|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386
چشمانداز ادبيات متعهد
يكي ديوانهاي را گفت: بشمار براي من، همه ديوانگان را جوابش داد: كاين كاريست دشوار شمارم خواهي ار فرزانگان را شيخ بهايي *** يادي از دكترشريعتي اسماعيلت كيست؟ و اكنون ابراهيمي و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ عملت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيات؟ زيباييات؟ و... اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط ميتوانم نشانيهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد ميافكند، آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تأويلهاي مصلحتجويانه و... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند... او اسماعيل تو است. (شريعتي. علي، ميعاد با ابراهيم، انتشارات چاپخش) *** كمي انسان بسراييد عباس احمدي اي قوم به دريازده، توفان بسراييد از عشق، از اين واژه عريان بسراييد خسته نشديد اين همه از ابر سروديد؟ يكبار هم از آبي باران بسراييد ني چاره بغضآور تنهايي ما نيست از چاه بگوييد، نيستان بسراييد تا كي سخن از طعم گس و گندم و ابليس؟ پوسيد دل ما، كمي انسان بسراييد بر غربت اين جاده، مسافر بنويسيد بيوقفه و چون ريگ بيابان بسراييد از قاعده و سبك چه چيز عايدتان شد؟ "در پيروي از مذهب رندان" بسراييد امشب همه آلوده به شعريم، بياييد ما دل بسراييم، شما جان بسراييد خوب است پس از اين همه صحبت، غزلي نيز با قافيه سرخ شهيدان بسراييد حالا كه دل آماده گريهست، مبادا اين مرثيه را نقطه پايان بسراييد *** افسوس محمد قائدي ـ تنگستان افسوس شب سياهشان ماه نداشت پيچ و خم راهشان كم از چاه نداشت آن روز پر از تبلور فاجعه بود: روزي كه گذشت و دل به دل راه نداشت *** اي پاك بانو فرشيد افشار از كتاب "زايندهرود"، ص 205
اي پاك، اي تابناك من بازتاب عشق تو را در دل هر لحظه ميكشم اينك زمان تغزل نيست با هم بيا به راه بينديشيم با هم بيا ز تفرقه بگريزيم اي پاك، اي ستاره افلاك *** من به خود ميبالم فيروزه خرمشاهي از كتاب "اگر پرنده بگريد" طرح دنياي مرا رنگ بزن بگشا در به سوي فرداها بكش از نقش رخ دوست كمي سايهاي، خاطرهاي، رويايي يا پرندي ز حرير شبها
من خودم رنگ بهاران دارم رنگ شادي و غرور دريا آبي آب پر از ماهي حوض سبز، رنگ نفس گلبرگي كه شكفته به هواي فردا از خودم تا به خدا پل زدهام پل رنگين شناور در موج ميتواني بشوي همسفرم وقت رفتن تا اوج؟
من و تو تا به كجا همسفريم چه كسي ميداند؟ من به خود ميبالم چه كسي ميخواند؟ پشت دروازه شب شعر سكوت؟ من فقط ميدانم! از خودم تا به خدا پل زدهام پل رنگين شناور در موج
|
|||||