گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

واقعه 30 خرداد و تغيير و تحولي كه پس از آن اتفاق افتاد يك واقعه ناگهاني نبود، گرچه مطمئن هستم اين قضيه به‌گونه‌اي ناشي از اختلافاتي بود كه در گذشته بويژه در زندان شكل گرفته بود، اما اين اختلافات را بايد در بستري كه سمت و سوي واقعي اجتماعي و سياسي دارد تحليل كنيم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

از آغاز، جرياني در داخل جمهوري اسلامي بود كه با هوشياري متوجه شده بود مردم براي نظام، پشتيباني عمومي ـ در موارد زيادي اعلام‌نشده ـ بويژه از رهبري انقلاب آن موقع دارند و مايل بودند نيرو را به تمامي به نفع خود مهار كنند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

نيروي نظام جمهوري اسلامي بيشتر و واقعي‌تر بود. آنها در واقع به قدرت رسيده بودند و نظام موجود را با تمام توان مي‌خواستند، اما رقباي سياسي فقط روي نيروهاي پراكنده حساب‌هايي چه‌بسا نادرست باز كرده بودند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

گمان مي‌كنم مجموعه نيروهايي كه در دولت موقت جمع شده بودند مي‌توانستند به خيلي‌ها اميد بدهند براي اين‌كه جامعه را به سمت جامعه‌اي دموكراتيك هدايت كنند، اين دولت مي‌توانست راه را به سمت وحدت با نيروهاي راديكال هموار كند، گرچه اين كار دشوار بود اما مقداري به خصلت دولت موقت برمي‌گشت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه دولت موقت هيچ روحيه‌اي براي همدلي و هم‌پيماني با جريان‌هاي چپ و راديكال نداشت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

به نظر من دولت موقت به عوض استعفادادن بايد دست نياز و دوستي به سمت بخش‌هايي از جامعه كه خودشان هدف برخوردهاي تنگ‌نظرانه بودند دراز مي‌كرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

مهندس بازرگان رهبري اين جريان‌ها را برعهده داشت و بايد سعه‌صدرشان بيشتر مي‌بود. ايشان بايد راه را به سمت اتحاد با مجاهدين، فداييان و جريان‌هاي چپ باز مي‌كرد، گرچه ناممكن بود بشود با همه اينها اتحاد كرد، ولي ايشان بايد اين راه را مي‌پيمود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

جريان‌هاي چپ هم در زمان خودشان اشتباه‌هايي كردند چه‌بسا سهمگين، كه موجب شد جرياني پرتوان‌تر به سمت قبضه‌كردن قدرت حركت كنند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بزرگ‌ترين اشتباه چپ‌ها از يك نظريه‌اي بيرون آمده بود كه تازه بعضي از ايشان فهميده‌اند كه اين نظريه غلط بوده، گرچه در زمان خودش جذابيت داشته است و آن اين بود كه مبارزه ضدامپرياليستي را بر مبارزه آزاديخواهانه برتر مي‌شمردند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

حزب‌توده‌اي‌ها و چريك‌ فدايي‌ها كه از امپرياليست‌ها ضربه خورده بودند و يا آنها را دشمن اصلي و منحصر به فرد مي‌دانستند، نگران بازگشت امريكا بودند، چرا كه مدت‌ها ياد گرفته بودند مخاطب اصلي مبارزه‌شان شاه باشد و شاه وابسته، به نظام امريكايي بود. آنها هم در اين تله افتادند كه هر چه ضد امريكاست برايشان مقدس باشد و براي آزادي و مبارزه براي دموكراسي بها ندهند يا كمتر بهايي بدهند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

به‌عنوان يك سوسياليست بايد شرافتمندانه اين انتقاد را بكنم، اين كه مي‌گويند چون صمديه و شريف‌واقفي سلاح‌ها را نگه‌داشتند كه به ما ندهند، پس ما هم به آنها حمله كرديم، نادرست در نادرست بوده است. آنها نبايد هم سلاح‌ها را مي‌دادند، چرا كه توافق ابتدايي‌شان براي يك سازمان با يك ايدئولوژي اسلامي بوده است. وقتي كساني مي‌خواهند برگردند و ماركسيست شوند، خب، بروند حق هم دارند، كسي هم حق ندارد به واكنش انتقامجويانه دست بزند، ولي خودشان بايد بيرون مي‌رفتند و نبايد اين بهانه را مي‌آوردند كه اسلحه‌مان آنجا جا مانده، پس برويم آنها را ترور كنيم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

سازمان‌هاي چريكي بويژه در امريكاي لاتين لزوماً مانند خاورميانه و ايران نبود كه به سرعت روحيه دموكراتيك‌شان را از دست ‌دهند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

گمان مي‌كنم درد اصلي اين بود كه ما رمز و راز پيش از رسيدن به دموكراتيزم را ياد نگرفته بوديم. همه اينها نقش انحصارطلبي را كه هنوز هم حضور دارد، نفي نمي‌كند من آنها را مقصر اصلي مي‌‌دانم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در مورد جريان‌هاي سياسي؛ در گذشته بيش از حد به سازمان‌هايشان و هدف‌هاي مشخص تدوين‌يافته و محدود سازماني‌شان فكر مي‌كردند و به مسائل اجتماعي نمي‌پرداختند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386

 

 

30 خرداد 60؛

همه به نسبتي مقصر بوديم

گفت‌و‌گو با فريبرز رئيس دانا

 

¡ در هر شماره از نشريه چشم‌انداز ايران (12تا42) يك يا دو گفت‌وگو درباره ريشه‌يابي خرداد 60 داشته‌ايم؛ پيشنهاد ما اين بود خشونت‌هايي را كه در ايران پس از انقلاب اتفاق افتاده ريشه‌يابي نماييم و ببينيم كه ‌آيا مي‌شود خشونت‌ها را به گفتمان تبديل كرد؟ براي نمونه درباره حادثه كردستان دو ويژه‌نامه و درباره 18 تير، يك ويژه‌نامه داشتيم. 30 خرداد 60 ويژگي‌اي كه برخلاف جنگ تحميلي داشت، اين بود كه بين نيروهاي داخلي درگيري صورت گرفت و نوعي شبه‌جنگ داخلي بود. فرار مغزها شروع شد و هنوز عوارض آن ادامه دارد. سعي ما اين است كه در ريشه‌يابي، مقصرتراشي نكنيم. تا به حال هم به‌طور نسبي موفق بوده‌ايم چرا كه استقبال خوبي از آن شده و نتايج خوبي هم داده است. در چند نمايشگاه مطبوعات كه شركت كرديم از دوطرف با ما صحبت كردند و مي‌گفتند ما نمي‌دانستيم تضادهاي درون زندان به انقلاب كشيده مي‌شود و ريشه اصلي درگيري‌ها در آنجا بوده است. علاوه بر تاريخ شفاهي به‌دليل نزديكي زمان و اين‌كه كنش‌گران هر دو طرف زنده‌اند، اين گفت‌وگوها به تمرين راهبردي نيز تبديل ‌شده است. بعضي از دانشجويان را ديده‌ايم كه مي‌گويند: "ما فكر مي‌كرديم استراتژي خيلي ساده است؛ اين‌كه گروهي تشكيل و شعاري بدهيم و به‌دنبال آن راه بيفتيم. پس از اين‌كه گفت‌وگوها درباره 30 خرداد 60 را مطالعه كرديم و آن را در ابعاد و پروسه‌هاي مختلف بررسي نموديم، با اشخاص دست‌اندركار كه ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را گفته‌اند (نه تحليل‌هايشان را) و فاكت وارد جامعه كردند، براي ما بسيار جالب بود و ما را از ساده‌انديشي تا حدي درآورده است." از اين‌كه شما را براي گفت‌وگو انتخاب كرديم به اين علت بود كه شما از دوران دانش‌آموزي در كار مبارزه بوديد، زندان رفته‌ايد، در زندان قزل‌قلعه همراه با مرحوم حسن خرمشاهي به زندان افتاديد. با جهان پهلوان تختي دوست شديد، سپس با بيژن جزني و جليل افشار مربوط شديد. چند بار دستگير شده و بار ‌آخر پس از مدتي از چنگ مأموران گريختيد. در دوران دانشجويي ليسانس، فوق‌ليسانس و دكترا در داخل و خارج از كشور به مبارزه‌تان ادامه داديد. در دوران پس از انقلاب هم بالاخره در كنار و يا در متن انقلاب شاهد و ناظر بوده‌ايد. به ياد داريد گروه‌هاي مختلفي بوده‌اند كه مبارزه مي‌كردند. از شما مي‌خواهيم درباره اين اتفاق يك ريشه‌يابي عميق داشته باشيد بويژه كه جامعه‌شناس و اقتصاددان هم هستيد. اگر ممكن است تحليلي تفصيلي از آن مقاطع و زمينه‌هاي آن بيان كنيد و اين‌كه آيا مي‌شد كاري كرد كه از وقوع اتفاق غيرارادي و جبري‌بودن در بيايد و مي‌شد كاري بكنيم كه اين اتفاق پيش نيايد؟ يعني از هر فردي چه از خودمان شروع كنيم تا نظام و ديگران.

£ به نوبه خودم از نشريه به خاطر اين‌كه مرا براي گفت‌وگو انتخاب كرد، تشكر مي‌كنم. هم براي همواركردن راه آزادي در آينده احتياج بود كه من نظر بدهم و هم به خاطر اين‌كه وقتي انسان تجربه و نقطه‌نظري دارد كه در جامعه به آن توجه مي‌شود، مايل است آن تجربه و نقطه‌نظر به‌عنوان بخشي از مباحثات به حساب گذاشته شود كه در مجموع نسل حاضر و نسل‌هاي بعدي بتوانند از آن استفاده كنند. از سوي دوستان پژوهشگر و فعالان مسائل سياسي ـ اجتماعي و آزاديخواهان كه آنها را مي‌شناسم و برايشان احترام قائل‌ام، از شما به خاطر اين‌كه بحث 30 خرداد 60 را باز كرديد، تشكر مي‌كنم. كار شما هم گشاينده و راهگشا بوده و هم كمك مي‌كند به اين‌كه هزينه‌هاي مبارزاتي آزاديخواهانه پايين بيايد و هم اين‌كه گشودن چنين بحث‌هايي يك دِين تاريخي است. به هر حال آيندگان بايد بدانند چه اتفاق‌هايي در زمان ما افتاده و مهم‌تر از وقايع، تحليل‌هايي است كه در اين زمان وجود دارد، تاريخ قديم اين تحليل‌ها را با خود نداشت و فقط سير وقايع بود. اكنون اين تحليل‌ها مورد نياز است. به شما اطمينان مي‌دهم اين كار شما يادگار ارزشمندي مي‌شود و آرزوي من اين است كه صاحبنظران ديگر هم بتوانند در اين بحث شركت كنند، گرچه نمي‌توان بر تعصب‌ بعضي‌ها فائق آمد و وادارشان كرد در يك بحث بي‌طرفانه بنشينند. اما گفت: "گرچه وصالش نه به كوشش دهند/ آن‌قدر اي دل كه تواني بكوش"

شمار زيادي از اظهارنظرهايي را كه در چشم‌انداز ايران درباره30 خرداد 60 شده خوانده‌ام و اظهارنظرهايي هم كه در اين باره با من مطرح شده و جايي ثبت نشده، نشان مي‌دهد كساني بر آنند كه گويا 30 خرداد 60 يك واقعه ناگهاني بوده و ريشه و سابقه نداشته است، گويا صرفاً به خاطر چند اشتباه و چند عملكرد، ناگهان پديده 30 خرداد رخ داده است. البته همه‌ كساني‌كه در نشريه صحبت كرده‌اند اين‌گونه نگفته‌اند، شماري از آنها گفته‌اند كه اين كار و واقعه ريشه داشته است. شماري از افراد، آن زمان در زندان بودند، خود من نيز در سال 1353 به مدت دو ماه و چند بار در كميته ضدخرابكاري در بازداشت بودم. البته آن زمان فرصت همنشيني با بچه‌هاي مجاهد و دوستان ديگر را نداشتم و خاطرات خاصي ندارم. آن سال‌ها توانستم به گونه‌اي بگريزم كه داستان جداگانه‌اي دارد. مدت‌ها به بلغارستان، آلمان، تركيه و خاورميانه رفتم و ناگزير از آنجا به انگليس رفتم و در كنفدراسيون دانشجويان در خارج از كشور فعال شدم. البته درس خواندم (در مدرسه اقتصاد و علوم سياسي دانشگاه لندن و دانشگاه سيتي) به اين ترتيب از زاويه ديگري به اين قضيه نگاه مي‌كنم. برايم مسلم شد كه واقعه 30 خرداد و تغيير و تحولي كه پس از آن اتفاق افتاد يك واقعه ناگهاني نبود، گرچه مطمئن هستم اين قضيه به‌گونه‌اي ناشي از اختلافاتي بود كه در گذشته بويژه در زندان شكل گرفته بود، اما اين اختلافات را بايد در بستري كه سمت و سوي واقعي اجتماعي و سياسي دارد تحليل كنيم وگرنه خود اختلا‌ف‌ها به‌تنهايي نمي‌توانند يك اختلاف و تعارض سنگين و پرهزينه سياسي را مثل آنچه پس از خرداد 60 اتفاق افتاد توضيح دهند؛ اختلاف‌ها از سنخ قبيله‌اي، كاسبكارانه و خانوادگي نبودند و نيستند. اينها اختلاف‌هايي هستند كه به تفاوت‌هاي سياسي و بعد به تعارض و كشمكش و آنچه در 30 سال گذشته تاكنون شاهد آن هستيم معطوف مي‌شوند.

اگر به سال‌هاي پس از انقلاب نگاه كنيم مي‌بينيم تحمل حاكميت جمهوري اسلامي ايران به‌تدريج و قدم به قدم نسبت به مخالفان و دگرانديشان كمتر ‌شده است و اين واقعيت را بايد بپذيريم. در ميان پاسخگويان اين بحث در چشم‌انداز ايران كمتر ديده‌ام اين موضوع را عمده كنند. نمي‌دانم اين كاهش تحمل و فشار روي دوش كساني‌كه غيرخودي ـ اين واژه بعدها به كار رفت ـ تلقي مي‌شدند، آيا به خاطر اين بحث است كه مي‌گويند انقلاب بچه‌هاي خودش را مي‌خورد؟ اين‌كه گروهي از ميان تمام گروه‌هاي انقلابي رشد كرده و از فرصت‌ها استفاده مي‌كند و بقيه را حذف مي‌كند، آيا اين سرنوشت محتوم همه انقلاب‌ها بايد باشد؟ گرچه پديده‌هاي مشابهي در انقلاب‌هاي جهاني را در اين زمينه مي‌بينيم و ديده‌ايم، اما من به اين باور نرسيده‌ام كه آنچه مربوط به تنگ‌شدن حلقه محاصره به كاهش تحمل و روحيه حذف و روحيه برخورد تند جمهوري اسلامي را بتوانيم به تراژدي و به سرشت و سرنوشت انقلاب‌ها منتسب كنيم؛ چنين نبوده است. بويژه ما در اوايل انقلاب از سال 1357 به اين طرف مي‌بينيم چه علاقه‌ها، همدلي‌ها و كوشش‌هاي فراواني براي ساختن جامعه‌اي مرفه و صلح‌آميز در ميان گروه‌هاي سياسي متفاوت ـ هم گروه‌هايي كه در دولت وارد شدند، هم گروه‌هاي مذهبي و هم گروه‌هايي كه بيرون دولت بودند و هم گروه‌هاي غيرمذهبي ـ وجود داشت. به اين ترتيب گمان مي‌كنم نتوان تمام اين كاهش تحمل حاكميت را به سرشت گريزناپذير انقلاب‌ها ارتباط داد.

گمان مي‌كنم بخش عمده تعارض‌ها در اين حقيقت نهفته است كه از آغاز، جرياني در داخل جمهوري اسلامي بود كه با هوشياري متوجه شده بود مردم براي نظام، پشتيباني عمومي ـ در موارد زيادي اعلام‌نشده ـ بويژه از رهبري انقلاب آن موقع دارند و مايل بودند نيرو را به تمامي به نفع خود مهار كنند. اين جريان متوجه شده بود برخلاف آنچه گروه‌هاي سياسي چپ و مجاهدين در مورد خودشان تصور مي‌كردند و نيرويي فردي و خيالي براي خودشان قائل بودند، آنها مي‌توانند مرحله به مرحله مواضع قدرت را در سايه نيروي عمومي نظام پس از انقلاب به دست بگيرند. نيروي آنها بيشتر و واقعي‌تر بود. آنها در واقع به قدرت رسيده بودند و نظام موجود را با تمام توان مي‌خواستند، اما رقباي سياسي فقط روي نيروهاي پراكنده حساب‌هايي چه‌بسا نادرست باز كرده بودند. اين نيرو متوجه شده بود با برنامه‌ريزي به‌طور منظم مي‌تواند گام‌هايي با آهنگ‌هاي مشخص و سيستماتيك به سمت كسب قدرت بردارد. اكنون كه به تاريخ گذشته نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم آن جريان تماميت‌خواه، مرحله به مرحله به همين ترتيب وارد عمل شده و با مخالفان خودش برخورد كرده است. بحث من اين است جرياني كه بعدها به انحصارطلبي اشتهار يافت واقعاً اين رويكرد را داشت و مي‌خواست و مي‌رفت كه قدرت كامل‌ شود، بعدها هم ديديم آن جريان، بويژه پس از پايان جنگ گرچه خودش به دو ـ سه گروه محافظه‌كار و يا داراي گرايش‌هاي ليبرالي تقسيم شد، اما نوعي پيوند بين آنها بود. آنها پس از جنگ با همه تحولاتي كه اتفاق افتاد فصل مشتركي داشتند و علاقه‌هايي حاد از خودشان بروز مي‌دادند و آن اين بود كه نمي‌توانستند كماكان نيروهاي رقيب را در داخل حاكميت خودشان ببينند.

اين جريان اين روحيه را داشت و آماده بود قدرت را به دست بگيرد و حتي دولت منتخب و مورد حمايت رهبر انقلاب را از همان آغاز با انواع برخورد‌هاي زباني و قلمي، نامهرباني‌ها و عدم‌همكاري‌ها و مانع تراشي‌ها زير فشار قرار مي‌داد. آن دولت هم به‌جايي رسيد كه استعفا داد. حال اين‌كه آن دولت اشتباه كرد استعفا داد يا نه، داستان ديگري است. اما كاركرد اين دولت به هر حال در ايجاد فضاي بعدي موثر بود و به بحث ما مربوط مي‌شود. گمان مي‌كنم مجموعه نيروهايي كه در دولت موقت جمع شده بودند مي‌توانستند به خيلي‌ها اميد بدهند براي اين‌كه جامعه را به سمت جامعه‌اي دموكراتيك هدايت كنند، اين دولت مي‌توانست راه را به سمت وحدت با نيروهاي راديكال هموار كند، گرچه اين كار دشوار بود اما مقداري به خصلت دولت موقت برمي‌گشت. اما از آن طرف، كساني‌كه به‌تدريج داشتند در هرم قدرت بالا مي‌آمدند، كساني بودند كه در آن دولت نقش درجه اول هم نداشتند، بعضي از اينها معاونان وزارت‌خانه‌ها يا در داخل شوراي انقلاب يا در حزب‌جمهوري اسلامي بودند، اما گام به گام و مرحله به مرحله براي اداره تمامي قدرت به جلو مي‌آمدند و با برنامه هم آمدند. يكي از امتياز‌هايي كه اين گروه داشتند اين بود كه بخش زيادي از روحانيت با اين گروه بود، معني‌اش اين نيست كه گروه‌هاي ديگر، روحانيت را با خود نداشتند، ولي بخش عمده‌اي از روحانيت و روحانيت سنتي بويژه در قم، مشهد، اصفهان و تهران با اين گروه بود. اينها با رهبر انقلاب ـ آيت‌الله خميني ـ ارتباط نزديكي برقرار كرده و اعتماد او را جلب ‌كردند و سعي مي‌كردند روي تصميم‌هاي ايشان، به‌عنوان مشاور تأثير بگذارند و به ايشان اطلاعات خاصي را بدهند؛ اين اتفاق‌ها مي‌افتاد و مرحله به مرحله آن جريان هم به سمت قدرت حركت مي‌كرد. در دوران جنگ نيز آن جريان مي‌خواست به‌تنهايي فرماندهي جنگ را در اختيار داشته باشد، مي‌خواست خودش حتي جبهه را اداره كند. ما مي‌دانيم كه روحانيت خيلي از تحولات را محتمل مي‌دانست و هوشمندي‌هاي غريزي معطوف به قدرت يا مبتني بر ياري و مشاوره بيرون از حاكميت بود و دوره زندان را هم در زمان شاه گذرانده بود و مي‌دانست رقيب‌ها از چه قماشي‌اند، اگر فرماندهي نظامي را نمي‌توانست برعهده بگيرد، حاضر هم نبود از فرماندهان نظامي كه روحيه ملي داشتند و پاك بودند در ارتش استفاده بكند. داوطلبان داخلي و خارجي كه نيروي غيرخودي تلقي مي‌شدند و آماده بودند در جنگ ـ حال يا براي جنگيدن يا براي پيداكردن راه‌حلي جهت پايان‌دادن به جنگ ـ باشند، اينها نيز كاملاً طرد و كنار گذاشته شدند، اينها نشانه‌هايي است كه داريم. آن جريان پس از پايان جنگ، گروهي از ملي‌گرايان و ملي ـ مذهبي‌ها و آزاديخواهان را دستگير كرد. آقاي هاشمي رفسنجاني در نمازجمعه اعلام كرد، همه اينها را كه گرفته‌ايم اگر در وانت بگذاريم دو تا وانت آدم هم نمي‌شوند. اين شيوه‌هاي برخورد، نشان‌دهنده اين است كه از گذشته دور، اين روحيه در بخشي از حاكميت وجود داشت. البته من به اندازه كساني چون آقاي سحابي اطلاع ندارم كه آيا مي‌شود بسياري از كساني‌ را كه در اين رده انحصارطلبي مي‌كردند، قرار داد يا نداد؟ قصد هم ندارم. اگر از آقاي هاشمي نام بردم به اين دليل است كه او شخصيتي سياسي است و جنبه شخصي پيدا نمي‌كند، اما به هر حال اين جريان وجود داشت.

اين جريان حواس جمع و انحصارطلب را كه بيان كردم تنها تمام قضيه نبود كه تحليل‌كننده واقعه 30 خرداد و تحميل خشونت به تمام پيكره جامعه باشد. حال برگرديم به طرف ديگر، به تقصيرهاي خودمان؛ از خودمان كه صحبت مي‌كنم منظور كساني است كه ديگر در حاكميت نبودند. از يك‌سو دولت موقت مقاومت خود را از دست داد. اين نكته را نبايد فراموش كنيم كه دولت موقت هيچ روحيه‌اي براي همدلي و هم‌پيماني با جريان‌هاي چپ و راديكال نداشت. دولت موقت بيشتر گرايش به جريان‌هاي سنتي داشت بي آن‌كه تشخيص بدهد در داخل اين جريان‌هاي سنتي ارزش‌ها كدام‌اند و انحصارطلبي‌ها كدام، زود استعفا داد و رنجيده خاطر شد. به نظر من دولت موقت به عوض استعفادادن بايد دست نياز و دوستي به سمت بخش‌هايي از جامعه كه خودشان هدف برخوردهاي تنگ‌نظرانه بودند دراز مي‌كرد، در اين سو هم در داخل دولت موقت و ياران و متحدانش از بني‌صدر تا نهضت‌آزادي تا ملي ـ مذهبي‌هايي كه با نهضت‌آزادي ارتباطي نداشتند تا جبهه‌ملي، درواقع اينها هم اشتباهات خودشان را داشتند؛ در درجه اول، متوجه آن حركت آهنگين و برنامه‌ريزي شده و سيستماتيك به سمت قدرت نشدند، در درجه دوم اين‌كه به همديگر دست اتحاد ندادند و به شدت ضد چپ بودند. سوم اين‌كه زودرنجي كردند و چهارم اين‌كه آن روحيه بيمارگونه شايع، دامن همه آنها را گرفته بود و آن روحيه شامل "منيت"، "خودخواهي سياسي" و "خودمحورپنداري" مي‌شد كه آقاي بني‌صدر نمونه‌اي از آن بود. در اين ميان مي‌شود در غياب مهندس بازرگان اين گله را از ايشان كرد، درواقع ايشان رهبري اين جريان‌ها را برعهده داشت و بايد سعه‌صدرشان بيشتر مي‌بود. ايشان بايد راه را به سمت اتحاد با مجاهدين، فداييان و جريان‌هاي چپ باز مي‌كرد، گرچه ناممكن بود بشود با همه اينها اتحاد كرد، ولي ايشان بايد اين راه را مي‌پيمود. از آقاي بني‌صدر انتظار نمي‌رفت چرا كه او شيفته خودش و جذب جريان پندارگرا، خودبزرگ‌بين، اشتباه‌كار و به نوبه خود انحصارطلب شده بود. اما از آقاي بازرگان و رهبران ديگر اين انتظار مي‌رفت.

اين پرسش مطرح است كه آيا در اين زمينه جريان‌هاي چپ هم مناسب و خوب عمل كردند و كاملاً بي‌گناه و بي‌تقصير بودند؟ آيا فقط آن جريان انحصارطلب بود كه حركت آهنگين خود را ادامه مي‌داد؟ آيا تنها آقاي بازرگان و اين دسته از نيروها بودند كه نامهرباني كردند؟ اما به نظر من اين تنها نبود. جريان‌هاي چپ هم در زمان خودشان اشتباه‌هايي كردند چه‌بسا سهمگين، كه موجب شد جرياني پرتوان‌تر به سمت قبضه‌كردن قدرت حركت كنند. اين اشتباه جريان اصلي چپ بود و جريان افراطي و بي‌حساب و كتاب و به اصطلاح دعوايي هم بهانه مي‌داد كه افراطي‌هايي كه در طرف مقابل قرار داشتند فرمان آشكار پيش به سمت برخورد با همه مخالفان را كه گويا سر راه انقلاب قرار مي‌گرفتند، صادر كنند. بزرگ‌ترين اشتباه چپ‌ها از يك نظريه‌اي بيرون آمده بود كه تازه بعضي از ايشان فهميده‌اند كه اين نظريه غلط بوده، گرچه در زمان خودش جذابيت داشته است و آن اين بود كه مبارزه ضدامپرياليستي را بر مبارزه آزاديخواهانه برتر مي‌شمردند. اكنون ما متوجه مي‌شويم اگر سوسياليست باشيد ـ من به‌عنوان يك سوسياليست حرف مي‌زنم ـ حق نداريد يكي را بر ديگري برتر بدانيد. مگر در جريان‌هاي تاكتيكي و مشخص. به‌طور كلي نمي‌شود شما ضدامپرياليست باشيد، اما با مردم و دموكرات نباشيد. همچنين ازسوي ديگر نمي‌شود شما دموكرات باشيد، ولي وابسته به غرب و امريكا باشيد چه‌بسا تا مغز و استخوان. اين دو جدايي‌ناپذير هستند، اما چون مرد مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مي‌ترسد، حزب‌توده‌اي‌ها و چريك‌ فدايي‌ها كه از امپرياليست‌ها ضربه خورده بودند و آنها را دشمن اصلي و منحصر به فرد مي‌دانستند، نگران بازگشت امريكا بودند، چرا كه مدت‌ها ياد گرفته بودند مخاطب اصلي مبارزه‌شان شاه باشد و شاه، وابسته به نظام امريكايي بود. آنها هم در اين تله افتادند كه هر چه ضد امريكاست برايشان مقدس باشد و براي آزادي و مبارزه براي دموكراسي بها ندهند يا كمتر بهايي بدهند. از اين‌رو بود كه اين جريان‌ها در انتخاب‌هايشان به‌جاي اين‌كه سراغ مهندس بازرگان و جريان دموكرات بروند يا دست‌كم توازن را در حمايت از اين جريان‌ها حفظ كنند، يك‌دفعه به سمت آن جرياني حركت كردند كه شعارهاي ضدامپرياليستي مي‌داد و گام به گام و آهنگين به سمت كسب تمامي قدرت حركت مي‌كرد ـ كه معلوم هم نبود تا به آخر ضدامپرياليست‌ بماند. آنها متوجه نشدند مبارزه ضدامپرياليستي با شعار ضدامريكايي تفاوت‌هايي دارد. متوجه نشدند مبارزه ضدامپرياليستي يك قرابت‌هايي با مبارزه دموكراتيك دارد، بنابراين اين اشتباه از همان ابتدا هم شكل گرفت. من زياده‌روي‌هاي خطرناك در دفاع از قدرت موجود را به‌طور خصوصي از حزب‌توده و فدايي‌ها هم شنيده‌ام، گرچه براي آنها هميشه ارزش‌هاي بسياري قائل هستم، اما بايد بي‌طرفانه اشتباهات را بگوييم و نقد كنيم. من حتي از بعضي از دوستانم كه آن زمان حتي حزب‌توده و فدايي‌ها را سازشكار و غيرسوسياليست مي‌دانستند، اين جمله را شنيدم كه بر پيشاني مهندس بازرگان مهر امپرياليسم خورده است. از همان زمان اين پرسش برايم مطرح شد و الان هم هست كه كجاي پيشاني بازرگان مهر امپرياليسم خورده بود؟ امپرياليست‌ها اين شخص را مي‌خواستند چه كار؟ اين شخصيتي كه اين‌قدر زودرنج و بي‌تاب بود كه در اثر فشار عقب‌نشيني كرد، اين چه نيرويي براي امپرياليسم بود؟! سال‌ها اين شخص در اين كشور عليه خودكامگي شاه مبارزه كرده بود، مي‌توانست خودنمايي كند و جهت رسيدن به قدرت با امريكا رابطه پنهان برقرار نمايد، چنانچه عده‌اي اين كار را كردند. وقتي اين را در كنار روحيه ضدچپ و ضدكمونيست بازرگان و دوستان و يارانش مي‌گذاريم، البته به‌جز زنده‌ياد فروهر ـ كه ‌طوري ديگر فكر مي‌كرد و متمايل به اين وحدت‌ها و ارتباط‌ها بود ـ مي‌بينيم اشتباه در اشتباه در هم تنيده شده و يك جريان انحصارطلب در سايه اين اشتباهات، بسيار زيركانه گام به گام جلو رفته تا موقعيت خود را تثبيت كند.

¡ به نظر شما شعار اصلي‌ مجاهدين عليه ارتجاع يعني استبداد بود؟

£ به نظر من مجاهدين ابتدا در اين زمينه راه درستي را انتخاب كردند. در آن زمان دست‌كم تا مدتي پس از 30 خرداد، در مجاهدين به‌هيچ‌وجه نشانه‌اي به اين‌كه تمايل به غرب و امپرياليسم پيدا كرده‌اند وجود نداشت، ولي شعار اصلي آنها آزاديخواهي و مبارزه با ارتجاع بود. گرچه انتخاب بني‌صدر براي آنها، جنبه‌هاي تاكتيكي‌ و فرصت‌طلبانه‌اش بيشتر بود، اما در عين حال نشان از روحيه‌ سوژه‌ايِ درست‌تر نيز داشت.

من به گذشته برمي‌گردم. واقعه سال 1354 را كه به تسويه داخل مجاهدين انجاميد بايد چگونه تعبير كنيم؟ آيا نبايد منصف باشيم و انتقادمان را دقيق انجام دهيم؟ هر چه اين واقعه را بالا و پايين مي‌كنم، از تمام يادگارها و كساني‌كه آن واقعه را به‌نوعي به ياد دارند مي‌پرسم، با بچه‌هاي فدايي كه در خارج از كشور هستند، يا بچه‌هايي كه در سازمان پيكار بودند صحبت مي‌كنم و نظرهايشان را مي‌شنوم، مي‌بينم در آن اشتباه بزرگ كه در آن زمانه(1354) منشأ درگيري‌هاي داخل زندان و بيرون از آن شد، درواقع مقصر اصلي جريان چپ بوده است كه البته نه‌تنها ربطي به فداييان و حزب‌توده نداشت، بلكه حتي در تقابل با آنها بر سر اشتباه خود مصرتر شد. به‌عنوان يك سوسياليست بايد شرافتمندانه اين انتقاد را بكنم، اين كه مي‌گويند چون صمديه و شريف‌واقفي سلاح‌ها را نگه‌داشتند كه به ما ندهند، پس ما هم به آنها حمله كرديم، نادرست در نادرست بوده است. آنها نبايد هم سلاح‌ها را مي‌دادند، چرا كه توافق ابتدايي‌شان براي يك سازمان با يك ايدئولوژي اسلامي بوده است. وقتي كساني مي‌خواهند برگردند و ماركسيست شوند، خب، بروند حق هم دارند، كسي هم حق ندارد به واكنش انتقامجويانه دست بزند، ولي خودشان بايد بيرون مي‌رفتند و نبايد اين بهانه را مي‌آوردند كه اسلحه‌مان آنجا جا مانده، پس برويم آنها را ترور كنيم.

ببينيد پس از انقلاب آن جريان مقابل نيز به بهانه قتل شريف‌واقفي و صمديه، با تقي شهرام چه كرد؟ ما بايد مي‌فهميديم اين براي حل بحران نيست، بلكه براي دامن‌زدن به بحران است وگرنه احتمالاً براي خود مجاهدين ضروري بوده است كه پس از انقلاب وقتي تقي شهرام دستگير مي‌شد مثل ماندلا اعلام مي‌كرد كه ما اين واقعه را فراموش نمي‌كنيم، اما مي‌بخشيم. ما نمي‌خواهيم بگذاريم گامي در راه انتقام‌جويي گذاشته شود، اين را آن‌ طرف به ما تحميل مي‌كند براي اين‌كه اين واقعه مربوط به گذشته بوده و اكنون پس از انقلاب است و ما مسيرمان را بايد به‌گونه‌اي ديگر جلو ببريم. اين همه ارزش‌هاي درخشاني كه در سازمان مجاهدين در پيش از انقلاب وجود داشت. نشان مي‌دهد كه آنان از مبارزان راستين، راديكال و روشن‌بين بودند. آنها يكي از اصلي‌ترين هدف‌ها را نشان گرفته بودند. برخوردهاي چريكي شهري آنها برخوردهاي ماجراجويانه نبوده، بلكه از نقاط درخشان تاريخ جامعه ما بوده است. آنها در كنار فداييان مبارزه كرده‌اند، اما اين مسئله تبديل به انتقام‌جويي‌ها و قدرت‌‌طلبي‌هاي شخصي كه در رهبري آن متبلور بود، شد و من گمان مي‌كنم طرف مقابل راه را براي انتقام‌جويي هموار كرد. فكر مي‌كنم چپ، اشتباه ديگري هم داشت، نبايد مي‌گذاشت مجاهدين از مسئوليت و اتحاد بگريزند، حتي اگر رهبران مجاهدين مي‌خواستند كه انحصارطلبي، قدرت‌طلبي و سكتاريستي ـ حزبي عمل كنند، چپ پخته سابقه‌دار، كه مدعي مبارزه منطقي و علمي است نبايد مي‌گذاشت آنها از اين وحدت بگريزند.

¡ منظور شما پس از انقلاب است يا پيش از آن؟

£ پس از انقلاب. نبايد اين كار مي‌شد، البته پيش از انقلاب همكاري، وحدت و نزديكي وجود داشت و همه جزييات را مي‌دانيم كه چه ارتباط‌هايي وجود داشت و چه پيوندهايي با هم داشتند. گروهي كه من و دوستانم با هم داشتيم، مثلاً گروه مخفي كه با زنده‌ياد غلامرضا اعرابي و سيامك ستوده ـ كه اكنون در امريكاست و گاهي نيز او را در برنامه‌هايي مي‌بينيم كه صحبت مي‌كند ـ داشتيم. ستوده رهبري گروه ما را به عهده داشت و براي نخستين‌بار است كه اين موضوع را فاش مي‌كنم. او و بچه‌هاي ما بيشترين خط ارتباطي را با مجاهدين پيدا كردند، براي اين‌كه ما خيلي به آن شكل‌هاي چريكي خاص و ناب معتقد نبوديم و اعتقاد داشتيم مبارزه مسلحانه بخشي از مبارزه توده‌هاست. آن‌قدر گستره عمل مجاهدين دموكراتيك بود كه فكر مي‌كرديم مي‌شود جريان چپ، با آنها خودش را مرتبط كند و همدلي كند و چنين هم مي‌شد و چنين هم بود، اما اشتباه و خطاي بزرگ گرايش چپ ـ كه البته خطا متعلق به حزب‌توده و كل چپ نمي‌شود، بلكه مربوط به آن گروهي بود كه در داخل مجاهدين عمل كردند ـ در برخورد با آن چيزي بود كه با وحيد افراخته و سازمان انجام دادند و بهانه‌اي دست داد كه از داخل زندان يك جريان خاص شروع كرد روي اين مسئله كار كردن و به جلو بردن و با كمال تأسف رهبري مجاهدين كه بعدها هم نشان داد ـ كه چگونه به عراق پناهنده شد و اكنون چگونه انحصارطلبي مي‌كند ـ كه در گذشته هم ريشه‌هاي اين انديشه را داشته كه سكتاريستي و غيردموكراتيك عمل كند. بنابراين پديده‌ها به‌صورت تراژيك به همديگر وابسته و پيوسته شدند، اين از اشتباهات چپ بود و آن هم از اشتباه‌هاي رهبري مجاهدين بود. نه بدنه چپ و نه بدنه مجاهدين هيچ‌كدام نه آمادگي و نه علاقه آن را داشتند و نه مستحق اين بودند كه با آنها اين برخورد خشونت‌بار بشود. دختر بچه 16ـ15 ساله‌اي كه روزنامه فروخته در زندان اعدام بشود، به خاطر اين‌كه مغرور بار آمده، معلوم است جواني كه در بين اين همه جوان شهرو روستا كار سياسي مي‌كند بايد مغرور و لجوج باشد. پس از سال 1360 مشخص شد كه جمهوري اسلامي از حيث پشتيباني در اداره امور ضربتي قدرت زيادي دارد، چرا كه جنگ، بحران و اقتصاد را اداره كرد، اما با اين همه قدرت چرا نسبت به چند جوان مجاهد بي‌طاقت شد؟ يادمان نرود كه نتيجه اشتباه اساسي مجاهدين و بعدها فداييان، از حيث خودفزون‌پنداري بود، يكي هم اين اشتباه بود كه توان همكاري‌هاي گسترده با حاكميت را درنيافتند.

¡ آقاي عطريانفر در مصاحبه خود (نشريه شماره40) اشاره به واقعه كودتاي نوژه كرد و گفت پس از كودتاي نوژه، همه رهبران نزد امام رفتند و در مجموع دچار نگراني عميق شده بودند، چون ابعاد اين مسئله بسيار وسيع بود و مطمئن بودند كه حتماً كودتايي پيروز مي‌شود. در پي ملاقاتي امام گفتند كه مردم در صحنه هستند. ايشان به اهرم توده‌ها متكي بوده‌اند. منتها پس از آن مسئولان نظام فكر مي‌كردند هر انتقادي تداوم همان كودتاي نوژه است و با آن برخورد قهرآميز مي‌كردند. از سوي ديگر در مصاحبه با آقاي سعيد شاهسوندي، ايشان مطلبي را گفت كه تقي شهرام و بهرام آرام با شگردهاي خاص خود در سال 1354 با تمركز شديد و حذف نيروهاي مذهبي توانستند سازمان را به‌دست گيرند و آن واقعه را ايجاد كنند. سعيد شاهسوندي افزود، مسعود رجوي نيز در واكنش با آن فاجعه، به دام تمركز شديد افتاد و نسبت به هر انتقاد دلسوزانه‌اي اين تصور را داشت كه ادامه همان ضربه سال 1354 و توطئه شهرام و... است. سانتراليزم شديد فردي و غيردموكراتيك از زندان پس از سال 1354، به‌وجود آمد و در اين راستا نقد آقايان محمدي، ميثمي، رئيسي و هر نقدي را توطئه فرض كرد. هر نقدي كه در ريشه‌يابي 54 مي‌شد، فكر مي‌كرد يك توطئه است. اينها ناخودآگاه از تكرار فاجعه 54 وحشت داشتند و آنها از تكرار كودتاي نوژه و اين دو، توهم (فوبيا) يك ماجراي پنهاني روان‌شناسانه ناخودآگاه است. نظر شما در اين باره چيست؟

£ نظر آقاي شاهسوندي را در اين زمينه قبول دارم. من تمام مصاحبه‌هاي چشم‌انداز ايران را در اين باره خوانده‌ام و نظر ايشان در اين باره درست است، اما فكر نمي‌كنم ايشان بخواهد از اين نظر، قانوني عام براي چگونگي شكل‌گيري اين خشونت بيرون بياورد. قطعاً ضربه چپ داخل سازمان و خطا و رفتار آنها ـ نه كل چپ در تاريخ ايران ـ خيلي موثر بود. من در اين امر مطمئن هستم. دوستان چپ درباره مقاله‌اي كه نوشته و گفته بودم كه اين اشتباه از چپ بود، به من انتقاد كردند، ولي بر سر عقيده خود هستم. آن، اشتباه‌ بوده است و اگر ما نتوانيم آن اشتباه‌ها را جبران كنيم، ديگر نمي‌توانيم جلو برويم. بايد اينها را نقد كنيم، ولي براي من قابل قبول نيست كه فقط همان اشتباه چپ درون سازمان بيايد تأثير روحي در يك رهبر بگذارد كه آن رهبر، تمام سازمان را به خطاكاري و به از دست‌دادن حساسيت‌هايش نسبت به اراده و نيت دروني جريان‌هاي قدرتمندتر بكشاند و بعد اين فاجعه ايجاد شود. اين درواقع تقليل‌دادن وقايع تاريخي به اتفاق‌هاي خاص است؛ البته اين اتفاق مي‌توانست تأثير داشته باشد. اما از ديگر روي عملكرد رهبري مجاهدين و تأثيري كه اين واقعه روي آن گذاشته مزيد بر علت شده است.

اما داستان از جايي ديگر هم شروع مي‌شود. از همان درون زندان، گرايش دموكراتيك در سازمان مجاهدين هم به‌تدريج از بين رفت. ممكن بود يكي از بهانه‌هايش همان باشد، ولي چقدر ارزان بهانه‌ها مي‌تواند كسي را در موقعيت رهبري گروهي مبارز، به ديكتاتور تبديل كند؟ چقدر بهانه پيدا شود كه يك مبارز تبديل به عامل امپرياليسم و امريكا شود؟ يك بهانه، دو بهانه، يا ده بهانه؟ نبايد اين فرصت را به كسي بدهد، اگر فرد اعتقاد علمي، منطقي و باورمندانه به دموكراتيزم دارد، بايد خودش را از آغاز مبارزه متبلور كند و به هيچ بهانه‌اي دچار لغزش نشود. اجازه بدهيد اين انتقاد را در مورد سازمان فداييان هم بكنم. درون سازمان فدايي‌ها، اتفاق‌هايي افتاده كه نشان از نبود روحيه دموكراتيك است. اين مسئله مثل زاويه‌اي است كه اگر دو تا خط يك درجه از هم فاصله داشته باشند ـ كه البته يك درجه خيلي كم است ـ وقتي مدت‌ها روي اين دو خط راه رفتيد فاصله‌شان زياد مي‌شود. سازمان‌هاي چريكي بويژه در امريكاي لاتين لزوماً مانند خاورميانه و ايران نبود كه به سرعت روحيه دموكراتيك‌شان را از دست ‌دهند. كادرهاي انقلابي لنين در انقلاب بلشويكي به سرعت روحيه دموكراتيك‌شان را از دست ندادند. كادرهاي انقلابي و بلشويك‌ها چون در جنگ‌هاي داخلي مردند، فرصت براي استالين پيدا شد تا عملكرد رعب‌‌آوري را به‌جاي سوسياليسم بنشاند، اما در ايران متأسفانه هم در داخل سازمان مجاهدين و هم در داخل سازمان فدايي‌ها از زندان، پس از آن ضربه ديديم كه گرايش‌هاي دموكراتيك رنگ باخت و جاي خود را به گرايش‌هاي رهبري اين دو سازمان داد. سازمان فداييان، زير نفوذ رهبري كه مي‌خواست بلامنازع هم باشد ناگهان به دست روش "احزاب برادر" راه خود را كج كرد. استقلال عمل، تجربه مبارزاتي، روحيه انساني (بگذريم از چند بخش از كارنامه زشت تصفيه دروني) و تقدم اصل مبارزه بر تقدس سازماني و باندبازي همه رنگ باختند تا آن‌كه نوبت به خودشان رسيد؛ واقعه 1362.

¡ آيا در آنجا هم تعداد بسياري از كادرهاي اصلي به شهادت رسيدند؟ براي نمونه؛ در ايران، ساواك شش ماه از سازمان مجاهدين تعقيب و مراقبت مي‌كرد كه به هسته اصلي برسد و اين هم يكي از تجربيات امپرياليسم بود كه سازمان نتواند خود را ترميم و بازپروري كند. از فدايي‌ها يك‌نفر را دستگير كردند تا مدت‌ها بچه‌ها مخفي شدند، ولي باز پس از مدتي سر كار آمدند. ساواك همه را دستگير كرد و اين صبر و حوصله را داشت كه كسي از كادرهاي اصلي نماند.

£ بله، شك نكنيد كه سيا با كمك موساد در مورد جريان‌هاي چپ برنامه‌ريزي داشت كه در آن موقع سازمان مجاهدين هم در خط مقدم مبارزه ضدامپرياليستي قرار داشت و هم امريكا احساس خطر نسبت به آن مي‌كرد. يادم هست وقتي سعادتي را گرفته بودند، آيت‌الله طالقاني يك حرف طنزگونه گفتند كه تا ما چشم باز كرديم تا حالا در اين كشور جاسوس شوروي مي‌گيرند، چرا يك‌بار جاسوس امريكا گرفته نمي‌شود. درباره واقعه كودتاي نوژه، اين‌گونه مي‌شود توضيح داد كه كودتاي نوژه محصول كشف حزب‌توده بود و به خاطر نيروهايي كه در ارتش و... داشت، اين مسئله را آقاي بني‌صدر به روي خود نياورد، اما به نظر من سازمان سيا از حزب‌توده انتقام گرفت. همه اين شواهد، نشان‌دهنده اين است كه نيروهايي بودند گيج عمل مي‌كردند و نمي‌دانستند جريان مقابل، ارتباط‌ها و نقشه‌هاي پيچيده‌اي دارد. وجود مرز مشترك فراوان با اتحاد جماهير شوروي و نگراني عميق امريكا نسبت به نفوذ شوروي در ايران، بدجوري كار دست جريان چپ ايران داده بود. با وجود اين مسئله، مبارزان چپ به‌جاي اين‌كه از دموكراتيزم حمايت كنند از جرياني حمايت مي‌كردند كه آن جريان داشت براي حذف همه آنها نقشه مي‌كشيد. مي‌خواهم يك جمع‌بندي از حرف‌هايم داشته باشم؛ اشتباه مجاهدين قطعي بود. رهبري سازمان مجاهدين به‌جز اشتباه، انحرافات زيادي از خود نشان داده بود. همين الان در انتخابات رئيس‌جمهور و رهبري كه در آنجا براي خودشان انجام مي‌دهند، غيردموكراتيك عمل مي‌كنند. نشان نمي‌دهند كه دموكراتيزم چقدر احترام دارد؟ درواقع حتي نمي‌گويند كه ما كابينه سايه تشكيل داده‌ايم و تمرين مي‌كنيم. آنها مي‌گويند ما دولت و كابينه داريم، درحالي‌كه از هيچ‌كدام از ملت ايران نپرسيده‌اند چگونه خودشان را نماينده مردم مي‌دانند؟ چرا حتي پس از 30 خرداد 60، هدف حمله‌هاي پي‌درپي نيروهاي جمهوري اسلامي قرار گرفتند؟ به خاطر اين‌كه مردم را از خودشان منزوي كردند، چرا كه آنها به‌گونه‌اي ديگر عمل مي‌كردند، شعار مي‌دادند و از خودشان پهلوان‌سازي مي‌كردند، مردم زخم‌خورده، آسيب‌ديده، كشته داده و ترسيده بودند. شماري از مبارزان زخم‌خورده مي‌گفتند چرا ما وارد كارزار شويم، مجاهدان كه دارند كار را به ادعاي خود يكسره مي‌كنند. مجاهدين مي‌گفتند، بازي را برده‌ايم و سوارِكار هستيم. اين هم يك اشتباه بود كه يك‌نفر از خودش قدرت بزرگ بسازد. اينها در بازي‌ سياسي مسائل پيچيده‌اي است، طرف مقابل مي‌دانست، اينها اصلاً آن قدرت را ندارند، اما اينها خيال مي‌كردند قدرت دارند و با گارد باز وارد عمل مي‌شدند. بهتر بود اين‌قدر به خود نمي‌باليدند، براي اين‌كه مردم را منزوي و منفعل ‌كردند. اين مسئله هم از اشتباهات مجاهدين بود، اما حاكميت جمهوري اسلامي ايران مي‌توانست جلوي اين جريان را بگيرد تا بقيه قرباني عملكرد تراژيك نشوند، ولي نخواست جلوي اين عمل را بگيرد و نگرفت. چيزي كه به نوبه و به سهم خود مي‌توانست جلوي اين جريان را بگيرد كه نگرفت، حاكميت جمهوري اسلامي ايران بود كه اگر با گذشت، سعه‌صدر، روحيه تكثر و پدرانه‌تر كار مي‌كرد اين اتفاقات نمي‌افتاد، اما اينها به‌هيچ‌وجه معني‌اش اين نيست كه اشتباه‌هاي چپ، اشتباه‌هاي مجاهدين و اشتباه‌هاي نيروهاي آزاديخواه ملي و بازرگان را ناديده بگيريم هركدام از اينها سهم داشتند و غير دموكراتيك عمل‌كردند. مجاهدين، ناپخته عمل كردند و ضدامپرياليستي، يك‌سويه عمل‌كردن توده‌اي‌ها و بعد پيوستن فدايي‌ها به آنها و فراموش‌كردن نيازهاي دموكراتيك، دل‌دادن به بخشي از حاكميت كه حسابي خندق روپوشاني شده كنده بود صرفاً به دليل ضدامريكايي بودن و مثلاً ناليبرال‌بودن آنها، داشتن مشي كاملاً تحميلي و مكانيكي از مبارزه طبقاتي و نداشتن هوشمندي و آينده‌نگري و سپس انفعال نهضت‌آزادي اينها زمينه‌هاي سياسي و اجتماعي ناكامي دردناك بعدي بود. آيا در اين ميانه ما نقشي نداشته‌ايم؟ بله داشتيم، ما هم اشتباهاتي كرديم. حال صحبت فرد نيست، اما من و شماري از همگامان و هم‌انديشانم به اين سير اشتباه واقف شده بوديم، بگذريم از اين حرف. گمان مي‌كنم جرياني در حاكميت كه در سال 1369 دست به بازداشت‌هاي وسيع زد و در سال‌هاي 75ـ1374 قتل‌هاي زنجيره‌اي اتفاق افتاد، همه اينها نشان‌دهنده اين است كه آن جريان با گام‌هاي مشخص و با برنامه‌ريزي جلو آمد. اكنون هم من با توجه به تاريخ، نمي‌پذيرم كه اين جناح و آن جناح‌كردن، مسئله ما را حل مي‌كند. من فكر مي‌كنم آن جرياني كه تحمل مخالفان خودش را ندارد در تمام جناح‌ها حضور دارد. ممكن است شما شخصيتي مثل آقاي خاتمي پيدا كنيد كه به لحاظ شخصيتي، خودش و دوستانش به نوعي و در سطوحي از اين قضيه مبرا باشند، ولي تعيين‌كننده نيستند.

¡ به نظر مي‌رسد روحيه انحصارطلبي در خيلي از جريان‌ها بود. شايد در ريشه‌يابي، روحيه پيشتازي و نوك پيكان تكامل بودن ويژگي‌اي بود كه خيلي از رهبران داشتند. براي نمونه چريك‌هاي فدايي به كردستان و گنبد رفتند، جنگ را شروع كردند و در مملكت فضا آشفته شد. در تهران و در دانشگاه كردستان و گنبد را لجتسيك مي‌‌كردند. شايد اين روحيه انحصارطلبي در هر دو جريان بوده، آيا مي‌توان گفت آن طرف صرفاً يك خطا كرد، ولي روحيه انحصارطلبي در اين طرف بود؟ به نظر من اين روحيه در فدايي‌ها و مجاهدين وگروه‌هايي كه خود را نوك پيكان تكامل مي‌دانستند، وجود داشته است.

£ من حرف شما را قبول دارم. اگرچه حضور فدايي‌ها در كردستان و يا در خوزستان و در گنبد تفاوت‌هايي با هم داشت، اما بخش مشتركي هم داشت آن اين بود كه به طرح شعارهايي مي‌پرداختند و حركت‌‌هايي را جلو مي‌بردند كه چندان ربطي به كل سيستم اجتماعي ايران نداشت، بلكه قدرت‌طلبي و ابراز وجود بود. مثلاً خلق تركمن، خواسته‌هاي اجتماعي و اقتصادي گسترده‌اي داشت كه بايد از راه پيونددادن آن با كل مبارزه مردم ايران مطرح مي‌شد. به بعضي از خواسته‌هاي قومي واقعاً به‌طور مصنوعي دامن زده مي‌شد. مثلاً آنچه در خوزستان اتفاق افتاده بود قرار نبود براي ابراز وجود مابين شبير خاقاني و تيمسار مدني ـ استاندار خوزستان ـ يا بعدها بين سپاه و ناراضيان باشد. اين وسط ما هم يك داستاني را بگيريم يا يكي را انتخاب كنيم يا يك نيرويي را عقب بزنيم. ما بايد از دموكراتيزم و از حقوق خلق عرب و مردم عرب به‌عنوان ايراني‌هايي كه مشكلات اقتصادي و اجتماعي دارند دفاع مي‌‌‌كرديم، نه اين‌كه وارد ماجرايي بشويم كه مردم ما را تنها بگذارند و نبايد وارد ماجراجويي سياسي مي‌شديم و پس از شش ماه يا يك سال با تصفيه‌اي كه در داخل فدايي‌ها اتفاق افتاد، از همه آنها دست بشوييم، درنتيجه، اين تجزيه به آنجا انجاميد كه گروهي به كردستان بروند و تفنگ سمبه بزنند و حزبي، سازماني و گروهي در ايران فقط توجيه‌كننده قدرت حاكميت باشند. اين اشتباه‌ها پي‌درپي آمدند، به خاطر اين‌كه كل منشأ فكري و تفسيري از مباني نظري و تجربي اشتباه بوده است. غيردموكراتيك عمل كردن و غيرمردمي عمل كردن اين است. ما اكنون مي‌دانيم كه مردم كردستان محروم هستند، محروميت فرهنگي دارند، نمي‌گذارند كه با زبان خودشان درس بخوانند و مسائل ديگر، ولي نبايد مسائل قومي براي كردستان اختراع كنند. آيا چيزي را كه نيست بايد برايش اختراع كنم؟ يا بايد طرفدار تجزيه‌طلبي بشوم؟ يا در بلوچستان كه سودش را مرتجع‌ترين جريان‌ها در آنجا مي‌برند، اين اشتباهات از گروه‌هاي جوان چپ و تندرو پيش آمد، ولي گروه‌‌هاي بزرگ‌تر در چپ كه نمي‌توانستند بر اين اشتباه‌ها فائق شوند مقصر جلوه مي‌كنند. باري يك فرايند مهم را هم فراموش نكنيم و منصف باشيم. آن زمان جو، انقلاب زده، پرتلاطم و پرتنش بود و البته اين جو هم طوري نبود كه ما همين‌طور بنشينيم و بگوييم كه آي حزب‌توده چرا آرامش را حكمفرما نكردي؟ در آن فضا حزب‌توده كه به‌عنوان سازشكار و وابسته به شوروي مطرح مي‌شد از نظر سازماني به تربيت كادر نظري پرداخت، آثار به جاي ماندني خلق كرد اما رويكرد "حزب برادري" آن‌گونه بود كه گفتم. درنتيجه از تنها چيزي كه نگران بود اين بود كه امريكا دوباره پايش به كشور باز نشود و اين نگراني را آنها عمده كرده بودند.

¡ حزب‌توده كه با قضاياي مسلحانه در گنبد و كردستان مخالفت كرده بود، آيا كاري بيشتر از آن نيز مي‌توانست انجام دهد؟

£ بله، ولي اگر مي‌خواستند روي اين قضيه خيلي بيشتر نيرو بگذارند، با مشكل روبه‌رو مي‌شدند. فدايي‌ها در داخل در حال تجزيه بوده و عده‌اي از آنها به سمت دفاع از حاكميت روي مي‌آوردند و عده‌اي نيز طرف كردستان بودند. توماج، مختوم و حداد در گنبد شخصيت‌ها و انسان‌هايي وارسته و بزرگ و مبارزي بودند و نه تجزيه‌طلب و شورشي؛ اين افراد قرباني شدند. مقداري از اين قرباني‌شدن به خاطر عملكرد اشتباه‌ فدايي‌ها بوده است، ولي از من بپذيريد بيشتر اين قضيه به خاطر مداخله‌اي بود كه به كشتن آنان انجاميد. كشتن آنان چه چيزي را حل مي‌كرد؟ هيچ‌چيز را. فقط يك غده چركين بود كه براي هميشه در تركمن صحرا گذاشت. بهتر از آن اين بود كه همان موقع يادم هست كه دوستان نزديك به موضوع اظهار مي‌كردند، علي كشتگر پيش آقاي خلخالي مي‌رفت، با هم گپ مي‌زدند، چاي مي‌خوردند و علي تعريف ‌كرده بود چگونه سيگارم را در آوردم كشيدم و چگونه خودماني روي زمين پهن شدم و صحبت كرديم و يا جوك مي‌گفتيم. آيا بهتر نبود همه اين كارها را سيستماتيك مي‌كردند؛ مذاكره پرقدرت، حضور پرقدرت در جامعه و پرهيز از خشونت و به‌جاي اين‌كه اعتراض‌ها را به كل حركت مردم پيوند دهند و به‌جاي اين‌كه از روحيه عمومي آگاهي‌بخش و آزاديخواهانه اينها حمايت بكنند به‌طور غيرسيستماتيك دل مي‌دادند كه اينجا برخورد شود، آنجا دعوا بشود يا نشود؟ به نظر من حزب‌توده در مورد قوميت‌ها، بهتر از بقيه عمل كرد، گرچه در مركز و تهران از نظر رويكرد سياسي به عناصر قدرت خوب عمل نكرد.

¡ غني بلوريان و مهندس فاروق كيخسروي در كنگره چهارم حزب دموكرات كردستان، درباره مبارزه مسلحانه نظر جداگانه‌اي داشتند و با آن مخالف بودند. به آنها در كردستان برچسب توده‌اي زدند كه اصلاً سرشان را هم نتوانند بلند كنند.

£ بله، من مي‌خواهم بگويم كه جو را نديده نگيريد. يك‌بار چند سال پيش مهندس سحابي به من حرفي زد كه درس خوبي بود. او گفت تو كه درباره وام‌هايي كه دولت ايران مي‌گيرد اين‌طور آتشين بحث مي‌كني و شعار مي‌دهي، آيا اگر فردا وزارت اقتصاد را به تو دادند، آن‌موقع همان سياست‌هايي كه اكنون نقد مي‌كني، خودت پي‌گيري نخواهي كرد و به‌عنوان يك وزير اقتصاد نخواهي گفت كه اين مسئله ضرورت بوده است. آن‌موقع مردم به تو چه مي‌گويند؟ نمي‌گويند آن موقع قدرت‌طلب و فرصت‌طلب بود؟ اكنون كاري نكن كه فردا وقتي وارد قدرت شدي نتواني شعارهايت را متحقق كني. من تنها جوابي كه دادم اين بود؛ به ما كه از اين پست‌ها نمي‌دهند. شجاعت فقط اين نيست كه هميشه در مخالفت و تندگويي و بالاي بلندي ايستادن و تير هوايي رها كردن باشد. گاهي شجاعت، چه‌بسا شجاعت اخلاقي هم است، يعني آنجايي كه مي‌داني دارند به شما برچسب مي‌زنند، ولي وقتي به معناي واقعي به حقيقتي رسيدي از آن حقيقت دفاع كني، نه اين واقع‌بيني و حقيقت‌گويي فرصت‌طلبي نيست؛ توضيح مي‌دهي و مي‌گويي من بر بستر مبارزه و تحليل اجتماعي به آن رسيده‌ام كه امروز مصلحت نمي‌دانم فلان كار را كنم. براي نمونه بگويم صفر قهرمانيان داراي شجاعت اخلاقي والايي بود. براي اين‌كه در آن زمان‌ها توصيه مي‌كرد كه نبايد وارد عمل شوي چرا كه قطعاً برنده‌اش نخواهي بود و اكنون اين حركت زيباست و شجاعت اخلاقي اين است كه دست‌كم جوان‌ترها را در شناخت واقعيات ياري برساني. از اين دست آدم‌ها، يكي هم آقاي عمويي است. من زمان دكترمصدق را درك نكرده‌ام و فكر مي‌كنم اين درس‌هايي است كه زنده‌ياد مصدق به ما داده است و درس‌هايي بوده كه بزرگاني چون تقي اراني هم به يادگار گذاشته‌اند. او مي‌توانست حرف‌هاي زيادي در محاكمه‌‌اش بزند، چون مي‌دانست اعدامي است، اما چيزي را گفت كه ضروري دانست به قول شيللر شاعر آلماني: "براي هم عصرتان چيزي نگو كه دوست دارند چيزي بگوي كه احتياج دارند." اين انديشه را ما آويزه گوشمان نكرديم. نمي‌دانم از اين آدم‌هاي داراي شجاعت اخلاقي كه زياد هم داشتيم، چرا براي معكوس‌كردن روندها اثري ظاهر نشد؟ حتي لنينيست‌ها اين درس را نگرفتند. چرا كه لنين بارها از سال 1904 تا 1917 نظرش را اصلاح كرد و بارها در ايده‌اش دگرگوني داد، يعني حتي لنينيست‌ها بايد بدانند كه اين تحول با از اين شاخه به آن شاخه پريدن فرق دارد. اينها آن كوتاهي است كه در چپ و راديكاليسم اتفاق افتاد. اما گمان مي‌كنم درد اصلي اين بود كه ما رمز و راز پيش از رسيدن به دموكراتيزم را ياد نگرفته بوديم. همه اينها نقش انحصارطلبي را كه هنوز هم حضور دارد، نفي نمي‌كند من آنها را مقصر اصلي مي‌‌دانم.

¡ مسعود رجوي شعار ضدارتجاع مي‌داد. مرحوم امام خميني در پاريس حرف‌هاي دموكراتيكي زد. بعد قانون‌اساسي معروف به پيش‌نويس قانون‌اساسي نوشته دكترحبيبي را امضا كرد و اعضاي شوراي انقلاب و دولت موقت را هم تأييد كردند. به نقل از مهندس سحابي، آقاي هاشمي رفسنجاني گفته بود كه همين قانون را به رأي مردم بگذاريم، امام هم رهبر يك انقلاب دموكراتيك است و مردم آگاهانه با او هستند و اين قانون را تأييد مي‌كنند. قانوني كه اصل ولايت‌فقيه هم در آن نبود. اوايل انقلاب نيز، آقاي بازرگان به قم رفت و گفت من اينجا مي‌مانم يا امام به تهران بيايد. يعني آقاي خميني را از قم به تهران آوردند كه در كارها دخالت كند و جلوي جرياني را كه از نظر بازرگان ارتجاع واقعي بود بگيرد، ولي مجاهدين به عكس بازرگان، خود آيت‌الله خميني را در رأس ارتجاع مي‌دانستند و ترورهاي آنها نشان مي‌داد كه خط امامي‌ها و روحانيوني كه با شاه مبارزه كرده بودند مانند بهشتي، دستغيب، مدني و اشرفي اصفهاني و... را ترور كردند و هيچ‌كدام از مرتجعاني را كه به نيروهاي مترقي برچسب مي‌زدند، تكفير مي‌كردند و حذف مي‌كردند ترور نكردند، گرچه نفس مبارزه مسلحانه درست نبود. آيا فكر نمي‌كنيد اينها بين ارتجاع واقعي و جرياني كه اصل قانون‌گرايي و آراي ملت را قبول كرده بود، تميز ندادند؟

£ به‌طور كلي سازمان مجاهدين پس از سال 1360، در راه نادرست و انحرافي و يا به راه بي‌انتها و جدايي و سراب افتاد و غول بيابان فريبش مي‌داد. مجاهدين علم‌كردن يك رهبري در مقابل آيت‌الله خميني را يكي از رفرم‌هاي پيروزي خود، قلمداد مي‌كردند. وقتي اين راه‌ها را رفتند اشتباهات ديگر نيز پي‌درپي انجام شد. كشتن و ترور شخصيت‌ها و دادن بهانه براي نيرويي كه آن زمان خيلي بزرگ بود ـ واقعاً جمهوري اسلامي نيروي بزرگي بود ـ شروع شد. آن‌وقت شخصيت‌هاي آنها را يكي يكي بهانه كني و ترور كني و بكشي و به اين نيرو براي پاكسازي بهانه بدهي. اصلاً كل قضيه غلط بود، اين ديگر مبارزه مسلحانه نبود. سياهكل در سال 1349 مبارزه مسلحانه بود، تشكل مجاهدين بنيانگذار ـ حنيف‌نژاد، بديع‌زادگان و سعيدمحسن ـ يك تشكيلات و مبارزه مردمي مسلحانه و قهرآميز بود، چرا كه قيام ملي 15 خرداد و سركوب آن توسط شاه نشان داد كه شاه به هيچ‌عنوان حاضر نيست به مردم بهايي بدهد و براي عدالت و آزادي و رفع فساد، گامي بردارد و نقد از خودش را بپذيرد و ديديد كه چگونه گلسرخي و دانشيان را به صرف عقايدشان و جزني و يارانش را براي پايداريشان كشت. بنيانگذاران سازمان نشان دادند كه عاشق اسلحه نبودند. بعضي‌ها را ديده‌ايد كه چون مبارزه مسلحانه مي‌كنند عاشق اسلحه هستند و از آن دسته نيستند كه چون فكر نمي‌كنند، چپ هستند و طبقه كارگر را مقدس مي‌كنند، اين‌گونه نيست. مبارزه مراحل حساب‌شده خودش را دارد. اما پس از انقلاب، كارهايي كه مجاهدين كردند قطعاً كار تروريستي بوده، اين ترورها در واقع بخشي از اشتباه‌هاي بعدي‌شان بود كه كاملاً غلط بود. آنان فكر مي‌كردند بدين‌گونه ارتجاع را از بين مي‌برند. فدايي‌ها هرگز گرد اين كارها نچرخيدند و اين درس را از توده‌اي‌ها آموختند كه بسيار خوب بود. در اين مورد شخص لنين موضعي صريح دارد؛ مي‌گويد تو عمر يك انقلابي و يك جريان انقلاب را خراب مي‌كني به خاطر اين‌كه مي‌خواهي يك شخصي را بكشي كه به گمان خودت مي‌گويي او آدم بدي است. تو براي كشتن يك آدم كه قدرت حاكم به سادگي براي آن مي‌تواند جايگزين بگذارد، ارزش يك انقلابي را از بين مي‌بري. مي‌خواهم بگويم اشتباه‌هاي تاكتيكي اصلي و بزرگي كه حوالي 30 خرداد انجام شد و مجاهدين كردند، كشيده‌شدن به ميدان نبردي بود كه اين ميدان نبرد سر سوزني توسط خودشان طراحي نشده بود. من نوعي و صاحب آرمان و عزم مبارزه نبايد به آن ميدان كشيده مي‌شدم. من نبايد مثل پري‌هاي دريايي باشم كه در اسطوره‌ها وجود دارد. اين پري‌هاي دريايي، بسيار زيبا آواز مي‌خوانند و ماهيگيران و قايقرانان جمع مي‌شوند و به سمت كانون آواز مي‌روند، آنگاه در درياي خود غرق مي‌شوند. بعضي اوقات حريف يا رقيب براي شما آن آواز‌هاي پري دريايي را مي‌خوانند، مثل بيانيه‌هاي سازمان مجاهدين در اواخر خرداد 60 كه نوشته بودند چرا به خانه پدر ابريشم‌چي حمله كرديد؟ و خانواده او رنجيده‌خاطر شده است. پيش از اين، ده‌ها نفر كشته شده بودند. صبوري به معني قبول خفت نيست، مگر آيت‌الله خميني به اينها نگفت بياييد اسلحه‌تان را تحويل دهيد، من پيش شما مي‌آيم. اينها خيال مي‌كردند اسلحه مقدس و ناموس سياسي‌شان است. بارها گفته‌ام نگران دستيابي به اسلحه نباشيد چرا كه اين كشور پر از اسلحه، پر از قالي و متأسفانه پر از ترياك است. شتاب براي اين مسائل نكنيد اينها هميشه هست. در زمان نيازش پيداكردن اسلحه كاري ندارد، چه اشكالي داشت كه آن‌موقع مي‌رفتند و خود را خلع سلاح مي‌كردند، حتي اگر فكر مي‌كردند اين كار آيت‌الله خميني تاكتيكي است، اما در مقابل مي‌گفتند ما از شما دموكراسي مي‌خواهيم، مردم هم از آنها ياد مي‌گرفتند. آنها نمي‌دانستند قهرمانان و جوانان پرزوري كه دور آنها را گرفته‌اند با انبوه مردم ديگر اين سرزمين و چه‌بسا با ديگر خواهران و برادران و پدرومادرهاي آن جوانان فرق دارند. مردم، آرامش و دموكراسي مي‌خواستند، ساختن اقتصاد جامعه پس از انقلاب را مي‌خواستند. يكي از بحث‌هاي رجوي در سخنراني‌هايش از گرفتاري‌هاي جامعه، بحث ترافيك بود. اگر امروز اين حرف را مي‌زد حرف درستي بود، ولي آن‌موقع مسائل اقتصادي و ايمني زندگي، مسكن، آينده فرزندان و دموكراسي مطرح بود؛ درواقع يك اقتصاد وابسته به كمپرادوري و مشكلات زيادي داشتيم. به‌جاي اين بحث، مسئله آنها اين بود كه چرا منزل پدر آقاي ابريشم‌چي مورد هتك حرمت قرار گرفته است. به اين ترتيب به نظر من فرصت دادند كه بي‌تحملي، سيستماتيك شده و نهادينه شود و آن بخش انحصارطلب حاكميت، بهانه كافي پيدا كند در مورد نقل‌قول آقاي سحابي از آقاي هاشمي رفسنجاني كه گفته بوده است بزرگ‌كردن مجلس موسسان، براي ديگر روحانيون فرصت را فراهم مي‌كند، مي‌گويم حرف‌ هاشمي قابل قبول من نيست. مي‌توانستيم به‌جاي هفتادنفر خبرگان يك مجلس موسسان 400 نفره داشته باشيم. مي‌توانستيم براي كارگران، زنان، دهقانان و معلمان سهميه بگذاريم و كارهايي از اين دست.

¡ طبيعي بود كه مهندس بازرگان با اين سهميه‌گذاري مخالف باشد.

£ اين هم اشتباه ديگري از مهندس بازرگان مي‌شد. من به‌خوبي آن واكنش احتمالي را نمي‌دانم، ولي مي‌شد به مردم فرصت دهيم، مي‌شد به جريان‌هاي چپ، جريان‌هاي آزاديخواه ملي فرصت دهيم كه حتي اگر روحانيوني در مجلس موسسان مي‌آيند، مثل روحانيون مترقي مشروطه باشند.

¡ در آن فضا جمع‌بندي اين بود كه در انتخابات دوره هفدهم زمان دكترمصدق، دكتر امامي كه معروف به وابستگي به انگليس بود ـ او هم سيد، هم شيعه و هم روحاني بود ـ به مهاباد يعني كانون كردهاي اهل سنت رفت و از طريق نظامي‌ها در پادگان حدود صد رأي آورد. بعد هم رئيس مجلس هفدهم شد.

£ موقعي كه آقاي رجوي كانديدا شد پانصد هزار رأي آورد، اين مسئله نشان مي‌دهد آنها نيروي كافي هم نداشتند، اما وقتي منِ نوعي مي‌خواهم در يك جمع دموكراتيك شركت كنم، نيروي لازم هم ندارم، لازمه‌اش اين نيست كه خودِ دموكراتيزم را نفي كنم يا اجازه بدهم توطئه‌گري بيايد مانع شود. سازمان مجاهدين بايد با آن نيروي عظيمش براي آگاهي توده‌هاي مردم كمك مي‌كرد، حال چهارسال ديرتر به قدرت مي‌رسيد، آن‌موقع كه جوان بودند. فداييان اين شتاب‌زدگي را بيشتر داشتند. من اكنون از حزب‌توده و سازمان فدايي‌ها و چپ مي‌پرسم كه هزار مرتبه شانس آورديد كه به قدرت نرسيده‌ايد وگرنه مي‌خواستيد با انبوه مسائل چكار كنيد؟ چرا كه براي برخورد تند به بهانه‌هاي مختلف برنامه و آمادگي نداشتيد.

¡ چرا هيچ‌كدام از نيروها براي ترانزيت موادمخدر ارزيابي‌اي نداشتند و اين‌كه تشكيلاتي دارد و به‌ظاهر منسجم هم هست. از بيست سال پيش از انقلاب، زندان‌ها و بخشي از دادگستري در دست بازيگران ترانزيت موادمخدر بود. سال 1340، 200 هزار پرونده هروئين در دادگستري بوده است، چرا هيچ‌يك از نيروها به اين پديده توجه نكردند؟ شما در گفت‌وگوي خود با چشم‌انداز ايران (شماره‌هاي‌28 و30) گفتيد ترانزيت موادمخدر سالي 18 ميليارددلار در بين مرزهاي ايران درآمد دارد. حتي برخي مسئولان گفتند نمي‌توان با آن مبارزه كرد.

£ وقتي يك جامعه اين‌قدر گرفتار و بيمار باشد كه اين همه تقاضاكننده موادمخدر در آن بالاست و از هر چهار نفر معتاد يك نفر خرده‌فروش است و اين‌قدر فقير، بيكار و محروم در مرزها وجود دارد و تمام اقتصاد افغانستان باوجود حضور امريكايي‌ها ـ به نظر من با موافقت امريكايي‌ها ـ وابسته به ترياك مي‌شوند اين كار به سادگي صورت نمي‌گيرد، اما در مورد جريان‌هاي سياسي؛ در گذشته بيش از حد به سازمان‌هايشان و هدف‌هاي مشخص تدوين‌يافته و محدود سازماني‌شان فكر مي‌كردند و به مسائل اجتماعي نمي‌پرداختند. امروزه حتي در ميان طرفداران چپ، درواقع اختيارگراها (ليبرتارين‌ها) در مقابل ارتدوكس‌ها به ميدان آمدند و حرف‌هاي تازه‌تر مي‌زنند، گرچه در دهه 60 ميلادي و قرون گذشته هم اينها را مي‌گفتند، اما امروزه حرف‌هايشان مطرح شده و اين درست است كه مبارزه طبقاتي مهم است، ولي چپ فقط اين نيست كه بگويد حزب من، ايدئولوژي من و آن طبقه‌اي كه من با آن هستم، چپ بايد روي مسئله زنان، بيماري‌ها و آسيب‌ديده‌هاي اجتماعي مانند موادمخدر، تن‌فروشي و فساد، محيط‌زيست و موارد ديگر كار كند، چرا ما آزاديخواهان و عدالت‌جويان هميشه بايد نسبت به تحول اجتماعي عقب باشيم؟ امروزه محيط‌زيست براي چپ اروپا مسئله است و ما فكر مي‌كنيم هنوز اينها براي ما كالاي لوكس است. درحالي‌كه فرزندان اين آب و خاك در شرايط ناگواري هستند كه به هيچ‌وجه با مناسبات و امكانات سازگاري ندارد، وقتي يك چنين دولتي داريم كه اين‌قدر خودش را پرقدرت مي‌داند و همه‌چيز را در كنترل خودش، بنابراين من تقصير اين دولت را كم نمي‌بينم، اما شروع كار را از اين دولت نمي‌دانم، كار را خودمان بايد شروع كنيم.

 

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |