گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

پيش از تعريف دوران امپرياليسم، بورژوازي ملي معناي مستقلي نداشته است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

با طرح تز لنين درباره دوران جديد در سرمايه‌داري، اين بحث در گرفت كه كدام طبقات، مي‌توانند در توسعه اقتصادي و اجتماعي شركت كنند و طبقات انقلابي به‌شمار مي‌آيند و مقوله بورژوازي ملي مطرح شد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

به پيروي از تزهايي چون استبداد ايراني، بحث بورژوازي ملي و طبقات در مجموع از دور گفت‌وگو‌هاي نيروهاي سياسي در ايران خارج شده است. به‌علاوه جامعه‌شناسي پست مدرنيسم هم، كه بحث طبقات را منتفي مي‌داند، به اين ملغمه چسبيده و آن را ناسازگارتر نموده است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

درواقع بورژوازي ملي، در مقابل بورژوازي امپرياليستي يا كشورهاي متروپل و در كشورهاي زير سلطه يا پيراموني تعريف مي‌شود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

مسئله بورژوازي ملي تا آنجا حساس بود كه مي‌توانسته حتي فردي مثل حيدر عمواوغلي را غيرانقلابي نشان دهد. در هند هم "روي" هيچ‌گاه با حزب كنگره ائتلاف نكرد و حتي گاندي را هم قبول نداشت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

قصد من هم از بيان اين‌كه درواقع لنين با دوران امپرياليسم، بورژوازي ملي را تعريف كرد، اين بود كه با پرداختن به ضرورت استراتژيك مقوله دموكراتيك بودن تحول اجتماعي اين بحث را در ايران ادامه دهم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

تعريف كلاسيك بورژوازي ملي به صورت علمي اين است كه بورژوازي در داخل يك كشور پولي‌ را كه از ارزش اضافي به‌دست آورده، دوباره به كالا و سرمايه تبديل كند و اين چرخه به بازتوليد گسترده كالا و سرمايه‌گذاري جديد بينجامد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

اگر بورژوازي در چارچوب دولت ملي‌گرا خصلتي داشته باشد كه بتواند براي جامعه ترقي اقتصادي اجتماعي را به ارمغان بياورد، مي‌تواند جزو صفوف انقلاب و تحول اجتماعي قرار بگيرد، همان‌طور كه اين نقش را بورژوازي كلاسيك در كشورهاي متروپل به عهده داشته است از اين‌رو ماركس اين طبقه را انقلابي ناميد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در مانيفست ماركس از اين‌رو بورژوازي به‌عنوان يك طبقه انقلابي آمده كه رشد نيروهاي مولده را ممكن مي‌كند و هم در اموري كه از نظر ماركس روبنا خوانده مي‌شود، در تقابل با فئوداليسم مقولاتي مانند دموكراسي را مي‌تواند پي‌گيري و متحقق كند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

برخي معتقد بودند بورژوازي كمپرادور براي ايجاد انقلاب، بهتر است چون غارت و درنده‌خويي امپرياليسم را بهتر نشان مي‌دهد، ولي بورژوازي ملي مي‌تواند مردم را گول بزند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

همين خطاهايي كه بخصوص چپ در گذشته دچار آن بود و به‌نوعي ديگر اكنون راست دچار آن است، در دوران نوين ضرورت پرداختن به مقوله بورژوازي ملي را مطرح مي‌كند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

همان‌گونه كه صنعتي‌شدن امري بود كه اگر در اين روند شركت نمي‌كرديد، حتماً زير سلطه قرار مي‌گرفتيد، وارد دوران پساصنعتي شدن هم امري است كه اگر در آن شركت نكنيد، زير سلطه قرار خواهيد گرفت و به معناي جديد مستعمره مي‌شويد. يعني با اكتفا به تظاهرات ضد جهاني‌شدن (كه برخورد تاكتيكي است) خلاف منافع طبقه كارگر هم عمل خواهيم كرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

جهاني‌شدن در عين حال كه مي‌تواند يك تهديد به شمار آيد، براي كشورهاي جهان سوم يك فرصت تاريخي را به‌وجود آورده و آن اين است كه مي‌توانند فرايند توليد كالا و خدمات را تكميل كنند اين امري بود كه پيش از اين دوران كه سرمايه‌داري اساساً صنعتي بود، ممكن نبود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

شما هيچ اثر تئوريك مطرحي نمي‌بينيد نظامي را تعريف كند كه در آن قاعده بازار وجود نداشته باشد. درحالي‌كه پيش از فروپاشي شوروي، نظامي تعريف مي‌شد كه قواعد بازار را با برنامه‌ريزي متمركز، نابود و مالكيت عمومي را جايگزين خصوصي مي‌كرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

اگر لنين در دوران امپرياليسم كه سرمايه‌داري را محتضر مي‌دانست، به بورژوازي ملي معتقد بود، در دوراني كه اين‌گونه است، بسيار كودكانه‌تر از بيماران چپ‌روي زمان لنين خواهد بود كه ما بورژوازي ملي را از صفوف نيروهاي مترقي اجتماعي خارج كنيم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

نظريه "امپراتور" يا "امپراتوري" مي‌گويد جهان يكپارچه شده و اين پكپارچگي را نه‌تنها از قدرت، بلكه از مشروعيت‌يافتن سرمايه هم به دست آورده است. بله، درست است! تا زماني‌كه نظريه‌هاي ما در افق قابل تصور و تصوير، نظام آنتاگونيستيكي در برابر بازار ارائه ندهد، سرمايه مشروعيت پيدا كرده است و اين تعارف ندارد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در حال حاضر ما با امپراتوري روبه‌رو هستيم نه امپرياليسم. امپراتوري، مبنايي دارد به‌نام مشروعيت كه اين مشروعيت را هم از قواعد بازار و هم از دموكراسي پارلماني به دست مي‌آورد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

درواقع امريكا پس از اين‌كه رهبري غرب را در جنگ سرد و فروپاشي سوسياليسم دولتي و ورودِ دنياي سرمايه‌داري به عصر نوين را به عهده مي‌گيرد، با اقتصاد و نيروي نظامي برتر خود اكنون مي‌خواهد امپراتور شود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

نئوكان‌ها، چند قطبي‌بودن را برخلاف نظر دموكرات‌ها نمي‌پذيرند ـ دست‌كم دموكرات‌ها چندقطبي‌بودن جهان را قبول دارند ـ و امريكا با نئوكان‌ها مي‌خواهد در جهان امپراتوري بر پا كند و حتي نفوذ اروپا را هم برنمي‌تابد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

هر افقي را جريان چپ و عدالت‌خواه و يا يك جريان ملي بخواهد در نظر بگيرد سرمايه‌داري هم حتماً در اين جريان وجود دارد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

من گمان نمي‌كنم كه بورژوازي ملي در ايران از لحاظ سياسي و حتي اقتصادي به‌طور كامل ناموفق بوده باشد، بلكه اين عدم موفقيت به كل نيروهاي سياسي ايران مربوط مي‌شود و در جهان هم بي‌سابقه نبوده است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

دو زمينه مرا به‌سوي اثبات موجوديت و انقلابي‌بودن بورژوازي ملي كشانده است: نخست وجود دكترمصدق و بعد ادامه آن در نهضت‌آزادي و مهندس بازرگان

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

همان‌طور كه دكترمصدق جنبش ملي را به گونه‌اي خوب مطرح كرده بود، محمدرضاشاه هم ناچار بود دست‌كم از نظر اقتصادي به همان راه برود اگرچه با سركوب

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ما شخصيت‌هايي مثل مهندس بازرگان را مي‌بينيم حاضر است براي آرمان‌هاي بورژوازي ملي و به صورت كلاسيك آن كه آزادي همراه با دفاع از مالكيت خصوصي است، به زندان بروند و مبارزه را ادامه بدهد. به اين معنا، بورژوازي ملي هيچ‌گاه در ايران از بين نرفته است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

من معتقدم خلاف تحليل‌هاي شعاري و عاميانه رايج از لحاظ اقتصادي هم بنيان‌هاي بورژوازي در ايران، (وجه غالب آن) را در پيش از انقلاب كمپرادور نمي‌دانم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

فقط پول نفت نيست كه به يك دولت اجازه عرض اندام مي‌دهد، بايد شعور مشخص در روشنفكران و جامعه، نسبت به ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي آنها نيز وجود داشته باشد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

جبهه اصلاحات نه‌تنها به آن‌كه قدرتش را از پول دارد به‌درستي نپرداخت، بلكه به توده مردم كه قدرتش را از رأي آنها به‌دست مي‌آورد هم نپرداخت. يعني آنها اينجا هم در استراتژي و هم در تاكتيك خطا مي‌كنند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در تمام جوامع موجود كسي كه مي‌خواهد دولت تشكيل دهد بايد نماينده تمام طبقات باشد و برنامه داشته باشد تا بتواند هژموني به‌دست بياورد، مگر آن‌كه بخواهد جامعه بي‌طبقه تشكيل دهد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عجيب اين است كه در حوزه سياست همه معتقد هستند ما بايد انديشه دموكراسي داشته باشيم و همه بحث‌ها هم از لحاظ ساختاري اين است كه اقتصاد ما شبه‌مدرن است و طبقه بورژوازي وجود ندارد، ولي يكي از برنامه‌هاي سياسي مي‌گريزد و ديگري آن را به مشاركت سياسي تقليل مي‌دهد درمقابل بايد گفت مشاركت تنها در دامنه جامعه دموكراتيك ممكن است. مبناي شكل‌گيري چنين جامعه‌اي هم طبقه كارگر است و هم بورژوازي

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

يكي از ويژگي‌هاي بورژوازي ملي اين است كه توليد را به يك رابطه اقتصادي ـ اجتماعي دروني تبديل مي‌كند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386

 

 

توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي

گفت‌وگو با كمال اطهاري

كمال اطهاري در سال 1330، در يكي از محله‌هاي قديمي تهران متولد شد. در سال 1348 ديپلم خود را از دبيرستان هدف گرفت و در سال 1354 از دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. بازداشت‌هاي او پيش و پس از انقلاب، حاكي از حضور فعال وي در عرصه‌هاي سياسي و اجتماعي است. وي فعاليت‌هاي پژوهشي و حرفه‌اي خود را توأم با روزنامه‌نگاري كرده و در هيئت تحريريه چند نشريه تخصصي عضو و متخصص شناخته شده، در حوزه‌هاي اقتصاد شهري و مسكن به‌شمار مي‌آيد. نخستين مقاله‌هاي تأليفي‌اش را نظير "امپرياليسم و ايران" (نشريه رونق) و "سوسياليسم واقعاً موجود، نظامي بر سر ايستاده" (نشريه اطلاعات سياسي ـ اقتصادي) در سال 1368 منتشر نموده است و در حال حاضر درصدد جمع‌آوري مجموعه مقاله‌هاي خود براي انتشار در قالب كتاب است.

¾ با تشكر فراوان از شما كه دعوت ما را براي گفت‌وگو پذيرفتيد. پس از طرح مهندس سحابي در ارتباط با توسعه درون‌زا سلسله مباحثاتي را با صاحب‌نظران داشته‌ايم كه شامل سه محور بوده است. نخست بحث هويت ملي است و دوم بحث تاريخي ـ اجتماعي و سوم بحث اقتصادي. محور بحث ما با شما در مورد بحث سوم است. محور بحث، نسبت بين توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي است. در اين گفت‌وگو روي مقوله بورژوازي ملي توجه مي‌كنيم. اگر امكان دارد ابتدا تعريفي از بورژوازي ملي ارائه دهيد؟

£ پيش از اين‌كه وارد تعريف شويم دليل علاقه خود را براي اين گفت‌وگو در مورد ايران بيان مي‌كنم تا براي خوانندگان هم فتح بابي باشد. اصطلاح بورژوازي ملي زماني مطرح مي‌شود كه، لنين دوران امپرياليسم را تعريف مي‌كند. پيش از تعريف دوران امپرياليسم، بورژوازي ملي معناي مستقلي نداشته است، البته پيش از اين ماركس از لزوم شكل‌گيري بورژوازي از درون جامعه هند، مستقل از استعمار انگليس، سخن گفته بود. اما با طرح تز لنين درباره دوران جديد در سرمايه‌داري، اين بحث در گرفت كه كدام طبقات، مي‌توانند در توسعه اقتصادي و اجتماعي شركت كنند و طبقات انقلابي به‌شمار مي‌آيند و مقوله بورژوازي ملي مطرح شد. اين بحث همان هنگامي كه هنوز توسعه سرمايه‌دارانه مطرح بود، زود در ايران وارد مقوله ريتوريكي (Rhetoric) و شعاري ‌شد و خيلي سريع سعي ‌شد بورژوازي ملي با برچسب‌هاي متعدد از دور تحول اقتصادي ـ اجتماعي ايران خارج شود كه از آن جمله؛ برخورد با جنبش ملي و دكترمصدق بود. تا آن‌كه راه رشد غيرسرمايه‌داري هم در اواخر دوران موجوديت اردوگاه سوسياليسم مطرح شد. آن‌گونه كه من به ياد دارم اين‌گونه راه رشد پس از شكست امريكا در ويتنام نظريه‌پردازي شد و حزب كمونيست شوروي عنوان كرد كه دوران تفوق اردوگاه كار بر سرمايه فرا رسيده است. درنتيجه اين امكان وجود دارد جريان‌هاي انقلابي خرده‌بورژوايي در ارتباط با رهبري اردوگاه كار قرار گرفته و ديگر نه‌تنها به بورژوازي كه حتي نيازي به هژموني طبقه كارگر نباشد. به اين ترتيب با همين واژه راه رشد غيرسرمايه‌داري، بورژوازي ملي هم براي هميشه از مرحله انقلاب كشورهاي زير سلطه امپرياليسم ازجمله ايران خارج شد.

