراييل را نيز تأمين نمايد.
|
|||||