|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ انقلاب امواج گسترده مردمي بود البته آنهايي كه دغدغههاي سياسي و مذهبي داشتند، بخشي در دورانهاي خفقان و اختناق هم با انقلاب همراه بودند و طبيعي بود پس از پيروزي، دچار هزاران بحران و مشكل براي اداره جامعه شوند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ پيروزي ما خيلي نارس بود، اما افراد فرصتطلب پيروزي را تام و تمام تلقي كردند تا از اين سفره رنگين انقلاب بهرهمند شوند. ما مسئله به اين مهمي را نفهميديم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ يك پيروزي ابتدايي را بهعنوان پيروزي تمام عيار تلقي كرديم درحاليكه ساختار حكومتي نداشتيم و خود را با هزاران معضل اجتماعي درگير كرديم، بدون اينكه توانمندي پاسخگويي داشته باشيم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ما ديديم 200 نفر از كادرهاي مجاهدين از گوشه زندان وارد درياي بيكران مردم شدند، ولي مردم را باور نكردند و باور نكردند كه مردم به صحنه آمدهاند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ سازمان روي مقوله ارتجاع متمركز شده بود و مظهر ارتجاع را هم حاكميت ميدانست. ميديدم حاكميت آن چيزي نبود كه اينها معرفي ميكردند، حاكميت آميزهاي از نيروهاي انقلاب بود
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ به لحاظ امنيتي، اگر حضور مردم در آن بحرانهاي ضدانقلاب نبود، بههيچوجه كساني كه در مسند حاكميت بودند، نميتوانستند كاري بكنند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ جريان قلع و قمع در دل حاكميت نهادينه شد، بهدليل همان كاستيهايي كه گفتم و بهدليل عملكرد غيرمنطقي خودِ سازمان و همين امر جامعه را نيز به سمت و سوي قلع و قمع كشاند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ازسويي در خود سازمان هم از لحاظ بدنه ـ در دنياي ذهنياش ـ براندازي جايي نداشت. من بدنه را ميشناختم. بسياري از بچههاي مخلص بودند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ روند تفكر فتح خاكريزي، روز به روز بهدليل عملكرد سازمان قويتر شد و در دل حاكميت تثبيت شد، در اين راستا بود كه خيلي از نيروهاي اصيل حاكميت، يا شهيد شدند و يا منزوي ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386
سيخرداد 60؛ اشتباه اين بود كه انقلاب را تمام شده تلقي كرديم گفتوگو با محمود دردكشان
محمود دردكشان در سال 1337 در اصفهان بهدنيا آمد. شش سال ابتدايي را در مدرسه نور دانش و سه سال متوسطه را در دبيرستان ترقي تحصيل كرد و درنهايت ديپلم رياضي خود را از دبيرستان حكيم سنايي گرفت. در سال 1354 در رشته متالوژي دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصيل شد. پس از يك ترم، خودش را به رشته رياضي دانشگاه اصفهان منتقل كرد. ديري نپاييد كه با كنكور مجدد در دانشگاه كشاورزي كرج در رشته اقتصاد و كشاورزي مشغول تحصيل شد. پس از يكسالونيم تحصيل در كرج بهخاطر اوجگيري مسائل انقلاب، به اصفهان رفت و در سازماندهي نيروهاي مبارز و مقابله با اولين حكومت نظامي در ايران فعال شد. وي پس از پيروزي انقلاب، عضو شوراي مركزي كميته دفاع شهري اصفهان شد. دردكشان در تابستان 1358 به عضويت شوراي مركزي سپاه سيستان و بلوچستان در آمد. پس از سال 1360 به قم رفته و در مسائل جبهههاي جنگ در قرارگاه رمضان كردستان به فعاليت پرداخت. سپس در دانشكده علوماجتماعي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و مدرك كارشناسي خود را گرفت. از سال 1366 تا 1371 در وزارت مخابرات مشغول به كار شد. در همين سال بود كه به اتفاق سردار حاج داود كريمي، كوچك محسني و 9 نفر ديگر دستگير و به چهار سال زندان محكوم شد. پس از پايان محكوميت نيز تا به امروز پنجبار به مدت شش ماه، سهماه و... در زندانهاي مختلف به سر برده است. وي هم اينك مشغول تحصيل دروس اسلامي در قم است.
¾ انقلاب بسيار شكوهمند بود و موجي در دنيا و منطقه ايجاد كرد. پس از آن مجاهدين و فداييها از زندان آزاد شدند و هركس در حزب خود، مشغول عضوگيري بود. بهتدريج مرزبنديها شروع شد و سرانجام حادثه 30 خرداد 60 پيش آمد كه فاجعهاي بود. طبق تحليلي كه برخي گفتوگوكنندگان با نشريه كردهاند، از اين واقعه بهعنوان جنگ داخلي نام بردهاند كه از جنگ تحميلي بدتر بود، چرا كه نيروهاي انقلاب و جوانهاي دوطرف به جان هم افتادند. فرار مغزها رخ داد و هنوز هم ادامه دارد، اگرچه در داخل چشمگير نيست. از آنجا كه ما از شماره 12 نشريه تا شماره 42، يك يا دو گفتوگو پيرامون اين موضوع در نشريه داشتهايم، قصد داريم با ريشهيابي، راه جايگزيني خشونت و دست به اسلحهبردن را با گفتمان بيابيم. آيا ميشد هزينههاي اجتماعي كمتري بپردازيم؟ هدف ما مقصرتراشي و يا يافتن مقصر نيست، بلكه ميخواهيم ريشهيابي كنيم تا در آينده چنين اتفاقهايي نيفتد. اين ريشهيابيها به تعديلي در دو طرف انجاميد. علاوه بر اينكه يك تاريخ شفاهي است و از آنجا كه بازيگران آن هنوز زندهاند، به تمريني استراتژيك و راهبردي تبديل شده است. براي نمونه كسي گفته بود اگر ميدانستيم ريشه اين قضايا در زندان است، آلت دست نميشديم. بههرحال مطمئنيم اين ريشهيابيها، نوعي هوشياري راهبردي بهوجود آورده است. اميدوارم شما كه در همه مراحل انقلاب و پس از آن حضور داشتيد و پس از انقلاب هم چندبار به دليل سوءتفاهمهايي بازداشت شديد و هزينه پرداختيد، تحليل خود را بفرماييد كه چه كاري بايد انجام ميشد كه صورت نگرفت؟ £ بسماللهالرحمنالرحيم. مقدمتاً از طرف خودم و همه دوستاني كه با دغدغههاي فكري و هزينهپردازيهاي شما در ارتباط با پيگيري مجدانه و بررسي موشكافانه جريان سيخرداد 60، كه انصافاً واقعهاي به تعبيري دردناك و سرنوشتساز به عبارت ديگرست، تقدير و تشكر مينمايم. درواقع همت عالي نشريه ذخيرهسازي و انباشت تجارب و مبارزات دوران انقلاب را موجب شد كه اين خود يكي از سرمايههاي عظيم ملي است، اجركم علي الله قادر المتعال. اينجانب در اوان نوجواني با شركت در جلسات آموزش مفاهيم قرآني، سمت وسوي حقطلبي و ظلمستيزي كه متن قرآن است، پيدا نمودم. آموزههاي قرآني، احساس مسئوليت سنگيني در قبال سرنوشت، مردم و جامعه در من ايجاد كرد. طرح اين مسئله صرفاً بيان تأثير فعاليتهاي بزرگان و علماي رباني شهر اصفهان در راستاي تبيين انديشه ديني است و چه نيروهايي به بركت جلسات قرآن همچون شهيدان بزرگوار مجيد شريفواقفي و مرتضي صمديه لباف تربيت شدند. بهطور طبيعي مسئله ما درد دين و مردم بود، يعني همان دستمايه شكلگيري سازمان مجاهدين خلق. اما جريان سيخرداد 60، نقطهعطفي است. من به لحاظ زاويه ديدي كه در جريان انقلاب داشتم اينگونه فكر ميكنم كه البته شايد براي عدهاي خوشايند نباشد و آن را سطحي ديدن مسئله بدانند. به نظر من طبيعي است يك انقلاب با روند سريعي كه از آن سراغ داريم، انصافاً نيروهايش سازمانيافتگي و انسجام به معناي تأمين و تدارك حيات پس از پيروزياش را نداشته باشند. همه ما اين موضوع را باور داريم. انقلاب امواج گسترده مردمي بود البته آنهايي كه دغدغههاي سياسي و مذهبي داشتند، بخشي در دورانهاي خفقان و اختناق هم با انقلاب همراه بودند و طبيعي بود پس از پيروزي، دچار هزاران بحران و مشكل براي اداره جامعه شوند. اما جريان سيخرداد 60، با توجه به واقعيتها و روندي كه شكلگيري انقلاب داشت، بهطور طبيعي قابل پيشبيني بود. پيروزي مقطع 22 بهمن 57 مرهون حضور همهجانبه تودههاي ميليوني مردم براساس اعتماد به رهبري امام خميني، اما فاقد سازمانيافتگي و انسجام نيروهاي انقلاب در حد تأمين و تدارك حيات پس از پيروزي بود. ¾ آيا اين تحليل شما از جوهر انقلاب به ريشهيابي 30 خرداد 60 ميانجامد؟ £ فكر ميكنم خاستگاه ظهور و بروز جريان 30 خرداد، بيدقتي، غفلت و تحليل نادرست ازسوي همه نيروهاي دستاندركار مبارزه است. شما ميگوييد نميخواهيم مقصرتراشي كنيم، اما عرض بنده اين است كه ميگويم تقصير اصلي به عهده همه نيروهاست، همه نيروهاي جبهه انقلاب را ميگويم. براي نمونه جناب آقاي اسماعيل زماني كه از زجركشيدههاي پيش از انقلاب است، ميگفت: "در سال 1356 كه با آيتالله طالقاني در زندان قدم ميزديم، ايشان بسيار ناراحت بود و ميگفت من در تعجبم كه امام ميخواهد با چه كساني حكومت اسلامي راه بيندازد." اين يك تحليل اساسي است. ميخواهم اينگونه نتيجهگيري كنم كه رهبري امام، شجاعت، درايت و تدبير خاص امام، در زمينه پيروزي نقش داشت. معالاسف پيروزي ما خيلي نارس بود، اما افراد فرصتطلب پيروزي را تام و تمام تلقي كردند تا از اين سفره رنگين انقلاب بهرهمند شوند. ما مسئله به اين مهمي را نفهميديم. ميبينيم در ذهنيت مردم اميدوار پيش از انقلاب چه مطالباتي را مطرح كردند؟ ذهنيت مردم اين شد كه انقلاب به پيروزي برسد تا پول آب و برق ندهيم و همچنين بهقدري فضاسازي شد كه رهبري انقلاب را زميني نميشناختيم و تصوير ايشان را در ماه ميديديم. اين ذهنيتها، مسئلهآفرين شد. اين فضاسازي ربطي به شخصيت امام نداشت. اين فضاسازي و نگرشهاي قشري و ابتدايي پس از پيروزي انقلاب، به انقلاب و برخورد با مردم ضربه زد؛ بهگونهاي كه قشر متوسط جامعه اميدوار به آيندهاي برتر شود؛ بدون هرگونه پشتوانه سازماندهي و تئوريكي. ما، نه تدبير اداره جامعه و نه ايدئولوژي مدوني براي حكومت داشتيم. گذشت زمان هم اين مسئله را روشن كرد. ما بوديم و مردم اميدوار، ما بوديم و اخلاص و صداقت رهبري كاريزمايي كه حرف او نافذ بود. اين مقصرتراشي كه شما ميگوييد محفوظ است، اما همه ما مقصر بوديم. يك پيروزي ابتدايي را بهعنوان پيروزي تمام عيار تلقي كرديم درحاليكه ساختار حكومتي نداشتيم و خود را با هزاران معضل اجتماعي درگير كرديم، بدون اينكه توانمندي پاسخگويي داشته باشيم. سازمان در سه مقطع قابل تحليل است؛ سازمان بنيانگذاران اصيل و عبدصالح خدا آنهاييكه سازمان را تشكيل دادند، پس از آن روند تغيير ايدئولوژي و سپس جريان پس از سال 1354 به رهبري مسعود رجوي كه قابل تأمل بود و تبديل به نحله ديگري شد. ازسويي در اردوگاه انقلاب، فاز سوم سازمان مجاهدين خلق پس از 1354 وجود داشت با يك كادر 200، 300 نفره در زندان آن هم با آن عملكرد داخل زندان كه خود بخشي از آن عملكرد در ديگر گفتوگوها آمده است و همچنين جريان سپاس و درگيريهاي ديگر درون زندان را ميبينيم؛ تحليل من اينگونه است، شايد هم اشتباه باشد كه ساواك در خصوص تعميق تضادها و تشديد اختلافها نيروهاي زندان را مديريت ميكرد. در خود زندان نيروهاي انقلابي و كسانيكه به خاطر مبارزه به زندان آمدهاند با هم درگير ميشدند. اين خود حكايت از بيتجربگي و ناپختگي ميكند. معنا ندارد من و شما كه به زندان آمدهايم، درگير شويم. وقتي انسان اين را با دقت ميبيند، پي ميگيرد. مديريت ساواك را هم ميبيند كه نهال عداوت در زندان كاشته شد و پس از انقلاب چه مصائبي كه به بار نياورد. 30 خرداد 60 زاييده عدم تحمل يكديگر است كه داستان مفصلي دارد و بايد جامعهشناسي درون زندان و زندانيان سياسي را در ايران انجام داد چرا كه بذر تفرقه در همان دوران كاشته شد. ¾ آقايان محمدي گرگاني، جلال صمصاميفر و... از آن دوران مطالبي گفتند. ممكن است اين عدم تحمل را در وجوه مختلف باز كنيد. آيا اين عدم تحمل، ايدئولوژيك، سياسي، نفسانيت بود و يا صبر و حوصله نداشتند؟ £ چند دليل داشت، يكي اينكه فكر ميكنم برخي از دوستاني كه آن دوران به زندان رفته بودند، فاقد آمادگي لازم بودند. وقتي در عضوگيريها، ظرافتها و اصول رعايت نشود، نيروسوزي ميشود و طرف را وارد تشكيلاتي ميكنند كه ادعاهاي بزرگي دارد و درگير ساواك ميشود. بازجوي ساواك هم از پشت كوه كه نيامده، نيرو را ارزيابي ميكند و از همين نيرو يك آفت مبارزه ميسازد، يك مورد همين بيحوصلهگيها و بيصبريها است. نيرو را بدون آمادهسازي و خودسازي لازم با حاكميت درگير ميكند. وقتي اين نيرو زخمي ميشود، طبيعي است كه در زندان بهدنبال مفر ميگردد و طعمه ميشود. بخشي هم اين بود كه يكسري افراد ميخواهند حرف خود را به كرسي بنشانند. براي نمونه كسي با ايدئولوژي سازمان مشكل داشت ـ كه من به ضعف و قوت آن كاري ندارم ـ پيش از اينكه اين مشكل به افرادي مثل حنيفنژاد و سعيدمحسن برگردد، به آنهايي برميگردد كه متولي امور ديني بودند. چرا بايد اين بچهها تا اين حد بيپناه باشند كه درد دين و درد مردم همه وجودشان را گرفته باشد، ولي به آنها از دين راهنماي عملي ارائه نشود. اينها بايد خودشان هم انديشه را معماري و اجرا كنند. اين هم محوري است كه بايد روي آن كار كرد. اما حالا اين آدم با يك نگرش مبارزاتي آمده و اعتقاد به كار تشكيلاتي دارد، يك نفر هم از حوزه آمده و از همه اين مسائل فارغ و تنها به صرف يك سخنراني ضدرژيم آمده است. اين دو در زندان جور بايد مكمل هم باشند، اما امان از دست نفسانيات. او ميخواهد بر اين فخر بفروشد. آن يكي هم با نگرشي چون عوام كالانعام به او نگاه ميكند. طبيعي است در اينجا انسجامي شكل نميگيرد و مرزبنديها شروع ميشود و كار به جايي ميرسد كه توهين و اهانت و مناسبات غيرانساني و غيراخلاقي سامان مييابد و ساواك هم با ساماندهي، از اين ناپختگيها و نفسانيات بهرهاش را ميبرد. ¾ مكانيسم شگردهاي ساواك خيلي مهم است. اما يك مطلب را اشاره كرديد كه علماي دين بايد در برابر حوادث هوشيار و پاسخگو باشند. يعني در آن مقطع، مسائل ايدئولوژيكي پيدا شده بود كه در پي آن عدهاي تغيير ايدئولوژي داده بودند و بايد بحث فكري ميشد. آيا شما معتقديد كه نشد و به جاي آن نجس و پاكي مطرح شد؟ £ شايد مسئله فراتر از آن باشد. انسان با ورود به قرآن ـ بدون هيچ پيش ساخته ذهني ـ انصافاً براساس آموزههاي مكتب قرآن، ضدظلم و ضدظالم ميشود، بنابراين بايد هر كسي كه درد دين دارد، اين روش را در هر عصر و نسلي به تفصيل تبيين كند. متأسفانه در اين كشور، باوجود داشتن حوزههاي علميه، ما چنين تبيين مدوني نداشتيم. بسياري خون دل خوردند، اما كار مدوني كه بتواند راهنماي عمل و اقناعكننده يك جوان تشنه مبارزه باشد، نبود؛ به همين دليل ماركسيسم در اين كشور قوت پيدا كرد. از بيپشمي كلاه ما بود كه بچه نمازخوان ما، ماركسيست شد. ¾ يعني شما پرسش را به عقب برميگردانيد كه چرا حزبتوده توانست در يك كشور اسلامي تا اين حد عضوگيري كند؟ £ بله، به دليل همين كاستيها در كشور اسلامي ايران، حزبتوده و ماركسيستها به قدرت و اقتدار فوقالعادهاي دست مييابند. بعضي علماي حوزه، اصلاً كل جريان مبارزه را نفي ميكردند و از انديشه اسلامي، باب رحمت گستردهاي تدارك ميديدند كه دايره اين رحمت، همه ظالمان را شامل ميشد! از سويي مجاهد بزرگ آيتالله طالقاني به دليل درگير بودن با رژيم، آنطور كه بايد و شايد فرصت پرداختن به مسائل علمي را بهمعناي حوزوي پيدا نكرد، ولي رويكرد نسل جوان به معظمله طالقاني شوخي نبود، بسيار جدي بود. بنابراين اگر آيتالله طالقاني استعدادش صرف اين ميشد كه از كل قرآن تفسيري ارائه ميداد، مشكلات زيادي را حل ميكرد، البته ايشان در حد محدودي كه فرصت پيدا كرد، با وجود زندانها و تبعيدهايي كه داشتند و اينها موانعي براي ايشان بود، در ارائه تفسير قرآن كار بزرگي كرد. رويكرد نسل جوان به گونهاي بود كه انديشه قرآني آيتالله طالقاني آنها را بهسوي خود جذب كرد. نماد آن را هم در تشييع جنازه ايشان ديديم. شما در سراسر حوزههاي علميه چند نفر مثل آيتالله طالقاني ديديد كه انديشه اسلامي را تبيين نمايد. اگر بچههايي كه به سمت مبارزه آمدند، تغذيه فكري شده بودند، اين مسائل درون زندان و مسائل پس از انقلاب، پيش نميآمد. تا اين كاستي و ضعف هست، اين انشقاق، برادركشيها و كينهورزيها به قوت خود همچنان باقي است و ما بايد در آينده نيز منتظر 30 خردادهايي به گونهاي ديگر باشيم. مشكل را بايد حل كرد و اين هم با ناسزا و اهانت به روحانيت و متهمكردن روحانيت به كمكاري حل نميشود، بلكه خود ما بايد اين كارها را انجام دهيم. اينها ميگويند بستر حوزه وجود ندارد. در صورتيكه من معتقدم بسياري از افراد مخلص كه با درد دين وارد حوزههاي علميه ميشوند اگر ساماندهي شوند، طالقانيها، منتظريها و خمينيها از آن ظهور و بروز مينمايند. ¾ منظور شما اين است اگر كسيكه درد دين و مردم دارد و به زبان تحصيلكردهها هم آشناست، در فضاي حوزه قرار گيرد، توان حل اين اختلافات را پيدا خواهد كرد؟ £ بسياري از آنها حل ميشود. دليلي ندارد ما مسائل فقاهت حوزهها را در دست جريانهاي ارتجاعي بگذاريم و بعد در مقابل آن، بهعنوان روشنفكر بايستيم و گارد بگيريم. اگر ما كليت روحانيت را تخطئه كرديم، ديگر از اين مجموعه، منتظريها و طالقانيها بيرون نميآيد. ما از نظر بد نگاهكردن به قضيه، كار را به جايي رساندهايم كه حزبتوده يكسري از كادرهاي خود را فرستاده بود كه در حوزه تعليم ديده بودند و بعد هم نتيجهگيريهاي خود را كردند. وقتي در خاطرات فردوست ميخوانيم، ميبينيم 400 سال، فيشهاي انگليسها از جريان روحانيت در انگلستان را جلوي فردوست ميگذارند آن وقت ما چهار روز روحانيت را نميشناسيم، فقط احساس ميكنيم اگر به اينها حمله كنيم و آنها را تخريب كنيم، هويت پيدا ميكنيم. در صورتيكه از چنين منبع سرشاري، غافل هستيم كه ميتواند سازماندهي انديشه كند. بايد كاستيهاي آن را بشناسيم و برطرف كنيم. اين خود يك جهاد عظيم است. اگر آنجا بهعنوان تشكيلاتي كه ميتواند تغذيه فكري كند سازمان پيدا كرد، آن وقت مسائلي مثل اين نخواهيم داشت كه يكسري به عشق اسلام وارد جريان مبارزه شوند و در زندان كه حساسترين پايگاه رژيم است با هم درگير شوند و تغيير ايدئولوژي معنا پيدا كند. يعني بچه مسلمان علاقهمند، رسماً ماركسيست شدن خود را اعلام كند و مجيد شريفواقفي و مرتضي صمديه لباف قرباني شوند. ما سازمان را بايد از اينجا بشناسيم. اين تشكيلات آهنين، حتماً به جريان 30 خرداد دست ميزد، چرا كه در درون خود تحمل حضور منتقد را نداشت. انقلاب كه پيروز شد، چند نفر از كادرهاي سازمان براي نيروگيري به اصفهان آمدند. من در چند جلسه آنها شركت كردم و ديدم آنها پوستري زدهاند كه يك انسان تمام قد را نشان ميداد، مغز آن را محمد حنيفنژاد گذاشته بودند و بنيانگذاران اصلي. يكي از كف پاها را مرتضي صمديه لباف نوشته بودند و ديگري را هم مجيد شريفواقفي. اين جلسه در منزل مرتضي صمديه لباف در خيابان احمدآباد بود. هر چه آن روز فكر كردم، آيا اينها نميدانند كه اين چه كاري است؟! اين يعني پامالشدن اينها در روند شكلگيري سازمان. ما ديديم 200 نفر از كادرهاي مجاهدين از گوشه زندان وارد درياي بيكران مردم شدند، ولي مردم را باور نكردند و باور نكردند كه مردم به صحنه آمدهاند. ¾ يعني نظر شما اين است كه اشكال اصلي در اين بود كه مجاهدين، انقلاب متكي به اين مردم را باور نداشتند؟ £ علاوه بر آن رهبري امام را هم نپذيرفتند. اينها آمده بودند تا سازماندهي و عضوگيري كنند، از آنجا كه بعد از انقلاب در اغلب استانهاي كشور حضور داشتم، خاطرات زيادي ازجمله خوزستان، آذربايجان، سيستان و بلوچستان دارم و با آنها بودهام، قشر عظيمي از جوانان، با شور و عشق تمام به سازمان گرايش پيدا كرده بودند. معلوم بود اين عضوگيريها، تدارك ديدن پيادهنظام براي درگيري است. ¾ چگونه فهميديد اين گسترش تشكيلاتي، براي درگيري است؟ £ شواهد و قرائن نشان ميداد، از روي القائاتي كه ميشد و همچنين نوع جاذبهها. براي نمونه؛ سازمان روي مقوله ارتجاع متمركز شده بود و مظهر ارتجاع را هم حاكميت ميدانست. ميديدم حاكميت آن چيزي نبود كه اينها معرفي ميكردند، حاكميت آميزهاي از نيروهاي انقلاب بود كه در دو وجه بايد گفت؛ يكي فرصتطلبان نان به نرخ روزخور و بيدينها كه تا ديروز دشمن انقلاب بودند، ديدند سفره آماده شده است و ديگر اينكه مجاهدين باور داشتند كه انسجام بين نيروهاي انقلاب با اين رنگ عوضكنهاست. حتي نمونههايي داشتم كه نفوذ در حاكميت براي وابستگان ساواكيها اصل بود، چه رنگهايي كه عوض شد. مجاهدين اين فرصتطلبي را بهعنوان حاكميت انقلاب تلقي كردند كه اين نوعي ظلم و جفا به انقلاب بود. آنها اين پديده را همسان با شخصيتهاي انقلابي دانستند. گرچه انقلاب به پيروزي رسيده بود، هرچند آن پيروزي ابتدايي بود، اما طبيعتاً اين پيروزي ابتدايي، در دل خودش، ضد خود را پروراند. اصلاً تشكيلات سازمان از اينكه اين انقلاب ضد دروني و دشمني دارد غافل شد. سازمان از اين امر غافل شد كه اين ضد انقلابيون هستند كه با اشرافي كه بر ساختار اداري و اجرايي كشور داشتند، ميتوانستند نيروها را به جان هم اندازند. اين سعهصدر و فهم و تحليل در آموزشهاي سازمان نبود. من در جريان عضوگيريهاي سازمان بودم و ميديدم در آموزشهاي اوليه، جواني كه به انقلاب رويكرد دارد و با عشق و علاقه، جامعهاي را كه از هزاران سال استبداد رهايي يافته و نسيم آزادي را حس و لمس ميكند آنقدر ذهنش مشوش ميشود كه به اين نتيجه ميرسد كه امالخبائث، رهبران نظام هستند. ¾ چندينبار آشكارا رهبري امام را پذيرفتند؟ £ اما واقعيت نداشت و معلوم بود فرصتطلبانه است. باوري در كار نبود. اين شعارها با آنچه در درون محافل خود ميگفتند و هتاكي ميكردند، متفاوت است. اين هم فقط براي ابراز وجود بود. وقتي نتوانستند به يك معني از اين راه حاكم شوند، سروصدا كردند. در بدنه نظام هم، يكسري انقلابيون مخلص و زجركشيده بودند كه به شكرانه پيروزي، حاكميتي تشكيل دادند تا بتواند براي دين، استقلال، آزادي و عدالت كار كنند. آنها با صداقت و اخلاص و بدون هيچ چشمداشت، ميخواستند خالصانه كار كنند، اما در كنار اينها هم جريان فرصتطلب نهايت سوءاستفاده را از كاستيهاي اين مجموعه كرد، يعني به قدري فضا آماده شده بود كه اعضاي حزب رستاخيز هم دل بسته بودند. دو مسئله وجود داشت؛ يكي اينكه آن برنامه و تدبير نظام پاسخگو به نيازهاي مردم در حاكميت نبود. همه با عشق و اميد، زندگي و هزينهپردازي ميكردند. در اصفهان، طلا و جواهر فروشاني بودند كه از اين شغل كنارهگيري كردند و به سمت كشاورزي رفتند. اين از بركات انقلاب بود. اما ما مديريتي در اين حد نداشتيم، از اينرو در اين نارساييها، فرصتطلبي ظهور و بروز كرد. به لحاظ امنيتي سطح ما خيلي پايين بود. من يكي از اعضاي شوراي مركزي كميته دفاع شهري اصفهان بودم. اعضاي ديگر شهيد حبيب خليل سلطاني، آقايان رحيم صفوي، احمد اديب و... بودند. ¾ آقاي سالك نبود؟ £ در رأيگيري اوليه رأي نياورد. به دوستان گفتيم بد نيست يك روحاني در ميان ما باشد، آنگاه ايشان وارد شورا شد. به لحاظ امنيتي، اگر حضور مردم در آن بحرانهاي ضدانقلاب نبود، بههيچوجه كساني كه در مسند حاكميت بودند، نميتوانستند كاري بكنند. اين حضور معنيدار مردم و دينباورانه آنها، مشكلات را حل ميكرد، البته به صورت مسكن و موضعي. از اينرو بود كه فرصتطلبي در حاكميت جمهورياسلامي لانه كرد. ¾ يعني اين نواقص بهوسيله حضور مردم جبران شد؟ £ بله، هزينهها را تودهها ميپرداختند. يكي از شاخصههاي مهم حاكميت، بعد امنيتي آن است. ما به لحاظ امنيتي نه تجربه داشتيم و نه آموزش ديده بوديم. بحث، فردي نيست، كل حاكميت را ميگويم. با آزمون و خطا و هزينهپردازي از مردم و از جيب اسلامخوردن، اين مسائل تا حدي سامان يافت. من تعجب ميكنم چطور متفكران ما و مدعيان رهايي خلق (منظور من در اينجا جريان رجوي است) نقش فرصتطلبان را در معادلات انقلاب نميفهميدند؟ و كارهاي فرصتطلبانه را به گردن كليت حاكميت ميانداختند. دو نمونه را ميگويم: بچههاي ما در اصفهان يكي از ساواكيها را دستگير كرده و به ساختمان خانه ساواك قديم آورده بودند، به من گفتند كه او را آوردهاند. ¾ از روساي ساواك بود؟ £ خير، از نيروهاي فعال ساواك بود. نام او را به ياد ندارم. در همين زمان، يكي از بچههاي سازمان بهنام مرتضي بابايي رسيد كه بعدها او در جريان شيراز كشته شد. ¾ كدام جريان شيراز؟ £ جريان ترور آيتالله دستغيب كه سازماندهي آن با بابايي بود. شناختي كه من از مرتضي بابايي داشتم، بچه زحمتكشي بود و در جريانهاي زندان اصفهان در پيش از انقلاب، با چاقو از ناحيه چشم او را مصدوم نمودند، همان تحريكشدههاي ساواك و اراذل و اوباش كه ساواك تحريك كرده بود تا با زندانيان سياسي درگير شوند. مرتضي فرد دلاوري بود. فضا، فضايي بود كه ما در كميته دفاع شهري اينها را راه ميداديم. ناگهان در كميته، مرتضي بابايي عصباني شد و كمربندش را درآورد و شروع به زدن اين ساواكي كرد. اين مسئله از سوي كادرهاي خود سازمان رخ داد. خبر اين كار به امام رسيد. من وظيفه شرعي ميدانم كه بگويم، امام از شنيدن اين خبر بيمار شدند. همين آيتالله خميني كه برخي به ناحق، ايشان را فاشيست ميخوانند. ايشان گفته بود مگر حكومت تشكيل دادهايم كه شكنجه دهيم؟! ¾ اين خبر از طريق مجاهدين به امام رسيده بود؟ £ خير، از سوي بچههاي خودمان. البته جلوي مرتضي را گرفتيم و او سه يا چهار ضربه بيشتر نزد. وقتي اين خبر بيرون ميرفت، رژيم بهعنوان شكنجهگر معرفي ميشد. زود هم به امام منتقل شد، امام نيز موضع گرفت. نمونهاي ديگر بگويم؛ انتخابات نمادي از مردمسالاري است. نخستين انتخابات جمهوري اسلامي بهعنوان "آري يا نه" در اصفهان رخ داد. چند روز مانده به نخستين انتخابات رفراندوم جمهوري اسلامي، بحث امنيت صندوقهاي انتخاباتي مطرح شد. هيچكس در اصفهان از نيروهاي كميته دفاع شهري زير بار امنيت صندوقها نرفت. بنده مسئوليت امنيت را پذيرفتم. خيلي از دوستان ازجمله آقاي سالك كه بعد همهكاره تشكيلات شدند، پرخاش كرد كه آيا ميداني چه ميكني؟ گفتم بالاخره بايد كاري كرد. ما اطلاعيهاي به راديو ـ تلويزيون داديم تا هر كس از مردم كه ميخواهد در ارتباط با انتخابات مشاركت كند، بيايد. دو قطعه عكس، يك فتوكپي شناسنامه و يك معرف معتبر ـ كه ترجيحاً روحاني و متعهد محل باشد ـ را بياورد، انبوهي از جمعيت به كميته دفاع شهري آمدند. ما حتي اين فرصت را نداشتيم تا از آن معرف كه چند خط هم نوشته تحقيق و تطبيق كنيم. از لحاظ امنيتي هم اين كار اشتباه بود، چرا كه ميخواستيم به آنها اسلحه بدهيم. شرايطي بود كه دو يا سه شبانهروز من نخوابيده بودم. صبح ساعت هفت، ما 700 نيرو براي كل پوشش شهرستانهاي اطراف ميخواستيم، 50 يا 60 نفر آمدند. من به دوستان گفتم هر كس را ديديد بگوييد بيايد براي انتخابات كمك كند، هر كس كه آمد ما به او اسلحه داديم. يعني حاكميتي كه آنگونه مورد تهاجم قرار ميگرفت در اين وضعيت بود. ما تا اين حد به مردم باور داشتيم. آن انتخابات حماسهاي بود كه پيرزن و پيرمرد را از رختخواب بيماري ميآوردند تا رأي دهد. من در همان روز گريه كردم. مردمي كه بدون شناخت، ما به آنها اسلحه داده بوديم، شب گفته بوديم به مصلا بيايند و اسلحهها را تحويل دهند. بعد كه اسلحهها شمرده شد از 900 يا 800 اسلحه، آمار دادند كه 20 اسلحه برنگشته است. بعد از اين خبر، حالت عجيبي به من دست داد، چرا كه فكر ميكردم 80 درصد آن برنميگردد. مردم ما اينگونه بودند. حالا ممكن است آقايان مجاهدين الان بگويند خير، اگر ما بوديم سازماندهي و چنين و چنان ميكرديم، اما اينها ادعاست. در آن شرايط آنها ميتوانستند كمك كنند اما نيامدند. ¾ اسلحه هم ميگرفتند؟ £ بله، ما كه نميدانستيم چه كساني هستند؛ چرا كه آنها از شرايط تحليل واقعي نداشتند. آنها فضايي ايجاد ميكردند كه هل من مبارز ميطلبيدند. مردم تا آن حد اخلاص داشتند. خيلي از اين جريانها به اعتبار تحليلهاي غلط، فرصتطلبي و ضديت با انقلاب را بهعنوان حكومت تلقي كردند. بايد گفت شما كه تحليل سياسي داشتيد و ميدانستيد ساختار حكومت در ايران تا چه حد ناكارآمد است و تا چه حد نفوذ جريانهاي سياسي مختلف داخلي و خارجي بر آن سلطه دارد، حال كه نظام نوپايي بهنام اسلام مطرح شده است، بايد براي آن شاخ و شانه كشيد و كاستيهاي آن را زير ذرهبين برد؟! ازسويي در فاز حكومت، عدهاي ميخواستند خاكريزها را پشت سر هم بگذرانند. خاكريز اول مجاهدين بود كه بايد قلع و قمع ميشدند. واقعاً اينها دل انسان را ميسوزاند. ¾ در نيروهاي صادق حاكميت يا فرصتطلبان؟ £ من نميتوانم باور كنم نيروي صادق حكومت اينگونه باشد. آنها به نيروي انساني و ساماندهي اين كشور آشفته و به تعبير امام اين ويرانه به ارث رسيده فكر ميكردند نه به قلع و قمع. ¾ آقاي موسوي تبريزي گفتند يك اجماع نانوشته وجود داشت كه به مجاهدين پست كليدي ندهند. از نظر شما يعني قلع و قمع نبوده و ميتوانستند سازماندهي داشته باشند، اما نبايد پست كليدي به آنها داده ميشد؟ £ شرايطي كه ما ميديديم و عملكردهايي كه بچههاي سازمان ميخواستند بهعنوان يك اپوزيسيون و نيروي مسلح در كنار حاكميت مطرح باشند، هر آدم عاقلي را به اين سمت سوق ميداد كه پست كليدي به دست اينها ندهد، اگر ميدادند چه ميشد؟! اين را من قبول دارم، ولي جريان قلع و قمع را متفاوت ميدانم. يكسري افراد در كنار گود از پيش از انقلاب كه بيشتر از بچههاي انجمن حجتيه و از اين جريانها بودند كه ظاهري مذهبي داشتند و حكومت هم مذهبي شده بود، ثبت و سند را برابر ميدانستند و ميخواستند بر اريكه قدرت تكيه بزنند، اينها نياز به قلع و قمع مجاهدين داشتند. امثال شهيد رجايي نياز به قلع و قمع سازمان نداشت. سازمان براي مردم بود، درحاليكه رجوي، فكر ميكرد حاكم بلامنازع سازمان است. سازمان از وجوهات اين مردم تغذيه شده بود. كمكهاي مردمي به سازمان از روز تأسيس تا تغيير ايدئولوژي بسيار زياد بود. تغيير ايدئولوژي براي مردم متدين ناخوشايند بود. جريان قلع و قمع در دل حاكميت نهادينه شد، بهدليل همان كاستيهايي كه گفتم و بهدليل عملكرد غيرمنطقي خودِ سازمان و همين امر جامعه را نيز به سمت و سوي قلع و قمع كشاند. ¾ ميتوانيد نمونهاي از اين دو وجه، كاستيها و عملكرد غيرمنطقي را بگوييد؟ £ من خاطرهاي از زندان زاهدان ميگويم. جريان 7 تير كه پيش آمد من با شهيد محمد منتظري كار ميكردم. شهادت ايشان تأثير عجيبي روي من گذاشت. با چند نفر از دوستان تصميم گرفتيم از آن فضا خارج شويم چون ديگر قابل تحمل نبود. 7 يا 8 نفر بوديم كه به پاكستان رفتيم. اين رفتن، نه قهر كردن از حكومت بود و نه قهركردن از انقلاب. ميخواستيم از آن طرف به مكه برويم تا خود را از اين فضا تخليه كنيم. ¾ قصدتان تنها تخليه بود يا ميخواستيد به تحليل مشخصي برسيد؟ £ فضاي روحي ما مناسب نبود. برخي از دوستان هم كه همراه ما بودند بعدها شهيد شدند، مانند شهيد يوسفي و شهيد محمد قوچاني. در پاكستان با جريانهاي ضدانقلاب روبهرو شديم و يكسري اطلاعات بهدست آورديم و بازگشتيم. ¾ عليه ايران بودند؟ £ بله. ¾ ايرانيهاي آنجا بودند؟ £ بله، آنها در آنجا كار ميكردند. وقتي ميخواستم از ميرجاوه بيرون بروم، در سپاه ميرجاوه سخنراني كردم. خود بچههاي سپاه ما را به مرز رساندند و ما آن طرف رفتيم. حدود يك ماه اين مسافرت طول كشيد و نتوانستيم به مكه برويم. به هر حال برگشتيم و در راه برگشتن ما را دستگير كردند. دليل آن، اين بود كه من در سخنراني مطلبي گفتم و يك نفر از پاسداران كه بلوچ بود، فرمانده سپاه را كشت. اين كار را به سخنراني من ربط داده بودند. مرا به زندان بردند. از زندان به دادستان نامه نوشتم كه تكليف مرا روشن كنيد. خودم را ميشناختم و ميدانستم مشكلي ندارم. وقتي وارد زندان شدم، دستگيري مفصلي از نيروهاي سازمان شده بود. بدون اغراق 70 يا 80 نفر از نخبههاي سازمان كه در استان سيستان و بلوچستان فعال بودند ـ از دانشجو و استاد دانشگاه ـ دستگير شده بودند. وقتي وارد زندان شدم، برخي از آنها مرا ميشناختند. يكسال عضو شوراي سپاه در سيستان و بلوچستان بودم. پس از اينكه از اصفهان به سيستان رفتم، ما دو دسته شديم كه يك دسته به كردستان رفتند و يك دسته هم به سيستان و بلوچستان رفتيم. اينها در زندان فكر كردند من آمدهام از زندان بازديد كنم و بلند شدند. گفتم خودم زنداني هستم و دستگير شدهام. ابتدا باور نميكردند، ولي كمكم متوجه شدند. اواخر مرداد 60، فردي بهعنوان ارشاد براي نيروهاي سازمان به زندان آمده بود تا ايدئولوژي اسلامي را آموزش دهد. اين فرد نه بياني داشت و نه مطالعهاي. تنها يك رساله خوانده بود آن هم در حد شكيات. اين جلسات اجباري هم بود و همه ازجمله اساتيد دانشگاه بايد ميآمدند و اين حرفها را گوش ميكردند. ديدم وقتي اين فرد شروع به حرفزدن ميكند، بيشتر دستگيرشدگان را در انديشههاي خود تثبيت ميكند. پيغامي بهمسئولان زندان دادم كه ديگر نميخواهد شما مسئول ايدئولوژي بفرستيد. روز بعد به زندانيان گفتم قرار است مزاحم وقت شما بشوم. به آنها گفتم نخستين چيزي كه ما از اسلام فرا گرفتهايم، اصل آزادي و لااكره فيالدين است. از اين لحظه ديگر، كلاس ايدئولوژيك در اين زندانها معنا ندارد و اجباري نيست. دوستان ميتوانند به اتاقهاي خود بروند و هركس دوست داشت ميتواند شركت كند. اين كار براي اينها جديد بود، همه نشستند. بحث، قرآني شد و به لطف خدا و بركت قرآن براي آنها جاذبه داشت و ديدند چيزي فراتر از آموزههاي سازمان است. استقبال كردند و گفتم ميتوانيم دو كلاس تشكيل دهيم، صبحها قرآن و بعدازظهرها نهجالبلاغه. باور كنيد با اشتياق و شور آمدند. به من گفتند شما با ما غذا بخوريد. محرم اسرار اينها شدم. به يكي از فرماندهان نظامي سازمان كه در آنجا بود، گفتم ميخواهي چه كني؟ دوره، دورهاي نيست كه مثل مهدي رضايي دستت را با آن حالت بگذاري و فكر كني انقلابي بودن اين است. او گفت اينها به من ميگويند توبه كن، از چه چيزي توبه كنم؟ از نمازهايي كه خواندهام، از روزههايي كه گرفتم و اين همه اخلاصي كه نسبت به اسلام و انقلاب داشتم و يا از فعاليتهاي انقلابيام توبه كنم؟ يعني ما نميدانستيم با زنداني چه كنيم و با نيروي انساني چگونه برخورد كنيم. او زنداني ما بود، اما ميخواستيم به اجبار به سمت و سويي ببريم كه ناشي از بيتجربهگي و عدم اطلاع ما بود. درواقع فضايي گسترده شده بود، اما كادرهاي تأمينكننده نداشتيم. يكي از همين روزها، يك نفر از اين زندانيها كه انصافاً نمازشب ميخواند و از بچههاي سازمان بود، به من گفت ميخواهم ساعتي با شما صحبت كنم. در يك اتاق نشستيم. يكي از پاسداران كه محافظ بود به من گفت حكم اعدام او آمده، مراقب باش ناگهان به تو حمله نكند. گفتم شما نگران نباشيد. من اين حرفها را فقط براي خدا ميگويم و در كمتر جايي گفتهام. او گفت تو آزاد ميشوي و ميروي. من ميخواستم بيوگرافي خودم را براي تو بگويم. چند لحظه بعد هم درِ اينجا را ميزنند و مرا ميبرند تا اعدام كنند. خدا كند عين حرفهاي او را بگويم. او گفت مرا كه ميبيني در يك خانواده روستايي و نه از روستاهايي كه شما در اطراف اصفهان ميشناسيد، بلكه در روستاهاي زابل به دنيا آمدهام. در چهاردهسالگي پدرم را از دست دادم و سرپرست خانوادهاي مركب از مادرم و دو خواهر و يك برادر شدم، برادرم نيز امروز در گوشه زندان است. ما با فقر، فلاكت و بدبختي روزگار ميگذرانيم و طعم فقر را خوب چشيديم. من با وجود فقر و بدبختي و تأمين خانواده راهي دانشگاه تهران در پيش از انقلاب شدم. فردي مذهبي و خداشناس بودم، درنتيجه به حسينيه ارشاد رفتم. با افكار دكترشريعتي آشنا شده و متحول شدم. فكر كردم بايد هستي خود را در طبق اخلاص و عشق خدا به ميدان رهايي مردم بياورم. در جريان مبارزه فرا گرفتم و تنها خدا ميداند تا به حال چه كردهام. اين هم كه در حال حاضر گوشه زندان هستم تنها حسد، مرا به اينجا كشانده است ـ اين را ميخواهم بگويم كه حاكميت اگر اشراف نداشته باشد و نداند بهدنبال يك بخشنامه در جامعه چه موجي برپا ميشود، چه مصيبتهايي ايجاد ميكند و وقتي عوارض آن را نشناسد چه مشكلاتي بهوجود ميآورد ـ او گفت نه دست به اسلحه بردهام و نه اسلحه داشتهام. فقط طرز تفكر سازمان براي من جذابيت داشت و پيش از اين هم معتقد به مبارزه مسلحانه نبودهام. الان هم حكم اعدام من صادر شده، اما ميخواهم به تو بگويم چه ميشد اگر اين رژيم، 500 هزار نفر مثل مرا كه سرمايه اين كشور هستيم، به دست فردي مثل تو ميسپردند. آيا نميتوانستيم براي آبادي كشور كار كنيم؟ هم انگيزه داشتيم و هم اعتقاد و توانايي. الان كه با تو حرف ميزنم، همسرم در آستانه وضع حمل است و اولين فرزندم ميخواهد به دنيا بيايد. از ما گذشت اما تو برو به اين مسئولان بگو كه با كشتن مشكل حل نميشود. در همين زمان درِ اتاق را زدند و او گفت خداحافظ، من رفتم پاي چوبه دار. ¾ نام او را به ياد داريد؟ £ نه، متأسفانه. او وقتي از درِ اتاق بيرون رفت، دوستانش فهميده بودند ميخواهند او را ببرند. او بسيار فرد متواضع و دوستداشتني بود و از نهجالبلاغه خطبهاي از براي دوستانش خواند و گفت ما شيعه علي هستيم. (من ميخواهم اين جملهها ثبت شود.) شيعه علي همساز و همنواي با مصائب و مشكلات است. دوستانش ميگريستند. از دوستانش خداحافظي كرد و رفت اعدام شد. حالا من ميخواهم اين را بگويم؛ حاكميت جمهوري اسلامي كه ميخواست اسلام را در اين كشور جاري و ساري كند، متوجه اين جرياني كه در دل حاكميت ريشه پيدا كرده بود، نشد؛ توسط اين پديده، همه خاكريزها مثل امريكا و اسراييل و همه نهادهاي امپرياليستي و صهيونيستي كان لم يكن تلقي شده بود و تنها خاكريز سازمان مانده بود كه فتح شود و در پي تفكر فتح خاكريز بود كه به بزرگان نيز كشيده شد. بالاخره اينها ايراني بودند. من در آن زندان ماندم و قرآن و نهجالبلاغه را هم خواندم. دستگيري من قضايي نبود. روزي كه ميخواستند مرا آزاد كنند، زندانيان براي خداحافظي به صف ايستاده بودند. آنها گفتند ما براي مقامات قضايي استان مينويسيم كه هزينه بليط هواپيما را بپردازيم تا شما بياييد و هفتهاي يك جلسه قرآن براي ما داشته باشيد. من بحث فردي را نميكنم، بحث واقعيت است. زنداني حاضر بود از جيب خود بدهد براي اين كار، چون باور داشت، اين نفسي كه از قرآن و نهجالبلاغه ميگويد، احساسي ديگر دارد و تحقير انسان را در نظر ندارد. من چيزي از قرآن و نهجالبلاغه نميدانستم و نميدانم، اما از اساتيد شنيده بودم و توضيحات آنها را بيان ميكردم. اين اظهار شيفتگي آنها از موضع نفاق نبود. يك روز به آنها گفتم فضاي سياسي خيلي مشوشتر از اين حرفهاست و تحليل زيادي ميخواهد تا ما ابزار منويات ديگران نشويم. اين اثر عجيبي روي اينها گذاشته بود. در هر حال ما با كمترين هزينه ميتوانستيم ميزان خشونتهاي سيخرداد 60 را كم كنيم. البته ناگفته نماند بسياري از پيشكسوتان انقلاب، زحمت كشيدند تا اين جريان فتح خاكريز و جريان مجاهدين به اينجا كشيده نشود، ولي متأسفانه گوش شنوايي نبود، نه در سازمان و نه دست توانايي در اين طرف بود. يك مورد ديگر هم بگويم، در سيستان و بلوچستان بودم. خدا رحمت كند دوستاني را كه با اخلاص آمده بودند كه به ياري مردم سيستان و بلوچستان در قالب تشكيل سپاه بپردازند، فعاليتهايي ميكردند. من هم عضو شوراي مركزي سپاه سيستان و بلوچستان بودم. يك شب، يك نفر آمد و گفت آقاي دردكشان لطفاً بياييد. رفتيم به يكي از اتاقهاي سپاه كه پيش از آن متعلق به ساواك بود. ديدم يك بچه 14 ساله را شكنجه ميدهند. دو نفر از تهران آمده بودند. ديدم پوست اين بچه 14 ساله بلوچ را كندهاند. بچه ضجه ميزد و گريه ميكرد، ولي اين بيانصافها شكنجه ميكردند. مات و مبهوت مانده بودم. فرداي آن روز آقاي خامنهاي به سپاه آمدند و من همين مطلب را به ايشان گفتم. وقتي اين مسائل از سپاه بيرون ميرفت، به اشتباه تلقي ميشد كه ازسوي حاكميت اين كارها صورت ميگيرد، اما حاكميت آنجا امثال حاج محمود اشجع بود كه خودش از زندانيان سياسي بود. او اصلاً آدمي نبود كه چنين حركات خشني انجام دهد. او فرمانده سپاه بود، ما هم از شكنجه بيزار بوديم، اما اينها را بايد درست كالبدشكافي كرد. من نميخواهم بحث را مطلق كنم و دستهاي نامرئي و مرئي را بگويم. خير، مشخص است كه سازمان سيا، اينتليجنت سرويس و موساد كه در زمان شاه پايگاههاي جاسوسي در نوارهاي مرزي ما داشت، گرچه به ظاهر ديده نميشدند، اما همه اينها حضور داشتند و ما اين درك را نداشتيم. اينها چه كساني بودند كه در قالب محاسن و چهره مذهبي ميآيند و در خود سپاه شكنجه ميدهند و همين خبر شكنجه را بيرون ميبردند، اما نميگويند چه كسي شكنجه كرد؟ ميخواهم اين را بگويم كه آنقدر به اين مسائل دامن زدند و از هم كد آوردند كه كار به 30 خرداد كشيد. پيش از رفتن رجوي و بنيصدر، يكي از دوستان ما ميگفت: "رفته بودم اوين سر بزنم، يكي از آدمهاي موثر در بازجوييهاي اوين در جريان گروهها و گروهكها ـ كه اين مسئله مربوط به نيروهاي امنيتي ميشود تا بروند و او را پيدا كنند ـ مرا ديد و گفت بيا برويم و مرا به بازجويي يكي از اعضاي سازمان برد. او گفت اين را بزن. من همان لحظه، ياد زندانهاي پيش از انقلابم افتادم. گفتم من اين كار را نميكنم. خودش شروع به شكنجهكردن طرف كرد و حتي آبجوش روي دست و پايش ريخت كه براي من خيلي وحشتناك بود. اين فرد كه اينگونه شكنجه ميكرد، همان كسي بود كه رجوي و بنيصدر را فراري داد." او از نفوذيهاي سازمان در كادر امنيتي اوين بود. آن فرد زنده و الان هم در پاريس است. البته نميخواهم بگويم همه مشكلات از آن طرف بوده است، واقعيات را كمابيش ميدانيم. اما اين مستندسازيها، غفلت از واقعيات انقلاب و سرنوشت مردم و خلاصهشدن در باتلاق درون و به خود پرداختن اين فاجعه را رقم زد. اين كدسازيها و اينكه از ما چقدر كشتيد پس ما بايد مبادرت به خونخواهي كنيم، باعث اين مسائل شد. ¾ البته گفته ميشود تعدادي از هواداران مجاهدين پيش از 30 خرداد 60 كشته شدند. £ بله، ولي... ¾ البته در گفتوگوهايي كه شد، ميگويند كار حاكميت نبوده است. £ مگر داستان شكنجه در سيستان و بلوچستان چه بود؟ اتفاقاً كار از داخل حاكميت بود، ولي مجريان آن چه كساني بودند؟ آيا عوامل مخلص حاكميت راضي به اين كار بودند؟ اما وقتي دست به اسلحه برده شد و هر آدمي را در كوي و برزن زدند، برخورد با آنها متفاوت و فضا دگرگون شد. من در راستاي عدمپختگي و بيتجربگي سازمان ميخواهم بگويم كه ماهيت سازمان پس از 1354 همين ماهيت را داشت كه نيروي خود را در عراق بيچاره كرد و به آنها رحم نكرده و شكنجه و سلول را به آنها ارزاني داشت و... . اين عدم تحمل در برابر انتقاد يك نيرو كه از همهجا رانده شده و تبديل به ابزاري بيچون و چرا در دست آنها بهعنوان تشكيلاتي آهنين شده، همه ما ميدانيم كه اين حاكميت فرد است. او كه نميتواند به نيروي خود رحم كند، ميخواهد به نيروي مقابل رحم كند. اين طرف هم فاتحين خاكريز اينگونه رفتار ميكردند. افرادي مثل آيت كه دقيقاً مجري منويات حزب زحمتكشان بود و دكتر بقايي معلومالحال كه زمينهساز 30 خرداد شدند كه تا حدي در گفتوگوي پيشين آمده است. اينها اين بدعت را در اين نظام گذاشتند. قرار نبود ما جمهوري اسلامي ايجاد كنيم كه حاصل و ثمره آن برادركشي و دينگريزي باشد. بايد ديد چه عواملي آمدند و سازمان را تحريك كردند، علاوه بر استعدادي كه در ذهنيت رجوي بود و يكسري عوامل در دل حاكميت، براي اينكه قدرت را به انحصار خود در بياورند، خاكريز را فتح كردند. حاصل اين شد كه خوبهاي امت و هواداران خوب و متدين اما ناپخته رفتند. بايد پرسيد جناب آقاي رجوي شما كه ميخواستيد با جمهورياسلامي و نظام مبارزه مسلحانه كنيد، چرا اينقدر سرباز پياده را با خود همراه كرديد و افرادي را كه آمادگي اين كار را نداشتند به بنبستي كشانديد كه چارهاي نداشته باشند؟ افرادي اعدام شدند كه من نميدانم براي آن چه جوابي هست. همه آن هم به حساب امام واريز شد. در روند قضايا اينگونه شد كه گفتند امام ـ البته زبان من نميچرخد كه اين حرف را بزنم چون به امام علاقه وافري دارم ـ مسبب اين كارهاست. كساني كشته شدند كه انصافاً نبايد كشته ميشدند، بهقدري اين خانوادههاي مذهبي، داغدار بيكفايتيهاي ما شدند. آيا اين انصاف بود كه نيروها را انسان پاي كار بياورد و در منظر بهعنوان نيروي سازمان متجلي كند، بعد وارد فاز مسلحانه كند، بدون اينكه اين نيرو از فاز مسلحانه اطلاع داشته باشد و بعد بهراحتي اين نيرو را بهدست اين طرفيهايي بدهد كه تنها يك چيز ميفهميدند كه شهيد بهشتي و محمد منتظري به همراه دهها نفر ديگر كشته شده، پس بايد اينها را كشت و جرياني هم بهانهاي براي قلع و قمع و اين كشتار بيحساب و كتاب به دستش بيايد. تحليل اينكه چرا سازمان به فاز مسلحانه كشيده شد و چه عواملي سازمان را به اينسو سوق دادند و حاشيه حاكميت آن را به اين سمت و سو كشاندند، داستان دارد. انصافاً شهيد بهشتي بههيچوجه نه به لحاظ تئوريك و بينشي موافق نبود چنين وضعيتي در كشور رخ دهد، ولي حزبي سراسري بهنام جمهوري اسلامي سامان داده بود با كاستيهاي خاص خود، بهطوريكه در اصفهان اين حزب مسئلهدار شد و نيروهاي انقلابي فكر كردند اگر جلوي حزب جمهوري اسلامي در اصفهان نايستند، به انقلاب خيانت كردهاند. ميخواهم اين نتيجه را بگيرم كه فضا، فضايي نبود كه حاكميت با عزم جزم و با برنامه از پيش تعيينشده بخواهد سازمان را منكوب كند. ازسويي در خود سازمان هم از لحاظ بدنه ـ در دنياي ذهنياش ـ براندازي جايي نداشت. من بدنه را ميشناختم. بسياري از بچههاي مخلص بودند. براي نمونه شهيد مهدي يزدانپناه از بچههاي كشاورزي كرج بود. او از مسئولان واگذاري هيئتهفت نفره كردستان هم بود و در آنجا به دست كومله و يا دموكرات شهيد شد. او به من گفت بچههاي سازمان خيلي عالي كار ميكنند. او از متشرعترين، متدينترين و خطاماميترين نيروهاي انقلاب بود. او چون به تعالي ميانديشيد ميخواست دستي براي اينها باز كند، البته براي بدنه وگرنه روي رجوي تحليل داشت. او نميخواست ابزار سازمان شود. در مدت يك ماهي كه من در بين زندانيان بودم، علقه و عاطفهاي بين ما ايجاد شده بود. اگر دست من بود 90درصد اينها را آزاد ميكردم تا به زندگيشان برسند. اين روند تفكر فتح خاكريزي، روز به روز بهدليل عملكرد سازمان قويتر شد و در دل حاكميت تثبيت شد، در اين راستا بود كه خيلي از نيروهاي اصيل حاكميت، يا شهيد شدند و يا منزوي. اين در شرايطي بود كه كشور ما در آتش جنگ تحميلي ميسوخت و همزماني اين مسائل مزيد بر علت شد كه تودههاي مردم نتوانستند محلي از اعراب براي سازمان قائل شوند. مردم ميديدند جوانانشان به جبهه ميروند تا خطر آن تهاجم را رفع كنند و استقلال و آزادي ايران را حفظ كنند، آنوقت در كوي و برزن شهرها ترور ميشدند. مردم بهطور طبيعي اينگونه قضاوت ميكردند كه مجاهدين همراه با صدام عمل ميكنند، بنابراين ديگر سابقه اسلامي سازمان و تفكر آنها موضوعيت پيدا نميكرد و تنها بهعنوان تروريست شناخته ميشدند. از اينرو در كوچه و خيابان مردم شعار ميدادند؛ "منافق مسلح، اعدام بايد گردد" سازماندهي اين شعارها هم با فاتحين خاكريز بود. ما در اصفهان شاهد بوديم، چه كسي در اين ميان استفاده برد، آيا آقاي رجوي به مقصود خود رسيد؟ يا اينكه كشور معطل شد و بعد انقلابگريزي و دينگريزي در اين كشور بهوجود آمد. وقتي دو ـ سه نفر از يك خانواده اعدام ميشدند، ديگر چه انگيزهاي براي ديگران ميماند كه بيايد مسلماني بشود از نوع مبارز. من يقين دارم اين حركتها، در كشور سازمانيافته بود كه نسل بعدي را از انديشه انقلابي منصرف كند. بهترين سوژه در اين زمينه سازمان بود، اينكه سازمان را درگير نظام كنند. هم نظام را از پاي درآورند و هم سرنوشت سازمان آنگونه شد كه ميبينيم. در خود سازمان هم ريزش نيروي گستردهاي شكل گرفت و هر انتقادي در درون سازمان با حذف و سركوب روبهرو ميشد كه بخشي از آنها در گفتوگو با آقايان دكتر محمدي، سعيد شاهسوندي، دكتر رفيعي و... آمده است. در اين راستا بود كه همه دستاوردهاي بنيانگذاران نيز در جامعه ما پايمال و مانع رسيدن آنها به دست مردم شد. با اين وصف، ديگر چه كساني ميتوانند در اين كشور ادعا كنند و به تشكلهاي معنادار اعتقادي و ايدئولوژيك تن بدهند. به دليل همين عملكرد، اصل مكتب هم زير سوال رفت. بسياري توانستند بگويند اسلام، مكتب پرورش انسان و مبارزه نيست و مجاهدبودن هم يعني همين مسائل جنجالآفرين را دامن زدن. ¾ اميد است بپذيريد اين دستاوردها ادامه داشته باشد. با تشكر از وقتي كه به خوانندگان چشمانداز ايران ارزاني داشتيد.
سوتيترها:
انقلاب امواج گسترده مردمي بود البته آنهايي كه دغدغههاي سياسي و مذهبي داشتند، بخشي در دورانهاي خفقان و اختناق هم با انقلاب همراه بودند و طبيعي بود پس از پيروزي، دچار هزاران بحران و مشكل براي اداره جامعه شوند
پيروزي ما خيلي نارس بود، اما افراد فرصتطلب پيروزي را تام و تمام تلقي كردند تا از اين سفره رنگين انقلاب بهرهمند شوند. ما مسئله به اين مهمي را نفهميديم
يك پيروزي ابتدايي را بهعنوان پيروزي تمام عيار تلقي كرديم درحاليكه ساختار حكومتي نداشتيم و خود را با هزاران معضل اجتماعي درگير كرديم، بدون اينكه توانمندي پاسخگويي داشته باشيم
ما ديديم 200 نفر از كادرهاي مجاهدين از گوشه زندان وارد درياي بيكران مردم شدند، ولي مردم را باور نكردند و باور نكردند كه مردم به صحنه آمدهاند
سازمان روي مقوله ارتجاع متمركز شده بود و مظهر ارتجاع را هم حاكميت ميدانست. ميديدم حاكميت آن چيزي نبود كه اينها معرفي ميكردند، حاكميت آميزهاي از نيروهاي انقلاب بود
به لحاظ امنيتي، اگر حضور مردم در آن بحرانهاي ضدانقلاب نبود، بههيچوجه كساني كه در مسند حاكميت بودند، نميتوانستند كاري بكنند
جريان قلع و قمع در دل حاكميت نهادينه شد، بهدليل همان كاستيهايي كه گفتم و بهدليل عملكرد غيرمنطقي خودِ سازمان و همين امر جامعه را نيز به سمت و سوي قلع و قمع كشاند
ازسويي در خود سازمان هم از لحاظ بدنه ـ در دنياي ذهنياش ـ براندازي جايي نداشت. من بدنه را ميشناختم. بسياري از بچههاي مخلص بودند
روند تفكر فتح خاكريزي، روز به روز بهدليل عملكرد سازمان قويتر شد و در دل حاكميت تثبيت شد، در اين راستا بود كه خيلي از نيروهاي اصيل حاكميت، يا شهيد شدند و يا منزوي
|
|||||