|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ما در پس ذهنمان اينگونه فرض ميكنيم كه دين فقط متون ديني است، درحاليكه وقتي وارد خود قرآن ميشويم، ما را به بيرون از خود رهنمون ميكند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ما معتقديم اخلاق در تفكر ديني، يعني تفكري كه به خدا، معناداري جهان و معاد معتقد است اخلاقي با مباني قويتر و مؤثرتر است، بنابراين اولاً ما نبايد حقوق بشر و ديگر مفاهيم دنياي جديد را مقابل دين قرار دهيم. ثانياً ما در دين نبايد دنبال كالاي انحصاري باشيم. اما درنهايت ممكن است اين بحث پيش بيايد كه ديگر چه نيازي به دين داريم، هركدام از كالاهايمان را از يك منبع مثل ليبراليسم، سوسياليسم، حقوقبشر و... تهيه ميكنيم
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ اينكه من خودخواه و خودمحور باشم يا به «ماي» جمعي احترام بگذارم و حقوق ديگري را رعايت كنم و يا حتي براي ديگري فداكاري كنم كه ـ سطح بالاتري از اخلاق است ـ براي انسان در همه ادوار تاريخ مطرح بوده است. انسان قديم بر سر دوراهيهاي دروني بود. انسان جديد هم اينگونه است. اصل طلايي اخلاق در همه تمدنها وجود دارد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ به نظر من، درچارچوب پروژه «بازسازي»، ما بايد با منبع ديني برخورد «الهامي ـ تاريخي» بكنيم؛ يعني به نكات تاريخي و سپري شده آن وقوف داشته باشيم (هرچند از آنها نيز روش و جهت خواهيم گرفت)، اما خود را پيرو و تسليم الهامهاي جاودانه و پيام و بشارتي كه متون ديني امروز و هميشه به ما ميدهد، نماييم ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
دين به «خرد» ما «ديد»، و «جهت» به «اراده» ما «اميد»، و به «احساس» ما «پشتوانه و پناه» ميدهد و انسان تنها خرد نيست، بلكه احساس و اراده نيز هست ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
شما اگر آن جهتگيري و الهامات را از دين اخذ كرده و بقيه را با عقلورزي و تجربه خودتان بهمنظور زندگي درآميزيد؛ اين زندگي، زندگي ديني است
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ اگر معتقد به ذاتيبودن تفاوتها باشيم احساس دوصدايي نخواهيم داشت و از تمام قالبها و فرمها نيز بهطور جاودانه و براي هميشه دفاع خواهيم كرد. اما اگر آن تفاوتها را برخاسته از موقعيت و شرايط تاريخي زنان بدانيم، اينك احساس دوصدايي خواهيم داشت و با اين دوصداييها برخورد تاريخي خواهيم كرد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ روشنفكران ديني ميتوانند با روشنفكران غيرديني در موضوع ايران و پروژه دموكراسي، توسعه، عدالت و استقلال با هم اشتراك داشته باشند، حتي روشنفكران غيرديني هم ميتوانند در مورد دين برخورد كنند. اگر آنها شيوه برخورد تاريخي با دين را بپذيرند ولو به دين اعتقاد نداشته باشند و غيرمؤمنانه نگاه كنند ميتوانند يك منطق فكري مشترك و يك منطقه بيطرف فكري با روشنفكران مذهبي پيدا كنند، آنگاه تحليل و قضاوت آنها درباره دين و ازجمله كاركرد و نقش تاريخي دين در مورد زنان تغيير خواهد كرد
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ متأسفانه بيشتر روشنفكران ما بهطور عام و بيشتر روشنفكران مذهبي ما بهطور خاص دچار كورجنسي (شبيه كوررنگي) هستند و اساساً به مسئله زنان، ستم و تبعيضات جنسيتي توجهي ندارند
▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ در برخي گرايشهاي فمينيستي برخوردي ضد مرد، فرديت و منمحوري اخلاقي و عدم توجه به جمع (و شيوههايي كه حقوق زن، شوهر، كودكان و خانواده و جامعه را در نظر بگيرد) و نوعي احساس و روحيه ضد مرد و برخورد حذفي و نفرتآلود مشاهده ميشود، ولي اديان، فمينيسم و زنگرايي خاص خود را پرورش خواهند داد. آنان به پيروان خود اين آموزه و پيام را ميدهند و آنان را چنين تربيت ميكنند كه فمينيسمشان شخصگرا، انسانگرا، ماگرا و عشقمحور باشد ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 46 آبان و آذر ماه 1386
دين، زن و دنياي جديد توحيد و عدالت جنسيتي و كورجنسي روشنفكران گفتوگو با رضا عليجاني ـ بخش دوم
§ در بخش نخست (شماره 44)، شما از رويكرد، جهتگيري و شيوه نگرش كلي قرآن در حوزه احكام، اقتصاد، اجتماع و... صحبت كرديد. پرسش اين است كه آيا از درون اين شيوه نگرش، روش برخورد و متدلوژي مدوني هم براي برخورد با مسائل جديد نتيجه خواهد شد؟ براي نمونه، در بحث زن گفتيد كه قرآن و پيغمبر سيري طي كردهاند كه مبتني بر رفع تبعيض و برقراري عدالت بوده است. اگر بخواهيم آن خط را با شرايط و مسائل جديد ادامه دهيم، روش آن چگونه است؟ به عبارت ديگر آيا ما صرفاً ميگوييم قرآن قائل به عدالت بين زن و مرد بوده است؟ ـ اين درحالي است كه بسياري از مكاتب ديگر هم قائل به عدالت هستند. پس از رنسانس و مدرنيسم و در دهه اخير همه ميگويند حق زن و مرد برابر است. علم حقوق ايجاد شده و حقوق برابر مطرح شده است ـ آيا تحقق عدالت از نظر قرآن در عرصه روش، با علم و حقوق جديد فرق ميكند؟ آنها حرف از عدالت ميزنند ما هم همينطور. آيا ميخواهيم يك چيز جديدتر و بهينهتر ارائه دهيم يا اينكه صرفاً از قرآن اينطور الهام ميگيريم كه بين زن و مرد عدالت باشد و عدالت را بايد تحقق دهيم و روش تحقق آن را از علم حقوق و... به دست ميآوريم؟ £ نكته اول اين است كه چرا ما اينها را مقابل هم ميگذاريم؟ به نظر ميرسد قرآن خودش تجارب بشري را به رسميت شناخته و به آنها توصيه كرده است، يعني به يك معنا كتاب دين با كتاب طبيعت، تاريخ و جامعه ملازم و هماهنگ است. به نظر ميرسد ما در پس ذهنمان اينگونه فرض ميكنيم كه دين فقط متون ديني است، درحاليكه وقتي وارد خود قرآن ميشويم، ما را به بيرون از خود رهنمون ميكند. ضمن اينكه خود به ما آموزش ميدهد، ولي ميگويد آموزش منحصر به منابع ديني نيست. به طبيعت برو و تاريخ را بشناس (قل سيروا فيالارض...) به تجربه دروني و بيروني (آفاق و انفس) خودت اهميت بده؛ بخصوص در قرآن بر اين موضوع بيشتر از متون ديگر تأكيد شده است؛ يعني توصيه به تفكر، تعقل، تجارب دروني، توصيه به تجربهانديشي، توصيه به نگاهكردن و نگاه علمي و تجربي به جاي بحثهاي صرفاً نظري و الزاماً ذهني در قرآن موج ميزند. پس نكته اول اين است كه اين بحثها جداي از دين نيست. حتي اقبال لاهوري اين موضوع را به صورت اغراق شده اينگونه بيان ميكند كه ختم نبوت به رسميت شناختن عقل استقرايي بشر است. مثل اين شعر است كه ما درباره مادر ميگوييم «دستم بگرفت و پا به پا برد تا شيوه راه رفتن آموخت»، انبيا خواستهاند شيوه راه رفتن بياموزند. البته من كاملاً و به صورت مطلق موافق اين تحليل نيستم، اما صحبت اقبال جاي تأمل جدي دارد كه ميگويد تا ختم نبوت، بشريت در دوران كودكياش بوده و خداوند به بشريت آموزش داده است. اما از اينجا به بعد گويي بشر به بلوغي رسيده كه خدا به او ميگويد ديگر خودت مسائل خودت را حل كن و از دين هم الهام بگير. نكته ديگر اين است كه آيا دين يك منبع انحصاري است؟ يعني آيا ما بايد بهدنبال اين باشيم كه در دين چيزي پيدا كنيم كه در منابع ديگر نيست؟ براي نمونه برخي ميگويند خدا و آخرت و يا اخلاق فقط در دين مطرح شده است، درحاليكه خدا و آخرت در اسطورهها و فلسفه هم مطرح بوده است. مثلاً در چين، اخلاق، خارج از دين، با تلقي خاصي كه ما داريم نيز مطرح است. آيا ما در دين كالاي انحصاري داريم؟ به نظر من نه. بلكه ما دينداران معتقديم كالاي دين بهتر و مرغوبتر از كالاهاي ديگر است، ولي به اين معنا نيست كه ما يك كالايي داريم كه در مغازههاي ديگر مثلاً در فلسفه و علم يا در انديشه و تجربه زيسته بشر اصلاً وجود ندارد. من شنيدم كه دوستي به چين رفته بود و وقتي برگشته بود گفته بود در آنجا دين به شكل خاورميانهاي وجود ندارد، ولي فلسفه اخلاق كنفوسيوس وجود دارد. چينيها بيش از يك ميليارد نفر هستند كه با هم زندگي ميكنند و اخلاقي هم زندگي ميكنند و اخلاق خود را هم از دين نگرفتهاند. پس نكته دوم اين است كه ما انگشت روي هر موضوعي كه بگذاريم حتي خدا، آخرت و اخلاق و هر چيز ديگر، اينها رقيبان برونديني يعني غيرديني هم دارد، البته دين بهمعناي اخص را ميگويم. در اينجا مسئله اين است كه ما دينداران معتقديم كالايمان جنسش از بقيه كالاها بهتر و مرغوبتر است، يعني اخلاق ديني به لحاظ نظري مستحكمتر و به لحاظ عملي موفقتر از اخلاق غيرديني است. ارسطو هم بحث اخلاق دارد، ولي آن را به دين وصل نميكند و ممكن است به فلسفه ماوراءالطبيعه وصل كند. بحث كنفوسيوس هم بحث اخلاق است، اما ما معتقديم اخلاق در تفكر ديني، يعني تفكري كه به خدا، معناداري جهان و معاد معتقد است اخلاقي با مباني قويتر و مؤثرتر است، بنابراين اولاً ما نبايد حقوق بشر و ديگر مفاهيم دنياي جديد را مقابل دين قرار دهيم. ثانياً ما در دين نبايد دنبال كالاي انحصاري باشيم. اما درنهايت ممكن است اين بحث پيش بيايد كه ديگر چه نيازي به دين داريم، هركدام از كالاهايمان را از يك منبع مثل ليبراليسم، سوسياليسم، حقوقبشر و... تهيه ميكنيم. بايد گفت در طول تاريخ، بشر هميشه مرجعيتطلب بوده است، يعني همواره به متن مرجعي ارجاع ميداده است. حتي «اريك فروم» از حالتي چون «گريز از آزادي» ياد ميكند. گويي انسانها منبع و مرجعي را ميخواهند كه به او اعتماد كنند و خودشان را واگذار كنند، البته فروم به شكل منفي ميگويد. اما من ميخواهم بگويم اين مسئله يك واقعيت است. هميشه انسانها بهدنبال مرجعي هستند مثلاً يك ماركسيست متن مرجع مؤيدش كتاب كاپيتال ماركس است. متون ديني هم از ديد مؤمنان و پيروانشان متون مؤيداند. چون هم مورد تأييد خداوند هستند و هم متون مجرب هستند، يعني در عمل تجربه پس دادهاند. ممكن است يك حزب سياسي يا يك مكتب فكري حرفهاي خوبي بزند، ولي هنوز امتحان پس نداده باشد درحاليكه اديان امتحان پس دادهاند. حالا ممكن است در اين امتحان، گاه تجديد هم آورده باشند، ولي از نظر مؤمنان متن مؤيد از سوي خداوند دارند و اين متون انسانهاي بزرگي هم تربيت كرده و در تاريخ به يادگار گذاشتهاند. ضمن آنكه اين متون در برخي مسائل اساسي زندگي فردي و جمعي بشر سخنان و رهنمونيها و راهنماييهاي اساسي و بنيادي دارند. از اينجا ميتوان به بحث عميقتري نقب زد كه ما اساساً با گذشته تاريخ بايد چگونه برخورد كنيم؟ يك نوع برخورد گسستي است. گويا گذشته تاريخ كه مثلاً در تفكر ماركسيستي متشكل از دورههاي كمون اوليه، بردهداري، فئوداليته، سرمايهداري و سوسياليسم است؛ بين اينها گويي خندقي بزرگ وجود دارد و هيچ نقطه اشتراكي بين اين دورهها وجود ندارد. ما كه در دوره سوسياليستي هستيم با كسي كه در دوره فئوداليته يا سرمايهداري است يا ديني كه مربوط به دوران فئوداليته است هيچ نسبتي نداريم. يا امروزه در تفكر ليبرال درباره دورههاي تاريخي ميگويند دوران كهن، دوران قديم و دوران جديد و به عبارتي دوران سنت و مدرن و يا فرايند پست مدرن. اما گويي بين دوران مدرن با دوران سنت، گسست و خندقي پرناشدني وجود دارد، يعني ما از دوران سنتي ديگر نميتوانيم چيزي بياموزيم و بگيريم، درحاليكه واقعيت تاريخ اينگونه نيست. انسان امروز در غرب، هومر را ميخواند، يا ما اشعار حافظ، شاهنامه فردوسي، مثنوي معنوي مولوي و... را ميخوانيم و روي ما اثر ميگذارد. اما چه چيزي باعث ميشود كه ما هنوز با اشعار حافظ يا مولانا ارتباط برقرار كنيم و كتاب مولانا، از كتابهاي پرفروش امريكا هم بشود؟ چه چيزي ما را به حافظ پيوند ميدهد و اين پيوند باعث ميشود كه ما از گذشته و تاريخ هم الهام بگيريم؟ دو منبع و منشأ مهم وجود دارد كه ما را به گذشته حتي به اساطير پيش از اديان ارتباط ميدهد؛ يكي وجود و شخصيت و گرايشهاي دروني انسان است؛ خودخواهي، فداكاري، محبت، عشق، جنگ، صلح و يا رخدادها و سرفصلهاي مشترك و همگاني در زندگي مثل تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ؛ اينها چيزهايي هستند كه تكرارشونده است. براي انسان قديم چندهزارسال پيش از ميلاد هم چالش با معنايي ـ بيمعنايي جهان مطرح بود، انسان جديد هم با اين مسئله دست به گريبان است. انسان قديم هم بين انتخاب خود و ديگري كه اخلاق را ميسازد، درگير است. اينكه من خودخواه و خودمحور باشم يا به «ماي» جمعي احترام بگذارم و حقوق ديگري را رعايت كنم و يا حتي براي ديگري فداكاري كنم كه ـ سطح بالاتري از اخلاق است ـ براي انسان در همه ادوار تاريخ مطرح بوده است. انسان قديم بر سر دوراهيهاي دروني بود. انسان جديد هم اينگونه است. اصل طلايي اخلاق در همه تمدنها وجود دارد، تمدن چين، هند، يوناني، اسلامي و...؛ در وصيت حضرت علي به امام حسن آمده است كه «با ديگران بهگونهاي برخورد كن كه دوست داري با خودت برخورد كنند.» اين اصل طلايي اخلاق است و ربطي به دوران بردهداري يا سوسياليستي يا مرحله سنت يا مدرن ندارد. اين «پيوست» در حوزه فردي است، اما در حوزه زندگي جمعي و اجتماعي نيز «پيوست»هايي وجود دارد. در اين عرصه نيز يكسري قواعد اجتماعي ثابت و فرامرحلهاي وجود دارد كه «پارسونز» روي آنها بحث كرده است. وي چهار ويژگي را نام ميبرد و ميگويد اينها ويژگيهايي است كه چه قبيلههاي قديمي بشر و چه دولت ـ ملتهاي مدرن و چه در دورههاي بعدي، جوامع هميشه با آنها روبهرويند. جامعه هميشه بايد هدفدار و داراي آرامشي باشد و نميتواند هميشه در بحران باشد و... در اينجا هم باز ما با اصلهاي طلايي روبهرو هستيم. مثلاً هم در آموزههاي ديني و هم غيرديني به وفاداري به پيمانها توصيه ميشود. پس اگر بپذيريم كه يكسري صورت مسئلههايي داريم كه فراتاريخي است بنابراين تا اين بشر دو پا با همين مغز و هيكل و با اين زندگي جمعي وجود دارد، اين صورت مسئلهها هميشه وجود داشته و هميشه تكرار خواهد شد و متون و منابعي كه به اين دو صورت مسئله محوري پرداختهاند و به اينگونه مشكلات پاسخ گفتهاند، آنها و حداقل آن بخشي از آنها كه به اينگونه مسائل پرداخته، هم فراتاريخي ميشوند و از قضا ماندگاري اديان هم به همين دليل است كه آنها به اين دو صورت مسئله اساسي پاسخ دادهاند، يعني هم به مسائل معناشناسي، هم به مسائل اخلاقي و در مسائل اقتصادي، اجتماعي و... نيز جهتگيري جدي ارائه دادهاند. مجموعه اينهاست كه انسان را به آرامش و تعادل فردي و جمعي كه هدف اساسي زندگي اوست، ميرساند. بهطور خلاصه دين به «خرد» ما «ديد»، و «جهت» به «اراده» ما «اميد»، و به «احساس» ما «پشتوانه و پناه» ميدهد و انسان تنها خرد نيست، بلكه احساس و اراده نيز هست. پس انساني كه مرجعيتطلب است و ميخواهد خودش را واگذار به تجربه و ميراث گذشته و متن مؤيد يا متن مجربي كند، با متون اديان روبهرو ميشود كه آنها متن تأييدشده و تجربهشدهاند. افزون بر اين، در اسلام متنهاي مؤيد و مجرب، درسها و آموزههاي برخاسته از واقعيت تاريخ، طبيعت و تجربههاي دروني انسان را نيز بهرسميت شناخته، يعني آنها نيز به نوعي جزو منابع ديني بهشمار ميآيد. از اينجاست كه به بحث تعقل، تدبر و... ميرسيم. شما اگر آن جهتگيري و الهامات را از دين اخذ كرده و بقيه را با عقلورزي و تجربه خودتان بهمنظور زندگي درآميزيد؛ اين زندگي، زندگي ديني است. در اينجاست كه ميتوانيم اين نكته قابل تأمل را بگوييم كه آيا دين با اين مجموعهاش رقيبي هم دارد؟ يعني آيا جاي ديگري هست كه اين مجموعه را به ما بدهد؟ من ميگويم نه. علم ميخواهد چگونگي را توضيح دهد، اما چرايي را نميخواهد توضيح دهد. انواع فلسفهها ممكن است در حوزههاي مشخص و جزيي وارد شوند، مثلاً در سياست به ما نگاهي بدهند، ليبرال يا سوسياليست و...، اما اين شاكله و مجموعه ديني در جايي ديگر وجود ندارد. اين پرسش وجود دارد كه چرا دين در طول تاريخ ادامه داشته و ايدئولوژيهاي جديد هم نتوانستند بديل و يا آلترناتيو آن شوند؟ دين مجموعهاي است كه هم معناشناختي است و هستي و زندگي را براي ما معنا ميكند و همچنين انسانشناختي است و خود را نيز براي ما تعريف ميكند، افزون بر اين، اخلاق فردي و اجتماعي را به ما آموزش ميدهد. شما به اين مجموعه است كه اعتماد كرده و احساس نياز ميكنيد، اما آيا در درون اين مجموعه، ميتوانيم از دانش بشر، طبيعت، تاريخ و تجربه پرهيز كنيم؟ خير؛ پس عملاً ما چند منبعي هستيم و هيچ مؤمني نيست كه چند منبعي نباشد. اگر مؤمنان را سه دسته كنيم: 1ـ عامه (منظور من از عوام، بيسواد نيست؛ پزشك، مهندس، كارگر و همه كسانيكه كارهاي فكري درون ديني نميكنند.) 2ـ روحانيونكه در تمام اديان وجود دارند. 3ـ روشنفكران و يا نوانديشان ديني كه باز در تمام اديان حضور دارند. اما هيچكدام از اين سه تك منبعي نيستند، اينگونه نيست كه فقط متن مقدس را باز كنند و بخوانند و بگويند كه هرچه كتاب بگويد ما عمل ميكنيم، بلكه آنها تجربه خودشان را هم دخالت ميدهند. تأكيد ميكنم هر سه لايه (نهتنها روشنفكران) ديگر به بخشهايي از آموزههاي فكري (مانند شيوه فهم جهان، توضيح خداوند يا توصيف بهشت و جهنم و...) و يا احكامي مثل مسائل مربوط به بردگان، قوانين جنگ، اسيران جنگي و...) استناد و اتكايي ندارند. براي نمونه در سال 1342 (شمسي) روحانيون ما اجماعاً گفتند زنان حق رأي دادن ندارند، ولي در سال 1357 اجماعاً (و يا اكثريت قريب به اتفاق) گفتند زنان حق رأي دارند. درحاليكه متون ديني تغيير نكرده بود، اما زمانه و تجربه اينها عوض شده بود، منظور اينكه اينها نيز تكمنبعي نيستند. درباره موسيقي هم همين بحث هست. يك زمان عموماً موسيقي حرام بود و زمان ديگر عموماً حلال شد. در برخورد دختران با پسران و مسائلي چون مالكيت و ... هم اينگونه است. پس ما هيچوقت تكمنبعي نيستيم حتي در مورد روحانيون. ميخواهم بگويم مجموعه اين سه، يعني عامه مذهبي، روحانيون و روشنفكران ديني در برخورد با اين دوصداييها يك كار مشتركي به مرور زمان انجام ميدهند. براي نمونه در مورد بردهداري؛ نه عامه مسلمان، نه روشنفكران، نه نوانديشان ديني و نه روحانيون هيچكدام بردهداري را قبول ندارند.(ممكن است بين آنها تعداد بسيار معدودي باشند كه هنوز قبول داشته باشند!) و يا اينكه زن شوهردار را در جنگ ميتوان تملك كرد، اين مسئله سنت آن زمان در مورد بردهداري بوده و همه نيز انجام ميدادند و عموماً احساس منفي روي اين موضوع نداشتند. اما اكنون هيچكس بردهداري را تأييد نميكند و تملك زن شوهردار و يا زدن زن را قبول نميكند، اما تا 50ـ40 سال پيش اين مسئله وجود داشته است.در نظام آموزشي ما تنبيه بدني وجود داشت و معلمها، شاگردانشان را كتك ميزدند و در كارگاههاي اقتصادي نيز استاد كارها شاگردانشان را كتك ميزدند. در نظام خانوادگي هم اين چنين بود و اكنون هم خشونت عليه زنان در برخي خانوادهها هست و اين پديده در آمارهاي سازمان ملل نيز وجود دارد. البته اين مسئله اكنون مطرود و نفي شده است، ولي در 40ـ30 سال پيش پذيرفته شده بود. پس از انقلاب اينها به كلي منسوخ شد. در جام جهاني فوتبال دوره پيش بود كه پليس اسراييل گزارش داده بود كه در طول چند روزي كه مسابقات فوتبال برگزار ميشد، شكايتهاي زنان عليه خشونتورزي شوهرانشان كم شده بود، در زمانيكه مردان فوتبال نگاه ميكنند زنانشان را كتك نميزنند! پس خشونتورزي عليه زنان و مسائل ديگري از اين دست هر چند هنوز وجود دارد اما از انديشه و اعتقاد ديني و غيرديني آدميان كنار گذاشته شده و مورد تأييد نيست، چه ازسوي عامه، چه روحانيون و چه نوانديشان مذاهب. اين مجموعه سه لايه، هر سهشان امروز ديگر به بردهداري معتقد نيستند و... درحاليكه هركدام از اين مسائل به نوعي و به دليلي رد پايي در متون دينيشان دارد. در اينجا ما باز به همان مسئله دوصدايي بودن متون ميرسيم. اگر ما با نگاه تاريخي ببينيم در واقع ميتوان گفت محور بحث دين و دنياي جديد بويژه برخورد با زنان همين مسئله دوصدايي است كه به نظر من آن را بايد بپذيريم. اما نخست ببينيم منشأ اين دوصدايي بودن چيست؟ (منشأ آن برخورد اصلاحطلبانه پيامبران در واقعيتهاي تاريخي است) و دوم، نوع برخورد و رويارويي با اين دوصداييهاست. حفظ همزمان اين دو صدا ديگر چندان ميسر و مطلوب نيست. صورت مسئله جدي در اين نقطه اين است كه برخي دوصداييها و يا به عبارت دقيقتر تفاوتهايي كه بين زن و مرد (در مسئله ارث، شهادت، ديه و...) وجود دارد برخاسته از امري ذاتي يا موقعيتي است؟ يا به بيولوژي زن و مرد برميگردد، بنابراين از يك مصلحت دائمي و هميشگي برخاسته است و درنتيجه حكمي ابدي و غيرقابل تغيير است و يا برخاسته از يك موقعيت خاص تاريخي (مثلاً عدم حضور زنان در عرصه اجتماع، اقتصاد، اقتصاد خانواده و...) و بنابراين قابل تغيير است. اگر معتقد به ذاتيبودن تفاوتها باشيم احساس دوصدايي نخواهيم داشت و از تمام قالبها و فرمها نيز بهطور جاودانه و براي هميشه دفاع خواهيم كرد. اما اگر آن تفاوتها را برخاسته از موقعيت و شرايط تاريخي زنان بدانيم، اينك احساس دوصدايي خواهيم داشت و با اين دوصداييها برخورد تاريخي خواهيم كرد. خروجي نهايي برخوردي گوناگون با دوصداييهاي متون به سه پروژه خواهد انجاميد: الف: پروژه «احيا» كه بهدنبال احياي ميراث است و كمترين ميزان تعديل و تغيير (ازجمله در حوزه زنان) را ميپذيرد و پروژه محافظهكارانهاي است. ب: پروژه «بازخواني» از طريق اجتهاد و تأويل و ارائه قرائت جديدي از متن و اجتهاد در فروع ذيل اصول ابدي متن كه به تعديل و تغيير تا حد امكان ميرسد و پروژهاي رفرميستي است و ج: پروژه «بازسازي» كه براساس نگاه تاريخي ـ الهامي به متن به تغيير ميانديشد (و به قول اقبال لاهوري وقت آن رسيده است كه در كل دستگاه مسلمانيمان تجديدنظر كنيم.) اين رويكرد به سپردن تدوين قوانين به عقل جمعي آدميان با سازوكارهاي دموكراتيك معتقد است و البته خود نيز بهعنوان يك انديشه و نيروي مذهبي و برمبناي توحيد و عدالت جنسيتي مشاركت فعالي در اصلاح و تغيير قوانين خواهد داشت. به نظر من، درچارچوب پروژه «بازسازي»، ما بايد با منبع ديني برخورد «الهامي ـ تاريخي» بكنيم؛ يعني به نكات تاريخي و سپري شده آن وقوف داشته باشيم (هرچند از آنها نيز روش و جهت خواهيم گرفت)، اما خود را پيرو و تسليم الهامهاي جاودانه و پيام و بشارتي كه متون ديني امروز و هميشه به ما ميدهد، نماييم. مهندس سحابي ميگويد ما قرآن را ميخوانيم درمجموع ميبينيم به نفع فقراست. قرآن را كه ورق ميزنيم حتي در مباحث قيامت و معاد آن هم اين جهتگيري طبقاتي را به وضوح ميبينيم. اين پيام و روح قرآن است، اما اينكه اينك فقر را چگونه از بين ببريم، بحثي خارج از متن است. خروجي بحث ما اين ميشود كه اگر ما دوصدايي بودن متون، تعدد منابع و برخورد تاريخي ـ الهامي را بپذيريم، چگونه بايد با دوصدايي بودن متون برخورد كرد؟ من فكر ميكنم اين متدلوژي نهتنها درباره متون ديني، بلكه درباره متون ديگر هم كاربرد دارد. در همه متون كه بنا به دليلي (اين دليل در متون ديني و غيرديني ممكن است متفاوت باشد) حالت دوصدايي دارند، بايد ديد كدام صدا اصلي و كدام غيراصلي است. به عبارت ديگر كدام صدا بايد در ديگري جذب و هضم شود. مثلاً ميبينيم ژان ژاك روسو از يكسو طرفدار دموكراسي، حقوق طبيعي، جمهوريت و... است، ولي ازسوي ديگر بهشدت ضد زن است و مطالب بسياري عليه زن دارد، كسانيكه كتاب روسو را ميخوانند، اگر بهعنوان پژوهشگر با آن برخورد كنند ميبينند حرفهاي اساسي روسو با سخنان و برخوردهاي ضدزن او همخواني ندارد. اما كدام دسته از حرفهاي او بايد در دسته ديگر جذب و هضم شود؟ نبايد اين حرفهايش را نفي كنيم، ميتوانيم درباره اينكه چرا اين حرفها را هم زده است تحقيق و تحليل كنيم، اما درنهايت بايد تصميم بگيريم كه اين دسته از سخنانش را در ديگر حرفهاي اساسي او هضم كنيم. درواقع يكي پررنگتر و ديگري كمرنگتر ميشود. اگر مؤمنانه به متون ديني نگاه كنيم خواهيم پرسيد چرا خداوند يك جا اينگونه و جاي ديگر به گونهاي ديگر حرف زده است؟ اما اگر به بستر تاريخي تكوين متون برويم به سهولت خواهيم ديد كه متن بايد به لسان قوم در آن زمان حرف ميزد تا بتواند اصلاح و تعالي ايجاد كند. در يكجا خداوند در قرآن ميگويد زن و مرد يك سرشت مشترك و منشأ واحدي دارند، مخاطب خداوند هستند، خداوند به تكتك افراد روز قيامت رسيدگي ميكند و زن و شوهر براساس مودت و رحمت با يكديگر برخورد كنند و به هم آرامش بدهند و...؛ آيا اينها اصل است و در جاي ديگر اجازه ميدهد كه زن را بزنيد، كدام اصل است؟ البته زدن زن را هم ميتوان در نگاه تاريخي بررسي كرد. وقتي مردان عصباني ميشدند زنانشان را ميزدند. قرآن ميگويد وقتي عصباني شدي نزن؛ اول موعظه كن، دوم برخورد كن و سوم بزن. البته پيغمبر تا سالها درباره اين خواسته مردان مقاومت ميكرد و حتي آنها را در اين مورد قصاص ميكرد. اما در يك مرحله ديگر نتوانست فشار جامعه مردسالار را تحمل كند. ضمن آنكه از آن پس نيز هميشه موضع منفي و نفرتآلود نسبت به مرداني كه زنانشان را ميزنند، گرفت (تا آنجا كه حتي آيتالله معرفت اين شيوه برخورد را نوعي لغو و نسخ تدريجي و تمهيدي زنان ازسوي پيامبر ميداند.) به هر حال اين يك برخورد مرحلهاي و رفرميستي و به نفع زنان بوده است. درحاليكه اكنون در شرايط تاريخي متفاوتي زندگي ميكنيم. همچنين همين مسئله كه دختر نصف پسر ارث ميبرد، ميبينيم در برخي از جوامع معاصر هم مثل هند يا برخي كشورهاي آفريقايي و عربي حتي اگر به دختر نصف پسر ارث بدهند به نفع زنان است. اما اكنون در كل دوران فرق كرده است. زنان حضور اجتماعي و اقتصادي فعالي دارند و اين مسئله در بستر تاريخي دنياي جديد ناعادلانه تلقي ميشود، ولي اگر به بستر تاريخي آن دوران وارد شويم با شگفتي ميبينيم كه در آن موقع مردان عليه حكم ارث نافرماني مدني كردند و گفتند اصلاً چرا زنان بايد ارث ببرند؟ آن موقع مردان ميگفتند ما همه حرفهاي خدا را قبول داريم اما اين يك مورد را قبول نداريم! كسانيكه اسب نميتازند و غنيمتي نميآورند (يعني زنان و كودكان) نبايد سهمي ببرند و ما به آنها ارث نميدهيم! حتي خليفه دوم به پيغمبر ميگويد در مكه كه بوديم ما حاكم بر زنان بوديم اما در مدينه زبان زنها دراز شده است. ولي خدا و قرآن همچنان روي تقسيم ارث و دادن سهم كودكان و زنان تأكيد ميكند. به هر حال نكته اين است كه با اين دوصداييها چگونه ميشود برخورد كرد؟ آيا آنجايي كه انسانها را با هم، همسرشت ميداند اصل است يا جاييكه بردهداري تحمل شده است؟ آيا جايي كه سرشت زن و مرد را يكي ميداند و دخترشدن فرزند نذري را قبول حسن ميكند و يا جايي كه زنده به گور كردن زنان را محكوم ميكند؛ اصل است؟ يا جايي كه حق مطلق طلاق را براي مردان ميداند؟ يا آنجايي كه به زنان ارث نصفه ميدهد؟ كدام صدا بايد در ديگري جذب و هضم شود؟ آيا در جايي كه با تسامح ميگويد: «فبشرالذين يستمعون القول فيتبعون احسن» و يا در جايي كه سختگيرانهتر رفتار ميكند، كدام صدا، صداي شرايط اجتماعي، تاريخي و... است و كدام صدا، صدا و پيامي است كه ميخواهد ماندگار باشد؟ به نظر ميرسد وظيفه اصلي نوانديشي ديني ورود به همين بحث است و اگر بياييم اين دوصدا را تفكيك كرده و به وجود هر دو صدا اذعان كنيم، راهگشايي ميكنيم و اگر آيات آن طرف را توضيح ندهيم از يكسو روحانيت سنتي و صاحبان نظرات كلاسيك ما را مغلوب ميكنند و آنگاه گروههاي سنتي جامعه را به سمت خودشان ميكشانند و ازسوي ديگر هم صداي نيروهاي ضدديني بلند ميشود كه ميگويند ما دين را تحريف ميكنيم.
§ آيا واقعاً نوانديشي ديني ميتواند ادعا كند كه همه آيات قرآن را قبول دارد و مانند برخي نيست كه بيشتر آيات را منسوخه ميدانند و ميگويند كه كاركرد ندارد. يا اينكه 70% آيات متشابه هستند و بايد ايمان داشت به آن و عمل نكرد. آيا نوانديشي ديني ميتواند ادعا كند كه احكام نهايي جامعه پيامبر احكام ابتدايي جامعهاي است كه ميخواهد اسلامي شود؟ معيار تحول چيست؟ براي نمونه، حضرتعلي(ع) در مقطعي حاضر نشد قتل عثمان را پيگيري كند، چرا كه جامعه به دام انشقاق و قتلهاي بيشتري ميافتاد و امت واحد فروپاشي ميشد. به نظر ميرسد اين موضوع را بشريت نيز قبول دارد كه تحول بدون هزينه، تحول بدون جنگ داخلي و تحول بدون شكنجه و زور باشد. نظر شما چيست؟ £ اينكه به خاطر «مصلحت» روزگار و اينكه عدهاي از دست دين نارحت نشوند، بخشي از دين را كنار بگذاريم اصلاً منطق درستي نيست. آن بخشها يا درست و داراي فلسفه قابل قبولياند كه باوجود ميل و خواست ديگران بايد از آن دفاع كنيم و اگر اين چنين نيستند، باز نبايد به خاطر اينكه عدهاي (مثلاً از دينداران بسيار متعصب سنتي) از نفي آنها ناراحت ميشوند، از آنها دفاع كنيم. ضمن اينكه مسئله ناراحتي عدهاي از برخي مسائل ديني پس از انقلاب، خارج از دلايل فكري است و بيشتر از اينكه دليل داشته باشد علت دارد. بنا به برخي اعمال سختگيرانه چنددهه اخير بخشي از مردم از دين زده شدهاند كه اين مسئله به ضرر نوانديشان ديني است. جايگاه مذهب در ايران كنوني نسبت به پيش از انقلاب تغيير كرده است هرچند كه در ايران همچنان اكثريت با مذهبيهاست، اما مذهبيها هم بايد تنوع جامعه ايراني را بپذيرند. جامعه ايران كنوني شامل افراد ديني، ضدديني و غيرديني است؛ هر چند آنها در اقليت هستند و دينداران در آن اكثريت دارد. جامعه ايران، اكنون در حوزه ديني و سياسي تكثر دارد. روشنفكران ديني هم خودشان متكثرند. در برخي حوزهها با هم اختلاف دارند و در برخي حوزههاي دين و يا ضرورت استناد و اتكا به دين در حوزه مدني اشتراكاتي دارند، يعني پرسشها و بحثهاي مشتركي دارند. روشنفكران غيرديني هم در درون خود همين وضعيت متكثر را دارند. روشنفكران ديني ميتوانند با روشنفكران غيرديني در موضوع ايران و پروژه دموكراسي، توسعه، عدالت و استقلال با هم اشتراك داشته باشند، حتي روشنفكران غيرديني هم ميتوانند در مورد دين برخورد كنند. اگر آنها شيوه برخورد تاريخي با دين را بپذيرند ولو به دين اعتقاد نداشته باشند و غيرمؤمنانه نگاه كنند ميتوانند يك منطق فكري مشترك و يك منطقه بيطرف فكري با روشنفكران مذهبي پيدا كنند، آنگاه تحليل و قضاوت آنها درباره دين و ازجمله كاركرد و نقش تاريخي دين در مورد زنان تغيير خواهد كرد. بدينترتيب رابطه آنها با مردم ديندار و مذهبيها بهتر و منصفانهتر ميشود. اما در مورد معيار تحول كه پرسيديد، ميتوان به دو معيار اشاره كرد؛ يك معيار درونديني (و به عبارت دقيقتر درونمتني) است. يعني هر موقع ما با نظر يا حكمي روبهرو شويم كه با نظرگاه و ديگر آموزهها و احكام متن نميخواند. (مثلاً زدن زنان با كرامت انسان، مودت و رحمت بين زن و شوهر، نيمه ارث بردن با عدالت و...) بايد با استناد به بخشي (وصدايي) از متن، بخش ديگري كه امروز ناسازگار به نظر ميرسد را تغيير دهيم. دوم، يك معيار برون متني هم داريم (كه البته بهطور كلي ازسوي متن مورد توصيه و قبول واقع شده) و آن خرد و تجربه جمعي بشري است. (خردي كه خود تربيت ديني هم شده است) مثلاً خرد جمعي بشر كنوني بردهداري را امري منفور ميداند. بنابراين دينداران نيز هم طبق معيارهاي درون متني و هم معيارهاي برونمتني و تجارب زيسته بشري با بردهداري مخالفت ميكنند و آن دسته از احكامي كه در متن به بردهداري مربوط است را تاريخي سپري شده تلقي ميكنند. ضمن آنكه بسياري از موارد اجتماعي كنوني ما در متن بهطور مشخص و جزيي مطرح نشده و تنها ميتوان «سمت و سو»ي متن در آن باره را مورد بررسي قرار داد.
§ اين برخورد را مرحوم طالقاني در پرتوي از قرآن داشته و ميگويد شكل حكومت در قرآن نيامده است. در تفسير سوره آلعمران هم ميگويد شكل حكومت تابعي از درجه تكامل اجتماعي آن جامعه است. يعني تكامل را هم در فهم تاريخ و هم در جامعه پذيرفتهاند و اراده خدا را بر تكامل ميداند. £ اين نظر بسيار مهمي است. اينكه بگوييم قرآن شكل حكومت را نگفته و آيهاي در اين باره وجود ندارد و قرآن تنها به ما جهتگيري داده است. اما مسئله تكامل، خود بحث ديگري است. در دهههاي 50 تا 70 جز برخي از سنتيها، همه روشنفكران، چه مذهبي و چه غيرمذهبي، تكامل را قبول داشتند. از دهه 80 رگههاي پستمدرن آمده كه اينها اساساً تكامل را قبول ندارند. منظور، تكامل در تاريخ و تكامل در تفكر است. مهندس بازرگان جملهاي داشت كه ميگفت در طول تاريخ بر دانايي و توانايي بشر افزوده شده است، اما نميدانم آيا بر سعادت بشر نيز افزوده شده يا نه؟ يعني دانايي بشر در تاريخ اضافه شده است در پزشكي، در شناخت جهان و... در مسئله حل اختلافهاي جمعي با دموكراسي، در حقوق زنان، حقوقبشر و...؛ اما اين مسئله را پستمدرنها هم قبول ندارند. روشنفكران مذهبي اكنون نظر مدون و روشني در اين رابطه ندارند. يكبار در يك نشست درباره عقل جديد و عقل قديم با دكترسروش بحث شد، از او پرسيده شد، كدام بهتر است؟ وي كه بيش از يك دهه است همهچيز را با انديشه مدرن تكاملگرا تحليل ميكند. گفت من نميتوانم قضاوت كنم. اما آيا واقعاً ما نميتوانيم در بسياري حوزهها قضاوت كنيم كه مثلاً زمين دور خورشيد و يا خورشيد دور زمين ميگردد؟ و يا اينكه مشروطيت و يا دموكراسي از پادشاهي بهتر است؟ و يا عدالت جنسيتي بهتر از تبعيض جنسيتي است؟ انديشه آيتالله طالقاني و مجاهدين يك مقدار تكاملمحور است و همهچيز را بر پايه تكامل توضيح ميدهد. اما صاحبان اين نظريه بايد در برابر پستمدرنها توضيح بدهند كه مثلاً آيا تجربه زيسته انسان جديد و آرامش و سعادت او تكامليافتهتر از انسان قديم است. اگر تكامل يافتهتر است به چه معنا تكامليافتهتراست؟
§ به فرض اگر بپذيريم كه اديان در دوران خود به نفع زنان عمل كردهاند و براي آنان احترام قائل شويم و يا بپذيريم كه دو صداييهايي وجود دارد و بايد صداهاي ناهمخوان يا بهاصطلاح توحيد و عدالت جنسيتي را با توحيد و عدالت همخوان كرد؛ اما آيا در نهايت صدر حرفهاي ما ذيل حرفهاي غربيان نخواهد بود و حداكثر ما نميخواهيم همان حقوق زناني را كه آنها ميگويند، مطرح كنيم و به همانها برسيم؟ به عبارت ديگر آيا اينك اديان در مسئله زنان سخن و پيامي براي ما دارند؟ £ پذيرفتن اين دو نكته خود چيز كمي نيست و بسيار مهم است، يعني اگر منتقدان دين، در حوزه زنان بپذيرند كه متون مقدس و اديان، در بستر تاريخي خويش به نفع زنان عمل كردهاند (در همين مسئله طلاق كه اينك به حق مورد انتقاد است، 14 نكته اصلاحي به نفع زنان در قرآن مشاهده ميشود) و اگر بپذيرند كه اينك نيز در دين، افزون بر صداي مغاير حقوق زنان كه آنها بيشتر به آن تكيه ميكنند، صداي ديگري نيز بهطور بلند و رسا وجود دارد كه به نفع زنان است، خود يك اتفاق مهم در حوزه انديشه و جامعه ماست و همچنين اگر مذهبيها بپذيرند كه متونشان در بسياري موارد و ازجمله در مورد زنان، براي انسان معاصر (نه انسان همعصر رسولان) دوصدايي است و بپذيرند كه بايد صداي مبتني بر توحيد و عدالت (ازجمله توحيد و عدالت جنسيتي) را صداي اصلي بدانند و صداي ديگر را ضمن دفاع و توضيح روشمند و مستدل (و نه توحيد متكلفانه و يا تغيير و تحريف مفهومي آن)، در صداي اصلي جذب و هضم كنند؛ اين نيز خود اتفاق مهم، راهگشا و استراتژيكي در حوزه انديشه و عمل خواهد بود. اما متأسفانه بيشتر روشنفكران ما بهطور عام و بيشتر روشنفكران مذهبي ما بهطور خاص دچار كورجنسي (شبيه كوررنگي) هستند و اساساً به مسئله زنان، ستم و تبعيضات جنسيتي توجهي ندارند. (همچنان كه اينك به مسائل طبقاتي و صنفي، يا قومي و... بيتوجهند و در آن باره انديشه راهگشا، ملي و دموكراتيك ندارند.) اما اگر از اين دو مسئله بگذريم، اديان اينك نيز در مسئله زنان، سخن و پيام دارند. (گذشته از آنكه هماينك نيز در بسياري از كشورها همچون افغانستان، بعضي كشورهاي حاشيه خليجفارس، برخي كشورهاي آفريقايي و... نيز حرفها و سخنهايي همچون عدم تفاوت دختر و پسر، استقلال اقتصادي و سياسي زنان و... همچنان حرفهاي نو و پيشتاز و راهگشا هستند.) من در پايان سلسله كلاسهاي زن در متون مقدس به برخي اشتراكات، افتراقات و مميزات اديان در حوزه زنان اشاره كردم كه خود بحث مستقلي است، اما درنهايت به اين نتيجه رسيدم كه اديان (همه آنها اعم از هندو، زرتشت، يهود، مسيحيت و اسلام) براي يك پيرو خود كه به تبعيض جنسيتي نيز حساس است و ميخواهد به مبارزه با ستم و تبعيض جنسيتي بپردازد و به اصطلاح فمينيست است نيز پيام و سخن دارد. البته در غرب هم اينگونه نيست كه همه فمينيستها يكگونه و يك دسته باشند. مسائلي از حقوق زنان (مثل ارث، طلاق، حضانت و...) در آنجا تنها مسئله نيست و عموماً مسائل سپري شدهاي نيز هستند. در آنجا اينك نحلهها و گرايشهاي گوناگون وجود دارد. اما يك فرد مذهبي فمينيست (معتقد به يكي از اين اديان) نيز وقتي خرد و احساس او ديني ميشود و آموزش و تربيت ديني مييابد داراي سمت و سو، جهتگيري و گرايشهاي ويژهاي ميشود. من حداقل چهار پيام و سخن اصلي كه اينك اديان براي پيروان خود كه به حقطلبي در حوزه زنان ميپردازند، دارند را چنين ميدانم: 1ـ فمينيسم شخصمحور: زن و مرد بهمثابه شخصاند نه شيء (شيء جنسي). هر چند زيبايي ظاهري، لذت، لذت جنسي و... نيز بخشي از زندگياند (و از قضا بويژه در اسلام بدان توجه كافي شده است) اما نبايد برخورد و رابطه بين انسانها و ارتباط اجتماعي زن و مرد شكلي جسممحور و جنسي پيدا كند. اينك سكس، عشق را هم از بين برده است. 2ـ فمينيسم انسانمحور: مسئله انسان است، نه مرد يا زن. با تأكيد بر اينكه اكثريت زنان در طول تاريخ تحت سلطه و ستمي مضاعف قرار داشتهاند، سلطه طبقاتي و سلطه جنسيتي. بدينترتيب اجراي عدالت براي زنان حالت مضاعف دارد، اما اين بهمعناي ناديده گرفتن مردان و اصل قراردادن زنان نيست. مسئله انسان است و زن و مرد در ذيل پديده واحدي بهنام انسان و بهعنوان مكمل يكديگر مورد توجهند. (فمينيسم انسانمحور) 3ـ فمينيسم جمعمحور: اخلاق يعني فراتر رفتن از خود و رعايت حقوق ديگري (و در سطح بالاتري حتي فداكاري براي ديگري.) در حوزه زنان نيز رعايت اخلاق، يعني رعايت متقابل و همهجانبه حقوق زن، شوهر، كودك، خانواده و جامعه، يعني زن و مرد علاوه بر حقوقي كه هر يك دارند، اما كودكان آنها نيز حقوقي دارند. خود خانواده نيز فراتر از اجزاي تشكيلدهندهاش يك هويت جمعي دارد. حقوق خانواده نيز (مانند منافع ملي) بايد در نظر گرفته شود. همچنين حقوق جامعه بهعنوان مجموعه كلانتري از خانواده. البته همينجا به سرعت تأكيد و تصريح كنيم كه برخلاف برخي تلقيهاي رايج وقتي سخن از خانواده به ميان ميآيد منظور اين نيست كه زن بايد از حقوق خود بگذرد يا كوتاه بيايد؛ بههيجوجه، اصلاً منظور ناديده گرفتن حقوق زن يا مرد نيست، بلكه تغيير يك زاويه ديد است كه باعث ميشود حس جمعي نيز در كنار حس حقخواهي فردي و «من محور» در نظر و منظر قرار بگيرد. 4ـ فمينيسم عشقمحور: رابطه زن و مرد، چه در جامعه و چه در خانواده بايد اتصالي و عشقمحور باشد نه حذفي و نفرتآلود. ما براي وصلكردن آمديم، ني براي فصلكردن آمديم. اما در برخي گرايشهاي فمينيستي برخوردي ضد مرد، فرديت و منمحوري اخلاقي و عدم توجه به جمع (و شيوههايي كه حقوق زن، شوهر، كودكان و خانواده و جامعه را در نظر بگيرد) و نوعي احساس و روحيه ضد مرد و برخورد حذفي و نفرتآلود مشاهده ميشود، ولي اديان، فمينيسم و زنگرايي خاص خود را پرورش خواهند داد. آنان به پيروان خود اين آموزه و پيام را ميدهند و آنان را چنين تربيت ميكنند كه فمينيسمشان شخصگرا، انسانگرا، ماگرا و عشقمحور باشد. ما اين شيوه برخورد و همين متدلوژي را ميتوانيم در حوزههاي ديگري همچون دين و حقوقبشر، دين و دموكراسي، دين و آزادي، دين و عدالت و... نيز به كار ببريم. در همه اين حوزهها ميتوان نشان داد كه اديان بزرگ نقشي مثبت، سازنده، پيشبرنده و تربيتكننده داشتهاند (در كنار نقشهاي منفي و آسيبرساني كه براساس سائقها و گرايشهاي دروني آدميان و يا مناسبات جمعي و اجتماعي در تاريخ آنها شكل گرفته است) و اينك نيز نقشهاي مثبت و مؤثر آنان پايان نيافته و سپري نشده است. حداقل يك صداي بلند و رسا در اديان، اينك نيز بشريت را به صلح، آزادي، عدالت، رعايت حقوق ديگران، محبت، خدمت به همنوعان، سلوك معنايي و معنوي در زيست فردي، جهت آرامش و سعادت فراميخواند. هم اينك نيز اديان در همه حوزههاي يادشده، سخن و پيام و گرايش خاص خود را دارند. آنان نوع خاصي از فمينيسم را پرورش ميدهند، همانگونهكه براي آزادي، دموكراسي، عدالت و... نيز توصيهها به راهنمايي و رهنمونهاي انسانگرا و معنويتگراي خاص خويش را دارند كه ميتواند به سهم و اندازه خود در ساختن انسان، جامعه و جهاني بهتر، دستكم قابل تحملتر، مؤثر باشد.
|
|||||