گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386

 

 

رستاخيز؛ هنگامه بازگشت انسان

برگي ديگر از انديشه‌هاي تابناك مولوي در مثنوي معنوي

سيدحامد علوي

 

رازها را مي‌كند حق آشكار چون بخواهد رست، تخم بد مكار

اين بهار نو ز بعد برگريز هست برهان بر وجود رستخير

آتش و بادابر و آب و آفتاب رازها را مي‌برآرند از تراب

در بهاران سرها پيدا شود هر چه خورده‌‌ست اين زمين رسوا شود

بردمد آن از دهان و از لبش تا پديد آيد ضمير و مذهبش

دفتر پنجم

عارف بلخي با آگاهي و اشرافي كه بر قرآن دارد، پيوسته مي‌كوشد مخاطبان خود را به اين معاني بلند آگاه كند و به يادشان بياورد كه

اين بهار نو ز بعد برگريز هست برهان بر وجود رستخيز

به نظر مولانا قيامت فقط مخصوص آدميان نيست، بلكه همه موجودات قيامت دارند و همواره در حال تغيير و تجديدند. جهان طبيعت با درآمدن از فصلي و واردشدن به فصلي ديگر، رستاخيز خود را مي‌نماياند. انسان نيز همچون ديگر كائنات مي‌خواهد به برترين كمالات دست يازد. مولانا معتقد است كه پيوسته در كائنات قيامتي و محشري برپاست.

پس جهان زايد جهان ديگري اين حشر را وانمايد محشري

تا قيامت گر بگويم، بشمرم من ز شرح اين قيامت قاصرم

(دفتر دوم)

مولانا با زباني بسيار ساده همچون پيامبران كه با مردم با سادگي سخن مي‌گفتند با مخاطبان خود سخن مي‌گويد. در باور وي، حركت، سكون، تغيير، تبديل و نوبه‌نوشدن است در جوف هستي نهفته است و بايد دانست كه توجه به اين معني، سوق دادن انسان به سمت هماهنگي با آهنگ دلنشين و دقيق و قانونمند جهان هستي است.

مصطفي روزي به گورستان برفت بر جنازه مردي از ياران برفت

خاك را در گور او آكنده كرد زير خاك آن دانه‌اش را زنده كرد

(دفتر اول)

توجه به پديده‌هاي طبيعت، آموختن از طبيعت است. قرآن كريم همواره به طبيعت ارجاع مي‌دهد و مي‌خواهد انديشه را بيدار كند و غفلت را بزدايد. مولوي نيز همچون قرآن مي‌سرايد كه:

اين درختان‌اند همچون خاكيان دست‌‌ها بر كرده‌اند از خاكدان

با زبان سبز و با دست دراز از ضمير خاك مي‌گويند راز

سوي خلقان صد اشارت مي‌كنند و آن‌كه گوشستش عبارت مي‌كنند

همچون بُطان(1) سر فرو برده به آب گشته طاووسان و بوده چون غراب(2)

در زمستانشان اگر محبوس كرد آن غرابان را خدا طاووس كرد

در زمستانشان اگرچه داد مرگ زنده‌شان كرد از بهار و داد برگ

(دفتر اول)

براي اين‌كه انسان به توانمندي‌هاي شگرف خود پي ببرد، ناچار نيازمند يادآوري است وگرنه جريان‌هاي سرگرم‌كننده چنان ديده غيب بين انسان را مي‌پوشاند كه درمان آن بسيار سخت خواهد بود.

اي برادر، يك دم از خود دور شو با خودآ و غرقِ بحر نور شو

اي برادر، عقل يكدم با خود آر دم به دم در تو خزان است و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بين پر زغنچه و ورد و سرو و ياسمين

(دفتر اول)

در آدمي همواره خزان و بهاري هست ولي او غافل مي‌شود و گاهي غفلت بر او ‌چنان غلبه مي‌كند و حجاب‌ها چشم حقيقت‌بين او را مي‌پوشاند كه ساده‌ترين اصول را منكر مي‌شود. مولانا همچون آموزگاري هشدار مي‌دهد و آدمي را ملزم مي‌كند كه پرده‌پوشي و كفر و انكار را به يك سو نهد؛ زيرا آنچه در جهان محسوسات مي‌گذرد و آنچه آدمي از غيب و نامحسوس ادراك مي‌كند، جايي براي ترديد در معاد نخواهد يافت؛ بويژه اگر به خود فطري خود يا به عبارتي به "من" فطري خود توبه كند، هرگز در قيامت و معاد ترديد نخواهد كرد. با اين همه، منكر اين معاني، با تكيه بر عقل جزيي خود مي‌كوشد كه شك و شبهه‌اي در اين باور ايجاد كند و آن را متناقض با عقل جزيي خويش نشان مي‌دهد تا بتواند هرگونه امر و نهي و بايد و نبايد كه با ديدن و نظركردن در طبيعت در درون انسان جوانه مي‌زند از خود دور كند و اباحي‌گري پيشه كند و هيچ‌گونه مسئوليتي نپذيرد. ايجاد چنين شبهه‌هايي داستاني ديرين دارد و مربوط به جامعه امروز نيست. در زمان نزول قرآن، ستيزه‌‌جويان و منكران در مقابل پيامبر مي‌ايستادند و انكار مي‌كردند و مي‌گفتند كه هر چه هست همين زندگي دنياست كه زنده شده‌ايم و خواهيم مرد و ما برانگيخته نخواهيم شد. (مومنون:37)

در سوره يس، آيه 78 و 79 مي‌فرمايد: و براي ما مثلي زد و خلقت خود را فراموش كرد و گفت چه كسي استخواني را زنده مي‌كند، درحالي‌كه خاك شده است (و به پيامبر مي‌گويد كه): بگو آن‌كه نخستين‌بار آن را آفريده زنده‌اش خواهد كرد و او بر هر آفرينشي داناست. شايد براي عقل فطري، استدلالي بالاتر و ساده‌تر از اين نباشد كه براي آفريدن جهاني ديگر به‌وسيله كسي كه اين جهان را آفريده سخت نيست. انسان با ايمان، معاد را حتمي‌ مي‌داند و يقين دارد كه تخلفي در آن نخواهد بود و وعده و وعيد خداوند حق است. بر همين اساس، هركسي‌كه براي اين جهان و آفرينش، هدف و غايتي قائل است، خود نيز هدفدار حركت مي‌كند. مولوي كوشش مي‌كند با زباني روشن، مخاطب خود را به اصل مطلب رهنمون شود تا بتواند راه خود را بيابد و از بيهودگي و سر درگمي به بهترين شكل با طبيعت هماهنگ شود و پيام اصلي را دريابد و به كژراهه نرود و زمان را از دست ندهد.

خاك را و نطفه را و مضغه را پيش چشم ما همي دارد خدا

كز كجا آوردمت؟ اي بد نيت! كه از آن آيد همي خفريقي‌ات(3)

(دفتر چهارم)

پروردگار جهان به آدمي مي‌گويد اي بد نيت، بنگر كه تو را از كجا به اين جايگاه آورده‌ام كه از آن بدت مي‌آيد و نفرت داري. گويا اشاره است به گفته احنف بن قيس كه:

"عُجبتُ لِمُن جُري في مُجري البُول مرتين كيف يتكبر" درشگفتم از كسي كه دو بار در مجراي ادرار جريان يافته است، چگونه تكبر مي‌ورزد.(دفتر چهارم، ص 279، كريم زماني)

تو بر آن عاشق بدي در دُورِ آن منكر اين فضل بودي آن زمان

اين كرم چون دفع آن انكار توست كه ميان خاك مي‌كردي نخست

حجت انكار شدِ، انشارِ(4) تو از دوا بدتر شد اين بيمار تو

خاك را تصوير اين كار از كجا نطفه را خصمي و انكار از كجا

چون در آن دم بي‌دل و بي‌سر بدي فكرت و انكار را منكر بدي

از جمادي چون‌كه انكارت بِرست هم از اين انكار حشرت شد درست

پس مثال تو چون آن حلقه زني است كز درونش خواجه گويد: خواجه نيست

حلقه زن، زين نيست دريابد كه هست پس ز حلقه برندارد هيچ دست

پس هم انكارت مبين مي‌كند كز جماد او حشر صَد فَن مي‌كند

چند صنعت رفت اي انكار تا آب و گِل انكار زاد از "هُل اَتي"

آب و گل مي‌گفت خود انكار نيست بانگ مي‌زد بي‌خبر كه اِخبار نيست

(دفتر چهارم)

اگر آدمي سير تكاملي خود را بداند، منكر نقل و حشر نمي‌گردد و بديهيات را انكار نمي‌كند. آنچه اهميت دارد اين است پير بلخ حرص و ولعي غريب در فهم معاني بلند دارد و همين حرص و ولع را براي فهماندن آن به ديگران نيز دارد، مانند ديگر منذران كه همسايه هم‌انديش پيامبران‌اند، مردمان را از سرنوشت شومي كه در صورت ناهماهنگي با آهنگ كل هستي گريبانگيرشان مي‌شود، بيم مي‌دهد و نتيجه هماهنگي را به پيوستگان مي‌نماياند. در دفتر ششم مثنوي قصه فقير روزي‌طلب بي‌واسطه كسب، و الهام گنج‌نامه كه در خواب بدو نشان دادند، مي‌آورد كه بي‌فهم و شناختِ خود رسيدن به گنج امكان نخواهد شد و همچنان داستان را مي‌آورد تا آن را به رستاخيز متصل مي‌كند و مي‌فرمايد:

روز نحرِ رستخيز سهمناك مومنان را عيد و گاوان را هلاك

جمله مرغان آب آن روز نحر همچو كشتي‌ها روان بر روي بحر

هنگامه ترسناك روز حشر كه روز قربان‌كردن آدميانِ حيوان سيرت است، براي باورآوردگان و مومنان عيد است و براي انسان‌هايي كه حيوان صفت‌اند روز نابودي و مرگ. در آن روز مرغابيان ـ يعني عارفان و مومنان ـ مانند كشتي روي آب، بي‌هيچ هراسي از شوريدگي روز حشر به سلامت از دريا مي‌گذرند، اما كساني‌كه با وجود دلايل روشن نخواستند هماهنگ شوند نابود خواهند شد.

تا كه "يُهلِك مُن هُلَك عُن بينه" تا كه "يُنجومُن نجا واستَيقَنَه"

اشاره است به آيه شريفه 42 سوره انفال كه مي‌فرمايد: "ليقضي الله امراً كان مفعولاً ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه و ان الله لسميع عليم." سنت خداوند تغييرناپذير است كه "خير و شر هر عمل، كز آدمي سر مي‌زند/ آن عمل مزدش به‌زودي پشت در در مي‌زند." اين سنت خداست كه بي‌ترديد انجام خواهد شد تا هر آن كس كه بايد نابود شود، نابود گردد؛ با برهان و حجت تمام، و آن كس كه بايد به زندگي برسد به آن بپردازد و آن هم با برهان و حجت تمام و البته خداوند شنوا و داناست.

تا كه بازان جانب سلطان روند تا كه زاغان سوي گورستان روند

مسلم است كه جايگاه شاهين روي ساعد پادشاه است و جايگاه كلاغان گورستان است. نيكوكاران رو به سوي پروردگار دارند و دنياگران به سمت لاشه دنيا مي‌گرايند و سرانجام هر كدام معلوم.

كاستخوان و اجزاي سرگين همچونان نقل زاغان آمده‌ست اندر جهان

قند حكمت از كجا، زاغ از كجا؟ كرم سرگين از كجا، باغ از كجا؟

روز عدل و عدل، داد در خورست كفش آنِ پا، كلاه آنِ سر است

مولانا هشدار صريح مي‌دهد و به سرنوشت گذشتگان اشاره مي‌كند كه

استخوان و موي مقهوران نگر تيغ قهر افكنده اندر بحر و بر

(دفتر ششم)

مولانا با توجه دادن به پديده‌هاي محسوس، نقبي به عالم غيب مي‌زند و عالم غيب را مشهود مي‌كند:

در حديث آمد كه روز رستخيز امر آيد هر يكي تن را كه خيز

نفخ صور امر است از يزدان پاك كه بر آريد اي ذرائر سر زخاك

باز آيد جان هر يك در بدن همچو وقت صبح، هوش آيد به تن

(دفتر پنجم)

بامدادان كه آدمي سر از خواب دوشينه برمي‌دارد، با اندكي تعمق شايد بتواند بفهمد كه روز قيامت چگونه خواهد بود. مولانا توجه مي‌دهد كه "كما تنومون تموتون و كما تستيقذون تبعثون"؛ همچنان‌كه مي‌خوابيد مي‌ميريد و همچنان‌كه برمي‌خيزيد، برانگيخته خواهيد شد.

صبح، حشر كوچك است اي مستجير(5) حشر اكبر را قياس از وي بگير

حشر اصغر، حشر اكبر را نمود مرگ اصغر، مرگ اكبر را زدود

مُخلصم زين هر دو محشر قصه‌اي‌ست مومنان را در بيانش حصه‌اي‌ست

چون برآيد آفتاب رستخيز برجهند از خاك، خوب و زشت نيز

سوي ديوان قضا پويان شوند نقد نيك و بد به كوره مي‌روند

نقد نيكو شادمان و ناز ناز نقد قلب اندر زحير و در گداز

لحظه لحظه امتحان‌ها مي‌رسد سر دل‌ها مي‌نمايد در جسد

چون ز قنديل آب و روغن گشته فاش يا چو خاكي كه برويد سرهاش

از پياز و گندنا و كوكنار(6) سر دي پيدا كند دست بهار

آن يكي سرسبز نحن المتقون وآن دگر همچون بنفشه سرنگون

(دفتر پنجم)

سراينده مثنوي در داستان آمدن شاعر به شهر حلب و بر دروازه‌ انطاكيه، ملغمه‌اي گزنده به كساني‌كه روز محشر را باور ندارند مي‌زند كه از ديدگاه مولوي انسان آگاه هيچ‌گاه از سرنوشت يك شهيد ناراحت نمي‌شود، بلكه چون يك شهيد هدف اصلي حيات و رمز و راز زندگي خردمندانه را درك مي‌كند و به‌دنبال آن مي‌دود.

وقتي شاعر مي‌‌فهمد كه اهل حلب بر فاجعه روز دهم محرم و براي قتل فرزند پيامبر و علي و فاطمه(ع) سوگوارند و گريه مي‌كنند، مي‌سرايد كه

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان زان‌كه بد مرگي‌ست اين خوابِ گران

روح سلطاني، ز زنداني بجست جامه چون بدريم و چون خاييم دست؟(7)

چون‌كه ايشان خسرو دين بوده‌اند وقت شادي شد، چو بگسستند بند

سوي شادروان دولت تاختند كنده و زنجير را انداختند

‌آنان‌كه ستم را تاب نياوردند و زندگي با ستمكاران را جرم مي‌پنداشتند، شهادت را ـ كه يكي از دو نيكويي است ـ برگزيدند و كنده و زنجير تن را شكستند و به‌سوي خداوند تازيدند و چون مي‌خواستند توانستند و بدان دست يازيدند و به وصال رسيدند.

دور ملك است و گهِ(8) شاهنشهي گر تو يك ذره از ايشان آگهي

ورنيي آگه، برو بر خود گري زان‌‌كه در انكار نقل و محشري

زيرا كسي‌كه غير از همين خاك كهن چيز ديگري نمي‌بيند، بايد بر دل و دين خرابش گريه كند، اگر نقل و حشر را باور آورده بود، به‌سوي آن مي‌شتافت و مولوي مي‌سرايد كه

در رخت كو از پي دين خرمي گر بديدي بحر، كو كف سخي؟

آن‌كه جوديد آب را نكند دريغ خاصه آن‌كاو ديد دريا را و ميغ

(دفتر ششم)

در داستان "آن خردمند كه نصيحت كرد گروهي را كه اگر گرسنه شويد در اين سفر، مباد كه گوشت پيل بچه خوريد." مولانا نقبي به جان كندن و حساب پس‌دادن در پيشگاه فرشتگان مي‌زند و اين‌كه بوي هر صفت بد همچون كبر و بخل و حس مانند سير و پياز دانسته مي‌شود و پنهان نمي‌ماند؛ مانند پيل كه خورنده پيل بچه را بو مي‌كشد و مي‌‌شناسد و انتقام مي‌گيرد.

گوشت‌هاي بندگان حق خوري غيبت ايشان كني، كيفر بري

هان كه بوياي دهان‌تان خالق است كي برد جان غير آن كاو صادق است؟

واي آن افسوسيي كش بوي گير باشد اندر گور، منكَر يا نكير

(دفتر سوم)

اگر بايد انسان در نابودكردن صفات بد و پليدي‌هاي اخلاقي آن‌قدر بكوشد تا به مكارم اخلاق برسد و به همين قصد رياضت بكشد و تمرين كند، درحقيقت در خود قيامتي بر پا كرده است. اين‌كه حضرت محمد(ص) صد قيامت در وجود شريفش فعليت يافته بود، حقيقتي انكارناپذير است و شايد به همين دليل است كه مورد خطاب "انك لعلي خُلق عظيم" قرار گرفت و مشرف شد.

پس محمد صد قيامت بود نقد زان‌كه حل شد در فناي حل و عقد

دانشمند بزرگ و پژوهشگر فرزانه، جناب كريم زماني در ص 234 شرح جامع مثنوي، جلد ششم مي‌نويسد: "خلاصه او (يعني حضرت محمد) مظهر راستين قيامت بود، زيرا در فاني‌كردن جنبه بشري و اوصاف خلقي خود محو شده بود

"حل" به معني گشودن و گشادن و "عقد" به معني گره‌زدن و بستن است، "حل و عقد" در تداول عمومي به معني رتق و فتق كارها و تمشيت امور است؛ چنان‌كه به صاحب رأيان كه مشكلات امور را حل و فصل مي‌كنند، اهل حل و عقد گويند. اما در اينجا مراد از حل و عقد، هويت بشري و اوصاف خلقي است. حل‌شدن نيز به معني محوشدن و فاني‌گشتن است. پس (حل‌شدن در فناي حل و عقد) كنايه از اين است كه محمد(ص) به‌طور شگفت‌انگيزي جنبه بشري خود را در ذات الهي فاني كرده بود و در اين فنا و محو مستغرق شده بود. او چنان مجذوب احديت بود كه هيچ‌گونه نشاني از جنبه شخصي و برايش باقي نمانده بود و يكسره در عشق الهي محو شده بود.

همچنين در زبان و فرهنگ عرفا يكي از انواع قيامت آن است كه انسان از صفات بشري و اوصاف خلقي خود بميرد و به صفات الهي زنده شود. حضرت محمد مصطفي (ص) از اين نظر اشرف بر همگان بود به‌طوري‌كه تجلي‌گاه قيامت‌هاي بي‌شمار بود.

زاده ثاني‌ست احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان

زو قيامت را همي پرسيده‌اند "اي قيامت تا قيامت راه چند؟"

با زبان حال مي‌گفتي بسي كه "ز محشر حشر را پرسد كسي؟"

بهر اين گفت آن رسول خوش پيام رمز "موتوا قبل موت يا كرام"

همچنان‌كه مرده‌ام من قبل موت زان طرف آورده‌ام من صيت(9) و صوت

پس قيامت شو، قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين

تا نگردي او نداني‌اش تمام خواه آن انوار باشد يا ظلام

(دفتر ششم)

مولوي حكايتگر اين است كه انسان قدرتي بس عظيم دارد اگر قدر خود را بداند و بتواند از توانمندي‌هاي دروني خود بهره ببرد، صدها قيامت به پا مي‌كند، چنان‌كه پيامبران و اولياي خداوند اين چنين‌اند. اين است پيام مولوي كه ولي حق به دليل رستن از اوصاف بشري و ورود به اوصاف الهي بدين مقام مي‌رسد.

بر تو مي‌خندد، مبين او را چنان صد قيامت در درونستش نهان

(دفتر دوم)

دون همتان و منكران كه اعتقادي به اين اصل مهم اعتقادي از خود نشان نمي‌دهند، اما آنان‌كه ادعا مي‌كنند اعتقاد دارند، پس چرا خود را به كيفر الهي عرضه مي‌كنند.

ور همي دانند بعث(10) و رستخيز چون زنندي خويش بر شمشير تيز؟

پير بلخ معتقد است اگر كسي اعتقاد به مبدأ و معاد داشته و يقين آورده باشد كه خداي بزرگ يعني مديريت عالي جهان هستي براي برپايي عدل مطلق رستاخير را به پا خواهد داشت، گناه نمي‌كنند اگر ايمان داشته باشند. در آن روز بزرگ كه حشر اكبر است، همه در صحنه ظاهر مي‌شوند و به حساب همه رسيدگي مي‌شود، نيكي پيشه مي‌كنند. آيا اگر كسي يقين داشته باشد كه چنين محشري به پا خواهد شد، آيا حاضر است به كسي ستم كند و كسي را بيازارد و به مال و جان و ناموس كسي تعرض كند؟ انسان معتقد به اين دو اصل، نه جنايت مي‌كند و نه آزارش به كسي مي‌رسد و نه به هرگونه ناروايي نزديك مي‌شود. آنان‌كه ستم مي‌كنند و حق، عدل، صداقت و انسانيت را زير پا مي‌گذارند، به روز بازپسين اعتقاد ندارند و اگر ادعا مي‌كنند، دروغي بس بزرگ را بر زبان مي‌آورند و كيفر اين دروغ را نيز خواهند ديد. "الم يعلم بان الله يري" آيا نمي‌دانند كه خداوند مي‌بيند؟

پس قامت شو، قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين

تا نگردي او، نداني‌اش تمام خواه آن انوار باشد يا ظلام

عقل گردي، عقل را داني كمال عشق گردي، عشق را داني ذبال(11)

(دفتر ششم)

مولانا در داستان عزَيرِ پيامبر، قيامت و معاد را بيان مي‌كند و پاسخ منكران را كه با بيان‌هاي مختلف اشكال مي‌تراشند و شبهه‌ مي‌افكنند و بي‌ترديد قصدشان افساد است و اباحي‌گري، مي‌دهد.

هين عزيرا در نگر اندر خرت كه بپوسيده‌ست و ريزيده برت

پيش تو گرد آوريم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را

دست ني و جزء بر هم مي‌نهد پاره‌ها را اجتماعي مي‌دهد

در نگر در صنعت پاره زني كاو همي دوزد كهن بي سوزني

ريسمان و سوزني ني وقت خرز آن‌چنان دوزد كه پيدا نيست درز

چشم بگشا حشر را پيدا ببين تا نماند شبهه‌ات در يوم دين

تا ببيني جامعي‌ام را تمام تا نلرزي وقت مردن ز اهتمام

(دفتر سوم)

اي عزير بنگر به الاغت كه تمام گوشت‌ها و اندامش پوسيده و پيرامون تو پراكنده شده است. ما تمام اين اعضا و جوارحش را گرد مي‌آوريم و دوباره او را زنده مي‌كنيم. مولانا اشاره به آيه 259 سوره بقره دارد كه سرگذشتي بس جالب است و عبرت‌انگيز.

در دفتر اول مثنوي، جلال‌الدين بلخي اشاراتي بس گويا به رستاخيز دارد و با استفاده از آيات قرآني مثل بقيه و جاهاي مثنوي صحنه‌هاي تكان‌دهنده روز محشر و رستاخيز بزرگ را ترسيم مي‌كند.

آن جلود و آن عظام ريخته فارسان گشته غبار انگيخته

حمله آرند از عدم سوي وجود در قيامت هم شكور و هم كنود

استخوان‌هاي پوسيده و ريخته و پوست‌هاي از ميان رفته زنده مي‌شوند و به‌سوي محشر روان مي‌گردند. مولانا به منكران خطاب مي‌كند كه چرا سر مي‌پيچيد و چرا از زندگي جاويد روي مي‌گردانيد؟ در عدم پاي مي‌فشرديد كه چه كسي قادر است ما را از عدم به‌وجود بياورد. آيا اي منكر حشر، تو آفرينش رباني را نمي‌بيني كه تو را به موي پيشاني‌ات به جهان وجود آورد؟

سر چه مي‌پيچي كني ناديده‌اي در عدم ز اول نه سر پيچيده‌اي

در عدم افشرده بودي پاي خويش كه مرا كه بر كند از جاي خويش

مي‌نبيني صنع ربانيت را كه كشيد او موي پيشانيت را

(دفتر اول)

در بيت اخير اشاره به آيه 56 سوره هود است كه: "ما من دابه الا هو اخذ بناصيتها"، يعني هيچ جنبنده‌اي نيست مگر اين‌كه خداي بزرگ آن را در اختيار دارد.

تا كشيدت اندرين انواع حال كه نبودت در گمان و در خيال

(دفتر اول)

به نظر مي‌رسد كه مولوي هم به معاد جسماني و هم معاد روحاني قائل است؛ چه آن‌كه در جاهاي مختلف به اين مسئله پرداخته:

نفخ صور امر است از يزدان پاك كه برآريد اي ذرائر سر زخاك

بازآيد جان هر يك در بدن همچو وقت صبح هوش آيد به تن

جان تن خود را شناسد وقت روز در خراب خود در آيد چون كنوز

جسم خود بشناسد و در وي رود جان زرگر سوي درزي كي رود

جان عالِم سوي عالِم مي‌دود روح ظالم سوي ظالم مي‌دود

كه شناسا كردشان علم اله چون‌كه بره و ميش وقت صبح‌گاه

پاي كفش خود شناسد در ظُلَم چون نداند جانِ تن خود، اي صنم؟

صبح، حشر كوچك است اي مستجير حشر اكبر را قياس از وي بگير

آن‌چنان‌كه جان بپرد سوي طين نامه پرد تا يسار و تا يمين

به همين مبنا، تمام اعمال به سوي صاحبانشان باز مي‌گردند:

در كفش بنهند نامه بخل وجود فسق و تقوا آنچه دي خود كرده بود

چون شود بيدار از خواب و سحر باز آيد سوي او آن خير و شر

گر رياضت داده باشد خوي خويش وقت بيداري همان آيد به پيش

ور بد او دي خام و زشت و در ضلال چون عزانامه سيه باشد شمال

ور بد او دي پاك و باتقوا و دين وقت بيداري برد در ثمين

هست ما را خواب و بيداري ما بر نشان مرگ و محشر دو گوا

(دفتر پنجم)

با تمام سادگي و روشني خواب و بيداري ما روشن‌ترين دليل بر مرگ و بعث و حشر است كه مولوي در همه‌جاي مثنوي گوياي آن است و اين‌كه آدمي با همان صفات دنيوي محشور مي‌شود.

سيرتي كان در وجودت غالب است هم بر آن تصوير حشرت واجب است

(دفتر دوم)

اما اين‌كه اين راز سر به مهر ـ يعني قيامت و بعث و حشر و رستاخيز ـ چرا پيچيده، پوشيده و رازآلود است، خود مسئله‌اي است كه پيامبر هم بيشتر به باور آن تأكيد مي‌كند، وقتي از او مي‌پرسند "يسئلونك عن‌الساعه ايان مرسيها فيم انت من ذكريها الي ربك منتهيها" از تو مي‌پرسند كه آن ساعت كي برقرار خواهد شد؟ پيامبر مي‌گويد كه علم آن نزد پروردگار من است، تو (اي پيامبر)! فقط يادآوري كن. هركس كه بخواهد، پرواي آن خواهد كرد. يعني اعتقاد به پروردگار و رستاخير مهم است و اين چيزي است كه قيامت اصغر، يعني تغييرات اساسي در رفتار او ايجاد خواهد كرد و خردمندانه و عالي‌ترين رفتار از او سر خواهد زد. تعبير ديگر اين‌كه خدا خود مي‌خواهد قيامت مخفي بماند. مولانا در دفتر دوم از سرپوشيدگي قيامت مي‌گويد:

گفت مخفي داشته‌ست آن را خرد تا بود غيب اين جهانِ نيك و بد

زان‌كه گر پيدا شدي اشكال فكر كافر و مومن نگفتي جز كه ذكر

پس عيان بودي نه غيب، اي شاه دين نقش دين و كفر بودي بر جبين

كي در اين عالم بت و بتگر بدي؟ چون كسي را زَهره تسخر(12) بدي

پس قيامت بودي اين دنياي ما در قيامت كي كند جرم و خطا؟

گفت شه: پوشيد حق پاداش بد ليك از عامه، نه از خاصان خود

گر به دامي افكنم من يك امير از اميران خُفيه دارم، نه از وزير

حشر تو گويد كه سر مرگ چيست ميوه‌ها گويند سر برگ چيست

و بار ديگر استفاده از پديده‌هاي طبيعت كه مي‌تواند به‌خوبي به آدمي تعليم دهد و بياموزد كه چگونه خود را با آهنگ كل هستي هماهنگ كند و هماهنگي همان پيمودن راه رستگاري است.

روز محشر هر نهان پيدا شود هم ز خود هر مجرمي رسوا شود

(دفتر پنجم)

اين‌كه پس از طي خط تولد تا مرگ كه خط زندگي و عمر نام دارد و تمام معني انسان همين فاصله است كه چگونه طي مي‌شود و به مرگ منتهي مي‌گردد، از آنجا باز به حيات طيبه و زندگي جاويد مي‌پيوندد، از ديدگاه مولوي امري تخيلي نيست، بلكه واقعيت محض و حيات ناب است.

حق همي گويد كه ديوار بهشت نيست چون ديوارها بي‌جان و زشت

چون در و ديوار تن با آگهي‌ست زنده باشد خانه چون شاهنشهي‌ست

هم درخت ميوه هم آب زلال با بهشتي در حديث و در مقال

زان‌كه جنت را نه ز آلت بسته‌اند بلكه از اعمال و نيت بسته‌‌اند

اين بنا زآب و گل مرده بده‌ست و آن بنا از طاعت زنده شده‌ست

(دفتر چهارم)

هشدار مولانا در نگاهي به حديثي از مولاي متقيان علي (ع) است كه فرموده‌اند: آدمي در روز رستاخيز قدم از قدم برندارد، مگر اين‌كه پنج چيز از او پرسيده شود؛ از عمرش كه در چه گذرانده، از جواني‌اش كه در چه راهي صرف كرده، از مالش كه از كجا كسب كرده و در كجا مصرف كرده و درباره عملش كه به چه شكلي رفتار كرده است. (ابن ابي‌الحديد، ج 4، شرح نهج‌البلاغه)

چون قيامت پيش حق صف‌ها زده در حساب و در مناجات آمده

ايستاده پيش يزدان اشك ريز بر مثال راست‌خيز رستخيز

حق همي گويد: "چه آوردي مرا اندرين مهلت كه دادم من تو را؟

عمر خود را در چه پايان برده‌اي قوت و قوت در چه فاني كرده‌اي؟

گوهر ديده كجا فرسوده‌اي پنج حس را در كجاها بوده‌اي

چشم و گوش و هوش و گوهرهاي عرش خرج كردي، چه خريدي تو ز فرش؟

دست و پا دادمت چون بيل و كلند(13) من ببخشيدم ز خود، آن كي شدند؟

همچنين پيغام‌هاي دردگين صدهزاران آيد از حضرت چنين

(دفتر سوم)

پي‌نوشت‌ها:

1ـ بطان: مرغابي‌ها. 2ـ غراب: كلاغ. 3ـ خفريقي: پليدي. 4ـ انشار: زنده‌كردن. 5ـ مستجير، پناهنده، پناه برنده. 6ـ كوكنار: ميوه كپسولي شكل خشخاش كه گرز خشخاش ناميده مي‌شود. 7ـ خاييم دست: دست‌گزيدن؛ كنايه از ابراز تأسف و حسرت. 8ـ گه: مخفف گاه. 9ـ صيت: آوازه و خبر. 10ـ بعث: برانگيخته‌شدن. 11ـ ذبال: فتيله. 12ـ تسخر: ريشخندكردن. 13ـ كلند: كلنگ.

 

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |