گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 47  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 47 دی و بهمن ماه 1386

 

 

مثنوي معنوي به‌مثابه تفسيري بر قرآن كريم

سيدحامد علوي ـ بخش سوم

مولانا را همچون بسياري از پژوهشگران، نظر بر اين است كه قرآن داراي ظاهري و باطني است. عامه مردمان به ظاهر قرآن استدلال مي‌كنند و بدان تمسك مي‌جويند، اما خواص از آن معاني ديگر مي‌فهمند؛ مفاهيمي كه جز اولياي خدا توانايي فهم آن را ندارند.

جمع صورت با چنين معني ژرف نيست ممكن جز ز سلطاني شگرف

(دفتر سوم)

در طول تاريخ خوارج، با ظاهرنگري و فرم‌گرايي بدون توجه به محتوا رشته‌هاي چندين و چندساله را پنبه كردند و نقش ايادي معاويه در دامن‌زدن به اين سطحي‌نگري بسيار زياد بود. بدين سبب است كه مولانا در مثنوي اين همه توضيحات را در قالب اشعاري بس زيبا و دلنشين مي‌دهد.

حرف قرآن را بدان كه ظاهري‌ست زير ظاهر، باطني بس قاهري‌ست

زير آن باطن، يكي بطن سوم كه در او گردد خردها جمله گم

بطن چهارم از نُبي(1) خود كس نديد جز خداي بي‌نظير بي نديد

(دفتر سوم)

و اندرز مي‌دهد كه:

تو ز قرآن اي پسر ظاهر مبين ديو، آدم را نبيند جز كه طين

ظاهر قرآن چو شخصِ آدمي‌ست كه نقوشش ظاهر و، جانش خفي‌ست

(دفتر سوم)

جلال‌الدين رومي از معدود رازداناني است كه در طول تاريخ بشر، خانواده بشري به خود ديده است و اين فراهم نشده است جز به‌واسطه تقوا و حراست نفس خود از عواملي كه سد حركت او در راه كمال شوند تقوايي بي‌نظير كه يك نمونه‌اش آفرينش مثنوي معنوي است.

قرآن كريم مي‌فرمايد: «يا ايهاالذين امنوا ان تتقواالله يجعل لكم فرقانا...»؛ اي مؤمنان اگر تقوا پيشه باشيد و از خدا پروا كنيد خداوند قوه تمييز حق از باطل را به شما عطا مي‌كند. (انفال: 29) مولانا در توضيح «فرقان» مي‌گويد:

فرق بنهادم ميان خير و شر فرق بنهادم ز بد هم از بتر

(دفتر پنجم)

£

مهمترين پيامي كه پيامبران براي قاطبه بشريت آورده‌اند، خدامحوري و معادباوري است. مولانا در تبيين اين دو اصل مهم، يعني مبدأ و معاد توضيحاتي مي‌دهد و مي‌سرايد:

گر سماي نور بي باريده‌ نيست هم زمين تار بي‌باليده نيست

يؤمنون بالغيب مي‌بايد مرا زان ببستم روزن فاني سرا

(دفتر اول)

ليك يك درصد بود ايمان به غيب نيك‌دان و بگذر از ترديد و ريب

چون شكافم آسمان را در ظهور چون بگويم هل تري فيها فطور

در اين چند بيت به‌روشني هم ديدن واقعيت‌هاي هستي بيان شده و هم ايمان به پديدآورنده آن كه غيب است. ايمان به غيب از مهمترين باورهاي يك فرد موحد است كه در سوره بقره در آيات نخستين آن يادآوري شده و همچنين اقرار به اين‌كه در هستي، يعني در واقعيت محض وجود هيچ‌گونه سستي، گسل و عدم‌انسجامي مشاهده نمي‌شود.

يشهدالله والملك و اهل العلوم انه لا رب الا من يدوم

چون گواهي داد حق كه بود ملك تا شود اندر گواهي مشترك

(دفتر اول)

اشاره‌اي بسيار گويا به آيه 18 سوره آل‌عمران است كه مي‌گويد خود خداوند گواهي به وحدانيت خود مي‌دهد كه جز ذات پاك او خدايي نيست و فرشتگان و دانشمندان نيز به يكتايي او گواهند و او نگاهبان عدل و درستي است و خدايي نيست جز او كه بر همه كار جهان توانا و به هر چيز داناست.

جلال‌الدين بلخي در مثنوي معنوي مي‌كوشد مخاطبان خود را به اصول اساسي اديان توحيدي رهنمون شود و بيش از همه دو اصل مبدأ و معاد را يادآور مي‌شود.

شد حواس و نطق بي‌پايان ما محو نور دانش سلطان ما

حس‌ها و عقل‌هاشان در درون موج در موج لدينا محضرون

كه آيه 53 سوره مباركه ياسين را به ياد مي‌آورد كه در روز قيامت همه خلايق از مرقد خود برمي‌خيزند و در نزد پروردگار گرد مي‌آيند. بيان قرآن بسيار روشن است و آن كس كه حقيقتاً مي‌خواهد راه رشد را بيابد مي‌يابد. آنان‌كه قرآن را افسانه و واهي مي‌دانستند غافل از اين بودند و هستند كه قرآن با پيام‌هاي جاويدان خود جاويدان خواهد بود، زيرا كه جز هدايت شأني ديگر ندارد.

تا قيامت مي‌زند قرآن ندا اي گروهي جهل را گشته فدا

كه مرا افسانه مي‌پنداشتيد تخم طعن و كافري مي‌كاشتيد

خود بديديت آن‌كه طعنه مي‌زديت كه شما فاني و افسانه بديت

من كلام حقم و قائم به ذات قوتِ جان جان و ياقوتِ زكات

نور خورشيدم فتاده بر شما ليك از خورشيد ناگشته جدا

(دفتر سوم)

£

ماه مي‌گويد به ابر و خاك وفي:(2) من بشر من مثلكم يوحي الي

چون شما تاريك بودم در نهاد وحيِ خورشيدم چنين نوري بداد

(دفتر اول)

در ابيات فوق مولانا نظر به آيه آخر سوره كهف مي‌كند و اين‌كه پيامبر بشري همچون بقيه انسان‌هاست، اما به او وحي مي‌شود، البته اين به اين معني نيست كه پيامبر به دليل وحي، براي خود حقوق ويژه قرار دهد و علي الاطلاق فرمان دهد و ادعاهاي واهي بي‌اساس كند و باز به اين معني نيست كه پيامبران را همانند انسان‌هاي معمولي بنگريم و عظمت فرودگاه وحي را به بوته نسيان بسپريم. قرآن مي‌خواهد آدميان را به آگاهي و آزادي رهنمون كند و براي آنها به لحاظ انساني حقوق يكسان قرار داده است.

اما به قول مولوي:

همسري با انبيا برداشتند اوليا را همچو خود پنداشتند

گفته اينك ما بشر، ايشان بشر ما و ايشان، بسته خوابيم و خَور

اين ندانستند ايشان از عَمي هست فرقي در ميان بي مُنتها

هر دو گون زنبور خوردند از محل ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل

هر دو گون آهو گيا خوردند و آب زين يكي سرگين شد وزان مشك ناب

هر دو ني خوردند از يك آبخَور آن يكي خالي و، اين ديگر شكر

صدهزاران اين چنين اشباه بين فرقشان هفتاد ساله راه بين

اين خورد، گردد پليدي زو جدا آن خورد، گردد همه نور خدا

اين خورد، زايد همه بخل و حسد آن خورد، زايد همه عشق احد...

سحر را با معجزه كرده قياس هر دو را بر مكر پندارد اساس

£

اين‌كه مثنوي مولانا دائماً از قرآن سخن مي‌گويد و يا آيات كتاب خدا را تفسير مي‌كند اظهر من الشمس است و اين به‌گونه‌اي است كه اگر بخواهيم قرآن را از مثنوي حذف كنيم از مثنوي چيزي نمي‌ماند. يكي از مفاهيم و مطالب كليدي مثنوي براي شناخت انديشه مولانا بيان وحدت پيامبران است كه همه پيروان اديان را بر سفره‌اي واحد گرد مي‌آورد و استناد او آيه شريفه 84 سوره آل‌عمران است كه مي‌فرمايد: «قل آمنا بالله و ما انزل علي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب والاسباط و ما اوتي موسي و عيسي و النبيون من ربهم لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون.» بگو به الله ايمان آورديم و ايمان آورديم به آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل شده است و آنچه به موسي و عيسي و پيامبران ازجانب پروردگارشان آمده است ايمان آورديم و ما هيچ فرقي بين آنها نمي‌گذاريم و ما بدان گردن نهاده‌ايم كه تفسير اين آيت شريفه را مولانا در ابتداي داستان پادشاه جهودان كه نصرانيان را مي‌كشت اين‌گونه آورده است و آيه 84 آل‌عمران را تفسير كرده است.

بود شاهي در جهودان ظلم ساز دشمن عيسي و نصراني گداز(3)

عهدِ عيسي بود و نوبت، آنِ او جانِ موسي او و موسي؛ جانِ او

شاه احول كرد در راه خدا آن دو دمساز خدايي را جدا

گفت استاد احولي را، كاندرآ رو برون آر از وثاق، آن شيشه را

گفت احول زآن دو شيشه، من كدام پيشِ تو آرم بكن شرح تمام؟

گفت استاد: آن دو شيشه نيست، رو احولي بگذار و افزون بين مشو

گفت اي اُستا مرا طعنه مزن گفت اُستا: زآن دو يك را در شكن

شيشه يَك بود و به چشمش دو نمود چون شكست او شيشه را ديگر نبود

چون يكي بشكست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از ميلان و حشم

خشم و شهوت مرد را احول كند ز استقامت، روح را مُبدل كند

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد صد حجاب از دل، به سوي ديده شد

(دفتر اول)

ابيات فوق از عالي‌ترين مطالب و مفاهيمي است كه مي‌توان گفت در فرهنگ بشري طرح شده است و بهترين پيشنهاد براي ايجاد اتحاد در ميان اديان الهي را گوشزد مي‌كند و راه اختلاف، تفرقه، جنگ، خونريزي و فرقه‌گرايي را مي‌بندد، البته اين نياز به فهم عميق و شرح صدر و بلند نظري دارد و كم‌اند كساني‌كه در تاريخ بشر از اين‌همه گشادگي سينه برخوردار باشند و مولانا از اين همه جداً استثناست.

£

يكي ديگر از آيات محكم قرآن مجيد آيه 216 سوره بقره است كه باز يكي از مباني فكري ديني را تبيين مي‌كند: «...و عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسي ان تحبوا شيئاً و هو شر لكم والله يعلم و انتم لاتعلمون» چه بسا چيزي را كه شما دوست نمي‌داريد و آن براي شما خوب است و بسا كه چيزي را دوست بداريد و آن براي شما شر باشد و خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد. مولانا تفسير اين آيه شريفه مهم را در قالب داستاني كوتاه اين‌گونه آورده است:

دزدكي از مارگيري مار برد ز ابلهي آن را غنيمت مي‌شمرد

وارهيد آن مارگير از زخم مار مار كشت آن دزدِ او را زار زار

مارگيرش ديد، پس بشناختش گفت از جان مارِ من پرداختش

در دعا مي‌خواستي جانم از او كِش بيابم مار بستانم از او

شكر حق را كآن دعا مردود شد من زيان پنداشتم و آن سود شد

بس دعاها كآن زيان است و هلاك وز كرم مي‌نشنود يزدان پاك

(دفتر سوم)

£

از مفاهيم جالب و قابل‌توجه طرح شده در مثنوي تفسيرگونه‌اي بر آيه 7 سوره بقره است كه مي‌فرمايد: «ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم.» خداوند بر دل، گوش و چشم ايشان مُهر نهاد و براي آنهاست كيفري دردناك.

هست بر سمع و بصر مُهر خدا در حجت بس صورت است و بس صدا

آنچه او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از كمال و از كَرَ شم

و آنچه او خواهد رساند آن به‌گوش از سماع و از بشارت وز خروش

كَون پُرچاره است و هيچت چاره‌ني تا كه نگشايد خدايت روزني

گرچه تو هستي كنون غافل از آن وقتِ حاجت حق كند آن داعيان

«مفسران وجوهي براي (ختم) آورده‌اند، منظور كلي اين است كه حجاب‌هاي نفساني و پرده‌هايي كه بر دل اهل كفر افتاده، گرچه خداوند به خودش نسبت داده ولي درواقع اين حجاب‌ها به‌دنبال اعمال و احوال كافرانه آنان حاصل آمده است و اِسنادِ آن به خدا از اين جهت است كه خداوند آدمي را به‌گونه‌اي آفريده كه تكرار و تمركز احوال و اعمال، ملكه او مي‌شود.» (كريم زماني، ميناگر عشق)

£

يكي ديگر از برداشت‌هاي زيباي مولانا از قرآن كريم آيه 260 سوره بقره است كه مولوي تفسيري بديع از آن كرده است.«رب ارني كيف تحي‌الموتي...» ابراهيم هنگامي كه به پروردگار عرضه داشت كه خدايا به من بنما كه مردگان را چگونه زنده مي‌كني خطاب مي‌رسد ابراهيم مگر ايمان نداري و ابراهيم مي‌گويد چرا، ولي مي‌خواهم اطمينان خاطر پيدا كنم. خداوند مي‌گويد چهار پرنده برگير و آنها را ذبح كن و آنها را در هم‌آميز و سپس بر فراز قله چهار كوه قرار بده و سپس آنها را صدا بزن و آنها بي‌درنگ به‌سوي تو مي‌آيند و بدان كه خداوند عزيز و حكيم است.

تو خليل وقتي اي خورشيد هُش اين چهار اطيار رهزن را بكش

زان‌كه هر مرغي از اينها زاغ وش هست عقل عاقلان را ديده كش

چار وصف تن چو مرغان خليل بسمل ايشان دهد جان را سبيل

اي خليل اندر خلاص نيك و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد

سر ببر اين چهار مرغ زنده را سرمدي كن خلق ناپاينده را

بط و طاووس است و زاغ است و خروس اين مثال چارخُلق اندر نفوس

بط حرص است و خروس آن شهوتست جاه چون طاووس و زاغ اُمنيت است

(دفتر پنجم)

اصل آيه براي اثبات بعث و نشور است، اما مولانا به‌گونه‌اي ديگر اين چهار پرنده رهزن را طرح مي‌كند و سپس نقبي به يوم الجزا مي‌زند و به زيبايي تمام داستان را به روز پاداش ربط مي‌دهد و اين كه آدمي چگونه بدين‌وسيله سد راه خود مي‌كند و به «جهنم خودساخته» وارد مي‌شود.

زلت آدم زاشكم بود و باه و آن اِبليس از تكبر بود و جاه

لاجرم او زود استغفار كرد و آن لعين از توبه استكبار كرد

حرص، حلق و فرج هم خود بدرگي‌ست ليك منصب نيست آن اشكستگي‌ست

بيخ و شاخ اين رياست را اگر باز گويم دفتري بايد دگر

(دفتر پنجم)

مولانا خاصيت هر مرغ را بيان مي‌كند و روشن مي‌كند كه چگونه خشم و شهوت، ذوق آدمي را تبديل مي‌كند و حواس اصلي و دروني او را مبدل مي‌كند و فرد دوبين مي‌شود و در نهايت به سمت شرك و كفر پيش مي‌رود و سرانجام شرك و كفر معلوم است.

اما باز هم بار ديگر اشارتي هر چند كوتاه اما بسيار گرم گيرا به آيه 6 سوره فصلت كه فرمود: «قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي» بگو البته من بشري همانند شمايم كه به من وحي مي‌شود و در ذيل داستاني كوتاه تفسيري بس جالب از آن مي‌كند. مولانا نقل مي‌كند كه زني پيش امام علي(ع) مي‌آيد و مي‌گويد به فريادم برس كه طفل من بر ناودان بر شده و الان است كه از آن بيفتد و سرنگون شود و هر چه مي‌كنم فرود نمي‌آيد و اگر رهايش كنم ممكن است از پشت بيفتد. حضرت علي(ع) مي‌گويد كه طفلي ديگر را بر بام كنيد، او جنس خود را كه ببيند به سويش مي‌آيد. اين كار را كردند و درنهايت طفل را نجات دادند. با اين تمثيل مولانا مي‌گويد:

زآن بود جنس بشر پيغمبران تا به جنسيت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را مثلكم تا به جنس آييد و كم گرديد گم

(دفتر چهارم)

£

اين‌كه مولانا توجه جدي به روز رستاخير دارد و كوشش مي‌كند اهميت اين روز و خطيربودن آن را به مخاطبان گوشزد كند در تمام مثنوي ديده مي‌شود. در آيه 65 سوره ياسين مي‌خوانيم كه: «اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون.» اشاره به روز قيامت است كه خداوند مي‌فرمايد امروز بر دهانشان مهر مي‌نهيم و دست‌هاي آنان سخن مي‌گويند و پاهايشان گواهي مي‌دهند به آنچه كرده‌اند.

پس هم اينجا دست و پايت در گزند بر ضمير تو گواهي مي‌دهند

چون موكل مي‌شود بر تو ضمير كو بگو تو اعتقادت وا مگير

خاصه در هنگام خشم و گفت‌وگو مي‌كند ظاهر سِرت را مو به مو

چون موكل مي‌شود ظلم و جفا كه هويدا كن مرا اي دست و پا

چون همي گيرد گواه سِر لگام خاصه وقت جوش و خشم و انتقام

پس همان كس كين موكل مي‌كند تا لواي راز بر صحرا زند

پس موكل‌هاي ديگر روز حشر هم تواند آفريد از بهر نشر

(دفتر سوم)

باز نكات جالب توجه ديگري كه مولانا تفسيرگونه‌اي بر آن سروده آيه 5 سوره حج است كه خداوند مي‌فرمايد: «يا ايهاالناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب...» بگو اي مردمان اگر در برانگيخته شدن شك داريد بدانيد و آگاه باشيد كه ما شما را از خاك آفريديم.

اي كه جزو اين زميني سر مكش چون‌كه بيني حكم يزدان در مكش

چون خلقناكم شنودي من تراب خاك باشي جُست از تو رو متاب

بين كه اندر خاك تخمي كاشتم گرد خاكي و منش افراشتم

حمله ديگر تو خاكي پيشه گير تا كنم بر جمله ميرانت امير

آب از بالا به پستي در رود آنگه از پستي به بالا بر رود

گندم از بالا به زير خاك شد بعد از آن او خوشه و چالاك شد

دانه هر ميوه آمد در زمين بعد از آن سرها برآورد از دفين

اصل نعمت‌ها ز گردون تا به خاك زير آمد شد غذاي جان پاك

از تواضع چون زگردون شد به زير گشت جزو آدمي حي دلير

(دفتر سوم)

چنان‌كه گفته آمد مولانا در تبيين مبدأ و معاد تمثيل‌هاي فراوان و يا تفسيرهاي زيادي از آيات كوتاه و بلند قرآن آفريده است كه الحق جاي تقدير دارد و اين خود هم فهميدن پيام است و هم رساندن پيام به اهل آن. در سوره نبأ اشارات زيادي به پديده‌هاي طبيعت دارد و از آن پديده‌ها به معاد نقب مي‌زند و توحيد ناب را آموزش مي‌دهد. در سوره نبأ آيه 6 مي‌خوانيم كه «الم نجعل‌الارض مهادا» و به بعد بيان فنومن‌ها و پديده‌هاست. مولانا مي‌گويد:

اين زمين چون گاهواره كودكان بالغان را تنگ مي‌دارد مكان

بهر طفلان حق زمين را مهد خواند شير در گهواره بر طفلان فشاند

خانه تنگ آمد از اين گهواره‌ها طفلكان‌را زود بالغ كن شها

هان مكن اي گاهواره خانه تنگ تا تواند رفت بالغ بي‌درنگ

پس چو كافر ديد كو در داد وجود كمتر و بي‌مايه‌تر از خاك بود

از وجود او گل و ميوه نَرُست جز فساد جمله پاكي‌ها نجست

گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب حسرتا يا ليتني كنت تراب

كه در آخر ابيات اشاره به آخر سوره نبأ دارد كه كافران حسرت مي‌خورند كه چون كرداري ناشايست داشته‌اند مي‌گويند كاشكي من خاك مي‌بودم.

داستان‌هاي آموزنده و مطالب متنوع و جالبي كه در قرآن براي تفهيم حقايق گفته شده و يا براي عبور آگاهانه از وقايعي كه اتفاق افتاده تا انسان راه يابد و از اشتباهات در گذرد و خطاها را جبران كند و از گناهان توبه نصوح كند. مولانا باز برداشت تازه خود را مي‌كند و به واقع از آن تفسير نو به دست مي‌دهد. در آخر سوره شمس اشاره به ناقه صالح شده كه چگونه قوم ثمود ناقه را پي كردند و عذاب خداوند پس از اندك زماني بر آنان فرود آمد و گرفتار آن شدند. مولانا مي‌سرايد:

ناقه صالح به صورت بُد شتر پي بريدندنش ز جهل، آن قومِ مُر

از براي آب، چون خصمش شدند نان كور و آب كور(4) ايشان بدند

ناقه‌الله آب خورد از جوي و ميغ آبِ حق را داشتند از حق دريغ

ناقه صالح چو جسم صالحان شد كميني در هلاك طالحان(5)

تا بر آن امت ز حكم مرگ و درد ناقه‌الله و سُقياها(6) چه كرد

شحنه قهر خدا زيشان بجُست خون‌بهايِ اشتري شهري درست

(دفتر اول)

هشدارهاي قرآن كريم براي اين است كه انسان گم كرده راه به راه باز آيد و وسوسه‌هاي شيطاني براي او سرانجام بد نيافريند.

در ذيل تفسيري از آيه 27 سوره اعراف است كه مي‌فرمايد اي فرزندان آدم به هوش باشيد كه شيطان شما را نفريبد. همچنان‌كه پدر و مادرتان را فريفت و از بهشت بيرون راند و اندامشان را از لباس برهنه نمود تا شرمگاهشان بديشان بنماياند، زيرا كه شيطان و كسان وي شما را مي‌بينند و شما آنان را نمي‌بينيد. ما شياطين را يار آنان قرار داديم كه گرايشي به حق ندارند و ايمان نمي‌آورند.

از نُبي برخوان كه ديو و قوم او مي‌برند از حال انسي خفيه بو

از رهي كه انس از آن آگاه نيست زان‌كه زين محسوس و زين اشباه نيست

در ميان ناقدان زرقي متن با محك اي قلب دون لافي مزن

مر محك را ره بود در نقد و قلب كه خدايش كرد امير جسم و قلب

چون شياطين با غليظي‌هاي خويش واقف‌اند از سر ما و فكر و كيش

مسلكي دارند دزديده درون ما ز دزدي‌هاي ايشان سرنگون

دم به دم خبط و زياني مي‌كنند صاحب نقب و شكاف روزن‌اند

پس چرا جان‌هاي روشن در جهان بي‌خبر باشند از حال نهان

پي‌نوشت‌ها:

1ـ نُبي: قرآن كريم.

2ـ في: سايه.

3ـ گداز: گداختن، دشمني و عناد آن شاه ظالم به گداختن تشبيه شده است.

4ـ نان كور و آب كور: ناسپاس، كنايه از آن‌كه از نعمت‌هاي بي‌نصيب و بي‌بهره است؛ بخيل.

5ـ طالحان: تبهكار، بدهكار، ضدصالح.

6ـ ناقه‌الله و سقياها: اشاره به آيه 13 سوره شمس: فقال لهم رسول‌الله ناقه‌الله و سقياها، پس آن فرستاده خدا بديشان همي گفت:‌ زينهار كه ناقه خدا را پاس داريد و از آبش بازمداريد.

 

 

     فهرست چشم انداز 47  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |