|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ يكي از اشتباهات استراتژيك سازمان مجاهدين اين بود كه خودش را بهعنوان نخبهاي كه همه بايد تابع آن نخبه باشند، تلقي مينمود. تحقير توده غيرنخبه از همينجا آغاز شد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ مردم در راهپيمايي تاسوعا و عاشورا مانند دريايي بودند كه هركس در اين دريا نشان تفرد داشت مطرود ميشد ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
بهعنوان يكي از توده مردم ميگويم كه در گرفتن پادگانها، نيروي هوايي، سلطنتآباد و گرفتن پادگان حشمتيه و عشرتآباد هيچچيز جز رنگ عمومي و بيرنگ توده مردم ـ تأكيد ميكنم ـ نبود. هركس بگويد حزبتوده يا سازمان مجاهدين خلق يا فدايي خلق بود و... يقيناً دروغ محض است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ در سال 1357، شكل مبارزه، شكل تشكيلاتي مرسوم نبود، هركس بگويد قبول ندارم اين نظر من است به شما من حق ميدهم كه مرا نپذيريد و نقد كنيد، اين حق شماست و اين را حق خودم ميدانم كه نظرم را بگويم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ من بهعنوان يكي از كسانيكه در بين مردم بودهام به شما ميگويم كه در ايام 22 بهمن نه بحث روحانيت موضوعيت داشت و نه بحث تشكل. روحانيت بهمعناي آخوند است، يعني كسيكه حرف خدا را ميزند و بهدنبال تقوا و فضيلت است نه بهدنبال حزب، گروه و تشكل. به گفته امروزيها بهدنبال دكترين حزبي نبودند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ در جريان پيروزي انقلاب فقط تودههاي مردم بودند، از مسجدها بودند و ريشه وتبار هركس به عموم مردم بازميگشت
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ واقعيت علمي قضيه در اختلافات، به ريشهيابي بنيادين تفكر گروهها برميگردد. متأسفانه بايد بگويم كه مسئله تحول در ايران از ابتداي ابتدا و تشكيل حكومت هم از نظر تعريف و عملكرد و هم از نظر چشماندازي كه در ايران ميتوانست داشته باشد دقيقاً ابهام داشت
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ولي هم من و هم شما در نهضتملي ديديم درك عمومي و تودهمردم از حكومت اين نبود كه خودمان بر سرنوشت خودمان مسلط بشويم، بلكه بحث بر اين بود كه نخبگاني كه تربيتشده تودهها نيستند، بر سر كار بيايند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ به نظر من آغاز انحراف مجاهدين خلق از يكسو و تشديد درگيري از جناح مخالف باعث شد كه ابهاماتي ايجاد شود
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ من گمان ميكنم نقطه دوم انحراف در بحث "تقسيم قدرت" ايجاد شد. نگاه مجاهدين خلق به انقلاب بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، نگاه تقسيم قدرت بود، منهاي نگاههاي ايدئولوژيك، منهاي نگاههاي تئوريك و منهاي نگاههاي طبقاتي ـ كه نسبت به همه آنها حرف و نقد دارم ـ در وهله اول نگاه تقسيم قدرت مطرح بود
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ من معتقدم مرحوم بهشتي ساده نگاه ميكرد، فقط بحث اقتدار مطرح نبود، پشت اقتدار، از كار انداختن تمامي تفكرات رقيب بود ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 37 اردیبهشت و خرداد ماه 1385
30 خرداد 60 نخبهگرايي و تحقير توده غيرنخبه
گفتوگو با حجتالاسلام هادي غفاري 22 اسفند 1384 ¢ بيش از چهارسال است كه دوماهنامه چشمانداز ايران، گفتوگوهايي را پيرامون ريشهيابي واقعه سيخرداد 1360 با صاحبنظران ترتيب داده است كه حتماً از آن اطلاع داريد. هدف اين بود كه به شيوهاي علمي و با الهام از داستان فيل در مثنوي، كسانيكه به گونهاي با اين واقعه درگير بوده و يا ديدهها و شنيدههايي دارند، از نگاه خود اين واقعه را بررسي كنند. تلاش ما بر اين بوده است كه اين واقعه با هزينههاي اجتماعي زيادي كه داشته است تكرار نشود و در همين راستا گفتوشنود و حركت قانونمند، جايگزين خشونت و توسل به سلاح گردد. هدف ديگر اين است كه تاريخ شفاهي آنقدر غنا پيدا كند و بارور شود كه نسل حاضر و آينده به اندازه كافي از رويدادها و واقعيتها اطلاع داشته باشد تا بتوانند بر كرسي قضاوت بنشيند. طبيعي است كه هدف از ريشهيابي، مقصرتراشي و بستن پرونده نبوده، بلكه ترسيم فضاي آن زمان و نقد همزمان است. مسلم است كه خطاهاي استراتژيك قابل برگشت بوده و راهحلهاي راهبردي و مكتبي خاص خود را ميطلبد و با اقدامات با انگيزه جنايتكارانه متفاوت است. مبارزات شما و پدرتان پيش از انقلاب بر كسي پوشيده نيست. مبارزان و مجاهدان به ياد دارند كه شما هميشه در ابتداي منبر، سخنراني خود را با نام خداي ابوذر، احمد، مهدي و رضا شروع ميكرديد و خطمشي آنها را نيز روي منبر تبليغ ميكرديد. در جريان پيروزي انقلاب هم فعاليتهاي چشمگيري داشتيد و از ابتداي ورود امام به پاريس تا حضورشان در ايران در كنار ايشان بوديد. نام هادي غفاري با فتح پادگان نيروي هوايي عجين شده است. از آنجا كه پس از انقلاب در متن قضايا و امور بوديد خواهشمنديم تا آنجا كه ممكن است به زمينههاي درگيري سيام خرداد بپردازيد. مطمئن هستيم كه شما ناگفتههاي زيادي داريد. اطلاعات شما به ريشهيابي نسل حاضر و آينده كمك خواهد كرد. از آنجا كه چند دوره نماينده مجلس شوراياسلامي بودهايد و با ديگر نمايندگان هم در اين سالها تعامل داشتهايد ديدگاههاي شما شنيدني و خواندني است. لطفاً پيش از ريشهيابي نقطهعطفهاي زندگي و زندگي مبارزاتي خود را براي خوانندگان توضيح دهيد. £ تشكر ميكنم از فرصتي كه در اختيار من قرار داديد. به ياد ميآورم همه فداكاريها و جانفشانيهاي شما و دوستانتان و دوستانمان در سالهاي پرمخاطرهاي كه براي ملت ما گذشت. دكتر شريعتي در بحث عاشورايش اين شعر را خواند:در مزار آباد شهر بيتپش واي جغدي هم نميآيد به گوش در شرايطي كه واي جغدي هم به گوش نميآمد، گروه اندكي ـ كه شما و من هم جزء آن گروه و مجموعه بوديم ـ امروز سرمان بالاست كه سر را در لاك شكم، شهوت و شهرت نبرديم و نبرديد. من در سال 1329 در آذرشهر بهدنيا آمدم، پدرم ساكن قم بودند و در حوزه علميه اشتغال داشتند، ما در اتاقي محقر و كلبهمانند زندگي ميكرديم. در سال 1337 پدرم پس از نيل به درجه اجتهاد به تهران آمد. وي روزي 18ـ17 ساعت كار علمي ميكرد. هم درس ميداد و هم درس ميخواند و هم كار خانه ميكرد، چون متأسفانه مادرم تا آخر عمرش بيمار بود. ايشان در تهران وارد مبارزات جدي شد. روحيه پدر و خانواده من متأثر از چند نفر بود؛ سيدجمال، ميرزاي شيرازي و اقبال لاهوري. پدرم "بازگشت به خويشتن" اقبال لاهوري و شعر "آفتاب از شرق ميتابد و ما از شرق ميباشيم" وي را همواره زمزمه ميكرد. پدرم به نواب صفوي هم تعلق خاطري داشت و در برابر شهادت او موضع گرفت، چون "حقيقت" را بهترين "مصلحت" ميدانست. ايشان بر كتاب "عروهالوثقي" حاشيه استدلالي نوشت. در سال 1341 ايشان وارد نهضت روحانيت شد. وي آقاي كسروي را فردي نيهيليست ميدانست زيرا معتقد بود كه كسروي انديشه ثابت قابل اتكا ندارد، چه در مباحث سياسي، حقوقي، ملي و ديني. من در چنين فضايي پرورش يافتم. در كمد پدر من انواع اعلاميههاي سياسي از جريانهاي مبارز سياسي داخل و خارج كشور به چشم ميخورد. نهساله بودم كه پس از ديدن شعار "مرگ بر حكومت فاشيستي پهلوي" در اعلاميهها، از پدرم پرسيدم كه فاشيسم يعني چه؟ كه گوش مرا كشيد و بسيار هم درد گرفت، اعتراض كردم كه چرا گوشم را ميكشي؟ گفت ميخواهم به تو بفهمانم كه فاشيسم يعني اين. يعني گوش تو را ميكشم، تو هم حق نداري كه حرف بزني و پاسخگو هم نيستم و به تو هم مربوط نيست كه چرا من گوش تو را ميكَنم. بعد به من گفت كه هر چه به تو ميگويم بايد گوش كني، گفتم آخر اين درست نيست؟ گفت مگر تو نميخواهي بداني فاشيسم يعني چه؟ فاشيست يعني همين و هر چه من گفتم و خواستم درست است. گفتم اين كه خيلي بد است. گفت ما هم به اين دليل ميگوييم كه بد است. حكومت پهلوي يك حكومت فاشيستي است، يعني در اين نظام پاسخگويي هيچ جايگاهي ندارد. من اين شعار را به تعداد زيادي روي كاغذهاي كوچك دستنويس كردم و از بالاي اتوبوس دوطبقه روي پل كالج (واقع در خيابان انقلاب فعلي تهران) پخش كردم. يكبار در سال 1341 پدرم دستگير شد، اطلاعات و آگاهي ما از مبارزه بالاتر رفت. در سالهاي 43ـ42 خانه ما كاملاً محاصره بود. بهطوريكه كينه شاه در دل ما جاي گرفت. وقتي پدرم زندان بود، به آنجا ميرفتم، رفتار و عملكردشان را ميديدم، من محصل بودم و پدرم از نظر آنها مجرم بود و در بازرسيها از منزلمان، ما را تحقير ميكردند و گويا با حيوان برخورد ميكنند. سال 1347 در دانشكده الهيات، رشته فقه و مباني حقوق اسلامي را خواندم و 30 واحد هم حقوق بينالملل برداشتم. به تشويق پدرم زبان انگليسي، فيزيك و شيمي را خوب ياد گرفتم. باز به تشويق پدرم، بخشهاي عمده قرآن، نهجالبلاغه، بخشهايي از معالم و مكاسب را حفظ كردم. در آن زمان در حوزه "مطول" و مباني را خوب ياد گرفتم. در سال 1348 كتابهاي "نفت و مسائل ما" از دكتر موحد و كتاب "موازنه منفي" مربوط به دكترمصدق را مطالعه كردم. در دانشكده، مراسم مبعث را جشن گرفتيم كه جمعيت زيادي هم در آمفيتئاتر دانشكده بودند. در سخنراني از مديران پرسيدم كه پول نفت ما چه ميشود؟ در پي آن بود كه به ساواكِ بازار احضار شدم، برخوردها سرد و تحقيرآميز بود. رئيس ساواك به من گفت: "تنها شاه شيعه جهان، اعليحضرت هستند و اگر ايشان نباشند، نه نماز ميتواني بخواني و نه روزه بگيري. تو فرزند روحاني هستي، بايد به شكيات بپردازي، چه كار به پول نفت داري؟" پيشنهاد همكاري دادند كه با ترفندي نپذيرفتم. درسال 1350 مدرك ليسانس خود را از دانشگاه گرفتم. پس از دانشكده به خدمت سربازي رفتم و افسر وظيفه سپاه دانش شدم. مدتي را در پادگان عباسآباد و سپس به مدت يكسالونيم به اردبيل منتقل شدم. هم در مدرسه و هم در مسجد فعاليت داشتم و جمعيتي معادل هزارنفر پاي سخنرانيهايم ميآمدند؛ بهدنبال بحثهاي سياسي در مدرسه به ساواك اردبيل احضار شدم كه رئيس آن سرهنگي بهنام حاجعليلو بود. پس از بازجوييها و كتكزدنهاي مفصل، به من پيشنهاد همكاري دادند. گفتم از من همكاري برنميآيد. من نظام شما را قبول ندارم و نسبت به شما معترض هستم و كينه دارم. چگونه با شما همكاري كنم؟ مرا بهتدريج از رفتن به كلاس و مسجد منع كردند. بهطوريكه حتي حق خارجشدن از آسايشگاه را هم نداشتم. در سال 1352 سربازيام تمام شد و تا سال 1353 در قم بودم. در آن زمان "رسائل و مكاسب" را خوانده بودم. در تابستان 1353 با تعدادي از دوستانم به اردبيل رفتيم كه مرا بازداشت كردند و در شرايط بسيار سختي در زندان بهسر بردم. تا 7 تير 1353 كه مرا به تهران آوردند. در همان زمان به خانهمان رفتند و پدرم را دستگير كردند. در زندان كميته با دكترامراللهي كه بعد از انقلاب رئيس انرژي اتمي شد همبند بودم، او از زندانيبودن پدرم مطلع بود. اينبار بازجوهاي ساواك، ازغندي و آرش، مرا خيلي شكنجه دادند. ازغندي درفش يخشكن را به كمرم زد كه به اندازه يك ميليمتر با نخاع من فاصله داشت ـ هنوز عوارض آن را دارم ـ بهطوريكه تا يكي دو ماه نميتوانستم راه بروم. پس از بهبود عفونت، قرار بود كه به دادگاه بروم كه روز دادگاه، من و پدرم با هم محاكمه شديم. من در سال 1353 در دادگاه تجديدنظر تبرئه شدم، ولي پدرم ماند. در 7 دي 1353 كه پدرم را براي بازجويي مجدد از زندان قصر به جاي ديگر ميبردند بهطور مرموزي به شهادت رسيد. ملاقاتهاي فراواني بين من و بچههاي سازمان مجاهدين صورت گرفت. مرحوم شريفواقفي از شاگردان پدرم بود. پيش از مخفيشدنش بين سالهاي 49 تا 51 به خانه ما رفتوآمد داشت. سال 1355 از تغيير ايدئولوژي سازمان مطلع شدم. مبارزاتم را از تهران به دانشگاه نفت آبادان منتقل كردم. از طريق آقايان ذغالي و زريباف كه از بازاريها و از بچههاي مبارز اصفهان بودند، در حسينيه اهواز، آبادان و خرمشهر فعاليت داشتم. از سال 1356 به بعد چندين بار دستگير شدم و از دست ساواك فرار كردم كه ماجراي آن خود يك كتاب ميشود. در يكي از دستگيريها نشاني و اطلاعاتي از حسن سلاميان، خانم شاهكرمي و مهندس شفيعي را از من ميخواستند كه مقاومت كردم. اواخر سال 1356 سرهنگ رزمي كه رئيس ساواك آبادان بود، مرا دستگير نمود و گفت دادگاه شما را غيابي محكوم به اعدام كرده است، بايد به تهران بروي. در مسير تهران از قطار فرار كردم و تا روز 13 فروردين 1357 در يكي از روستاهاي شوشتر مخفي بودم. در همين روز در اهواز، در مسجد آقاي موسوي جزايري سخنراني داشتم. مبارزاني چون علمالهدي و حكيم، هوشنگ والا بودند. بعد از سخنراني، چادر به سر كردم و بيرون آمدم. از سال 1357 به بعد در تهران با چادر زندگي ميكردم، همه دوستان در محافل هم مرا اينگونه ميديدند. با چادر به محافل و پاي منبر ميرفتم چادر را در ميآوردم و موقع رفتن مجدداً سر ميكردم و همراه خانمها بيرون ميرفتم. رمضان سال 1357 به تهران آمدم. در مساجد الهادي، امامحسين، نظامآباد، ساوه، مجتهد شبستري (سهروردي جنوبي) سخنراني ميكردم. روش من براي شروع منبر اين بود: بسمالله الرحمن الرحيم، به نام خدا، به نام خداي ابوذر، بهنام خداي احمد، رضا و مهدي، منسوبان به هشتمين امام(رضايي)، بهنام خداي حنيف، بهنام خداي ابراهيم حنيف، بهنام خداي سعيدمحسن، بهنام خداي همه نيكوكاران. براي اولين بار در سال 1354 در مسجد اعظم قم ـ كه مرحوم آقاي رباني شيرازي باني آن بودند ـ اين جمله را گفتم و بعدها در تمام مساجد با همين جمله شروع ميكردم. دومين جملهاي كه ميگفتم اين بود كه براي شادي روح مظلومان ستمديده تاريخ و كشتهشدگان فاشيسم، احمد، رضا و مهدي رضايي، نوگل نوشكفته امام حسين صلوات. بعد از 17 شهريور ديگر نميتوانستم ايران بمانم. ¢ آيا 17 شهريور ميدان شهدا بوديد؟ £ بله. دو روز پيش از آن هم ميدان آزادي بودم. پيشتر هم در راهپيمايي عيدفطر شركت داشتم. ¢ راهپيمايي روز عيدفطر ابتداي آن قيطريه بود، انتهاي آن كجا بود؟ £ انتهاي آن چهارراه لشكر بود. دكترپيمان هم آنجا بودند. خيابان كارگرجنوبي كه دانشگاه جنگ در آنجا قرار داشت، به سمت پايين حركت كرديم و بيانيه خوانده شد كه در آن بيانيه، پيوند مبارزان ملت ما و فلسطين، پيوند با آقاي عرفات و پيوند با مبارزان امريكاي لاتين و... مطرح شد و شعار بگو "مرگ بر شاه" نيز از همانجا شروع شد. من گفتم مرگ بر شاه و گفتم نترسيد شما هم بگوييد. در همين راهپيمايي بود كه وقتي به حسينيه ارشاد رسيديم، من بالاي چهارپايه رفتم و عكس و تابلوي خيابان كورشكبير را كَندم، يكي از بچهها با نوك خودكارش دستش را پاره كرد و با خونش نوشت خيابان دكترعلي شريعتي. عكسي هم از آن روز موجود است. آن زمان تخمين جمعيت بيش از يكميليون نفر بود و همانجا گفتند كه جمعه 8 صبح ميدان ژاله ـ شهداي امروزي ـ بياييد. بچههاي زخمي را نيز جمع كرديم و شب منزل آقاي دكتربهشتي رفتيم. آقاي بهشتي گفت: "خبر قطعي داريم كه شما را خواهند زد. شما همين امشب از ايران خارج شويد" من هم شبانه (فرداي 17 شهريور) از ايران خارج شدم. در همان روزي كه امام خميني ظهر به پاريس رسيدند. من نيز شب هنگام به ايشان ملحق شدم و با ايشان به ايران آمدم، انقلاب پيروز شد و پس از آن وارد فاز مبازرات جديد شدم. ¢ لطفاً30خرداد 60 را مدنظر داشته باشيد و منظورمند جلو برويد . ديدهها و شنيدههاي خود را از آن وقايع بازگو بفرماييد. £ بگذاريد بهجاي اينكه نگاه خاطراتي داشته باشم، با نگاه علمي جلو بروم. ¢ ممكن است خاطرات بسيار زياد باشد، ولي در اين گفتوگو هدف اين است كه به اين مسئله خاص بپردازيم. £ باعث و باني اولين مشكلي كه با دوستان مجاهد پيدا كرديم، برخورد ناپخته آقاي گنجهاي پس از آزادياش از زندان بود. در جريان ماه محرم در راهپيماييهاي تاسوعا و عاشوراي 57 اختلاف بدينگونه بروز كرد كه مردم در آن شرايط، در راهپيماييها بدون نام و پلاكارد ميآمدند ـ دقيقاً ميخواهم ريشه واقعي آن را بگويم ـ آن زمان همه پلاكاردها به نام مردم بود. پلاكاردهاي گروههاي مختلف در آن نبود چون حركت كاملاً عمومي و مردمي بود. به تعبيري ملي نه بهمعناي ايدئولوژيكي آن بلكه ميتوان ملت گفت، جامعه خاص و انجمنهاي خاصي هم مطرح نبود. تنها جرياني كه اين بدعت را مد و باب كرد، جريان "مجاهدين خلق" به رهبري نه آقاي رجوي، بلكه آقاي "جلال گنجهاي" بود. چرا اين را ميگويم زيرا رهبري كلي با آقاي رجوي بود، اما در بيرون نمود آن، چون حركت مذهبي بود، يك آخوند انتخاب كردند و اگر آخوند نبود، اصولاً اين كار انجام نميگرفت، چون عموم مردم ناراحت ميشدند. در جريان عمومي اصلاً بحث حزب و گروه و دسته مطرح نبود و همه منفعت مشترك داشتند و اين منافع مشترك، ساقطكردن رژيم شاه، آمدن امام و تشكيل يك حركت عمومي و مردمي بود. آقاي گنجهاي زير يك پرچم بزرگي كه عرض آن تقريباً 3 متر، ارتفاع آن 5 متر بود با آرم مجاهدين خلق ايران مزين به آيه "فضلالله المجاهدين عليالقاعدين اجراً عظيما" روي چهارپايه رفت و با بلندگو صحبت كرد. او شروع كرد به گفتن اينكه داس معنايش اين است، ستاره معنايش پيشرو بودن است و فضلالله المجاهدين... معنايش اين است و بذر اين تفرقه به معناي گروهيشدن مبارزه از همين روز آغاز شد. يكي از اشتباهات استراتژيك سازمان اين بود كه خودش را بهعنوان نخبهاي كه همه بايد تابع آن نخبه باشند، تلقي مينمود. تحقير توده غيرنخبه از همينجا آغاز شد. شب هم در جلسهاي كه خيليها بودند از بچههاي به قول امروزه چپ و راست كه بچههاي پاك و مخلصي بودند و بسياري از آنها امروز نيستند و در جبهه و يا در ترورها شهيد شدند. اينها همه بر آن بودند كه اين سنگِ بناي يك نوع بيماري است. اين اتفاق در راهپيمايي تاسوعاي 57 افتاد و اصلاً هيچكس در اين فاز نبود. همه پرچمها مشكي بودند، درحاليكه اينها يك پرچم قرمزرنگ بزرگ انتخاب كرده بودند. البته امروزه قرمز را در عاشورا ميآورند و حساسيت برانگيز نيست. پرچمشان بسيار بزرگ و چارچوبدار و بلند بود و يك ماشين و بلندگو داشتند. من دوستانه به شما و ديگران ميگويم كه يكي از مشكلات ما اين است كه هنوز نميخواهيم باور كنيم كه الان سال 1384 است و خيال ميكنيم سال 1332، 1353 و 1354 است. مجاهدين خلق در سال 1357 باور نميكردند كه سال 54 و 53 و 52 و 47 سپري شده است و سال 1344 سال اعلام رسمي بنيانگذاري نيست و مردم معناي ستاره و پيشروبودن و داس و چكش را نميفهمند. ¢ آيا منظور شما اين است كه تضادهاي سال 54 را به سال 57 كشاندند؟ £ بله، آن را علم كردند. اين حالت هميشه در مردم ما وجود داشته است. نميخواهم بگويم حسادت، اما نميدانم چه اسمي برايش بگذارم، براي نمونه فرض كنيد يك جمعي دارند راه ميروند و همه نماز ميخوانند، يكي كه بيشتر نماز بخواند بقيه نسبت به او كينه پيدا ميكنند، اين مسئله طبيعي است. همه غذا ميخورند، يكي ميگويد من رژيم دارم برنج نميخورم و فقط مرغ ميخورم. همه چشمها به او دوخته ميشود، شايد اين تعبير در ادبيات عرب، اينجا صدق كند ميگويند "مخالفت كن تا شناخته شوي." اين مسئله زمينه اجتماعي دارد كه در جرياني كه همه مردم شعار امام حسين ميدهند و فرياد مبارزه سر ميدهند و حركت توده مردم شعار مرگ بر امريكا، مرگ بر شوروي و مرگ بر چپ و راست، مرگ بر انگليس و مرگ بر شاه ميدهند (البته شعارهاي آن روز را ميگويم كه مردم ميدادند) در اين شرايط ناگهان گروهي پيدا شد و تعداد زيادي اعلاميه پخش كرد كه هويت ما چنين است و چنان. مردم دنبال اين نبودند كه شما چه كسي هستيد؟ مردم در راهپيمايي تاسوعا و عاشورا مانند دريايي بودند كه هركس در اين دريا نشان تفرد داشت مطرود ميشد. ¢ مگر پيش از آن، مردم عكسهاي شهداي سازمان را در راهپيماييها حمل نميكردند؟ £ بهندرت ميآوردند، عكسهاي دكترشريعتي هم بود اما فارغ از جريان مبارزه. ¢ عكسهاي حنيفنژاد و ديگر شهدا هم بود؟ £ البته بود، اما دست عدهاي از توده مردم و خانوادههاي شهدا بود، نه دست سازمان با آرم و مشخصات. ¢ بههرحال دست مردم بود و مردم خودشان ميآوردند. £ خيلي اندك. اگر شما به عكسهاي آن زمان نگاه كنيد، خواهيد ديد كه در بين 500 پلاكارد كه بلند ميشد، يك گوشهاي هم يك دانه عكس حنيفنژاد يا سعيدمحسن و بديعزادگان بود. ¢ روز تاسوعا و عاشورا عكسهايي غير از حنيفنژاد و محسن و بديعزادگان مثل فاطمه اميني و... هم بود. شعار درود بر خميني، سلام بر مجاهد هم بود. £ روز عاشورا جرياني درست كردند، خطكشي كردند، چارچوب بستند، مچِ هم را گرفتند و دور هم را احاطه كردند كه نوعي قيافه تشكيلاتي از آن تلقي ميشد كه انگار تافتهاي جدابافته بودند. اين مسئله در بين مردم حساسيت ايجاد كرد و برخي مردم تحريك شدند. به نظر من از اينجا بود كه بذر كينه كاشته شد، به اين معنا كه اينها دنبال كار خودشان هستند. در آن روزها، همه با هم ميرفتيم. چون كشتار بود، حلوا تقسيم نميكردند. نه كسي بنا بود رئيسجمهور بشود و نه انتخاباتي بود! رژيم شاه هنوز حكومت داشت اما تعبير آنها اين بود كه ستاره نشانه سازمان پيشرو است. ¢ شما كه در اين روزها تهران نبوديد؟ £ آن زمان من در تهران نبودم، ولي دائم در ارتباط بودم و از طريق آقاي موسوي ـ كه از بچههاي مخابرات بودند كه خط تهران به پاريس را ايشان وصل كردند و حتي ما از منزل امام بدون كد مخابراتي با تهران ارتباط ميگرفتيم ـ لحظه به لحظه گزارشِ كارها را داشتم. البته من، آقاي حاجاحمدآقا و آقاي محتشمي با هم بوديم و خبرها را دريافت ميكرديم. ¢ آيا گزارش كارها را به شما ميدادند كه چه شده است؟ £ بله، لحظه به لحظه. اتاقي داشتيم كه ديگران را راه نميداديم و 8ـ7 نفر بوديم و يك روحاني بهنام املايي بود كه اوايل انقلاب هم تصادف كرد و از دنيا رفت. او با امواج راديو نيز آشنا بود و از پايگاه مخابراتي خودساخته، لحظه به لحظه خبرها را دريافت ميكرديم. بعضي از فيلمهايي كه در ايران تهيه ميشد، دو روز بعد به پاريس ميرسيد و هر كس از بچهها پيش ما ميآمد، يك چمدان از اين چيزها برايمان ميآورد و موجي ميشد و جرياني به راه ميافتاد. ¢ آيا تاسوعا و عاشورا، امام خميني در نوفل لوشاتو بودند؟ £ بله، متأسفانه اين ماجرا از اينجا شروع شد. در بحث پيروزي انقلاب، من شهادت ميدهم و خدا را ناظر ميگيرم، نه چون هادي غفاري هستم، نه چون از موضع مذهب حرف ميزنم، بلكه بهعنوان يكي از توده مردم ميگويم كه در گرفتن پادگانها، نيروي هوايي، سلطنتآباد و گرفتن پادگان حشمتيه و عشرتآباد هيچچيز جز رنگ عمومي و بيرنگ توده مردم ـ تأكيد ميكنم ـ نبود. هركس بگويد حزبتوده يا سازمان مجاهدين خلق يا فدايي خلق بود و... يقيناً دروغ محض است. چرا؟ به اين دليل كه نيروي هوايي را من باز كردم و الان خدمت شما حي و حاضر نشستهام، منزل من با نيروي هوايي 50 خانه هم فاصله نداشت، الان هم آنجا هستم، در خيابان الهادي، درِ نيروي هوايي دو تا بود، يكي مربوط به خانه امرا بود و شخصيتهاي انقلاب تا مدتي پيش آنجا مينشستند. به درِ بزرگ آن ـ كه الان بهنام شهيد خضرايي شده ـ دوشان تپه ميگفتند. غروب آفتاب تمام شده بود و من نماز را خوانده بودم. روز نوزده يا بيستم ماه بود و گفتند فيلم ورود امام داشته پخش ميشده و گارد ويژه داخل نيروي هوايي ريخته، من يك ماشين فولكس واگن داشتم، با عجله آمدم، مردم سه طبقه قلاب گرفتند، بالاي ديوار رفتم و وقتي پايين پريدم، بقيه هم پايين ريختند. از يك سرباز پرسيدم اسلحهخانه كجاست؟ نشانم داد و من جلو رفتم. ¢ آيا شما لباس روحانيت بر تن داشتيد؟ £ عبا روي دوشم نبود، ولي عمامه بر سر داشتم. وقتي داخل رفتم 300ـ200 نفر دنبال من بودند، همه تابع محض من بودند و بدون حرف من كاري نميكردند. در اسلحهخانه يك سرباز و افسر بود. گفتم در را باز كنيد، گفتند چشم حاجآقا بفرماييد. در باز شد و بچهها به داخل آمدند و اسلحهها را برداشتند. يك سرهنگ دم در با يك اسلحه يوزي ياMP5 مقاومت ميكرد كه من با زيركي و زرنگي خاصي اسلحه را از دستش گرفتم. گفت مرا نزنيد و ما هم قبول كرديم. در پادگان باز شد و يك تانك يا نفربر كوچك از طرف گارد آمد، بچهها سوار آن شدند و بيرون آمدند و يكي از بچهها كه از افراد نيروي هوايي بود بيرون آمد. درِ پادگان باز شده بود و من ايستاده بودم و يكي يكي نگاه ميكردم كه بچهها اسلحهها را بردارند. از همانجا سنگربندي آغاز شد. ظرف يكي دو ساعت تمام دور نيروي هوايي خيابان تهراننو تا ميدان امام حسين و ميدان آزادي تمام تبديل به سنگرهاي اينچنيني شد. اصلاً ما گروه، حزب و... نبوديم. هركس بگويد به گونه ديگر بود، دروغ است و من با اين اعتقاد كه خدا را حاضر و ناظر ميبينم، ميگويم اگر كسي بگويد اين گروه يا آن گروه بوده و كاري هم به دوست و دشمني ندارم، حتي اگر بگويد انجمناسلامي نمازخانههاي روحانيت هم بوده دروغ ميگويد، هيچكس نبود. من درِ نيروي هوايي و درِ اسلحهخانه را باز كردم و اسلحهها دست مردم افتاد. هركس كه داخل آمد، يك اسلحه به او دادم. چه چپ و راست. زيرا اينها ديگر معنايي نداشت و فقط توده مردم پررنگ بودند. ¢ اسلحهها چه بودند؟ ژـ3 بود؟ £ همه ژـ3 بود، كلاشينكف هم نبوده. تعداد بسيار كمي هم از اسلحههاي قديمي بود و به درد كار هم نميخورد، آنها را نيز برداشتند. برخي گروههاي سياسي آن روز در ميدان امام حسين و خيابان تهران نو و در خيابان كشاورز يك سنگر براي خودشان درست كردند و من نزد خدا شهادت ميدهم كه نه مبارزه، نه جنگ بود، دختر و پسر فارغ از درد مردم، نشسته بودند و گپ ميزدند. نام خودشان را هم مبارز گذاشته بودند. ¢ آيا اسلحهها دست گروههاي ديگر نيفتاد؟ £ چرا افتاد، اما ميخواهم بگويم روز 19 و 20 بهمن، چيزي بهنام گروه مطرح نبود. در باز شد و همه داخل آمدند. ¢ ما هم جوانهاي آن دوره بوديم اصلاً آن شرايط كشت و كشتار به كسي اجازه نميداد كه بنشيند و گپ بزند. £ آنها سماور آورده بودند. چايي دم ميكردند بالاي پل امام حسين و گپ ميزدند. ما ميجنگيديم و عكسهايي هم هست. ¢ آنجا معلوم نبود كه كسي زنده بيرون ميآيد يا خير؟ فردا هم نميگفتند كه تشريف بياوريد و رئيسجمهور بشويد! £ معلوم بود، رژيم هم فروپاشي شده بود. ¢ بالاخره اگر رژيم هم فروپاشي شده باشد ولي ارتش شاهنشاهي هنوز بود و ميجنگيد. £ شما نميتوانيد بگوييد زن، زن نيست و مرد، مرد نيست. ¢ خودتان داريد ميگوييد، چون تجربه زندگي اين شكلي را نيز داشتهايد، فرار، شكنجه و خانوادهتان بهگونهاي در مبارزه بودند و ميبينيد كه يك جاهايي هست كه اين مرزها به هم ميخورد و شرايط گپزدن نيست. £ آنموقع براي آنها مبارزه هنوز جدي نشده بود. ميگفتند بنشينيم گل بگوييم و گل بشنويم. ¢ آخر در بين توپ و تفنگ نميشود گل گفت و گل شنيد. £ چرا ميشود. چون خودتان پاك زندگي ميكنيد، تصور ناپاكي برايتان خيلي سخت است. من چند جا، بر بالاي پل عابر پياده كنار ميدان امام حسين رفتم كه آنها جايي مثل سنگر درست كرده بودند، محفل آنها را به هم زدم و گفتم خجالت بكشيد، مردم دارند كشته ميشوند. اين چه وضعي است كه درست كردهايد. ¢ آيا خانمها روسري بر سر داشتند؟ £ بعضي از آنها داشتند. من چند تا از اين محافل را به هم زدم كه آيا الان وقت اين كارهاست! چاي دم كرده بودند. ذغال بر صورتشان ماليده بودند و اداي چريكها را درميآوردند. من سينهام را سپر كرده بودم، خواهرم، مادر پيرم اينگونه سينه سپر كرديم، مادرم در خيابان تا صبح در سرما ميلرزيد و ژـ3 در دستش بود، اما در آن زمان ميديدم اينگونه كارها هم ميشود. ¢ خوب است به ريشهيابي 30 خرداد 60 برگرديم. £ به داستان علمي قضيه برميگرديم. اساساً روحيه مردم ايران در يك برهه بسيار گذشته تا به امروز اين است كه عادت نكردهاند با هم كار بكنند، به محض اينكه بوي قدرت به مشام برسد، ميخواهيم خودمان جلو باشيم. متأسفانه روحيه تشكيلات در ايران از به قدرت رسيدن بيشتر بهرهمند بود. كاملاً قابل لمس بود كه جرياني مثل چريكهاي فدايي خلق و مجاهدين خلق و حتي حزبتوده اينها ميخواستند فوري بگويند ما اين كار را كرديم و جلو بروند و پيشرو تلقي شوند. در پسِ پيشروبودن هم به قدرت رسيدن بود، درحاليكه رنگ توده مردم اينگونه نبود. مردم در اين انديشه نبودند كه ما كارهاي بشويم. بدون شك در ايام 22 بهمن حركت ملي و عمومي مردم ما هيچ ربطي به حركتهاي سازمان يافته شده و گروه و تشكيلات نداشت. اگرچه اين تشكلها هم زحمات فراواني كشيده بودند. ¢ آنوقت شما اين روحيه را در جريانهاي ديگر نيز مانند موتلفه، بخشي از روحانيت و... هم ميديديد. آن طرف قضيه را هم ميبينيد و يا فقط اين طرف اين روحيه را داشتند. £ آنها تشكيلات منسجم نداشتند. مثلاً روحانيت تشكيلات منسجم بهمعني تشكيلات سازماندهي كننده نداشتند. حتي موتلفهاي هم وجود نداشت. اينها براي بعد از انقلاب است. موتلفه عمدتاً سالهاي 43ـ42 بود. بعد از آن حضور تشكيلاتي نداشت. ¢ منظور افراد آنهاست؟ £ نه، در سازمان چريكي بحث فرد مطرح نبود. سازمان بهعنوان يك جريان پيچيده بود كه خودش را مطرح كرد و هركس كه وابسته بود، بهعنوان سازمان خودش را نشان ميداد. اين روحيه عمومي مردم ايران درقالب تشكيلات بهعنوان پيشرو بودن، آغاز يك انحراف بود كه گسترده شد. شايد بگوييم كه آدمها در اين مسئله نقش نداشتند و اين روحيه عمومي مردم بود. به گفته مرحوم بازرگان در كتاب "روح ملتها" خودش چيزي اضافه كرده است كه معمولاً ما در كار جمعي باختهايم. مثال ميزند كه ما در كشتي قهرمانيم، در شطرنج قهرمان داريم اما در فوتبال نه؛ چرا كه ما روحيه جمعي نداريم. تكنيكها، تكنولوژي، هدايت و رهبريها و آموزشها فرق كرده و متحول شده است. ممكن است ما الان كارهايي كرده باشيم، اما در گذشته ما، هميشه "فرد" پيروز بوده است و به شكل جمعي هم نميتوانستيم حركت كنيم. آغاز انقلاب ما، اينجا بود كه تشكلهاي مرسوم در انقلابِ كشور ما نقشي نداشت. من به شما ميگويم در مبارزات پيش از انقلاب همه تشكلها بودند و نقش داشتند. بدون شك از چپ گرفته تا راست تا حتي حزبتوده هم بودند. آنها با هدف خودشان كه با هم مختلف بود كار ميكردند. در سال 1357، شكل مبارزه، شكل تشكيلاتي مرسوم نبود، هركس بگويد قبول ندارم اين نظر من است به شما من حق ميدهم كه مرا نپذيريد و نقد كنيد، اين حق شماست و اين را حق خودم ميدانم كه نظرم را بگويم. من بهعنوان يكي از كسانيكه در بين مردم بودهام به شما ميگويم كه در ايام 22 بهمن نه بحث روحانيت موضوعيت داشت و نه بحث تشكل. روحانيت بهمعناي آخوند است، يعني كسيكه حرف خدا را ميزند و بهدنبال تقوا و فضيلت است نه بهدنبال حزب، گروه و تشكل. به گفته امروزيها بهدنبال دكترين حزبي نبودند. در جريان پيروزي انقلاب فقط تودههاي مردم بودند، از مسجدها بودند و ريشه وتبار هركس به عموم مردم بازميگشت. بيماري "خودپيشروبيني" در تشكلها بروز داشت. امروز نيز نه گروههاي خارج از كشور زير بار هم ميروند، نه داخل كشور. در روزهاي انقلاب بحثها، سمتوسو و جهتدادن كارها بود. سمت و جهت تشكيلاتي را كساني كه در ايران دامن ميزدند، اين سه گروه اوليه بودند؛ سازمان مجاهدين خلق، چريكهاي فدايي خلق و حزبتوده. تئوري حزبتوده كاملاً روشن بود و كارش از يكسو نفوذ در قدرت و ازسوي ديگر عوامفريبي و جذب مردم بود. مرحوم آيتالله بهشتي آنها را خوب شناخته بود، آنها بيشتر بهدنبال آيتاللهها بودند. آيتالله بهشتي با زيركي با حزبتوده برخورد ميكرد تا خشونت نداشته باشند. همواره بحث جاسوسي و ارتباط با بيگانه را مطرح ميكرد و آنها از بحث طفره ميرفتند. آقاي بهشتي ميخواست آنها را به حوزهاي بيندازد تا از عوامفريبي و منحرفكردن توده باز بدارد. اين سه گروه اوليه آمدند بحث گروه را مطرح كردند و افراد را تحريك نمودند، اما واقعيت علمي قضيه در اختلافات، به ريشهيابي بنيادين تفكر گروهها برميگردد. متأسفانه بايد بگويم كه مسئله تحول در ايران از ابتداي ابتدا و تشكيل حكومت هم از نظر تعريف و عملكرد و هم از نظر چشماندازي كه در ايران ميتوانست داشته باشد دقيقاً ابهام داشت. به تعبير علمي، طرح تئوري حكومت ديني در ايران يك تئوري جديد بود و همچنين طرح تئوري حكومت ملي نيز در ايران جديد بود. با وجود اينكه ممكن است انتقاداتي به من بكنيد كه ما هم مشروطيت و هم حكومت ملي را داشتيم ولي هم من و هم شما در نهضتملي ديديم درك عمومي و تودهمردم از حكومت اين نبود كه خودمان بر سرنوشت خودمان مسلط بشويم، بلكه بحث بر اين بود كه نخبگاني كه تربيتشده تودهها نيستند، بر سر كار بيايند. شما مجالس اوليه را نگاه كنيد و شكل لباسهايشان را ببينيد، همه شكلها اينگونه نشان ميداد كه با توده مردم ارتباط عميقي ندارند، غير از آقاي كيخسرو زرتشتي و مرحوم مدرس و سه چهار نفر ديگر، بقيه حتي رنگ و شكل لباسشان غير از ملت يعني تودهمردم بود. اين شيوه تلقي، نگرش نخبگي بود. مردم هم باور نداشتند كه خودشان شورا باشند، دنبال اين بودند كه نخبه را پيدا و كشف كنند، طبيعي است كه اين نخبهگرايي هم دردسر بزرگي شد. حزبها، تشكلها هم مثل اين سه جريان كه نام بردم آمدند، از اين روحيه كاملاً ـ به تعبير من ـ استفاده نابهينه كردند. همين سبب شد كه ابهامهاي تعريفشده از فرداي حكومت دامن زده شد. طرفداران رژيم شاه و تحليلگران خارجي نيز به اين مسائل دامن زدند و گفتند كه ما نميدانيم جمهوري اسلامي چيست؟ من با عملكردها كاري ندارم، من هم از شما بيشتر و حتي تندتر از شما نقد دارم و با كسي هم خردهحساب ندارم. ¢ شما سعي داريد فضاهاي آن زمان را ترسيم كنيد؟ £ بله، آن زمان دامن زده ميشد كه ما نميدانيم حكومت اسلامي و جمهورياسلامي يعني چه؟ اين ابهام وجود داشت و فرصتها هم فرصتهايي نبود كه بياييم 40ـ30 جلد كتاب علمي و تحقيقاتي بنويسيم، بلكه حوادث لحظهاي و ثانيهاي بود. پشت سر هم در شهرهاي اهواز، ساوه، خرمشهر، يزد، كرمان و... اتفاقاتي ميافتاد. مثلاً خودم صبح شمال كشور بودم ظهر مركز شهر تهران بودم و 14 ساعت پشت فرمان ماشين مينشستم و سر از اهوار درميآوردم، صحبت ميكردم و فرصت براي تحليل و ابهامزدايي نبود. در سالهاي55 تا 57 فرصت ابهامزدايي از انقلاب نبود. بنابراين سبب شد كه براي آينده و زمان قدرت گرفتن ابهامات تشديد شود. شما اين حرف اقليدسي دكترشريعتي را قبول داريد كه اگر دو خط، زاويه كوچكي بسازند، هر چه از هم دور ميشوند فاصله بيشتر ميشود. تازه اگر عوامل خارجي و دستهاي مرموز دخالتي نداشته باشد. شما در روز روشن ميبينيد كه دو جريان با همديگر ميجنگيدند، درحاليكه با هم زندگي ميكردند. در سال 40 هجري يكي به ابنملجم و يكي هم به عليابن ابيطالب تبديل شد. ميبينيد كه بين قاتل و مقتول، بينهايت فاصله است. در شرايط پر ابهام چندگونه ميشود عمل كرد: يك صورت اين است كه بنشينيم و دشمن مشترك را تحليل بكنيم و بگوييم اين ابهام را اگر به اين شكل برطرف كنيم دشمن مشترك استفاده نخواهد كرد. روش ديگر اين است كه از اول ابهامها را بزرگ كنيم و به سر يكديگر بزنيم. به نظر من آغاز انحراف مجاهدين خلق از يكسو و تشديد درگيري از جناح مخالف باعث شد كه ابهاماتي ايجاد شود. براي نمونه داستان گروه "فرقان" و برخوردش با "آيتالله مطهري" و "آيتالله مفتح" بهدليل اين ابهامات بود كه آيتالله مطهري كنار زده شد و كساني را آوردند كه سمت و جهت آنها با آيتالله مطهري نميخواند. يا مثلاً فرزند فلان سماورسازي را اگر به فرض، پاي درس آقاي مطهري رفته بود، كنار آيتالله مطهري گذاشتند، اين نشاندهنده ابهامات بزرگ و عدم ابهامزدايي بود. در شرايطي كه كشته ميشويم و كشته ميدهيم، در همان اول كار بايد گلوله را به طرف ابهاماتي كه داشتيم نشانهگيري ميكرديم. بسياري از بچههاي گروه فرقان از دوستان من بودند و با آقاي اكبر گودرزي همدرس و همرزم بوديم، جواني باسواد و پرمطالعه بود. فقير به معناي گرسنه بود. با او رفيق چندساله بودم و او را دقيق ميشناختم. آيا درست بود كه هنوز هيچچيزي نشده ما گلوله را به سمت آقاي مطهري نشانهگيري كنيم؟ اينها حاكي از آن ابهامات شديدي بود كه مغزها را احاطه كرده بود. آقاي مطهري فرصت ابهامزدايي نداشت و ابهامات اينها هم مرتب تشديد ميشد. من گمان ميكنم نقطه دوم انحراف در بحث "تقسيم قدرت" ايجاد شد. نگاه مجاهدين خلق به انقلاب بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، نگاه تقسيم قدرت بود، منهاي نگاههاي ايدئولوژيك، منهاي نگاههاي تئوريك و منهاي نگاههاي طبقاتي ـ كه نسبت به همه آنها حرف و نقد دارم ـ در وهله اول نگاه تقسيم قدرت مطرح بود. من در جلسهاي بودم بين آقايان مطهري و بهشتي بحثي در گرفت. آقاي بهشتي به آقاي مطهري گفت اگر آقاي مسعود رجوي شهردار تهران شود همهچيز حل خواهد شد، ولي آقاي مطهري گفت كه ما نبايد از طريق تقسيم قدرت اختلافات فكريمان را حل كنيم كه البته حرفش درستتر بود. به نظر من حرف هر دو نفر مبنايي بود و آقاي بهشتي هم درست ميگفت. آقاي مطهري ميگفت: اين مسئله فردايي هم دارد، اگر امروز اينها به قدرت رسيدند، مشكل فكري و بنيادهاي تئوريك حل نميشود و به جايي نميرسيم. از همين مقطع به باروركردن انديشه و تحميل آن انديشه ميپردازند. ¢ استدلال شهيد بهشتي چه بود؟ £ استدلال ايشان اين بود كه اينها طالب قدرت هستند. اگر قدرت را به آنها بدهيم با ما دعوايي ندارند. آقاي مطهري ميگفت نه، اينها الان با قدرت آرام ميشوند ولي سمت و سوي تئوري انقلاب عوض خواهد شد. به نظر من ممكن است اين چيزي را كه ميگويم نقد داشته باشيد و قبول نداشته باشيد، ولي در عمل ديديم كه اين گروه پايبندي به حلال و حرام و شرع و ديانت نداشتند. البته اينها هيچ ربطي هم به بنيانگذاران ندارند، من با كمال احترام از مرحوم شهيدحنيفنژاد و شهيد سعيدمحسن و شهيد باكري با عزت ياد ميكنم. از مهدي، احمد، رضا به نيكي ياد ميكنم. ¢ شما ميگوييد كه بعدها ثابت شد، ولي توجه كنيد كه بعد ما خيلي از آدمها را از دست داديم. آيا ارزش داشت؟ تجربه نشان داد كه ديدگاه مرحوم بهشتي نسبت به اين قضيه خيلي مهم بود، آن هم با توجه به اينكه نظام تازهاي شروع شده با آن همه توطئههاي داخلي و خارجي. بنابراين كاستن يكي از همين تنشها و يكي از همين جبههها مهم بود. آقاي بهشتي كه اين پيشنهاد را داده، طبعاً مجاهدين را بهعنوان يك جريان داخلي مبارز ميديده و آنها را در رديف سيا و كا.گ.ب نميدانست. تجربه نشان ميدهد كه شايد نگاه مرحوم بهشتي راهبرديتر بوده و اگر واقعاً آن اتفاق ميافتاد، مرحوم مطهري فرصت پيدا ميكردند فارغ از تنشها به هدفي كه خودشان داشتند زودتر برسند و بهقول شما به ابهامزدايي بپردازند. با همان نگاه علمي شما و به عبارتي عدم حذف نيروها و يا تقسيم قدرت با نگاه امروزي شما چه ايرادي دارد؟ همه ميگويند كه ما خدمتگزاريم و براي قدرت نيامدهايم. واقعاً واگذاركردن چند جايگاه چه اشكالي داشت؟ خيلي از مصاحبهشوندگان نيز اين ديدگاه را دارند، دوستاني كه مواضع فكريشان هم مشابه مواضع فكري شماست و همين نقدهاي شما را هم به امثال سازمان دارند، اينچنين اعتقاد دارند كه اگر اين جريان وارد عرصه قدرت ميشد. واقعاً بايد جواب امثال نيروهاي انقلاب، شماها، مرحوم بهشتي، امام و مطالبات توده مردم را ميدادند، به نظر شما، اين استدلال قوي نيست؟ £ دو جواب خدمت شما دارم؛ جواب اول، بلافاصله پس از شهادت آيتالله مطهري، سازمان مجاهدين بيانيه دادند و گروه فرقان را نقد كرده بودند، بدينمعنا كه حركت شما زودرس بود. به عبارتي حركت را قبول داريم اما زود بود. من از اين بيانيه چه استنباطي ميخواهم بكنم. ميخواهم بگويم كه سازمان پس از تحولات و از دستدادن نيروهاي اصلياش هرگز پايبندياي ايدئولوژيك به اسلام نداشتند. يك موقع است كه شما نميپذيريدكه انقلاب ايدئولوژيك بوده، حرفي هم نداريم و با هم بلند ميشويم و ميرويم، اما اگر بپذيريم كه واقعيت خارجي اين بود كه اين انقلاب با بنيادهاي ايدئولوژيك آن هست مسئله چيز ديگري است. من به گذشته آن كاري ندارم، ما در گذشته انقلاب مزدك و ماني را داشتهايم كه رنگ اسلامي نداشتهاند. حركتهاي انقلابي غيرديني را هم داشتهايم، اما در برهه آخر، به تحقيق حركت توده مردم، اينكه در خيابان ميروند كشته ميدهند و داد ميزنند كه "ميميريم و ميجنگيم، سازش نميپذيريم." اين از خاستگاه مذهب بود. ممكن است افرادي از اقليتهاي ديني نيز در اين صحنهها بودند ولي نادر بود، اما توده و عموم مردم را در بهشتزهرا و سرِ قبرها نشان ميدادند كه با انديشه مذهبي دفن و تلقين داشته باشند. هر چند با انديشه ديني و آرمان ديني و به تعبير دقيقتر با ايدئولوژي مشخص و معين ممكن بود صد تا ابهام هم وجود ميداشت، هيچ مشكلي هم نيست، ابهام هميشه وجود دارد. مگر من بيابهام بودم، مگر خيلي از بزرگان دين ما بيابهام بودند. سازمان مجاهدين خلق از ريشه، بنياد تفكرش، بنياد اسلام زلال نبود. من با اينها كار كردهام، در زندان با اينها بودم و كتابهاي اينها را غالباً خواندهام. كتاب "تبيين جهان" آقاي رجوي را خواندم و 25ـ24 جزوه آنها را خط به خط خواندم و خطكشي كردهام، هيچ كدامشان از ريشه بنيادهاي اصيل اسلامي نيستند و ميديديم كه پايبندي هم وجود نداشت. خانمي در مراسم چهلم دكترشريعتي در منزل استاد حتي به آيتالله مطهري دهن كجي كرد. ¢ پيشتر گفتيد دو جواب دارم، ممكن است جواب دوم خود را هم توضيح دهيد؟ £ بله، همانطور كه گفتم اينها بهدنبال قدرت بودند. اين براي توده مردم و حتي براي من بسيار سخت بود. ¢ منظور از سوال اين بود كه به اندازه سهمي كه در انقلاب داشتند به آنها قدرت داده ميشود. £ بحث سهمخواهي هم در تفكر انقلابي ما جايگاهي نداشت. ¢ مگر وقتي نظام تشكيل شد همه به قدرت نرسيدند و هركسي سمتي را به عهده نگرفت؟ آيا اين يك ايراد اصولي نبود؟ £ بله، ولي ما حاضر نبوديم آدم بكشيم براي اينكه به قدرت برسيم. ¢ ولي هنوز كه اتفاقي نيفتاده بود؟ £ تفكر اين بود و ما اين را در نشستها ميديديم. كينه عجيبي وجود داشت. ¢ آقاي هاشمي رفسنجاني در سال 1358 در مسجد شاه ـ مسجد امام ـ صحبت كردند، گفتند هركسي به اندازه سهمي كه در انقلاب و مبارزه داشته، بايد به قدرت برسد، نه اينكه تمام انقلاب را يكي بخواهد و تماميتخواه باشد به گفته شما شهيد بهشتي اين را هم نميگفت، ايشان ميگفت به اندازه سهمي كه داشتند به آنها قدرت بدهيم. £ توضيح اينكه آقاي رجوي همين معنا را هم نپذيرفت. ¢ آيا به او پيشنهادي شد؟ £ آقاي رجوي اين گفتوگو را خواهد خواند، اگر من دروغ ميگويم از همانجا برايم پاسخ بفرستد. من در جلسهاي بودم كه آقاي بهشتي به آقاي رجوي پيشنهاد داد كه شهردار بشود. گفت نميخواهم، شما خودت برو شهردار شو. توده مردم ممكن است به اين تعبيرها آشنا نباشند ولي از آنجا كه نمونههاي آن را سالهاي اخير در گروههاي داخلي خودمان هم ديدهايم، ميتوان براي تقريب به ذهن گفت آنها تماميتخواه مطلق بودند. ¢ اين جلسه در چه موردي بود؟ £ درباره مسائل انقلاب بود و من هم حضور داشتم. آقاي بهشتي از موضع شوراي انقلاب به آقاي رجوي پيشنهاد داد كه ما شما را شهردار اعلام كنيم و در شوراي انقلاب هم مطرح كنيم، ولي آقاي رجوي گفت: "نخير، اگر شهرداري شغل است خودتان برداريد." ¢ هنوز مهندس توسلي شهردار نشده بود؟ £ نخير. ¢ چه كساني در اين جلسه بودند؟ £ فكر ميكنم آقايان مانيان، مهندس بازرگان و احتمال ميدهم آقاي علياكبر ناطق نوري هم بودند و چند نفر ديگر. جلسه شوراي انقلاب بود. قرار شده بود كه من در دادگاه انقلاب كار كنم. امام حكم دادگاه انقلاب را نوشتند، توسط آقاي منتظري به من داده شد و الان هم دارم. ¢ در كنار آقاي هادوي كار ميكرديد؟ £ نه، من رئيس دادگاه كل شمال كشور بودم و حكم مرا هم آيتالله منتظري دادند. به خط آقايان منتظري و مشكيني بود، زيرا همه قضات را اين دو نفر تأييد ميكردند. به هرحال آقاي رجوي اگر حتي شهردارشدن را ميپذيرفت، به قول شما تقسيم قدرتي بود، عيبي نداشت اما او نپذيرفت. اصلاً در اين فاز نرفت. آقاي رجوي تماميتخواه مطلق بود، متأسفانه در ايران تشكيلات و سازمانها هميشه تماميتخواه بودند، هيچوقت حاضر نبودند به گونه ديگر باشند، الان هم اينگونه است. اين تعبير خوبي است كه من هميشه به كار ميبرم، نميدانم براي چيست كه "ما هميشه آرماني ميانديشيم، ولي خصلتي عمل كردهايم." بهندرت در تاريخ داشتهايم كه خصلتي عمل نكردهايم. البته شخصيتهايي مانند مرحوم مدرس، مطهري و امام خميني اينگونه نبودند. با امام هم بودهام و سر يك قضيهاي، من به امام مطلبي گفتم كه فلان كار را بكنيد. امام به من گفت نميشود كه شعارش را شما بدهيد و جهنمش را من بروم. من اين كار را نميكنم. امام گفت اين كار خلاف شرع است. اينها اگر آرماني انديشيدند، معتقدم كه آرماني هم عمل كردند، ولي بسياري ازجمله مجاهدين خلق آرماني عمل نكردند و خصلتي عمل كردند. از سال 1354 به بعد در سازمان ديگر چيزي بهنام اعتقاد اصولي و جدي به خدا، پيغمبر، دين، مذهب به معناي اينكه مبناي عمل باشد وجود نداشت. من پيش خدا بايد جواب بدهم، با كسي هم امروز دعوا ندارم و كارهاي هم نيستم، مدت زماني از عمرم هم نمانده كه بگويم دنبال كسب قدرت هستم. من بايد براي نسل فردا و شما توضيح بدهيم. امروز هم اگر بگذرد، بايد در فرداي قبر پاسخگو باشم. ¢ يك پرسشي كه هميشه از مصاحبهشوندگان پرسيده ميشود اين است كه با اين زمينههايي كه شما ميفرماييد آيا 30 خرداد 60 قابل پيشگيري بود يا خير؟ بعضي ميگويند با توجه به عوارض بسيار بد، با تدابيري ميشد كاري كرد كه كار بدانجا نرسد. اينها معتقدند عوارض كشتهشدنها، ترورها، اعدامها، كينهها و فرار مغزها و خيلي مسائل ديگر بيشتر از جنگ بود، جنگ تحميلي ملت را متحد كرد اما 30 خرداد 60 تفرقه ايجاد كرد، آيا اين مسئله قابل پيشگيري بود؟ مسئله ديگر اينكه دوست داريم تحليل خود را از جريان مقابل جبههاي كه درواقع احساس ميكرد مجاهدين بهسمت خطا و انحراف ميروند و درستشدني هم نيستند و تماميتخواه هستند، بگوييد و توضيح دهيد چه شيوههايي داشتند. اكنون شما به آن شيوهها چه نگاهي داريد؟ £ واقعيت امر اين بود كه بههيچوجه اين حركت قابل پيشگيري نبود و نميشد جلوي آن را گرفت. من تحليلهاي دوستان ديگر را در گفتوگويشان با نشريه خواندهام. ميگويند اگر اينگونه ميشد بهتر بود، اين "اگرها" در مقام تحليل كار سادهاي است. براي لمسكردن قضيه، سيلي آمده بود و براي جلوگيري از سيل راهي براي مقابله با آن وجود نداشت، چرا كه اگر سيل پيشتر ميگفت كه من در فلان ساعت خواهم آمد و بعد هم پنجسال بعد خواهم آمد، ما براي پنجسال بعد سيلبند ميساختيم. ولي ناگهان زلزلهاي در بم ميآيد، شما نميتوانيد كاري كنيد. من معتقد هستم شما ممكن است مقولهاي علمي را به رخ من بكشيد و بگوييد حوادث اجتماعي قابل پيشگيري است. بسياري از حوادث اجتماعي بر شما سوار هستند و شما مركوب هستيد نه راكب. ازجمله 30 خرداد 60 كه اصلاً قابل پيشگيري نبود، زيرا دو جريان از مبنا حرفشان كاملاً متضاد هم بود. اصلاً در يك ظرف نميگنجيد. آقاي رجوي و آقاي مطهري در يك كاسه نميگنجيدند. شما تحليلهاي آقاي رجوي و "مباني توحيدي" ايشان را بخوانيد، كاملاً مانند يك ماركسيست ديالكتيكي است كه رويش بسمالله الرحمن الرحيم نوشته شده بود. ربطي به اسلام، دين، خدا و پيغمبر و استدلال نداشت. بيترديد پشت ظاهر زندگي من و شما مبانياي وجود دارد، آيا غير از اين است؟ يعني اگر ما بدانيم كه ميخواهيم به جهنم برويم، آيا حاضريم كه كشته بشويم؟ ¢ درباره اين اسلام بيپيرايه هم كه ميگوييد اسلام ناب، مرحوم امام گفتند "اجتهاد مصطلح كافي نيست." و بدينمضمون در كتاب ولايتفقيه گفتند اين رسالههاي آقايان بويي از قرآن نميدهد و پس از انقلاب بدينمضمون گفتند كتابهاي ارسطويي بويي از آنچه كه در قرآن دنبال ميشود نميدهد. اگر آن اسلام مورد اشاره شما در روحانيت است، امام هم به آن انتقاد داشت و آن هم از نظر امام يك اسلام واقعي نبود. £ من هم نگفتم كه واقعي بود، ولي همين دو جريان ميخواستند در كشور با هم كار كنند. اين باورها ربطي به آن باورها نداشت. از ايران هم كه بيرون بياييم، بگوييم آلمانِ نيچه با آلمانِ دكارت هيچوقت نميتوانند با هم كار كنند و آبشان در يك جوي نميرود كه بگوييم نصف جوي را تو برو و نصف ديگر را تو. اين امكان نداشت. من معتقدم مرحوم بهشتي ساده نگاه ميكرد، فقط بحث اقتدار مطرح نبود، پشت اقتدار، از كار انداختن تمامي تفكرات رقيب بود. ¢ آيا در عرصه تفكر و انديشه ميتوان قصاص قبل از جنايت كرد؟ £ اكنون كه داريم تحليل ميكنيم، ميگويم امكان آن نبود. ¢ آيا خودتان را در فضاي آن زمان قرار ميدهيد و قضاوت ميكنيد؟ £ بله. مثال عملي هم برايتان ميزنم. من در سال 1355 با جمعي از بچههاي سازمان مجاهدين خلق دو سه روزي در روستايي در چالوس مخفي شديم كه بعد فهميديم لو رفته و بايد تخليه كنيم. يكي از دوستان مجاهدين ما، نماز مسافر را 4 ركعتي خواند. گفتم غلط است و بايد نماز دو ركعتي بخواني زيرا مسافري. گفت حالا ديگر خواندهام. گفتم مجدداً بخوان. گفت آقاي غفاري آيا اين مسائل هنوز براي شما حل نشده است؟ براي من قابل تحليل نبود كه با يك مسئله شرعي اينگونه برخورد شود. يك وقت ميخواهيم چريك فدايي باشيم كه حرفي ندارم. چنانكه من دوستاني از چريك فدايي هم داشتم، مشكلي هم نداشتم، چرا كه ميدانستم چريك فدايي است و به مباني من هم معتقد نيست، به معاد هم معتقد نيست. اگرچه با هم كار ميكرديم، ولي ميدانستم كه از من جداست. حتي در سال1355 بعضي از اين بچهها را ميشناختم كه در مسجد پاي سخنراني من بودند. آمدند بيرون و با هم سلام و عليك كرديم. گفتم چطور شما پاي تفسير قرآن من ميآييد؟ گفتند ما معتقديم ماركسيسم قدرت خيزش توده مردم را ندارد. اسلام هم براي فرداي جامعه برنامه ندارد. ما ميآييم با شما خيزش انجام ميدهيم، فردا ما برنامه خواهيم داد. شما خيزش انجام ميدهيد و ما برنامه. بنابراين انقلاب را شما خواهيد كرد و ما در دست خواهيم گرفت، چون ما براي فردا برنامه خواهيم داشت. ميخواهم بگويم اينگونه است. با هم دعوايي هم نداشتيم. يا اينكه از بچههاي مجاهدين خلق، فردي دستش خون آمده بود و دستش را داخل پارچ كرد، گفتم چرا در پارچ كردي، آب نجس شد. گفت هنوز اين مسائل براي شما حل نشده است؟ گفتم ببخشيد ما براي حلال و حرام ميجنگيم، ما براي نماز ميجنگيم. من ميخواهم فردا نظامي داشته باشم كه در آن نظام اميرالمؤمنين با عدالتش و نمازش باشد، نه با عدالت صرف يا نه با نماز صرف. ديدگاه ما همين است. شما هم حتماً قبول داريد كه ما براي عدالتي ميجنگيم كه در آن نماز هست و در نمازي ميجنگيم كه در آن عدالت است، نه نماز منهاي عدالت را قبول داريم، نه عدالت منهاي نماز را و حد فاصل من و ماركسيستهاي ديگر در مبارزه اين بود، او عدالت را ميگفت، من عدالت را با نماز ميخواستم. گروهي هم از عوام بودند، چه آخوند و چه غيرآخوند كه دنبال نماز ميگشتند؛ كه خط وسط اين سه گروه، ما بوديم. ¢ فقط اشكال شما اين بود كه آنها نماز مسافر را شكسته نميخواندند؟ £ نه، زيرا او ميگفت هنوز اين مسائل براي شما حل نشده است؟ نجس و پاكي يعني چه؟ اينها همه مسائل سياسي هستند، اين آغاز مسئله بود. نميخواهم زياد بر اين مسئله تأكيد كنم كه كسي گمان كند من بحث طهارت و نجاست را در مجاهدين عمده ميكنم. ميخواهم بگويم ريشه و بنياد اين طرف با ريشه و بنياد آن طرف كه شاخ به شاخ شدند، بهطور بنيادي متفاوت بود. يكي از فرقهايي كه آقاي بازرگان با اينها داشت اين بود كه بازرگان آدمي متدين و متعبد بود، گرچه ممكن بود در تاكتيك و روش، ما را نپذيرد، ولي در استراتژي، اصول و تئوري، همه حرفهاي ما را ميزد. چه به لحاظ خدا، پيامبر، معاد و... . از ساعت سه نيمهشب به بعد آقاي بازرگان بيدار بود. در منزلم مهماني بود، آقايان سحابي و بازرگان بودند. گفتند بايد طوري زمان را تعيين كني و شام بدهي كه ما ساعت 9 شب برويم. گفتم چرا بايد 9 برويد؟ گفتند ما بايد ساعت سه صبح بيدار شويم. اينها همه متعبد بودند و سه شب به بعد سجاده ميانداختند و نماز ميخواندند. حرف دوم من اين بود كه آنها ـ مجاهدين خلق ـ قدرت مطلقه ميخواستند، همان حرفي كه ما امروزه به تماميتخواهي خيليها انتقاد داريم. براي آنها فقط "تشكيلات" اصل بود، همه آنها آزاديشان براساس تشكيلات بود. همه آدمها حيثيتشان تشكيلاتي بود و غير از تشكيلات بههيچچيز باور نداشتند و به تشكيلاتي باور داشتند كه خودشان در رأس آن بودند. ¢ آيا مواردي در اين زمينه داريد كه آنها تماميتخواه بودند و به سهم خودشان قانع نبودند و كل انقلاب را ميخواستند، اين مسئله بسيار مهم است. £ مذاكرات آقاي حسين روحاني و امام در نجف را ميدانيد كه چارچوبهاي مشخصي دارد. ¢ كسي ريز آن را نگفته و فقط آقاي دعايي اشارهاي داشتهاند. £ چارچوبهاي آن بحثها مشخص است. امام گفته بودند اينها كاملاً فاشيست هستند، يعني هيچكس را جز خودشان قبول ندارند. ¢ اين تعبير از آن ملاقات را تاكنون از كسي نشنيده بوديم. آيا اين صحبتهاي امام است؟ £ بله، اين تعبير امام است. حداقل من كتابهاي اينها را خوانده بودم، برخوردهايشان را ديدهام. ¢ امام اصطلاح امپرياليسم و فاشيسم را هيچوقت به كار نميبردند. £ بله، قدرتطلبي، قدرت محوري و قدرتمداري ميگفتند. در سال 1358 وقتي قرار شد در دانشگاه پليتكنيك با آقاي رجوي مناظره كنيم، ايشان در آن جلسه حاضر نشد. من با صندلي خالي مناظره كردم. گفته بودند: "مناظره چيست؟ عددي نيستند كه ما با آنها حرف بزنيم." عدد چيست؟ مگر ما دنبال عدد ميگرديم، شما دنبال يك انديشه هستيد و من يك انديشه. بههرحال آنها نيامدند. ¢ آيا خبر اين مناظره در مطبوعات هم چاپ شد؟ £ بله، در مطبوعات چاپ شد و نوار آن هم موجود است. ميگفتم اي صندلي خالي به من جواب بدهيد كه يعني من اينقدر بيشخصيت بودم كه شما حاضر نبوديد با من بنشينيد و حرف بزنيد. يا شما خيلي بيشتر از من جهاد كرديد؟ آقاي رجوي! شما بيش از من شلاق، كتك و شكنجه نديدي و بيش از من درس نخوانديد و بيش از من تحصيلات نداري و بيش از من سابقه مبارزاتي نداري، چه چيز در من كم بود كه در رديف شما نبودم و اينها را در صحبتهايم گفتهام. حتي مرحوم بهشتي چند بار به آقاي رجوي گفت بياييد با هم بنشينيد و مناظره كنيد، حاضر نشد، ولي كيانوري براي مناظره حاضر شد. ¢ وقتي شما پيغامهاي مرحوم بهشتي را به آنها ميرسانديد، استدلال آنها چه بود؟ £ رجوي ميگفت نميآيم، اينها مرتجع هستند و نميفهمند. او فكر ميكرد همه ما نادان و نفهم هستيم. آخرين ملاقات عمومي ما، در منزل مرحوم مفتح بود (روز شهادت مفتح 27/9/1358). هنوز جنازه در بيمارستان بود. رجوي، موسي خياباني، ابريشمچي هم آنجا بودند. من و يكي از آقايان (مهديان) كنار رجوي نشسته بوديم. آن طرف هم موسي خياباني بود كه آن آقا گفت: "آقاي غفاري پايت را از كفش اينها بيرون بياور، اينها بچههاي خوبي هستند." گفتم: "صبر كن، تاريخ به شما خواهد گفت كه اينها چهقدر خوب هستند!" گفتم مگر با اينها دعوا داريم. 26 سال از آن زمان ميگذرد. گفتم اينها تماميتخواه هستند و اينها يك جو هم به ما اعتقاد ندارند. اينجا هم كه آمدهاند براي تطهير خود آمدهاند كه بگويند ما در ترور ايشان نقشي نداشتيم. ¢ آيا با اين حرفها عواطفشان تحريك نميشد؟ £ بله، شما به من نگوييد كه منافق باشم، به هرحال باور من اين بود. ¢ شما با اين شناختي كه از آنها داشتيد، براساس آن شناخت، آيا به حذف آنها همت ميگمارديد؟ £ بحث حذف نبود. اينها يك جو هم ما را باور نداشتند. آنموقع هم به خاطر حفظ منافع خود آنجا آمدند. ¢ شما آنها را باور داشتيد؟ £ من باور نداشتم. من در زندان اينها را ديدم. مجموعه آنها، با من و پدرم بد برخورد ميكردند. من زندگي پدرم را ديدهام. اگر از خودم هم دفاع نكنم، ميگويم نوع تلقي اينها چگونه است. پدرم در بند مال و پول نبود. امكانات در دستش بود، ولي گرسنه مُرد و زن و بچهاش گرسنه ماندند. پدرم شرافتمندانه كتك ميخورد. پرونده پدرم بيش از هزارصفحه است و اسم يك نفر را كه لو بدهد در آن نيست. يك كلمه كرنش نكرد. دستخط پدرم هست، از او پرسيدند كه نظرتان درباره اعليحضرت چيست؟ پدرم گفت ايشان به دست انگليسيها و سپس امريكاييها در ايران به قدرت رسيده است و هيچ مشروعيت مردمي ندارد، ايشان غاصب است. ¢ با وجود اين برخوردها شما با بچههاي سازمان ارتباط داشتهايد؟ £ نميگويم نداشتم، ولي ميديديم آنها چگونه چشماندازي دارند. بعد كه انقلاب پيروز شد، كاملاً خصلتها و شعارهايشان بروز كرد. امام فرمودند كه اصلاً در ارتش بحث شوراها را مطرح نكنيد زيرا ارتش فروميپاشد و هيچ كجاي دنيا، شورا در ارتش معنايي ندارد و حرف درستي هم بود. جايي كه گلوله است، شورا معنايي ندارد. امام با انحلال ارتش مخالف بود ولي آنها اصرار به انحلال داشتند. پس از انقلاب شعار ميدادند كه چرا همهجا شورا "آري" ولي در ارتش "نه"، ارتش را از درون داشتند تحليل ميبردند و فقط شورا، شورا... ميگفتند كه البته اينها در اين شعار تنها نبودند و چريكهاي فدايي و مجاهدين خلق هر دو با هم بودند و در ارتش موجي ايجاد شد. الان امام نيست و من حق ندارم از جانب ايشان حرف بزنم. آنموقع ميگفتند ايدئولوژيك ـ سياسي كه بعد عقيدتي ـ سياسي شد. بحث عقيدتي ـ سياسي از همينجا شروع شد كه اينها در ارتش نفوذ ميكردند تا حالت فرماندهي ارتش از بين برود و شكل شورايي ايجاد شود. براي نمونه سرباز رأي بدهد كه چه كسي فرمانده شود. استوار رأي بدهد كه چه كسي فرمانده شود و كجا توپخانه شود، ولي نظام ذاتي ارتش نميتواند اين شيوه را بپذيرد. جامعهاي كه به حضور شورا در صحنه عملي آن عادت نكرده چگونه ميتواند در صحنه نظامي، شورايي عمل كند. از اين موارد زياد است. همچنين ماجراي دادگاههاي انقلاب و عوامل شاه. ¢ جريان دادگاههاي انقلاب چه بوده است؟ £ اينها از ريشه با دادگاههاي انقلاب مخالف بودند. ¢ اينها كه خودشان حمايت ميكردند و فعال بودند. £ حمايت آنها جنبه سياسي و بيروني داشت. اما اين را قبول نداشتند كه امثال ما رئيس دادگاه باشيم. ¢ آقاي معاديخواه در گفتوگوي خود گفتند خيلي از رفتارهاي انقلابي را خودِ اينها توصيه ميكردند. £ در سال 1358 هنوز مجاهدين دستگير نشده بودند و ما با هم كار ميكرديم. همانموقع اينها دادگاههاي انقلاب را عوامل فاشيسم ميناميدند. در عين حال اينكه از اعدام چهار نفر از شكنجهگراني كه مجاهدين خلق را شكنجه كرده بودند دفاع ميكردند علت اين بود كه مبنا، مبناي ايدئولوژيك سازمان بود نه اسلام. ¢ آيا علت اختلاف اين بود كه آنها به اسلام حوزوي اعتقاد نداشتند؟ £ آنها مباني ديني را در كل اعتقاد نداشتند. اصولاًدر جريان مبارزه به متافيزيك اعتقادي نداشتند. به الهيات نيز اعتقاد نداشتند، بهطوركلي ميتوانم بگويم به خدا، پيغمبر، معاد و قيامت پايبند نبودند. ¢ چگونه است؟ اينها كه راه انبيا ـ راه بشر، سوره محمد، توبه و خطبههاي نهجالبلاغه را قبول داشتند و آموزش ميدادند؟ £ اينها مربوط به پيش از سال 1354 است. ¢ در تبيين جهان، پس از انقلاب از اسلام دفاع شده است. £ به نظر من اين تحليلها ديالكتيكي و ماترياليستي است و فقط بسمالله الرحمن الرحيم آن اسلامي است. اينها وحي را در حد دكترسروش هم قبول نداشتند. ¢ بخش دوم سوال اين بود كه رفتارهاي طرف مقابل از نگاه امروز شما چگونه بود؟ يكي از مطالبي كه در نشريه كار شد، خاطرات آيتالله محمد يزدي (شماره 19 چشمانداز ايران) بود كه به احتمال قوي ديدهايد. در سال 58 كه امام در قم بودند جرياني بود كه اعتقاد داشت تا تنور داغ است و مجاهدين قدرت نگرفتهاند بايد حذفشان كرد، كه امام به شدت مخالف اين كار بوده است. پس از 27 سال تجربه و جمعبندي، حتماً تحليلي از آن رفتارها داريد،آن را بيان بفرماييد. £ در سال 58 جلسهاي در ميدان خراسان داشتيم و با مجوز آقاي صباغيان ـ وزيركشور آن زمان ـ تريبون درست كرديم. قرار بود آقاي معاديخواه صحبت كند. گفتم اجازه بدهيد من صحبت كنم، ايشان قبول كردند. گفتم بسمالله الرحمن الرحيم، كه بچههاي مجاهد گفتند سوال داريم و از همانجا دشنامها شروع شد. پلاكارد درآوردند، كف زدند و هورا كشيدند. هنوز كه خبري نبود، كسي هم با كسي كاري نداشت، پس چه دعوايي راه انداختند. در سال 58 در دانشكده ادبيات سخنراني داشتم، در نيمه باز بود و نسبت به بقيه جاها مجاهدين كمتر بودند. دانشگاههاي ديگر، ستادهاي چريكهاي فدايي، مجاهدين خلق، پيكاريها، سوسياليستهاي راه كارگر بود، آقاي بهمن نيرومند و... بود. پس از انقلاب 12ـ10 كنفرانس دادم ازجمله در هامبورگ، بلفيد، اشتوتگارت و آخن. در آخن جلسه مرا چريكهاي فدايي خلق و مجاهدين خلق ـ سه ماه مانده بود به انقلاب ـ به هم زدند كه البته بچه مسلمانها مقاومت كردند و ما حرفهايمان را زديم. اگر دكتر سروش را ديديد اين خاطره را نقل كنيد. در پاريس قرار بود امام بيايد سخنراني كند. كليسايي اجاره كردند و شهرداري هم اجازه داد. امام به هر دليل مصلحت ندانستند و به من گفتند شما برويد سخنراني كنيد. گفتم بهعنوان سخنگوي شما؟ گفت نه، حرفهاي خودت را بزن، ولي بهعنوان سخنگوي من صحبت نكن. امام مايل نبود كه سخنگو داشته باشد. متن نطقم را دارم كه براي سه ساعت سخنراني مطلب نوشتم كه حتي مهدي، احمد، محسن، رضا رضايي و شريفواقفي، صمديه لباف را نام بردهام. وقتي بيرون آمديم ـ با دكتر سروش با هم بيرون آمديم ـ چند تا از بچههاي مجاهدين خلق با گوش خودم، شنيدم تعبير بدي است درباره خودم. گفتند فلاني را از كجا پيدا كردند و آوردند، اين فرد، بازار ما را در اروپا خواهد بست. هنوز انقلاب پيروز نشده بود و سه ماه مانده بود و هيچكس نميدانست كه چه خواهد شد؟ هركس بگويد من ميدانستم دروغ است چون قابل پيشبيني نبود كه آينده چه خواهد شد. ¢ اين حرفها را بچههاي هوادار مجاهدين ميگفتند؟ £ بله، همينها جلسات مرا در آخن برهم زدند. بلافاصله پس از انقلاب، به ايتاليا رفتم. در پروژا ـ كه شهر دانشگاهي است ـ سخنراني هفت ساعته داشتم كه بچههاي مجاهدين با چريكهاي فدايي اصرار داشتند جلسه را بر هم بريزند، آنموقع گفتم برادران مجاهدين خلق با آقايان چريكهاي فدايي خلق جدا بنشينند تا بدانم مخاطبان من چه كساني هستند؟ شايد اين حرفها به مذاق شما خوش نيايد، ولي ميگويم. اصلاً با كسيكه آخوند باشد و تفكر انقلابي هم داشته باشد مخالف بودند و كينه داشتند، حالا اينكه چه كسي باعث اين كينه شده بود كاري ندارم. واقعيتها را ميگويم. ما همه قبول داريم كه آقاي مدرس در بده و بستانهاي قدرت وارد نشد. مدرس يك لاقبا زندگي كرد و مرد، دنبال قدرتخواهي نبود. شما نشريههاي مجاهدين خلق را نگاه كنيد، يك كلمه از مدرس بهعنوان يك شخصيت پيدا نميكنيد. اگر پيدا كرديد من حرفهايم را پس ميگيرم. چرا؟ زيرا عمامه سرش بود و جرمش اين بود. با زمينههاي حق يا باطل آن كاري ندارم. چهبسا ممكن است من پشت فرمان ماشين با عمامه كاري بكنم كه برخي با هر آخوندي بد بشوند. اين حرف براي عوام قابل قبول است ولي براي تشكيلات متفكري كه رهبري دارد، سازمان و ايدئولوژي دارد و سالهاست مبارزه ميكند قابل قبول نبود. متأسفانه آنها نيز به عمامه و عبا اعتقاد نداشتند، از ريشه هم معتقد نبودند. من با مهدي رضايي و رضارضايي دوستي شخصي كه نداشتم، به خاطر انديشه آنها كتك خوردم. درون سازمان در اوايل نسبت به تيپهايي مثل آقايان بهشتي، مطهري، علامه جعفري خوشبين بودند و بعدها چهبسا اگر آن بدبيني را نسبت به روحانيت نداشتند حوادث بدي اتفاق نميافتاد. واقعيت اين بود، در جناح ما تيپهاي افراطي هم بودند. ميديديم پس از انقلاب اينها با امثال ما كتكخوردهها مثل آقايان بشارتي، معاديخواه، ناطق نوري، محتشمي و من همكاري ميكردند. بهتر بود وضع بهگونهاي ديگري شد، ولي اينها حداقل، حذف ما را ميخواستند و متقابلاً در انديشه ما نيز حذف آنها را ايجاد ميكرد. اما چه كسي شروع كرد؟ اين حرف قشنگي است. در ادبيات ديني آمده: "البادي منهما اظلم" هركدام كه شروع كردند آن فرد ظالمتر است. به عقب برميگرديم ببينيم چه كسي شروع كرد. در آغاز صحبتم به شما گفتم اول بذر اين كينه و فساد را پس از سال 54 در برخورد با تفكر ديني و تفكر آخوند، نه آخوند مرتجع، آخوندهاي انقلابي مثل من و پدرم بود كه شروع شد. براي نمونه آقاي ابوذر ورداسبي در زندان خواندن قرآن را پيش پدرم ياد گرفت، ولي بدون اينكه بتواند نهجالبلاغه را از رو بخواند، به آموزش آن ميپرداخت. اين آدم آن زمان كتاب ايدئولوژيك مينوشت، درس ميداد، نخوانده ملا بود. ¢ وي كتابي عليه جزميت نوشت كه با مجاهدين هم مسئله داشت. £ حرفم جاي ديگر است، نقطه اوج انحراف اين تشكيلات از همينجا شروع شد. شما نميتوانيد بگوييد كه من مسيحيت را بدون كشيش ميفهمم. شما نميتوانيد بگوييد من مهندسي ساختمان را بدون اينكه دوره آن را ديده باشم ميتوانم انجام دهم. اشتباههاي مجاهدين خلق اين بود كه بدون اطلاعات مذهبي ريشهداري كه از مراكزش گرفته باشند، مدعي دينداري و آموزش آن بودند. من آخوند مرتجع را نميگويم و در اين فاز نيستم. خوب بود ميآمدند امثال محمدتقي جعفري تبريزي را پيدا ميكردند كه مانند ايشان كم نبودند، صدها نفر مثل او بودند. بهتر بود از اين تيپها را درون سازمان ميبردند. ملاترين آدم آنها آقاي جلال گنجهاي بود كه آموزشهاي حوزه را نديده بود. با كتاب خواندن كه كسي ايدئولوگ نميشود. ¢ شما صنف روحانيت را نماد مكتب اسلام ميدانيد؟ £ يقين بدانيد بدون اينكه بخواهم اداي روشنفكران را دربياورم، ميگويم شما براي اينكه ملاي فيزيك شويد، بايد با فيزيكدان ارتباط داشته باشيد. اسلامشناس اگر مباني اسلام را بهعنوان تخصص نخوانده باشد نميتواند اسلامشناس باشد. ¢ اگر مباني اسلام كه قرآن و نهجالبلاغه باشد، مجاهدين هم روي قرآن، امام حسين(ع)، حضرت علي(ع) و امام حسن(ع) كار كرده بودند و اگر قرآن و سنت را اصل بگيريد، اينها قرآنمدار، عليمدار، حسنمدار و حسينمدار بودند. £ اينها همه روبناست. براي نمونه فرق بين استاد تقي شريعتي با دكترشريعتي چيست؟ زيرا شما ميدانيد كه از يكسو من، محمدتقي شريعتي را با تمام وجودم دوست دارم و از سوي ديگر دكتر علي شريعتي را. همه ميدانيد چوب دفاعكردن از ايشان را هنوز دارم ميخورم. به اندازه شهادت پدرم، براي شهادت دكتر گريه كردم. اما فرق اين دو را ميخواهم بدانم؟ شما با باورهايي كه داريد بهعنوان فرد متعبد و متدين، كداميك بيشتر مورد قبولتان است و بر دل مينشيند. اين مسئله عاطفي نيست، شما ملاصدرا را ميشناسيد، اگر نتوانيد فلسفه ملاصدرا را در حوزه دركي بحث ملاصدرا بفهميد، چگونه ميتوانيد او را بشناسيد و تحليل كنيد. نهجالبلاغه هم همينطور است. وقتي آقاي ابوذر ورداسبي را ديدم، خيلي از افقها بر من باز شد، زيرا ترجمه نهجالبلاغه او را خوانده بودم. با چند نفر از دوستان خود، متن فارسي آن را خوانديم. كسي كه ميخواهد درباره نهجالبلاغه امام علي اظهار نظر كند، بايد متن عربي آن را بخواند. مگر ميشود با ترجمهكردن يك متن، استاد محض در آن زمينه شد. من بايد به تعهد اخلاقي خود عمل كنم. مشكل آقايان و خانمهاي مجاهدين خلق از آغاز اين بود كه اعتقادي به مباني فكري زلال كه از ريشه اسلام گرفته شده باشد نداشتند و در عمل هم ديديم كه آرامآرام بين آنها اختلاف ايجاد شد. آقاي مطهري را بهراحتي مسخره ميكردند. هيچكس نميتواند مدعي شود كه آقاي مطهري مرتجع بود، چرا كه زندگي او را ديدهايم. اهل بده و بستان نبود، نه تاجر مسلك و نه كاسب بود، يك آخوند حوزوي بود كه در حوزه درس خوانده بود. در دانشكده الهيات تهران درس ميداد. نه با رژيم ساخته بود و نه بهدنبال كسب قدرت بود، حتي در شوراي انقلاب هم به اصرار امام آمد. بچههاي مجاهدين در سالهاي 53 تا 57 به اندازه جويي هم به آقاي مطهري اعتقاد نداشتند. جورج سارتن(George Sarton) و برخي از متفكران ميگويند علوم به اعتبارهاي مختلف تقسيم ميشوند؛ به يك اعتبار ميتوانيم بگوييم كه علوم بر دو قسم است: علوم باصاحب و علوم بيصاحب. علوم باصاحب علومي هستند كه هرگونه اظهارنظر درباره آنها نيازمند تخصص دقيق در مورد آن علم است. براي نمونه تا كسي مطالعات خوب و علمي درباره رياضي نداشته باشد، نميتواند آن را درك كند و در علوم رياضيات سر در گم است. يكسري علوم بيصاحب هستند كه به آن علوم مظلوم ميگويند مثل جامعهشناسي. خيليها ميتوانند ادعا كنند جامعهشناسي را بدون هيچ تخصصي ميدانند. آقاي سارتن ميگويند كه روانشناسي و دين نيز از علوم مظلوماند. مگر آقاي كارتر نگفت "به نظر من اسلام..." مگر ريگان نگفت "به نظر من اسلام..." و بوش اخيراً نگفت "به نظر من اسلام..." آنها "اين نظر" را از تحصيل در كدام حوزه درسي گرفتهاند. در منزل آقاي سيدهادي خامنهاي، آقايي سخنراني كردند. ايشان در بين صحبتهايش گفتند امام موسيبن جعفر به يكي از مخالفانش 300 دينار طلا هديه داد و او هم آرام و رام شد. من به صحبتهايش اعتراض كردم و البته جو هم متشنج شد. گفتم مبناي شما كدام كتاب ديني است؟ گفت اين مطالب تاريخي است و گفتم من حق دارم كه آن كتاب را نقد كنم و آيا هر چه در آن كتاب هست وحي مُنزل است؟ آرامآرام بحث باز شد. گفتم چرا اين چيزها را تحويل مردم ميدهيد؟ 300 دينار طلا به پول امروز 50ـ40 ميليون تومان است. چطور امام موسيبن جعفر اين همه پول داشت؟ كدام شيعه امام موسي اينقدر وجوهات ميداده است؟ كدام باغ، ملك و تجارت امام موسي داشت كه بتواند 50ـ40 ميليون تومان به يكنفر يكجا بدهد، آن هم در شرايطي كه در جامعه اسلامي اين همه نيازمند وجود داشت. گفتم "نحن ابناء الدليل" ما فرزندان دليل هستيم، هر چه از هر كتابي بگوييد قبول نميكنيم. به او گفتم يكي از مشكلات جامعه ما اين است كه فكر ميكنيم دين و مذهب به مطالعات عميق مذهبي نياز ندارد و اظهارنظر در اين باره سخت نيست و فقط اظهارنظر در رابطه با فيزيك و رياضي سخت است. ¢ ما درباره صحبتهاي شما تأمل ميكنيم. آقاي مطهري در يكي از سخنرانيهايي كه در جلسهاي ماهانه در منزل آقاي نويد كه متن آن هم چاپ شده بدين مضمون ميگفت: دين با علوم فرق دارد. براي نمونه افلاطون بر سر در آكادمي خود نوشته بود كه هركس رياضيات نميداند وارد اينجا نشود ولي در اسلام اينگونه نيست، "رب حامل فقه ليس بفقيه" چهبسا آنهايي كه حامل و مدرس فقه هستند، ولي فقيه نيستند. چون دين از فطرت شروع ميكند و فطرت هم ارتباط مستقيم با خدا دارد. تودههاي مذهبي كه شما ميگوييد كه در 19 بهمن ـ فتح پادگان نيروي هوايي ـ حضور داشتند، مذهب فطري و خاموش داشتند و به گفته شما گروه نخبه در آن نبوده، در عين حال حماسهاي بزرگ آفريدند. آنها همه با خداي خود كه خالق دين هم هست ارتباط داشتند. به گفته شما تودههاي مذهبي بيرنگ يكرنگ بودند، ولي چون اينها با خدا ارتباط مستقيم دارند، ميتوانند نهتنها به استاد خود، حتي به امام معصوم هم انتقاد كنند. ميگويند ابوذر شاگردي برايش آمد تا به او قرآن بياموزد، آيهاي به او آموخت؛ "و من يعمل مثقال ذره خيراً يره و من يعمل مثقال ذره شراً يره" (زلزال:7ـ6) و آن شاگرد ديگر نيامد. ابوذر پيش پيامبر رفت و داستان را گفت و پرسيد چرا شاگردي كه معرفي نموديد، نيامد. پيامبر فرمود: او پس از درس شما فقيه شد. يعني آيه در او جا افتاده و نهادينه شد. پس به گفته مرحوم مطهري روند تعليم و تعلم در دين غير از روند علوم است. كسي ممكن است واقعاً خداباور، خداشناس و دردمند باشد، ولي استاد خداشناسي نباشد. يكي ممكن است معاد را بگويد ولي معادباور نباشد. مخاطب قرآن و دين، به بيان مرحوم علامه، مرحوم طالقاني و مرحوم امام، تودهها هستند. شما به مرحوم مطهري استناد كرديد، من هم تحليل تودههاي خاموش و فطري را با الهام از ايشان گفتم كه به گفته شما گروه سازمانيافته در آن وجود نداشت. آيا اين وجه قضيه نيز قابل تأمل نيست؟ £ شما نيمي از حقيقت را ميگوييد و نيمه ديگرش را مسكوت ميگذاريد. يك موقع است كه ما ميخواهيم بحث خودمان را با خدا حل كنيم، فطرتاً مسلمان هستيم و فطرتاً ميفهميم ولي ميخواهيم دينشناسانه حركتي بكنيم. براساس دينباوري، آنجا بدون تخصص نميشود. من نميگويم هركس تخصصي دارد دينباور هم هست. شما مسئله را دور زديد. ¢ مبنا دينباوري است و بعد دينشناسي. £ بله، من هم ميگويم مبنا دينباوري است. اما اگر كسي دينشناس نباشد و بخواهد جريان ديني را هدايت كند، اشتباه خواهد كرد و به قواعد و مراحل توجه نخواهد كرد. ¢ يعني ميانبر زدن و مرحلهسوزي؟ £ بله، شما نيمي از عرايض مرا به من برميگردانيد كه من منكر آن نيستم. اين روايت پيغمبر است كه "رب تالي القرآن و القرآن يلعنه" چه بسيار قاريان قرآن كه قرآن آنها را لعنت ميكند. منكر اين نيستم. اما آنسوي حقيقت را بگوييد و آن، اين است كه وقتي ميخواهيم يك انديشه دينباورانه را براي مردم جا بيندازيم و ميخواهيم يك مبارزه را براساس دين پيريزي كنيم و مدعي و مفسر دين باشيم، بايد آن را درك كرده باشيم. ¢ من گفتم اينها مبنا را داشتند و دينباور بودند. اما شما ادعا ميكنيد كه آنها وجه دينشناسي را نداشتند. £ دينباوري نسبي است. بايد متون را بخوانند و ببينند تا دين را درك كنند. ¢ من يقين دارم كه بچهها باور مذهبي داشتند. نماز ميخواندند و روزه ميگرفتند. £ فطرت در آدمها آنچنان قوي نيست كه آدم را بتواند در همهجا باز بدارد. به گفته يكي از اساتيد من، صداي فطرت مثل يك پيرمردِ در چاه ميماند و صدايش ضعيف به گوش ميرسد و بسيار هم به سادگي ميتوان آن صداي فطرت را خاموش كرد و اين صدا تا از ته چاه بالا بيايد طول ميكشد. شما روايت صريحي داريد كه يك ساعت فكر از هفتاد سال عبادت برتر است. فكر و تقويت علمي آن در واقع تقويت مباني فطري است. ميگوييم "حر" توبه كرد و برگشت، اگر او زمينه آن را نداشت، هيچوقت برنميگشت، از ابيعبدالله شناخت قطعي داشت. وقتي جلوي ابيعبدالله را گرفت، امام حسين(ع) گفت مادرت به عزايت بنشيند. حر گفت هركس درباره مادرم حرف ميزد جوابش را ميدادم ولي افسوس كه مادر تو فاطمه زهراست. اين نشان ميدهد كه شناخت دارد. ¢ اين كه گفتيد آشنايي نسبت به پدرومادر است، نه شناخت، اما در كتاب ارشاد شيخ مفيد هست كه او خودش را بين بهشت و جهنم ديد و معاد باور بود. اگر معاد باور نبود، به لشكر امام حسين(ع) نميپيوست. £ معادباوري حر با شناخت همراه بود. مبناي حرف ما همين است. ¢ اين دو با هم است و باور مقدم بر شناخت است. £ قطعاً مقدم است اما بدون شناخت غالباً باور ابتر عمل ميكند، يعني در طول زمان و در جريان مبارزه زيربناي اين باور كه بتواند ما را حركت بدهد، اگر علمي نباشد و انديشه قوي نيز پشت آن نباشد، انحراف قطعي است. باور و شناخت چون دو بال پرندهاند كه اگر شناخت نباشد، پرنده به زمين ميخورد. ¢ سال 1351 آقاي مطهري آمده بودند زندان قصر ديدن آقاي انواري و توصيه كردند هواي مجاهدين را داشته باشيد، زيرا بچههاي خوبي هستند. آقاي انواري از ايشان پرسيد از نظر دينشناسي چه؟ گفت آنها تفسير قرآن را از شما و من بهتر بلد هستند. شاهدهاي آن هنوز زندهاند، هم مهندس سحابي هست و هم آيتالله انواري. اينها اينگونه بودهاند. اينكه بگوييد پس از سال 1354، اينها از صبغه مجاهدين اصلي عدول كردند، دلايل و موارد مشاهده خود را بگوييد؟ £ من بهعنوان كسي كه فردا هم بايد پيش خدا پاسخگو باشم به شما بايد بگويم، درست است كه پس از سال 54 اين باقيمانده مجاهدين ماركسيست نشدند، ولي هويت ديني آنها از دست رفت. يعني دينباوري فطري آنها ماند ولي تأثير اين دينباوري در بيرون كه تبديل به حكومت ديني بشود، از بين رفت و با تأسف آرامآرام هم تبديل به ضدديني شد. همان كاري را كه بهرام آرام و وحيد افراخته در سال 54 مرتكب شدند، در سالهاي بعد بيشتر بروز يافت. ¢ يعني تحليلهايشان آن رنگ و صبغه را داشت يا جوهراً معادباور و خداباور هم نبودند. £ نه، جوهراً هم خداباور نبودند. تحليلهايشان خيلي نبود و اگر هم بود ميخواستند نيروهاي دسته سوم و چهارم خود را حفظ كنند. يعني چون من با اينها بودم و نشست و برخاست داشتم ميگويم. مرحوم طالقاني ميگفت آدم وقتي به نماز ميايستد، يكبار ظاهرش نماز ميخواند و يكبار دلش ميخواند. ممكن است بر من ايراد بگيريد كه چرا ميگويم باقيمانده اين جريان دينمحور و دينمدار نبودند. ميخواستند زندگي كنند و براي كسب قدرت و اقتدار مبارزه كنند. ¢ در ديدگاه مرحوم امام مردم سالاري حضور داشت. ميگويند نمايندههاي مجلس شوراي اسلامي خود مصلحت را تشخيص ميدهند يا در نامه ميگويند تشخيص مصلحت مردم و نظام كه متأسفانه واژه مردم از مكاتبات حذف شده است و تشخيص مصلحت نظام باقيمانده است. £ امام به مردم باور داشت. ¢ شما چون در انتخابات رياستجمهوري مبتكر رد صلاحيت مسعود رجوي بوديد، همچنين براي اين موضوع تظاهراتي راه انداختيد و تا آنجا كه حافظه ياري ميكند رهبري آن تظاهرات نيز با شما بود. £ با من تنها نبود، ولي من هم بودم. ¢ پيشتر يك گروهي، صلاحيت حدود پانزده نفر را تأييد كرده بودند كه مسعود رجوي هم جزء آنها بود و بعد به درون مردم كشيده شد و شما هم در آن تظاهرات بوديد. امام همانطور كه گفتند جلالالدين فارسي ايراني نيست و نامزدياش براي رياستجمهوري قانوني نيست، گفتند رجوي نيز چون به قانون رأي نداده و آن را اعلام كرده است نميتواند رئيسجمهور شود. چه اشكالي داشت اگر ميگذاشتند مردم تشخيص بدهند؟ شما كه در متن اين اعتراضات بوديد، توضيح بدهيد؟ £ اگر بخواهيم عملكرد امروز را با آن زمان مقايسه كنيم اشتباه است. ¢ ممكن است فضاي آن روز را براي ما امروزي كنيد؟ £ وقتي كسي ميخواهد قانوناساسي را اجرا كند و رئيسجمهور شود، بايد قسم بخورد كه به قانوناساسي عمل ميكند، ولي وقتي قبول ندارد چگونه ميخواهد عمل كند؟ ¢ همين حالا هم برخي ميگويند التزام عملي داريم ولي يك يا چند ماده از قانون را قبول ندارند. £ الان هم من معتقدم كه اگر كسي بيايد بگويد كه من به قانون التزام عملي دارم و بهظاهر سير قانون را قبول كند، بايد تشخيص را برعهده مردم بگذاريم. اما اگر در عمل نشان داده شود اينها التزام عملي ندارند قضيه فرق ميكند، حتي در آخرين رد صلاحتِ من به من گفته شد كه شما التزام عملي نداريد. اگر من سابقهام نشان بدهد كه التزام عملي ندارم و خودم هم مدعي شوم ندارم، طبيعي است كه صلاحيت نامزدي ندارم. ولي من مدعي هستم كه هم به قانون رأي دادهام و هم التزام عملي به آن دارم، بگذاريد توده مردم تصميم بگيرند. ¢ با اين ديدگاه بسياري از فقها چون به فقه حوزه و احكام حوزوي معتقدند، ميگويند حلال و حرام محمد تا روز قيامت حلال و حرام است. نفس قانونگرايي را در كنار احكام شرع قبول ندارند. حتي بعضي از اينها در روند تعيين صلاحيتها هم نقش دارند. £ من با شما در اينجا هم عقيده هستم. ¢ عدهاي نفس قانونگرايي را قبول دارند، ولي به يك يا چند ماده آن نقد دارند. ميگويند ما التزام عملي داريم، هركاري هم بخواهد بكند با رأي مردم و نمايندگان مجلس انجام ميشود، اين چه اشكالي دارد؟ ابتدا در فضاي آن زمان و سپس در فضاي امروز بگوييد. £ با ديدگاه امروز تحليل من فرق ميكند. آنها رسماً ميگفتند اين قانوناساسي را قبول ندارند. رأي هم ندادند، نه مثبت و نه منفي. درحاليكه رأي "نه" دادن با ندادن رأي متفاوت است، زيرا معناي رأيندادن اين است كه ما براي اين نظام و قانون ارزشي قائل نيستيم كه به او رأي بدهيم. يكموقع ميگويند آقا نظر شما چيست؟ ميگوييد اصلاً در اين جلسه نمينشينم كه نظري بدهم و يك موقع هم مينشينم و نظر منفي ميدهم. وقتي مينشيني يعني قاعده بازي را قبول داري. براي نمونه من بگويم اصلاً شما را قبول ندارم و ارزشي نداريد كه با شما گفتوگو كنم. اما يك موقع ميآيم مينشينم و حرف ميزنم نظرتان را قبول يا رد ميكنم، اينها با هم فرق دارد. آقاي رجوي و سازمان مجاهدين خلق در آن موقع با شركت نكردنشان نشان دادند كه اصلاً نظام را قبول ندارند. در كجاي دنيا كسي كه نظامي را قبول ندارد، ميآورند كه مجري و عامل اجرايي آن نظام كنند؟ ¢ آنها در قالب بيانيهها، رهبري امام را مرتب قبول ميكردند. £ بههرحال ايشان به قانوناساسي رأي ندادند. اين مسئله عرفي است، وقتي كسي قانوناساسي را قبول ندارد چهطور ميتواند مجري قانوناساسي شود؟ اساس مذاكره اين است كه دوطرف همديگر را بپذيرند. بايد منافع مشتركي وجود داشته باشد. آقاي رجوي مطلقاً به جمهورياسلامي رأي نداده، شركت نكرده و تحريم هم كرده است و بيانيه داده كه ما شركت نميكنيم، او چگونه ميتواند مجري سيستمي باشد كه قبولش ندارد؟ ¢ اگر حكم به ظاهر ميشد و اينها ميآمدند زير سقف مجلس، اكثريت هم كه نميشدند، بايد به مردم و بقيه نمايندهها پاسخگو ميشدند. فكر نميكنيد اين خانههاي تيمي و اسلحهكشيدنها و... راه نميافتاد؟ £ نه، اصلاً. اين روش غلط است. كسيكه اعتقاد به سيستم و نظام خاص ندارد، بياييم بگوييم مجري و قانونگذار اين سيستم باش! طبيعي است كه مقاومت، هزينه دارد. ¢ به لحاظ راهبردي آن طرف قضيه بهتر نبود؟ £ نه، مباني ما زير سوال ميرفت. ¢ سرانجام اين همه شخصيتهاي انقلاب و اين همه مغزها از بين رفت و كسي نماند كه روي مباني كار كند! £ باشد، مباني ما از مغزها مهمتر است. ¢ بايد مغزي باشد تا مبانياي باشد! £ آن مباني كه از بين رفت، مغز را براي چه ميخواهيم؟ ¢ با آمدن چهارنفر به مجلس، مباني كه از بين نميرود. £ نه، بحث چهار نفر نبود. ¢ از نظر راهبردي انعطاف هم از مباني است. £ بحث رياستجمهوري است. ما بهعنوان مبنا اولين طايفه نبوديم كه حكومت كرديم. از نظر عرفي كجاي دنيا به شما اجازه ميدهند كه بگوييد من اين نظام را از ريشه قبول ندارم و در انتخابات شركت كنيد. حال اگر شركت ميكرد و رأي نميداد فرق ميكرد. ميگفت من در اين قانوناساسي اشكال ديدم، سبك و سنگين كردم و به اين قانون رأي "نه" دادم. اين مجموعه به لحاظ اقتصادي و حكومتي بد است و سالم نيست. وقتي كسي اصلاً شركت نميكند مسئله چيزي ديگر است. ¢ فقها اصل قانونگرايي را قبول ندارند. برخي از فقها كه نماينده مجلس هم بودند، ميگفتند كه مجلس شوراي اسلامي چه ضرورتي دارد؟ فقط جاي تبادل اطلاعات و سلام و عليك و ديد و بازديد است. امام هم حكم به ظاهر كرد، چون اصلاً ديدگاه آنها به قانونگرايي نميخورد. نخستوزير موسوي از امام استفتا كرد كه آيا پول نفت ميتواند به جيب دولت برود؟ چون اين فقها دولت را مالك اعتباري ميدانستند و مالك حقيقي نميدانستند. از اين ديدگاه نفس قانونگرايي را هم قبول نداشتند. ميگفتند آنچه فقه بگويد صحيح است. براي نمونه ديديم با قانون كار چه كردند؟ آقاي امامي كاشاني گفتند ما صبح در جلسه شوراينگهبان مينشينيم و ميگوييم قانون كار غير شرعي است، بعدازظهر در مجمع تشخيص مصلحت مينشينيم و ميگوييم به نفع مستضعفين است. نتيجه اين بيان چنين ميشود كه شرع ما با مستضعفين هماهنگي ندارد. £ امام جمله قشنگي دارد، ميگويد حفاظت از منافع مستضعفين، حكم اوليه است و ثانويه نيست. ¢ اصولاً حكم اوليه را مالكيت نامحدود ميدانند و اگر به نفع مستضعفين كارگر و دهقان بخواهد كاري بشود، بايد مستضعف را در باب اضطرار و در رديف گوشت ميته و مشروب و چيزهاي حرام بياوري، باب اضطرار هم كه موقتي است و بعد هم اگر شرايط اضطرار از بين رفت بايد برگردي به حكم اوليه كه مالكيت نامحدود است. اما آقاي هاشمي در خطبهها از قول مرحوم امام گفتند حكم اوليه حاكميت مستضعفان بر مستكبران است و به آيه پنج سوره قصص "و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا..." استناد كردند، ايشان گفتند امام هماكنون دارد صحبتهاي من را ميشنود. £ البته اين را با مسئله رجوي نبايد يكي بگيريم. داستان رجوي، داستان كسي بود كه نظام را از ريشه قبول نداشت. ¢ فقها هم واقعاً مبناي قانونگرايي را اصلاً قبول ندارند و جايگاه قانونگرايي در اسلام هنوز از نظر آنها تبيين نشده است. £ اين مسئله تبيين نشده است، البته اين بحث خارج از بحثهاي ماست. متأسفانه مشكل ما در ايران، مسئله انقلاب، مسئله حدود و انديشه، هم از نظر تعريف، هم عملكرد و هم از نظر چشمانداز ميباشد و در اين راستا ابهام كلي وجود دارد. هماكنون مقولاتي چون مشروعيت و مقبوليت و... ابهامات كوچكي نيست و الان دارد چوب تكفير بلند ميشود. شما اخيراً مقالههايي را كه بين آقايان كروبي و مصباح ردوبدل شده خواندهايد. به نظر من مانيفست انقلاباسلامي، سخنراني ورود امام به ايران در بهشتزهرا در روز 12 بهمن 57 است. ايشان گفت "من به اعتبار پشتيباني ملت، دولت تعيين ميكنم..." "من" را به علت فقاهت خود نگفت، بلكه بهعنوان فقيهي كه از مردم نمايندگي ميكند گفت. ¢ مردمسالاري و قانونگرايي در ديدگاه امام حضور داشت، ولي گفته ميشد يكي از فقهاي شوراينگهبان اعتقاد داشت دولت يك گلوله هم نبايد بخرد، چون مالكيت حقيقي نيست، درحاليكه امام ميگويد دولت نماينده مردم است و مالك حقيقي است و به اعتبار مردم، دولت تشكيل ميدهد. پول نفت دارد؛ با اينكه ديدگاهها در بنياد متفاوت بودند، ولي وارد مجلس هم شدند. اعتقاد اعلامشده اينها چنين است: 1ـ قانوناساسي تكتك موادش مشروط است به اصل چهار، 2ـ اصل چهارم هم مشروط است به موازين اسلامي، 3ـ موازين اسلامي هم وابسته به فهم فقهاي شوراينگهبان است. به گفته امام فهم فقها الي ما شاءالله با هم مختلف است كه از آن قانونمندي و مملكتداري درنميآيد و در اين سير، قانوناساسي دور زده ميشود. اگر اينگونه باشد كه مراجع تقليد به لحاظ فقهي از اعضاي شوراينگهبان بالاترند، با اين تعريف ديگر چه نيازي به قانوناساسي است. £ در اينباره بايد بيشتر صحبت كنيم. ¢ اميدواريم در فرصتهاي بعدي با تفصيل بيشتر زمينههايي كه به رويارويي 30 خرداد 60 انجاميد، شكافته شود.
|
|||||