فراز آخر اين حركت را گفتم چون الان درست در نقطه مقابل مي‌گويند دوران جهاني‌شدن سرمايه و اقتصاد يا تفوق اردوگاه سرمايه است، به اين ترتيب اين بار بايد به سرمايه‌داري بين‌المللي اقتدا كنيد و باز هم بدون بورژوازي‌ ملي، تحول‌‌اجتماعي‌ ـ اقتصادي را پيش ببريد. در موقعيت‌ كنوني جهت‌گيري‌هاي غالب سياسي در ايران، ملغمه‌اي ناسازگار از چند برخورد است. درواقع خاطره حذف بورژوازي ملي در دوران موجوديت اردوگاه سوسياليسم باقي مانده است (كه با تزهايي مثل تز "پل باران" و "سميرامين" به مبادله نابرابر ميان كشورهاي زير سلطه و كشورهاي متروپل مي‌پردازد و هرگونه تحول در راستاي شكل‌گيري دولت ملي و موجوديت بورژوازي ملي را منكر مي‌شود) و با جذبه تز پايان تاريخ "فوكوياما" يا سلطه جاودانه سرمايه‌داري جهاني در هم آميخته است! همچنين به پيروي از تزهايي چون استبداد ايراني، بحث بورژوازي ملي و طبقات در مجموع از دور گفت‌وگو‌هاي نيروهاي سياسي در ايران خارج شده است. به‌علاوه جامعه‌شناسي پست مدرنيسم هم، كه بحث طبقات را منتفي مي‌داند، به اين ملغمه چسبيده و آن را ناسازگارتر نموده است. اين ملغمه نه‌تنها در خودش ناسازگار است، بلكه جلو ارائه برنامه‌هاي منسجم نيروهاي سياسي را مي‌گيرد. وقتي شعور اجتماعي براي تحول اجتماعي براي جامعه وجود نداشته باشد، قاعدتاً تحولات اجتماعي هم شكل نمي‌گيرد درنتيجه من پرداختن به بحث بورژوازي ملي را ضروري مي‌دانم.

¾ يعني پيش از اين‌كه لنين اين پديده را به‌نام بورژوازي ملي بخواند، در واقعيت، مقوله‌اي به‌نام طبقه متوسط وجود نداشته يا اين‌كه وجود داشته و نقش خود را ايفا و با استعمار هم مبارزه مي‌كرده است؟

£ اول بايد گفت نبايد طبقه متوسط را با بورژوازي ملي يكي گرفت، اما براي پاسخ، سوال را به دو بخش تقسيم مي‌كنم. يكي اين‌كه طبقات، موجوديتي دارند كه ناشي از قواعد تاريخي و اجتماعي است، در ايران هم به همين ترتيب به‌وجود آمده است و درواقع ابزار تحليل‌هايي است كه قصد دارد به تحولات اجتماعي جهت‌ و سامان دهد. در قرن هجدهم ـ كه آغاز شكل‌گيري طبقه بورژوازي در جهان بوده ـ به صورت رايج به بورژوازي، طبقه متوسط گفته مي‌شد كه بين فئودال‌ها و طبقه كارگر يا فرودست بود. تا اين‌كه ماركس از لحاظ جامعه‌شناختي، طبقه را به معناي جديد خود پرورده و عرضه مي‌كند و از آن پس طبقه متوسط، نام بورژوازي گرفت. اما آنچه امروز در ايران طبقه متوسط ناميده مي‌شود، برگرفته از جامعه‌شناسي امريكايي يا كاركردگراست كه به مذاق پست‌مدرن‌ها هم خوش مي‌آيد. اين طبقه متوسط بين پولدارها و نادارها تعريف مي‌شود و گم‌كننده واقعيت‌هاي تاريخي و ريشه‌اي جامعه است. اما درواقع بورژوازي ملي، در مقابل بورژوازي امپرياليستي يا كشورهاي متروپل و در كشورهاي زير سلطه يا پيراموني تعريف مي‌شود.

¾ شما به مطلب خوبي اشاره كرديد. يعني اردوگاه سوسياليسم و نظريه مخالفت با بورژوازي ملي. بعد هم جهان‌گرايي ليبراليستي و مخالفت با بورژوازي ملي، ولي لطفاً اين را باز كنيد كه اگر پست مدرن‌ها با نفي مفهوم طبقه، بر اين ملغمه مي‌افزايند، اين كار را با چه ملاك‌هايي انجام مي‌دهند؟ چرا كه ما در حال حاضر يك سه ضلعي ساختيم كه هر سه ضلع مخالف بورژوازي ملي است؛ نظريه و ديدگاه اردوگاهي، نظريه راه رشد سرمايه‌داري و نظريه جهان‌گرايي ليبرال و جهاني‌شدن سرمايه و سوم ديدگاه فلسفي پست مدرن‌ها كه با نقد دو طبقه همراه است. نظريه مبارزه طبقاتي به‌گونه‌اي مسئله بورژوازي ملي را در پرانتز قرار مي‌دهد. اين ديدگاه در محافل روشنفكري طرفداراني دارد و مطرح است. لطفاً اين موضوع را توضيح دهيد؟

£ پرسش شما به هدف برخورد مي‌كند، اما چون تعريف من از بورژوازي ملي هنوز تكميل نشده، مي‌خواهم به اين موضوع بعد برسم. در نتيجه‌گيري‌ نهايي پيرامون دموكراسي يا حقوق سياسي به بحث پست مدرن هم مي‌رسيم. چون الان مي‌خواهم خود بورژوازي ملي را تعريف كنم. گفتم اين واژه زماني جا مي‌افتد و در ادبيات جبهه سوسياليسم وارد مي‌شود كه دوران امپرياليسم تعريف شده است. دوراني كه در آن لنين عنوان مي‌كند كه در نظام سرمايه‌داري صدور سرمايه بر كالا پيشي مي‌گيرد و به اين ترتيب سرمايه‌داري مي‌تواند جهاني شود. (بعد به اين بحث بيشتر مي‌پردازم.) از همان زمان، نحله‌هاي مختلف فكري در اردوگاه سوسياليسم، شروع به اين بحث مي‌كنند كه آيا در اين دوران (كه آخرين مرحله سرمايه‌داري ناميده مي‌شد) بورژوازي در كشورهاي زير سلطه مي‌تواند جزو نيروهاي انقلاب باشد؟ پاسخ "لنين" به اين پرسش به صورت قاطعانه اين بود كه بورژوازي ملي مي‌تواند موتلف طبقه كارگر و حتي انقلابي باشد. در مقابل مكتب‌هاي مختلفي كه وجود داشت مانند تروتسكيست‌ها كه تمايل به اين داشتند انقلاب سوسياليستي در كل جهان مطرح است و يكي از نظريه‌پردازان آنها، آقاي "روي" دبيركل حزب كمونيست هند، به شدت با لنين بحث داشت كه بورژوازي در هند نمي‌تواند انقلابي باشد. حتي در ايران همان دوران هم ما مي‌بينيم بخش بزرگي از فعالان سوسياليست، تمايل به قبول بورژوازي ملي نداشتند. حتي حيدر عمواوغلي قبول نمي‌شده چرا كه بورژوازي ملي را قبول داشته و كساني‌كه او را ترور كردند موضع او را نمي‌پسنديدند. مسئله بورژوازي ملي تا آنجا حساس بود كه مي‌توانسته حتي فردي مثل حيدر عمواوغلي را غيرانقلابي نشان دهد. در هند هم "روي" هيچ‌گاه با حزب كنگره ائتلاف نكرد و حتي گاندي را هم قبول نداشت.

¾ علت آن اين نبود كه تبيين ايدئولوژيك براي اين كار نداشت؟ اين درست است كه مسئله‌اي راهبردي و واقعي بود، اما تبيين سوسياليستي از آن وجود نداشت.

£ به نظر من تبيين سوسياليستي لنين، در آثار اساسي خود مثل "سوسيال دموكراسي در انقلاب روسيه" و نظريه "تكامل سرمايه‌داري در روسيه" كاملاً خصلت دموكراتيك بودن توسعه اقتصادي ـ اجتماعي و انقلاب را تئوريزه مي‌كند. حتي اين نوع برخورد لنين است كه درنهايت بلشويك‌ها را موفق مي‌كند. تمام تاكتيك‌ها بر همين استراتژي قبول بورژوازي ملي استوار است. يك نمونه آن است كه در سال 1905 در كتاب "دو تاكتيك سوسيال دموكراسي" عنوان مي‌كند كه اساساً هژموني مستقيم طبقه كارگر بر انقلاب ضرورت ندارد، چون اين مرحله از حركت اجتماعي اقدام ضروري يك انقلاب دموكراتيك است و شيوه برخورد او با روسيه هم اين بود كه اين انقلاب دموكراتيك است و بورژوازي را بايد به سرانجام رساند و اصطلاح بورژوازي ملي در سال 1905به آن ترتيب مطرح نبود، ولي او ريشه تئوريك اين رويكرد را پروراند. مائو بود كه بورژوازي ملي را به صفوف موتلفين انقلاب وارد كرد، او مستقيماً از لنين الهام مي‌گرفت، نه از استالين و برخوردهايي كه كمينترن، پس از لنين در پيش گرفت.

¾ شما گفتيد در دو تاكتيك، لنين اين‌گونه عمل كرد. در واقعيت انسان تاكتيك‌هايي را اتخاذ مي‌كند، ولي اين تاكتيك‌ها ملهم از يك استراتژي مبتني بر ديدگاه سوسياليسم فلسفي نبوده است؟

£ چرا، اتفاقاً كامل بود. پس از نوشتن كتاب "دولت انقلاب" در سال 1917 توسط لنين كه انقلاب سوسياليستي را براي روسيه مطرح مي‌كند، اكثريت قريب به اتفاق نيروهاي بيرون روسيه شروع به گرته‌برداري از آخرين اثر لنين مي‌كنند و او به سرعت مجبور مي‌شود اثر معروف خود به‌نام "بيماري كودكي چپ‌روي" بنويسد كه در رد اين الگوبرداري بدون تفكر است. او به افرادي مثل "روزا لوكزامبورگ" عنوان مي‌كند كه شما بايد در پارلمان فعاليت كنيد چرا از ما تقليد مي‌كنيد؟ يا به جريان‌هايي كه در كشورهاي زير سلطه امپرياليسم بودند مي‌گويد به چه دليل از انقلاب سوسياليستي ما تقليد مي‌كنيد، شما بايد به جريان اجتماعي خود نگاه كنيد. ولي بيشتر اين جريان‌ها كاسه‌هاي داغ‌تر از آشي بوده‌اند و كمينترن نيز به اين سو ‌رفت كه بورژوازي ملي را به صورت چرخ پنجم ببينيد و از جرگه جريان‌هاي اجتماعي و انقلابي خارج ‌كند. تمام استدلال‌ها اين بود كه بورژوازي به سرمايه‌داري جهاني وابسته ‌است و نمي‌تواند به رشد نيروي مولده در كشور خود خدمتي كند. جريان غالب ماركسيستي ـ لنينيستي به سرعت به اين سو پيش رفت كه طبقه كارگر بايد در همه‌جا هژموني داشته باشد. عوارض اين پديده حتي در اروپا در جريان فاشيسم بسيار مصيبت‌بار و فاجعه‌بار شد، چرا كه حزب‌هاي كمونيست هيچ ائتلافي را بدون هژموني خود نمي‌پذيرفتند و به اين ترتيب صفوف جبهه ضديت با فاشيسم شكست و اين سياست‌شان را زماني نقد كردند كه هم در ايتاليا و هم در آلمان و فرانسه فاجعه رخ داده بود. قصد من هم از بيان اين‌كه درواقع لنين با دوران امپرياليسم، بورژوازي ملي را تعريف كرد، اين بود كه با پرداختن به ضرورت استراتژيك مقوله دموكراتيك بودن تحول اجتماعي اين بحث را در ايران ادامه دهم.

اما در پاسخ پرسش دوم شما درباره بورژوازي ملي بايد گفت بورژوازي ملي، در برابر بورژوازي كمپرادور، به اين ترتيب تعريف مي‌شود كه چرخه "پول ـ كالا ـ پول ـ سرمايه ـ پول" يا چرخه انباشت سرمايه، به‌طور عمده داخل جامعه بسته شود. تعريف كلاسيك بورژوازي ملي به صورت علمي اين است كه بورژوازي در داخل يك كشور پولي‌ را كه از ارزش اضافي به‌دست آورده، دوباره به كالا و سرمايه تبديل كند و اين چرخه به بازتوليد گسترده كالا و سرمايه‌گذاري جديد بينجامد. اين چرخه، ذات سرمايه‌داري است و ماركس ذات سرمايه‌داري را در اين چرخه خلاصه كرده است. بورژوازي ملي، بايد بخش عمده اين چرخه را بتواند در داخل كشور ببندد. در برابر آن بورژوازي تجاري و يا بورژوازي صنعتي كمپرادور هستند كه اين چرخه را در خارج كشور مي‌بندند. بورژوازي تجاري واردكننده كالاست، به اين ترتيب پولي كه در خارج به كالاي خارجي تبديل شده، در ايران پول (ريال) ‌شده و به صورت ارز خارج مي‌شود و هيچ ترقي اجتماعي رخ نمي‌دهد. بورژوازي صنعتي كمپرادور هم بخش عمده ارزش اضافي كسب شده در داخل را در ازاي خريد كالاهاي سرمايه‌اي، واسطه‌اي و فناوري از جامعه خارج مي‌كند و در روابط اقتصادي، اجتماعي جامعه تكاملي نمي‌آفريند، به اين علت است كه كمپرادور يا وابسته ناميده مي‌شود.

¾ كمپرادور لغت فرانسوي است و معني وابستگي مي‌دهد؟

£ بله، دنباله‌رو سرمايه‌داري بين‌المللي. درحالي‌كه اگر بورژوازي در چارچوب دولت ملي‌گرا خصلتي داشته باشد كه بتواند براي جامعه ترقي اقتصادي اجتماعي را به ارمغان بياورد، مي‌تواند جزو صفوف انقلاب و تحول اجتماعي قرار بگيرد، همان‌طور كه اين نقش را بورژوازي كلاسيك در كشورهاي متروپل به عهده داشته است از اين‌رو ماركس اين طبقه را انقلابي ناميد.

¾ واژه انقلابي از لنين است؟

£ خير، از ماركس است. در مانيفست ماركس از اين‌رو بورژوازي به‌عنوان يك طبقه انقلابي آمده كه رشد نيروهاي مولده را ممكن مي‌كند و هم در اموري كه از نظر ماركس روبنا خوانده مي‌شود، در تقابل با فئوداليسم مقولاتي مانند دموكراسي را مي‌تواند پي‌گيري و متحقق كند. اما بورژوازي كمپرادور از آن لحاظ كه از نظر اقتصادي نيروهاي مولده را نمي‌توانسته به اندازه كافي رشد دهد و همچنين با سرسپردگي به امپرياليسم، پيگيري بورژوازي را در دوران اوليه كه عليه فئوداليسم عمل مي‌كرده، نداشته و وارد صفوف نيروهاي دموكراتيك نمي‌شده، در نتيجه اين جريان انقلابي يا عامل توسعه اقتصادي و اجتماعي نبوده است. لنين در دو تاكتيك سوسيال دموكراسي، خصايل انقلاب دموكراتيك را مطرح مي‌كند، همچنين، اين استراتژي مورد توجه لنين است كه حتي اگر طبقه كارگر هژموني نداشته باشد، وظيفه دارد كه براي انقلاب دموكراتيك تلاش كند و جامعه را به‌سوي مرحله تحول و انقلاب دموكراتيك سوق دهد. لنين هميشه عنوان مي‌كرد اگر ما اين كار را انجام دهيم، بورژوازي مجبور مي‌شود پي‌گيري دموكراتيك پيدا كند و اگر اين پي‌گيري را پيدا نكند، مردم به‌ناچار به‌سوي طبقه كارگر مي‌روند تا وظايف انقلاب دموكراتيك را عملي كنند، اين، اساس دو تاكتيك اوست، درحالي‌‌كه نيروهاي سياسي پيش از انقلاب، بورژوازي ملي را كاملاً از دور خارج كرده بودند، چون درواقع به خصلت دموكراتيك تحول اجتماعي معتقد نبودند يا آن را درست درك نمي‌كردند. حتي برخي معتقد بودند بورژوازي كمپرادور براي ايجاد انقلاب، بهتر است چون غارت و درنده‌خويي امپرياليسم را بهتر نشان مي‌دهد، ولي بورژوازي ملي مي‌تواند مردم را گول بزند.

¾ در مرداد يا تيرماه 1353، چريك‌هاي فدايي خلق، فاتح را ترور كردند، بيشتر كارگران مي‌گفتند اين كار ساواك بوده است. سرمايه‌داران، روساي صنايع و كارگاه‌ها در اين مراسم ختم او شركت كردند، يعني نه‌تنها بورژوازي ملي در معادلات تئوريك حذف شده بود، بلكه حذف فيزيكي هم در دستور كار قرار گرفته بود.

£ بله، همين خطاهايي كه بخصوص چپ در گذشته دچار آن بود و به‌نوعي ديگر اكنون راست دچار آن است، در دوران نوين ضرورت پرداختن به مقوله بورژوازي ملي را مطرح مي‌كند. گفتيم در دوران امپرياليسم، واژه‌هايي چون بورژوازي ملي مطرح شد و مائو هم بورژوازي ملي را در همين دوران پذيرفت و خصلت نيروهاي موتلف ـ و نه متحد ـ انقلاب را به آن بخشيد. در اينجا مي‌تواند اين پرسش مطرح شود كه آيا ما هنوز در دوران امپرياليسم هستيم. به نظر مي‌رسد چنين دوراني، ديگر موجوديت ندارد، چرا كه درواقع امپرياليسم، آخرين مرحله سرمايه‌داري نبود و جنگ بين امپرياليست‌ها اتفاق نيفتاد. پس از جنگ جهاني اول و دوم كه قاطعانه اين نظريه لنين را به اثبات مي‌رساند كه همواره بين امپرياليست‌ها جنگ تكرار خواهد شد و به اين ترتيب امكان انقلاب‌هاي اجتماعي بخصوص در كشورهاي زير سلطه مي‌تواند رخ دهد، اما ديگر جنگي بين امپرياليست‌ها رخ نداد، بلكه اين اردوگاه سوسياليسم يا درواقع سوسياليسم دولتي موسوم به واقعاً موجود بود كه فروپاشيد.

اين بحث از بسياري جهات اساسي است، چرا كه جهت‌گيري‌هاي استراتژيك دوران‌ها را براي نيروهاي اجتماعي و سياسي تعيين مي‌كنند. اگر ما وارد دوران جديدي شده باشيم، قاعدتاً بايد دوباره ارزيابي كنيم كه در دوران جديد، بورژوازي ملي مفهوم دارد يا نه؟ بخصوص در شرايطي كه مقوله جهاني‌شدن اقتصاد و موضع آن در اين ارتباط هم مطرح مي‌باشد. حال كه سرمايه‌داري جهاني شده، بورژوازي ملي، در اين دوران چه جايي مي‌تواند داشته باشد؟ در جواب بايد گفت، به‌دليل همان خصلت اساسي كه ماركس عنوان مي‌كند سرمايه‌داري، ناچار به توليد و بازتوليد گسترده با كسب ارزش اضافي نسبي مي‌شود و درنتيجه به‌سوي انقلاب‌هاي تكنولوژيك روي مي‌آورد و يكي از همين انقلاب‌هاي تكنولوژيك، كه انقلاب ارتباطات و اطلاعات است، دوران جديدي را ايجاد مي‌كند كه همان عصر اطلاعات است. همين عصر اطلاعات است كه سوسياليسم دولتي را كه وابسته به جامعه صنعتي است فرومي‌‍‌پاشد. سرمايه‌داري مي‌تواند رشد نيروهاي مولده را ادامه دهد و از گرايش نزولي نرخ سود با انقلاب تكنولوژيك جلوگيري كند و در تاريخ بشري دوران جديدي را رقم بزند كه در اين دوران، سرمايه‌داري كاملاً جهاني مي‌شود به خاطر اين‌كه بيش از همه وقت ابزار جهاني‌شدن را فراهم كرده است. ماركس، جهاني‌شدن سرمايه را پيش‌بيني مي‌كرد. با آن عبارت معروف كه مي‌گويد: بورژوازي ملي با توپخانه كالاهاي ارزان خود، ديوار چين را فرومي‌ريزد. البته چين سنتي مورد نظر او بود."توپخانه" به اين معناست كه با ريزش كالاهاي ارزان، مردم را مجبور مي‌كنند كه صورت‌هاي پيشين سرمايه‌داري را دور بريزند و تمدن بورژوايي را بپذيرند، چرا كه از نظر ماركس، مردم وقتي ‌ببينند از طريق اين نظام رفاه بيشتري براي آنها به ارمغان خواهد آمد و رشد نيروهاي مولده، توليد و بازتوليد گسترده كالا و خدمات، براي توسعه مازاد اقتصادي لازم را به‌‌وجود خواهد آورد، آن نظام را انتخاب مي‌كنند. همين واقعيت هم نه‌تنها در گذشته ديوار سنتي چين را فروريخت كه ديوار مدرن آهنين ابرقدرت شوروي را هم فروريخت و به اين ترتيب سرمايه جهاني ‌شد و از اين‌رو چون "جهاني‌شدن اقتصاد" بر روي انقلاب تكنولوژيك جديدي استوار است كه دوران جديدي را در دامان سرمايه‌داري ايجاد ‌كرده و در واقع نهاد برآمده از يك تحول اقتصادي و اجتماعي در دامان سرمايه‌داري است از اين‌رو نمي‌توان گفت جهاني‌شدن يك امر تحميلي سياسي و يا يك توطئه سياسي است. البته حتماً از جهاني‌شدن براي منافع سرمايه استفاده مي‌شود و به‌گونه‌اي كه سرمايه مي‌خواهد از آن بهره مي‌گيرد، ولي نكته‌اي را كه خيلي‌ها كم به آن توجه مي‌كنند اين است كه جهاني‌شدن نهادي برآمده از دوران جديدي است كه اين دوران مبتني بر يك انقلاب تكنولوژيك فراگير و يا انقلاب تكنولوژيك سوم در دامان سرمايه‌داري است. به اين ترتيب با پديده‌اي اجتناب‌ناپذير روبه‌رو هستيم. درنتيجه مانند انقلاب تكنولوژيك اول و دوم بايد با آن به صورت استراتژيك برخورد كرد. يعني همان‌گونه كه صنعتي‌شدن امري بود كه اگر در اين روند شركت نمي‌كرديد، حتماً زير سلطه قرار مي‌گرفتيد، وارد دوران پساصنعتي شدن هم امري است كه اگر در آن شركت نكنيد، زير سلطه قرار خواهيد گرفت و به معناي جديد مستعمره مي‌شويد. يعني با اكتفا به تظاهرات ضد جهاني‌شدن (كه برخورد تاكتيكي است) خلاف منافع طبقه كارگر هم عمل خواهيم كرد.

در اين دوران جديد، اين پرسش دوباره طرح مي‌شود كه بورژوازي ملي چه نقشي در توسعه جامعه دارد. دوراني كه سرمايه، جهاني شده و موفق شده يك اردوگاه بسيار قوي مقابل خود را در اوج توانايي‌اش شكست دهد. يعني زماني‌كه اردوگاه سوسياليسم واقعاً موجود شكست ويتنام را به اردوگاه سرمايه تحميل كرده بود و انقلاب‌هاي متعددي از نيكاراگوئه گرفته تا آنگولا، موزامبيك و پرتغال، ايران و افغانستان را در بر گرفته بود سرمايه‌داري جهاني شد. كساني‌ اين فروپاشي را توطئه امپرياليسم مي‌دانستند كه خيارشورهايي را در روسيه پرورده و در آب‌نمك گذاشته بودند تا در زمان مناسبي بتوانند از آن استفاده كنند، با همان شيوه موضوع جهاني‌شدن را سبك مي‌گيرند. اردوگاهي كه در جنگ دوم جهاني در بدترين شرايط دوام آورده بود، چگونه با چند خيارشور به فروپاشي رسيد؟ به همين ترتيب آنها نمي‌توانند به صورت استراتژيك با موضوعي كه با روابط اقتصادي، اجتماعي پيوند دارد و برآمده از آن است، برخورد كنند و آن را به توطئه سياسي تقليل مي‌دهند. اين تقليل مسلماً براي تحولات اقتصادي ـ اجتماعي كشور ما و جهت‌گيري نيروهاي سياسي براي چنين تحولاتي زيان‌آور است. به همان ترتيب كه اين تحول در نظام سرمايه‌داري را پايان كار سوسياليسم و مبارزه طبقاتي گرفتن، زيان‌بار است. درواقع بورژوازي با انقلاب تكنولوژيك و توليد انبوه كالاهاي ارزان‌تر موفق شد نظام سرمايه‌داري را وارد دوران جديد كند و اقتصاد دانش را به اقتصاد كالا برتري بدهد. اين تحول، فرصتي براي كشورهاي توسعه‌يابنده ايجاد كرده كه برخي از آن استفاده كرده، ولي برخي به مخالفت با اين شيوه ادامه مي‌دهند. به اين ترتيب كشورهاي توسعه‌يابنده اين توانايي را مي‌يابند كه در فرايند تكامل اجتماعي و اقتصادي خود در زمينه اقتصاد كالا يا توليدات صنعتي راهي بپيمايند. اگر شما اقتصاد كنوني جهان را ببينيد، در سال 1963، امريكا 18درصد صادرات كالاهاي جهان را دارا بوده و در حال حاضر حدود 12درصد صادرات جهان را دارد. واردات امريكا در همان سال 1963، 9درصد بوده، در حال حاضر به 18 تا 20 درصد واردات كالاهاي جهان رسيده است.

در همان زمان كشورهايي از جهان سوم در رده 15 صادركننده جهان وجود نداشته‌اند، ولي الان در بين 10 تا 15 كشور اول جهان از لحاظ صادرات و واردات كالا، اسامي چين، كره‌جنوبي و مكزيك را مي‌بينيم. جهاني‌شدن در عين حال كه مي‌تواند يك تهديد به شمار آيد، براي كشورهاي جهان سوم يك فرصت تاريخي را به‌وجود آورده و آن اين است كه مي‌توانند فرايند توليد كالا و خدمات را تكميل كنند اين امري بود كه پيش از اين دوران كه سرمايه‌داري اساساً صنعتي بود، ممكن نبود. همان زمان در دهه 40، تمام كشورهاي جهان سوم مانند ايران براي يك كارخانه ذوب‌آهن التماس مي‌كردند تا بتوانند چنين كارخانه‌اي داشته باشند، در حال حاضر آنها (بيشتر كشورهاي جهان سوم) صادركننده اتومبيل هستند و اين صادرات بيشتر متوجه بازار همين كشورهاي پيشرفته يا جهان اول شده است. جهاني‌شدن كار ديگري هم كرده و آن اجبار استفاده از قواعد بازار است. آنچه روشن است در افق قابل تصور در چشم‌انداز تحولات اقتصادي ـ اجتماعي، شما نمي‌توانيد نظامي را بدون استفاده از قواعد بازار تعريف كنيد. يعني شما هيچ اثر تئوريك مطرحي نمي‌بينيد نظامي را تعريف كند كه در آن قاعده بازار وجود نداشته باشد. درحالي‌كه پيش از فروپاشي شوروي، نظامي تعريف مي‌شد كه قواعد بازار را با برنامه‌ريزي متمركز، نابود و مالكيت عمومي را جايگزين خصوصي مي‌كرد.

¾ يعني منظور شما عرضه ـ تقاضا و رقابت آزاد است؟

£ بله، البته استفاده از قواعد بازار مي‌تواند صورت‌هاي مختلفي داشته باشد. مالكيت خصوصي بايد وجود داشته باشد، بدون مالكيت خصوصي رقابت معنا پيدا نمي‌كند و اين تحولي استراتژيك است، چه بخواهيم و چه نخواهيم. البته تا پيش از امتحان يا پراكسيس برنامه‌ريزي متمركز در تاريخ بشر اين واقعيت آشكار نمي‌شد. يعني بايد بشر امتحان مي‌كرد و مي‌‌ديد كه آيا مي‌تواند نظام بي‌رحم بازار را كنار گذارد و بدون آن بهينه‌سازي اقتصادي را انجام دهد. به هر صورت اين موضوع به قاطعيت روشن شده كه بهينه‌سازي تخصيص منابع با نظام برنامه‌ريزي متمركز ممكن نيست يا رشد پايدار نيروهاي مولده بدون استفاده از قواعد بازار، ممكن نيست.

من در مقاله‌اي كه در سال 1368 منتشر كردم(1) مثالي زدم كه مناسب مي‌دانم در اينجا هم بگويم. در آن زمان كاسپاروف كه قهرمان شطرنج جهان بود با زبده‌ترين كامپيوتر آن زمان كهDeep Blue بود مسابقه داد. (زمينه تئوريك اين مقاله را در حدود 10 سال بود كه جمع مي‌كردم و در آن مثال فشرده شد.) در بازي شطرنج درنهايت كاسپاروف برنده مي‌شود، درصورتي‌كه مي‌دانيم يك كامپيوتر معمولي چه قابليت‌هايي در برابر ذهن انسان دارد. آن كامپيوتر در 3 ثانيه، چندين ميليون محاسبه مي‌توانست بكند، اما گفته بودند در نهايت كاسپاروف 10 محاسبه مي‌تواند بكند. حافظه كامپيوتر، پر از تمام بازي‌هاي موجود در جهان بود كه به سرعت مي‌توانست از آنها در محاسباتش استفاده كند، درحالي‌كه كاسپاروف نمي‌توانست. (حتي كاسپاروف يكي دو سال گذشته ـ كه كامپيوترها محاسباتشان چندين ميلياردي در يك ثانيه شده است ـ با آن مساوي كرد.) درحالي‌كه صفحه شطرنج يك صفحه 8 در 8 است با 32 مهره كه حركت‌هاي آنها از پيش معلوم شده. اما يك برنامه از پيش ريخته و از پيش تعيين‌شده نمي‌تواند تخصيص منابع براي برد را بهينه‌سازي كند، در عرصه اقتصاد كه يك صفحه N درN داريم با N عدد مهره (بنگاه، خانوار، مواد و محصول) كه حركت‌هاي آنها هم از پيش تعيين شده نيست. به‌هيچ‌وجه بهينه‌سازي كردن برنامه براي تخصيص منابع و توزيع محصول ممكن نيست. در كارهايي كه روس‌ها منتشر كردند، گفتند بهينه‌سازي كردن يك برنامه براي سال آينده، 30 سال طول مي‌كشد. يعني برنامه‌ريز متمركز نمي‌تواند بهينه‌سازي و تخصيص منابع را انجام دهد، درنتيجه تا افق قابل تصور، بايد از فايده‌هاي بازار در بهينه‌سازي تخصيص منابع استفاده شود. به اين ترتيب در داخل هر كشوري، بورژوازي به‌ناچار جزو نيروهاي مترقي آن قرار مي‌گيرد. اگر لنين در دوران امپرياليسم كه سرمايه‌داري را محتضر مي‌دانست، به بورژوازي ملي معتقد بود، در دوراني كه اين‌گونه است، بسيار كودكانه‌تر از بيماران چپ‌روي زمان لنين خواهد بود كه ما بورژوازي ملي را از صفوف نيروهاي مترقي اجتماعي خارج كنيم.

در اين دوران، يكي از بحث‌هاي اصلي، تضعيف دولت‌هاي ملي در دوران جهاني‌شدن است. ما به دولت‌هاي ملي نياز داريم، چرا كه به گفته ماركس، سرمايه‌داري هيچ‌گاه هيچ ترقي را بدون خون، فشار به مردم و ناموزوني نمي‌تواند پيش ببرد. اگرچه براي كل جامعه بشري تكامل را به همراه داشته است، اما به هيچ‌وجه نمي‌توان رهبري اين ترقي را به خودش سپرد. دولت‌هاي ملي به‌ناچار بايد اين ترقي را سامان دهند. به گفته لنين كه مي‌گويد ما مي‌دانيم بورژوازي براي روسيه مترقي است، اما اين ترقي در يك مسير طولاني و پر درد و رنج خواهد بود. دخالت ما براي اين است كه اين درد و رنج را در چارچوب دموكراتيك كم كنيم. در واقع دولت‌هاي ملي بايد دخالت كنند و خود بورژوازي هم مي‌تواند با شرايط معيني در آن حضور داشته باشد. بورژوازي در كشورهاي متروپل مي‌خواهد جهان را به صورت ناموزون رشد دهد، ازسوي ديگر ما هم ناچاريم از قواعد بازار براي توسعه اقتصادي ـ اجتماعي جامعه خود استفاده كنيم. اين كار را بايد در چارچوب دولت ملي انجام دهيم، دولت ملي را براي حفظ فرهنگ هم نياز داريم. وقتي طرفداران محيط‌زيست و پست‌مدرن‌ها از گونه‌هاي گياهي متعدد دفاع مي‌كنند، تعجب مي‌كنم كه برخي مي‌گويند مدرنيته بومي نمي‌تواند شكل بگيرد و مي‌خواهند به صورت پوزيتيويستي، جهان را از مسير سرمايه‌داري كشورهاي متروپل رهبري كنند و در زير رهبري نئوكان‌ها هم مي‌خواهند آن را انجام دهند و اين تنوع فرهنگي ملت‌ها را در چارچوب دولت ملي ناديده بگيرند.

موضوع مهم ديگر اين است كه در حال حاضر خود امپرياليسم موجوديت دارد يا نه؟ وقتي يك انقلاب تكنولوژيك صورت گرفته اردوگاه سوسياليسم دولتي فروپاشيده و صورت‌هاي پيشين سرمايه‌داري هم تقريباً از بين رفته و هيچ كشور متروپلي مثل امريكا از صورت‌هاي پيش‌سرمايه‌داري دفاع نمي‌كند، تز نيمه‌فئودال و نيمه مستعمره آن هم منتفي شده و حتي خود چين هم از قواعد بازار استفاده مي‌كند، آيا امپرياليسم باقي مانده است؟ زماني‌كه جنگ مابين امپرياليست‌ها از بين رفته و يكي از موضوع‌هاي اصلي لنين كه تقسيم مجدد حوزه نفوذ بود، موضوعيت خود را از دست داده و تقريباً تمام كشورها داراي دولت‌ ملي شده‌اند، ما بايد با تز امپرياليسم چه كنيم؟

¾ آيا چون دوران سلطه است، به آنها ملي مي‌گوييم؟

£ بله، چون دوران سلطه وجود دارد، تصور دولت ملي مطرح است و از آن‌سو هم ديگر امپرياليسم مطرح نيست. واژه‌اي كه اكنون به كار مي‌برند بسيار گوياست، "امپراتور" است، درحالي‌كه استفاده از واژگان امپرياليسم نو يا پسا امپرياليسم در برابر امپرياليسم نشانه تزهاي شرمگيني هستند، يعني پس‌ گرفتن شرمگين مواضع دربرابر نظريه امپرياليسم. نظريه "امپراتور" يا "امپراتوري" مي‌گويد جهان يكپارچه شده و اين پكپارچگي را نه‌تنها از قدرت، بلكه از مشروعيت‌يافتن سرمايه هم به دست آورده است. بله، درست است! تا زماني‌كه نظريه‌هاي ما در افق قابل تصور و تصوير، نظام آنتاگونيستيكي در برابر بازار ارائه ندهد، سرمايه مشروعيت پيدا كرده است و اين تعارف ندارد.

¾ يعني منظورتان اين است براي خود حقانيتي پيدا مي‌كند تا كارش را توسعه دهد؟

£ بله، حقانيتي تاريخي به دست آورده. خيلي‌ها معتقدند تا 10 يا 15 سال در لبه تعريف نظام آنتاگونيستيك در مقابل سرمايه‌داري قرار خواهيم گرفت، اما اين دليل تسليم به بورژوازي در حال حاضر نيست و تنها نشان مي‌دهد كه جهش اراده‌گرايانه از نظام سرمايه‌داري (نه سلطه سرمايه‌داران) ممكن نيست.

¾ در زمان ما بنيادگرايي كه با امپرياليسم به صورت آنتاگونيستي برخورد مي‌كند، چگونه است؟

£ البته بهتر است بگوييم با نظام سرمايه‌داري و تحول دموكراتيك جامعه برخورد آنتاگونيستي مي‌كنند، وگرنه با رفتار امپرياليستي برخوردي ندارند چون خود نيز مي‌خواهند جهانگيري كنند، اين پديده همواره در تاريخ بشري بوده است. ما اين را در چين قرون وسطا كه در آستانه سرمايه‌داري هم بوده، ديديم. در چين قرون وسطا، بوروكراسي دولت براي دفاع از خود دستور مي‌دهد، تمام كشتي‌هاي بزرگش كه مي‌توانسته كالاهاي چيني را به سراسر جهان ببرد، نابود كنند، چرا كه مي‌خواستند ارتباط بيروني را قطع كنند تا خود را حفظ نمايند. تنها ساختن كشتي‌هاي كوچك در چين مجاز مي‌شود. خود اين مسئله دليل مي‌شود تا چيني كه در آستانه تحول و ايجاد دنياي جديد بود، ساليان سال يعني به اندازه سه يا چهار قرن عقب بماند و دوباره به‌تازگي بتواند با استفاده از قواعد بازار در سطح جهان مطرح شود.

در حال حاضر ما با امپراتوري روبه‌رو هستيم نه امپرياليسم. امپراتوري، مبنايي دارد به‌نام مشروعيت كه اين مشروعيت را هم از قواعد بازار و هم از دموكراسي پارلماني به دست مي‌آورد. يكي ديگر از پراكسيس‌هاي بشر در دوران سوسياليسم دولتي اين بود كه آيا مي‌شود شوراها را با رهبري پرولتاريا جايگزين پارلمان كرد؟ تنها نكته‌اي كه من فكر مي‌كنم ماركس بسيار پوزيتيويستي با آن برخورد مي‌كرد، اين بود كه دموكراسي پارلماني را برآيند مستقيم سلطه بورژوازي مي‌دانست. براي همين هم جامعه مدني بورژوايي را كاملاً جامعه‌اي مي‌داند كه بايد از بين برود. بسياري و در رأس آنها لنين از اين تز ماركس در اين‌ باره استفاده كرده درنتيجه استقلال و تفكيك سه‌گانه را از بين برده و حاكميت را كاملاً شورايي مي‌كنند. به همين دليل روسيه، شوروي ناميده مي‌شود تا نماد اصلي اين نوع سوسياليسم باشد. البته تا اين پراكسيس صورت نمي‌گرفت به اين روشني مشخص نمي‌شد ما دموكراسي پارلماني و استقلال قوا را هم نياز داريم و نمي‌توان آن را كاملاً شورايي كرد، چرا كه شورايي‌كردن در جهاني كه تا اين حد پرجمعيت شده و شهرهاي 10 ميليون به بالا در آن شكل گرفته، ممكن نيست. آتن 50 هزار نفر سكنه داشت و در استاديوم معروف آتن وقتي جمع مي‌شدند مي‌توانستند تا پنج‌هزار نفر جمع شوند و همه‌چيز به صورت مستقيم حل و فصل مي‌شد. البته نوعي دموكراسي مستقيم از طريق شبكه‌هاي اطلاع‌رساني (اينترنت) در حال شكل‌گيري است. افزون‌بر اين مشروعيت دچار چالش‌هاي اساسي مانند شهروند جهاني در مقابل سرمايه جهاني، عقلانيت ارتباطي در مقابل ابزاري و غيره است كه پرداختن به آنها در بحث ما نمي‌گنجد، اما اين چالش‌ها هيچ‌كدام با قواعد بازار و پارلمان تضاد آشتي‌ناپذير ندارند.

اين دو زمينه مشروعيت؛ چه قواعد بازار و چه دموكراسي پارلماني وقتي با قدرت اقتصادي و نظامي همراه شود براي ايجاد امپراتور كافي است، چرا كه امپراتوري عبارت از در يك قدرت يا دولت مركزي است كه با دولت‌هايي روبه‌روست كه آنها در نهايت قدرت و سازوكار او را از لحاظ اقتصادي و سياسي ـ كه دموكراسي پارلماني باشد و اقتصاد مبتني بر بازار ـ مي‌پذيرند. در حال حاضر آن دولتي كه زور و اقتصاد برتر دارد و مي‌خواهد هژموني را اعمال كند ايالات‌متحده امريكاست كه قصد دارد امپراتور باشد. يك مثال از روم باستان كه در مقاله‌اي هم آن را آورده بودم بسيار گوياست: مثال آن هم اين است كه "ژوليوس سزار" پس از اين‌كه فتوحات خود را انجام مي‌دهد، يعني مصر را مي‌گيرد و اشكانيان و گل‌ها را شكست مي‌دهد و به روم بازمي‌گردد. او كه كنسول اول روم بوده، عنوان مي‌كند من مي‌خواهم امپراتور شوم. سناي روم كه يك نوع دموكراسي و مجلس قانونگذاري بوده است با امپراتورشدن سزار مقابله مي‌كند. آنها مي‌گويند ما به تو اختيارات مي‌دهيم، اما مقام امپراتوري نه، اما پافشاري سزار باعث مي‌شود آنها سراغ بروتوس بروند تا در نقشه قتل سزار شركت كند، چرا كه بروتوس به گفته ويل‌دورانت نزد مردم روم به تقوا و درستكاري معروف بود و سرانجام سزار هم با خنجر آخر "بروتوس" از پاي در آمد. البته پس از شكست سوسياليسم دولتي ديگر "بروتوسي" در جهان وجود ندارد. همچنين "سناي" كنوني جهان يعني اروپا، ژاپن و هند و حتي چين نيز از كشتن سزار كنوني جهان، يعني امريكا ابا دارند، چون حداقل از لحاظ اقتصادي به آن وابسته‌اند و در تاريخ هم كشتن سزار به تضعيف كل روم انجاميد.

درواقع امريكا پس از اين‌كه رهبري غرب را در جنگ سرد و فروپاشي سوسياليسم دولتي و ورودِ دنياي سرمايه‌داري به عصر نوين را به عهده مي‌گيرد، با اقتصاد و نيروي نظامي برتر خود اكنون مي‌خواهد امپراتور شود. يعني نئوكان‌ها، چند قطبي‌بودن را برخلاف نظر دموكرات‌ها نمي‌پذيرند ـ دست‌كم دموكرات‌ها چندقطبي‌بودن جهان را قبول دارند ـ و امريكا با نئوكان‌ها مي‌خواهد در جهان امپراتوري بر پا كند و حتي نفوذ اروپا را هم برنمي‌تابد. اين را مهندس ميثمي نيز در ترجمه‌ها و مقالات خود به درستي اشاره كرده است.

¾ چشم‌انداز ايران ترجمه‌اي از چامسكي در روزنامه همبستگي منتشر كرد باعنوان "عراق ديروز، امروز و فردا". در آنجا به نقل از چني آورده بود كه رقابتي بين كشورهاي سرمايه‌داري وجود دارد مانند ژاپن، چين، امريكا، روسيه و كشورهاي اروپايي. بعد مي‌گويد همه اينها مي‌خواهند مخازن نفت را تصرف كنند و از شير نفت، اهرمي براي فشار روي رقيبان خود ايجاد كنند و اگر ما اين كار را نكنيم چين، روسيه و اتحاديه اروپا مي‌كند. بنابراين چني مي‌گويد اين بديهي متعارف ماست و شكي هم در آن نيست. اين اساس استراتژي جنگ عراق است. شما كه مي‌گوييد دوران رقابت ميان كشورهاي صنعتي تمام شده، اين موضوع با ديدگاه چني چگونه امكان دارد؟ درواقع جنگ عراق هم جنگ ميان دولت‌هاي امپرياليسم است، ولي عراق وسيله است.

£ بهتر است آن را از لحاظ استراتژيك، رقابت بين كشورهاي سرمايه‌داري بناميم. چرا كه اين موضوعي است كه به نظر من در جوامع بشري تا افق قابل مشاهده ادامه خواهد داشت. اين رقابت تا زماني‌كه دولت‌هاي ملي وجود دارند، ادامه دارد، اما اين رقابت به جنگ ميان آنها منتهي نمي‌شود. در عين حال شما صحيح مي‌گوييد اين عين استدلال يك امپراتور است. همان‌طور كه سزار مي‌گفت من قدرت را براي خودم مي‌خواهم تا روم و سناي شما بتواند پايدار بماند، ما براي شكست هون‌ها و ايرانيان و حفظ روم متمدن امپراتور مي‌خواهيم. او حتي نمي‌گفت من سنا را منحل مي‌كنم. نئوكان‌ها نيز استدلال‌هايشان، بسيار به استدلال‌هاي سزار شبيه است. موضوع اين است كه حتي مخالفت با امپراتور در جهاني است كه چند موضوع استراتژيك پيش گفته را پذيرفته است. درمقابل امپراتور دولت‌هاي ملي‌اي هم هستند كه اگر بخواهند با هم متحد شوند در چارچوبي مثل اتحاديه اروپا كه به نظر مي‌رسد زبده‌ترين شيوه ارتباط بين دولت‌هاي ملي باشد، مي‌توانند فعاليت كنند. حال شما يا در اين چارچوب مي‌خواهيد شركت كنيد يا در چارچوب امپراتوري و آنچه امپراتور توصيه مي‌كند، يا مي‌خواهيد سراغ برنامه‌ريزي متمركز برويد؟ بسيار روشن است كه هر افقي را جريان چپ و عدالت‌خواه و يا يك جريان ملي بخواهد در نظر بگيرد سرمايه‌داري هم حتماً در اين جريان وجود دارد. به‌عنوان آلترناتيو جدي و عملي چارچوب‌هايي مانند آنچه از سوي اتحاديه اروپا توصيه مي‌شود مطرح است، كه پارلمان در آن وجود دارد و در جمع وسيعي چون پارلمان اروپا هم شركت مي‌كنند و مردم هم همواره رأي خود را دارند و در شوراها هم فعال‌اند و غيره.

اين تجربه اتحاديه اروپا و دولت‌هاي ملي آن را بايد به صورت اثباتي دنبال كرد و بورژوازي ملي هم در پروسه اين نوع توسعه، دموكراسي ملي و اتحاديه‌اي مي‌تواند نقش داشته باشد. به همين دليل است كه در عرصه رقابت جهاني، چه از لحاظ اقتصادي يا سياسي و فرهنگي، بورژوازي ملي هنوز حرف براي گفتن دارد. بويژه از نظر اقتصادي، چرا كه شما نمي‌توانيد با يك اقتصاد دولتي در يك رقابتي قرار بگيريد كه بتوانيد زمينه اصلي حفظ استقلال و عرصه دولت ملي يا توسعه اقتصادي را نگه‌داريد و بتوانيد با اين زمينه بالندگي فرهنگي و سياسي را هم داشته باشيد.

¾ شما تقريباً به پرسش دوم ما هم پاسخ گفتيد. پرسش ما اين بود كه آيا در مدل‌هاي توسعه در جهان سوم، بورژوازي ملي نقش دارد يا نه؟ كه شما ترسيمي از مدل امپراتوري داشتيد و پاسخ اين بود كه بله، بورژوازي ملي در كنار دولت ملي بايد نقش داشته باشد و ضرورت هم دارد. پرسش سوم ما اين است كه با توجه به اين‌كه تكوين بورژوازي ملي در ايران، سير ناموفقي داشته و دولت قاجار هم جلوي رشد بورژوازي ملي را گرفت و فشار استعمار هم كمك كرد، پيش از انقلاب و پس از آن هم اين مسئله بود، آيا امكان تغيير اين سير با موفقيت و مثبت‌بودن آن وجود دارد؟ پيش از آن توضيح دهيد چرا ناموفق بوده و به نظر شما امكان آن وجود دارد كه اين هماهنگي براي آن توسعه و دموكراسي كه شما اشاره داشتيد صورت بگيرد؟

£ اين پرسش بحث ما را به درستي ادامه مي‌دهد. برخلاف زمينه پرسش كه ناموفق بودن در آن عمده و بر آن تأكيد مي‌شود، من گمان نمي‌كنم كه بورژوازي ملي در ايران از لحاظ سياسي و حتي اقتصادي به‌طور كامل ناموفق بوده باشد، بلكه اين عدم موفقيت به كل نيروهاي سياسي ايران مربوط مي‌شود و در جهان هم بي‌سابقه نبوده است.

شايد بهتر بود ابتداي بحث بگويم در كنار زمينه نظري پيش‌گفته، دو زمينه مرا به‌سوي اثبات موجوديت و انقلابي‌بودن بورژوازي ملي كشانده است: نخست وجود دكترمصدق و بعد ادامه آن در نهضت‌آزادي و مهندس بازرگان. البته در مورد مهندس بازرگان ديرتر به اين عقيده رسيدم. اينها به‌درستي حامل آرمان‌هاي بورژوازي ملي بودند و همان آرمان‌هايي بود كه از دوران مشروطيت، بورژوازي ملي آن را مطرح كرده بود. ماركس يك تحليل زيبا از نقش اشراف در تحول اجتماعي اروپا دارد. او مي‌گويد مگر شما توقع داشتيد جريان جديد تحول اجتماعي را ابتدا چه كسي نمايندگي كند جز اشراف. براي اين‌كه انباشت دانش تا پيش از اين‌كه وارد دنياي سرمايه‌داري بشويم، نزد اشراف بوده است. پس معلوم است كه ابتدا روشنفكران برخاسته از اشراف، اصلاحات اجتماعي را نمايندگي خواهند كرد. پس از آن وارد دنيايي مي‌شويم كه سرمايه‌داري به‌دليل نيازهاي فني خود و با مازاد اقتصادي‌اش و عمومي‌كردن تحصيلات، دامنه روشنفكري را گسترش داده و طبقات ديگر هم مي‌توانند از انباشت دانش استفاده كنند. در ايران از دوران مشروطه، اشراف اصلاح‌طلب حامل آرمان‌هاي بورژوازي و نيز طبقه كارگر بوده‌اند. اين جريان در تمام كشورهايي كه پس از انگلستان وارد انقلاب صنعتي مي‌شوند، نيز قابل مشاهده است. براي نمونه در كشوري مثل هند، مصلحان جامعه از طبقاتي بودند كه امكان كسب دانش را داشتند مثل گاندي كه در كمبريج يا آكسفورد درس خوانده بود. موضوع ديگر اين است كه حتي در كشورهاي اروپايي نيز بورژوازي ابتدا به‌طور مستقيم نتوانست دولت را در قرن نوزدهم در دست گيرد. در فرانسه و آلمان، بورژوازي نتوانست به‌تنهايي دولت را در دست بگيرد، بلكه دو دولت فراطبقاتي تشكيل شد: دولت لويي ناپلئون در فرانسه و دولت بيسمارك در آلمان، اينها دولت‌هاي فراطبقاتي بودند. ماركس و انگلس مي‌گويند به اين دليل ‌كه دو طبقه اصلي بورژوازي و كارگر يا خوب شكل نگرفته‌، (مثل آلمان)، يا اين‌كه شكل گرفته‌اند ولي نمي‌توانند اعمال هژموني كنند (مانند فرانسه)، دولت‌هاي فراطبقاتي به‌وجود مي‌آيند. نمونه آن فرانسه است كه وقتي طبقات شكل گرفتند و حتي انقلاب كبير بورژوايي (1789م) در آن صورت گرفت، بورژوازي نمي‌توانست اعمال هژموني كند. در آلمان هم بيسمارك دولت ملي را تشكيل مي‌دهد. جالب اينجاست كه دولت فراطبقاتي به شدت پوپوليست است. پوپوليسمي كه امروز ما از آن نام مي‌بريم، نمونه بارز آن دولت بيسمارك است. بيسمارك تأمين اجتماعي را در جهان بنيان گذاشت و به همين نام هم ناميده مي‌شود. واقعه‌اي كه در ايران رخ داد و رضاشاه كه الگويي مانند بيسمارك در سر داشته، حكومت را در اختيار ‌گرفت، بسياري اين پيروزي رضاشاه بر انقلاب مشروطه را شكست بورژوازي در ايران قلمداد مي‌كنند. البته نمي‌توان گفت اين پيروزي مطلق بود، اما در عين حال نمي‌توان گفت شكست مطلق بورژوازي بوده است. براي اين‌كه به گفته ماركس دولت شكست‌دهنده انقلاب، موظف است وظايف انقلاب مغلوب را انجام دهد. وظايف انقلاب مشروطه به قدري خوب مطرح شده بود كه رضاشاه ناچار بود دولت ملي را تشكيل دهد.

همان‌طور كه دكترمصدق جنبش ملي را به گونه‌اي خوب مطرح كرده بود، محمدرضاشاه هم ناچار بود دست‌كم از نظر اقتصادي به همان راه برود اگرچه با سركوب. او ناچار شد حق رأي را همگاني كند و قانون شهرداري‌ها را كه دكتر مصدق آن را نوشته بود اجرا كند. او براي حفظ قدرت خود، ديكتاتوري را نگه‌مي‌داشت. به نظر من تفسيرهايي مثل تفسير جناب آقاي كاتوزيان كه به‌نوعي استبداد ايراني يا شرقي در دوران نوين ايران قائل هستند، مقوله دولت فراطبقاتي را به‌درستي متوجه نشده‌اند. همان‌گونه كه آقاي كاتوزيان، بناپارتيسم را در كتاب اقتصاد سياسي ايران خود و در زيرنويس تعريف مي‌كند و مي‌گويد پيروان ناپلئون بناپارت. من در نقدي به ايشان(2) نوشتم شما مفهوم دولت فراطبقاتي را در دوران نوين متوجه نشده‌ايد، چرا كه جزو اصول اوليه شناخت ماركسيسم اين است كه ماركس بناپارتيسم را به دولت لويي ناپلئون اطلاق مي‌كند و نه به دولت ناپلئون بناپارت. از اين اشتبا‌ه‌ها ـ باوجود زحمات زياد محققان ـ مشخص مي‌شود كه مفقوده‌هاي تئوريك فاحشي در كار آنها وجود دارد و ما جامعيتي را در نظرات تئوريك مشاهده نمي‌كنيم. چون ديكتاتوري، گسيختگي ارتباط و عدم نقد را موجب مي‌شود. به هر صورت پس از اين‌كه ديكتاتوري محمدرضا شاه مي‌آيد، ما شخصيت‌هايي مثل مهندس بازرگان را مي‌بينيم حاضر است براي آرمان‌هاي بورژوازي ملي و به صورت كلاسيك آن كه آزادي همراه با دفاع از مالكيت خصوصي است، به زندان بروند و مبارزه را ادامه بدهد. به اين معنا، بورژوازي ملي هيچ‌گاه در ايران از بين نرفته است.

¾ بورژوازي در ايران بايد مي‌توانست قدرت سياسي را تقسيم كند. به نظر من برآمدن دو دولت پوپوليستي پس از انقلاب آن را ناقص مي‌گذارد. در اروپا ـ طبق آنچه شما مي‌گوييد ـ طبقاتي به شكل عيني وجود دارند و قدرت سياسي لويي ناپلئون كمك‌هايي ‌كرده و توقف‌هايي ايجاد مي‌كند، ولي اصل قضيه اين است كه چون اين طبقات در جوامع قدرت دارند، مي‌توانند آن را كنار بگذارند و به دموكراسي برسند. اما اين سير در ايران موفق نبوده است. پس از دو انقلاب و دو اصلاحات بزرگ كه تحول ايجاد كردند و بر جهان تأثير گذاشتند به اين علت كه نتوانسته‌اند استمرار يابند، جاي خود را به شيوه شبه‌پوپوليستي يا استبدادي داده است. از اين لحاظ ما آن را سير ناموفقي مي‌دانيم، يعني صورت مسئله سياسي، تلاش اقتصادي را منتفي كرده است.

£ من كليات صحبت شما را قبول دارم، ولي مي‌خواهم بگويم اين واقعه‌اي نبوده كه فقط ايران دچار آن بوده باشد. حتي در اروپا و آلمان هم دچار اين مسئله بوده‌اند. پس از بيسمارك، ظهور فاشيسم رخ مي‌دهد و دو جنگ جهاني از آلمان به‌وجود مي‌آيد چرا كه مسائل طبقاتي‌اش را به خوبي حل نكرد. بيسمارك با دولت ديكتاتوري پوپوليستي فراطبقاتي خود، به نوعي ديگر از پوپوليسم يا همان فاشيسم انجاميد. فاشيسم هم نوعي پوپوليسم است، اما ما هميشه ديكتاتوري و پوپوليسم را به استبداد ايراني نسبت داده‌ايم. طبقات در جامعه مانند آن چيزي است كه فرويد در مورد ميل‌هاي سركوب‌شده در انسان مي‌گويد كه سرانجام بروز مي‌كند. سير تحول و تكوين طبقاتي به دلايل مختلف مي‌تواند به دليل جريان سوسياليسم از بالا يا اعمال سنت از بالا (مانند فرانكو در اسپانيا) يا به خاطر فشار توده‌ها براي دستيابي زودتر به توسعه و تأمين اجتماعي، متوقف شود. همين فشار توده‌ها، براي دستيابي سريع به تأمين اجتماعي، لوئي ناپلئون را بر سر كار آورد و او را امپراتور كرد. ماركس به‌شدت با اين موضوع مقابله مي‌كرد. يكي از دلايلي كه ماركس با اتحاديه‌هاي صنفي كارگري مخالفت شديد داشت، وجود لوئي ناپلئون و بيسمارك بود، نه اين‌كه ماركس با عدالت توزيعي مخالفت داشته باشد. آنها براي اعمال ديكتاتوري پوپوليستي از اين راه استفاده مي‌كردند. متأسفانه در تحليل‌هايي كه ما داريم به دليل اين‌كه ناگهان به‌ سنت تئوريك و ادبيات سياسي چپ پشت شده، به اين پشتوانه‌هاي غني توجه نمي‌شود و به بحث‌هاي پست‌مدرن تقليل پيدا مي‌كند و مقوله طبقات ناديده گرفته مي‌شود. در قرن نوزدهم، اروپا مملو از پوپوليسم بود. دو دولت اصلي اروپا كه فرانسه و آلمان بودند، عين پوپوليسم هستند.

براي مصداق اين بحث، بايد بگويم پس از اين‌كه بيسمارك مي‌ميرد، "ماكس وبر" به‌سوي احزاب بورژوايي و ليبرال و چپ آلمان رو مي‌كند. او بحثي را عنوان مي‌كند كه فوق‌العاده، هوشمندانه و قابل استفاده است. او به احزاب ليبرال مي‌گويد شما نمي‌توانيد آن تأمين اجتماعي را كه بيسمارك به ملت آلمان داده است را پس بگيريد، در آن صورت ملت شما را كنار مي‌گذارد و اين براي جامعه بسيار بد خواهد بود. سپس وبر به احزاب سوسياليست مي‌گويد شما چه چيزي را مي‌خواهيد بيشتر از آنچه بيسمارك دولتي كرد، دولتي كنيد. شما پيام خاصي براي مردم نداريد؟ زيرا چپ افراطي هنوز گمان مي‌كرد دولتي‌كردن راه‌حل است و به بورژوازي پشت كرده و در پي انقلاب سوسياليستي بود. وبر هشدار مي‌دهد جامعه از احزاب اصلي خود كه نماينده عقلانيت مدرن هستند روي برمي‌گرداند و مي‌گويد من پيش‌بيني مي‌كنم اتفاق بسيار بدي در جامعه آلمان مي‌افتد كه اين اتفاق افتاد و فاشيسم در آلمان روي كار آمد. همان‌طور كه او گفت ناسيونال سوسياليسم، يك تركيب نازسازگار و ملغمه‌اي از جريان سوسياليستي، توده‌اي و پوپوليستي و ملي‌گرايي و سرمايه‌داري در تقابل با امپرياليسم بود.

¾ اين شعار براي جلوگيري از كمونيسم بود؟

£ از بيرون و درون دولت نازيسم ممكن بود نيروهاي بورژوايي امور خود را اعمال كنند اما اين‌گونه نبود كه هيتلر خيارشور امپرياليسم براي جلوگيري از كمونيسم باشد. آن پيش‌بيني ماكس‌وبر در سال 1910 صورت گرفت، يعني به‌عنوان يك جامعه‌شناس خطر را از سال‌ها پيش ديده بود و پيش‌بيني‌اش "فرا روايت" درستي بود. هفت سال بعد، جنگ اول و 30 سال بعد هم جنگ دوم روي داد. ببينيد تا چه حد پرداختن به موضوع طبقات مهم است و تا چه حد كساني‌كه بحث طبقات را به بحث طبقات فرادست و فرودست و مياني تقليل مي‌دهند به نيروهاي سياسي موجود ستم مي‌كنند و ضرر بزرگي براي اصلاحات و در ايران ايجاد كردند و ترس از اين است كه همين عدم توجه ادامه پيدا كند.

¾ در تأييد صحبت‌هاي شما بايد گفت شاه پس از كودتاي 28 مرداد، ناسيوناليسم را نكوبيد، بلكه گفت مصدق ناسيوناليسم منفي بود و ما ناسيوناليسم مثبت هستيم.

£ بله، چون موظف بود وظايف انقلاب مغلوب يا نهضت ملي را به انجام برساند. حتي بورژوازي‌اي كه ما آن را كمپرادور مي‌ناميم نيز در ايران چنين كاري كرد. من خلاف تحليل‌هاي شعاري و عاميانه رايج از لحاظ اقتصادي بنيان‌هاي بورژوازي در ايران (وجه غالب آن) را در پيش از انقلاب كمپرادور نمي‌دانم.

¾ در سازمان برنامه آن زمان، كارشناسان بسيار ملي مي‌انديشيدند. در سال‌هاي 52 تا 54 اين‌گونه بود. يكي مي‌گفت مي‌خواست يكي از دوستانش را كه در سازمان برنامه بود در آن سال‌ها ببيند. او ساعت 10 شب با وي قرار ملاقات گذاشت پرسيده بود چرا اين ساعت؟ گفته بود ما منتظريم كه يك سنت قيمت نفت بالا برود و اين يك سنت را در بودجه و برنامه منظور كنيم. آن فرد پرسيده بود پس چطور شد شاه پول نفت را مي‌خورد؟ گفته بود آن پورسانتاژ زمان قرارداد است ولي هر سنت درآمد نفت، حساب و كتاب دارد.

£ كاملاً صحيح است. يكي از عوامل اين‌كه بورژوازي ملي شكست نخورده اين است كه ‌بورژوازي در ايران به خاطر همان دولتي كه موظف بود وظايف انقلاب مغلوب را انجام دهد و در آن كادرهايي كه در سازمان برنامه بودند و شما هم اشاره كرديد و يا كادرهاي دادگستري، خيلي از وظايف بورژوازي ملي را در چارچوب اقتصادي به انجام رساند. شما اگر به ميزان سرمايه‌گذاري خارجي در ايران نگاه كنيد مي‌بينيد كه بسيار اندك بود. كل سرمايه‌گذاري خارجي در ايران از ابتداي سرمايه‌گذاري در دوره رضاشاه تا پايان آن، يك دهم بودجه عمراني برنامه پنجم بود.

¾ درآمد نفت دليل عدم نياز به سرمايه‌گذاري خارجي است؟

£ چرا، بورژوازي، كاركردهاي كژ‌ي داشت، ولي در تعريف بورژوازي ملي دو وجه اقتصادي و سياسي داريم و بايد اينها را از هم جدا كنيم. اگر بورژوازي ملي كه از لحاظ اقتصادي موفق است نبايد آن را ناديده بگيريم، حتي مثل لاجوردي‌ها و خسروشاهي‌ها و ايرواني‌ها. براي نمونه بايد گفت كه در كفش ملي ايرواني‌ها موادي را كه پيشتر به صورت خام صادر مي‌شد را كفش مي‌كردند و بعد كفش را صادر مي‌كردند. تمام اين چرخه در ايران صورت مي‌گرفت و در نتيجه از نظر اقتصادي، بورژوازي ملي به‌شمار مي‌رفت.

من در سال 56 يا 57 به دوستان مي‌گفتم، بورژوازي ملي از نظر شما كسي است كه صبح در كارخانه توليدي موفق در رقابت با كالاهاي امپرياليستي دارد، عصر پولش را بين كارگران تقسيم مي‌كند و شب هم به خانه تيمي مي‌رود! شما كمتر از وظيفه را براي بورژوازي ملي قبول نمي‌كنيد. در حالي كه تعريف بورژوازي ملي ريشه‌ اقتصادي دارد و تعريف آن هم بايد از همين نقطه شروع شود، هر چه بر اين مزيد شد، چه بهتر! ولي اين‌گونه نيست كه نماينده بورژوازي ملي از لحاظ تئوريك و سياسي حتماً خودش باشد. همان‌گونه كه نماينده طبقه كارگر خودش نيست. نماينده بورژوازي ملي از لحاظ سياسي، مهندس بازرگان بود. هر چند ممكن بود ارتباط مستقيمي با لاجوردي سرمايه‌دار نداشته باشد. يا لاجوردي از لحاظ اقتصادي كار كند و همان موقع به‌ دست‌بوسي شاه هم برود. اين نوعي ساده‌انگاري است شما هنوز هم در فعالان و روشنفكران سياسي مي‌بينيد توقع آنها از بورژوازي ملي ذهني است. درواقع اگر با آن تعريف بخواهيم نگاه كنيم بورژوازي ملي در ايران هيچ‌گاه نبوده و كاملاً شكست خورده است. البته اكنون بورژوازي ملي را مي‌توان شكست‌خورده تلقي كرد، اما خلاف تحليل‌هاي رايج، اين شكست تنها ناشي از خودش يا وجود دولت نفتي و غيره نيست و طبقات ديگر هم پيروز نيستند.

¾ وقتي ما بورژوازي ملي را مطرح مي‌كنيم دولت ملي هم مطرح مي‌شود. بورژوازي ملي با تعريف شما دستاوردهايي در عرصه اقتصاد داشته، ولي در يك جامعه موزون ميان نمايندگي سياسي و اقتصادي نسبت ساختاري برقرار مي‌شود، اما اين رابطه ساختاري ديكتاتوري را از بين مي‌برد. پيش از انقلاب به گونه‌اي از بين مي‌بردند و الان به گونه ديگر. دستاوردهاي اقتصادي پس از مدتي با دولتي نفتي روبه‌رو مي‌شود. اگر اين دولت نفتي ويژگي ملي نداشته باشد و تعريفي انترناسيوناليستي از خود بكند در اين حالت تلاش‌هاي بورژوازي در عرصه اقتصاد، از آنجا كه در پيوند با دولت ملي قرار نمي‌گيرد، در رشد نهايي خود كه مي‌خواهد جامعه را وارد مرحله‌اي ديگر كند، دچار نقص مي‌شود. در كشورهاي غربي كلاسيك مثل فرانسه و آلمان، دولت‌هاي پوپوليستي به خاطر اين‌كه اين اقشار در جامعه قدرتمند بودند، گاهي ناخواسته كمك هم مي‌كردند تا دوباره گرايش‌هاي ملي قدرت بگيرند. ولي در جامعه ما اين‌گونه نيست. بر اين مشكل از سال 1347، درآمد نفت هم افزوده شد چرا كه ما دولت نفتي داريم كه خدماتي و امنيتي است و بوروكراسي آن هم در خدمت توليد نيست و حتي بورژوازي ملي اقتصادي را هم قبول ندارد. من بورژوازي ملي سياسي را كار ندارم. با توجه به اين ويژگي چگونه مي‌توان ميان بورژوازي ملي با دولت نفتي بي‌نياز از ماليات مردم رابطه‌اي مثبت برقرار كرد. در نظر بگيريد هند و كره‌جنوبي نفت نداشته و ما يك دولت نفتي داريم و بورژوازي ملي داريم كه در عين اين‌كه نابود نشده، اما در سياست كم‌نفس است و در اقتصاد هم به شكل مستمر و ساختاري دستاورد دوران‌سازي نداشته. در نظر بگيريد با انجام انقلاب، چند نفري هم كه شما نام برديد، رفتند. در حال حاضر عده‌اي شكل گرفته‌اند كه كم‌نفس هستند، چه تجربه و مدلي مي‌توان براي اين تبيين كرد؟

£ در عين اين‌كه تحليل شما را مي‌پذيرم، اما بايد بگويم اكتفا به اين تحليل كه تحليلي ساختاري و زيربنايي است، ما را به دور باطل مي‌اندازد. بحث را دو قسمت مي‌كنم. يك بحث، بحث معرفتي است. به گفته "گيدنز" كه مي‌گويد نهاد يا ساختارها در شعور انسان‌ها حضور دارند، يعني اگر شما بورژوازي ملي و دموكراسي مي‌خواهيد، بايد شعور انسان‌ها به صورت آگاهانه با آن متناسب شده باشد؛ در جامعه‌اي كه چنين شعوري در ذهنيت نيروهاي سياسي و روشنفكري وجود نداشته باشد، ساختار يا نهادهاي يك جامعه كه در آن بورژوازي ملي هم حضور داشته باشد به‌وجود نمي‌آيد. درواقع سخن گيدنز حرف ماركس را هم بسط مي‌دهد و تركيبي از كارل ماركس و ماكس وبر به‌وجود مي‌آورد كه بسيار مهم است. عدم توجه به اين موضوع، سبب مي‌شود كه عده‌اي از جريان‌هاي روشنفكري تنها به‌دنبال تاريخ و تأسيس انديشه به‌عنوان تاريخ گذشته ايران بروند و از تجزيه و تحليل حكمت خسرواني سخن بگويند، بقيه هم برنامه سياسي را به اين تقليل مي‌دهند كه طبقه متوسط جديدي ايجاد كنند و نماينده‌اش باشند. براي نمونه يكي از دلايل بزرگ سقوط شاه، شكاف در بالا بود. يعني شكافي كه بورژوازي ايران به‌وجود آورد. شما اگر مذاكرات اتاق بازرگاني را در سال‌هاي آخر حكومت شاه، يعني از سال 1355 به بعد ببينيد اين كاملاً روشن است. نمايندگان بورژوازي ايران در اتاق بازرگاني ـ مثل الان نبود كه عمدتاً نماينده تجار ايران و بورژوازي مستغلات در اتاق بازرگاني هستند ـ معتقد بودند با اين شيوه اداره شاه و با شلوغي‌هايي كه در دانشگاه‌هايي كه بايد به ما نيروي كار زبده عرضه كنند، وجود دارد ما نمي‌توانيم يك ساختار اقتصادي مناسب در ايران ايجاد كنيم. اينها از زبان فردي مثل سناتور ضيايي بيرون آمد. همان زمان نيروهاي سياسي، تصور مي‌كردند كسي كه بيشتر از يك‌ميليون تومان سرمايه داشته باشد، كمپرادور است. اين شعور در جامعه دميده مي‌شد كه بورژوازي از سر تا پا و به‌طور ذاتي گناهكار و پليد است كه ادامه آن را در حكومت‌هاي پوپوليستي مي‌بينيد. فقط پول نفت نيست كه به يك دولت اجازه عرض اندام مي‌دهد، بايد شعور مشخص در روشنفكران و جامعه، نسبت به ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي آنها نيز وجود داشته باشد. هنوز هم شما مي‌بينيد كه در جريان اصلي تحليل ساختار اقتصادي ـ اجتماعي ايران كه جبهه مشاركت بود، از يك‌سو تز كاتوزيان و استبداد ايراني و شورش بودن انقلاب مشروطه را گرفتند و ازسويي هم تزهايي كه مي‌گفت طبقه وجود ندارد را از پست مدرنيست‌ها را گرفتند، آنگاه وظيفه اصلي را توسعه سياسي به‌مثابه حقوق سياسي جامعه دانستند و گفتند مي‌خواهيم حقوق سياسي شهروندي را سامان دهيم. من در همان سال‌ها مطرح كردم كه حقوق شهروندي سه تاست نه‌تنها حقوق سياسي، بلكه حقوق مدني يا همان حقوق بورژوايي (مانند حق مالكيت، برابري مقابل قانون) كه در انقلاب فرانسه تجلي يافت؛ حقوق سياسي كه از نيمه دوم قرن نوزدهم رسميت پيدا كرد (مانند حق رأي و انتخاب شدن همگاني.) حقوق سوم شهروندي حقوق اجتماعي است كه حق تأمين اجتماعي، حق مسكن و شغل است. (جالب است كه بيسمارك به حقوق اجتماعي در آخر قرن بيستم در اروپا رسميت داد.) شما اگر در قانون مشروطه هم بنگريد، اساساً حقوق مدني است. ما چند بار واژه مسكن را در قانون‌اساسي مشروطه مي‌بينيم و اين‌‌كه دولت حق تعرض به آن را ندارد. ولي در قانون‌اساسي جمهوري اسلامي تأمين مسكن جزو حقوق جامعه است و دولت موظف به تأمين آن است. اين مسئله در اصل 2 و 31 به‌طور مشخص آمده است، يعني پس از مشروطه و جنبش ملي در ايران در آستانه انقلاب، جامعه به جايي رسيده بود كه با انقلابش حقوق اجتماعي شهروندي و عدالت اجتماعي را هم مي‌خواست، اما ناگهان در جبهه اصلاحات، 15 سال پس از انقلاب عده‌اي عنوان مي‌كنند كه تنها حقوق شهروندي همانا حقوق بورژوايي است و عده‌اي ديگر مي‌گويند كه حقوق شهروندي، فقط حقوق‌سياسي است بخصوص دومي كه حامل اصلاحات است، توسعه سياسي را در امر حقوق سياسي خلاصه مي‌كند و آن را به دعواي سياسي تقليل مي‌دهد و درنهايت دو طبقه اصلي جامعه را از دست مي‌دهد؛ يكي بورژوازي است كه در تقابل با اولي يا نفي توسعه اقتصادي به آن نمي‌پردازد و ديگري هم طبقه كارگر (عدالت و حقوق اجتماعي) است كه به‌هيچ‌وجه به آن نمي‌پردازد. يعني جبهه اصلاحات نه‌تنها به آن‌كه قدرتش را از پول دارد به‌درستي نپرداخت، بلكه به توده مردم كه قدرتش را از رأي آنها به‌دست مي‌آورد هم نپرداخت. يعني آنها اينجا هم در استراتژي و هم در تاكتيك خطا مي‌كنند. آنها در برنامه خود به صراحت مي‌گويند ما به طبقه كارگر كاري نداريم. من به آنها گفتم بوش نماينده نئوكان‌ها، براي طبقه كارگر حرف دارد، شما چگونه براي طبقه كارگر حرف نداريد؟ پس شما نمي‌توانيد دولت تشكيل دهيد، چرا كه دولت نماينده تمام طبقات است. اين ملغمه ماركسيسم ولگار با پست‌مدرنيسم ولگار در تحليل‌هاي سياسي رايج در جامعه ماست. از يك‌سو مي‌گويند من نماينده طبقه متوسط جديد هستم و از تمام طبقات، طبقه متوسط جديد را به رسميت مي‌شناسد (كه اين پست‌مدرنيسم ولگار است) و از سوي ديگر با طبقات ديگر كاري ندارم و دولت را هم، دولت تمام طبقات نمي‌داند كه اين هم ماركسيسم ولگار است. اما در تمام جوامع موجود كسي كه مي‌خواهد دولت تشكيل دهد بايد نماينده تمام طبقات باشد و برنامه داشته باشد تا بتواند هژموني به‌دست بياورد، مگر آن‌كه بخواهد جامعه بي‌طبقه تشكيل دهد.

¾ اصلاح‌طلبان حتي براي فرهنگيان هم برنامه نداشتند؟

£ بله، آنها حتي براي فرهنگيان كه جزيي از طبقه متوسط بودند برنامه نداشتند. وقتي دادن برنامه به مقوله ساختاري مثل دولت نفتي احاله مي‌شود و به استبداد ايراني مي‌رسد و ازسوي ديگر به تأسيس انديشه نه در برنامه‌هاي مشخص، بلكه در ريشه‌هاي ايراني يا ژن ايراني پرداخته مي‌شود. مسلم است توده‌هاي مردم سعي مي‌كنند هم از بورژوازي، كه نه‌تنها مقبول نبوده، بلكه همواره سركوب شده و حتي با نماينده آن يعني مهندس بازرگان هم برخورد شده و هم از حوزه عمومي يا روشنفكران كه هم همواره به‌وسيله دولت‌ها سركوب شده و بدون برنامه است، عبور كنند و مستقيماً خودشان را به دولت و پول نفت مربوط كنند. اين اتفاق در سيستم بيسمارك هم رخ داد و مردم هم از بورژوازي و هم روشنفكران چپ به دولت پناه آوردند. درواقع حوزه عمومي از دو سو فشرده مي‌شود يكي به دليل فشاري كه ديكتاتوري از بالا مي‌آورد و پول نفت اين اجازه را مي‌دهد و بوروكراسي هم مي‌خواهد خود را هر چه بيشتر تغذيه كند يا طبقاتي كه مي‌خواهند با دست يافتن به بوروكراسي، ثروت هم به‌دست آورند و از سوي ديگر توده مردمي كه هيچ عقلانيت مدرني خواسته‌هاي آنها را بيان نمي‌كند، به اين ترتيب به‌سوي همان دولت حركت مي‌كنند و مي‌خواهند از روي حوزه عمومي عبور كنند، چرا كه حرفي براي گفتن نداشته است. روشنفكر اصلاح‌طلبي كه حقوق شهروندي را در حقوق سياسي خلاصه كرده، چگونه مي‌خواهد حاشيه‌نشيناني ـ كه امثال بيجه، فرزندانشان را مي‌كشد ـ از توسعه سياسي و حقوق سياسي و زندانيان سياسي او دفاع كند؟ درحالي‌كه او از حقوق اجتماعي آنها دفاع نمي‌كند؟ به آنها گفتم نتيجه سكوت شما در برابر عدالت، سكوت مردم در برابر آزادي خواهد بود، چرا كه آنها توسعه سياسي را توسعه‌اي مي‌دانند كه بتواند حقوق اجتماعي آنها را در نظر بگيرد. بورژوازي هم اين‌گونه است و توسعه سياسي را توسعه‌اي مي‌داند كه حقوق اقتصادي خود را در آن بتواند ببيند. چين بدون اين‌كه آزادي سياسي بدهد، بورژوازي را وارد كنگره خود كرد و بورژوازي در چين، موضوعش توسعه سياسي براي آزادي بيشتر نيست، چرا كه توسعه سياسي‌اي كه منافع اصلي‌ اقتصادي‌اش را تأمين كند در سيستم كنوني مي‌بيند. ما اگر رويكرد خود را ـ با مقدماتي كه گفتم ـ تغيير دهيم و از اين دور باطل بيرون بياييم، بن‌بست توسعه دموكراتيك را شكسته‌ايم.

¾ شما يك آغازگري ذهني و تئوريك براي پذيرش بورژوازي توصيه مي‌كنيد و مي‌گوييد مي‌شود نقطه‌اي را شروع كرد كه اين ساختار متصلب را بشكند، يعني بورژوازي وجود دارد در عين حال بايد عدالتي هم در كنار بورژوازي تأمين شود. شما در مورد جريان اصلاحات به موضوع درستي اشاره كرديد. آقاي خاتمي وقتي به رياست‌جمهوري پذيرفته شد مهندس سحابي نامه‌اي به ايشان نوشت. مهندس سحابي در آن نامه دو محور را مطرح كرد، يكي اصلاح ساختار دولت براي خدمات و سرمايه‌گذاري و ديگري توجه به امر توسعه اقتصادي و عدالت مردم. اصلاح‌طلبان آن را رد كردند، مشاركت را به‌جاي عدالت نشاندند اين بي‌توجهي كه شما مي‌گوييد كاملاً درست است كه به لحاظ ذهني نه به عدالت پرداختيم و نه به توليد. شما قسمت اول بحث خود را توضيح داديد، قسمت دوم آن كه ساختاري است را هم لطفاً بفرماييد.

£ اگر منظور از ساختاري، زيربناي اقتصادي باشد، مقوله راه‌حل‌ها براي برون‌رفت از موقعيت كنوني از لحاظ اقتصادي بحث ديگري مي‌طلبد. اما به اين قسمت كه رويكرد برنامه‌اي به مقوله حقوق بورژوايي و عدالت اجتماعي است اشاره مي‌كنم، چون شرط يافتن چنين راه‌حلي است. به‌درستي اكنون مهندس سحابي نزديك‌ترين مواضع را از لحاظ سياسي نسبت به چنين برنامه‌اي دارد، كه نياز است تا ما را از لحاظ فكري از اين بن‌بست خارج كند. تا زماني‌كه جامعه برنامه سياسي معيني نداشته باشد، نمي‌تواند اين برخورد را به امر اقتصادي منجر كند. در حال حاضر مباحث دوسويه افراطي دارد؛ يك سويه بنا را بر تأسيس انديشه بر مبناي گذشته، يا رجوع به تاريخ ايران گذشته گذاشته است. در صورتي‌كه تأسيس انديشه بايد در پراكسيس اجتماعي صورت بگيرد. در اروپا هم اين‌گونه بوده است. يعني هيچ‌گاه خود به خود و به صورت نظري به تأسيس انديشه نپرداخته است، بلكه انديشه مدرن براساس نقد وضع موجود تأسيس شده است. انديشه ايراني بايد به دنياي مدرن خود جهت دهد تا تأسيس شود وگرنه تعطيل مي‌ماند.

آن سويه افراطي ديگر هم، همان‌گونه كه شما اشاره كرديد، وقتي مقوله كل جامعه يا طبقات و نياز به حضور آنها در برنامه سياسي مطرح مي‌شود، به انحاي گوناگون به مقوله مشاركت سياسي احاله مي‌شود و تقليل مي‌يابد. درحالي‌كه مشاركت در جامعه توسعه‌يابنده‌اي كه هنوز مراحل مدرن شدن خود را مي‌پيمايد، خصلت طبقاتي دارد. اين نكته را پست‌مدرن‌ها و بسياري از سياسيون ما در نظر نمي‌گيرند كه هر چند به گفته "امانوئل كستلز" در كشورهاي توسعه‌يافته، تضاد از حوزه توليد به حوزه مصرف مي‌رود، اما در كشورهاي توسعه‌يابنده چون ايران، هنوز تضاد در حوزه توليد وجود دارد و بدين‌ معنا نيز تحول دموكراتيك جامعه مطرح است. از اين‌رو بحث طبقات، جايگاه دارد و آن را به مشاركت سياسي نمي‌توان تقليل داد. عجيب اين است كه در حوزه سياست همه معتقد هستند ما بايد انديشه دموكراسي داشته باشيم و همه بحث‌ها هم از لحاظ ساختاري اين است كه اقتصاد ما شبه‌مدرن است و طبقه بورژوازي وجود ندارد، ولي يكي از برنامه‌هاي سياسي مي‌گريزد و ديگري آن را به مشاركت سياسي تقليل مي‌دهد درمقابل بايد گفت مشاركت تنها در دامنه جامعه دموكراتيك ممكن است. مبناي شكل‌گيري چنين جامعه‌اي هم طبقه كارگر است و هم بورژوازي، جامعه‌اي كه در آن ثبات اقتصادي به‌وجود آمده باشد و هم از لحاظ اجتماعي ارتقا و توسعه‌يافته و هم از لحاظ سياسي امكان گفت‌وگو فراهم شده باشد، اما جبهه اصلاحات نه‌تنها از طبقه كارگر دفاع نمي‌كند، بلكه هيچ‌گاه با موضوع فرار سرمايه‌ها برخوردي انتقادي نمي‌كند. آنها تنها دولت را محكوم مي‌كنند و مي‌گويند سياست اقتصادي تو بد است، يعني براي سرمايه دنياي بي‌دروازه‌اي قائل هستند. در صورتي‌كه يكي از ويژگي‌هاي بورژوازي ملي اين است كه توليد را به يك رابطه اقتصادي ـ اجتماعي دروني تبديل مي‌كند. براي جبهه اصلاحات، شهرام جزايري با توليدكننده‌اي كه ساليان سال در ايران زحمت كشيده و توانسته در بازار جهاني با اين فشارهاي شديد اقتصادي حضور پيدا كند، فرقي نداشته است. اينها مسائلي است كه از چشم مردم و طبقه متوسط پنهان نيست.

اين ديدگاه همان ستمي را به بورژوازي ملي موجود در ايران ـ كه با چنگ و دندان خود را نگاه داشته ـ روا مي‌دارد كه به طبقه كارگر. اين‌گونه نيست كه طبقه متوسط جديد چون مي‌خواهد در مهماني‌هاي خود سروصدا كند و كسي بگويد من مراعات تو را مي‌كنم و از اين زاويه از آزادي سياسي دم بزند، به سرعت شيفته و واله او مي‌شود، چرا كه اين كار را بورژوازي بين‌المللي هم مي‌تواند انجام دهد و قول و قرار و زور نظامي بيشتري دارد و عملياتي‌تر است. به همين دليل خيلي وقت‌ها ما ديديم كه طبقه متوسط به جبهه اصلاحات رأي نداد، ولي آن را به غيرقابل پيش‌بيني بودن مردم تعبير كرده‌اند.

در دو جريان اصلي جبهه اصلاحات، طبقات و فرايند پخته‌شدن اقتصادي ـ اجتماعي جامعه فراموش شده است. اين شيوه‌اي مي‌شود كه فرار سرمايه‌ها به دوبي را موجه جلوه مي‌دهد و يكي از برآيندهاي آن اين است كه بورژوازي مستغلات در ايران، از صاحبان صنايع در ايران مقبول‌تر هستند. شما اگر بانك‌هاي خصوصي پيش از انقلاب را در نظر بگيريد، همگي به صنايع وابسته بودند. درحالي‌كه بانك‌هاي خصوصي كنوني ما به بورژوازي مستغلات وابسته هستند. اينها بسازوبفروش‌هايي هستند كه اقتصاد ايران را ناسالم مي‌كنند، اما حتي قوانين شهرسازي و حقوق شهروندي ما به‌وسيله نمايندگان مجلس در دوره‌هاي گذشته و حتي دوران كنوني، به نفع بورژوازي مستغلات تقنين مي‌شود. اين بي‌توجهي به بنيان‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي، بحث طبقات چه بورژوازي و چه طبقه كارگر و اكتفاكردن به شعارهاي استبداد ايراني و پست‌مدرن موجب اين كج‌پنداري است. با اين كج‌پنداري وظايفي در جامعه مطرح نمي‌شود كه دولت‌ها حتي به شيوه رضاشاه هم ناچار به تبعيت از آن باشند. آنگاه همه موانع دموكراسي و توسعه در ايران به ساختارهاي اقتصادي، دولت رانتير نفتي يا تفكرات چند هزارسال پيش ايرانيان حواله شده و ازسوي ديگر حتي از بورژوازي ملي ايران در برابر سرمايه‌داري جهاني دفاع نمي‌شود و در عين حال شكست خورده بالفطره شناخته مي‌شود: اين دانش ناقص و بي‌برنامه‌گي در شأن ملت ايران نيست و براي آينده آن بسيار خطرناك است.

¾ در صورت امكان اين بحث را در گفت‌وگوهاي بعدي با شما ادامه خواهيم داد.

£ با تشكر، داشتن چنين فرصتي هميشه براي من مغتنم است.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ سوسياليسم واقعاً موجود، نظامي بر سر ايستاده.

2ـ نقد آموزه استبداد ايراني.

 

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |