گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 47  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 47 دی و بهمن ماه 1386

 

 

نامه سرگشاده به دكتر قیصر امین‌پور

این روزها که می‌گذرد

رودابه كمالي

آقای امین‌پور، سلام!

شما برای من همیشه آقای امین‌پور بوده‌اید و من هیچ‌گاه نمی‌توانستم، حتی در نبودنتان، قیصر صدایتان کنم. آقای امین‌پور با همه ابهت و وقار دور از دسترسش، آقای امین‌پور با همه لطافت و تواضع نزدیک و قابل لمسش.

این روزها همه درباره شما می‌‌گویند. همه از شما حرف می زنند؛ از ادیبان، متخصصان و محققان این امور گرفته تا روزنامه‌نگاران، نویسندگان، استادان و مردم عادی‌ای که فقط با شعرهایتان آشنا هستند. خیلی‌ها از شعرتان می‌گویند، از موضوع‌های آن، زبانش که ویژه است و در زبان مردم کوچه و بازار نیز راه پیدا کرده و بازی‌های ظریف کلامی، مضمون‌های جاودان ـ عشق و مرگ ـ و توجه ویژه به انسان‌ها و نگاه نویی که در بیشتر آثارتان جاری‌ست و خیلی هم از خودشان گفته‌اند که به نوعی در کار شما بوده‌اند و بالیده‌اند و الان در هر جایی که هستند تأثیر آن نگاه ویژه و آن توجه شما در زندگی‌شان محسوس بوده است و باز هم از خودشان گفته‌اند. نبودن شما بهانه‌ای برای ابراز بودن دیگران شده است.

شما هم مثل آدم‌های بزرگ دیگر، بودن یا نبودنتان فرقی ندارد، هر جا که نامتان باشد آن‌قدر تأثیرگذار هست که بودن دیگران بر آن استوار شود.

می‌گویم نبودنتان چون نمی‌توانم واژه مرگ را به‌کار برم. زبانم نمی‌چرخد. برایم هنوز قابل باور نیست. چون اگر بگویم مرگ، باید هجوم حسرت‌ها و افسوس‌ها و فرصت‌های از دست رفته را بپذیرم و همه اینها بدجوری دلم را می‌سوزاند.

***

سال‌ها پیش در «سروش نوجوان» در کنارتان نوشتن، تحقیق و نوعی متفاوت دیدن را تجربه کرده‌ام. (نمی‌گویم آموخته‌ام، چون هنوز هم نیاموخته‌ام.) همیشه حضور شما در تجربه‌های ادبی‌ام پررنگ بوده است. اما اینها فرصت‌های خوبی بودند که جایی برای دریغ و حسرت نمی‌‌گذارند، جای شکر و سپاس دارند.

آنچه این روزها بسیار اندوهگینم می‌کند این است که مثل همه فرصت‌های دیگر فکر می‌کردم این فرصت هم پایان‌ناپذیر است. فرصت زندگی و آشنایی با یک انسان متفاوت، یک انسان بزرگ. مثل همه فرصت‌های خوب دقیق نشده‌ام، بهره نبرده‌ام، گذشتم و فکر کردم که شما همیشه هستید گرچه که خیلی کم می‌دیدمتان. فکر می‌کردم بزرگ شده‌ام و با این همه مشغله نمی‌توانم به حس و حال سال‌های نوجوانی برگردم. اما در پس ذهنم این امنیت بود که همیشه هستید و این سخت دلگرمم می‌کرد.

این روزها که به آن سال‌ها برمی‌گردم و نگاه می‌کنم؛ اندوهی عمیق دلم را می‌فشارد و حسرتی تلخ ذهنم را که چرا ندیدم، چرا متوجه نشدم و چرا...

چرا نمی‌دیدم که چگونه به نوجوانان احترام می‌گذارید و بزرگ می‌داریدشان. اگر نوجوانی از راه می‌رسید و مهمانتان می‌شد با خلقی پیامبرگونه به او توجه می‌کردید و بین او و یک انسان نامدار فرقی نمی‌گذاشتید که نه، به یک نوجوان توجه بیشتری می‌کردید.

متوجه نبودم که یک انسان از جنسی دیگر کنار ماست. سال‌هایی که غرق و جذب شعارهای عرفانی شده بودم و پای صحبت آدم‌هایی می‌نشستم که با دنیا قهر بودند، نمی‌دیدم که همه این شعارها در زندگی و عمل شما جاری است. بی‌توجه به دنیا و بدون هیاهو زندگی می‌کردید. نه در ژست‌های ترک دنیا غرق شده بودید و نه در تشریفات و تجمل. الان که فکر می‌کنم می‌بینم سخت است که آدم آن‌چنان شهرت داشته باشد و این‌چنین گمنام زندگی کند. مصاحبه نکند، جایزه‌ها را رد کند، ادای روشنفکری درنیاورد، گروه و دار و دسته درست نکند، مرید و مرادی راه نیندازد و از همه شیرینی‌های شهرت چشم بپوشد و این همه سالم زندگی کند.

ساده و صمیمی زندگی می‌کردید ـ مثل شعرهایتان ـ ساده‌زیست و مهمان نواز.

با خودم فکر می‌کنم چطور این همه نوشتید و کار کردید. در خانه‌های کوچکی زندگی می‌کردید، همیشه مهمان داشتید. در خانه‌تان به روی مهمان‌های تهرانی و شهرستانی همیشه باز بود. در سروش نوجوان سردبیر بودید اما اتاق خاصی نداشتید و با این همه همواره کار تازه، پژوهش تازه و حرف تازه‌ای داشتید.

چگونه بدون دغدغه نام زندگی می‌کردید؟ نمی‌گذاشتید بزرگتان کنند. نمی‌گذاشتید جنجال اطرافتان زیاد شود و در غوغاها منتشر شوید.

نه اصلاً اهل هیچ‌کدام از این حرف‌ها نبودید. مثل دردهایتان از جنس مردم این زمانه نبودید گرچه درد مردم این زمانه را زیاد داشتید.

بزرگوار، غنی و بی‌نیاز. هیچ‌وقت ندیدم از آرزوهای دم‌دستی حرف بزنید گرچه روشن و ساده حرف می‌زنید. تصویر بزرگی بودید که به خاطر نزدیکی و ضعف بینایی نمی‌دیدمتان و اینها بدجوری رنجم می‌دهد.

در تمام سال‌های بیماری و سختی، حتی به فکرم نمی‌رسید که می‌توانم کاری برایتان کنم. بی‌نیاز بودید، بی‌نیاز رفتار می‌کردید. رفتارتان در سطحی دیگر بالاتر از رنج جسمی و بیماریتان بود و من نمی‌فهمیدم برای همین هیچ‌گاه فرصت نیافتم که حتی یک احوالپرسی درست و حسابی بکنم آن‌قدر که ارادت شاگردی‌ام را برساند.

***

آقای امین‌پور!

یک نکته دیگر هست که باید بگویم و آن این‌که خانم اشراقی ـ همسرتان ـ همتای شأن و بزرگی شمایند. این روزها همه از شما زیاد می‌گویند ولی من زیاد به یاد ایشانم. کسی که نزدیکترین و شبیه‌ترین به شما بود و این‌چنین عاشقانه و با مناعت در کنارتان زندگی کرد.

هرچند به شما که نباید بگویم نکته‌ای بود که من نمی‌دانستم مثل باقی آنها.

***

و حرف آخر این‌که معلمی واقعی بودید. معلم‌وار زندگی کردید. از هر فرصتی برای یاد دادن استفاده می‌کردید گرچه آموزشتان مستقیم نبود. درس در زندگی‌تان جاری بود. شبیه الگوی سال‌های جوانی‌تان، دکتر شریعتی. هرچند ساده‌تر و بی‌هیاهوتر.

گفته بودید چون در این سال‌ها دلم می‌خواست برای دکتر شریعتی کاری کنم و نکرده‌ام، نشان فرزانگی چلچراغ را به خانواه‌شان هدیه می‌کنم...

من چه بگویم که این همه سال از شما آموخته‌ام، هنوز هم می‌آموزم و هیچ نکرده‌ام، هيچ.

آذر 1386

 

 

     فهرست چشم انداز 47  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |