گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 43 اردیبهشت و خرداد ماه 1386

 

 

چشم‌انداز خوانندگان

 

چشم‌اندازي بر نشريه چشم‌انداز ايران

"چشم‌انداز ايران" فراتر و گسترده‌تر از آن است كه من، آن هم در فرصتي تنگ، بر آن "چشمي" بيندازم. پس آنچه را مي‌نگارم، "چشمكي" بيش به حساب نياوريد. شايد در فرصتي بهتر، با ديدگاني بازتر، مطالب بيشتري عرضه دارم.

پيش از هر چيز بايد به مهندس ميثمي و همكارانش به خاطر توليد و نشر اين نشريه پربار، خسته نباشيد گفت. شايد بسياري نمي‌دانند كه همكاران اجرايي نشريه، عده‌اي بسيار قليل‌اند. چه، توليد چنين نشريه‌اي پربار، غني و قطور، معمولاً كار يك گروه متشكل از سرويس‌هاي مختلف است. همين نكته مي‌تواند گوياي تلاش چند برابر و شبانه‌روزي مهندس ميثمي و گروه همكارش باشد. به نظر من بزرگ‌ترين نقطه‌قوت "چشم‌انداز ايران" گشودن دريچه‌اي براي گفت‌وگوي آزاد و بي‌پرواي صاحبنظران، با طيف‌هاي گوناگون فكري، بويژه در موضوعاتي است كه تاكنون به‌مثابه تابوهايي، امكان پرداختن به آنها كمتر فراهم بوده است. نمونه آن گفت‌وگوهاي ارزشمندي است كه طي چندين سال در شماره‌هاي متعدد، با بيش از 30 صاحبنظر و فعال سياسي و اجتماعي درباره رويداد 30 خرداد 60 انجام شده است. اين سلسله گفت‌وگوها با اشخاص زير بوده است:

آقايان سعيد رشتيان(12)، حسين رفيعي (13،15 و 23)، تركش‌دوز(13)، احمد خالقي(14)، اصغــرزاده

(16)، حبيب‌الله يكتا(17)، فضل‌الله صلواتي(18، علوي‌تبار(19)، حسن افتخار(20)، كريم رستگار(21)، آيت‌الله موسوي تبريزي(22)، سيدمحمدمهدي جعفري(24)، هادي خانيكي و خانم اعظم طالقاني(25)، سيدمصطفي تاج‌زاده(26)، عزت‌الله سحابي(27)، حبيب‌الله پيمان(28و29)، حجت‌الاسلام عبدالمجيد معاديخواه(30)، محمد محمدي گرگاني(31)، ابراهيم يزدي(32)، محمد توسلي(33)، توانايان‌فرد(34)، محمدعلي عمويي(35)، سعيد شاهسوندي(36، 37 و 39)، عزت‌الله مطهري (عزت‌شاهي) و عباس سليمي نمين(38)، حسن عرب‌زاده و محمد عطريانفر(40)، نظام‌الدين قهاري(41) و حجت‌الاسلام هادي‌خامنه‌اي(42).

اختصاص سه ويژه‌نامه به رويدادهاي مهم سياسي ـ اجتماعي كردستان (در اوايل انقلاب) و 18 تير 1378 نيز به همين شيوه صورت گرفته است. در دو ويژه‌نامه كردستان، با انبوه نظرات از طيف‌هاي متفاوت و گاه بسيار مخالف روبه‌رو هستيم كه در تريبون آزادانه و منصفانه نشريه چشم‌انداز ايران، به واكاوي بحران سياسي ـ اجتماعي كردستان در اوايل انقلاب پرداخته‌اند. در ويژه‌نامه واقعه 18 تير 1378 از يك‌سو بنابر اسناد و مدارك موجود، توصيفي غيرجانبدارانه از واقعه ارائه شده است و ازسوي ديگر گفت‌وگوهايي با صاحبنظران انجام شده و نظرات برخي از دست‌اندركاران واقعه نيز بازنمايي شده است. مجموعه گفت‌وگوهاي مربوط به وقايع مهم سياسي ـ اجتماعي پس از انقلاب، از چند جنبه داراي اهميت‌اند:

1ـ شايد مهم‌تر از همه، هدايت تدريجي طيف‌هاي فكري گوناگون به‌سوي گفت‌وگوي آرام، متين و راهگشا باشد كه ضرورت تاريخ اخير جامعه متفرق ما بوده است. 2ـ جرأت و جسارت در ورود به بحث و تحليل در باب موضوعاتي كه از نظر سياسي ـ امنيتي تابو و غيرقابل بحث شمرده مي‌شده‌اند.3ـ نقطه‌قوت ديگر "چشم‌انداز ايران" ارائه نظري بديع در نوانديشي ديني برمبناي تأويل جديدي از آيات قرآني است (براي نمونه عقلانيت وحي(21)، نقدي بر عقلانيت وحي و پاسخ آن (24و25)، قرآن و علم‌آفريني(27)، دموكراسي ديني، قيد يا امتياز(39)، زمان در متن دين(40)، تأويل‌بافي كج‌‌دلانه و تأويل (41) و...). طبق اين تأويل، خطاب قرآن به "ناس" يعني همه مردم، بركنار از عقايد و نظرات متفاوت است و اين‌كه همه انسان‌ها از ديد اسلام، فطرتاً خداجوي هستند. بنابراين ديگر مبنايي ايدئولوژيك براي انشقاق جامعه به خودي و غيرخودي، باخدا و بي‌خدا، بادين و بي‌دين و تقسيم‌بندي‌هايي از اين دست كه آسيب بزرگ وحدت و انسجام جوامع اسلامي بويژه كشورمان بوده، برجاي نمي‌ماند. چهارمين نقطه‌قوت نشريه، اختصاص بخش قابل‌توجهي از حجم شماره‌هاي مختلف به تحليل تاريخي نهضت ملي نفت و پرداختن به ابعاد شخصيت بزرگان نهضت‌ملي ايران بويژه مرحوم دكترمحمدمصدق است؛ چه آن بزرگوار، درايت درستي از مديريت سرمايه اجتماعي داشت و به هيچ روي و تحت هيچ شرايطي به تفريق جامعه براساس نظرات و عقايد اشخاص تن در نداد و هيچ‌گاه حاضر به بندكشيدن آزادي عقايد و بيان انسان‌ها نشد. الگويي تاريخي كه اين رادمرد از خود بر جاي گذاشته، در شرايط تا حدي مشابه امروز، سخت ما را به كار مي‌آيد. ديگر از بزرگان نهضت ملي ايران كه نشريه به شخصيت او زياد پرداخته، شهيد دكتر سيدحسين فاطمي است. در آخرين شماره (42) به همت آقاي دكتر احمد صدرحاج‌سيدجوادي، دست‌نوشته‌هاي متن دفاعيات دكترفاطمي براي اولين‌بار و پس از 52 سال در ايران انتشار ‌يافته است. پنجمين نقطه‌قوت "چشم‌انداز ايران" سرمقاله‌هاي غني، سنجيده و به‌جاي نشريه است كه پيوسته توسط مهندس ميثمي در ابتداي نشريه‌ها ‌آمده است. يك نمونه از آنها، سرمقاله‌ شماره 42، باعنوان "دو تجربه راهبردي، نفت ملي و انرژي هسته‌اي" است كه در آن، مسئله فناوري هسته‌اي با موضوع ملي‌شدن نفت، مستدلانه مقايسه شده است. (البته جاي شگفت است كه اگر "منابع سوخت فسيلي ما رو به كاهش است و نيمه‌دوم عمر خود را آغاز مي‌كند." چرا نبايد از منابع سرشار لايزال انرژي خورشيدي، بادي، گرمايشي و... كشورمان سخن بگوييم كه خطرات مستقيم و جانبي سوخت‌هاي فسيلي و اتمي را ندارد كه هيچ، بلكه احتمالاً ارزان‌تر هم توليد مي‌شوند. انرژي‌هايي كه صاحبنظران و مطبوعات‌مان كمترين مطلب را درباره آنها گفته و نگاشته‌اند.) ششمين نقطه‌قوت نشريه، ارائه تحليل‌هاي ژرف سياسي از صاحبنظراني چون سيمورهرش، جورج سوروس، ال‌گور، كينزر و ديگران است. اين تحليل‌ها داراي اطلاعات بسيار مهم و دست اول در ماهيت هيئت حاكمه امريكا و خطرآفريني‌هاي آنها براي جهان و بخصوص براي كشورمان و همچنين در باب فعل و انفعالات سياسي در جهان است. در بخش "مطبوعات" نشريه، باوجود مهجوربودن آن از ديدگان برخي خوانندگان، مي‌توان به خلاصه‌اي از چنين تحليل‌هاي دست اول دست يافت. البته در زمره تحليل‌هاي سياسي، نبايد از مقاله‌هاي تحليل‌گران داخلي نيز غافل ماند، نمونه بارز آن دو مقاله باعنوان"اصلاحات؛ بن‌بست‌ها و راهكارها" در شماره‌هاي 16 و 17 است كه نگارنده مقاله، با تيزبيني، نتيجه تحولات كنوني را در پنج سال آينده پيش‌بيني كرده است. هفتمين نقطه‌قوت "چشم‌انداز ايران" توجه خاص به مباحث بنيادي اقتصاد سياسي نفت است؛ موضوعي كه به لحاظ اهميت فراوان آن در تاريخ ايران، مي‌بايست مورد توجه بسياري از نشريه‌هاي اقتصادي و سياسي كشورمان باشد، ولي به‌شدت مغفول واقع شده است. اين نشريه در سلسله مباحث اقتصاد سياسي نفت، از يك‌سو به مباني اقتصادي نفت و ازسوي ديگر تأثير و تأثرات فيمابين اقتصاد نفت، سياست و فرهنگ كشور پرداخته است. به‌جاست كه مقاله‌هاي اقتصاد سياسي نفت، "چشم‌انداز" به لحاظ اهميت موضوع و پايه‌اي بودن، همراه با اصلاحات و اضافاتي به صورت مجموعه‌اي در يك كتاب چاپ و عرضه شود، تا ضمن پاسخگويي به نياز مشتاقان آن، ديگران نيز به موضوع علاقه‌مند شوند.

نقاط ضعف "چشم‌انداز ايران"

در جهت عكس و مصداق اين‌كه "عيبش مي جمله بگفتي/هنرش نيز بگوي"؛ حال كه نقاط قوت "چشم‌انداز" را برشمردم، آنچه را كه به ديده ضعف من، نقاط ضعف "چشم‌انداز" است نيز بيان مي‌كنم. نگاهي به شماره‌هاي "چشم‌انداز" نشانگر اين است كه اين نشريه رو به پيشرفت و تكامل محتوايي و شكلي بوده است. از اين‌رو انتظار مي‌رود نشريه همچنان بيش از پيش از نوعي ژورناليسم كه اكثريت قريب به اتفاق مطبوعات را در برگرفته دورتر شود.

در كشورما به سبب ضعف آموزشي و پژوهشي علوم اجتماعي، معمولاً تحليل‌هاي علوم اجتماعي شتاب‌زده و ذهني است. ادبيات مطبوعاتي (و حتي غيرمطبوعاتي)، پر از فرضيات و حدسياتي است كه به جاي استنتاجات علمي عرضه مي‌شوند. شايد اين عارضه در ادبيات سياسي به لحاظ تغيير و تحولات سريع سياسي و ارتباط نزديك‌تر آن با قدرت، بيش از ديگر حوزه‌ها باشد. چه بسيار مقاله‌ها، گزارش‌ها و كتاب‌ها كه با استناد به اسناد و شواهدي اندك و ترديد‌آميز و يا حتي بدون ارائه چنين اسنادي و صرفاً برپايه گمان‌ها، حدسيات و تخيلات نگارنده و استنتاجاتي غيرواقع‌بينانه عرضه شده‌اند. شايد اين عارضه در رهبران فكري احزاب و گروه‌هاي سياسي كه خود را ملزم به نظر دادن در باب همه‌چيز عالم مي‌دانند، ابعاد خطرناك‌تري داشته باشد. براي نمونه كمتر ديده شده است احزاب و گروه‌هاي سياسي در كشورمان، باوجود هزينه‌هاي هنگفتي كه براي فعاليت‌هاي سياسي و برگزاري مراسم مي‌كنند، هزينه‌اي را به تحقيق در باب وقايع مهم سياسي و تاريخي كشور اختصاص دهند. به‌جاي آن، به حدس و گمان‌هاي خود براي تحليل رويدادهايي چون انقلاب اسلامي، دوم خرداد 1376، انتخاب نهم رياست‌جمهوري و.. بسنده مي‌كنند و درنتيجه سياست‌ها و راهبردهاي پيشنهادي را براساس همين تحليل‌ها، طراحي مي‌كنند. به هر حال به‌جاست نشريه چشم‌انداز ايران، بويژه در موضوعات بسيار تخصصي، از آرا و نظرات اهل فن، بيشتر بهره گيرد و به‌تدريج خود را از تحليل‌هاي كلي، بي‌نياز نمايد.

نقطه‌ضعف ديگر در شكل ظاهري و ارائه بصري نشريه نهفته است. به نظر نمي‌رسد مطالب وزين و خوانندگان فهيم آن، بي‌نياز از ظاهر زيبا و مناسب و صفحه‌آرايي جذاب آن باشند. اگرچه كيفيت طرح روي جلد نشريه مدت‌هاست ارتقا يافته و تحولي در صفحه‌آرايي نشريه ديده مي‌شود، ولي جاي كار در اين زمينه هنوز وجود دارد.

در مورد طرح‌ روي جلد، نكته شايان ذكر آن‌كه، هنر گرافيك از نظر توليد و ارائه متفاوت از هنر نقاشي است. در نقاشي، هنرمند آنچه را كه دلش مي‌خواهد مي‌آفريند و تماشاگران، مختارند آن را بپسندند يا نپسندند. در هنر گرافيك، چون هنرمند مستقيماً در برابر مخاطبان قرار دارند، صرف‌نظر از سليقه خود، بايد خواست، شرايط و سطح مخاطبان خاص نشريه را در نظر گيرند. از اين‌رو درك مفهوم طرح روي جلد، نبايد براي خوانندگان چندان دشوار باشد. از اين گذشته، طرح گرافيك علاوه بر معنا و طراحي، بايد از كاربرد رنگ‌‌هاي غني و چشم‌نواز به‌منظور جذب خوانندگان بالقوه و بالفعل غفلت نورزد، از آن‌رو كه طرح جلد مدخل ورود به نشريه است. طرح روي جلد زماني كه نشريه روي دكه است بايد مخاطبان را جلب و ترغيب به خريد نمايد و بايد مفري براي رفع خستگي خوانندگان ضمن مطالعه نشريه باشد. همين‌طور آرايش صفحات دروني نشريه، وجود طرح‌هاي مناسب و به‌جا، تصاوير و نمادهاي جذاب براي پيشگيري از خستگي چشمي خوانندگان و جذب آنان به مطالعه مطالب، نقش موثري را ايفا مي‌كند. در واقع نشريه‌اي پرمحتوا و سنگين، بويژه با مقاله‌ها و گزارش‌هاي طولاني، به عكس‌ها، تصاوير و طرح‌هاي زيبا، گيرا و بيانگر نياز دارد. خلاصه آن‌كه همان‌طور كه "چشم‌انداز ايران" در انتخاب مقاله‌ها و نوشتارها، ترجمه‌ها و گفت‌وگوها بسيار وسواس و دقت نشان مي‌دهد، بايد در ارائه غني شكل و ظاهر مجله نيز بسيار كوشا باشد و صفحاتي "چشم‌نواز" را هم عرضه دارد. در پايان سالي همراه با تندرستي و موفقيت‌هاي بيشتر را براي خانواده "چشم‌انداز ايران" آرزو مي‌كنم.

دكتر محمد ايرانمنش ـ تهران

***

درس‌هايي از انتخابات امريكا

نقد و بررسي سرمقاله شماره 41 نشريه

پيشاپيش از تلاش شما در چاپ نشريه چشم‌انداز ايران با توجه به خيل عظيم مشكلاتي كه گريبان‌گير مطبوعات ايران است كمال تشكر و قدرداني را دارم.

در سرمقاله شماره 41 نشريه چشم‌انداز ايران، مطلبي به قلم لطف‌الله ميثمي به چاپ رسيده بود كه ضمن تشريح روشنگرانه برخي از مسائل مربوط به تحولات حوزه سياست خارجي و داخلي امريكا (بخصوص پيامدهاي انتخابات 7 نوامبر 2006) از نتيجه انتخابات به‌عنوان تلاشي در جهت احياي قانون‌اساسي و بازگشت به اصول بنيادين اعلاميه استقلال، نامبرده شده بود. برخي از مطالب مندرج در آن شماره من را بر آن داشت كه با ارسال مقاله "امريكا، چگونه امريكا شد؟!" ضمن آن‌كه از دست‌اندركاران نشريه مراتب تقدير و تشكر خود را به‌جاي مي‌آورم، به تكميل و يا مبهم‌بودن و ناگشوده بودن برخي از مسائل حول و حوش همان مطلب همت بگمارم.

مالك عجم* ـ گناباد

£

"آن‌گاه كه اين امريكا در قالب ابتذال خود جاي گيرد

و امپراتوريِ سخت و ستبر تيره‌اي شود

اعتراض‌ها تنها حبابي است در توده‌اي گداخته

كه مي‌تركد

و از ميان مي‌رود و توده سخت مي‌شود...

بدرخش اي جمهوري محتضر!"

رابينسون جفرز

) jeffers, Robinson: Selected Poetry, xy 65, 168(

 

امريكا، چگونه امريكا شد؟!

سال‌ها پيش، آلكسي دوتوكويل(1) نويسنده و سياستمدار شهير فرانسوي در جلد اول كتاب خود كه با نام "دموكراسي در امريكا" زير چاپ رفت، علت ليبرال‌بودن امريكا را سه امر برشمرد:

1ـ وضعيت اتفاقي و خاصي كه جامعه امريكا در آن قرار دارد، 2ـ قوانين، 3ـ عادات(Habits) و رسوم اخلاقي (Mores).

توكويل وضعيت خاص و اتفاقي امريكا را شامل مكان جغرافيايي برمي‌شمرد كه مهاجران اروپايي براي نخستين‌بار در آن مستقر شدند. او نبود دولت‌هاي همسايه يعني دولت‌هاي دشمن يا دست‌كم ترساننده را امري مهم در حفظ موقعيت و گسترش امريكا مي‌دانست. او يادآوري مي‌كند جامعه امريكا را افرادي پديد آوردند كه مجهز به همه سازوبرگ‌هاي فني ميراث تمدن پيشرفته اروپايي بودند و در سرزميني بيكران [و فوق‌العاده غني و مستعد] مستقر شده بودند. اين وضعيت در اروپا نظيري نداشت و ازجمله دلايلي بود كه نبود اشرافيت و تقدم فعاليت‌هاي صنعتي در امريكا را توجيه مي‌نمود.

درواقع توكويل با تكيه بر سيستم ارزشي مهاجران پورتين(2) و با تكيه بر حس دوگانه برابري و آزادي‌طلبي آنان، به طرح نظريه‌اي همت گمارد كه طبق آن، خصايص جامعه را ناشي از اصل و منشأ آن مي‌دانست چنان‌كه گويي جامعه امريكا خواسته است دستگاه اخلاقي بنيانگذاران خويش، يعني اولين گروه‌هاي مهاجر را، همچنان حفظ كند. توكويل به‌عنوان شاگرد وفادار مونتسكيو بين اين سه قسم علت سلسله مراتبي برقرار مي‌كند. او بر اين باور است كه وضعيت جغرافيايي و تاريخي كمتر از قوانين و قوانين كمتر از عادت و رسوم و مذهب تأثيرگذار بوده‌اند. اگر مردماني با عادات و رسوم و قوانيني ديگر در شرايطي همانند با شرايط جغرافيايي و تاريخي امريكا مستقر مي‌شدند، جامعه ديگري پديد مي‌آمد.

از ديدگاه آلكسي توكويل شرايط جغرافيايي و تاريخي فقط محيط مساعدي فراهم كرده‌اند، علل حقيقي آزادي‌اي كه دموكراسي امريكايي از آن بهره‌مند است عبارتند از قوانين و مهم‌تر از قوانين، عادات و رسوم و اعتقاداتي كه بدون آنها وجود آزادي ناممكن است. به نظر توكويل، جامعه امريكا نمي‌تواند الگوي جوامع اروپايي باشد اما با نشان‌دادن راه‌هاي پاسداري از آزادي در جامعه‌اي دموكراتيك مي‌تواند از آن درس‌هايي بياموزد.

توكويل در سطور بعدي حتي گام را فراتر از اين مي‌نهد و چنين مي‌نويسد: «اگر فقط ملت‌هاي كوچك وجود داشت و نه ملل بزرگ، بي‌شك بشريت آزادتر و سعادتمندتر مي‌بود، اما نمي‌توان جلوي پيدايش ملت‌هاي بزرگ را گرفت. بزرگي ملت‌ها عنصر تازه‌اي از لحاظ نيكبختي ملي ايجاد مي‌كند كه عبارت است از نيرو. اين كه ملتي تصوير مجسم رفاه و آزادي مي‌باشد و حال آن‌كه هر روز در معرض خطر هجوم و استيلاي ديگران باشد چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد؟ چه اهميتي دارد كه ملتي پيشه‌ور و تاجر باشد درحالي‌كه ملتي ديگر آن‌قدر نيرومند است كه درياها را به زير سلطه خويش كشيده و بر بازارهاي جهاني حكم خود را جاري كرده است؟ ملل كوچك غالباً‌ بينوا هستند نه از آن رو كه كوچك‌اند بلكه از آن‌رو كه ضعيف هستند. ملل بزرگ مرفه‌اند نه به خاطر بزرگي خويش، بلكه به خاطر نيرومندي خود، پس نيرو، براي ملت‌ها غالباً‌ يكي از شرايط خوشبختي و حتي بقاي آنان است. من هيچ وصفي را براي ملتي اسفناك‌تر از آن نمي‌شناسم كه آن ملت، شخصاً قادر به دفاع از خويشتن نباشد.»

به‌طور خلاصه؛ از ديدگاه توكويل موجوديت دموكراسي‌ها را دو خطر اساسي تهديد مي‌كند، اولي تبعيت كامل قوه مقننه از اراده انتخاب‌كنندگان و دوم تمركز تمامي قدرت‌هاي حكومتي در قوه مقننه. به عقيده او؛ قانون اساسي امريكا با تقسيم قوه قانونگذاري به دو مجلس و مقام رياست‌جمهوري، در برابر فشارهاي مستقيم انتخاب‌كنندگان يا هيئت قانونگذاري به اين نقيصه تا حدودي پاسخ گفته است. به نظر او در ايالات‌متحده امريكا، روحيه قانون‌دوستي درحكم جانشيني براي اريستوكراسي يا اشرافيت‌سالاري بود زيرا احترام به صورت‌هاي حقوقي، مساعد با حفظ آزادي‌هاست. توكويل معتقد بود احزاب امريكا برخلاف احزاب كشور خودش فرانسه؛ كه بيشتر تحت‌تأثير اعتقادات مرامي و وابستگي‌شان به اصول متناقض حكومت شكل گرفته بودند ‌نيست، بلكه آنها نمودار سازمان‌يافتگي منافعي است كه به‌وجود آمده و آمادگي بحث علمي درباره مشكلات موجود جامعه را دارند.(3)

به نظر مي‌رسد قسمتي از آنچه توكويل از آينده امريكا در سر مي‌پروراند نه‌تنها به تحقق نپيوسته است، بلكه از جهاتي واژگونه شده است. امريكاي امروز برخلاف آنچه كه حتي توكويل مي‌گفت تبديل به بزرگ‌ترين امپراتوري تمام اعصار شده است. حجم مبادلات تجاري و گردش سرمايه و بازرگاني و ثروت موجود در امريكا اكنون به ارقامي مي‌رسد كه نه‌تنها در ميان جمع تمامي مبادلات تجاري و ثروت قدرت‌ها و امپراتوري‌ها از دوران باستان تا قرون حاضر بي‌سابقه بوده است، بلكه حتي قابل مقايسه با آنها نيز نمي‌باشد.(4)

سرزميني كه توكويل زماني از آن به‌عنوان كشوري ياد مي‌نمود (كه بدون دشمن و همسايه قدرتمند جدي) پا گرفته است، اكنون در سراسر جهان به رويارويي با دشمناني مشغول است كه به اعتراف رهبران امريكا، كمر به نابودي تمدن امريكايي بسته‌اند، تمدني كه ميليون‌ها نفر در سراسر جهان نه‌تنها از دشمني و عناد با آن ابايي ندارند بلكه نفرت خود را به صورت عملياتي خشونت‌بار عليه منافع آن نمايان مي‌سازند. توكويل كه زماني از جامعه امريكايي به‌عنوان جامعه‌اي ياد كرده بود «كه توانسته است روح مذهب را با روح آزادي تلفيق كند»(5) و از شهروندان امريكايي به‌عنوان شهرونداني سخن گفته بود «كه از احساسات مذهبي خويش اطلاعات كافي دارند.»(6) اگر امروز رشد انواع بنيادگرايي مسيحي امريكايي و گسترش گروه‌هاي ميليشياي امريكايي در داخل خاك آن كشور را شاهد بود (آن هم گروه‌هايي كه نه‌تنها در عرصه اجتماعي، بلكه آشكارا خود را به عرصه سياسي رسانيده‌اند و قصد تغيير و تحول اساسي در قوانين را دارند.) بي‌ترديد در بنيان‌هاي نظريه خود تجديدنظر مي‌كرد.

 

يك ملت زير سايه خدا

«تصويري كه در ايران از امريكا به‌عنوان دشمن شماره يك، ام‌الفساد و... ارائه مي‌شود و نيز تصويري كه هاليوود از طريق فيلم‌هايش عرضه مي‌كند قطعاً منظره‌اي از يك جامعه بي‌دين، خوشگذران، دنياطلب و حتي دين‌ستيز را نشان مي‌دهد. اما واقعيت جامعه امريكا به‌گونه‌اي ديگر است در واقع تمام پژوهش‌هايي كه ازسوي جامعه‌شناسان دين و ديگر پژوهشگران در نيمكره غربي انجام شده، مؤيد اين مطلب است كه جامعه امريكا به لحاظ دين‌ورزي در اين نيمكره مقام اول را احراز مي‌كند. نگاهي به آمار به دست آمده از نظر سنجي‌ها، اثبات اين مدعاست:

ـ 89 درصد پاسخ‌دهندگان امريكايي خود را يك فرد مذهبي توصيف مي‌كنند و 60درصد مذهب را در زندگي خود مهم مي‌دانند (اين رقم براي كل اروپا 63درصد، انگلستان 55 درصد و فرانسه 48درصد است.)

ـ 44 درصد امريكاييان مي‌گويند لااقل هفته‌اي يكبار در مراسم مذهبي (كليسا) شركت مي‌كنند (اين رقم براي انگلستان 14درصد، فرانسه 10درصد و سوئد 4درصد است.)

ـ در امريكا تعداد سرانه عبادتگاه از هر كشور ديگري در جهان بالاتر است، حتي بيش از كشورهاي اسلامي.

ـ و بالاخره مهم‌تر از همه اين‌كه 96 درصد امريكايي‌ها خود را در نظرسنجي‌ها معتقد به خداوند معرفي مي‌كنند (اين رقم براي اروپا كمتر از 75درصد است.)

ـ اصلي‌ترين شعار ملي در امريكا جمله مشهور"One Nation Under God" «يك ملت زير سايه خداست» و روي اسكناس‌هاي امريكايي عبارت "In God We Trust" «باورمان به خداست» نقش بسته است.

ـ در امريكا برخلاف اغلب كشورهاي اروپايي، گرايش به مذهب رو به ازدياد بوده است. هنگامي‌كه امريكا استقلال خود را از انگلستان به دست آورد تنها 17درصد جمعيت بالغ به يك كليسا تعلق داشتند. اين رقم در خلال جنگ‌هاي داخلي 5 ـ 1861 به 37درصد بالغ شد و در نخستين دهه قرن حاضر به 50درصد و بالاخره در دهه 1990 به 70درصد رسيده است. علاوه بر كليساهاي سنتي امريكا، انواع اديان وارداتي، از اديان هندي و آسيايي گرفته تا اسلام و حتي بهايي‌گري در امريكا رو به توسعه هستند.(7)

 

امريكايي ديگر

پس از انتخابات 2004 در امريكا و پيروزي مجدد جورج دبليو بوش، توماس فريدمن كه هميشه از جنگ و سياست‌هاي آقاي بوش حمايت كرده بود ناگهان با ملاحظه ديدگاه‌هاي بنيادگرايانه هواداران بوش در انتخابات و سوءاستفاده از آنها، در تغيير جهتي آشكار، مدعي شد كه اين انتخابات نشان داد آنها مي‌خواهند امريكاي ديگري ايجاد كنند و درواقع حضورشان در صحنه انتخابات به منزله رفراندمي تلقي شد كه خواهان تجديدنظر در قانون‌اساسي امريكاست. او در اين باره مي‌نويسد: «نتيجه انتخابات اخير را موجي از رأي‌دهندگان تعيين كردند كه تنها سياست مطلوبشان با من متفاوت نيست، بلكه اصولاً به دنبال ايجاد امريكاي ديگري هستند. موافق نبودن ما تنها به آنچه امريكا بايد انجام دهد خلاصه نمي‌شود، بلكه اين مخالفت به ماهيت امريكا ربط دارد. آيا اينجا كشوري است كه در گرايش‌‌هاي جنسي افراد و نوع ازدواجي كه ميان خود برقرار مي‌سازد دخالت نمي‌ورزد؟ آيا اينجا كشوري است كه به يك زن اجازه مي‌دهد بر جسم خود كنترل داشته باشد؟ آيا اينجا كشوري است كه در آن، مذهب علم را لگدمال نمي‌كند؟ اينجا كشوري است كه مرز جداكننده ميان كليسا و حكومت به شيوه‌اي كه از پدران بنيانگذار امريكا به ما رسيده بايد دست نخورده و نفوذناپذير باقي بماند؟ و از همه مهم‌تر اين‌كه آيا اينجا كشوري است كه رئيس‌جمهور آن بايد از تمام نيروي اخلاقي خويش براي متحدساختن ما استفاده كند و نه براي ايجاد تفرقه بين ما و همچنان جداكردن ما از بقيه دنيا؟ زماني اين انتخابات چندان هيجان‌انگيز نبود و در گذشته، هيچ‌يك از مشكلات حقيقي كه ملت ما با آن روبه‌روست مورد بحث واقعي و جدي قرار نمي‌گرفت، اما ناگهان بدون هيچ‌گونه هشداري اين انتخابات به سمت طرح تمام مسائل كشيده شد. بخشي از اين وضعيت بدان علت پديد آمد كه اكنون بسياري از كرسي‌هاي ديوان عالي كشور خالي است و قضات آن بايد از سوي رئيس‌جمهور آينده معين شوند. بخش ديگر بدان سبب بود كه طرفداران بوش به‌قدري با شدت و حدت به دنبال وضع قوانين درباره مسائل اجتماعي و گسترش دامنه مذهب‌اند كه گويا درصدد بازنويسي قانون‌اساسي هستند. انتخاب يك رئيس‌جمهور. من ابتدا تصور مي‌كردم براي شركت در انتخابات نام‌نويسي كرده‌ام، ولي هنگامي كه براي رأي‌دادن به محل مربوطه رفتم با چيزي شبيه مجلس اصلاح‌ قانون‌‌اساسي روبه‌رو شدم.»(8)

اما به‌راستي كدام گروه‌ها اين‌قدر نگران‌كننده جلو آمده‌اند و قصد دارند قانون‌اساسي امريكا را تغيير دهند در ادامه به دو گروه افراطي عمده از اين نيروهاي تحول‌زا مي‌پردازيم:

بنيادگرايان مسيحي؛ سازمان‌هاي بنيادگرا در ايالات‌متحده امريكا يكي از برجسته‌ترين ويژگي‌هاي بيست و چند ساله اخير در امريكاست كه خود را نمايان ساخته است.

بنيادگرايي (اگرچه برچسب دقيقي نمي‌تواند باشد) به آن دسته از عقايدي اطلاق مي‌شود كه بر بازگشت به تفاسير دقيق (ناب) و غيرعيني متون انجيلي تأكيد مي‌كند.

بنيادگرايي مسيحي در اصل واكنشي بود ضد الهيات ليبرال(Liberal Theology) و عليه گرايش دنيوي‌شدن در دوره كليسا(In-Church Secularization) ـ يعني هنوز آن دسته از افراد كليسا كه درواقع چندان توجه جدي به مذهب از خود نشان نمي‌دهند ـ‌گروه بنياد‌گرا، بيشتر وابسته به جناح راست سياسي بوده و فعاليت مستقيم در حوزه سياسي طرفداري مي‌كند. اين دسته از گروه‌هاي مذهبي تلاش خود را در جهت به قدرت رسانيدن جورج دبليو بوش در انتخابات سال 2004 ميلادي به خوبي به نمايش گذاشتند.(9) اين مسائل خود را به نحو چشمگيري در آمار نشان مي‌دهد:

جدول‌1ـ انتخابات سال 2004‌ در امريكا: رأي‌دهندگان به نامزدهاي دوحزب مهم با توجه به شاخص مذهب‌(به‌درصد)(10)

جناح راست مذهبي در امريكا در تلاش گسترده براي نفوذ خود به‌طرز وسيعي از راديو، تلويزيون و وسايل ارتباط جمعي كمك مي‌گيرند. گروه‌هاي مذهبي اكنون مالك بسياري از ايستگاه‌هاي خبري‌اند و برنامه‌هاي اصلي آنها به ميليون‌ها نفر شنونده و بيننده مي‌رسد.

از ديدگاه كاستلز (Castells) بنيادگرايي مسيحي يكي از جنبه‌هاي پايدار تاريخ امريكاست. از عقايد فدراليست‌ها بعد از انقلاب مثل تيموتي دوايت(Timothy Dwight) و جديديا مورس(Jedidiah Morse) گرفته تا آخرت‌شناسي ماقبل هزاره‌اي پت رابرتسون(Pat Robertson) در فاصله زماني بين آنها مي‌توان از احياگران 1900، مثل دوايت مودي(Dwight L.moody) و بازساخت‌گرايان دهه 1970 كه ملهم از روزاس راشدوني(Rousas J.Rushdoony) بودند نام برد. جامعه‌اي كه بي‌هيچ آرام و قراري طليعه‌دار تغيير اجتماعي و تحرك فردي بوده است به‌ناچار هر از چند گاهي نسبت به فوايد مدرنيته و دنيوي‌شدن ترديد مي‌كند و آرزومند آسايش و امنيت ارزش‌ها و نهادهاي سنتي مي‌شود كه ريشه در حقيقت سرمدي الهي دارند. آنان بر اين باورند كه حلقه اتصال ميان شخصيت افراد از طريق بازسازي خانواده به‌وجود مي‌آيد كه نهادهاي مركزي جامعه است و همواره پناه‌گاهي در برابر دنياي خصمانه و سخت بوده است كه اكنون در جامعه امريكا متزلزل شده است. اين "در زندگي مسيحي" (خانواده) بايد با صحه‌گذاردن بر پدرسالاري باز ساخته شود و اين يعني حرمت تقدس ازدواج (اجتناب از طلاق و زنا) و مهم‌تر از همه اقتدار مردان بر زنان و اطاعت مطلق كودكان، كه در صورت لزوم بايد آن را با تنبيه بدني آموخت... بنابراين آموزش ترس از خداوند و احترام به اقتدار والدين به كودكان و تكيه بر پشتيباني كامل آموزش و پرورش مسيحي در مدارس براي خانواده كاملاً جنبه اساسي دارد. نتيجه واضح چنين ديدگاهي اين است كه مدارس عمومي صحنه جنگ خير و شر و يا جنگ ميان خانواده مسييح و نهادهاي سكولاريسم باشد. اما نمي‌توان همه اينها را به‌طور انفرادي تحقق بخشيد، زيرا نهادهاي جامعه بخصوص دولت، رسانه‌ها و نظام آموزش عمومي، عمدتاً به دست اومانيست‌هايي اداره مي‌شود كه خاستگاه‌هاي گوناگوني دارند كه از ديدگاه بنيادگرايان شامل كمونيست‌ها، بانكداران، مرتدان و يهوديان مي‌شود حيله‌گرترين و خطرناك‌ترين دشمنان، فمنيست‌ها و همجنس‌بازان هستند، زيرا آنان‌اند كه ريشه‌هاي خانواده را مي‌زنند. يعني ريشه اصلي ثبات اجتماعي را؛ همچنين ريشه زندگي مسيحي و تكامل شخصي را. مبارزه عليه سقط‌جنين؛ نماد و عصاره تمام تلاش‌هايي است كه براي حفاظت از خانواده، زندگي و مسيحيت انجام مي‌شود و پلي است بر فراز ديگر باورهاي مسيحي، به همين دليل است كه نهضت طرفداران حيات، قوي‌ترين و مؤثرترين تجلي بنيادگرايي مسيحي در امريكاست. اما بنيادگرايان امريكايي معاصر چه كساني هستند؟ كلايد ويلكاكس(Clyde Wilcox) كه در اين زمينه اطلاعات جالبي گردآوري نموده؛ مي‌گويد: به نظر مي‌رسد آنها كم‌سوادتر، فقيرتر، صاحب نفوذ بيشتر بر زنان خانه‌دار، ساكن مناطق جنوبي، به‌طور بارزي متدين‌تر هستند و صددرصد آنها (قابل مقايسه با 27 درصد كل جمعيت) انجيل را راستين مي‌دانند. منابع ديگر نشان مي‌دهند كه گسترش اخير بنيادگرايي مسيحي در مناطق حومه‌نشين جنوب غربي و جنوب جديد كاليفرنيا و كاليفرنياي جنوبي، بين اقشار تحتاني طبقه متوسط و كاركنان خدماتي كه به‌تازگي به حومه‌هاي جديد مناطق مادر شهري در حال رشد مهاجرت كرده‌اند بيشتر است. از اين زاويه نيز بار ديگر آنها در انتخابات سال 2004 رياست‌جمهوري امريكا قدرت خود را به نمايش گذاشتند. آمار زير گوياي وقوع چنين رخدادي در بطن جامعه امريكاست.

جدول‌شماره‌2ـ انتخابات سال‌2004 در امريكا: رأي‌دهندگان به‌نامزدهاي دو‌حزب مهم‌(براساس 5‌ شاخص به درصد)(11)

از ديدگاه كاستلز بنيادگرايي مسيحي امريكايي عميقاً به واسطه ويژگي‌هاي فرهنگ امريكايي مشخص مي‌شود. فردگرايي خانواده‌گراي آن، پراگماتيسم و رابطه شخصي شده با خدا و با مشيت‌ الهي به‌عنوان روشي براي حل مسائل شخصي در زندگي، پيش‌بيني‌ناپذير و كنترل‌ناپذير چنان‌كه گويي قرار است در عوض، تعهد گنهكاران به توبه و شهادت به حقيقت مسيحيت، ادعيه بنيادگرايان روش زندگي از دست رفته امريكايي را به فضل و رحمت الهي اعاده كند.(12)

تمامي اين مسائل به شيوه چشمگيري در سخنان فرانسيس سفر(Franos Schaeffer) از بنيانگذاران بنيادگرايي مسيحي در امريكا انعكاس يافته است. او در اثر خود به نام زمان خشم اين‌گونه مي‌گويد: «ما وارد عصر تاريك الكترونيك شده‌ايم كه در آن گله‌هاي كافران جديد كه تمام قدرت تكنولوژي را تحت فرمان خود دارند، درآستانه نابودكردن آخرين پايه‌هاي بشريت متمدن‌اند. چشم‌انداز مرگ پيش روي ماست. وقتي ساحل‌هاي انسان مسيحي غربي را پشت سر مي‌گذاريم، فقط درياي سياه و توفاني يأس و حرمان را پيش روي خود مي‌يابيم كه پاياني ندارد... مگر آن‌كه بجنگيم.(13)

بالز و براونشتاين(Balz and BrownStein) در يكي از بهترين تحليل‌ها از تحولات سياسي ايالات‌متحده در نيمه اول دهه 1990، خاطرنشان كردند كه بسياري از اين گرايش‌ها در ايجاد دگرگوني ساختاري ريشه در بطن جامعه امريكا ريشه دارد و هدف خود را معطوف به تغييرات بنيادين نموده‌اند، همان‌گونه كه بالز و براونشتاين مي‌نويسند: «در پس تمامي اين نهضت‌هاي در حال افزايش دست راستي، ترس از دنيايي نهفته است كه رشته امور آن از كنترل خارج مي‌شود...، درحالي‌كه اقتصاد تحت فشارهاي ناشي از جهاني‌شدن و تكنولوژي پيشرفته مي‌شكند، دوران عسرت ديگري رخ مي‌نمايد.» (يعني زمانه‌اي كه تعداد زيادي از امريكايي‌ها احساس مي‌كنند به دست تحولاتي كه قادر به درك يا كنترل آن نيستند مورد تهديد قرار گرفته‌اند) به گفته فرانك لونتز(Frank Luntz) متخصص نظرسنجي حزب جمهوري‌خواه «مردم احساس مي‌كنند بر زندگي خود كنترلي ندارند و ديگر نمي‌توانند آينده خود را به دست خود بسازند.»(14)

به نظر مي‌رسد آنچه كه پس از 11 سپتامبر در عراق و افغانستان رخ داد تصوير امريكايي را كه به والاترين آرمان‌هايش وفادار است نزد منتقدان سرمايه‌داري جهاني در غرب و مخالفان سلطه امريكا در جهان سوم بيش از گذشته كمرنگ‌تر و مخدوش‌تر ساخته است. اين مسئله يعني شكست امريكا در تحقق عالي‌ترين آرمان‌هايش، سبب شده كه بسياري از حكومت‌هاي جبار و فاسد، اين مسئله را جشن بگيرند. اكنون ديگر كمتر از گذشته مي‌توان به بلوغ و تعمق فرهنگ امريكايي دل بست. امريكايي كه توكويل به آينده آن اميدها داشت خودش را به شيوه‌اي يك بعدي و خصمانه به جهان بين‌المللي تحميل كرده است. به نظر مي‌رسد رؤياي لانگستن هيوگز(Langston Huges) شاعر سياهپوست امريكايي(15) روز به روز به مرحله انهدام نزديك‌تر مي‌شود.

ajamzibad@yahoo.com *

پي‌نوشت‌ها:

1ـ آلكسي دوتوكويل(Alexis de Tocqueville) در 29 ژوئيه 1805 در فرانسه ديده به جهان گشود. پدر و مادر توكويل در دوران «وحشت انقلابي» در پاريس زنداني شدند و پس از سقوط روبسپير در نهم «ترميدرو» (ترميدرو به معني فروكش‌كردن شرايط انقلابي و بازگشت به شرايط عادي و رفع بحران‌هاي موجود بر بستر جامعه مي‌باشد. در تقويم انقلابي فرانسه روز نهم ترميدور از سال سوم برابر با 27 ژوئيه 1794 روز بود كه روبسپير رهبر تندرو انقلاب و يارانش سرنگون شدند و سياست ترور سرخ به پايان رسيد.) از اعدام نجات يافتند. در دوره «احياي سلطنت» هرود دوتوكويل پدر وي، در چندين ايالت ازجمله موزل(Moselle) و Sein-et-oise به سمت فرماندار منصوب شد. او تحصيـلاتش را در رشته حقـوق ادامه داد و به سمت‌هايي چـون عضويت در فرهنگستـان علوم اخلاقي و سياسي (1837 ميلادي) عضويت در فرهنگستان فرانسه (1841م) و عضويت در كميسيون غيرپارلماني امور افريقا (1844ـ1842م) و همچنين در 2 ژوئن 1849 به سمت وزير امورخارجه برگزيده ‌شد، اما به دلايلي در 30 اكتبر مجبور به استعفا مي‌شود. اساس تحقيقات او بر مطالعات ژرف و مشاهده و مسافرت‌هاي فراواني است كه او به مناطق گوناگون داشته است. سرانجام او در 16 آوريل 1859 در نهايت احترام در كان(Cannes) به خاك سپرده شد.

2ـ پورتين‌ها(Purtains) پيروان فرقه‌اي هستند به همين نام از مسيحيان پروتستان مذهب كه در قرن 16 و17 ميلادي در انگلستان رواج داشتند، به اعتقاد آنان، از دستورات كتاب مقدس مي‌بايست اطاعت تام كرد و سلطنت الهي را مستقر ساخت. پورتين‌ها سخت قشري مذهب و خشك فكر بودند در تحولات و انقلابات سياسي انگلستان در قرن 17 نقشي بزرگ يافتند و از سوي پادشاهان انگلستان سركوب شدند و بسياري از آنها رهسپار امريكا شدند.

3ـ تمامي عبارات و نقل قول‌هاي منتسب به توكويل با اندكي دخل و تصرف از كتاب زير نقل شده‌اند. آرون، ريمون: مراحل اساسي سير انديشه در جامعه‌شناسي (متن بازبيني شده) ترجمه باقر پرهام. (چاپ دوم از ويرايش دوم)، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم 1381، از صفحات 262ـ258.

4ـ در اين‌كه امريكا ثروتمندترين كشور جهان است، جاي هيچ شك و ترديدي نيست، برآورد مجله معتبر اكونوميست در مقاله با نام (جهان در سال 2003) براي توليد ناخالص داخلي به قرار زير است:

نام كشور توليد ناخالص داخلي در سال 2003 پيش‌بيني توليد ناخالص داخلي در سال 2020

بر حسب تريليون دلار بر حسب تريليون دلار

امريكا 5/9 19

ژاپن 4 8

چين 3/1 5

به نقل از رفيعي، حسين: ايالات‌متحده و اقتصاد بازار از دوماهنامه آفتاب، سال چهارم، شماره 33، اسفند ماه 1382.

5ـ آرون،‌ ريمون: مأخذ پيشين، صص 265ـ263.

6ـ همان.

7ـ سيد امامي، كاووسي: مقاله آيا امريكايي‌ها بي‌دين هستند؟ همشهري ماه، سال اول، ستاره 12، اسفند 1381، ص 56.

8ـ فريدمن، توماس، به‌سوي امريكايي ديگر، ترجمه لطف‌‌الله ميثمي، نشريه چشم‌انداز ايران، شماره 29.

9ـ جورج دبليو بوش هنگامي نامزد رياست‌جمهوري امريكا شد از خود عمده عناصر يك امريكايي تمام عيار را به نمايش گذارد، مردم با توجه به آن‌كه رفاه اقتصادي بيل كلينتون را تجربه كرده بودند از فساد اخلاقي او به‌شدت دلگير بودند. در يك نظرسنجي پس از انتخابات، 47درصد رأي‌دهندگان گفته بودند رسوايي اخلاقي كلينتون در عدم تمايل آنها با ال‌گور نامزد حزب دموكرات و رقيب جورج بوش نقش اساسي داشته است. بوش كوشيد خود را يك مسيحي معتقد نشان دهد و در زماني كه فرماندار تگزاس بود با ايجاد زندان بزرگي در تگزاس از اجراي حكم اعدام طرفداري نمود. با سقط‌جنين مخالفت كرد و آنها را تنها در صورت اعمال خلاف شرع و عرفي چون تجاوز، زنا با محارم يا وقتي كه جان مادر در خطر است مجاز دانست. او همچنين از انتخاب يهودياني چون سناتور ليبرمن به معاونت خود (چنان‌كه ال‌گور برگزيده بوده) خودداري كرد و كابينه‌اي مسيحي تشكيل داد. جان اشكرافت فرزند يك كشيش، مردي عميقاً مذهبي و به‌شدت محافظه‌كار را به دادستان كل كشور برگزيد. اشكرافت از مخالفان سرسخت سقط‌جنين، طرفدار اعدام و مخالف همجنس‌بازان بود ازسوي ديگر تامي تايسون وزير بهداشت در كابينه اول بوش اعلام كرده بود تمامي تلاش خويش را براي جلوگيري از ورود قرص‌هاي سقط‌جنين به بازار امريكا به‌كار خواهد گرفت. به نظر مي‌رسد سكولارهاي مسيحي گرچه از جدايي دين از دولت سخن مي‌گويند؛ اما خاطره مذهب را فراموش نكردند و همان پدران خود از ادبيات مذهبي براي تحليل اجتماعي استفاده مي‌كنند در جهان در پي شيطان مي‌گردند و آنچه به اين تكرار تاريخي صورتي كمكي بخشيده است جمع ميان بنيادگرايي و سكولاريسم است. چنان‌كه يورگن هابرماس پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 گفته است: «زبان انتقام‌جويانه رئيس‌جمهور امريكا را بايد بيشتر لحن و حال و هوايي متعلق به عهد عتيق دانست.» اكنون در انتهاي همه نقدهاي سياستمداران، نويسندگان و روشنفكران بر نطق جنگ‌هاي صليبي دوم رئيس‌جمهور امريكا اين پرسش همچنان بدون پاسخ مي‌ماند كه فراخوان امريكا به سكولاريسم آيا در اين كشور نيز معنايي دارد؟ آيا امريكايي‌ها به راستي سكولارند؟ به نقل از مقاله سكولارهاي صليبي، همشهري ماه، شماره 12، اسفند 1380، صص 8 و 98.

10ـ جدول‌هاي 1 و 2 در مورد انتخابات 2004 امريكا از منبع زير وام گرفته شده است: دهشيار، حسين: نكاتي چند درباره انتخابات رياست‌جمهوري در امريكا، فصلنامه اطلاعات سياسي و اقتصادي خرداد و تير 1384، ستاره 214ـ213، ص 36.

11ـ همان.

12ـ كاستلز، امانوئل: عصر اطلاعات: اقتصاد جامعه و فرهنگ (جلد دوم قدرت هويت)، ترجمه حسن چاوشيان، تهران، انتشارات طرح نو، چاپ سوم 1382.

13ـ فرانسيس سفر يكي از اصلي‌ترين منابع الهام بنيادگرايي مسيحي معاصر در امريكاست. بيانيه مسيحي وي كه در 1981 يعني به فاصله كوتاهي پس از مرگش منتشر شد اثرگذارترين متن در نهضت سقط ‌جنين امريكا در دهه 1980 بود. به نقل از كاستلز، مأخذ پيشين، ص 91.

14ـ امانوئل كاستلز، مأخذ پيشين، ص353.

15ـ لانگستن هيوگز(Langston Huges) شاعر سياهپوست امريكايي در سال 1937 شعري با اين مضمون درباره امريكا سرود:

"بگذاريد اين امريكا دوباره امريكا شود

بگذاريد دوباره همان رؤيايي شود كه بود

بگذاريد اين امريكا، رؤيايي شود كه رؤيا پروران در رؤياي خويش داشته‌‌اند

بگذاريد سرزمين بزرگ پرتوان عشق شود

سرزميني كه در آن نه شاهان نتوانند بي‌اعتنايي نشان دهند، نه ستمگران اسباب‌چيني كنند تا انساني را، آن‌كه برتر از اوست از پا در آورد

آه بگذاريد اين امريكا بار ديگر امريكا شود

سرزميني كه هنوز آنچه مي‌بايست بشود، نشده است و بايد بشود..."

***

نقدي بر مقاله "تأويل‌بافي كج‌دلانه و تأويل" در نشريه شماره 42

چشم‌انداز ايران مقاله‌اي را به‌نام «تأويل بافي كج دلانه و تأويل» از لطف‌الله ميثمي چاپ كرده است كه از مقاله‌‌هاي جذاب و باارزش آن نشريه مردمي و به راستي ايراني ارزشمند اين خاك است كه مانندش را با جرأت مي‌توانم بگويم پس از انقلاب و تعطيلي ديگر نشريه‌ها و روزنامه‌ها نداريم.

در آن مقاله از ايشان پرسيده شده: اگر ائمه هدي(ع) نسيان و خطا داشته‌اند، چگونه مقام عصمت را دارا بوده‌اند؟

آقاي ميثمي در پاسخ مي‌گويد (البته ايشان جواب را كه از ائمه(ع) سوال شده بود پيرامون انبيا(ع) به تحليل مي‌كشاند. درواقع موضوع و مسئله عصمت، چه انبيا و چه ائمه(ع) تفاوت و اختلافي ندارد.): اگر معصوم بگويد من اشتباه نمي‌كنم، همان‌جا از عصمت مي‌افتد. چه، زماني‌كه شخص مي‌گويد من اشتباه نمي‌كنم، يعني احتياجي به خدا ندارم. در حالي‌كه عصمت يعني چنگ زدن به ريسمان خدا. انبيا چون اعتصام داشتند به محض اين‌كه دچار نسيان يا خطايي مي‌شدند، توبه مي‌نمودند، يعني بين خطا و توبه آنها فاصله‌اي نبوده است. «ربنا لاتوأخذنا ان نسينا او اخطأنا... يعني بار پروردگارا ما را بر آنچه به فراموشي يا به خطا كرده‌ايم مؤاخذه مكن..."(بقره:286) ايشان در ادامه مي‌فرمايد: برخي از مفسران معتقدند ما حكم به ظاهر مي‌كنيم، ولي معصومين(ع) علم به باطن دارند و مي‌گويند اگر بخواهيم بدانيم منظور قرآن چيست، بايد به روايات مراجعه كنيم. به دليل علاقه‌اي كه به ائمه هدي و پاكي آنها دارند و يا به دلايل استراتژيك، روايات را مستدل‌تر از آيات قرآن مي‌دانند و براي ورود به قرآن از عصمت (يعني احاديث معصومين(ع)) شروع مي‌كنند نه از رابطه خدا با قرآن و خدا با ائمه هدي. اينها (منظور آقاي مهندس از «اينها» كيست؟ و چه كساني را مي‌فرمايند؟ خوب است بيان مي‌كردند.) معتقدند اگر انبيا و ائمه هدي(ع) اعترافاتي داشته و براي نسيان و خطاي خود دست به دعا و توبه برده‌اند، براي آموزش ما بوده نه براي توبه و اصلاح خودشان... .

براي فهميدن عقيده و ديدگاه ايشان كه جان ديدگاه و نظرات ايشان است، كافي است كه به آقاي مهندس ميثمي عرض كنيم: شما دقيقاً عقايد و سخنان اهل سنت را پيرامون ائمه معصومين تأييد كرده و ارائه مي‌فرماييد، البته با اين تفاوت كه شما شيعه و پيرو اميرالمؤمنين(ع) هستيد و آنها خير، اين بيانات و تعابير ايشان را مي‌توان به چند قسمت تقسيم نمود و شبهاتي را كه از درون آنها به ذهن و فكر انسان وارد مي‌شود تحليل كرد.

اساسي‌‌ترين موضوع، در اين باره اصل عصمت و يا معصوم‌بودن امامان شيعه كه از اصيل‌ترين و حساس‌ترين موضوعات مسائل اعتقادي ما شيعيان است، زيرا از روزي كه پيامبر اكرم(ص)، امام علي(ع) را در غدير خم به پيشوايي و رهبري امت منصوب، تأييد و تعيين نمودند. اين بحث در ميان مسلمين نيز پيدا شد و به تعبير معلم كبير انقلاب: به اصل امامت و ولايت‌ چنان ايماني دارم كه اين عقيده ظاهراً افراطي شيعه را به شدت قبول دارم كه قبول هر عملي و هر عقيده‌اي موكول به اصل ولايت‌ و امامت است و به عقيده اينجانب: همه اصول و فروع اعتقادي و عملي وابسته به پذيرش همين اصل امامت است، همچنين معتقدم كه اصل ولايت‌ و امامت وابسته و نشأت گرفته از اعتقاد به عصمت و معصوم‌بودن ائمه(ع) و علم امام است و اين دو منبع و مصدر است كه امام را امام كرده و در اعتقاد ما شيعه، امامت را گوهري دانسته كه هركس ديگري لايق آن نيست وگرنه بودند اشخاصي كه ادعاي امامت نيز كردند، اما شرمنده شدند. در طول تاريخ انسان‌هاي بزرگ و عالم و دانشمند و مصلح و مجاهد كم نداشته‌ايم، امثال ملاصدرا، بوعلي، سيدجمال، علامه طباطبايي، شيخ مرتضي انصاري، گاندي، ماركس، هگل و... كم نبوده‌اند چه در ميان مسلمين و چه در اقوام ديگر اما علي تنها نسخه خلقت بود و فاطمه يگانه هستي.

شيعه معتقد است كه امامان اهل خطا و اشتباه نيستند، زيرا آنها را الگو و نمونه كمال انسانيت و مصدر فضائل و معلم اخلاق براي عمل‌كردن به دستورات و سخنان آن بزرگان مي‌داند و اعمالشان را الگوي اعمال انسان‌ها، هيچ مسلمان با ايماني شك ندارد كه اگر بخواهيم خير و سعادت دنيا و آخرت را داشته باشيم بايد از حضرت محمد(ص) و امام علي(ع) و فاطمه زهرا(س) و فرزندان آنها پيروي كنيم و اگر بدون پيروي از آن بزرگواران قدمي از قدم برداريم به بيراهه رفته‌ايم وگمراه شده‌ايم، پس اگر به اعتقاد شما آن عزيزان اهل نسيان و خطا بوده‌اند پس چگونه براي مسلمين مي‌توانستند الگو و سرمشق باشند؟ پس سعي‌كردن مسلمين براي انسان كامل شدن بدون آموزگار و الگويي كه كامل نيست و جايز‌الخطا و خود اهل نسيان و توبه‌كردن است، ‌بيهوده نيست؟ اگر شيعه معتقد است كه معصوم(ع) خطا و اشتباه نمي‌كند، سخني بي‌اساس و من درآوردي نيست. امام ما و رهبر و پيشواي ما،‌ اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌فرمايد: «هر كه عصمت به او الهام شود، از لغزش‌ها در امان ماند.»

حضرت امام جعفر صادق(ع) مي‌فرمايد: "ما ترجمان فرمان خداييم، ما جماعتي معصوم هستيم." همچنين امام علي بن موسي(ع) مي‌فرمايد: "امام از گناهان پاك و از عيب‌ها بركنار است."

اين احاديث مي‌فرمايند كه معصوم اشتباه و خطايي ندارند، اما شما مي‌گوييد: اگر معصوم ادعا كند و بگويد من اشتباه نمي‌كنم از عصمت مي‌افتد. اگر معصوم اشتباه كند، يكي از اصول اصلي امامت كه عصمت است و به عقيده ما اين صفت موروثي اوست از او گرفته مي‌شود، اما چون عصمت همچون علم آن امام، ذاتي اوست به همين دليل اشتباه و خطا نمي‌كند، همچنين اگر امام(ع) معصوم و منزه نباشد و از اشتباه و نسيان پاك نباشد شرع نيز دچار نقصان و قوانين خداوند هم اشتباه‌هاي غيرقابل جبران فراواني مي‌گردد، در اين‌كه خداوند منزه از هر نقص، كمي و قبح مي‌باشد هيچ مخلوق خداشناسي كوچك‌ترين شبهه‌اي ندارد، نتيجه اين‌ كه رسول چنين خدايي بايد گفتار، اعمال، افكار و خلاصه تمام و كمال خدايي باشد تا بتواند نماينده خوبي براي خدا شود، كسي كه اهل خطا و اشتباه بشود و اخلاق الهي در انديشه و اعمال و گفتارش دچار اشتباه يا دست‌خوش خطا شود او ديگر معصوم نيست و غيرمعصوم امكان ظلم، افراط و تفريط برايش مهياست و چنين كسي ظالم است و او امام نيست، زيرا به فرموده قرآن: «لاينال عهدي الظالمين»‌ پيمان من به ستمگران نمي‌رسد. اين‌كه برخي از مفسران معتقدند ما حكم به ظاهر مي‌كنيم ولي ائمه (ع) علم به باطن دارند و... اصل اين سخن از پيامبر اسلام است كه فرمود: قرآن ژرفا دارد و ژرفاي آن باز عمق دارد تا هفت بطن و در حديثي ديگر مي‌فرمايد: تنها پيامبر و اهل بيت مي‌توانند همه حقايق قرآن را درك كنند.(1) بدون شك قرآن نياز به مفسر و تفسير دارد و همه آيات آن آشكار و شفاف نيست، بايد كساني باشند تا مردم و طالبان آگاهي به علوم و رموز قرآن را آگاه كنند. همچنان كه ائمه معصومين مخصوصاً امام باقر و امام صادق(ع) در پيرامون قرآن و احكام دين كارهايي انجام دادند و بزرگاني را در اين مورد تربيت نمودند و آنها نيز ديگران را و اين حقيقتي است آشكار، به همين دليل پيامبر(ص) فرمودند: اي مردم من به‌زودي قبض روح مي‌شوم و از اين جهان مي‌روم و من سخني كه عذر شما را قطع كند به شما گفتم: آگاه باشيد من كتاب خدا و عترت اهل بيتم را در ميان شما مي‌گذارم.(2) پيامبر(ص) در موارد فراوان، اين حقيقت را بازگو فرمودند.

آقاي ميثمي اين‌كه بعضي از مفسران معتقدند اگر بخواهيم بدانيم منظور قرآن چيست، بايد به روايات مراجعه كنيم، سخني است كه حضرت محمد(ص) مسلمانان را به آن راهنمايي كرد و انسان مؤمن را مجبور مي‌سازد كه در امور ديني به اهل بيت رجوع كنند، پيامبر(ص) در اين مورد مي‌فرمايد: بدانيد مُثَل اهل بيت من در ميان شما مثل كشتي نوح است، كسي‌كه بر آن سوار شد نجات يافت و آن‌كس كه تخلف ورزيد عقب ماند و غرق گرديد.(3) اين حديث بيشتر از ما شيعيان در كتاب‌هاي اهل سنت يافت مي‌شود، پس اين موضوع عقيده بعضي از مفسران نيست، بلكه حديث موثق و متواتر حضرت محمد(ص) است.

آقاي ميثمي در آن مقاله مي‌گويد: برخي از مفسران معتقدند ما به ظاهر حكم مي‌كنيم، ولي ائمه(ع) علم به باطن دارند... جواب اين تعبير ايشان در اوايل همين بخش آمد، اما اين موضوع را براي تقريب به ذهن و آگاهي خودم مي‌گويم كه هر درسي، استاد و هر كلاسي معلمي دارد، استاد اول مكتب اسلام پيامبر(ص) و جانشينان ايشان هستند و معلمان اين مكتب علما،‌ فقها، مفسران و اسلام‌شناسانِ محدث كه سال‌ها شاگردي مكتب رسول‌الله و ائمه را كرده‌اند و براي شناخت اسلام، قرآن و حديث زحمات فراواني كشيده‌اند كه به عقيده ايشان تنها پيامبر(ص) و امامان(ع) مي‌توانند كلام خدا را آن‌گونه كه بايد فهميد بفهمند و به تمامي رموز آيات آن پي ببرند، زيرا سخنان ايشان از روي هوا و هوس نيست.

آري سخني كه از روي هوا و هوس نيست، (به تعبير قرآن) بهترين مفسر كلام خدا مي‌تواند باشد، چه در محكمات و چه در متشابهات. اساساً افتخار ما شيعيان به اين مكتب، نشأت گرفته از همين اعتقادات است كه شيعه از اسلام و قرآن و پيامبر بهترين شناخت را دارد. اگر در پيروي از انديشه ائمه(ع)، ائمه را اهل خطا يا اشتباه بدانيم (خداي نكرده) به اين مكتب و پيروان آن بالاترين بي‌احترامي را نموده‌ايم. واقعاً زشت و بي‌ادبي است كه شخصي، ايشان را اهل نسيان، خطا و توبه معرفي كند. چقدر خوب بود منظورتان را از توبه، نسيان و خطا به‌طور جامع مي‌فرموديد، همچون اهل سنت كه به بعضي از روايات و احاديث ضعيف استناد كرده و چيزهايي مي‌نويسند و شما هم اين عقيده را كه از آنها شايد گرفته با‌شيد توضيح مي‌داديد. عرض كردم شايد! چرا كه مي‌تواند احتمالاً تحت‌تأثير مطالعات و تحقيقات خود شما نيز باشد. در صدر اسلام چنين نظرات و ديدگاه‌ها، امام را خانه‌نشين كرد و موجب شد اشخاصي كه الگو و نمونه آنها ابن‌ملجم و طلحه و خود عايشه بودند اين انديشه اشتباه و مصيبت‌‌افروز را در افكار اشخاصي همچون خود و كساني‌‌كه قدرت تشخيص و تميز نداشتند نيز وارد كنند، آن وقت كه مي‌شنوند علي(ع) در مسجد و در حال نماز كشته شده، از يكديگر مي‌پرسند مگر علي هم اهل نماز بود؟ حديثي بسيار جذاب پيرامون شناخت امامت و معصوميت ائمه از امام رضا(ع) هست كه ايشان مي‌فرمايد: "امام معصوم است و تأييد و تقويت شده و توفيق يافته و استوار گشته (از سوي خدا) از هرگونه خطا، لغزش و اشتباه در امان است. خداوند اين خصوصيات را به او مي‌بخشد، تا حجت او بر بندگانش و گواه او بر آفريدگانش باشد."(4)

اگر سخن آقاي ميثمي را بپذيريم، پس امام رضا(ع) در اين حديثي كه فرموده از عصمت خارج شده است، اما براساس اين حديث و احاديث ديگر كه از همه ائمه(ع) و شخص پيامبر(ص) نقل شده،‌ فهميده مي‌شودكه امام(ع) در هيچ حديث و روايتي نفرموده كه امام معصوم(ع) فرموده‌اند؛ ما اهل نسيان و خطا هستيم و اگر بگوييم نيستيم از امامت و عصمت مي‌افتيم!! دقيقاً عكس اين سخن صادق است و از روايت‌ها و احاديث و نيز از آياتي كه پيرامون موضوع عصمت و امامت است، فهميده مي‌شود كه امام اگر بگويد ما اهل اشتباه و نسيان هستيم آنگاه از عصمت و امامت مي‌افتد، آيت‌الله العظمي منتظري، در مقدمه توضيح المسائل خودشان كه مربوط به اصول عقايد است پيرامون ائمه(ع) مي‌فرمايد: "اينان اهل بيت و عترت پيامبرند كه مورد سفارش آن حضرت و داراي اوصاف او هستند، با اين تفاوت كه به آنان وحي نمي‌شود. آنان از هرگونه خطا و اشتباه محفوظ و از گناه و نافرماني خداوند مبرا مي‌باشند."(5)

پي‌نوشت‌ها:

1ـ مقدمه تفسير برهان.

2ـ المراجعات، ص 37.

3ـ همان، ص 39.

4ـ ميزان الحكمه، جلد هشتم، ص 3802.

5ـ رساله توضيح‌المسائل آيت‌الله العظمي منتظري، ص 13.

قاسم ستوده ـ قروه

***

از محمد تا يزيد؛ عملكرد زر، زور و تزوير

با عرض خسته نباشيد بابت به عهده گرفتن نقش مؤثر در راهبردهاي انديشمندانه در كشور. جناب آقاي بيگدلي در مقاله‌اي به‌نام "از محمد تا يزيد" در چشم‌انداز خوانندگان (نشريه 41)، به نكته قابل توجهي در مورد چگونگي روند انتقال حكومت اسلامي از حضرت محمد امين(ص) به يزيد پليد اشاره داشتند. به نظر من، فقر نسبي خاندان هاشمي و ثروت خاندان اموي است كه كفه جاذبه كفر اموي در برابر ايمان هاشمي را سنگين‌تر مي‌ساخته است، تا جايي‌كه بسياري از به‌اصطلاح اهل اسلام با اين‌كه (گذشته از اولويت خاندان رسول خدا(ص)) خود نيز از يزيد، به خلافت، اولي بوده‌اند نتوانسته‌اند چشم از زر و سيم آماده معاويه برگيرند و بخت خود را براي رسيدن به منصب وي بيازمايند. از سويي معاويه غير از زر داراي زور و تزوير هم بوده و در افتادن با وي امر خطيري بوده، مگر نه اين است كه علي و طيف پيرامونش چشمي به زر و زور خلافت نداشته و خلافت را نيز تكليفي در عداد ديگر تكاليف ديني خود به حساب مي‌آورده‌اند و لذا از در افتادن با امثال معاويه و يزيد جز احدي‌الحسنيين انتظاري نمي‌برده و اصولاً نتيجه كاري را كه براي خدا انجام مي‌داده‌اند در دنياي فاني نمي‌جسته‌اند. پس به مصداق بيت مولوي كه «نوريان مر نوريان را جاذب‌اند، ناريان مر ناريان را طالب‌اند.» جز كساني‌كه در عقيده اسلامي صدق و اخلاص و بدان علم داشته‌اند. بقيه همچون ابوسفيان در پي خوردن نان به نرخ روز بوده‌اند. روزي كه مكه در محاصره بوده و خطر كشته‌شدن وجود داشته است، اهل مصالحه و روز ديگر كه پيامبر خدا رحلت فرموده و اصحابش به خود وامانده‌اند اهل معانده مي‌شده‌اند تا منصب حكومت را به دست آورند. اين فضيحت كه پليدي چون يزيد بر جاي شخصيتي چون پيامبر خدا تكيه زند در چشم كساني‌كه فقط زر و زور را مي‌بينند و مي‌جويند اصلاً مفهوم و معنا و وجودي ندارد. به مضمون قول مولوي، گاوي كه از يك دروازه شهر بغداد وارد مي‌شود و از دروازه ديگر خارج، در تمام طول مسير خود نه به دكان، بازار، تجملات، معاملات و عمارات توجهي دارد و نه به تاريخ شهر، دانشگاه، دانشمندان و معاريف آن... او فقط به پوست خربزه مي‌انديشد و چشمانش در پي آن مي‌گردند و قدم‌هايش وي را به‌سوي آن هدايت مي‌كنند. اصولاً اهل دنيا برايشان فرقي نمي‌كند كه قدرت و ثروت را چگونه به دست آوردند، اهل آخرتند كه با تقيد به ضوابط، ارزش‌هاي اخلاقي و ديني زندگي مي‌كنند و در راستاي استقامت در آن، از جان خود نيز مي‌گذرند و حتي مي‌توان در يك تعريف كلي با استناد به بيت «نوريان مر نوريان را جاذب‌اند/ ناريان مر ناريان را طالب‌اند» ادعا كرد و باور داشت كه «هرگاه گروهي از نيكان بخواهند رهبري و مديري را براي كار خود برگزينند بهترين خود را برمي‌گزينند و هرگاه گروهي از بدان بخواهند به كاري (بد) اقدام كنند بي‌شك بدترين خود را پيروي مي‌كنند»، لذا پيروي از يزيد پس از معاويه به‌وسيله كساني كه از آغاز نيز اسلام را فقط دكان و نان و آبي براي خود فرض مي‌كردند و نه بهشتي بي‌پايان، بديهي مي‌نمايد؛ ليكن به درجات. «و اما من ثقلت موازينه، فهو في عيشه راضيه.»‌ با آرزوي توفيق براي همه محققان دين و دانش كه از اين به آن و از آن به اين بايد رسيد.

محمد نبوي ـ مشهد

***

رد دين فروشي در قرآن

به اين آيه عميقاً توجه كنيد؛ "از كساني تبعيت كنيد كه براي راهنمايي شما از شما اجري نمي‌خواهند (يا پولي نمي‌گيرند) و آنها هستند كه هدايت‌شدگان‌اند." (يس:21)

از متن آيه دو مفهوم ديگر نيز به‌دست مي‌آيد: 1ـ اي مردم از كساني كه از شما بابت دين پول مي‌گيرند پيروي نكنيد. 2ـ كساني كه به بهانه دين از شما پول مي‌گيرند، هدايت شده نيستند (گمراه‌اند) چرا كه «اتبعوا من لايسئلكم اجراً و هم مهتدون» (يس:21) (و هم مهتدون) اشاره مستقيم دارد به اين‌كه فقط آنان‌كه بي‌اجر و مزد براي دين كار مي‌كنند هدايت شده‌اند. خداوند اشارات صريح ديگري نيز به اين آيه دارد:

1ـ نوح به قوم خود مي‌گويد: اي قوم من براي راهنمايي شما از شما مزدي نمي‌خواهم و... (هود:29)

2ـ اي محمد براي رسالتت از آنها مزدي نمي‌خواهي و... (يوسف:104)

3ـ بگو آنچه من از شما مزد رسالت خواستم براي شما اجر من بر خداست و... (سبا:47)

4ـ نوح به قوم خود مي‌گويد: پس اگر از من روي‌گردان هستيد بدانيد من از شما مزدي نمي‌خواهم مزد من تنها بر عهده خداست و... (يونس:72)

5ـ حضرت هود به قوم خود مي‌گويد: "من از شما اجري بر رسالت نمي‌خواهم و پاداش من جز بر خداي عالميان نيست." (شعرا:127)

6ـ حضرت صالح به قوم ثمود مي‌گويد: "من اجري از شما بر رسالت نمي‌خواهم و پاداشم جز بر خداي عالميان نيست." (شعرا:145)

7ـ حضرت لوط به قوم مي‌گويد: "من از شما اجري بر رسالتم نمي‌خواهم و پاداش من جز بر خداي عالميان نيست." (شعرا:164)

8ـ حضرت شعيب به قومش مي‌گويد: «و ما اسئلكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين.» يعني من از شما اجري نمي‌خواهم به درستي كه مزد من بر خداي دو عالم است. (شعرا:180) و ده‌ها آيه ديگر كه همگي اشاره به اين دارند مبلغان دين حق اخذ هيچ‌گونه وجهي از مردم ندارند. آنها بايد مثل بقيه مردم از جاي ديگري به غير از دين، ارتزاق كنند و دين نبايد براي آنها منبع درآمد باشد. همان‌طور كه پيامبران ما يا از چوپاني يا از نجاري يا از كشاورزي و درمجموعه از بازوي خويش و با زحمت روزانه مثل بقيه مردم كسب روزي مي‌كردند. در صورتي‌كه اگر به مردم شماره حساب بانكي مي‌دادند مطمئناً چون پيامبر خدا بودند حساب آنها سر به فلك مي‌كشيد. اين آيه جهاني است و مربوط به دين خاصي نمي‌شود.

از آيات بالا به روشني پيداست كه خداوند پيامبران را از دريافت پول از مردم به شدت منع كرده و پيامبران نيز در شأن والاي خود نمي‌دانستند كه به خاطر يك وظيفه انساني از مردم پول مطالبه كنند. يكبار ديگر توجه كنيد: «اتبعوا من لا يسئلكم اجراً و هم مهتدون.» (يس:21)، تبعيت كنيد از كساني‌كه از شما مزد و اجري نمي‌خواهند و آنها هستند كه هدايت‌شده‌اند، (و هم مهتدون) اشاره مستقيم دارد به اين‌كه فقط آنهايي كه پول نمي‌گيرند هدايت شده‌اند و آنهايي كه بابت دين اجرت مي‌گيرند هدايت شده نيستند. اين آيه ناقص نيست و تفسير هم نمي‌خواهد حتي با كمترين ضريب هوشي نيز مي‌توان به معاني حياتي و سرنوشت‌ساز آن پي برد. ولي برخي زيركانه مي‌گويند آري خدا اين را گفته، ولي تبصره اول، تبصره دوم، تبصره سوم و... صدها تبصره مي‌آورند كه در كنار اين آيه مي‌توان از مردم پول هم گرفت.

علي محمد

***

به اميد تداوم بحث‌هاي راهبردي

انتشار نشريه چشم‌انداز ايران در اين زمانه بي‌شك مي‌تواند به‌عنوان غنيمتي گرانبها مطرح باشد. مجموعه مقالات و مطالب نشريه در مورد امريكا، حمله به عراق و نئوكان‌هاي حاكم و مسائل و چالش‌هاي آنان و البته اهداف آنها كه در شماره‌هاي متعدد و متوالي درج شده است در عين اين‌كه بسيار به‌جا و مناسب بود، دقيق و عميق هم بود. اميد كه در آينده ادامه داشته باشد. سلسله گفت‌وگوها و مقاله‌هاي پيرامون شورا، نظام شورايي، مسائل آسيب‌ها، چالش‌ها و بحران‌هاي پيرامون آن را ادامه دهيد. در گفت‌وگوهاي پيرامون سي‌خرداد 60 در صورت امكان گفت‌وگو با افرادي چون آقاي شاهسوندي را همچنان در دستور كار قرار دهيد. در مورد وضعيت حال حاضر سازمان نيز از طريق افراد جداشده از سازمان نيز اطلاعاتي مفيد در اختيار خوانندگان قرار دهيد. سلسله مقاله‌ها و گفت‌وگوهاي پيرامون ابلاغيه اصل 44 كه در شماره 40 آمد را در صورت امكان ادامه دهيد، اگرچه بايد گفت در حال حاضر نيز مقاله‌هاي پيرامون مسائل اقتصادي، بخصوص در موضوع نفت بسيار وزين و گرانقدر است.

در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال پرست خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را براي اين همه ناباور خيال‌پرست

به شب‌نشيني خرچنگ‌هاي مردابي چگونه رقص كند ماهي زلال‌پرست

رسيده ها چه غريب و نچيده مي‌افتند به پاي هرزه علف‌هاي باغ كال‌پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاري‌ست به تنگ چشمي نامردم زوال‌پرست

سيد مجتبي هاشمي ـ قائن

***

قبول اين واقعيت تلخ اجتناب‌ناپذير است

اغلب شماره‌هاي نشريه چشم‌انداز ايران را خوانده‌ام. نشريه با طرح مباحث و مسائل ويژه ازجمله كالبدشكافي مدام و مستمر حوادث 30 خرداد 60 مي‌خواهد تا حداقل بخشي از سازمان مجاهدين خلق را از اتهامات و ايرادات وارده تبرئه و تطهير نمايد، ولي قبول اين واقعيت تلخ اجتناب‌ناپذير است كه خيانت‌ها و جنايات دو گروه از خائنان و جنايتكاران در تاريخ ملت ايران هرگز قابل اغماض و بخشودني نيست؛ يكي از سردمداران استعمار و استكبار جهاني و در رأس آنها امريكا و انگليس و ديگري؛ گروه‌هاي به اصطلاح مجاهد و مدافع خلق ازجمله سازمان "مجاهدين خلق"، "چريك‌هاي فدايي" و "حزب‌توده."

ع.‌ طاهري ـ همدان

چشم‌انداز ايران: نشريه از شماره 12 تا 43 كه به بررسي واقعه "30 خرداد 60" پرداخته و با افراد مختلف گفت‌وگو كرده، يكبار همه را با هم بخوانيد، شما نيز به‌مانند ديگران موردي اظهارنظر كنيد تا اظهارات شما در قضاوت نسل حاضر و آينده قرار گيرد.

***

استقلال سياسي در پرتو تحمل و مدارا

ضمن تبريك سال نو، به اميد روزي‌كه تمامي انديشمندان آگاه، به خاطرعزت و سربلندي ايران عزيز با روحيه انعطاف و نقدپذيري و به دور از تعصب انحرافي و با گرايش به تعالي و تعقل و تحمل عقايد يكديگر، به پيروزي و استقلال سياسي و اقتصادي كشور بينديشند تا ملت شادكامي و سرور را مشاهده نمايد.

علي خليليان قمي ـ تهران

***

در نشريه جاي مقاله‌هاي حقوق بشر، حقوق شهروندي و اقوام مختلف خالي است

از مقاله‌هاي منتشرشده در آن نشريه درس‌هاي بسياري در زمينه‌هاي گوناگون گرفتم. ليكن جاي بسي تعجب است كه در نشريه راهبردي و پرمحتوايي چون چشم‌انداز ايران با سرپرستي كسي كه سال‌هاي سال در عرصه عمل و قلم، جواني و سلامت خود را در راه رسيدن مردم ايران به استقلال، آزادي و حقوق خود هزينه كرده و در فضاي كنوني كه مردم ما، به آشنايي بيشتر با حقوق خويش نياز دارند، جايي براي حقوق بشر، حقوق شهروندي و اقوام مختلف وجود ندارد، فقط به دو شماره ويژه‌نامه كردستان اكتفا شده است. از اين‌رو ابتدا به‌عنوان يك ايراني و ثانياً به‌عنوان يكي از خوانندگان نشريه پيشنهاد مي‌كنم با توجه به نقض آشكار حقوق‌بشر و حقوق شهروندي كه روزانه همه ما شاهد مواردي بسيار از آن در جامعه هستيم و درحالي‌كه منابع اطلاع‌رساني به حداقل رسيده است، با عنايت به تعداد زياد خوانندگان نشريه در داخل و خارج مي‌توان با اختصاص بخشي از نشريه، خوانندگان مشتاق را جهت ايجاد جامعه‌اي مدني و پيشرفت دموكراسي از درون با موارد فوق آشنا نمود. باشد كه پيشنهاد من مورد قبول قرار گرفته و با درج مقاله‌هايي در زمينه‌هاي يادشده، نه‌تنها باني روشنگري بيشتر در جامعه باشيد، بلكه به تعداد خوانندگان نشريه خود بيفزاييد.

كيميايي ـ كرج

***

شناسايي چالش‌هاي فراروي ايران

همان‌طور كه از اسمِ نشريه برمي‌آيد، بايد مطالب نشريه، چالش‌‌هاي فراروي ايران را شناسايي و تبيين كند و در نهايت اگر امكان داشت راه‌حل‌هايي ارائه دهد. ريشه‌يابي و تحليل اين چالش‌ها و مسائل مبتلابه، مردم را تبديل به شهروندان آگاه و مسئول مي‌كند و يك نشريه چه رسالتي بالاتر از اين مي‌تواند داشته باشد كه موجب بازشدن ذهن مردم شود و به فرايند مدنيت كمك نمايد. چالش‌هاي فراروي ايران فراوان‌اند. براي نمونه مي‌توان موارد زير را مطرح كرد: چالش‌هاي طبقاتي، جنسيتي، قومي، كارگري، اقتصادي، سياسي (سياست داخلي و خارجي و روابط بين‌الملل)، چالش‌هاي روشنفكري (پيرامون مسائل سنت، مدرنيته يا مدرنيسم و مفهوم غرب و هويت و...) چالش‌هاي مذهبي و غيره.

نريمان قرباني‌پور ـ رودهن

***

نشريه روندي سريع و منطقي دارد

اينجانب تمام شماره‌هاي دوماهنامه نشريه را از شماره نخست تا 41 مطالعه كرده‌ام و شاهد يك روند بسيار سريع، منطقي و رو به رشد در زمينه عمق مطالب و تنوع مطالب بوده‌ام كه يكي از نقاط مثبت نشريه است، اما بعضي از مقاله‌ها و گفت‌وگوها بسيار سنگين است بهتر است ‌در ابتدا كمي در مورد مطالب مقاله يا گفت‌وگو آماده‌سازي و زمينه‌سازي شود و بعد مقاله يا گفت‌وگو درج شود. به خاطر علاقه بسيار وافر كه به تاريخ معاصر، تاريخ اديان و تا حدودي علوم سياسي دارم با خواندن كتاب‌هاي بسيار در اين زمينه خود را تا حدودي سيراب كرده‌ام و از شما براي بهتر و بيشتر آشناكردن نسل جوان با تاريخ معاصر كشورمان چند درخواست دارم:

1ـ در زمينه كابينه دكترمصدق و كابينه مهندس بازرگان و افراد تشكيل‌دهنده اين دولت‌ها، اقدامات آنها و پيشينه تاريخي و سابقه سياسي آنها و طول عمر يا مكتوبات آنها بنويسيد.

2ـ در هر شماره از نشريه به معرفي يك يا چند نفر از افراد مهم و مشهور و تاريخ‌سازِ تاريخ معاصر حالا چه مثبت يا منفي، به‌طور كاملاً بي‌غرضانه و عادلانه بپردازيد تا در مورد كارها و اقدامات آنها بحث و نتيجه‌گيري شود كه اين خود باعث آشنايي بيشتر نسل جوان با تاريخ معاصر اين مرز و بوم مي‌شود.

3ـ در مورد دين اسلام و بخصوص مذهب تشيع و فرقه‌هاي مختلف آن و اختلاف آنها و نقاط مشترك‌شان و يا بنيانگذاران اين فرقه‌ها و علت پيدايش آنها بنويسيد.

ر.گرجي ـ‌تهران

***

در نشريه ابهام‌زدايي كنيد

طلبه‌اي بيست و يك‌ساله هستم و يكي از مشتريان و از مخاطبان پر و پا قرص اين نشريه و يكي از مقلدان فقيه عاليقدر حضرت آيت‌الله العظمي منتظري هستم و مسئله بركناري ايشان با توجه به پيشينه درخشان و مبارزه‌هاي سهمگين در برابر شاه و با توجه به سخن مرحوم امام كه فرمودند: «ايشان ثمره عمر من هستند»، اما بعد چه شد؟ تا به حال كسي هم نتوانسته است آن طور كه بايد و شايد اين مسئله را براي من تحليل كند. خواهشمندم اين قضيه را روشن نماييد.

و.ه ـ فارس

***

چشم‌انداز شماره 41، پاسخ به پرسش‌هايم

...شماره 41 نشريه را با دقت نگاه كردم. بسيار پر بار بود، اما بايد بگويم گويي مطالب اين شماره همه براي من چاپ شده بود، انگار شما خواسته‌ايد اين شماره فقط براي پاسخ‌دادن به بسياري از پرسش‌هاي من تنظيم شود. از اضافه‌شدن بخش جديد واژه‌شناسي سياسي آن هم با معرفي «آنارشيسم» تا "درس‌هايي از انتخابات امريكا"، "نئوكان‌ها، كي بود كي بود؟ من نبودم!" و "مطالب مربوط به مهندس بازرگان"، بخصوص "30 خرداد 60 "و... برايم جالب بود.

در اين ميان، سلسله مقاله‌هاي شما درباره زمان در متن دين (تأويل بافي كج‌دلانه و تأويل) بخصوص بخش دوم در شماره 40 به من بسيار كمك كرده است. البته درباره مقاله «مجاهدين و ديدگاه‌هاي متفاوت» بايد بگويم اگر در ميان مجاهدين واقعاً چنين رفتارهايي مثل آن حمد، ثناها، ذكرها، درودها و... وجود داشته است، اين موضوع هم باعث ترس من مي‌شود كه آيا هنوز اين طور تفكرات باقي مانده؟ و هم باعث خنده‌ام كه انسان اين‌قدر اسير ظواهر و جهل شود كه چنين اعمالي را انجام ‌دهد؟...

ح. ولي‌زاده ـ همدان

***

توضيحي بر گفت‌وگوي سعيد ليلاز

در شماره 42 نشريه چشم‌انداز ايران گفت‌وگويي باعنوان "انتخابات تجميعي" با آقاي ليلاز صورت گرفته و چاپ شده است. در صفحه 20، ايشان گفته‌اند شوراي نگهبان اجازه تمديد مهلت انتخابات [به دور دوم كشيده شده رياست جمهوري را] به مدت دو هفته را نداد و در پاسخ به پرسش نشريه افزوده‌اند كه بايد دو هفته باشد. اصل 117 قانون‌اساسي تصريح مي‌كند كه مرحله دوم انتخابات رياست‌جمهوري "روز جمعه بعد" برگزار مي‌شود. با توجه به سنديت چشم‌انداز ايران و نيز با توجه به روحيه حقيقت‌گويي و واقع‌نگري جناب ليلاز، بهتر است در نشريه قيد شود كه قانون‌اساسي قيد صريح درباره دور دوم انتخابات رياست‌جمهوري دارد و دست‌كم در اين مورد، شوراي‌نگهبان به سياسي‌كاري دست نزده است.

نيوشا ماندگار

***

چرا پول نفت ما را نمي‌دهند؟

تا چه وقت دنبال كار، وام، تحت پوشش دادن خود به كميته امداد و يا جديداً‌ دنبال سهام عدالت باشيم، چرا پول نفت ما را نمي‌دهند كه در رفاه زندگي كنيم؟ چرا نمي‌خواهند اين ملت شاد باشد؟ چرا مردم را درگير خرافات كرده‌اند و با واژه‌ها بازي مي‌كنند؟ چه كسي مي‌تواند ما را از اين فلاكت نجات دهد؟....

ر.ح ـ تربت حيدريه

***

چند پرسش

ملاك و معيار براي انسان بودن و نبودن چه مي‌تواند باشد؟ آيا دينداري، ملاك و معيار براي انسان بودن است؟ آيا ارزش انساني به ماهيت فرد بستگي دارد يا به وجود فرد؟ اصالت انسان به وجود است يا به ماهيت؟ اگر به وجود است پس همه آنهايي كه روي دو پا راه مي‌روند و گپ مي‌زنند انسان‌اند! اگر به ماهيت بستگي دارد، ملاك و معيار براي ماهيت چيست؟

ابوالقاسم پاشازانوس ـ چالوس

چشم‌انداز ايران: اميد كه خوانندگان نشريه با اين پرسش‌ها برخورد فعال نمايند.

***

موافق مشي نشريه نيستم

راستش بنده شخصاً نه موافق شما و مشي نشريه‌تان هستم و نه موافق نظام سياسي حاكم با جناح‌هاي مختلف آن ـ از راست افراطي به قول شما گرفته تا راست راست و راست چپ‌نما به قول برخي ديگر. ضمن اين‌كه البته جناح‌هاي مختلف آن را هم يكي نمي‌دانم. اما از همه اينها گذشته، هيچ‌كس نمي‌خواهد وضع بدتر شود. بازشدن پاي برخي نئوكان‌هاي امريكايي و متحدانشان به كشور اگر فروپاشي ملي را به‌مثابه خطري جدي به‌دنبال نداشته باشد، حداقل مي‌تواند در پس مصائبي عظيم بازگشت به ارتجاع سلطنتي و امثال آن را به صورتي جديد و بزك شده در پي بياورد. به اين ترتيب و باوجود آن همه هزينه، به جاي ورود به دوران بلوغ گسترده اجتماعي با همه فرازونشيب‌هايش، باز در نفرين حقارت و ابتذالي شوم گرفتار مانده و همچنان به چرخيدن فاجعه‌بار در دور باطل واپسگرايي واكنشي و تجددزدگي پوشالي ادامه خواهيم داد. موارد زير شامل موضوع هسته‌اي و برخي موارد پيراموني و يك پيشنهاد.

دالان هسته‌اي و رفراندوم

معمولاً امريكايي‌ها با توجه به تجارب و امكانات و ظرفيت‌هاي بالايي كه دارند، در عمل راهبردهاي فرصت‌طلبانه و امپرياليستي خود را در بستر شرايط متغير موجود با توسل به گزينه‌هاي متعدد و انواع بازي‌هاي چند پهلو و تو در تو پيش مي‌برند. امريكايي‌ها هيچ‌گاه آن‌قدر احمق نبوده‌اند كه به كشوري باثبات حتي به‌طور نسبي اقتصادي، اجتماعي و سياسي حمله برند. در مورد افغانستان و عراق هم اين‌گونه نبود. متأسفانه به نظر مي‌رسد در برابر ايران نيز يك گزينه اين است كه مشابه تجربه جنگ اول خليج‌فارس با انجام بازي‌هاي چند سويه و دو گام به پيش ـ يك گام به پس، از يك‌سو طرف مقابلشان را غره و دلخوش ساخته و از سوي ديگر تحريك كرده و مرحله به مرحله به نقطه غيرمنتظره نهايي (همزمان با اوج‌گرفتن بحران‌هاي اقتصادي و اجتماعي) بكشانند. ارزش اصلي تحريم‌هاي شوراي امنيت براي آنها بخصوص فراهم‌آوردن نوعي پوشش و توجيه مؤثر سياسي و اخلاقي براي واردآوردن يك ضربه سنگين و گسترده نظامي به‌گونه‌اي غيرمنتظره و مستقل از سازمان ملل و هنگام به اوج رسيدن بحران‌هاي تعيين‌كننده داخلي شايد در سال 1386 است، همه كارت‌ها هنوز رو نشده است....

ضمناً در اين مسير، گويا آنان بر روي توان و امكان استقبال ناگزير پاره‌اي جريان‌هاي شكست‌خورده ولي جدي و چند لايه مخالف جمهوريت در ايران از برخي برخوردها و تنش‌هاي خشن احتمالي (اگرچه در حدي صرفاً محدود كه به تصور ايشان، تنها به بسته و نظامي ‌شدن فضا در فرصت محدود باقي‌مانده تا انتخابات بعدي و قرارگرفتن بقيه در برابر عمل انجام شده بينجامد) حساب مي‌كنند. متأسفانه به نظر مي‌رسد اقليتي بسيار كوچك اما متشكل كماكان گزينه‌هاي ابتر خود را براي آينده و ماهيت نظام ايراني به هر قيمت دنبال مي‌كنند. همچنين حداقل بعضي از بلندپروازي‌ها و شعارهاي تحريك‌كننده در عرصه خارجي نيز همه ناشي از نسنجيدگي نيست، بلكه طراحان آنها مي‌خواهند با بزرگ جلوه‌دادن آن به اهداف خود حال به هر قيمت برسند. اگر هم احياناً و به گمان ايشان، به يك برخورد خشن، ولي محدود خارجي انجاميد كه باز از ديدگاه آنان، توفيقي اجباري است... متأسفانه اينها سراب‌هايي‌اند كه تلاش بي‌سرانجام براي رسيدن بدان‌ها، ناخواسته، بستر و بهانه‌هاي مغتنمي را براي طرف‌هاي خارجي به‌منظور افزايش فشار در چارچوب سياست‌هاي مرحله به مرحله و چندپهلوي‌شان تا نيل به نقطه نهايي در هنگام اوج‌گرفتن مشكلات داخلي فراهم مي‌كند.

تا آن زمان هم نئوكان‌هاي امريكايي حتي‌المقدور نمي‌خواهند فشارها طوري بالا رود كه منجر به عقب‌نشيني جدي و زودرس اينان شود. به نظر مي‌رسد هرگاه شرايط و فشارها به‌گونه‌اي است كه احتمال گزينش رويكردي عقلاني‌تر در جريان پرونده هسته‌اي بالا مي‌رود، ضمن ادامه تحريكات از شدت بعضي فشارهاي خارجي كاسته مي‌شود. مثلاً برخي امريكايي‌ها در موارد مختلف لحنشان آرام‌تر مي‌شود و باز با آزادگذاشتن بازار نفت، قيمت‌ها بهبود مي‌يابد. كاملاً روشن است كه نئوكان‌هاي امريكايي مرحله به مرحله به‌دنبال قطعنامه‌هاي شديدتر و زمينه‌سازي براي اقدامات مستقل و يك‌طرفه آتي خود با سوءاستفاده از شرايط گريزناپذير داخلي در ايران در لحظه مورد نظر هستند. تا آن هنگام و مشابه تجربه جنگ اول خليج‌فارس، عقب‌نشيني جدي طرف مقابل در برخي موارد خاص، كه به برهم خوردن برنامه‌‌هايشان مي‌انجامد، مطلوب ايشان نخواهد بود. البته وقتي هم كه زمان مورد نظر براي ايشان فرار برسد، آنگاه ديگر به هزار و يك بهانه به يك عقب‌نشيني ديرهنگام وقعي نخواهند گذاشت.

اشتباه نكنيم و گرفتار خودبزرگ‌بيني نشويم. برخي طرف‌هاي خارجي كه از ايران تقاضاي اعلام تعليق حتي براي مدتي كوتاه به‌منظور شروع مذاكره و مانند آن را دارند، نه نگران منافع ملي ما و نه‌تنها دربند به اصطلاح آبروي خود هستند. آنها بيشتر در پي دستيابي به راه‌حلي ميانه براي جلوگيري از اجراي نقشه رقيب امريكايي‌شان در منطقه هستند. امريكايي‌ها اگر بتوانند طبعاً به‌دنبال استفاده از مزيت نسبي هژموني نظامي خويش، كه آن را در دوران جنگ‌سرد و براي حفظ امنيت و توسعه غرب به‌ بهايي بسيار گزاف به دست آورده‌اند خواهد بود و براي اين كار فرصت محدود چندساله موجود براي تسلط بر رقبا و جلوگيري از پيشي‌گرفتن آنها و تضمين ‌آينده خود، در هزاره نوين به گمان خويش را مغتنم خواهند شمرد. اين را احتمالاً حتي كساني كه احتمال حمله امريكا را كم‌اهميت جلوه مي‌دهند مي‌دانند. چنان‌كه از سخنان برژينسكي و معاون دوماي روسيه نيز برمي‌آيد، تابستان و پاييز آينده براي نئومحافظه‌كاران امريكايي آخرين فرصت است، به اين ترتيب و به‌ گمان خود، هم مي‌خواهند با رندي از بحران عراق بگذرند و هم لزوم استمرار حضور نظامي امريكا در سه كشور همجوار در منطقه‌اي حياتي، بقايشان را در كاخ‌ رياست‌جمهوري براي ادامه سياست‌هاي بس حياتي و استراتژيك مورد نظرشان در فرصت محدود موجود براي هزاره جديد تضمين نمايد. پروژه عظيم و پرخرج حضور مستقيم و گسترده امريكا در آسياي ميانه و خاورميانه براي در دست داشتن كامل شاهرگ رقبا و ضمن تبديل جديدترين تهديدها به بهترين فرصت‌ها (لااقل به گمان خودشان)، هنوز كامل نشده و بدون حضور در ايران، طرح نئوكان‌ها اگر نه شكست خورده، حداقل ناقص و پرچالش خواهد بود. پيگيران طرح موسوم به "اول ايران" و همراهان بعدي آنها در دستگاه‌هاي سياسي و نظامي امريكا قاعدتاً نمي‌توانند بدون طرح و برنامه باشند. هرچند كه با توجه به شرايط كنوني و تا زماني مقتضي، تا حدي با چراغ خاموش حركت كنند. تقويت نيروها در عراق، افغانستان و منطقه مي‌تواند به بهانه‌هاي مختلف انجام گرفته و حتي گاهي نيز در صورت لزوم كم‌اهميت جلوه داده شود. چنان‌كه از اخبار درز كرده در برخي جرايد و برخي شواهد ديگر برمي‌آيد حداقل از سال 1382 نقشه‌هاي مفصلي درباره ايران تهيه شده است. پس اين فرصت طلايي را نبايد به نئوكان‌ها داد و كاري انجام نشود كه به جاي كاهش احتمال خطر، وقوع آن قطعي كند. تا بيش از اين زمان از دست نرفته بايد ضمن استفاده از فرصت‌ها و تضادهاي بين‌المللي موجود به جاي صاف‌كردن راه ‌آنها و تضمين استمرار بقايشان، از افتادن در دامشان حذركرد. در اين باره لازم است به برخي موضوعات نگاهي كاملاً واقع‌بينانه داشته باشيم. بحران‌ها و نابساماني‌هاي رو به رشد اقتصادي، اجتماعي و ارزشي ـ‌ فرهنگي، نه زاييده ذهن دشمن كه واقعيت‌هايي ملموس‌اند. همچنين در انتخابات اخير خبرگان در استان تهران، باوجود همه تمهيدات، گذشته از آراي باطله و به تعبيري، اعتراضي و غيره، آمار رسمي رأي‌دهندگان به شخصيت‌هاي معروف و شناخته‌شده‌ از نظام كه در تمامي فهرست‌ها از چپ گرفته تا راست مشترك بودند (چون نفرات دوم و سوم برگزيدگان)، حدود يك ميليون نفر از حدود هشت ميليون نفر واجدان شرايط رأي‌دادن در استان تهران اعلام شد، يعني براساس آمار رسمي و به فرض درست و متقن انگاشتن ‌آن، دوازده و نيم درصد جامعه آماري مربوطه را مي‌توان طرفدار سنتي نظام از جناح‌هاي مختلف به‌شمار آورد. آمار سه‌درصدي رأي‌دهندگان به كانديداهاي معرفي شده ازسوي گروهي از طرفداران دولت (از كل شركت‌كنندگان) را همگان مي‌دانند. از سوي ديگر، آمار طرفداران فهرست منهاي هاشمي و روحاني در انتخابات خبرگان استان تهران با ديدگاه‌هاي خاصشان، دست بالا معادل تفاضل آراي نفرات پنجم (مشترك در تمامي فهرست‌ها) و هفتم (آقاي روحاني) بوده است. يعني حدود 85000 نفر در استان تهران و معادل يك درصد واجدان شرايط. در ضمن جامعه ما داراي نظام قبيله‌گي از نوع افغانستان و عراق نيست كه از درون آن انبوه فداييان صدام و انتحاري‌هاي مسخ‌شده طالبان و القاعده فارغ از حق و باطل بودنشان در بيايند. اگر فقط در نتايج واقعي انتخابات اخير و نيز تجربه‌هاي تاريخي خود و ديگر كشورها و نيز تاريخچه بسياري از گروه‌ها و جريان‌هاي سياسي به دقت تأمل كنيم، آنگاه جاي سست پاي‌مان را نخواهيم گذاشت، حتي اگر تحريك‌مان كنند. باز لازم است در اين باره خود را با كره‌شمالي هم مقايسه نكنيم. آن نصفه كشور خفته با يك ايدئولوژي در گوشه‌اي پرت از دنيا واقع شده و همچنين سايه برادر بزرگ‌تر، چين را بر سر خود دارد، اما ايران بزرگ با منابع عظيمش در منطقه‌اي بسيار حساس واقع شده، داراي يك ايدئولوژي جاري و در صحنه بوده و برادر بزرگ‌تري هم ندارد. اعتمادسازي را نيز بايد از ژاپن آموخت. در مقابل، ترس از ايران مي‌تواند منافع استراتژيك و جاه‌طلبانه امريكايي‌ها در هزاره جديد را با هراس ديگر كشورها با وجود ميل‌شان پيوند بزند.نبايد فريفته ورود به دالان امريكايي شد كه برايمان تدارك ديده‌اند. امريكايي‌هاي فرصت‌طلب براي تفريح و تفرج به اين منطقه نيامده‌اند. چه بسا در حال حاضر هم كارت‌هايي ديگر را پشت دستشان نگه‌داشته‌اند. لازم است با هوشياري خود، غافلگير و خلع سلاح‌شان كرد و كيد آنان را به خودشان برگرداند. حداقل اين‌كه بايد با شفاف‌سازي از صدور قطعنامه‌هاي ديگر در موضوع هسته‌اي پيشگيري نمود و سر را دزديد تا موج بگذرد، اگر نه براي حفظ نظام، حداقل براي صيانت از كشور و استمرار حيات ملي.

در اين باره، حال كه گفته مي‌شود به دانش لازم هسته‌اي رسيده‌ايم براي خروج سرافرازانه از بحران با جلوه‌اي مردم‌سالار، برگزاري رفراندومي شفاف و مشروط نيز مي‌تواند مورد بررسي قرار گيرد. در رفراندوم يادشده، يك گزينه مي‌تواند ادامه بي‌وقفه غني‌سازي صنعتي و گزينه ديگر تعليق موقت و مشروط آن ضمن غني‌سازي مشترك در خاك كشور يا كشورهايي ذي‌صلاح (با تضمين‌هاي مقتضي)، داشتن انبار سوخت و برخي امكانات پيشرفته صلح‌آميز هسته‌اي و گرفتن امتيازات راهبردي چون مساعدت در عبور مسير انرژي از شمال ايران، خط لوله گاز به شرق، ترانزيت و سرمايه‌گذاري در صنايع پايين‌دستي و بالادستي نفت و مانند اينها باشد. براي منتفي‌ساختن هرگونه شك و شبهه، رفراندوم يادشده با نظارت برخي سازما‌ن‌هاي مرضي‌الطرفين بين‌المللي انجام گرفته و نتايج آن هرچه باشد از پيش مورد قبول همه طرف‌هاي داخلي و خارجي قرار گيرد. طبعاً دولت هم بايد نماينده و وكيل ملت باشد.

پس از نصب سانتريفيوژهاي جديد امكان پيشنهاد و اجراي برخي راه‌حل‌ها مثل تعويق مشروط و موقت غني‌سازي اين بار صنعتي در عمل و در حين مذاكرات احتمالي و مانند آن (به‌جاي تعليق غني‌سازي به‌طور كامل) وجود خواهد داشت. اين‌گونه راه‌هاي ميانه اگرچه البته در حد خود در كاهش برخي مخاطرات فوري و ايجاد اختلاف در جبهه مقابل مؤثرند، اما بيشتر به نوعي استخوان لاي زخم گذاشتن و از اين ستون به آن ستون كردن مي‌مانند و اصل مسائل را با عوارض متعدد باقي مي‌گذارند. تحريكات نيز كماكان استمرار خواهد داشت و برخوردها در عراق و منطقه ادامه مي‌يابند. دزديدن سر براي گذراندن موج از سر، اگر تنها به قصد به كمون رفتن نسبي تا زمان مقتضي باشد، اگرچه باز از احتمال بروز ويرانگر برخي مخاطرات جدي در آينده نزديك تا حدي مي‌كاهد، ولي بالاخره بايد براي بحران‌هاي مشروعيت و كارايي، فكري اساسي كرد. به جز اين، منطقاً هيچ تضمين و راه‌حل اساسي و پايدار ديگري وجود نداشته و نمي‌تواند داشته باشد.

باز تجربه عراق را از ياد نبريم. قراردادهاي اقتصادي با خارجيان هم مشكلي را به‌طور اساسي حل نمي‌كند. اگر آن شركت‌ها و طرف‌ها مرعوب نشده و يا به معامله پرسود ديگري از سوي مقابل كشانده نشوند و بدين‌ترتيب و مثل برخي موارد مشابه قرارداد با ايران عملاً به پلي براي گرفتن امتيازات كلان از امريكايي‌ها تبديل نشود، امريكايي‌ها مي‌توانند مشابه تجربه عراق، در وقتش آنها را به نوعي راضي ساخته يا حتي ناديده بگيرند. درنهايت اينها هزينه‌اي است كه در صورت اقتضا آن را خواهند پذيرفت، چرا كه در محاسبه هزينه ـ فايده از ديدگاه درست يا غلط خودشان، جداً ارزشش را دارد. اگر باور نداريد كافي‌ست از همان ابتدا به هزينه سنگين براي لشكركشي امريكا به عراق نظري بيندازيد.

در نظر داشته باشيم كه آن ميتينگ‌هاي پي در پي و رفراندوم‌هاي صددرصدي در عراق نيز هيچ‌يك، درنهايت نه‌تنها مشكل‌شان را حل نكرد، بلكه پيام اصلي آنها خواه و ناخواه نبود جريان‌ها و مكانيزم‌هاي مؤثر بازدارنده، اصلاح‌كننده و حفاظت‌گر بود. وضع در عراق توتاليتر و پر باد، از افغانستان هم بدتر بود. ائتلاف شمالي نيز وجود نداشت. واقعيت اين است كه بنا به تجربيات مكرر، نه توسل به اينها و انواع بازي با واژه‌ها و شعارهاي ملي يا ايدئولوژيك و نه حتي مسلح و متشكل شدن «به خودي خود و به‌تنهايي»، راه‌حل نهايي براي برخورد با تهديدهايي جداً خطير در دنياي امروز نبوده و نمي‌توانند باشد. برخي چيزها دير يا زود دارند، ولي سوخت و سوز ندارند. شايد صدام تنها كار نسبتاً عاقلانه‌اي كه انجام داد موافقت با ترك بغداد با حداقل خونريزي بود. بنابراين راه برون‌رفت واقعي را تنها بايد در حل اساسي و جامع بحران‌هاي مشروعيت و كارايي و حداقل گام برداشتن در اين مسير به لحاظ شرايط خاص و پتانسيل‌هاي عظيمي كه حتي در كوتاه‌مدت آزاد مي‌كند جست‌وجو كرد. پيشنهاد رفراندومي شفاف نيز گامي است در اين جهت.

متأسفانه حداقل در شرايط حاضر به نظر نمي‌رسد پيشنهاد برگزاري رفراندوم و امثال اين‌گونه راه‌حل‌ ها چه در اين مورد و چه در ديگر موارد به راحتي مورد موافقت قرار گيرند. برگزاري رفراندومي شفاف مطلوب نئوكان‌هاي امريكايي هم نيست، ولي فقط اميدوارم همه آنان كه ادعاي روشنفكري يا حداقل ايراني بودن دارند، مسئوليت جدي خود را در اين برهه خطير دريابند، چرا كه فرصت‌ها چون ابر در گذرند.

حقانيت، مشروعيت سياسي، آزادي بيان و...

پيشنهاد مي‌كنم باب بحث جدي و گسترده در مواردي بنيادين و مهمي چون تفاوت و نيز رابطه حقانيت با مقوله مشروعيت سياسي، معيار مشروعيت سياسي و شرط اساسي آن، آزادي بيان بيش از پيش گشوده شود. با توجه به نص آيات، روايت‌ها، سيره پيامبران، ائمه و جهت‌گيري كلي موجود در آنها به نظر بنده، حقانيت و مشروعيت سياسي با دو مفهوم جداگانه ولي مرتبط، لزوماً و هميشه بر هم منطبق نيستند. البته گوهر برتر حقانيت به‌جاي خود، ولي دريك نظام عادلانه انساني كه به انسانيت ارزش داده و با اعتماد به جهت كلي حركت در ديدي كلان بخواهد امكان معقول انتخاب و رشد به آدم‌ها بدهد، ملاك مشروعيت سياسي رأي اكثريت فارغ از برحق بودن يا نبودن آنها در آن مقطع است. البته به اين شرط اساسي كه آزادي بيان بخصوص براي اقليتي كه مي‌توانند برحق باشند يا نباشند وجود داشته باشد. پس رأي اكثريت نه ملاك حقانيت، بلكه تنها، ملاك مشروعيت سياسي است و آزادي بيان نيز شرط مشروعيت سياسي رأي اكثريت و مقدم بر آن. شما چه فكر مي‌كنيد؟

در اينجا گفتني است كه در شب 22 بهمن 1385، گوشه‌اي از دفاعيات خسرو روزبه كه در پيش از انقلاب و در نظام استبداد سلطنتي نيز به هر دليل از تلويزيون ايران پخش شده بود، از شبكه سراسري سيما پخش شد. اميدواريم كساني‌كه مدت‌هاست خود را پرچمدار آزادگي و حسين‌وار بودن در دنيا مي‌دانند و مدعي شكست‌ناپذيري انديشه خود در سراسر گيتي تا ابديت هستند، پخش دفاعيات را تحمل كنند. حال گيريم كه آن مخالفان اصلاً خود شيطان باشند. مگر نه اين‌كه امام علي(ع) به خوارج اجازه اعتراض و حتي توهين به خود در انظار عمومي را مي‌داد و تا پيش از استمرار حمله‌هاي فيزيكي و بي‌رحمانه آنان، حتي حقوق‌شان را هم از بيت‌ المال قطع نكرد. بنده و امثال بنده با خيلي چيزها مخالفيم، ولي هر چه باشيم، به خدا جاسوس امريكا و اسراييل نيستيم. خائن و وطن‌فروش هم نيستيم. ما حق داريم براي سرنوشت‌ كشورمان نگران باشيم. اين مملكت ملك طلق كسي نيست. ضمناً‌ مي‌خواستم «فقط به‌عنوان يك نمونه، از يكي از چهره‌هايي كه چندي‌ست در شبكه [يك] سيما حضوري پررنگ يافته‌اند، بپرسم اگر جناب آقاي ر.ا. [رحيم پورازغندي]، در چين كمونيست چند دهه پيش به‌عنوان يك چيني حضور داشتند به جناح طرفداران انقلاب فرهنگي مائو متمايل مي‌شدند يا به جناح تجديدنظرطلبان يا هيچ‌كدام؟ اگر در زمان انقلاب اكتبر مي‌بودند به استالين متمايل مي‌شدند يا به تروتسكي؟ در زمان انقلاب فرانسه و يا برعكس در زمان فتنه هيتلر در آلمان، طالبان در افغانستان، خوارج در صدر اسلام، صليبيون در قرون وسطا، صرب‌ها در يوگسلاوي و سرانجام در امريكاي امروز چه؟ دموكرات‌ها يا نئوكان‌ها؟ متكلم وحده بودن در جمع خودي، كار سختي نيست. مملكت نيز فقط به يكي تعلق ندارد. با تمام وجود آرزومندم روزي بتوانيم شاهد مناظره‌هاي آزاد و چند طرفه بين ايشان و هم‌انديشان با طيف مخالفان جدي و وزين‌شان در داخل و خارج كشور باشيم. از آقايان سروش و مجتهد شبستري گرفته تا طرفداران امثال پويان و روزبه و جزني و احمدزاده كه ايشان بي‌سوادشان ناميدند...!

پويان

***

دگماتيسم؛ ديروز و امروز

ضرورت ساماندهي و جبهه ضدتحجر

اين روزها چنين است كه عده‌اي فرياد حكومت (دولت) اسلامي و نه جمهوري اسلامي را سر داده و بر تغليظ ادبيات بنيادگرايانه پاي مي‌فشارند، اما اين منش، تهديد ناميده مي‌شود؛ تهديدي كه اكبر هاشمي رفسنجاني و سيدمحمد خاتمي با توليد واژگاني چون تحجر، ريا و مقدس‌مآبي به مخاطب متذكر مي‌شوند.

هاشمي رفسنجاني آن‌گاه كه به مرحله دوم انتخابات رياست‌جمهوري رسيد بيانيه‌اي صادر كرد و گفت: "آنچه امروز بيش از هر چيز ديگري براي استحكام نظام كارايي دارد، همان اسلام‌نابي است كه مفسر آن امام راحل هستند و نه افكار متحجر و اعمال رياكارانه. امروز ريا و تحجر سمي مهلك و مانع جدي در راه توسعه كشور و سعادت جامعه است... متأسفانه همان تفكري كه در دوران مبارزه در مقابل امام(ره) و همراهان ايستادگي مي‌كرد و امام را مسئول خون‌هاي ريخته شده در راه انقلاب معرفي مي‌كرد. امروزه پوستين اسلام را وارونه پوشيده و رياكارانه مشغول است و اصرار دارد كه افكار معيوب خود را به جاي معارف اصيل اسلام به ديگران تحميل كند."

سيدمحمد خاتمي نيز چند روز پيش از واگذاري دولت در مراسم «سلام خاتمي» خطر اسلام تحجر و قرائت قشري‌گرايانه از دين را به‌عنوان يكي از چالش‌هاي ديرينه تاريخ انقلاب اسلامي مطرح كرد و با بهره‌گيري از سخنان امام، تصريحي كرد كه امام در سال‌هاي پاياني عمر خود بر خطر «تحجرگرايي» و «قشري‌گري» بيش از هر موضوع ديگري تأكيد داشته است. خاتمي پا را از اين فراتر گذاشت و در اولين سخنراني عمومي پس از پايان دوره رياست‌جمهوري بي‌پرواتر لب به سخن گشود: "امروز آنهايي كه دمي با امام سرآشتي نداشتند با نام «راه امام» به نابودي آرمان‌هاي امام و انقلاب كمر بسته‌اند و مشكل امروز ما فقط سنت‌پرستي، ظاهرپرستي و سطحي‌نگري نيست، بلكه مشكل اين است كه اين سطحي‌‌نگري دارد به صورت يك سازمان درمي‌آيد تا خود را تحميل كند." اوج تذكر خاتمي در اين سخنراني، آن هنگام بود كه گفت: «من ترديد ندارم اگر اين روال ادامه يابد، اين جريان قطعاً در مقابل رهبر معظم انقلاب هم خواهد ايستاد.» گونه‌شناسي سخنان دو رئيس‌جمهور پيشين، روشن‌كننده اين واقعيت است كه گراني‌گاه تهديدكننده، نهاد حكومت بر پايه فعل و انفعالات سازماني «متحجران» مهندسي شده است. بر اين اساس تبارشناسي و سير تاريخي و تكوين پلكاني جبهه تحجر را مي‌توان چنين طرح كرد:

1ـ‌قصد انقلاب ايران با رهبري كاريزما چون امام خميني شخم شوره‌زار سلطنت و تبديل نهاد استبداد به نهاد دولت/ ملت بود. اما در بنگاه‌ها و نهادهاي ديني عده‌اي بودند كه با ظهور اراده ملت و خيزش‌هاي انقلابي مخالفت كرده و باعنوان «انتظار حكومت عدل مهدي(عج)» و ظهور منجي عالم بشريت بر تئوري جدايي دين از سياست پافشاري مي‌نمودند. جبهه تحجر در اين مقطع برافراشته‌شدن هر پرچمي پيش از قيام موعود (عج) را محكوم به شكست و به‌هدر رفتن خون مسلمانان مي‌دانست.

رفتار جبهه تحجر با رهبر دين در اين دوران به‌گونه‌اي رقم خورد كه آيت‌الله خميني مجبور شد تا در سخنان خود پس از پايان انقلاب، متحجران مذهبي را مارهاي خوش خط و خال بنامد: «خطر تحجرگرايان و مقدس نمايان احمق حوزه‌هاي علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظه‌‌اي از فكر اين مارهاي خوش‌خط و خال كوتاهي نكنند... خون دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختي‌هاي ديگران نخورده است." اما سنگرگيري در برابر مبارزه با رژيم توتاليتر سلطنتي پهلوي تنها ويژگي بارز دگماتيسم اوليه نبود، بلكه در نگاه رهبران اين جريان، ورود فلسفه و عرفان اسلامي به حوزه‌هاي علميه نيز مطرود بود. انزوا و خانه‌نشيني علامه طباطبايي و تحريم او در حوزه‌هاي علميه قم در كنار اهانت و هتك حرمت به بنيانگذار جمهوري اسلامي و رهبر ديني اوج تقابل اين جبهه با ظهور عقلانيت اسلامي در حوزه‌هاي ديني بود: «فلسفه و عرفان گناه و شرك به شمار مي‌رفت. در مدرسه فيضيه فرزندم مرحوم مصطفي از كوزه‌اي آب نوشيد،‌ كوزه را آب كشيدند. چرا كه من فلسفه مي‌گفتم.» جبهه تحجر اوليه كوزه‌‌اي را كه پسر آيت‌الله خميني از آن آب مي‌نوشد، نجس مي‌پندارد و چنين است كه آن را آب مي‌كشند و البته احياي اين پرسش خالي از لطف نيست كه چه كساني كوزه را آب كشيدند؟

از ديگر سو دگماتيسم نيز گامي ديگر برداشت و انجمن ضدبهائيت را به مثابه نهادي اجتماعي راه‌اندازي كرد. منش و روش توليدي اين انجمن، منش و روش متضاد با اصول ذهني ترسيمي مبارزان انقلابي بود. مرزبندي و بلوك‌بندي ميان متحجران و انقلابيون در آن مقطع بسيار عميق و پررنگ بود. انجمن ضدبهائيت اما نتوانست قامت خود را در برابر انقلاب و انقلابيون راست نگه‌دارد،‌ چرا كه رئيس دين، رئيس دولت شد و چنين بود كه به حاشيه رفت و زيرزميني شد.

اگرچه آيت‌الله خميني در آخرين روزهاي منتهي به فروپاشي نهاد سلطنت در دي ماه 1357 آنجايي كه جبهه تحجر پيكري ضعف و نحيف داشت، آسيب تحجر و متحجران مقدس‌مآب را عظيم‌ترين سد مانع دريدن قلب سلطنت معرفي مي‌نمود: "در دوران مبارزه، مقابله با گلوله، تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود، مقابله را آسان مي‌نمود. بلكه علاوه بر آن، از داخل جبهه خودي گلوله حيله و مقدس‌مآبي و تحجر بود.» بررسي واكنش‌هاي جبهه تحجر در دهه چهل و پنجاه نشان مي‌دهد كه پيكر اين جبهه را مؤلفه‌هايي چون فلسفه‌ستيزي، عرفان‌گريزي، فقه بسته، مخالفت با عنصر مصلحت، ضدانقلابي‌گري و همراهي با سلطنت، مخالفت با سياسي‌گري، مقابله با فضاي روشنفكري و علوم آكادميك تراشيده بود.

2ـ پايان انقلاب اما تحولي ژرف آفريد . ساخت قدرت و ريخت حكومت دگرگون شد. رهبر اپوزيسيون نظام پهلوي خود رهبر پوزيسيون شد. آرايش فكري و سياسي نخبگان تغيير كرد و روحانيت منتقد را از حاشيه به كارگزاري كشانيد. آيت‌الله خميني كه پايي در سنت و پايي در مدرنيته داشت، توانسته بود روحانيت را به حاكميت برساند. سازه‌هاي ساختار نوين دولت نيازمند لحاظ امور عرفي در كنار قيود شرعي بود و با همين نگاه، امام‌خميني به‌عنوان فقيه دوران گذار خواستار تكاپوي عميق‌تر حوزه‌هاي علميه و پايگاه‌هاي ديني شد.

او از يك‌سو بر فقه جواهري و اجتهاد سنتي پاي مي‌فشرد و از ديگر سو بر لزوم رعايت مقتضيات زمان و مكان در استنباطات فقهي تأكيد مي‌كرد. چنين بود كه مرتضي مطهري كه تبيين‌كننده نظريه جمهوري اسلامي بود، اسلام و مقتضيات زمان را نوشت. فقهاي مبارزي چون سيدعلي خامنه‌اي، محمدحسين بهشتي، علي اكبر هاشمي رفسنجاني، موسوي اردبيلي و محمدجواد باهنر رو به تحزب آورده و اولين حزب را به‌نام جمهوري اسلامي ساماندهي نمودند تا نشان دهند فقهاي مبارز و روحانيون انقلابي نه‌تنها سر ناسازگاري با روش‌هاي سياسي غيربومي ندارند كه در اين راه نقش راهنما را نيز بازي مي‌كنند. تئوري ولايت‌فقيه به‌عنوان بخشي از فقه سياسي در قانون‌‌اساسي گنجانده شد. اگرچه اين اصل پس از رحلت بنيانگذار جمهوري اسلامي شكلي «مطلق» به خود گرفت، اما پيام‌هاي بسياري را به‌دنبال داشت.

عنصر «مصلحت» جايگاه حكومتي يافت و نهادينه شد. مجمع تشخيص مصلحت نظام تأسيس شد تا جمع ريش‌سفيدان تضادهاي ميان امور عرفي و قيود شرعي را راه‌گشايي كنند.

جبهه تحجر نيز همزمان با تثبيت ساختار دولت برآمده از انقلاب، گونه ديگري از خود به نمايش مي‌گذارد و صاحبان ايدئولوژي سنگ‌واره‌اي (ايستا) همراهي با حكومت را به‌مثابه راهبردي استراتژيك برمي‌گزينند. بينش ضدفلسفي، عقلانيت ستيزي و ضدانقلابي‌گري جبهه تحجر دگرگون مي‌شود. تفكيك پيشوايي ديني از رهبري سياسي بنيان تلاش رهبران جبهه تحجر در اين دوران است. انجمن ضدبهائيت به‌عنوان پايگاه اجتماعي اين جريان با تغيير اساسنامه خود سعي در تحقق اين هدف داشت كه مرجعيت و رهبري را به جدايي بكشاند. بر همين اساس آن‌گاه كه از آنان پرسيده مي‌شود: "در اين زمان مرجع اعلم كيست و ما بايد از چه مرجعي تبعيت كنيم، پاسخ مي‌دهند: مراجع اعلم به ترتيب اول آيات عظام خويي، دوم خوانساري، سوم قمي... پنجم شريعتمداري، ششم خميني. غصه متحجران در اين بود كه رهبر دين و رئيس دولت را تنها يك پيشواي سياسي نشان دهند و نه يك رهبر سياسي/ ديني.

موسوي خوئيني‌ها سال 1361 در گفت‌وگويي با روزنامه كيهان به اين مسئله اشاره مي‌كند و تاكتيك جدايي پيشوايي ديني از رهبري سياسي از سوي جبهه تحجر را چنين شرح مي‌دهد: «اما پس از پيروزي انقلاب به‌دليل اين‌كه ملت حالا بايد يكپارچه باشد و اختلافي نباشد و همه برادروار در خدمت انقلاب قرار گيرند، شروع كردند به يك سلسله شعارها و كم‌كم در ذهن جامعه القا كردند كه حالا ديگر فرقي ندارد كسي در مبارزه بوده يا نبوده، تا آنجايي كه در ذهن جامعه مي‌خواستند القا كنند كه حالا ديگر امام براي ما فرق ندارد هر دو يكي است. بالاخره هر دو مرجع‌اند، يادم نمي‌رود در اوايل پيروزي انقلاب آن موقع كه من در راديو و تلويزيون بودم شايد زمان قطب‌زاده هم بود كه سرپرست راديو و تلويزيون بود، يك جشن نيمه‌شعبان در امجديه بود، يك شمايلي درست كرده بود مثل شمايلي از ائمه و كساني‌كه زير نام مرجعيت قرار گرفته‌اند اينها ده تا پانزده عكس بود كه امام هم يكي از اينها بود. در جشن هم دوربين مي‌رفت و اين عكس‌ها را نشان مي‌داد. من از آنها كه دست‌اندركار بودند پرسيدم چرا اين‌كار را كرديد، شما مي‌خواستيد بگوييد امام هم مثل آنهاست يا اين‌كه آنها هم فرقي ندارند و مي‌خواهيد بگوييد آنها هم مثل امام در اين [جمعيت]‌ عظيم يكسان بوده‌اند يا نه؟ امام با همه اين كاري كه انجام داده مثل آنهاست؟ گفتند از نظر ما علما همه مساوي هستند و امام هم محترم‌اند و مراجع هم محترم هستند. من گفتم بحث در اين نيست كه علما همه محترم‌اند و مراجع هم محترم هستند اما مگر با اين حرف كلاه سر من مي‌رود. من مي‌گويم كسي كه اين حركت را كشانده و تا اينجا آورده و مردم به دنبالش آمدند و آن همه ايمان و شهامت و به تعبير يكي از علما آن‌قدر ايمان در قلبش زياد بود كه يك ذره‌اي از آن را به همه ملت پخش كرده و همه را مؤمن كرده است. اين را نمي‌شود آورد و گفت حالا ديگر همه محترم‌ هستند آيا اگر ما مي‌گوييم اين امام است بقيه غيرمحترم‌اند. حتي اين‌كه ديگر همه يكي شده‌اند و ديگر همه برادروار هستند و شاه نيست كم‌كم حتي در رهبري هم مي‌خواستند بگويند فرقي ندارد." اما كاريزماي آيت‌الله خميني همچون سدي استوار در برابر گونه‌هاي مختلف دگماتيسم ايستاد و انشقاقي در مرجعيت و رهبريت آيت‌الله خميني پديدار ننمود. امواج تخريبي شواليه‌هاي دلسوز ديروز سلطنت و همراهان مضطر امروز جمهوريت در دهه شصت، تعصب بر احكام اوليه، حكومتي ندانستن احكام ثانويه، «مصلحت»‌ستيزي و ناكارآمد جلوه‌دادن دولت مدرن ايران اشك براي خون‌هاي به گمان آنان بي‌ثمر ريخته شده در جنگ با رژيم بعث استوار شده است. اما رحلت آيت‌الله خميني در خرداد 1368 فصل نويني از حيات دگماتيسم را رقم زد. رهبران تحجر كه هر روز شاهد امتزاج عميق‌تر جهموريت و اسلاميت بودند با چرخشي اپورتونيستي موقعيت را براي فتح دستگاه فقاهت و دولت؛ مناسب يافتند، چرا كه ديگر آيت‌الله نبود.

دگماتيسم كه تا پيش از اين ذاتي فرهنگي داشت، ناگهان تغيير جنسيت داد و ذاتي سياسي يافت. جبهه تحجر در تمامي حوزه‌ها و پايگاه‌هاي ديني،‌ سياسي، اجتماعي، فلسفه‌ستيزي و مصلحت‌گريزي را رها نمود و به عقلانيت سياسي و رفتارهاي شبه‌روشنفكري پناه آورد تا با اين نقاب، مانع از درك تغيير جنسيت دگماتيسم در حكومت شوند. جبهه تحجر از آب‌كشي كوزه، به كوزه‌سازي رسيده بود.

نظريه‌سازي در فلسفه سياست، اخلاق، حقوق و اجتماع از ثمره‌هاي دگماتيسم امروزين است. چنين است كه هاشمي رفسنجاني با ديدن رهبران معنوي و بازيگران سياسي و چگونگي بازي اين جهبه كد مي‌دهد كه: «پوستين اسلام را وارونه پوشيده‌‌اند.»

اما «ولايت» آن هم از نوع «مطلقه‌اش» در نگرش جبهه تحجر جايگاهي استراتژيك دارد، چرا كه قدرت در اين نهاد متمركز است و ايشان تشنگان قدرت، تلاش در نشان‌دادن پاي‌بندي سرسختانه از «ولايت‌حكومتي» را مي‌توان راهبردي از سوي دگماتيسم امروزين دانست تا در برابر اين‌گونه منتسب شدن‌ها، فتح ديگري را رقم بزنند.

آري سيد محمد خاتمي جبهه تحجر را مي‌شناسد كه مي‌گويد: «اگر اين روال ادامه يابد، اين جريان قطعاً در مقابل رهبر معظم انقلاب هم خواهد ايستاد.» آناليز كلام خاتمي به همراه تركيب‌شناسي رفتارهاي جبهه تحجر در حوزه نهاد ولايت، مؤيد اين مدعي است كه رهبران طراح جبهه تحجر سعي در اسطوره‌سازي و قدسي جلوه‌دادن رهبري مي‌باشند تا به خاستگاه ديروز خود كه همانا جدايي پيشوايي ديني از رهبري سياسي است،‌ رسيده و در اين ميان خود با رفتارهاي اقتدارگرايانه به نفي مخالفان و منتقدان بپردازند.

اينك بايد اين پرسش را مطرح كرد كه آيا تشكيل جبهه ضد تحجر يك ضرورت نيست؟

م. حسيني ـ تهران

***

اشك من مي‌ريزد وقتي...

اشك من مي‌ريزد وقتي برگ پاييزي مي‌ريزد

اشك من مي‌ريزد وقتي سكوت تو را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي نگاه خسته‌ تو را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي غم تو را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي دل پر دردت را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي تنهايي‌ات را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي احساس پاك تو را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي نيازت را به محبت مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي موي سفيدت را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي دست‌هاي پرتلاشت را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي ناتواني‌ام را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي اشك تو را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي آرزويت را مي‌بينم

اشك من مي‌ريزد وقتي خداي تو را مي‌بينم

سمانه سليماني ـ‌تهران

***

كوبا بعد از كاسترو

كاسترو نيز مثل هركس ديگر خواهد مرد، اما آنچه مهم است ميراث او، كوبا يا سوسياليسم است كه در مشكل‌ترين شرايط شكل گرفته و تا امروز روي پاي خود ايستاده است. نكته اساسي اينجاست كه پس از فروپاشي اتحاد شوروي سابق نه‌تنها دشمنان كوبا،‌ بلكه مردم عادي هم معتقد بودند كوبا عروسك شوروي است و پس از او از بين خواهد رفت. اما امروز كه بيشتر از 17 سال از فروپاشي شوروي مي‌گذرد، كوبا نه‌تنها از بين نرفت، بلكه به رشد خود نيز ادامه ‌داد. همين، دشمنان كوبا بخصوص امريكا را رنج مي‌دهد كه قدرت بزرگي چون اتحاد شوروي چند ميليون كيلومتر آن طرف‌تر از هم پاشيده شد، اما زورش به كوبا كه در 90 مايلي اوست نرسيد.

به گفته ماركس «انسان در جسم خود فاني و در كار خود جاودان است.» كاسترو يكبار در برابر اصرار گورباچف براي انجام اصلاحات يا به عبارت ديگر حركت به‌سوي سرمايه‌داري، با عصبانيت گفت: "سوسياليسم با ارتش سرخ به كوبا نيامده كه با خروج آن از بين برود." يك ديپلمات كوبايي در اين مورد گفت: "در اتحاد شوروي، خيلي وقت بود كه دولت و ملت از هم جدا شده بودند، اما در كوبا حكومت به مردم دروغ نگفته و آنها مي‌دانند اگر كمبودي هست ناشي از ساختار نظام نيست، بلكه ناشي از محاصره اقتصادي ـ نظامي كشور است كه از بدو پيروزي انقلاب تا امروز ادامه دارد."

«روكه» وزير امورخارجه كوبا، در مورد علت اين محاصره طي سخناني در سازمان ملل گفت: "ما دليل آن را خوب مي‌دانيم، زيرا امريكا و متحدان او خوب مي‌دانند كه اگر محاصره اقتصادي ـ نظامي نبود، كوبا به آن چنان درجه‌اي از رشد اقتصادي ـ نظامي مي‌رسيد كه به صورت الگويي براي تمام مردم جهان بخصوص امريكاي لاتين در مي‌آمد.

مردم كوبا متوجه‌اند كه در دژ سرمايه‌داري جهان امريكا، فقط 75 ميليون نفر فاقد تأمين اجتماعي هستند و شاهد دموكراسي وارداتي امريكا در شيلي، كلمبيا، آرژانتين و امروز در عراق و افغانستان هستند. اگر امريكا به كوبا حمله نمي‌كند،‌ براي اين است كه نخست، يكبار در اوايل انقلاب كوبا در خليج خوك‌ها حمله نظامي او شكست خورد. دوم اين‌كه كوبا عراق و افغانستان نيست و مردم از چيزي دفاع مي‌كنند كه مزه آن را چشيده باشند. مردم كوبا با وجود تمام مشكلات موجود در اين مدت، صداقت مسئولان را با پوست و گوشت خود لمس كرده‌اند. كاسترو در اين مورد، صاف و ساده مي‌گويد: «وقتي زياد داريم زياد مي‌دهيم و وقتي كم داريم، كمتر مي‌دهيم اما كسي را به حال خود رها نمي‌كنيم." بيمه، بهداشت و تحصيلات رايگان و حمايت همه‌جانبه حكومت از مردم به قدري چشمگير است كه حتي دشمنان كوبا نمي‌توانند منكر آن شوند.

زماني كه دانشجويان امريكايي، اروپايي و يا ديگران از سراسر امريكاي لاتين براي برخورداري از تحصيل و بهداشت رايگان و ديگر تسهيلات به كوبا مي‌آيند، دال بر مشكلات زندگي و گران بودن هزينه تحصيلات حتي در پيشرفته‌ترين كشورهاي سرمايه‌داري جهان است.

دشمنان كوبا، بخصوص امريكا هميشه كاسترو را متهم به علاقه‌ شديد به قدرت و مال‌اندوزي مي‌كنند. بارها افسانه‌‌هايي در مورد ثروت و بي‌رحمي او جعل كرده‌اند كه هر بار باعث رسوايي خود آنها شده است.

آنچه مسلم است، كاسترو اگر در پي مال، جاه و رفاه بود، آن‌قدر خود را به خطر نمي‌انداخت تا جايي كه تا امروز بيشتر از چهار صد مورد توطئه سوءقصد به او كشف و خنثي شده است. او پيش از انقلاب كوبا به‌عنوان يك وكيل دادگستري موفق و پسر يك زمين‌دار كوبايي به اندازه كافي مي‌توانست از نوعي رفاه بورژوازي برخوردار باشد. كمااين‌كه خواهر او كه يك داروساز است مانند بسياري از متخصصان كوبايي،‌ پس از انقلاب به امريكا رفت.

امريكا در حالي كوبا را به ديكتاتوري متهم مي‌كند كه از يك‌سو تمام آزادي‌هاي مدني را كه مرتب از آن صحبت مي‌كند را برخلاف قانون تا آنجا محدود كرده كه تمام مكالمات تلفني،‌ايميل‌ها و فعاليت‌هاي مخالفان را زير نظر دارد. زندان گوانتامو پر از مخالفان امريكاست. سازمان سيا، مخالفان امريكا را از هر جا شده، ربوده و مخفيانه به اين زندان مخوف يا باستيل قرن بيست‌ويكم مي‌برد.

امروز، امريكا رزم‌ناوهاي خود را يكي پس از ديگري بي‌اعتنا به مخالفت افكارعمومي جهان به خليج‌فارس آورده و بر طبل جنگ مي‌كوبد كه چرا ايران درصدد داشتن سلاح اتمي است؟ يك ضرب‌المثل فارسي مي‌گويد: "مرگ خوب است، اما براي همسايه." پرسش اينجاست كه چطور پاكستان و اسراييل حق داشتن سلاح اتمي دارند؟ بخصوص رژيم پرويز مشرف كه در پاكستان با كودتا سر كار آمده و مردم را از هر حق و حقوقي محروم نموده است؟ از نظر امريكا، ايران و سازمان حماس تروريست هستند، اما تروريست دولتي اسراييل، اشكالي ندارد. اصلاً چرا به سراغ خود امريكا نرويم كه قدرت اتمي آن به حدي است كه مي‌تواند ده برابر كره زمين را نابود كند. پس ملاحظه مي‌كنيم كه همه چيز برحسب منافع امريكا تعريف مي‌شود. مردم كوبا هر چقدر خام باشند فقر بلوك شرق پيشين و 500 ميليون مردم امريكاي لاتين را به چشم مي‌بينند. سال‌هاست كه كوبايي‌هاي مخالف رژيم كوبا، با حمايت مستقيم امريكا، در ميامي اردو زده‌اند كه سر فرصت به كوبا حمله كنند و كلك كاسترو و رژيم او را بكنند، اما 45 ‌سال است كه امروز و فردا مي‌كنند و از طولاني‌بودن انتظار، زير پاي آنها علف سبز شده و نسل‌ها رفته و رژيم كوبا همچنان پابرجاست. علت امر روشن است، آنها و اربابشان امريكا مانند تمام ديكتاتورها قدرت درك حركت تاريخ را ندارند و فكر مي كنند تا ابد در به روي يك پاشنه خواهد چرخيد.

امروز مردم كه اخبار را از تلويزيون يا ديگر رسانه‌ها تماشا مي‌كنند از ديدن چهره دنيا كه آلوده به جنگ، اعتياد، فقر و بيماري‌ و هزار درد بي‌درمان است متأثر مي‌شوند. ويلي برانت، صدر اعظم فقيد آلمان غربي، اين دنياي بيمار را، جهان مسلح و گرسنه مي‌ناميد. جهاني كه ميليون‌ها نفر در آنجا از حداقل زندگي محروم هستند و اميدي به آينده خود ندارند. كاسترو مي‌گويد: "همان‌طور كه پس از جنگ دوم جهاني سران آلمان نازي محاكمه و مجازات شدند،‌كساني كه امروز دنيا را به چنين روزي انداختند نيز بايد محاكمه و مجازات شوند."

منوچهر بصير ـ تهران

***

چشم‌انداز ايران: جناب آقاي مهرداد جاور! نامه زيبايتان درباره شهر يزد ‌آن‌چنان ما را شيفته خود كرد كه آرزو داشتيم اي‌كاش بال درمي‌آورديم و از اين كلان‌شهر و همه آلودگي‌هاي عذاب‌گونه هوايش، روي خط زلزله‌بودن و ترافيك وحشتناك نجات مي‌يافتيم و به شهر يزد مي‌آمديم.

 

     فهرست چشم انداز 43  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |