|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ نقطه شروع اين بحث براي خود من، بنبستي است كه در سال 1352 با آن روبهرو شديم و به انحرافي كه در سازمان مجاهدين بهوقوع پيوست انجاميد و به گفته مهندس سحابي 1200 سال جنبش اسلامي را به تأخير انداخت
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ پس از سال 1342 بنيانگذاران سازمان به فكر اسلام روشمند افتادند و رويكردي به پرتوي از قرآن داشتند و الهامي از آن گرفتند و با توجه به دنياي روز، بابهاي "شناخت"، "تكامل" و "سازماندهي" را دنبال كردند، يا اقتصاد اسلامي مطرح شد كه درنهايت به نگارش كتابي بهنام "اقتصاد به زبان ساده" انجاميد. كتابهايي چون "راهانبيا ـ راهبشر"، "شناخت"، "تكامل" و "تفسيرهاي سوره محمد، انفال و توبه" نوشته شد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ما به 70درصد آيات اعتقاد داشته باشيم و با صوت بلند بخوانيم، اما به آن عمل نكنيم؟! اين هم يك بحران بود، بنابراين به اين نتيجه رسيدند كه اگر به اين روال باشد و هفدهنظر از محكمات وارد سازمان شود ـ سازمان هم سازماني با مشي مسلحانه و زير فشار صهيونيسم، امپرياليسم و ساواك ـ هفده انشعاب با بار مسلحانه از درون آن بيرون ميآيد كه به جان هم ميافتند ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
آيا آيات نهايي مدينه پس از 23 سال بايد آيه نهايي جامعهاي باشد كه تازه به اسلام روي ميآورد؟ يا اينكه هر جامعهاي بايد مراحلي چون تحريم كمرنگ، تحريم پررنگ و تحريم مطلق را طي كند؟ و يا اينكه برعكس، آيه نهايي تحريم شراب بايد در آغاز هر جامعهاي كه ميخواهد يك گام در جهت اسلام بردارد اجرا شود؟
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ وقتي انسان هويت قرآني ـ ديني را از دست بدهد، محيطزده ميشود، ميخواهد ببيند در بيرون چه خبر است. در بين مكتبهاي موجود، مكتبي كه عصيانگري داشت و مبارزه ميكرد و از سويي زير شكنجه مقاومت ميكرد و در دنيا صدا كرده بود، ماركسيسم بود
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ آيتالله طالقاني و بويژه امام ميگويند دين و قرآن، وقتي نازل شد كه انسان پرسشگر و دعامندي مانند پيامبر اكرم(ص) بود. پيامبر تا دعامند و پرسشگر نشد و استعداد دريافت وحي را نيافت، وحي نيامد. آن وحي كه آمد، قرآن نازل ميگويند و به انسان دعامند، قرآن صاعد گفته ميشود. در يك كلمه ميگويند تا قرآن صاعدي نباشد، قرآن نازلي نخواهد بود. در اينجا نخست خدا وارد معاملات ميشود. يعني محور اين پرسشگري و دعامندي، خداوند خالق است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ به نظر من براي شخص پيامبر هم اين پرسش مطرح ميشود كه اگر تورات، كتاب هدايت و نور است، چه نيازي به انجيل است و اگر انجيل كتاب هدايت است، چه نيازي به قرآن ميباشد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ محكم از متشابه جدا نيست. محكمات مادر كتاب هستند. "هن ام الكتاب"
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ آيتالله طالقاني ميگويد: "محكم در متشابه موج ميزند." اول اينكه محكم و متشابه از هم جدا نيست. دوم اينكه محكم در متشابه موج ميزند و سوم اينكه هر متشابهي هم ديديم بايد محكم را در آن بيابيم و چهارم اينكه هم محكم ازسوي خداست و هم متشابه
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ لازمه اين كه اين كتاب در همه دورهها راهنماي عمل باشد و فقط مربوط به دوره شباني يا فئوداليسم و يا سرمايهداري نباشد و در همه دورهها كاربرد داشته باشد، وجود آيات متشابه است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ قرآن، قانون بيانگر تكامل و گويش آفرينش است. لازمه جاودانه بودن قرآن نيز اين است كه عنصر زمان، جايگاهي در متن مكتب داشته باشد ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
وقتي عامل خدا را وارد كنيم، از آنجا كه خدا ازلي و ابدي است و نميتواند متعلق به زمان خاصي باشد، بهصورت متدلوژيك به خدا وصل ميشويم و از او الهام ميگيريم، بنابراين با متد و روش جاودانه ميشويم ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
يوسف زمان را در استخدام خود در آورد و زمانساز شد. گزينشي كه در پيشگاه پروردگار كرد و نقطهعطفي كه در خود بهوجود آورد، عصرساز شد. بنابراين درست نيست بگوييم دين، عصري و شرايطي است و تابع زمان و مكان است، بلكه خود دين زمانساز و عصرساز است؛ اين، مزيت دين است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ آنچه طالقاني مطرح ميكند، قبض و بسط در خود دين است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ دين و ازجمله قرآن مخلوق خداست و خدا نيست. اين دين مخلوق، از ذهن پيامبر رد شده و پيامبرـ بهعنوان بشري كه كفار هم بشر بودن او را قبول دارند و خدا هم به او گفته بگو من بشر هستم، "قل انما انا بشر مثلكم."ـ آن را فهم و اجرا كرده است. بنابراين وقتي دين از ذهن بشري رد شده و آن را فهم و اجرا كرده، آيا اين دين ميتواند براي بشر غيرقابل دسترس باشد؟ نميتواند، چرا كه دين اجرا شده و انبيا و ائمه(ع) آن را فهم و اجرا كردهاند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ كجدلان هم در محكمات قرآن و هم در متشابهات قرآن شك دارند و آنها را انكار ميكنند، يعني از درون محكمات نيز ميخواهند فتنهجويي كرده و تأويل "من عندي" كنند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ همه پديدهها بهسوي خدا بازگشت دارند. كار مفسر اين است كه اين بازگشت را كشف كند. به زبان ما اصفهانيها بايد گيوهها را ور كشد و در آزمايشگاه تاريخ برود تا ببيند جامعه چه روندي را طي ميكند، چرا كه حركت همهچيز بهسوي خداست، اينطور نبايد باشد كه عدهاي بهنام مفسر بنشينند و دستگاه فكري براي خود ابداع كرده ـ مانند دستگاه معرفتي جاري ـ پس از آن به كمك اين دستگاه فكري بگويند متشابه را به محكم ارجاع ميدهيم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ تفسير آيه به آيه يعني اينكه آيه اول به رب ارجاع شود و از رب به آيه دوم برود. يعني كسي كه آيات را خلق كرده مبنا و محور باشد و نه ذهن مفسر و نه دستگاه معرفتي او
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ قرآن بهترين قانون است و محمد(ص) بهترين مجري آن است و به خدا اتصال دارد، اما باز گروههاي كجدل هستند كه اين مقوله را برنميتابند. يعني اينگونه نيست كه بهترين قانون و بهترين مجري با كساني روبهرو نشود كه كجدلي دارند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ در برابر قرآن هم ـ كه بهترين قانون است ـ گروههاي كجدل و كجانديش و فتنهجو قد علم كردند، چه رسد به قانوناساسي. يعني اين مقوله براي عصر ما، هم براي قانوناساسي مشروطيت و هم براي قانوناساسي جمهوري اسلامي ميتواند راهنماي عمل باشد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ بعد از دوم خرداد 1376، عبور از قانون، عبور از دين، خاتمي و اصلاحات را مطرح ميكردند، بدون اينكه توجه شود اين شعارها در خدمت گروه كجدل و كجانديشي بود كه هيچ قانوني را برنميتافتند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ كسي كه درآمد بادآورده ترانزيت موادمخدر را در دست دارد، خودش را بالاتر از قانون ميداند و اگر خدا و انبيا هم قانوني را تأييد كنند او هم چون شيطان، آن قانون را برنميتابد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ اراده خدا بر تكامل تدريجي قرار گرفته و اصول دين در بستر زمان ميتوانند شكلهاي مختلفي به خود بگيرند. راسخ در علم كسي نيست كه يك اصلي را به صورت خشك و جامد در حافظه خود بسپارد، بلكه آن است كه آن اصل را در بستر زمان به كار ببندد. به نظر من اين معني دانش راهبرد يا علم استراتژي ميباشد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ همه ميتوانند اصول را حفظ كنند، همه ميتوانند ديالكتيك و يا منطق ارسطو را حفظ كنند، ولي آيا ميتوانند آن را در بستر زمان به كار ببرند و تحقق بخشند و دربرگيرنده تحول، تكامل و زمان شوند؟ فهم اين مطلب ديدي راهبردي غنا ميبخشد. قرآن اين ديد راهبردي را به ما ارزاني ميدارد، يعني، راسخ در علم كسي است كه بتواند به عنصر زمان در دل اصول جايگاه بدهد ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ عمل تأويل كار بشر است و به هر نسبتي كه در خانه خدا را بزنيم و از آن در وارد آن شويم، قدرت تأويل هم خواهيم داشت. هر بشري به هر نسبتي كه تقرب به خدا پيدا كند و متعلم به تعليمات انبيا شود، در بستر اين جهانبيني و اين متدلوژي ميتواند تأويل هم انجام دهد. تأويل، يك عمل است و با علم مطلق به تأويل تفاوت دارد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ خاتميت يعني اينكه عقلانيت وحي و تفكر قرآني ميتواند در انساني نهادينه شود. اينجاست كه مسئله امامت مطرح ميشود كه همانا تحقق توحيد در تاريخ است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ نهجالبلاغه ترجمان و تأويلي از قرآن در آن زمان است. در دوران حضرت علي(ع) جنگ صفين ترجمان و تأويل ديگري از قرآن است و همينطور جنگ جمل. جنگ صفين يك متشابهي است كه عين محكم و عين قرآن است. صلح امام حسن(ع)، قيام و خطبههاي امام حسين(ع)، دعاي عرفه و صحيفه سجاديه همه ترجمان و تأويلي از قرآن در بستر زمان است. اين بزرگان چيزي بر قرآن نيفزودند، بلكه ترجمان و تأويل قرآن در زمان خود بودند. ديناميزم و سيالبودن قرآن در ادوار مختلف، اينگونه بيان ميشود
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ دين هميشه عينيت داشته است. دين، تئوري نبوده كه ببينيم در عمل درست است يا غلط. دين، تئوري نيست كه قبض و بسط تئوريك داشته باشد. دين در زماني روي نوح و در دورهاي روي ابراهيم يا موسي و مريم عينيت داشته تا دوران محمد(ص). خطبههاي امام حسين(ع) در روز عاشورا عيناً ترجمان قرآن است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ امتياز اصلي انجمنهاي اسلامي هم كه بعدها به جريان مجاهدين تبديل شدند اين بود كه نخست قرآنمدار بودند. دوم اينكه در قرآن آيات و احكام اجتماعي مدنظر بود مانند جهاد، سازماندهي، تعقل و اقتصاد و سوم تفسير روشمند ارائه دادند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ وقتي كليد فهمي بيرون از قرآن داريم و وارد قرآن ميشويم، قرآن چيزي به آن اضافه نميكند، جز آنكه ذهن را خود به قرآن تحميل ميكنيم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ كسانيكه ميخواهند صلاحيتها را تأييد كنند، اگر صلاحيت قرآني نداشته باشند و قرآن آموزش رسمي آنها نباشد و با آن مأنوس نشوند و زندگي نكنند نميتوانند صلاحيتها را تأييد كنند. حتي مرحوم امام هم گفتند "اجتهاد مصطلح، كافي نيست." آنها يك مقوله "من دونالله" را بهعنوان مبناي ديدگاه خود گرفتهاند. بايد ديد اين اوليات ارسطويي از كجاي قرآن استخراج ميشود. اگر اينطور است چه ضرورتي وجود داشت كه قرآن بيايد؟ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386
زمانزدگي يا سوارشدن بر زمان لطفالله ميثمي
در تاريخ 24 شهريور 1385، مراسمي در مسجد حجت اصفهان به مناسبت بيست و هفتمين سالگشت رحلت آيتالله طالقاني برگزار شد. در اين مراسم مهندس ميثمي باعنوان "قرآن و زمان از ديدگاه آيتالله طالقاني" به سخنراني پرداخت؛ كه در پايان، از سوي برخي از حاضران، جلسه پرسش و پاسخ درباره موضوع سخنراني درخواست شد و جلسهاي ديگر در اصفهان برگزار شد. آنچه ميخوانيد تقريرشده سخنراني و پرسش و پاسخهاي مربوط به جلسه هفتم مهرماه 1385 است. گرچه برخي از گزارهها و فرازهاي اين بحث در شمارههاي 37، 40 و 41 نشريه آمده و به ظاهر تكراري است، ولي از آنجا كه درباره اين بحث پرسشهايي جدي مطرح شده، براي حفظ انسجام كلي مطلب، طرح مجدد و كلي آنها را سودمند ديديم. اميدواريم خوانندگان عزيز بهطور جدي با اين بحث برخورد فعال كنند.
"و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطاناً نصيراً."(اسرا:80) بحث امروز ما طرح مسئلهاي است كه تاكنون در مرحله اظهارنظر صاحبنظران باقيمانده است. اين بحث با مباحثي كه در اين سالها مطرح شده متفاوت است، بحثي برون ديني نيست، درونديني است و درون پارادايم قرآني مطرح ميشود. نقطه شروع اين بحث براي خود من، بنبستي است كه در سال 1352 با آن روبهرو شديم و به انحرافي كه در سازمان مجاهدين بهوقوع پيوست انجاميد و به گفته مهندس سحابي 1200 سال جنبش اسلامي را به تأخير انداخت. مجاهدين جواناني مخلص و عاشق و گل سرسبد جامعه بودند كه به تأييد بزرگاني، ازجمله آقايان آيتالله طالقاني، مهندس بازرگان، دكتر سحابي، آيتالله منتظري، آيتالله بهشتي، دكتر باهنر، دكتر گلزاده غفوري، آيتالله قاضي، علامه جعفري تبريزي، آيتالله مطهري و اعضاي موتلفه و حجتالاسلام سيد هادي خسروشاهي رسيده بودند، تا جاييكه حتي وقتي يك ساواكي، مجاهدي را ميديد ميگفت آرزو ميكنم بچههايم مثل شما باشند، چرا كه اهل هيچ خلافي نيستيد و فقط كمي افراطي هستيد. يعني ويژگيهاي اخلاقي آنها روي ساواكيها هم اثر گذاشته بود و حتي يك پرستار ساواك براي سلامتي مراد نانكلي گوسفند نذر ميكند.(1) حركت نوانديشي ديني، از ملاصدرا، سيدجمالالدين اسدآبادي، اقبال، عبده، آيتالله طالقاني و... شروع شد و ادامه يافت، البته وقتي انجمنهاي اسلامي دانشجويان تشكيل شد، صحبتي از امام خميني نبود. مزيت انجمنهاي اسلامي در اين بود كه نخست، قرآنمدار بود، درحاليكه در آموزشهاي حوزههاي علميه، قرآن مهجور بود و درس رسمي نبود. دوم، گفته ميشد آيا هدف از قرآن تنها بيان احكام نماز و روزه است؟ ميگفتند خير، اين در رسالهها آمده است. هدف، احكام اجتماعي قرآن است و اين، دومين مزيت نسبي انجمنهاي اسلامي بر حوزههاي علميه بود. احكام اجتماعي قرآن مواردي چون باب تعقل، شناخت، تحليل، سازماندهي، حكومت و... بود. ماركسيستها براساس مباني خود تحليل داشتند. ما ميخواستيم ببينيم تحليل اسلامي چيست؟ يا باب شناخت و سازماندهي مطرح ميشد، اين پرسش طرح ميشد كه آيا ما علمي به نام دانش سازماندهي يا استراتژي داريم؟ در سال 1354 كه سازمان ضربه خورد، آقاي مطهري در 10 نوار شناخت خود گفتند كه موضوع شناخت، تنها حدود 200 سالي است در دنياي اسلام باب شده است. در آن زمان ما معتقد بوديم بمب شناخت از بمب فيزيكي مهمتر است و مطرح ميكرديم كه شناخت در اسلام چه جايگاهي دارد؟ اينها مسائل جديدي بود. در اين نهضتِ قرآنمداري و اولويت احكام اجتماعي قرآن بر احكام فردي بود كه انجمنهاي اسلامي ظهور كرد. در آغاز تأسيس نهضت آزادي هم توقع اين بود كه نهضت اينگونه باشد، اما نهضتآزادي اين ويژگي را نداشت، البته نه اينكه اينگونه نباشد، يعني تمام نيروهايش اينگونه فكر نميكردند. پس از سال 1342 بنيانگذاران سازمان مجاهدين به فكر اسلام روشمند افتادند و رويكردي به "پرتوي از قرآن" داشتند و الهامي از آن گرفتند و با توجه به دنياي روز، بابهاي "شناخت"، "تكامل" و "سازماندهي" را دنبال كردند، يا اقتصاد اسلامي مطرح شد كه درنهايت به نگارش كتابي بهنام "اقتصاد به زبان ساده" انجاميد. كتابهايي چون "راهانبيا ـ راهبشر"، "شناخت"، "تكامل" و "تفسيرهاي سوره محمد، انفال و توبه" نوشته شد. اين مراحل بسيار مثبت بود و مورد تأييد بسياري از علماي نوانديش قرار داشت. در سال 1351 شهادت ياران اتفاق افتاد. در سال 1352، پس از آزادي من از زندان، بهرام آرام داستان سازمان را برايم تعريف ميكرد. او ميگفت در شهريور 1352 همه در كرج كنگرهاي تشكيل داديم. در آن كنگره بهرام آرام، عليرضا سپاسي، وحيد افراخته، تقي شهرام، مجيد شريفواقفي و ناصر جوهري هم حضور داشتند. آنها به اين نتيجه ميرسند كه ما كار قرآني را آغاز كردهايم و كتاب آموزشي ما قرآن بود. فرهنگ قرآني را هم به جامعه داديم و توقعي هم بهوجود آمده بود، ولي خود ما در آن مانده بوديم؛ "كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها." مشكل اين بود كه در ابتداي ورود به قرآن با يكسري مسائلي روبهرو ميشويم. براي نمونه ميگوييم آيا ديالكتيك بهعنوان روش تعقل براي ما كافي است؟ مرحوم علامه طباطبايي، منطق ارسطو را بهعنوان روش تعقل پذيرفته بود، اما ما بهدنبال آن بوديم كه خود قرآن چه روش تعقلي دارد. براي نمونه مرحوم سنگلجي كتاب "كليد فهم قرآن" را نوشته بود، بهنام "محكم و متشابه". خود قرآن هم ادعا دارد كه محكم و متشابه كليد فهم و روش تعقل است. امام رضا(ع) ميگويد بايد در روايتهاي ما درايت كرد، روايتها هم محكم و متشابه دارند. حتي اگر بخواهيم قرآن را با روايت تفسير كنيم، در روايتها هم محكم و متشابه وجود دارد. خود قرآن هم بهظاهر مدعي است كه در آن، آيات محكم و متشابه وجود دارد. تفسيرها هم به اين رسيدهاند تا زمانيكه متشابهها را به محكمها ارجاع ندهيم، نميتوانيم به قطعيت برسيم. بنابراين بايد بررسي ميشد كه محكم و متشابه چيست؟ اينجا بود كه بچهها در آن ماندند. در آن زمان مرحوم لاهوتي هم عضو سازمان بود و به بهرام آرام گفته بود 70درصد آيات قرآن متشابه هستند كه بايد كنار گذاشته شود و تنها 30درصد آن محكم است. او بود كه براي نخستينبار "درصد" را در اين زمينه مطرح كرد. تفسيرهاي موجود آن زمان را بچهها همه خوانده بودند، بخصوص تفسير "الميزان" علامه طباطبايي و "في ظلالالقرآن" سيدقطب خوانده شده بود. ثمره همه تفسيرها الميزان بود. در آنجا هم با نظر خود علامه، در محكمات قرآن، درمجموع هفده نظر بنيادين متفاوت وجود دارد. بچهها گفته بودند اگر بنا باشد قرآن كتاب آموزش و راهنماي عمل باشد، چه بايد كرد؟ چرا كه 70درصد آيات متشابه هستند. علاوه بر نظر آقاي لاهوتي، علامه هم در الميزان گفته بود بايد به آيات متشابه ايمان داشت، ولي به آنها عمل نكرد. در نظر علامه، آيات محكم آنهايي هستند كه فقها در آنها شكي نداشته باشند و اجماع روي آنها وجود داشته باشد مثل نماز كه در مورد آن درنهايت، فرد احكام رسالهها را محكم تلقي ميكند. چون همه فقها در اصل نماز شكي ندارند، بنابراين محكم است. حال بايد ديد آيات مربوط به قيامت، توحيد، تعقل و تدبر چه ميشود؛ يعني نقض غرض بود. هويت ما اين بود كه روي احكام اجتماعي كار شود، اما بعد ديديم محكم، احكام فردي و فرعي تلقي ميشود. قرآن به ما ميگفت: "...لم تقولون ما لاتفعلون كبر مقتاً عندالله ان تقولوا مالاتفعلون."(صف:3ـ2) گفته ميشود بزرگترين گناه اين است كه چيزي بگوييد، ولي به آن عمل نكنيد. ما به 70درصد آيات اعتقاد داشته باشيم و با صوت بلند بخوانيم، اما به آن عمل نكنيم؟! اين هم يك بحران بود. بنابراين بچهها در سال 1352 به اين نتيجه رسيدند كه اگر وضع بر اين روال باشد كه هفده برداشت از محكمات قرآن وارد سازمان شود ـ سازماني با مشي مسلحانه و زير فشار صهيونيسم، امپرياليسم و ساواك ـ هفده انشعاب با بار مسلحانه از درون آن نتيجه ميشود كه به جان هم ميافتند. بهرام ميگفت: بهتر است اين كتاب را با احترام خاصي كه براي آن قائليم، كنار بگذاريم و از آموزشها حذف كنيم و به سراغ علم برويم. دستكم علم از نيوتن تا اينشتين، 400 سال ثبات داشت و از اينشتين تا پلانك هم حدود 30 سال ثبات داشت. اگر هم تبصرهاي خورده، مشخص است. منظور از علم هم علم كلاسيك بود. بحران ديگر، شيوه برخورد با آيات ناسخ و منسوخ بود. مطرح ميشد كه آيات منسوخه ديگر كاربردي ندارد. بايد به نظريات آن زمان توجه شود. گفته ميشد منسوخ يعني آيه بعدي آمده و جاي اين آيه را گرفته، بنابراين كل قرآن آياتي دارد كه كاربرد ندارد، پس نتيجه گرفته شد كه چرا وقتمان را صرف مسائلي كنيم كه كاربردي ندارد. اگر بخواهيم ناسخها را هم دنبال كنيم، ميبينيم مرز مشخصي وجود ندارد كه واقعاً چه چيزي ناسخ و چه چيزي منسوخ است. آيا آيات نهايي مدينه پس از 23 سال بايد آيه نهايي جامعهاي باشد كه تازه به اسلام روي ميآورد؟ يا اينكه هر جامعهاي بايد مراحلي چون تحريم كمرنگ، تحريم پررنگ و تحريم مطلق را طي كند؟ و يا اينكه برعكس، آيه نهايي تحريم شراب بايد در آغاز هر جامعهاي كه ميخواهد يك گام در جهت اسلام بردارد اجرا شود؟ ثمره انقلاب الجزاير هم مقابل ما بود كه تمام درختهاي انگور را بريدند و گفتند شراب حرام است. وقتي هم كه گندم به جاي آن كاشتند، بازده نداشت؛ درنتيجه اقتصاد خراب شد و ناچار شدند از كشور اشغالگر قرض بگيرند. مجموعه اين بحرانها موجب شد كه بچهها هويت قرآني خود را از دست دادند و آن را از آموزشها حذف كردند. راه علم را هم كه رفتند، ديدند علم همه مسائل را حل نميكند. كاخ علم هم به گفته پلانك چندين بار فروريخته است. در همين راستا بود كه بچهها فلسفه علمي را دنبال كردند و آثار ماركس مورد توجه آنها قرار گرفت. وقتي انسان هويت قرآني ـ ديني را از دست بدهد، محيطزده ميشود، ميخواهد ببيند در بيرون چه خبر است. در بين مكتبهاي موجود، مكتبي كه عصيانگري داشت و مبارزه ميكرد و از سويي زير شكنجه مقاومت ميكرد و در دنيا صدا كرده بود، ماركسيسم بود. اين مكتب در شوروي، چين، ويتنام و كوبا پيروز شده بود. چهگوارا و هوشيمينه نمادي براي جوانان و حتي مورد تأييد دكترشريعتي بودند. در شاخ آفريقا جنبشهاي ماركسيستي فعال بودند. به هر حال سادهگزيني شد و ما با بحرانهايي كه پيش از آن در ايران ديده نميشد، روبهرو شديم. در سال 1354، بهدنبال بيانيه تغيير ايدئولوژي و آن برادركشيهاي جانگداز، بحث نجس و پاكي و جداييها رخ داد، بهطوريكه سربازجوي ساواك، رسولي، گفته بود خطمشي ساواك سه مرحله دارد: نخست اينكه ماركسيستها را از مسلمانان جدا كنيم، ديگر اينكه در ماركسيستها اختلاف بيندازيم و درنهايت بين مسلمانها اختلاف بيندازيم. حال ببينيد كه آيا پس از انقلاب، مسلمانان نيز يكديگر را حذف نكردند؟ اوايل انقلاب جداييها كامل بود. در بين ماركسيستها هم خيلي اختلاف پيش آمد، يعني تا درصد زيادي خط ساواك تحقق پيدا كرد. همانطور كه گفته شد، اين زاويه ورود ما به اين بحث و انگيزه من از مطرحكردن آن بود. در سال 1351 در زندان روي موضوع محكم و متشابه كار شد. مسعود رجوي هم در زندان قصر جزوهاي نوشت ـ البته كار جمعي بود، اما به قلم مسعود رجوي ـ باعنوان "ديناميزم قرآن". در آن مطرح شده بود كه محكم زيربناست و متشابه روبنا، يعني تا اين حد از انسجام پيش رفته بود. در اين انسجام ديالكتيك تاريخ و ديدگاههاي ماركس نقش داشت. خود ماركس هم معتقد است گاهي زيربنا و گاهي روبنا اصل است و رابطه متقابل زيربنا و روبنا و حتي تقدم و تأخر آن را ميپذيرد. در مورد محكم و متشابه نميشد اينها را مطرح كرد. وقتي من آن را به زندان شيراز بردم، مهندس سحابي آن را خوانده بود و مطرح شد كه بحث جسورانهاي است و جرأت ميخواهد كه انسان آن را مطرح كند. ضمن اينكه ظاهر آن را پذيرفت، وليگفت اين ديدگاه تاريخي را نميشود حاكم بر قرآن كرد. در سالهاي 55ـ1351 در زندان شيراز هم روي اين موضوع بحث ميكرديم. در زمستان 1352 كه مخفي شدم، به نقل از بهرام آرام با چنين بحراني آشنا شدم. من مدت كمي بيرون بودم و فرصتي براي كار روي آن نداشتم. پس از بازداشت مجدد در سال 1353 و گذراندن دوران انفرادي، در سال 1355 در زندان عمومي قصر، بچهها بهطور جمعي روي آن كار كردند. پس از پيروزي انقلاب در اصفهان شش جلسه عمومي درباره محكم و متشابه برگزار كرديم كه در جلسه ششم موضوع بحث "محكم و متشابه در جنگ" بود و بهدنبال آن بچهها به جبهه رفتند و اين بحث موقتاً متوقف شد. پس از تعطيلي "راه مجاهد" در سال 1372، حدود 20نفري بوديم كه دوباره بهمدت دوسال روي آن كار كرديم و در اين زمينه با منبع جديدي كه همان "پرتوي از قرآن" بود آشنا شديم. آقاي طالقاني در زندان اوين با بچههايي كه تغيير ايدئولوژي داده بودند صحبت كرده بود و با علم به نيازهاي آن زمان، توشهگيري از آلعمران را در زندان اوين به رشته تحرير درآورده بود كه پس از انقلاب چاپ شد. جزوهاي باعنوان "محكمِ متشابه و متشابهِ محكم" در 70 نسخه براي نظرخواهي تكثير كرديم. در دور دوم نيز 100 نسخه براي نظرخواهي داديم. حركتي در بستر زمان شد تا درنهايت در سال 1383 مجدداً نشستي پنجنفره داشتيم كه حاصل آن كتابي بود باعنوان "زمان در متن دين". آيتالله طالقاني در اينجا ادعاهايي دارد كه به نظر من تاكنون بسيار قانعكننده است و اگر ما ادعاهاي ايشان را داشتيم، در سال 1352 دچار اين بنبستها نميشديم. در جامعه ما بحران فكري وجود دارد و آن اينكه عدهاي ميگويند دين براي انسان است و ديگران ميگويند انسان براي دين. كتاب "انقلاب در دو حركت" مهندس بازرگان اين موضوع را مطرح كرده است. عموماً روشنفكران ميگويند دين براي انسان است و حوزويها و نظام آموزشي حاكم ميگويند انسان براي دين. حال كدام برداشت از دين درست است؟ آيتالله طالقاني و بويژه امام ميگويند دين و قرآن، وقتي نازل شد كه انسان پرسشگر و دعامندي مانند پيامبر اكرم(ص) وجود داشت. پيامبر تا دعامند و پرسشگر نشد و استعداد دريافت وحي را نيافت، وحي نيامد. آن وحي را، قرآن نازل ميگويند و به انسان دعامند، قرآن صاعد گفته ميشود. در يك كلمه ميگويند تا قرآن صاعدي نباشد، قرآن نازلي نخواهد بود. در اينجا نخست خدا وارد معاملات ميشود، يعني محور اين پرسشگري و دعامندي، خداوند خالق است. در تفسير مرحوم طالقاني ـ و در كل در اين نحله ـ در خدا شكي نيست و نميخواهند خدا را اثبات كنند. خدا، خالق است و شيطان هم خداي خالق را قبول دارد. "خلقتني من نار" در گذشته يكي از اشتباهات ما اين بود كه خدا را اثبات ميكرديم. در اين حالت خدا به جاي اينكه خالق باشد، مخلوق ذهن ما ميشد، به عبارتي ما خود را محور كرده و با تراوشات ذهنيمان خدا را خلق ميكرديم. به نظر من اين تعريف از انسان، اين پارادوكس را در جامعه ما حل ميكند. "هوالذي انزل عليك الكتاب"، اوست كه اين كتاب را به تو اي محمد(ص) كه دعامندي و ميخواهي بداني، نازل ميكند. آيه 3و4 آلعمران هم ميگويد خداوند قرآن را بر تو نازل كرد، درحاليكه انجيل و تورات هم بوده است. اين هر دو، كتاب هدايت و نور بودهاند و قرآن، فرقان است.(2) به نظر من براي شخص پيامبر هم اين پرسش مطرح ميشود كه اگر تورات، كتاب هدايت و نور است، چه نيازي به انجيل است و اگر انجيل كتاب هدايت است، چه نيازي به قرآن ميباشد. اين، غير از مقوله تحريف انجيل است. اين آيه قرآن به احياي انجيل و تورات اشاره نميكند، بلكه خود انجيل و تورات را كتاب هدايت و نور ميداند. با اين تفسير چند برداشت در جامعه بهوجود ميآيد؛ اگر اين سير قابل پذيرش است، پس از قرآن هم بايد كتاب جديدي بيايد. اشاراتي هم در اين زمينه شده كه اگر پيامبر عمر طولانيتري داشت، قرآن حجيمتري داشتيم و بهتر بود. با اين برداشت خاتميت مصطلح هم زير سوال ميرود. اين مسئله براي خود پيامبر هم مطرح بوده كه به نظر ميرسد آيات هفتم و هشتم آلعمران پاسخ اين نياز پيامبر است. "هوالذي انزل عليك الكتاب مِنه آيات محكمات هن امالكتاب و اُخَر متشابهات."(آلعمران:7) بحراني كه در تفسيرها وجود دارد و در كنگرهاي هم كه به ابتكار آيتالله محقق داماد در مورد محكم و متشابه تشكيل شد، در مورد آن همه علما توافق داشتند، اين است كه در طول تاريخ محكم و متشابه مرز مشخصي نداشته و در زماني آيهاي محكم بوده كه در زماني ديگر متشابه شده است يا به عكس. اين مرز مواج نشان ميدهد اين برداشت كه "يكسري آيات، متشابه و يكسري محكم هستند"، جاي تأمل دارد. مرحوم طالقاني در اينجا بحثي گرامري و صرف و نحوي كرده و گفته است مفسران محترم ميگويند: در فراز "منه آيات محكمات" اين ضمير "ه" به خود قرآن برميگردد، يعني از درون قرآن، يكسري آيات محكم هستند و "اُخَر متشابهات" و دسته ديگر آيات متشابه هستند. مرحوم طالقاني ميگويد: "اين "مِن"، "مِن بعضيه" نيست و "بخشي از آن" معني نميدهد، بلكه بهمعناي نشئت گرفتن است. "منه" يعني نشئتگرفته از اوست. اين ضمير "ه" به هوالذي برميگردد. اوست خدايي كه خالق است و قرآن را نازل كرده و اين آيات محكم از اوست. "منه آيات محكمات هن امالكتاب و اخر متشابهات." اين اختلافي است كه آيتالله طالقاني نسبت به بقيه مفسران دارد. بنابراين ميگويد محكم از متشابه جدا نيست. محكمات مادر كتاب هستند، "هن ام الكتاب." آقاي طالقاني "اخر" را به معناي زماني ميگيرد، يعني آنچه پس از آن است و از دل آن بهوجود آمده، متشابهات است. همين تعبير را آيتالله جوادي آملي در راديو گفت كه محكم، مادر است و متشابه را ميزايد. آيتالله طالقاني ميگويد: "محكم در متشابه موج ميزند." اول اينكه محكم و متشابه از هم جدا نيست. دوم اينكه محكم در متشابه موج ميزند و سوم اينكه هر متشابهي هم ديديم بايد محكم را در آن بيابيم و چهارم اينكه هم محكم ازسوي خداست و هم متشابه. مشكلي كه حل ميكند اين است، يك جوان كه در برابر قرآن قرار ميگيرد، نميگويد آيات متشابه كاربرد ندارند، يا بايد به آن آيات ايمان داشت و عمل نكرد، 70درصد متشابه هستند كه هيچ، پس برويم سر محكمات. اما در ديدگاه مرحوم طالقاني، كل مجموعه قرآن كاربرد دارد و در عين حال انسجامي هم دارد. در اين پارادايم هم ناسخ و هم منسوخ، هم محكم و هم متشابه كاربرد دارند. اين بركت و نقطه عزيمتي بود تا به كل قرآن ترديد نكنيم و روي آن كار كنيم. آقاي طالقاني با اينكه در زندان بوده و براساس حافظه خود كار كرده، ديدگاههاي مختلف مفسران را پيرامون محكم و متشابه ذكر كرده است: محكمها اصول هستند و متشابهات فروع، يا اينكه محكم فروع و متشابهات اصول، محكم حروف مقطعه ابتداي سورههاست. محكم، جوهر و متشابه، عرض است، يا يكي باطن و ديگري ظاهر است. از آنجا كه اين نظريهها محكم و متشابه را از هم جدا ميكنند، ايشان ميگويد هيچ راهبرد و كاربردي از آنها بيرون نميآيد. آيتالله طالقاني ميگويد وقتي يك كتاب بخواهد جاودانه و راهنماي عمل و هدي للناس باشد، لازمه آن اين است كه آيات متشابه داشته باشد. لازمه اين كه اين كتاب در همه دورهها راهنماي عمل بوده و كاربرد داشته باشد و فقط مربوط به دوره شباني يا فئوداليسم و يا سرمايهداري نباشد، وجود آيات متشابه است. از نظر ايشان، آيات متشابه نيز با عنصر زمان مرادف است، بنابراين، اين بحران كه در تمام مذهبيها بوده كه اگر دين ثابت است پس تكليف تكامل و تحول و زمان چه ميشود، حل ميگردد. بسياري دين و شريعت را ثابت ميدانند. دكتر سروش در قبض و بسط ميگويد، شريعت ثابت است و فهم ما از شريعت متحرك است و ميتواند قبض و بسط يابد. بنابراين وقتي شريعت ثابت باشد، جايگاه عنصر زمان و تكامل چه ميشود؟ اينجاست كه يا بايد دينگريز شويم و تكامل را قبول كنيم يا دين را بپذيريم و تكامل را رد كنيم. آقاي طالقاني به حق ـ من وقتي مطلب ايشان را ميخواندم، گويي به آرزويم رسيده بودم ـ ميگويد قرآن، قانون بيانگر تكامل و گويش آفرينش است. لازمه جاودانه بودن قرآن نيز اين است كه عنصر زمان، جايگاهي در متن مكتب داشته باشد. در ميان مكاتبي كه من تا اين لحظه خوانده و پرسيدهام، مكتبي وجود ندارد كه براي زمان جايگاه والايي در متن خود قائل باشد، البته وقتي ميگوييم "در متن مكتب" يعني اينكه مكتب ادعا كند راهنماي همه ادوار است. ماركسيسم هم كه ادعاي جهانشمولي داشت، پس از قضيه چين ديديم كه آن راه را نرفت. درگيري استالين با مائو اين بود كه تو هم بايد همان راه شوروي را پيش بگيري. مائو گفت، اين ويژگي چين است كه يك جامعه دهقاني است؛ اين يعني همان توجه به عنصر زمان. وقتي بگويد جامعه ما با جامعه شما تفاوت دارد و در بستر تكامل هر چيزي با چيز ديگر تفاوت دارد و هر مملكتي ويژگي بومي خاصي دارد؛ يعني در اين گزاره عنصر زمان مطرح شده است. مائو عنصر زمان را بهعنوان تبصرهاي به دكترين ماركسيسم اضافه كرد، ولي در دل مكتب، عنصر زمان وجود نداشت، اگر چنين عنصري بود، استالين با انقلاب چين دعوايي نداشت. پيش از اين ميگفتند هر چيز چهار بعد دارد: طول، عرض، ارتفاع و زمان. زمان را بعد چهارم ميدانستند، يا معتقد بودند بايد تحليل كرد و در ظرف زمان و مكان برد. اما بعدها ملاصدرا و پس از او اينشتين گفتند زمان و ماده از حركت جدا نيستند. من فكر ميكنم بحثي كه آقاي طالقاني از درون قرآن و پارادايم ديني مطرح ميكند، نخست مشكلات تفسيري را حل ميكند و دوم، ميتواند چيزي به جامعه بشري عرضه كند. قرآن اين مزيت نسبي را دارد كه زمان را در بطن خود منظور كرده است. چنين نيست كه ديني خشك و خالي باشد و شريعت ثابتي باشد گويي كه ايستا بوده و پس از آن عنصر زمان به آن تحميل ميشود، به عبارتي زمانزده شويم. اگر با اين ديدگاه در بستر تاريخ حركت كنيم، دين در برابر رنسانس، رنسانسزده و دينداران در برابر غرب، غربزده ميشوند، ولي اگر عنصر زمان و ديناميزم در دل و متن قرآن باشد ميتوانيم سوار بر زمان و زمانساز باشيم و هر از گاهي برگ زريني به تاريخ بشريت اضافه كنيم. براي نمونه آنجايي كه حضرت يوسف(ع) بنا بود به زندان برود يا به آن زنان كام دهد گفت: "...رب السجن احب الي مما يدعونني اليه..."(يوسف:33) وقتي عامل خدا را وارد كنيم، از آنجا كه خدا ازلي و ابدي است و نميتواند متعلق به زمان خاصي باشد، بهصورت متدلوژيك به خدا وصل ميشويم و از او الهام ميگيريم، بنابراين با متد و روش جاودانه مأنوس ميشويم. يوسف(ع) ميگويد زندان خوشدارتر است براي من تا آنچه كه آنها ميخواهند. يوسف با اين كار زمان را در استخدام خود در آورد و زمانساز شد. گزينشي كه در پيشگاه پروردگار كرد و نقطهعطفي كه در خود بهوجود آورد، عصرساز شد. بنابراين درست نيست بگوييم دين، عصري و شرايطي است و تابع زمان و مكان است، بلكه خود دين زمانساز و عصرساز است؛ اين، مزيت دين است. مرحوم طالقاني در توشهگيرياش از قرآن اين مطالب را به ما عرضه كرده است. دكتر سروش در نظريه قبض و بسط خودشان ميگويد دين در دسترس نيست، يعني از ابتدا دين از راهنماي عمل بودن خارج ميشود. ما كه در سال 1354ـ 1353 با اين بحرانهاي فكري روبهرو بوديم ميفهميم دين در دسترس نيست يعني چه؟ يعني از ابتدا بايد دين را كنار گذاشت. صاحب اين نظريه ميگويد آنچه در دسترس ماست، معرفت ديني است، يعني فهم ما از دين و نه خودِ دين. فهم ما از دين است كه دچار قبض و بسط ميشود. بر "عروهالوثقي" هم صد حاشيه نوشتهاند و هركس از آن فهم جديدي دارد. قبض و بسط در فهم شريعت در حوزههاي علميه نيز هميشه بوده است. آنچه طالقاني مطرح ميكند، قبض و بسط در خود دين است. يعني ميگويد تورات و انجيل كتاب هدايت و نور است، چرا براي حضرت محمد(ص) كافي نيست و بايد قرآن بيايد؟ اين مسئله بسيار مهمتر است. يا اينكه حضرت عيسي(ع) ميگويد "...لاحل لكم بعضالذي حرم عليكم."(آلعمران:50)(3) من آمدهام بعضي از چيزهايي كه براي شما حرام بوده را حلال كنم. براي نمونه گوشت شتر بر يعقوب حرام بوده، چرا كه بيمارش كرده است، درحاليكه در آن زمان مسموم بوده و تا مدتي نميبايستي گوشت شتر را ميخورد. "كل الطعام كان حلاً لبني اسراييل الا ما حرم اسراييل علي نفسه..." (آلعمران:93) آيتالله طالقاني ميگويد اصل بر حليت است، مگر اينكه امري پيش آيد و بهطور موقت حرام شود. بنابراين مشاهده ميشود اين ديناميزم در دل پارادايم ديني است و قبض و بسط در خود دين است، نه اينكه بگوييم شريعت ثابت است و فهم ماست كه دچار قبض و بسط ميشود. آقاي طالقاني ميگويد پيامبر بشري بود كه دعامند و پرسشگر و قرآن صاعد شد. پس از آن قرآن بر او نازل شد، يعني تا اين حد انسان دعامند در متن دين مهم ميشود و قرآن به خاطر انسان دعامند نازل شده است. ما بر اين باوريم كه دين و ازجمله قرآن مخلوق خداست و خودِ خدا نيست. اين دين مخلوق، از ذهن پيامبر رد شده و پيامبرـ بهعنوان بشري كه كفار هم بشر بودن او را قبول دارند و خدا هم به او گفته بگو من بشر هستم، "قل انما انا بشر مثلكم"ـ آن را فهم و اجرا كرده است. بنابراين وقتي دين از ذهن بشري رد شده و آن را فهم و اجرا كرده، آيا اين دين ميتواند براي بشر غيرقابل دسترس باشد؟ نميتواند، چرا كه دين توسط انبيا و ائمه هدي فهم شده و آن را اجرا هم كردهاند. براي تقريب به ذهن، حضرت علي(ع) قرآن ناطق است. حديث ثقلين نيز همين را ميگويد كه قرآن و عترت از هم جدا نيستند، يعني قرآن توسط انسانهايي فهم، حمل و اجرا شده و اينها نشان ميدهد كه دين در دسترس است. ملاحظه ميكنيم تحول در فهم دين و احكام، در حوزههاي علميه ما هم هميشه جريان داشته است بهطوريكه تفسير آقاي مكارم با تفسير علامه تفاوتهايي دارد. تفسير آقاي طالقاني با هر دوي اينها متفاوت است. سخن اين است كه آيا دين راهنماي عمل است يا نه؟ چيزي كه طالقاني در نظر دارد، راهنماي عملكردن دين است. آيه اينگونه ادامه پيدا ميكند كه "...فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولواالالباب." (آلعمران:7) آقاي طالقاني در توشهگيري اين قسمت معتقد است گروه زيغيون يا كجدلان در دلشان و گزينششان كجي هست و عامدانه و با شناخت كامل كجدل هستند. در چند جمله ميگويد، كجدلي و كجانديشي و فتنهجويي و تأويلبافي، مانع فهم قرآن است. در تفسيرها آمده عدهاي هستند كه در متشابهات شك ميكنند و آنها را نميپذيرند. درحاليكه مرحوم طالقاني ميگويد كجدلان، هم در محكمات قرآن و هم در متشابهات قرآن شك دارند و آنها را انكار ميكنند، يعني از درون محكمات نيز ميخواهند فتنهجويي كرده و تأويل "من عندي" كنند. تأويل يعني به اول برگرداندن. تأويل مصدر است كه مصدر ثلاثي آن "اَول" (به سكون واو) است. طالقاني ميگويد جوهر تأويل، اَول است يعني "بازگشت" نه "بازگرداندن"، منظور اين است كه همه پديدهها بهسوي خدا بازگشت دارند. كار مفسر اين است كه اين بازگشت را كشف كند. به زبان ما اصفهانيها بايد گيوهها را ور كشد و در آزمايشگاه تاريخ برود تا ببيند حركت جامعه چه روندي را طي ميكند، چرا كه حركت همهچيز بهسوي خداست، اينطور نبايد باشد كه عدهاي بهنام مفسر بنشينند و يك دستگاه فكري براي خود ابداع كرده ـ مانند دستگاه معرفتي جاري ـ پس از آن به كمك اين دستگاه فكري بگويند متشابه را به محكم ارجاع ميدهيم. آيتالله طالقاني بر اين باور است كه اين روش كاركردي ندارد و تأملبرانگيز است، درواقع اين دستگاه معرفتي مفسر است كه اين كار را ميكند. "الميزان في تفسير القرآن" مرحوم علامه ميگويد ميزان و كليد فهم ما در قرآن، منطق ارسطوست. درواقع منطق ارسطو است كه محكم ايشان را تشكيل ميدهد و آيهاي را به آيه ديگر ربط ميدهد. تفسير آيه به آيه يعني اينكه آيه اول به رب ارجاع شود و از رب به آيه دوم برود. يعني كسي كه آيات را خلق كرده مبنا و محور باشد و نه ذهن مفسر و نه دستگاه معرفتي او. همينطور كه پيشتر اشاره كردم، مرحوم طالقاني ميگويد آنها كه كجدل و كجانديشاند، هم در آيه محكم ترديد ميكنند و هم در آيه متشابه. در اينجا نكتهاي هست كه آقاي طالقاني گوشهاي از آن را گفته است و آن اين است كه "تشابه" را كجدلي تعبير كرده كه غير از "متشابه" است. تشابه مصدر فعل است، ولي متشابه، اسم است، مفسران كمتر به اين نكته توجه كردهاند، اما آقاي طالقاني نگاه و توجهي به آن داشت و ما هم در كتاب "زمان در متن دين" آن را بسط داده و روشمند كردهايم. "تشابه قلوبهم" يعني قلبشان تشابه كرد و عامدانه و عالمانه كاري را جابهجا كرد و تحريف كرد. "فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ماتشابه منه." تشابه هم در محكم و هم در متشابه است. اين مزيت قرآن است كه نشان ميدهد گروههاي كجدل حتي ميتوانند در همه محكمات شك كنند. ما معتقديم قرآن بهترين قانون است و محمد(ص) بهترين مجري آن است و به خدا اتصال دارد، اما باز گروههاي كجدل هستند كه اين مقوله را برنميتابند. يعني اينگونه نيست كه بهترين قانون و بهترين مجري با كساني روبهرو نشود كه كجدلي دارند. علت آن هم اين است كه خداوند به ملائكه گفت به آدم با آن ويژگيهايش سجده كنيد، ولي شيطان بر نتافت و عامدانه به آدم سجده نكرد و در برابر اصرار خداوند، مقام و صلاحيت آدم را انكار كرد. وقتي شيطان به موجود صلاحيتداري مثل آدم سجده نكرد، بنابراين در طول تاريخ اين پديده استمرار خواهد داشت. ميبينيم در برابر قرآن هم ـ كه بهترين قانون است ـ گروههاي كجدل و كجانديش و فتنهجو قد علم كردند، چه رسد به قانوناساسي. يعني اين مقوله براي عصر ما، هم براي قانوناساسي مشروطيت و هم براي قانوناساسي جمهوري اسلامي ميتواند راهنماي عمل باشد. ما بهطور كل در برابر قانون مشروطيت هم اشتباه كرديم. يعني مجري آن شاه بود و اجرا نميكرد، درحاليكه قانون بهطور نسبي چيز خوبي بود. بعد كه بر اثر انقلاب گروههاي كجدل و كجانديش ضربه سختي خوردند، بايد دقت ميكرديم. آيتالله طالقاني در مراسم شبهاي قدر سال 1358 ـ در كاخ سعدآباد ـ گفت اگر دو، سه ماده از قانوناساسي مشروطيت را عوض ميكرديم، همان قانون خوب بود، يعني اگر سلطنت موروثي و... را از آن حذف ميكرديم، بقيه آن مناسب بود و نيازي نداشت وقت طلايي ملت صرف تدوين قانوناساسي جديد شود. همين قانوناساسي جمهوري اسلامي را هم ديديم در اين هشت سال اخير با چه برخوردهايي روبهرو شد. بعد از دوم خرداد 1376، عبور از قانون، عبور از دين، خاتمي و اصلاحات را مطرح ميكردند، بدون اينكه توجه شود اين شعارها در خدمت گروه كجدل و كجانديشي بود كه اصولاً هيچ قانوني را برنميتافتند. كسيكه درآمد بادآورده ترانزيت موادمخدر را در دست دارد، خودش را بالاتر از قانون ميداند و اگر خدا و انبيا هم قانوني را تأييد كنند او هم چون شيطان، آن قانون را برنميتابد. قرآن اين مزيت نسبي را ارائه ميدهد. نخستينبار هم آن را در تاريخ مطرح قانونمند و روشمند كرده كه كجدلان در همهجا هستند و ما بايد ابتدا تكليف اينها را تعيين كنيم. قانون، قانوني است كه علما، نخبگان و مبارزان به نظرشان رسيده است و ميبينيم هر تجديدنظري كه روي آن صورت گرفته، تعديل شده است. كساني هم كه شعار تجديدنظر ميدهند، بايد ببينيم چه چيزي بناست بهجاي آن بيايد. شعارش را ما ميدهيم، آلت دست قرار ميگيريم و زندگيمان مرتع شيطان ميشود، تا برخي بيايند و كجدلانه قانون را به نفع خود و مناسبات خود تفسير و تأويل كنند. من هنگاميكه پرتوي از قرآن را خواندم ديدم اراده خدا بر اين قرار گرفته كه شيطان و آدم باشند و شيطان هم سجدهكردن را برنتابد و قسم بخورد كه "... فبعزتك لاغوينهم اجمعين." (ص:82) يعني من ميخواهم همه را گمراه كنم. وقتي شيطان و شيطانصفتان به دشمني با انسان قسم ميخورند، بايد اين را در معادلات راهبرديمان دخالت دهيم كه ما چنين كاري نميكرديم. دومقوله "تزكيه" و "شيطان" هم براي ما امري نمادين بود و به روش و راهنماي عمل تبديل نشده بود. يكي از تضادهاي جامعه ما، تضاد شيعه و سني است كه اخيراً هم به آن دامن زده ميشود و اين روزها ميگويند كه ايران را دست كم نگيريد و دارند هلال شيعه را در برابر بنيادگرايي اهل سنت مطرح ميكنند. در اين رابطه تلاش زيادي ميكنند و منطقه را به دام يك قطببندي كاذب مياندازند و درصدد فرقهبنديهاي كاذب هستند. دستكم كاري كه ما ميتوانيم بكنيم اين است كه اختلافهاي معرفتي ميان اين دو جريان را حل كنيم. اهل سنت در تفسير آيه هفتم آلعمران ميگويند تأويل را فقط خدا ميداند. مفسران شيعه ميگويند علاوه بر خدا، ائمه و راسخان هم تأويل را ميدانند. مرحوم علامه در ميان مفسران شيعه استثناست و نظرش به اهل سنت نزديك است. من شنيدهام ايشان را به اين دليل تا حدي منزوي كردند. آقاي طالقاني در توشهگيري از "ما يعلم تأويله الا الله" ميگويد تأويل را فقط خدا ميداند، شكي هم در آن نيست. اگر تأويل بازگشت به خداست، درنتيجه خالق است كه علم مطلق دارد و پديدهها به سمت او برميگردند، وقف كامل هم در اينجا هست. ايشان ادامه ميدهد "...والراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا..."، (آلعمران:7) آنهايي كه رسوخ و پايداري در علم واقعي دارند، ميگويند ما ايمان مجدد آورديم، همان ايمان نوشونده كه تفصيلي، تحقيقي و علمي است. يعني ميگويند هم محكم و هم متشابه ازسوي خداست. برخي مفسران در اينجا كل را به كل متشابهات نسبت ميدهند، اما ايشان ميگويد كل محكم و متشابه ازسوي خداست، كسي كه اين را باور كند يعني فهميده است يك اصل در بستر زمان، شكلهاي مختلفي ميگيرد. يعني اينكه متوجه شده اراده خدا بر تكامل تدريجي قرار گرفته و اصول دين در بستر زمان ميتوانند شكلهاي مختلفي به خود بگيرند. راسخ در علم كسي نيست كه يك اصلي را به صورت خشك و جامد در حافظه خود بسپارد، بلكه آن است كه آن اصل را در بستر زمان به كار ببندد، به نظر من اين معني دانش راهبرد يا علم استراتژي ميباشد؛ يعني كسيكه بتواند اصول را در بستر زمان به كار ببندد و تحقق دهد، وگرنه همه ميتوانند اصول را حفظ كنند، همه ميتوانند ديالكتيك و يا منطق ارسطو را حفظ كنند، ولي آيا ميتوانند آن را در بستر زمان به كار ببرند و تحقق بخشند و دربرگيرنده تحول، تكامل و زمان شوند؟ فهم اين مطلب ديد راهبردي را غنا ميبخشد. قرآن اين ديد راهبردي را به ما ارزاني ميدارد، يعني، راسخ در علم كسي است كه بتواند به عنصر زمان و تكامل در دل اصول جايگاه بدهد. در بيست، سيسال اخير با مطالعاتي كه داشتم، به اين نتيجه رسيدم كه دانش راهبردي يعني اينكه اصل در بستر زمان تحقق يابد و به عبارت ديگر دانش راهبردي، تحقق اصول در بستر زمان و چگونگي مواجشدن اصول در بستر زمان ميباشد و مبناي اين دانش وجود ندارد مگر در همين كتاب راهنماي عمل. آقاي طالقاني ميگويد علم به تأويل متعلق به خداست و خدا خالق آيات است. درنتيجه كسي نميتواند بگويد من به آيات طبيعت علم مطلق دارم، ولي عمل به تأويل غير از علم به تأويل است. يعني اينكه پديدهها حركت دارند و ما ميتوانيم اين حركت را كشف كنيم. اگر محمدبن عبدالله و علي(ع) ميتوانند تأويل كنند، به اين دليل است كه درِ خانه خدا، يعني علم خدا را زدهاند و از در واقعي وارد قرآن ميشوند. قرآن را خداينامه ميدانند و ميپذيرند كه خالق قرآن خداست و قرآن مخلوق است و آيات به زبان ما و به صورت الفاظ و كلمات درآمدهاند، درنتيجه ما نبايد اسير لفظ شويم و بايد آن را دائم به خداوند ارجاع دهيم. عمل تأويل كار بشر است و به هر نسبتي كه در خانه خدا را بزنيم و از آن در وارد آن شويم، قدرت تأويل هم خواهيم داشت. هر بشري به هر نسبتي كه تقرب به خدا پيدا كند و متعلم به تعليمات انبيا شود، در بستر اين جهانبيني و اين متدلوژي ميتواند تأويل هم انجام دهد. تأويل، يك عمل است و با علم مطلق به تأويل تفاوت دارد. ما چند نوع تأويل داريم؛ تأويل زيغي كه زيغيون يا كجدلان برمبناي منافع فردي، طبقاتي و ناصواب خود انجام ميدهند. براي نمونه امروزه تمام تأويلهاي هرمنوتيكي كه در امريكا انجام ميشود، برمبناي منافع ملي، يعني توسعهطلبانه امريكاست. اصطلاحاً ميگويند تأويلي درست است كه جواب بدهد، يعني منافع امريكا را تأمين كند. در گفتوگوييهايي كه نشريه چشمانداز ايران درباره هرمنوتيك داشت، گفته شد كه هركس برمبناي خود تأويل ميكند و همه مسائل را به مباني خود برميگرداند، حال تأويلي درستتر است كه جواب بدهد. براي نمونه، من مبنايي دارم و ممكن است مبناي من غلط باشد، اما تأويلي كه در قرآن آمده، مبدأ مختصاتي ارائه ميدهد كه شكي در آن نيست و آن هم خداي خالق است. خدايي كه شيطان هم شكي در پذيرش آن ندارد و خالقيت او را ميپذيرد. بتپرستان هم خالقيت خدا را ميپذيرند. همه انسانها خداجو هستند. اين مكتب وفاق، همه را عدالتطلب، حقطلب، خداجو و داراي هويت ميداند و در اين نوع حقوقبشر، فرقي بين انسانها وجود ندارد. ما تأويلي مكتبي هم داريم كه انبيا و علي(ع) در نهجالبلاغه ميكند. آقاي طاهر احمدزاده ميگفت، طي 23 سال نزول قرآن بحث بر سر نزول بود كه آيا اين نزول ازسوي خداست يا نه؟ ايرادها بر سر نفس وحي نبود، بلكه بر سر اين بود كه آيا ازسوي خداست يا نه؟ ايشان ميگفت اما در جنگ صفين دعوا بر سر تأويل بود و نه تنزيل، يعني هم معاويه تنزيل قرآن را ازسوي خدا قبول داشت و هم علي(ع). دعوا سر تفسير آن پس از پيامبر بود، اينجاست كه تأويل علي(ع) مكتبي بود و تأويل معاويه زيغي. علي(ع) هم تأويل ميكرد و آن را به خدا برميگرداند و اسير لفظ قرآن نبود. او ميگفت من قرآن ناطق هستم و گوهر آيات را ميدانم و اينكه قرآن براي چه نازل شده و به چه طريق راهنماي عمل است. علم مطلق به تأويل، مقوله جدايي است. در همين آيه هفتم آلعمران، قرآن ميگويد "ما يذكر الا اولواالالباب"، اين را متوجه نميشوند مگر صاحبان خرد كه بديهي است جوهرياب و مغزياب هستند و پوستهها را ميشكافند تا به مغز برسند. اينها هدفشان، دستيابي به كنه اشياست، بستر و راستا در همه اينها يكي است كه همان خداست، منتها مراتبي دارند، مثل اينكه همه غواص هستند اما يكي در 20 متري و ديگري در 30 متري عمق درياست. همه خداجو هستند، ولي مراتب مختلفي دارند و اختلاف در شدت و ضعف است. *** ¢ نظر آقاي طالقاني با علماي شيعه تفاوت خاصي ندارد، يعني آنها هم ميگفتند اگر از در خانه خدا وارد شويم، قابليت اين كار را داريم و تفاوتي ندارد. £ عموم مفسران شيعه ميگويند هم خدا علم به تأويل دارد و هم راسخان در علم. علم به تأويل با عمل به تأويل تفاوت دارد. آقاي طالقاني وقف كامل را قبول دارد و وقف كامل را پس از "و ما يعلم تأويله الا الله" قبول ندارند. در اينجا بايد گفت مرحوم علامه نيز در الميزان وقف كامل را قبول دارند، ولي ويژگي مرحوم طالقاني در اين است كه ايشان با تكيه بر صفات خدا و يك كار گرامري و صرف و نحوي اينگونه توشهگيري ميكند كه: "والراسخون في العلم يقولون كل من عند ربنا." راسخان در علم منطقي دارند كه هم به محكم و هم به متشابه ايمان داريم و هر دو ازسوي پروردگار است و جداييناپذير هم نيست و با اين روش تأويل هم ميتوانند بكنند. اما اهل سنت ميگويند وقف كامل دارد و راسخان نميتوانند تأويل كنند. عموم مفسران شيعه ميگويند وقف كامل ندارد، اما آقاي طالقاني ميگويد وقف، وقف است و علم به تأويل هم صددرصد كار خداست. ما نميتوانيم علم خدا را بدانيم، ولي اگر در راستاي خدا قرار بگيريم ميتوانيم تأويل كنيم. مرحوم طالقاني يك روش الهي ارائه ميكند كه ائمه، اولواالالباب و راسخان در علم هم در آن روش قرار ميگيرند. ¢ به نظر ميرسد شما اينگونه عنوان ميكنيد كه بحث محكم و متشابهِ قرآن بيانگر قبض و بسط در قرآن است و قرآن به لحاظ داشتن متشابهات ميتواند در هر زمان، قدرت بيان و طرحشدن داشته باشد، اما اگر ذهن را حالت بدهيم و قرآن را ثابت بگيريم ايجاد مشكل ميكند. گويا به نظر شما متشابهات اين نقش را دارند كه باعث ميشوند قرآن، ضمن اينكه مربوط به يك عصر است، مناسب براي همه اعصار نيز باشد. شما ميگوييد اين ديناميزم و قبض و بسط از درون خود قرآن است؟ بايد در هر زمان كساني باشند كه از درون قرآن اين ديناميزم را بيرون بياورند كه درواقع قدرت تفسير و توانمندي انسان دخالت ميكند؟ شما اين نسبت را در هر دوره چگونه ميبينيد؟ £ در تكميل اين برداشت، من معتقدم به لحاظ متدلوژيك به آنچه در غدير رخ داد، توجه خيلي كمي كرديم. غدير بهمعناي گودال است. مانند تئاترهاي موجود، همه دور تا دور ايستاده بودند و صحنه را ميديدند. به نظر ميآيد ماشين اسلام در اين گودال گير كرده بود. خاتميت همينجاست كه معني ميدهد: "...اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكمالاسلام دينا..."(مائده:3) به فراز سوم آيه تاكنون توجه كمي شده است. خداوند ميگويد راضي شدم كه اسلام برايتان دين راهنماي عمل باشد. در اينجا انسانهايي مانند حضرت علي(ع) پيدا ميشوند كه بدون اتصال به وحي ـ به آن معني مصطلح ـ ميتوانند مانند قرآن فكر كنند. اينجاست كه خداوند به پيامبر(ص) ميگويد بايد اين چنين پديده و صلاحيتي معرفي شود. آيه ابلاغ؛ "يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فمابلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لايهدي القوم الكافرين."(مائده:67) همانگونه كه در تفسيرها آمده و مرحوم امام و علماي ديگر هم ميگفتند پيامبر كراهت داشتند جواني چون علي(ع) در دوران عصبيت و شيخوخيت، بهعنوان صالحترين انسان معرفي شود كه مبادا جنگي داخلي رخ دهد. اما خداوند اصرار دارد معرفي شود. خاتميت يعني اينكه عقلانيت وحي و تفكر قرآني ميتواند در انساني نهادينه شود. اينجاست كه مسئله امامت مطرح ميشود كه همانا تحقق توحيد در تاريخ است. اينها ميتوانند راه انبيا را ادامه دهند؛ براي نمونه، نهجالبلاغه ترجمان و تأويلي از قرآن در آن زمان است. در دوران حضرت علي(ع) جنگ صفين ترجمان و تأويل ديگري از قرآن است و همينطور جنگ جمل. جنگ صفين يك متشابهي است كه عين محكم و عين قرآن است. صلح امام حسن(ع)، قيام و خطبههاي امام حسين(ع)، دعاي عرفه و صحيفه سجاديه همه ترجمان و تأويلي از قرآن در بستر زمان است. اين بزرگان چيزي بر قرآن نيفزودند، بلكه ترجمان و تأويل قرآن در زمان خود بودند. ديناميزم و سيالبودن قرآن در ادوار مختلف، اينگونه بيان ميشود. يكي از مسائل مهميكه براي مجاهدين در سال 1352 مطرح بود اين بود كه ما انبيايي داشتيم كه حامل و عينيت دين بودند و دين يعني آنها و ازسويي آنها هم يعني دين. در زمان پيامبر اكرم(ص) هم ايشان حامل قرآن و مخاطب وحي بود. در زمان علي(ع) نيز او اينگونه بود تا امام يازدهم كه به اعتراف ديگران در زمان خود صالحترين انسانها بودند. به مدت شش هزارسال دين داراي عينيت و حامل بود. براي تقريب به ذهن نظريه نيوتن تا 400 سال اعتبار داشت، ولي در تحقق و تجربه با نارساييهايي روبهرو شد كه نظريه اينشتين آن را كامل كرد. دين هميشه عينيت داشته است. دين، تئوري نبوده كه ببينيم در عمل درست است يا غلط. دين، تئوري نيست كه قبض و بسط تئوريك داشته باشد. دين در زماني روي نوح و در دورهاي روي ابراهيم يا موسي و مريم عينيت داشته تا دوران محمد(ص). خطبههاي امام حسين(ع) در روز عاشورا عيناً ترجمان قرآن است. اين پرسش مطرح بود و اكنون نيز هست كه پس از امام يازدهم و در زمان غيبت، عينيت دين چه ميشود؟ مجاهدين ميگفتند نقش امام زمان در خطمشي چيست؟ همه اينها براي فردي كه جان به كف بود و در شهادت شكي نداشت مسئله بود. اين سوال نياز جوانان و روشنفكراني بود كه زندگيشان را وقف قرآن و سعادت مردم كرده بودند و از سنخ آموزشهاي حوزوي نبود. آن زمان در حوزهها اصلاً قرآن تدريس نميشد. دو، سهسالي است كه آموزش قرآن در حوزهها رسمي شده است. براي روشن شدن مطلب لازم است توضيح دهم كه علم تئوري دارد و تئوري هم بايد در عمل تحقق پيدا كند. اگر به مسئله جديدي برخورد كرديم كه با آن تئوري وفق نميكند بايد دنبال قاعده كليتري برويم كه هم وضعيت جديد و هم تئوري پيشين را تبيين كند، اين راه علم است، راه تجربه و خطاست، اما دين در طول تاريخ عينيت داشته و الگوهاي خاص خود را ارائه داده است. وقتي انسان قرآن را ميخواند متوجه ميشود كه ابراهيم عينيت دين بوده است. با تمام هبوطها، انبيا عينيت دين بودهاند. ادامه آن را هم در غدير بايد ديد. پيام قرآني غدير اين است كه صالحترين انسانها در راستاي مبدأ و معاد بايد در چرخه حكومت مشاركت داشته باشند نه اينكه صالحترين افراد بهنام هواداري از غدير، خانهنشين شوند. پرسش اساسي اين است كه عينيت دين چيست تا خطاي كمتري كنيم و هزينههاي اجتماعي كمتري بپردازيم؟ چرا كه در سال1352 به تضاد بين تكامل و دين و همچنين نفهميدن محكمات و متشابهات و ناسخ و منسوخ رسيده بوديم. ¢ وقتي متشابه به محكم ارجاع داده ميشود، آيا همچنان متشابه ميماند يا از حالت متشابه خارج ميشود؟ £ اتفاقاً محكم ميشود. راسخان در علم ميگويند متشابهات هم محكم هستند و به اين متدلوژي مسلح ميشوند كه حضور محكم را در متشابه ببينند. مثالي در اين زمينه ميزنم؛ داستان موسي و شعيب. موسي از زمره اولواالالباب و راسخ در علم و مجاهد بود. او از راه بيابان تيه نزد شعيب ميرود، فراري هم بوده و پليس فرعون او را تعقيب ميكرده. شعيب او را پناه ميدهد. پناهدادن به يك برده آن هم در دوران بردهداري كه هيچچيز ندارد، بزرگترين امتيازي است كه به او ميدهد. ملاحظه ميكنيد محكمِ دين و اصل عدالت در اين متشابه موج ميزند. بعد ميگويد بايد قرارداد ببندم. نفس قرارداد بستن با يك برده در دوران بردگي يك تبصره و الغاي بردگي بوده است، يعني بايد از صبح تا شام در آن دوران كار ميكرده و قرارداد معنايي نداشته است، اصل عدالتمحوري نيز در اين متشابه موج ميزند. آيات آن در قرآن هست. برخي از علماي ما ميگفتند قانون كار را بايد از همين قرارداد بيرون آورد و بردگي در اسلام وجود دارد و اين آيات در همين زمينه است. قانون كار را قانون استيجاري ميدانستند، نه اينكه حق كارگر باشد. شعيب به موسي ميگويد از گله و رمه هر چه توليد ميشود براي خودت. در آن زمان كدام بردهاي صاحب توليد بوده و مالك ميشده است؟ بازاريهاي خوب وقتي شاگرد ميگيرند، او را تربيت ميكنند تا استاد شود و مغازه ديگري بزند. برخي هم كاري ميكنند كه فرد تا انتها شاگرد بماند. بسته به دين و آييني كه دارند رفتار ميكنند. من اين موضوع را وقتي خودم شاگرد بازار بودم، در بازاريها ميديدم. در آنجا هم شعيب او را تربيت ميكند تا از بردگي بيرون بيايد. پس از آن هم دخترش را به عقد او درميآورد. كدام بردهاي ميتوانسته با دختر پيامبر ازدواج كند؟ تمام اينها حضور يك اصل محكم است كه در متشابهات و آيات آن زمان موج ميزند. ¢ چه ملاكي براي پيوند متشابه و محكم وجود دارد كه ببينيم واقعاً تشابه مرتفع شده يا خير؟ آيا اختلاف نظري در اين زمينه هست يا خير؟ نهاد داوري رفع اين اختلافات برعهده كيست؟ £ ابتدا بايد يك متد منسجمي باشد كه درون آن متد تناقض و تبعيض نباشد، ما فعلاً بهدنبال اين هستيم. متدي كه آيتالله طالقاني مطرح ميكند، عدم انسجام تفاسير ديگر را ندارد و افزون بر آن به پرسشهايي رسيده كه در آن تفسيرها نيست، براي نمونه آنها نگفتهاند اين سوال وجود داشته، با وجود اينكه انجيل و توارت كتاب هدايت و نور است، چرا قرآن بايد بيايد، اين مسئله ربطي به تحريف و احياي انجيل ندارد، يعني نميگويد انجيل تحريف شده است. آيه 3 و 4 آلعمران ميگويد: "نزل عليكالكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه و انزل التورات والانجيل من قبل هدي للناس و انزل الفرقان..." تورات و انجيل "هدي للناس" بودهاند، يعني كتاب هدايت و نور. در اينجا به تورات تحريف شده اشاره نميكند، بلكه به خود تورات و انجيل اشاره ميكند. بايد ديد چه ضرورتي براي نازلشدن قرآن است. به نظر ميرسد اين پرسش اثباتي ـ ايجابي پيامبر بوده است. تا آنجا كه من ميدانم مفسران ديگري به غير از آيتالله طالقاني به اين نياز توجه نكردهاند. ¢ اگر قرار باشد خود قرآن با قرآن رفع تشابه نشود با چه ملاكي بايد رفع تشابه صورت گيرد؟ £ مرحوم علامه در جلد 10 الميزان وقتي كليد فهم قرآن را مطرح ميكنند، ميگويند بايد كليد فهمي داشته باشيم كه شكي در آن نباشد. در آنجا ميگويند "الف" با "ب" مساوي است و "ب" هم با "ج" مساوي است، درنتيجه "الف" با "ج" مساوي است، مانند قياس مساوات. من اين را به مرحوم علامه جعفري تبريزي نشان دادم. ايشان عربي آن را هم آورد و گفت "همين است كه شما ميگوييد." وقتي شما كليد فهمي داشته باشيد و در آن شكي نداشته باشيد، نيازي به قرآن نداريد. آيه به آيه تفسير كردن هم يعني آيه به منطق و منطق به آيه ديگر. اين وسط ملاكي داريم كه آيهاي را به آيه ديگر ربط ميدهد. درحاليكه من نميگويم نبايد تفسير آيه به آيه انجام شود، بلكه آيه مخلوق خداست، ما بايد اول آن را به خدايي كه خالق آيات است و صفات ذاتي او تأويل كنيم و پس از آن از طريق خدا به آيه ديگري ربط دهيم. به نظر ميرسد در تفسير آيه به آيه مصطلح، عامل خدا كه خالق قرآن است حذف شده است. خود قرآن و مرحوم طالقاني ميگويد كل قرآن بهدليل ملفوظ و مكتوب بودن متشابه ميشود، بنابراين نبايد با وجود اينكه قرآن كلام خداست، بدون تأويل به خدا اسير لفظ آن شد. بايد هر آيهاي را به خالقش تأويل كنيم. ترجمهاي از مقاله خانم اميناودود در شماره 38 نشريه چشمانداز ايران منتشر شد كه تفسير عدالت محور را مطرح كرده و تلويحاً نقدي بر تفسير آيه به آيه دارد. اما اگر آيه به خالق آيه ربط داده شود و از آن به آيه ديگر، اشكالي ندارد، ولي اگر آيه اول به كليد فهم ارسطويي ربط داده شود و پس از آن به آيه ديگر، گرچه نفس اين امر درست است، اما مكانيزم آن به شكلي است كه تحميل ذهن بر قرآن است. ¢ آيا ميتوان گفت نظر شما اين است كه درحقيقت، خود قرآن روش تعقل را ارائه داده است؟ £ بله، اصل سخن آقاي طالقاني همين است. از نظر ايشان يكي از ظلمهايي كه به قرآن در تفاسير شده اين است كه آيه هفتم و هشتم آلعمران را در محدوده همين دو آيه زنداني كردهاند. درحاليكه اين دو آيه كليد فهم كل قرآن است و بايد به كل قرآن تسري داده شود. باز تأكيد ميكنم كه امتياز اصلي انجمنهاي اسلامي هم كه بعدها به جريان مجاهدين تبديل شدند اين بود كه نخست قرآنمدار بودند. دوم اينكه در قرآن آيات و احكام اجتماعي مدنظر بود مانند جهاد، سازماندهي، تعقل و اقتصاد و سوم تفسير روشمند ارائه دادند. نياز آنها اين بود كه نشان دهند قرآن كتاب روش است، پس چرا ما نميتوانيم يك روش برخورد از اين قرآن استخراج كنيم؟ مرحوم علامه ميگويد 250 آيه در مورد تدبر و تعقل در قرآن است، ولي روش تعقل در قرآن نيست. مجاهدين هم همين روش علامه را طي كردند، در "راه انبيا ـ راه بشر" هم آمده است. خود حنيفنژاد ميگفت اين همه آيه براي تعقل هست، اما روش تعقل در خود قرآن نيست. در تداوم اين مسير ما به اين رسيديم كه اينگونه نميشود. وقتي كليد فهمي بيرون از قرآن داريم و وارد قرآن ميشويم، قرآن چيزي به آن اضافه نميكند، جز آنكه ذهن را خود به قرآن تحميل ميكنيم. بايد ديد كليد فهم قرآن چيست؟ ¢ منطق ارسطويي يك منطق شناخته شده است. اگر شما ادعا كنيد كه از قرآن هم يك روش شناخت خاص خود را ميتوانيم استخراج كنيم و بهعنوان متد ارائه دهيم، در هر صورت اين متد هنوز ناشناخته است. ممكن است بگوييم ما بايد اين چنين بكنيم، ولي طبيعي است تا زمانيكه متد ديگري جايگزين آن نكردهايم، نميتوانيم آن متد را حذف كنيم. در هر صورت در خلأ نميتوان قدم برداشت. £ ابتدا گفتم اين يك طرح مسئله است. كل قرآن هم مهجور است. اين نهضتي است و اين برداشت از قرآن بيشتر مهجور است. ادعايي نيست كه اين روش بتواند بهسرعت جاري شود. بايد روي آن كار و نقد شود. من حرف شما را ميپذيرم. اما به ياد داشته باشيم تمام بحرانهايي كه در اين 27 سال بر سر اسلام آمد، همگي ناشي از همين برداشتهاي غلط از قرآن است كه به فرض "من" محور ميشوم و خدا را ثابت ميكنم كه چنين خدايي مخلوق است. كل هرم برعكس ميشود. اگر ما ميگفتيم اين قرآن خداينامه است و قرآن را خدا خلق كرده و تسليم ميشديم، وضعيت بهگونه ديگري ميشد و اين خودمحوريها شكل نميگرفت. درحاليكه يك انتقاد و يك اظهارنظر ساده، دادگاه در پي دارد. نتيجهاي كه ميگيريم اين است كه اگر ما در اين روش قرآني و پارادايم درونديني كه امتيازات زيادي نسبت به پارادايم برونديني دارد دقيق و پيگير نشويم، باز اين برداشتهاي كجدلانه ادامه پيدا ميكند. كسانيكه ميخواهند صلاحيتها را تأييد كنند، اگر صلاحيت قرآني نداشته باشند و قرآن آموزش رسمي آنها نباشد و با آن مأنوس نشوند و زندگي نكنند نميتوانند صلاحيتها را تأييد كنند. حتي مرحوم امام هم گفتند "اجتهاد مصطلح، كافي نيست." آنها يك مقوله "من دونالله" را بهعنوان مبناي ديدگاه خود گرفتهاند. بايد ديد اين اوليات ارسطويي از كجاي قرآن استخراج ميشود. اگر اينطور است چه ضرورتي وجود داشت كه قرآن بيايد؟ درحاليكه پيامبر در اوج صداقت مديون يك سرباز هم ميشده است. اشارهاي نكرده چيزهايي كه ميگويد را پيش از ايشان، ارسطو هم گفته است. يك نابينا كه ميآيد، ايشان ميگويد خدايش رحمت كناد كه موجب رشد من شد، يعني همواره ذكر ميكرده است. يا زني كه در سوره مجادله موجب رشد پيامبر شد. اگر پيامبر اين مطالب را از جايي مثل يونان ارسطو گرفته بود بايستي به مردم ميگفت كه اين با اصل صداقت ويژه پيامبر سازگاري ندارد. ¢ يكي از مباحثي كه مطرح كرديد عنصر زمان و بر زمان سوار شدن بود. رويكردي متفاوت هم نسبت به زمان در متن دين وجود دارد كه پيامبر چون در آن عصر ميزيسته ناچار بوده در فرهنگ زمان خود باقي بماند. يعني من الان از الفاظي استفاده ميكنم كه مردم بفهمند. مثلاً واژههايي مثل شيطان و جن و بهشت و جهنم به اسطورههاي زمان باستان برميگردد و در حال حاضر موضوعيتي ندارد. ميخواستم ببينم اين چه نسبتي با بحث محكم و متشابه دارد؟ £ در سوره يوسف و چند جاي ديگر هست كه "انا انزلناه قرآناً عربياً لعلكم تعقلون." ما قرآن را به زبان عربي نازل كرديم، اي پيامبر، اي مردم آن را بگيريد و تعقل كنيد. يعني در بحثهاي صرف و نحوي نرويد و به زبان خودتان و قومتان مستقيم پيام را بگيريد، اين صريح است. آقاي طالقاني با نگاهي تأويلي ميگويد اسير لفظ نشويد. اين لفظ را به خداي خالق قرآن ارجاع دهيد. بنابراين اگر قرآن به زبان عربي براي بهتر هدايتشدن آنان آمده، اما ميگويد اسير لفظ هم نبايد بشويد. اگر كلمهاي به كار برده شده كه آن عرب بتواند با جان خود آن را حس كند، با وجود اين نبايد اسير لفظ شد. بايد به خدايي كه در آن شكي نيست و خالق آيات ميباشد، ارجاع داده شود. به نظر من اين، مشكلي ايجاد نميكند. ¢ آيا واژه "اسير لفظ نشدن" موجب نميشود پيام قرآن سر از ناكجاآباد درآورد؟ £ اگر اسير لفظ شويم و به خدا ارجاع ندهيم، بله، اينگونه ميشود. چه محكم و چه متشابه قرآن از جنس زبان و فرهنگ است و در قالب كلمات و الفاظ بيان شده و راهي هم جز اين نيست. آيا زبان و حتي آيه خود خداست يا مخلوق خدا؟ قرآن هم مخلوق خداست. در قرآن هم داريم كه "... وابتغوا الله و ابتغو اليه الوسيله..." (مائده:35) حتي خود قرآن را وسيلهاي بگيريد براي اينكه به صفات خدا برسيد. بنابراين هر پديدهاي را بايد به خدا ارجاع داد. چرا كه "انا لله و انا اليه راجعون"، ما از خداييم و به سمت او رجعت كنانيم،. يعني بايد هر پديدهاي را مخلوق خدا و در اين راستا ديد. وقتي مخلوق را ببينيم اگر بخواهيم به عمق آن پي ببريم بايد خدا را وارد معادلات كنيم. ولي اشكال در اينجاست كه در آموزشهاي جاري، خدا مخلوق است و ما خداي خالق را وارد معادلات نميكنيم. ¢ لطفاً در رابطه با قرآن ملفوظ و مكتوب توضيح بيشتري بدهيد. اين كه قرآن گفته "الله نزل احسن الحديث كتاباً متشابها"، (زمر:23) يعني كل قرآن متشابه بوده، به نظر من بدين معناست كه تمامي قرآن ملفوظ و مكتوب است. همه مفسران اين را مطرح كردهاند. اما آقاي طالقاني رسماً ميگويد اسير لفظ نشويد، يعني بدانيد خالق اين لفظ، ذهن ما نيست بلكه خالق آن خداست و بايد به آن ارجاع دهيد. براي نمونه، اين لفظ متعلق به ايران نيست كه آن را به ناسيوناليسم ايران ارجاع دهيم. يا مخلوق مكه و مدينه نيست كه به قريش نسبت دهند. "فاليعبدوا رب هذاالبيت" (قريش:3) ميگويد اگر قريش ميخواهند الفت پيدا كنند، در سردي زمستان و گرماي تابستان، بهتر است كه به خداي اين بيت توجه كنند نه خود بيت كه نماد ناسيوناليسم عرب است. ما بالاتر از مقام ابراهيم و مكه كه نداريم. درست است يك ميليارد مسلمان در آنجا طواف ميكنند، اما بايد به خداي آن توجه كرد. اين همان "فاليعبدوا رب هذا البيت" است، يعني بايد بنده رب آن خانه بود نه بنده سران قريش. ¢ آيا منظور شما اين است كه در حد لفظ نمانيم؟ يعني لفظ را با تمام ويژگيهايش بپذيريم، اما جهت را گم نكنيم؟ £ منظورم از معناي اسير لفظ نشدن اين است كه اول لفظ را بپذيريم، ولي در همان حد نمانيم. درحقيقت در عين پذيرش و احترام به لفظ كه كلام خداست، بايد عمق آن را هم فهميد. من با يكي از شاگردان علامه صحبت ميكردم، به ايشان گفتم ما در زندان به اين رسيديم كه اين آيه "ان في خلقالسموات والارض واختلاف الليل والنهار لايات لاوليالالباب." (آلعمران:190) تأكيدي دارد روي آيه بودن پديدهها. ايشان گفت مرحوم علامه هم در يكي از تعبيرات خود روي همين معنا تأكيد كردهاند. برخي ميگويند از اين آيه استقرا بيرون ميآيد، يعني به پديدهها و تجربيات مختلف توجه كرده و از آنها استقرا كنيم، درحاليكه جوهر اين آيه، همان آيهبودن پديدههاست كه مخلوق خدا هستند. شيء، اصالت ندارد. يعني بايد هر پديدهاي را آيه دانسته و آن را مخلوق خدا بدانيم تا آن را بشناسيم. بنابراين در رابطه با خداست كه آن پديده را ميتوانيم خوب بشناسيم. ¢ طبيعت، مخلوق خداوند است. اما انسان به خودش اجازه ميدهد در طبيعت دخل و تصرف كند. خداوند، طبيعت را براي انسان آفريده است. قرآن هم مخلوق خداوند است و آن را براي اينكه در خدمت انسان باشد، آفريده است، نه اينكه انسان در خدمت قرآن باشد. تفسيرهايي هم كه صورت ميگيرد، مختلف است. به هر حال هركس هم كه اين تفسيرها را انجام ميدهد، به نوعي آن را براي رفاه و آسايش انسان ميخواهد. از اينرو امكان دخل و تصرف توسط انسان در آيات قرآن را بايد بپذيريم. £ ما حتي در طبيعت هم نميتوانيم دخل و تصرف كنيم، مگر براي يك كار بالاتري. شما ميدانيد اگر زمين را سوراخ كنيد يا پوست درخت را چاقو بزنيد، ديه دارد، مگر اينكه سوراخكردن زمين براي آبياري باشد يا براي يافتن نفتي كه براي بشريت مفيد است. بايد براي آن هدف بالاتري وجود داشته باشد. براي نمونه شهيد مطهري در مورد روحيابي احكام ميگويند، خون كه زماني نجس بوده و معاملهاش هم حرام، اما براي نجات انساني كه در بيمارستان است و خونريزي ميكند، اين خون، نجس نيست و معاملهاش نيز حلال است. مرحوم آيتالله آذري قمي گفت الاغ در صدر اسلام وسيله حملونقل بود و گوشت آن مكروه دانسته شد. درحاليكه الان وسيله حملونقل چيز ديگري است و گوشت الاغ حلال است. در روحيابي احكام، اولويتبندي مطرح است. در مورد تحريم شراب هم با سه نوع آيه در قرآن روبهروييم؛ حال بايد پرسيد به آيه اول مراجعه كنيم يا دوم يا سوم؟ بايد به هر سه مراجعه كنيم. بحث ما اين است كه آن اولي يا دومي از كاربرد نميافتد و سومي هم راهنماي عمل است، بدون آنكه آن دو از كاربرد بيفتند. بحثي كه در محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ هست، اين است. ¢ آيا همانطور كه در طبيعت ميتوانيم تغيير بدهيم، در آيات هم ميتوان دخل و تصرف كرد؟ £ بحث ما اين است كه اتفاقاً آن ترديدي كه از ابتدا به آن اشاره كرديم، از ميان برود. ترديد اين بود كه يك جوان كه با كل قرآن روبهرو ميشود، با برخي از شنيدهها و خواندههاي خود ميگويد 70درصد متشابه است و محكمات هم اينگونه است كه به آن اشاره كرديم، ناسخ و منسوخ هم معلوم نيست. ما ميخواهيم بگوييم كل آيات متشابه و آيات منسوخ كاربرد دارد و كل قرآن راهنماي عمل است. اين موجب ميشود ايمان ما به تكتك آيات قرآن بيشتر شود. سه نمونه آن، مراحل تحريم شراب يا تحريم نزولخواري و يا الغاي بردگي است. ¢ شما اشاره كرديد علامه ميگويند بايد به70درصد آيات كه متشابه است، ايمان داشته باشيم. £ البته اين 70درصد را آقاي لاهوتي ميگفت، ولي مرحوم علامه ميگويند بايد به آيات متشابه ايمان داشت، ولي عمل نكرد، مگر آن را به محكم ارجاع دهيم كه بر سر تعريف محكم اختلافات جدي وجود دارد. ¢ روايت داريم از امام صادق(ع) كه فردي از ايشان در اين مورد ميپرسد و ايشان در پاسخ ميگويد بايد به آيات متشابه ايمان داشته باشيد. به نظر ميرسد مخاطبان متفاوت هستند. به هر صورت آيات متشابه حالات رمزگونهاي دارد و از سطح فهم عوام بالاتر است و عدهاي متوجه نميشوند. وقتي متوجه نميشوند نبايد رد كنند و بايد به آن ايمان داشته باشند. £ اين در هنگامي است كه آيات متشابه را رمزگونه و غيرقابل دسترس بگيريم. ¢ منظور غيرقابل دسترس نيست، فهم آن مدنظر است. رمزگونگي را به اين اعتبار ميگويم كه بايد يكسري كار روي آن انجام داد. £ مرحوم طالقاني روشي را ارائه ميدهد كه فهم آن را هم آسان ميكند، يعني عنصر زمان را در دل متدلوژي ميآورد و به زمان در دل مكتب جايگاه ميدهد. درنتيجه راهنماي عمل كارهاي روزمره ميشود، بدون اينكه به روزمرگي بيفتد. برخي متشابهات را سخت و پيچيده وانمود كرده و يا چند بعدي و نمادين نشان ميدهند، درحاليكه با روش آيتالله طالقاني از اين حالات خارج شده و راهنماي عمل ميشوند. ¢ پس شما با اين روايتها چه ميكنيد كه ميگويند به متشابهات ايمان داشته باشيد؟ £ ما به آنها هم ايمان داريم و هم عمل ميكنيم. بايد هم به متشابه ايمان آورد و هم به آن عمل كرد كه مشمول آيه "لِم تقولون" نشويم كه چرا ايمان ميآوريد و عمل نميكنيد. واقعاً فكر كنيد به جواني كه مكاتب مختلف را خوانده و مدرك دانشگاهي دارد بگويند به يكسري آيات اين كتاب ايمان بياور، اما به آن عمل نكن. اين همان چيزي بود كه در برابر ما بود. مكتوب هم بود و در تفسيرها هم آمده است. جريان سال 1352 كه حل نشد، پس از آن ادامه پيدا كرد و پس از انقلاب نيز خيلي از روشنفكران، دين را در حيات خلوت ميبرند و بهعنوان امر خصوصي در نظر ميگيرند. در اين حالت وقتي انسان بخواهد دنبال روشي باشد ـ كه الزاماً هم بايد باشد ـ يا ليبرال ميشود يا لائيك و يا سكولار و يا ماركسيست. براي نمونه، روژه گارودي كه معاون دبيركل حزب كمونيست فرانسه بود، مسلمان شده است و ميگويد پيامبر(ص) در قلب من است، ولي وقتي من بخواهم در مسائل اجتماعي و اقتصادي كار كنم، ماركسيسم را قبول دارم. يعني ماركسيسم بهعنوان روش و پيامبر بهعنوان ارزش. چرا كه ميگويد براي كار اجتماعي تحليل نياز دارد و قرآن آن را ندارد. ديد او نسبت به قرآن حيات خلوتي است. ما در خانه تيمي بوديم، در تابستان 1353، در اواخر بهرام نماز هم نميخواند، سيمين صالحي به او گفت، برادر اين راه كه ميرويد خيلي خطرناك است. منظورش پذيرش ماركسيسم ازسوي آنها بود. سيمين ميگفت دين در جامعه ما خيلي قوي است. بهرام گفت خواهر فكر ميكني من نميدانم كه دين قوي است؟ خيلي هم قوي است، ولي دين روبناي فرهنگي است و زيربناي استدلالي و روشي ندارد. انحرافي كه رخ داد اين بود كه دين را روبناي فرهنگي ميدانستند و اين روش و استدلال هم نداشت. حالا در جمهوري اسلامي اين مسئله از تريبونهاي رسمي گفته ميشود. يكي از وزيران پيشين كه قبل از انقلاب با مجاهدين همكاري داشت، ميگفت آنموقع مجاهدين به اين رسيدند كه مجموعه آموزشهاي سنتي جاري كششپذير نبوده و نميتواند جوابگوي مسائل مستحدثه باشد و رسماً هم اعلام كردند. حالا نظام جمهوري اسلامي هم به همين امر رسيده، ولي اشكالش اين است كه اعلام نميكنند آموزشهاي جاري كشش ندارد، درعوض باب تشخيص مصلحت را باز كرده و براي مصلحت هم ملاكي ارائه نميدهند. پينوشتها: 1ـ در آن فضا يكي از دلايل غرور تشكيلاتي، همين تأييدها بود. 2ـ نزل عليك الكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه و انزل التورات والانجيل من قبل هدي للناس و انزل الفرقان... اين كتاب را در حاليكه مويد آنچه [از كتابهاي آسماني] پيش از خود ميباشد، بهحق [و بهتدريج] بر تو نازل كرد و تورات و انجيل را... پيش از آن براي رهنمود مردم فرو فرستاد و فرقان [= جداكننده حق از باطل] را نازل كرد. 3ـ و مصدقاً لما بين يدي من التورات و لاحل لكم بعض الذي حرم عليكم و جئتكم بايه من ربكم فاتقواالله و اطيعون. و [ميگويد: "آمدهام تا] تورات را كه پيش از من [نازل شده] است تصديقكننده باشم و تا چارهاي از آنچه را كه بر شما حرام گرديده، براي شما حلال كنم و از جانب پروردگارتان براي شما نشانهاي آوردهام. پس، از خدا پروا داريد و مرا اطاعت كنيد."
|
|||||