گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بحران در تفکر، دانش و آگاهي تاريخي از اجزاي اصلي بحران عقلانيت و علت اصلي و بنيادين بحران هويت است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ايران باوجود شکستهاي بزرگ در ميدانهاي نظامي و عقبنشيني در عرصه جغرافيا همواره در ميدان فرهنگ و تاريخ پيروز ميدان بوده است و اگر در عرصه حکومت در ظاهر به فرمانروايي اسمي فاتحان گردن مينهاده، همواره در عرصه تاريخ و فرهنگ فرمانروايي ميکرده است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ايران براي رويارويي با چالشهاي بنيانکني که هويت و هستي تاريخياش را تهديد ميکنند به ابزار و فنون جديد نيازمند است. ازجمله مهمترين چيزهايي که ايران به آن نيازمند است علوم تاريخي زنده، پويا، هشياري، آگاهي و توجه عمومي جدي همه ايرانيان به ميراث در معرض تهديد و غارت تاريخي خويش است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ايرانيان تاريخي چند هزار ساله دارند، اما آن را نينديشيدهاند. يا به ديگر سخن از بازانديشي آن متناسب با نيازهاي عصر جديد بازماندهاند!

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بينديشيم و بدانيم آنانکه بر تاريخ (گذشته) حکم ميرانند فرمانروايان اکنون و آيندهاند!

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

اگر ما خود را در تاريخ و جغرافياي جهان کنوني و آينده تعريف نکنيم ديگران ما را به مقتضاي منافع و اهداف خود تعريف خواهند کرد. در روزگار ما تجزيه کشورها از تاريخ آغاز ميشود و به جغرافيا ميانجامد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386

 

 

تسخيرتاريخ

داريوش رحمانيان*

هدف از اين نوشته کوتاه، بيان اجمالي يکي ازچالشهاي فراروي ايران کنوني است: ضعف و بحران تفکر؛ دانش تاريخي و پيامدهاي ناشي از آن.

بندتو کروچه فيلسوف ايتاليايي درکتاب «تاريخ به مثابه سرگذشت آزادي» تقريباً بدين مضمون ميگويد: روزگاري فلسفه ارجمندترين انواع معرفت و تاريخ خوارترين آنها بود، اما اکنون تاريخ ارجمندترين دانشهاست كه بر فلسفه خط بطلان کشيده و خود برجاي آن نشسته است.(1) البته اين سخن کروچه ـ و نظاير آن ـ جاي شرح و تفسيري فراتر از حد و حوصله نوشته حاضردارد. اما به گمانم خواننده نکتهياب و ژرفانديش با اين سخن، خود به خود بحث معروف سنت، تجدد، قديم و جديد را به ياد ميآورد.

گويا قديميترين پرسش از ارزش و اهميت «فن تاريخ» همان است که ارسطو در کتاب «فن شعر» مطرح کرده است. در آنجا ارسطو ضمن قياس تاريخ با شعر، تاريخ را از شعر فروتر ميانگارد و استدلالش اين است که تاريخ مشتمل بر امور محتمل جزيي (ممکنالوقوع) است، حال آنکه شعر کلي است و بنابراين فلسفيتر!(2) در تلقي ارسطويي حداکثر سودي که بر تاريخ مترتب ميشود پند، اندرز و عبرت است. چنانکه پيداست اين نگرش ـ که تا روزگار جديد و حتي تا روزگار ما کمابيش بر اذهان چيرگي داشت و هنوز نيز در بسياري جاها از جمله ايران ما چيرگي دارد ـ تاريخ را تا حد قصه و داستان تنزل ميدهد.

در روزگار جديد با پيدايش نحلهها و انديشههايي چون هيومنيزم و انديشه ترقي و... و دگرگونيهاي شگرف و بنيادين در نظام تفكر و معرفتي، علوم انساني و اجتماعي بهتدريج و يکي پس از ديگري زاده شده، سر برآورده و باليدند. زايش و بالندگي علومانساني و اجتماعي و باور آوردن روز افزون به آنها از اصليترين ويژگيها و شاخصههاي دوران مدرن بود روندي که در هيچيک از تمدنها و فرهنگها و نظامهاي انديشه و معرفت قديم اتفاق نيفتاده و يا مجال نيافته بود. هرچند نميتوان و نبايد منکر شد که بعضي از هستههاي اوليه چنان انديشههايي در روزگاران پيشين ـ ازجمله در تمدنهاي يوناني و ايراني اسلامي ـ پديد آمده بود.

دانش تاريخ نيز در روزگار جديد همپاي روند تحولات مورد اشاره، با دگرگونيهاي شگرف و بنيادين روياروي شد، بهگونهاي که يکسره شد جدا از آنچه در روزگار قديم بود. در روزگار جديد موضوع، قلمرو و وظيفه تاريخ بهتدريج دچار انبساط و فربهي گشته و از حد وقايعنگاري صرف خارج شد. نزد گروهي از متجددان، ميدان تاريخ عرصه کنش و حضور نوع بشر و همه مردمان ـ نه فقط خواص و رجال بزرگ و شاهان ـ شناخته شد و تودهباوري و مردمگرايي که از شاخصههاي اصلي تجدد محسوب شده و در سياست، اقتصاد و فرهنگ جديد، حصار انحصار خواص را شکسته و در آن رخنه انداخته است، در تاريخنگري و تاريخنگاري سکه رايج شد. به ديگر سخن، زمينههايي فراهم شد تا اندک اندک سنت کهن و غالبِ «شاهنامه نويسي» [منظور شاهنامه فردوسي نيست] به روش نوين «مردم نامه نويسي» جاي سپارد! اندک اندک توجه مورخان و ديگر انديشهگران عرصه علوم انساني و اجتماعي به مباني اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي حرکت و پيشرفت تاريخ و تلاش براي دريافت قوانين اين حرکت تکاملي جلب شد و رو به افزايش نهاد.(3) دانش تاريخ، شاخهشاخه و تخصصي شد و همپاي رشد و تحول ديگر علوم و فنون، روشها و ابزار پژوهش در تاريخ نيز دچار دگرگوني و پيشرفت شد. دقت و کارآمدي دانش تاريخ روز به روز بيشتر ميشد بهگونهاي که نه ميشد چون روزگار قديم در آن به چشم قصه نگريست و نه ميشد از اهميت آن در شناخت آدمي غفلت و چشمپوشي کرد.

به نظر ميرسيد در اواخر قرن نوزدهم پايهها و مايههاي کافي براي افتادن فن تاريخنگاري و تاريخپژوهي به راه علميشدن فراهم آمده است. ادعا اين بود که مورخ وظيفه دارد حقيقت واقع گذشته را چنانکه بوده و روي داده، بشناسد و بشناساند و اسناد، مدارک، لوازم، وسايل و فنون مورد نياز براي انجام اين وظيفه را نيزـ دستکم تا اندازهاي ـ در اختيار دارد! کار به آنجا کشيد تاريخي که نزد ارسطو و پيروانش چنان خوار پنداشته ميشد؛ نزد کساني بهمثابه مادر همه علومانساني و اجتماعي ـ يعني علومي که موضوع مشترک همه انسانهاست ـ شناخته شد. از آن فراتر کساني پيشنهاد کردند که نام همه اين دانشها «علوم تاريخي» نهاده شود چرا که همه آدمي را، به عنوان نوع و فرد و جامعه، در بستر تاريخياش مطالعه ميکنند و نه مجرد يا بيرون از تاريخ! چنين بود که در تلقي شماري از انديشهگران مدرن، «علوم تاريخي» تاجسر علوم شدند و بر صدر نشستند از آنجا که موضوعشان انسان بود ـ انسان عيني متعين در تاريخ! سخني که از کروچه در آغاز اين نوشته نقل شد ناظر بر همينگونه تلقيهاست.

با دگرگونيهايي كه در روزگار ما پديد آمده از جريانهايي چون جهانيشدن و پست مدرنيسم و شيوع شکاکيتگرايي و... در حال پيدايش است. در بسياري از باورها و ايدههاي دوران مدرن، ازجمله در آنچه مربوط به علوم انساني ـ اجتماعي يا علوم تاريخي ميشد، خلل افتاده و از بنياد با نقدهاي جدي روياروي شده است. با اين حال نوشته کوتاه حاضر جز در حد اشاره مجال ورود به اينگونه مباحث را ندارد.

با توجه به سخن کروچه و شرح کوتاهي که در پي آن بهعنوان مقدمه نوشته حاضر آمد، طرح اين پرسش که ايران و جامعه ايراني در کدام روزگار بهسر ميبرد بهجا و مهم خواهد بود. به ديگر سخن، اگر اوضاع علومانساني ـ اجتماعي يا به تعبير ديگر علوم تاريخي، بهعنوان يک شاخصه مهم و با معنا در سنجش درجه تجدد و ترقي جوامع مطرح و مورد قبول باشد، وضعيت ايران و تجدد ايراني را چگونه ميتوان ارزيابي کرد؟! گذشته از بعضي تلاشها که در يکي دو دهه اخير براي بهبود وضعيت اين علوم به گونهاي پراکنده و نامنسجم انجام شده و در پارهاي وجوه نتايج نسبتاً مثبت نيز به بار آورده است، ميتوان گفت که وضعيت علوم مورد بحث بهطور اعم و تاريخ بهطور اخص همچنان وخيم و حتي در پارهاي موارد بحراني است! با کمال تأسف ميتوان گفت علاوه بر خوارپنداري علومانساني و بويژه تاريخ، نزد عوام در تلقي بسياري از خواص نيز تصور سنتي و ارسطويي همچنان چيرگي دارد. بهطوريکه بسياري از خواص همچنان تاريخ را با قصه و داستان و کار مورخ را با کار قصهگو و قصهنويس يکي پنداشته و اشتباه ميگيرند! در اين نگرش حداکثر سودي که از تاريخ انتظار ميرود اين است که منبع پند، اندرز و آيينه عبرت باشد. چيزي که به آساني از قصه و رمان نيز بهدست ميآيد! در نتيجه اين نوع از تاريخنگري، تاريخ در ايران همچنان خوارترين علوم است و به جايگاه و منزلتي که طبق گفته امثال کروچه در تفکر مدرن بهدست آورده است نايل نشده است. بيماري مهلک «عوامزدگي» و همزادش «عوامفريبي» تنها يکي از پيامدهاي اين وضعيت است و ناگفته پيداست در جايي که اين بيماري شيوع و چيرگي داشته باشد ريشه فکر و فرهنگ خشکيده و در هيچ عرصهاي از رشد و بالندگي راستين خبري نخواهد بود. به همين سبب ميتوان به جرأت گفت که انحطاط تفکر تاريخي و ضعف علوم تاريخي (انساني ـ اجتماعي) از بارزترين نشانههاي انحطاط و عقبماندگي عمومي جوامع روزگار ماست.(4)

به باور نگارنده، جامعه ايراني از مشکلات يا به تعبيري از بحرانهايي رنج ميبرد که به منزله يک ميراث تاريخي از دل قرون و اعصار به روزگار کنوني رسيدهاند و ميتوان آنها را در پنج وجه شناسايي و تبيين کرد: مشکل معيشت (اقتصاد)، مشکل مديريت و سياست، مشکل معنويت و اخلاق (که البته منظور خلل و سستي در روان، منش، شکاف و جدايي ميان نظر و عمل است و نياز به شرح تفسيري ويژه دارد که از حوصله نوشته کنوني بيرون است و به هرحال با آنچه که بعضاً رويکرد صرفاً شرعي گفته و مراد ميشود تفاوت دارد)،(5) مشکل هويت، مشکل تفکر و عقلانيت. مشکلات يا بحرانهاي چهارگانه نخست ميوه و نتيجه پنجمي هستند. بحران در تفکر، دانش و آگاهي تاريخي از اجزاي اصلي بحران عقلانيت و علت اصلي و بنيادين بحران هويت است. اين بحرانها يا مشکلات موروث تاريخي با يکديگر رابطه دوسويه تعاملي دارند و به قوام و دوام يکديگر ياري ميرسانند. جامعه ايراني با چنين ميراثي به عصر جديد رسيد و با مدرنيته غربي، مظاهر و عوارض آن برخورد کرد. چنين پيداست که ايران با چنين ميراثي توان رويارويي با چالشهاي ناشي از پديدههايي چون استعمار، جهانيشدن، جهانيسازي، قوميتگرايي و... را نخواهد داشت مگر اينکه بر حالت بحراني مشکلات مورد اشاره چيره شود. شرط آن درگام اول نيز اصلاح وضعيت علومانساني و تلاش براي علاج بحران تفکر است. در ذيل فقط به پارهاي از خطرات و چالشهاي ناشي از وضعيت وخيم علوم تاريخي که هستي و موجوديت ايران را تهديد ميکنند اشاره ميکنيم.

ايرانيان حسب عادت، ميبالند که از کهنترين ملل جهاناند و دستکم حدود سه هزار سال تاريخ مدون دارند. نام ايران، بهعنوان کشور، تاريخي در همين حد و حدود را در پشت سر دارد.(6) ايران بزرگ تاريخي در طول تاريخ پرفراز و نشيب خويش بارها تن به يورشهاي بنيانکن بيگانگان داده و در اين ميان ايراني گاه براي سدهها قدرت سياسي را از کف نهاده و به ديگران واگذار كرده است. با اين حال باوجود شکستهاي بزرگ در ميدانهاي نظامي و عقبنشيني در عرصه جغرافيا همواره در ميدان فرهنگ و تاريخ پيروز ميدان بوده است و اگر در عرصه حکومت در ظاهر به فرمانروايي اسمي فاتحان گردن مينهاده، همواره در عرصه تاريخ و فرهنگ فرمانروايي ميکرده است.(7) اين است راز آن امر شگفتي که از آن به معجزه استمرار فرهنگ و هويت ايراني ياد کردهاند! اما در عصر جديد اوضاع کاملاً دگرگون شده است. از سويي ورود استعمار و قدرتهاي سلطهجوي غربي ـ که ماهيتاً با همه مهاجمان پيشين متفاوت بود ـ و از سوي ديگر ورود مظاهر فرهنگ و تمدن جديد و ازجمله ورود مفاهيم جديدي چون مليت، قوميت، دولت ـ ملت و... فرهنگ و هويت ايراني را با چالشي بيسابقه روبهرو کرد. ضعف مفرط ايران در رويارويي با استعمار و قدرتهاي اروپايي باعث جداشدن پارهاي از سرزمينها ـ در قفقاز و ماوراءالنهر و بخشهايي از افغانستان ـ شد. پديدهاي که در طول تاريخ و در دورههاي فترت ايران بارها اتفاق افتاده بود، اما هيچگاه منجر به پيدايش کشورها و ملتهايي با هويت جديد، آن هم در برابر هويت ايراني نشده بود؛ كه اينبار چنين شد. هم منافع قدرتهاي سلطهجو و هم ـ و البته بسيار بيشترـ مقتضيات فرهنگ و تمدن مدرن وارداتي چنين اقتضا ميکرد. براي نمونه از سياست ايرانستيزانه روسيه تزاري و خلفش شوروي در سرزمينهاي قفقاز و ماوراءالنهرـ يا به تعبير جديد جعلي آسياي ميانه ـ ياد ميکنيم. توضيح آنکه روسها که پس از عهدنامههاي گلستان و ترکمانچاي در اجراي برنامههاي خود براي چيرگي تام و تمام بر منطقه ماوراي ارس و قفقاز با مانع مهمي چون فرهنگ ريشهدار ايراني ـ برآمده و بر جاي مانده از پيوستگيهاي کهن تاريخي و فرهنگي ايران زمين (ايران بزرگ) ـ روياروي شدند در ترويج ايرانستيزي سخت کوشيدند و حتي از جعل و تحريف تاريخ و جابهجايي اسامي جغرافيايي فروگذار نکردند. سياستي که شوروي نيز آن را به ارث برده و در دوره شوروي باشدت بيشتر ادامه يافت. نظاير همينگونه برنامهها از سوي انگليسيها در سرزمينهاي زير سلطه و نفوذشان پياده شد و در دوره معاصر بهعنوان يک ميراث به سياستمداران کاخسفيد نيز رسيد. تلاشهاي پيدا و پنهان در جعل، تحريف اسامي، عناوين جغرافيايي و معرفي بعضي از مواريث ادبي، شخصيتهاي علمي، ابنيه، آثار باستاني و تاريخي بهعنوان ميراث فلان قوم يا فلان نژاد يا فلان کشور از سوي بعضي از اشخاص حقيقي و حقوقي وابسته به دستگاههاي قدرتهاي بيگانه فرامنطقهاي از نمونههاي تحريف و تسخير تاريخ به نفع رژيمهاي قدرت منطقهاي و فرامنطقهاي است.(8)

يک مسئله قابل توجه ديگر اين است که در عصر جديد در جوار ايران و در بيشتر موارد درون ايران زمين تاريخي (ايران بزرگ فرهنگي کهن)، سرزمينهايي بهعنوان کشور و محل زيست ملتهاي جديدالولاده و نوظهور با نامهاي جديد پديد آمدهاند که تقريباً هيچيک بهعنوان کشور و ملت بيش از صدسال تاريخ ندارند. دولتهاي اينگونه کشورها در پروژههاي ملتسازانه خويش به شدت به تاريخ احساس نياز ميکنند. در ميان مؤلفههاي سازنده ملت هيچيک مهمتر و مؤثرتر و بنياديتر از تاريخ و خاطرههاي مشترک تاريخي و ميراث فرهنگي نيستند. کشورهاي نوظهور هريک به دنبال سهم خود از مواريث مشترک منطقه هستند. ميراثي که بخش عظيمي از آن تا گذشتهاي نهچندان دور بهعنوان ميراث تاريخي ايران و ايراني بهشمار ميآمد و تعريف ميشد. اينک ما چه بخواهيم و چه نخواهيم با جنگ و جدالي بر سر تاريخ و در تاريخ روبهروايم. هرکس بهگونهاي در تلاش است تاريخ را به نفع خود تفسير و تسخير کرده و بر آن فرمان براند. اگر تاريخ را به گونه يک سرزمين فرض کنيم ميتوان گفت که هم اکنون ميان ملتها و دولتها بر سر فرمانروايي بر آن جنگ و جدالي تمام عيار در جريان است. گويي جريان موسوم به جهانيشدن نيز بهجاي آنکه به اين عارضه دوران وستفاليايي [پس از عهدنامه وستفاليا در سال 1648 دولتهاي اروپايي طبق قراردادي مرزبنديهاي نويني را به ثبت رساندند. اين دوران به وستفاليا و دوران تشكيل دولت ـ ملتها معروف است.] پايان دهد به تندترشدن آتش آن ـ دست کم درمنطقه ما ـ انجاميده است. اينک ما درباره ايران نه با تجزيه جغرافيايي که پيش و بيش از آن با تجزيه تاريخي رو در روايم!

اشاراتي به بعضي ديگر از وجوه اين بحث مهم بويژه در سطح فرامنطقهاي لازم است؛ در تفکر مدرن وظيفه و هدف اصلي مورخ، کشف حقيقت واقع گذشته و شناساندن و تبيين آن شناخته ميشد. در روزگار ما، پستمدرنها بر اين نگرش انتقادهاي اساسي وارد کرده و آن را در شمار افسانهها و خرافات دوره مدرن بهشمار ميآورند. از ديد آنان چيزي به نام حقيقت يگانه قابل کشف گذشته وجود ندارد. آنچه هست گفتمانهايي است که مورخان ميآفرينند. در واقع مورخان هريک به اقتضاي ذوق و سليقه و خواست و هدف خود گذشته را جعل ميکنند! هم در نوشتن تاريخ و هم در خواندن آن، اين خواست و ذهنيت ويژه نويسنده و خواننده است که حرف اول و آخر را ميزند. گفتمانهايي که مورخان ميآفرينند در ربط باگفتمانهاي مسلط و رژيمهاي حقيقت، رژيمهاي قدرت هستند خواه براي آنها و خواه عليهشان. در اين ديدگاه، تاريخ از مورخان فرمان ميبرد. مورخان بر تاريخ فرمان ميرانند و آن را تسخير ميکنند!(9) پيداست که در شبهات پستمدرنها، مناقشهکردن آسان است و ميدان بحث بسيار فراخ، اما نميتوان منکر شد که در ديدگاه آنها، بهرهاي از راستي و حقيقت وجود دارد. براي نمونه آنچه که ادوارد سعيد با پيروي از همين ديدگاه، درباره شرقشناسي غربي گفت اگر نه درباره همه آنچه که ذيل اين عنوان ميگنجد ، دستکم درباره بخشها يا انواعي از آن صدق ميكند. در واقع همانگونه که ادواردسعيد با تيزبيني و ژرفکاوي در شماري از آثار خود نشان داده است غرب از راه بعضي تفاسير ويژه در تسخير تاريخ و فرهنگ جهاني به سود رژيم قدرت خويش کوشيده است و شرق را درچهرهاي و يا بهگونهاي ترسيم کرده که خود ميخواسته است!(10) چنانکه امروزه نيز سياستهاي جهانيسازان آمريکايي و غربي در آمريکاييسازي و غربيسازي جهان از همان شيوه بهره ميجويد و در القاي تفکر غرب مرکز، انگار کوششهاي پيدا و پنهان دارد و در اين جهت از انواع ابزار و فنون مدرن و فوق مدرن از سينما، تلويزيون و ماهواره و... بهره ميگيرد.(11) در بسياري از فيلمها، رمانها و ديگر محصولات فرهنگي و هنري غربي ـ آمريکايي، اين غرب است که به عنوان محور تاريخ جهاني معرفي ميشود و ديگران حول محور او به گردش در ميآيند و معناي هستي خود را از او ميگيرند!

با توجه به آنچه به کوتاهي در اين نوشته آمد پيداست که ايران براي رويارويي با چالشهاي بنيانکني که هويت و هستي تاريخياش را تهديد ميکنند به ابزار و فنون جديد نيازمند است. ازجمله مهمترين چيزهايي که ايران به آن نيازمند است علوم تاريخي زنده، پويا، هشياري، آگاهي و توجه عمومي جدي همه ايرانيان به ميراث در معرض تهديد و غارت تاريخي خويش است. آنچه که اکنون بهعنوان دانش تاريخ در ايران داريم دير زماني است که مرده و خود به تاريخ پيوسته است. از ديگر سوي آگاهي و هشياري تاريخي ايرانيان کنوني نيز به دلايل گوناگون به نسبت امکانات بالقوه موجود از سويي و خطرات و تهديدهايي که هستي تاريخي و هويت ايراني را با خطر نابودي روبهرو ميکند در حد و اندازههاي لازم نيست.(12) ايرانيان تاريخي چند هزار ساله دارند، اما آن را نينديشيدهاند. يا به ديگر سخن از بازانديشي آن متناسب با نيازهاي عصر جديد بازماندهاند! تاريخ نينديشيده چه سه هزارسال چه صدهزارسال با تاريخ نداشته تفاوتي ندارد و چهبسا که بدتر نيز باشد. از ياد نبريم که گذشته چون غولي است که اگر ما برشانههاي او نشستيم به همان اندازه بزرگ و نيرومند ميشويم و اما اگر او بر شانههاي ما نشست ما را زير نيروي سهمگين خويش نيست و نابود ميکند. نيز بينديشيم و بدانيم آنانکه بر تاريخ (گذشته) حکم ميرانند فرمانروايان اکنون و آيندهاند! اگر ما خود را در تاريخ و جغرافياي جهان کنوني و آينده تعريف نکنيم ديگران ما را به مقتضاي منافع و اهداف خود تعريف خواهند کرد. در روزگار ما تجزيه کشورها از تاريخ آغاز ميشود و به جغرافيا ميانجامد.

*عضو هيئت علمي گروه تاريخ دانشگاه تهران، دانشكده ادبيات

پينوشتها:

1- Croca, Benedetto: History as The Story of Liberty, trans, Sylvia Sprigg Georg Allen & Unwin, 1941, p. 35.

كالينگوود نيز استقلال و اعتبار علمي تاريخ را به عنوان يك رشته تخصصي از شاخصههاي روزگار جديد ميداند. ر. ك :

Collingwood, R. G: The Idea of History, Oxford University Press, 1994.

2ـ زرينكوب، عبدالحسين: تاريخ در ترازو، چاپ دوم، تهران، اميركبير، 1362، ص 27. اين نكته گفتني است كه اخيراً كارلو گينز بورگ ـ مورخ ايتاليايي ـ در كتابي بهنام « تاريخ ، علم بيان و سند » ( منتشره به سال 1999 ) اين نظر را كه در يونان فلاسفه متبحر در فن بيان با تاريخ رابطهاي نداشتند و آنرا علمي پست ميانگاشتند به نقد كشيده است . وي بر اين باور است كه حتي ارسطو نيز سند يا گواه را اصل دروني فن بيان ميداند كه اصلي است براي تاريخ . پس فاصله چنداني ميان فن بيان و تاريخ وجود ندارد. ر.ك : دريايي ، تورج : كارلو گينز بورگ تاريخدان معاصر ، بخارا ، شماره 25 ، مرداد ـ شهريور 1381، صص 218 – 217.

3ـ پولارد ، سيدني : انديشه ترقي، ترجمه حسين اسد پور پيرانفر، چاپ اول ، تهران ، امير كبير ، 1354 ، ص 10. گرايش به پژوهش در تاريخ اقتصادي ـ اجتماعي بهعنوان يكي از نمودهاي تجدد در فكر تاريخي ريشه و پيشينهاي چند صد ساله دارد، اما نقطه اوج آن مكتب آنال و آثار مورخانياست كه مستقيم يا غير مستقيم از آن مكتب تأثير يا الهام پذيرفتهاند.

4 ـ ميتوان گفت اين وضعيت باعث شده است كه انحطاطشناسي ايراني، دستكم در پارهاي موارد و جوانب، گرفتار نوعي ركود و انحطاط معنادار شده است ! اين چيزي است كه ميتوان از آن به «انحطاط انحطاطشناسي» تعبير كرد. در اثر ذيل اشاراتي پراكنده به اين قضيه وجود دارد: رحمانيان، داريوش: تاريخ علتشناسي انحطاط و عقبماندگي ايرانيان و مسلمين، چاپ اول، تبريز، انتشارات دانشگاه تبريز ، 1382.

5 ـ در اين باره نيز اشاراتي بهطور پراكنده در اثر ياد شده در بالا هست. بر اين باورم كه در انحطاطشناسي ما «جامعهشناسي انحطاط و عقبماندگي» به ناروا بر ديگر مباحث و رويكردهاي لازم و ممكن چيره شده و جا را بر آنها تنگ كرده است. ازجمله مباحث و رويكردهاي پر اهميتي كه ميبايست در انحطاطشناسي ايراني جا باز كند «روانشناسي انحطاط و عقبماندگي» است كه متأسفانه تاكنون مغفول مانده است !

6 ـ درباره تاريخچه نام و مفهوم يا ايده «ايران» و «ايرانزمين» اثر ذيل مهم و خواندني است:

Gnoli Gherardo : The Idea of Iran an Essay on it s origin Roma 1989

نيز: پايان نامه كارشناسي ارشد كلثوم غضنفري با عنوان: «مفهوم جغرافيايي و فرهنگي واژه« ايران » در متون اوستايي و پهلوي و كتيبههاي ايران باستان» گروه تاريخ دانشگاه تهران به راهنمايي استاد دكتر محمد باقر وثوقي، سال 1384.

7ـ هرمان اته ايران شناس آلماني در اشاره به كثرت و تنوع آثار تاريخنگاري ايرانيان دوره اسلامي گفته است كه ايرانيان به اندازه ريگهاي كنار دريا تاريخ نوشتند! به گمانم اين سخن را ميتوان ناظر و نشانهاي بر فرمانروايي و چيرگي قاطع ايرانيان بر گفتمان تاريخي و تاريخنويسي شرق مسلمان ـ و حتي بخشهاي گستردهاي از شرق غير اسلامي ـ در سدههاي ميانه دانست .

8ـ تلاش بعضي از ملتهاي نوظهور براي هويتسازي تاريخي براي خود از راه تصاحب كساني چون زرتشت، خوارزمي، فارابي، بوعلي سينا، مولوي، نظامي گنجوي و حتي فردوسي! و... يا جعل و تحريف و جابهجايي اسامي جغرافيايي و عناوين تاريخي و... كه گاه با همراهي و تحريك و در مواردي حتي با برنامهريزي و هدايت پيدا و پنهان قدرتهاي فرامنطقهاي و دم و دستگاههاي علمي و شبهعلمي وابستهشان همراه بوده و هست، تنها نمونههايي آشكار از تلاش براي تسخير تاريخ است. جز اينها تلاشهاي پوشيده فراوان نيز هست كه جز خبرگان و متخصصان اهل فن كمتر كسي را بر راز و رمز آنها و اهداف و مقاصدشان و پيامدهايشان آگهي هست. براي نمونه ميتوان بر كتابهاي درسي تاريخ در بعضي از كشورهاي نو پديد اطراف ايران نظري افكند و جنگ هفتاد و دو ملت بر سر مواريث تاريخ و تمدن منطقه را معاينه ديد .

9ـ براي مطالعه اجمالي پارهاي از اين مباحث ميتوانيد به آثار ذيل رجوع كنيد:

والش، دبليو، اچ: مقدمهاي بر فلسفه تاريخ، چاپ اول، تهران، اميركبير، 1363 ـ كار، اي، اچ: تاريخ چيست؟ ترجمه حسن كامشاد، تهران، خوارزمي، 2536 ـ نوذري، حسينعلي (ترجمه و تدوين): فلسفه تاريخ ، چاپ اول، طرح نو، 1379 ـ استنفورد، مايكل: درآمدي بر فلسفه تاريخ، ترجمه احمد گلمحمدي، چاپ اول، تهران، نشر ني، 1382ـ جنكينز، كيت: باز انديشي تاريخ، ترجمه ساغر صادقيان، چاپ اول، تهران، نشر مركز، 1384.

10ـ ر.ك: سعيد، ادوارد: شرقشناسي، ترجمه عبدالرحيم گواهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1371. سعيد، ادوارد: فرهنگ و امپرياليسم، ترجمه اكبر افسري، چاپ اول، تهران، توس (با همكاري مركز بينالمللي گفتوگوي تمدنها)، 1382 البته مفهوم شرق شناسي استعماري را نبايد و نميتوان به كل شرقشناسي تعميم داد، اما در باره شرقشناسي استعماري و اينكه بعضي مفاهيم محوري آن در خدمت تبليغ ايدئو لوژي استعمار بوده و هست نيز نميتوان ترديد كرد. براي نمونه يكي از مفاهيم كانوني شرقشناسي استعماري مفهوم مشهور «استبداد شرقي» و مفاهيم وابسته به آن ازقبيل «استبداد ايراني» و «استبداد آسيايي» است. در برابر چنين مفاهيمي «دموكراسي غربي» و «آزادي غربي» قرار دارد. هستيشناسي دوگانهانگاري كه مبناي چنين مفاهيم، تبليغ، ترويج و القاي آنهاست حتي اذهان بسياري از انديشهگران شرقي را نيز تسخير كرده است. بهگونهاي كه بسياري از آنها نيز شرق و غرب را از بيخ و بن و بهطور جوهري تافتههاي جدا بافته ميدانند! در اين نكته كه استبداد و خودكامگي و بيقانوني و بيداد در گذشته بر بخشهايي از تاريخ شرق، ايران و آسيا چيرگي داشته است، البته هيچ شكي نيست، اما اينكه آن را تنها مربوط به شرق و در ذات، جوهر فرهنگ و تمدن آن بدانيم نارواست و در حكم افسانهها و افسونهاي مدرن! اين افسون براي افساي ملل شرقي بارها توسط قدرتهاي استعماري بهكار گرفته شده است. براي نمونه در دوره جنبش مشروطه پر افتخار و غرورانگيز ملت ايران شماري از روزنامه انگليسي، همصدا با بعضي دولتمردان انگليسي، از عدم استحقاق و آمادگي ايرانيان و بهطور كلي شرقيان براي نيل به آزادي و دموكراسي سخن ميگفتند! پيداست كه در غير اين صورت استعمار هند، نه توجيهي داشت و نه قابل دوام بود . همچنين در دوره نهضت مليشدن نفت ايران اين فكر به شيوههاي گوناگون ازسوي دولت انگليس و رسانههاي وا بسته تبليغ و تلقين ميشد كه ايرانيان شايستگي و توانايي اداره امور خود را ندارند! يعني به بلوغ نرسيدهاند و بنا براين به قيم نياز دارند!

11ـ در اين زمينه اين اثر خواندني است: لاتوش، سرژ: غربيسازي جهان، ترجمه امير رضايي، چاپ اول، 1379.

12 ـ شايد يك نمونه بارز اين قضيه اين باشد، درحاليكه معمولاً از چند هزار سالهبودن ايران و هويت ايراني سخن ميگوييم در دانشگاههايمان، حتي يك واحد درسي عمومي درباره تاريخ، تمدن و فرهنگ چند هزارسالهمان نداريم!؟ اين در حالي است كه در بسياري از كشورهاي جديد و نو پديد تاريخ جزو واحدهاي عمومي و الزامي است كه همه دانشجويان ـ حتي دانشجويان خارجي ـ ملزم به گذراندن آن هستند. حتي در شماري از كشورها از دانشجويان خارجي پيش از ورود به دانشگاه، آزمون مربوط به تاريخ آن كشور گرفته ميشود و قبولي در آن جزو شرايط پذيرش است.

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |