|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ انسانهاي بزرگ اينگونهاند، ميان حرف و عملشان، تنها قدرت است و اقتدار و سرانجام پيروزي ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
بين انقلابي بودن و قهرمانماندن فاصلهاي است غيرقابل تصور ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
مردم، اين خيل عظيم عوام، همواره در طلوع تاريخ ثابت كردهاند كه ميان شور و اشتياق و بيتفاوتي و سكوتشان حتي ميان عشق و نفرتشان تنها يك خط باريك وجود دارد ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
حيرتانگيز است بعضي از جراحتها نهتنها با گذشت زمان التيام نمييابند، بلكه تا عمق روح و روان نفوذ كرده و بخش جدانشدني از وجود انسان ميشوند ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
بايد به معجزه اصالت ايمان داشت. اين موضوع ارتباط چندان زيادي با ژنتيك ندارد. بحث بر سر اصالت و نجابت اكتسابي است كه اگر انساني در هر رتبه، مقام اجتماعي و حرفهاي از آن بيبهره باشد، آفتي بر جان خود و ديگران ميشود ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
هستي را همواره سنت بر اين است كه از مرگ، زندگي جوانه ميزند ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 47 دی و بهمن ماه 1386
سينما ـ تاريخ فتانه يعقوبي كانون فيلم تاريخ با تلاش و برنامهريزي منظم دوستان محترم در بنياد سينمايي فارابي و همكاري موزه سينما، در ماههاي گذشته به فعاليتهاي مثمرثمر خود ادامه داده و سه فيلم مطرح از سه زمان و مكان كاملاً متفاوت را به نمايش گذاشت: 1ـ سقوط امپراتوري روم 2ـ دانتون 3ـ مرثيه گمشده. در اين شماره نشريه به نقد و بررسي اين سه اثر پرداخته و اطلاعاتي را در اختيار علاقهمندان محترم ميگذاريم. *** سقوط امپراتوري روم (سرانجام تمامي راهها به روم ختم ميشود)... اين همان جمله معروف و تاريخي جوليوس سزار، فاتح و كشورگشاي بزرگ روم باستان است كه افتخارات و فتوحات چشمگيري براي سرزمين مورد علاقهاش به ارمغان آورد. جوليوس سزار، سردار بزرگ رومي نهتنها در كلام، بلكه در عمل نيز بارها ادعاي خود را به اثبات رساند. او سرزمينهاي گوناگون را فتح و آنان را ضميمه امپراتوري روم ساخت و تحت سلطه حكومت رومنها درآورد و به اين ترتيب تمامي راههايي را كه مايل بود، به روم رساند. انسانهاي بزرگ اينگونهاند ميان حرف و عملشان، تنها قدرت است و اقتدار و سرانجام پيروزي. اين چهره منحصر به فرد تاريخي، به روايتي در سال 102 پيش از ميلاد در خانوادهاي سرشناس رومي در ايتاليا چشم به جهان گشود. وي از آن دسته افراد خوش اقبالي بود كه رؤياهاي نوجوانياش در بزرگسالي به حقيقت پيوستند. جوليوس سزار نهتنها در ارتش، بلكه در سياست به مقامهاي بسيار مهم و طراز اولي دست يافت. در سال 60 پيش از ميلاد بهعنوان بالاترين مقام رسمي دولت روم برگزيده شد و در مقام كنسول اول سناي روم به قدرت و اختيارات خاصي دست يافت، تا بتواند به تصميمات مهم خود و جاهطلبيهاي هميشگياش جامه عمل بپوشاند. اين سردار بزرگ رومي در سال 54 و 55 پيش از ميلاد سرزمينهاي گل، آلمان و بريتانيا را مورد هجوم قرار داده و به راحتي آنان را ضميمه امپراتوري و تحت سلطه قرار داد. سزار به كشورگشايي و پيروزيهاي جنگي شايان توجهي دست يافت. غافل از آنكه در پشت پرده دوستان و همراهان منافق و حيلهگرش درصدد از ميان بردن او هستند. سرانجام نقشه آنان در 15 مارس 44 پيش از ميلاد عملي شد. جوليوس سزار فاتح شرق و غرب عالم با ضربه دشنه يكي از رفقاي سينهچاك گذشته و خيانتكار كنوني خود (بروتوس) مقابل ساختمان سناي روم به قتل رسيد. خيل عظيمي از روميان كه ستايشگر و دوستدار او بودند در سوگ و ماتم فرو رفتند. در اين سوگواري معشوقه جوليوس سزار ملكه افسونگر و مقتدر مصر، كلئوپاترا نيز همراه ميشود. ماجراهاي عاشقانه و ارتباط عاطفي پرشور اين دو چهره بزرگ تاريخي همواره در طول تاريخ مورد توجه نسلهاي گوناگون قرار گرفته و الهام بخش آثار گوناگونِ هنري بوده است. عشق جنجالبرانگيز آنان، جدايي قهرآلود و التهابات موجود در روابط دو زمامدار و سرانجام كشتهشدن تنها فرزندشان (سزاريون) به دست امپراتور آگوستوس، داستان زندگي اين زوج را به افسانهاي تراژيك تبديل كرده است. با مرگ جوليوس سزار بزرگ، نهتنها زندگي ملكه سحرآميز مصر و فرزندش به مخاطره ميافتد، بلكه امپراتوري باشكوه روم نيز دچار تزلزل و از هم پاشيدگي ميشود. سقوط امپراتوري از همان لحظهاي كه خون سزار بر سنگفرشهاي سناي روم ريخته شد، آغاز گشت. روايت داستان روم جدا از داستان افسانهاي سزار بيمعناست. (البته اين نظر شخصي من است) و حالا پس از سردار رومي نوبت به روم ميرسد و (سقوط امپراتوري روم)... *** سقوط امپراتوري روم، محصول 1964 امريكا، به كارگرداني آنتوني مان و بازيگري سوفيالورن، استفان بويد، جيمز ميسون، كريستوفر پلامر و سِر الك گينس و جمعي ديگر از بازيگران بينالمللي... اين فيلم ساخته حماسي ديگري است از كارگردان نامآشناي امريكايي، آنتونيمان، خالق اثر تاريخي اِلسيد. البته سقوط امپراتوري روم در مقايسه با اِلسيد با موفقيت كمتري روبهرو شد. آنتونيمان خود نيز فيلم اِلسيد را بهعنوان اثر مورد علاقهاش معرفي ميكند. در اين اثر ستارگان دنياي بازيگري در نقشهاي بزرگ و كوچك هنرنمايي ميكنند و در رأس آنها، الك گينس در نقش امپراتور فرهيخته رومن، اين بازيگر صاحب سبك انگليسي، لقب «سِر» كه عنواني ارزشمند در بريتانياست را نيز يدك ميكشد كه به حق لايق آن نيز است. وي در نقش ماركوس اورليوس آنتونيوس، سِزار روم در اواخر عمر خود فرمانداران روم را جهت اتحاد با يكديگر فراميخواند، گويي به وي الهام شده بود كه امپراتوري پس از مرگش به نابودي و سقوط خواهد رسيد. با مرگ امپراتور دو وارث تاج و تخت ظهور ميكنند. يكي از آنها ليوبوس، با نقشآفريني استفان بويد است كه در واقع فرزندخوانده امپراتور است و ديگري فرزند واقعي امپراتور، كومودوس، با هنرنمايي كريستوفر پلامر است. ليوبوس در همان ابتداي امر، خود را كنار كشيده و پادشاهي بيهيچ رقابت و درگيري به كومودوس ميرسد. اين عمل مخالف ميل لوسيلا، (سوفيالورن) دختر امپراتور است و بهزودي دليل اين مخالفت آشكار ميشود. كومودوس برخلاف پدر از خرد و ارزشهاي اخلاقي و با اصالت رومي به دور است و روشن است زمامداري چنين فردي، كل امپراتوري را به ورطه تباهي و سقوط ميكشاند. آنتونيمان با در اختيار داشتن گروهي از بازيگران معتبر و بهرهگيري از دكورهايي باشكوه و حيرتانگيز، فيلمنامهاي طولاني را كه حاصل تلاش كار گروهي سه فيلمنامهنويس موفق است به تصوير ميكشد. با وجود اين همه امتياز، فيلم آنچنان كه بايد و شايد مورد توجه و توفيق قرار نگرفت و مشكل اصلي بر سر همان فيلمنامه طولاني است. اين اثر تا آن زمان از نظر صحنهپردازي و دكور، منحصر به فرد و بينظير بوده است. چندين ماه كار بيوقفه و استفاده از انبوهي سنگهاي مرمر، عظيمترين مجسمهها و ساختمانها را در اختيار فيملساز قرار ميدهد تا فيلمي تاريخي، باورپذير و موفق بسازد. اين موضوع زماني اهميت خود را جلوهگر ميكند كه به فيلمهاي تاريخي امروز نظري بيندازيم. براي نمونه «تروا»، با آنكه زيبا و خوشساخت است، ولي آن همه سياهي لشكر، كاخها و بناهاي پرشكوه باستاني همگي به لطف كامپيوتر و افهها و خلاقيتهاي طراحان كامپيوتري خلق شدهاند. بنابراين در بزرگ بودن اثر كلاسيكي كه توليد دهه شصت ميلادي است، هيچ شكي وجود ندارد و بيان نكردن آن گستاخي محض است. سرالك گينس، كه خود بازيگري ماهر و استاد نقشآفريني است، مشكل را در فيلمنامه و زمان آن ميداند. عمده منتقدان بزرگ و اهل قلم آن سوي آب نيز بر اين عقيده بودهاند كه تعدد بيش از حد ستارگان، انسجام روايت قصه را ضايع كرده است. با تمام اين تفاسير، فيلم سقوط امپراتوري روم اثر كلاسيكي است كه به جهت دارا بودن صحنههاي باشكوه تاريخي و هنرنمايي بازيگران سرشناس، همچنان جذاب و تماشايي است. *** دانتون دانتون، محصول 1983 فرانسه، لهستان و آلمان به كارگرداني آندره وايدا و بازيگري ژرار دپارديو، يوويچ زويناك، آن آلواروو... داستاني غريب و هميشه تكراري است. انقلابيون، همرزمان و رفقاي گذشته پس از پيروزي، قيامي كه خود با اتحاد به پا كردهاند، بهتدريج تبديل به دشمنان قسمخورده يكديگر ميشوند. آنها كه روزگاري وفادارانه، همفكر و همدل، دوشادوش براي اعتقاداتي مشترك ميجنگيدند به مرور زمان به هر نيرنگ و ترفندي متوسل ميشوند تا يكديگر را از سر راه بردارند. اين عشقِ قدرت، عجب وسوسهانگيز و تباهكننده است، وسوسهاي آميخته به فساد و سياهي. فيلم دانتون ـ كه نام قهرمان داستانش را دارد و ساخته كارگردان مطرح لهستاني آندره وايدا است، روايتگر اين داستان هميشه تكراري است. انقلاب اين بار همان قيام جنجالبرانگيز و معروف فرانسويهاست كه همواره از آن باعنوان «انقلاب بزرگ فرانسه» ياد ميشود، البته بستگي دارد كه شما بزرگ و كوچك بودن را چگونه تفسير كنيد، پس از خواندن مطلب، خود در مورد اين صفت قضاوت كنيد. از انقلاب كه بگذريم، نوبت به انقلابيون، رفقا و همرزمان گذشته و دشمنان تشنه قدرت كنوني، يعني همان دانتون و روبسپير ميرسد؛ كه البته دانتون كمتر به اين عارضه مبتلاست و بيشتر روبسپير به آن دچار است. داستان فيلم از نوامبر سال 1793 شروع ميشود. دانتون عضو كميته امنيت عمومي و يكي از بنيانگذاران حكومت ترور است. او و دوستش روبسپير به پاريس بازميگردند. دانتون از خونريزي و سياستهاي مبني بر خشونت خسته شده و پيشنهاد ميكند پس از مذاكره با دشمنان خارجي به صلح برسند تا كشور در نهايت در صلح و آرامش فرو رود و مردم به رفاه نسبي دست يابند. اما ديگر اعضاي كميته اين نظر را قبول ندارند و در اين ميان، روبسپير رهبر مخالفان قرار دارد. ازسوي ديگر دوستان و همفكران دانتون نيز با پليس مخفي درگير ميشوند. ازجمله كامي دمولن كه روزنامهاش توقيف ميشود و دانتون در برابر اين عمل، واكنش اعتراضآميزي نشان ميدهد. كمكم مخالفتها آشكار شده و دشمنيها از فكر و دسيسه به عمل ميرسند و سرانجام، دانتون و يارانش به دست جلاد و گيوتين سپرده ميشوند. اين همان عاقبتي است كه درنهايت براي روبسپير نيز رقم خورده است. درس اخلاقي فيلم آنكه (قدرت مانند ثروت هيچگاه به كسي وفادار نميماند...) و سپاس يزدان كه اينگونه است. آنچه درباره فرانسه آن دوران جالب توجه است به وقوع پيوستن چهار انقلاب تنها در يك قرن و ظهور مرداني منحصر به فرد با شخصيت، قابليتها و تفكرات تأثيرگذار و ماندگار است. دانتون، شخصيت خود را در يك جمله زيبا بهخوبي معرفي ميكند. او در مباحثهاي با روبسپير ميگويد: «من سر خود را به گيوتين ميدهم، ولي هرگز سر كسي را به گيوتين نميدهم.» همين يك جمله و عمل به آن، يك انقلابي را به قهرماني ملي و محبوب تبديل ميكند. باور كنيد ميان انقلابي بودن و قهرمان ماندن فاصلهاي غيرقابل تصور است. يك انقلابي مانند روبسپير خود اينگونه معرف شخصيت پليدش است؛ او در صحنهاي به قاضي كه مأمور رسيدگي به پرونده دانتون و رفقايش است ميگويد: «تو، دانتون و يارانش را قضاوت نكن، بلكه آنها را سياست كن.» حال تفاوت را متوجه شديد! فساد، تباهي و زوال شخصيت يك مرد آن هم از نوع انقلابياش تنها در همين يك جمله كوتاه به راحتي آشكار است. بخش رقتانگيز داستان در اين قضيه است كه دانتون تا آخرين لحظهها به نجات خود به دست مردماني كه همواره هواخواهش بودند، اميدوار است. مردم، اين خيل عظيم عوام، همواره در طول تاريخ ثابت كردهاند كه ميان شور و اشتياق و بيتفاوتي و سكوتشان، حتي ميان عشق و نفرتشان تنها يك خط باريك وجود دارد و خدا آن روز را نياورد كه آنها از اين خط باريك عبور كنند، چرا كه به كل آن اشتياق، عشق و هواخواهي آتشين را از ياد برده و حتي منكر وجودش در گذشتهاي نهچندان دور ميشوند، مرداني چون دانتون همواره فريب اينگونه مردم را خوردهاند و با تكيه بر تفكرات و احساسات بيثبات آنها به راه خود ادامه داده و دقيقاً در همان لحظهاي كه به بالاترين حد محبوبيت اجتماعي رسيدهاند، ناگهان پشت خود را خالي ديده و تسليم سرنوشت تلخي ميشوند كه همين مردم با سكوتشان به رقم خوردنش كمك ميكنند. دانتون درنهايت پيش از رفتن به سوي گيوتين، پيشبيني تلخ خود را بيان ميكند؛ نابودي جمهوري و به همراه آن مرگ همان كساني كه او و دوستانش را به مرگ محكوم كردهاند. بله، روبسپير، تنها زماني كوتاه پس از دانتون به مرگ با گيوتين محكوم ميشود، جمهوري نيز سقوط كرده، كودتايي رخ داده و درنهايت امپراتوري مستبدانه ناپلئون بهوجود ميآيد. از آن انقلاب پرشور يادگارهايي نيز بر جاي مانده كه يكي از آنها سرود ماكسيز است. سرود ملي سرزمين فرانسه ـ كه خيلي به آن نيز افتخار ميكنند ـ و ديگري داستانهاي رنگارنگ و گوناگون از مردان و زنان انقلاب، كه يكي از آنان دانتون است. خطيبي كه با جملههاي منحصر به فرد خود همواره بر مردم تأثيرگذار بوده و مهره كارسازي نيز در مجلس فرانسه به شمار ميرفته است. پس از انقلاب در آن دوران در مجلس دو گروه به فعاليت ميپرداختند، يكي افراطيون به رهبري خود دانتون و ديگري جمهوريخواهان معتدل. روبسپير، ديگر مرد انقلابي است كه از شهرت خاص خود برخوردار است. او در ابتدا آهنگر و قفل ساز بود، سپس به سياستمداري متعصب تبديل شد و درنهايت پس از اعدام دانتون او نيز در دوره وحشت ـ كه درحدود چهل و هفت روز به طول كشيد و مملو از اعدامهاي گوناگون بود ـ به گيوتين سپرده شد. در دوراني كه از آن ياد شد، يعني دوره وحشت فضاي خشونتآميز و مستبدانهاي بر فرانسه حاكم بوده است، با اين وجود مردم گهگاه به اعتراض خود ادامه ميدادند، در آن دوران خيل زنان در خيابانهاي پاريس به راه افتاده و طالب نان و قانون بودند. در همين دوران پر التهاب، اعضاي كنوانسيون نيز همراه با مردم شعار مرگ بر جبار را سر داده و روبسپير و رفقايش را اعدام كردند. از دل اين تحولات خونين، ناپلئون در قالب پديدهاي نوظهور خود را كنسول اول ناميد. ديري نپاييد كه پاپ را از روم به پاريس آورد و تاجگذاري پرزرق و برق و معروف خود را راه انداخت و تبديل شد به امپراتور ناپلئون بناپارت با همان داستانهاي جنجالبرانگيز شخصي و تاريخي خود. به ياد داشته باشيم، اين نابغه نظامي، نوكيسهاي بود در محاصره اقوام و دوستان نوكيسهتر از خود كه همين تناقضها و روابط ريز و درشت بيارزش، نقاط ضعف بسياري براي او بهوجود آورده و وي را از نبوغ انكارناپذير و ذاتياش دور ساختند. آندره وايدا كارگردان سرشناس و صاحب سبك لهستاني از انقلاب فرانسه و دانتون فرانسوي در واقع استفاده هنري بهينهاي كرده تا به اوضاع پر التهاب كشور خود لهستان پيش از فروپاشي كمونيسم بپردازد. در هنر هفتم، سينما، دو رده بندي كلي وجود دارد كه البته هر يك داراي زيرفهرستهايي هستند: يك گروه، فيلمسازان تجاري يا به نوعي سرگرميسازان و گروه ديگر فيلمسازان انديشمند متفكر كه وايدا به اين گروه دوم تعلق دارد، آن هم در زير فهرست غيرسياسي. در يك كلام وايدا سياسيساز نيست، هيچگاه راهحل ارائه نميدهد، بلكه با ديدي انتقادي به روايت سياست و مسائل پيرامون آن ميپردازد. اين كارگردان در آكادمي هنرهاي زيباي لوتز تحصيل كرده است و سينما را به شكل آكادميك به خوبي فراگرفته است. شاخصترين آثار اين فيلمساز سهگانهاي است موفق، معروف و تأثيرگذار با آرمانهاي قهرماناني كه البته هيچگاه به نتيجه مطلوب نميرسند. او فيلمسازي است بدبين نسبت به جريانهاي سياسي و انقلابي و حركات جوششي توده مردم. روايت داستان دانتون و سرخوردگي او از مردم يكي از ابزارهايي بود كه وايدا توسط آن توانست عقيده خود را در اين زمينه ابراز كند. آندره وايدا روايتگر توانمند و صادقي است، بخصوص در ارتباط با جريانهاي جنبش همبستگي و شرايط اجتماعي و سياسي لهستان در دهه 80 ميلادي. او كارگردان فيلمهاي مرد مرمرين و مرد آهنين است؛ آثاري كه مستقيماً به جامعه رنجديده از جنگها و التهابهاي سياسي ميپردازد. او پس از اين فيلمها، دانتون را ميسازد تا از تاريخ بهره برده و داستاني را بهعنوان تأييدي بر همان قضاياي آثار پيشين خود به نمايش بگذارد. التهابات انقلاب فرانسه تشابه غيرقابل انكاري با فضاي جامعه معاصر لهستان در زمان دولت كمونيست داشته است. آنچه بيش از هر چيز در اين اثر آشكارست، تسويهحسابهاي شخصي سياستمداران است. مجادلات و درگيريهايي كه سرانجام كل انقلاب و قيام هدفمند آن را ضايع ساخته و به تباهي ميرساند. فيلم داراي يك ويژگي بارز و درخور اهميت است. گفتوگوهاي موزون؛ با توجه به آنكه دانتون خود خطيب بزرگ و تحتتأثير ولتر بوده، انتخاب چنين روش پرتلاشي براي گفتوگونويسي كاملاً بهجا و مناسب بوده است و خوشبختانه دوبلاژ بسيار متبحرانه فيلم به زبان فارسي اين ويژگي را نيز در نسخه دوبلهشده بهخوبي حفظ كرده است. چندي پيش در جايي خواندم كه ما و ايتالياييها بهترين دوبلورهاي دنيا را داريم و فيلم دانتون به زبان فارسي سندي معتبر است بر تأييد اين ادعا. نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد حذف تعدادي از افراد فهيم و قدرتمند انقلاب فرانسه است كه در فيلم اصلاً از آنها حرفي به ميان نميآيد. به هر حال اين آزادي انتخاب را هر كارگرداني براي خود قائل ميشود. او ميتواند كاراكترهايي را برگزيند كه خصوصيات و ويژگيهايشان كاملاً مطابق با روند داستان و هماهنگ با نيت و قصد او براي ساختن اثر خود است. شخصيتي همچون دانتون با ويژگيهاي خاص فردي و اجتماعي تاكنون الهامبخش تعدادي زيادي از هنرمندان و رماننويسان تاريخي بوده است. قابل ذكر است كه فيلم و داستان (رمان) تاريخي تفاوتهاي بسياري با تاريخنگاري دارند. فيلم و رمان نوعي برداشت تاريخي است، درحاليكه در تاريخنويسي بايد واقعيتها تمام و كمال بدون تحريف و تغيير ارائه شود و به دور از هرگونه نظر و سليقه شخصي است. جدا از دانتون، انقلاب فرانسه خود نيز الهامبخش حركتهاي هنري، سياسي و اجتماعي بسياري بوده است. اين انقلاب به روايت خود فرانسويها، برقآسا، جهانشمول و عميق بوده و ارائهدهنده الگوهاي خاصي براي انقلابهاي بعدي در جهان است. سقوط زندان باستيل و هجوم مردم به اين مكان دهشتبار، آزادي زندانيان بيگناه و گناهكار و شورشهاي بزرگ و كوچك خياباني، ناهنجاريهاي گاه هدفمند و گاه اتفاقي و تشكيل گروهكها و احزاب گوناگون كه يكي از بارزترين آنها در انقلاب فرانسه ايجاد گروه زنان افراطي است كه براي بهدست آوردن حقوق مساوي با مردان در عرصههاي متفاوت ميجنگيدند و با نگاهي اجمالي هر يك از اين اتفاقها و حركتها را ميتوان در چارچوبهاي كمابيش يكسان در تمامي انقلابها و قيامهاي جهان يافت و همين امر و تشابهات بيشمار، به فيلمسازي همچون وايدا كه هنرمندي غيرسياسي است كمك ميكند تا با بهرهگيري از تاريخ به نقد و روايت موضوعي معاصر بپردازد. در بخشي از فيلم گفته ميشود: «... دنيا به انقلاب ما چشم دوخته است...» آيا اين جمله برايتان آشنا نيست؟! چندصدهزار بار اين جمله را از زبان سياستمداران سياه و سفيد در كشورهاي بزرگ و كوچك شنيدهايد! وايدا نيز حتماً به چنين تشابهي پي برده و فيلم را منتقدانه ساخته و با بهرهگيري از هنرمندان ماهر، به خلق دانتون پرداخته است. ژان كلودكارير، فيلمنامهنويس زبردست و معتبر فرانسوي با آگاهي كامل از تاريخ كشورش فيلمنامهاي بسيار هنرمندانه در اختيار وايداي لهستاني ميگذارد تا فيلمي براي مخاطب جهاني بسازد. من شخصاً شيفته اينگونه همكاريهاي بيحد و مرز بدون توجه به مليت و نژاد هستم. به اين ميگويند جهانشمول بودن؛ آنچه زياد ميشنويم ولي عمل به آن دشوار است، زيرا تعصب در اين ميان جايي ندارد. اين دو هنرمند هر يك با مهارت شخصي و فردي به خلق فيلمي زيبا پرداختهاند. صحنه و شخصيتپردازيها به همراه گفتوگوهاي بيعيب و نقص كارير فرانسوي در تركيب با ميزانسن، كنتراست و فضاسازي خاص و تأثيرگذار فيلمسازان اروپاي شرقي كه همواره تأكيد بر فضاهاي بسته، تهي از شفافيت و تأكيد بر تيرگي و گرفتگي است، اثر بسيار خوشساختي را بهوجود آورده است. فيلمنامهنويس آشكارا در تمامي صحنهها و گفتوگوهاي ساخته و پرداختهاش خود را بهعنوان يكي از شيفتگان دانتون معرفي ميكند. جدا از كارير از ديگر هنرمندان معتبر فرانسوي كه ستايشگر دانتون هستند، رومن رولان، نويسنده شهير فرانسوي است و ديگر هنرمند معاصر، بازيگر فرانسوي و بينالمللي ژرار دپارديو است كه خود به زيبايي هر چه تمامتر در نقش دانتون در اين فيلم هنرنمايي ميكند. دپارديو نماينده تمام و كمالي است براي معرفي شيوه و سبك خاص بازيگران فرانسوي. اين بازيگران به دور از هرگونه افراط و يا تفريط روي خط تعادل نقش خود را زندگي ميكنند و نه بازي... . تأكيدم در ابتدا روي همان خط تعادل است. مسئله مهم همين است، هيچگاه تعادل، بشر را آزار نميدهد. گاه يك بازي به ظاهر خوب كه حتي براي بازيگرش تحسين و جوايز بينالمللي به ارمغان آورده شما را در مقام بيننده آزار ميدهد. آن بازيگر نقش خود را بسيار زيبا، ولي به دور از تعادل بازي كرده است و مشكل همينجاست: تعادل! بازي و يا زندگيكردنِ نقش و برگزيدن هر يك از آنها بستگي به سبك بازيگر دارد كه گاه ذاتي است و گاه اكتسابي از راه آموزش و تحصيل. اكنون در اينجا به بازي دپارديو ميپردازيم. در صحنهاي از فيلم، دانتون، (دپارديو)، در بدو ورود به پاريس مورد استقبال گرم اهالي پاريس قرار ميگيرد. دانتون با اشتياقي كودكانه در جواب بسيار صادقانه و پرشور ابراز احساسات ميكند ولي در عمق نگاه او سردرگمي و هراس موج ميزند. هر يك از حركتهاي صورت و پيكر او تزلزل و آسيبپذيري موقعيتش را بهخوبي نمايان ميسازند. او سر در گم است و تلختر از آن به شدت آگاه بر اين سر در گمي است. اين اظهارنظر از نويسنده مطلب است كه خود طرفدار پروپاقرص فيلمهاي هاليوودي است، اينكه يك اثر اروپايي آن هم با ساختار اروپاي شرقي و داستان و ضرباهنگ فرانسوي چنين جذاب باشد، نشان از قدرت خلاقانه سازندگانش دارد. *** مرثيه گمشده دهمين نشست نقد و بررسي كانون فيلم ـ تاريخ، پس از دو فيلم تاريخي خارجي به يك فيلم مستند ـ داستاني ايراني ـ باعنوان «مرثيه گمشده»، محصول 1362 ايران، به كارگرداني خسرو سينايي و بازيگري آنابوركوفسكا و حضور چندين مهاجر لهستاني... اختصاص دارد. جريان توليد و ساخت اين فيلم، خود بهتنهايي داستاني عجيب و جالب است و پشتكار سينايي در ساخت آن، تحسينبرانگيز. مرثيه گمشده توليد و ساختش 12 سال طول كشيده است. از سال 1349 تا 1362، گهگاه به دلايلي از جمله انقلاب اسلامي، كار متوقف شده است. ولي با اين وجود اين اثر مستند داستاني بسيار منسجم و يكدست از كار درآمده است. در سال 1349 سنگقبرهاي لهستانيهاي به خاك سپرده شده در گورستاني ارمني، سبب برانگيختهشدن كنجكاوي خسرو سينايي، جوان ديروز ميگردند تا انگيزهاي شوند براي ساخت اثري بسيار تأثيرگذار و خوشساخت كه در كارنامه هنري خسرو سينايي ميانسال و باتجربه امروز بدرخشد. اين فيلم روايت زندگي سخت و توانفرساي هزاران آواره لهستاني است كه در زمان جنگ جهاني دوم با يورش آلمانيهاي نازي مجبور به ترك وطن شده و پس از گذراندن روزهاي تلخ و مرگبار در سيبري از طريق درياي خزر وارد بندر انزلي و سپس به نقاط گوناگون ايران و جهان فرستاده ميشوند. بسياري از اين مردم رنجكشيده در همان ابتداي ورود به ايران بر اثر بيماري و سوءتغذيه از پا درآمدند و گورستاني در بندر انزلي، آخرين مقصد آنان شد. لهستانيهايي كه بهجا ماندند در تعدادي از شهرهاي كشورمان و در اردوگاههايي مخصوص اقامت كرده، اندكي در ايران ماندگار شدند و بيشتر آنها به كشورهاي ديگر رفته و در آنجا به زندگي پرداختند. از همان دقايق ابتدايي شروع فيلم عكسهاي مستند سياه و سفيد و نريشن (صداي روي صحنه) كه متعلق به خود كارگردان است نشان از اثري مستند دارد كه به پشتوانه اسناد موثق تاريخي، سخنان انساندوستانه زيادي براي روايت يك رخداد تاريخي دارد. بيننده در تمامي مسيرهايي كه لهستانيهاي آواره همراه با بيماري، گرسنگي و غم غربت طي كرده بودند، قدم برداشته و صداقت خالصانه موجود در فيلم را بهخوبي احساس ميكند و تجربه فيلم را بهخوبي احساس ميكند و تجربه طولانيترين جنگ معاصر (هشت سال جنگ با عراق) را داريم ملموس و كاملاً قابل درك است. به ياد بياوريد آن زمان را كه با يورش وحشيانه عراقيها، خيل عظيمي از هموطنانمان غافلگيرانه و هراسان از جنوب و غرب كشور مهاجرت كرده، به شهرهاي ديگر پناه بردند و غريبانه جنگزدگاني بيخانه و كاشانه شدند. با اين توضيحات همذاتپنداري با آنابوركوفسكا، كار چندان مشكلي نيست. اين بانوي لهستاني از جمله آوارگاني است كه درزمان نوجواني وارد ايران و سپس در اين كشور تشكيل خانواده داده و ماندگار شدند. او نمايندهاي از انسانهايي است كه همواره گذشته حزنانگيز خود را به همراه دارند. نگاه او از همان نگاههايي است كه با وجود آرامش پيرامون امروز همچنان در عمق خود حزن و اندوهي پررمز و راز را نهفته دارند. ديدگاني كه گويي همواره گريان و هراسان تا ابد سوگوارند و صدايش از همان آواهايي است كه حتي با وجود لبخند مهربان بر لب، لرزان و بغضآلود، هر لحظه دردمندانه روايتگر خاطرات اندوهبار گذشتهاند. حيرتانگيز است بعضي از جراحتها نهتنها با گذشت زمان التيام نمييابند، بلكه تا عمق روح و روان نفوذ كرده و بخش جدانشدني از وجود انسان ميشوند. آنابوركوفسكا يك لهستاني است با چنين ويژگيهايي آشنا براي من و شماي ايراني. او خاطرات تلخ مرگ برادر جوانش را در سيبري بازگو ميكند. از رفتار موقرانه و نجيبانه برادرش در مقابل سربازان بياصل و نسب روسي صحبت ميكند. من شخصاً به معجزه اصالت ايمان دارم. اين موضوع ارتباط چندان زيادي به ژنتيكندارد. بحث بر سر اصالت و نجابت اكتسابي است كه اگر انساني در هر رتبه، مقام اجتماعي و حرفهاي از آن بيبهره باشد، آفتي بر جان خود و ديگران ميشود. در آن زمان اين بلاهاي روسي ناآشنا با اين چنين داستانها، جوان لهستاني را با تحقير و استهزا ملامت كردند كه چرا در استفاده از تبر مهارتي ندارد و مرد جوان موقرانه و كوتاه جواب ميدهد كه ويولني به جاي تبر در دستانش بگذارند تا توانايياش را نشان دهد. در همين صحنه كوتاه ميتوان به تضاد اندوهبار و ويرانگر ميان خانواده آنا و محيطي كه در آن به جبر اسير شدهاند پي برد و نخستين قرباني در اين ميان برادر هنرمند آناست، او پيش از مرگ براي خواهر تنهاي خود، آهنگي را به يادگار ميگذارد. موسيقي حزنانگيز و زيبايي كه آنا پس از گذشت سالها همچنان با حس سوگواري آن را اجرا ميكند. صداي دلنشين پيانوي اين بانوي سالخورده انباشته از داستانهاي غمانگيز است. موسيقي در اين فيلم نقش پررنگ و بسيار مهمي دارد. تمامي اين آثار، اننتخابي هستند، موسيقيهاي كلاسيك لهستاني به همراه اشعار زيبا و غني و بهموازات آن، موسيقي و ترانههاي اصيل ايراني كه هر يك در جاي مناسب خود مورد استفاده قرار گرفتهاند. يكي از ترانههاي ابتدايي فيلم خود به خوبي روايتگر داستان است: «يك باد شديد پاييزي آمد و برگها را در فضا پراكنده كرد.» آن باد شديد پاييزي همان جنگ خانمانسوز و ويرانگر است و آن برگهاي در فضا پراكنده، هزاران لهستاني بيدفاع و بيپناه كه آواره سرزمينهاي ناآشنا و غريب شدند. هر چند بازماندگان خود اذعان ميدارند كه نوعدوستي، مهرباني و مهماننوازي گرم ايرانيان در تمامي شهرها و در مسير عبورشان، از غم غربت آنان كاسته است، ولي نميتوان منكر اين حقيقت شد كه آن مردم مظلوم از آوارگي غريبانه خود به شدت رنج بردهاند. در تمامي شهرهاي واقع در مسير گذر جنگزدگان و در قبرستانهاي مسيحيان، سنگ قبرهايي ديده ميشوند كه نشان از مرگهاي بيشماري است كه بر اثر گرسنگي، تيفوس و اقسام بيماريها رخ داده است. اين تلفات سبب بيسرپرستشدن كودكان بسياري شد، ازجمله 733 كودك و نوجوان لهستاني كه دستهجمعي در اصفهان، در كمپهايي در جلفا و مدارسي همچون مدرسه چهارباغ اسكان داده شدند تا آنكه سرانجام بهوسيله يك كشتي امريكايي از راه هند به زلاندنو رفته و آن كشور محل اقامت هميشگي آنان شد. در صحنههاي جالبي از فيلم، آن كودكان قبلي، رشد كرده و تبديل به زنان و مردان و والديني شدهاند كه جشن سيسالگي ورود خود به زلاندنو را جشن ميگيرند. سينايي در اين جشن شركت كرده و عكسهاي مربوط به دوران كودكي و اقامت آنها را در اصفهان نشان ميدهد. لهستانيها با شور و اشتياق و به شادماني از خاطرات كودكانه خود در اصفهان ياد ميكنند. در يكي از قسمتها مرد ميانسالي پس از مرور خاطرات كودكي خود در جلفا با لهجهاي خاص و جالب حروف الفباي فارسي را ميخواند. فارسي صحبت كردن افراد خارجي حس غريب و لذتبخشي براي انسان به وجود ميآورد. خوشا به حال انگليسيها كه خيليها به زبانشان صحبت ميكنند. در صحنههاي ديگري از فيلم دكتري لهستاني كه در قزوين زندگي و طبابت ميكند، فارسي را با لهجه لهستاني ـ قزويني صحبت ميكند! اين پزشك محبوب با لحني بسيار شيرين و صميمانه از خاطرات پدرش و خودش در زمان ورود و اقامت در قزوين و همچنين از شركتكردن در جنگ جهاني دوم در جبهه ايتاليا سخن ميگويد. مانند اين پزشك و پدرش حدوداً صدنفر لهستاني ديگر نيز در ايران ماندگار و به كار و زندگي مشغول شدند. در كليسايي در تهران تعدادي از آنها در حال نيايش و عبادت به زبان مادري خود در برابر دوربين سينايي ديده ميشوند. اين لهستانيهاي مقيم تهران هريك در صحنههايي جدا، از خاطرات خود در زمان جنگ جهاني دوم سخن ميگويند و همگان متفقالقول از مهماننوازي و مهرباني بيحد و حصر ايرانيها تعريف ميكنند. يكي از آنان دوران اقامت خود در اهواز را مرور ميكند. در محلي بهنام كمپلو، كه تركيب دو كلمهCamp و Polish بهمعني لهستاني است. در تمامي شهرهايي كه لهستانيها اقامت داشتهاند، سنگهاي يادبودي بنا شده تا براي آيندگان بيانگر اين حقيقت باشد كه زماني مهماناني مصيبتزده در اين مكانها اقامت داشتهاند. در آخرين صحنههاي فيلم بار ديگر آناي محزون را ميبينيم، او با ظرافت و آرامش خاصي پيانو نواخته و ترانهاي لهستاني را ميخواند. در ادامه اين صحنه، پسرش غلامرضا، به نواختن پرداخته و مادر را در خواندن ترانهاي ديگر همراهي ميكند. سينايي در صحنهاي ژورناليستي همچون يك بازجو از غلامرضا پرسشهايي كرده و با تحكمي دوستانه و دلنشين از پسر ميخواهد كه بيشتر به حزن و اندوه مادرش فكر كند و براي التيام غصهها و افسردگيهاي مادر تلاش بيشتري به خرج دهد. غلامرضا صادقانه اعتراف ميكند كه هرگز به مشكلات و خاطرات دردناك مادرش علاقهاي نداشته است و اصولاً به اينگونه مسائل اهميتي نميدهد، ولي بازي سرنوشت اين چنين پيش ميرود كه غلامرضا چهارسال بعد در جواني سكته كرده و از دنيا ميرود!... آنا در صحنهاي همراه نوهاش، دختر غلامرضا، در گورستان ديده ميشود. او مقابل سنگ قبر فرزندش ايستاده و با كلماتي ساده ميگويد: «پسرم مرد، اين دختر اوست.» دخترك بيخبر از تلخي گزنده روزگار به مادربزرگ و سپس دوربين نگاه ميكند و با نگاه كودكانه اين حقيقت را به ما گوشزد ميكند كه با وجود تمامي سختيهاي زندگي، هستي را سنت همواره اين است كه از مرگ، زندگي جوانه ميزند. جلسه نقد و بررسي اين فيلم زيبا خود نيز حال و هوايي خاص و جالب داشت و با حضور اساتيد و مورخان معتبري همچون دكترباستاني پاريزي و دكتر ناصر تكميل همايون در كنار خسروسينايي، اسماعيل امامي، فيلمبردار و با اجرا و سرپرستي آقايان رضامحمدي و عبدالله اسفندياري در مقام مجري و منتقد شكل گرفت. در ابتداي اين جلسه، عبدالله اسفندياري با جملههاي دوستانه و ستايشگرانه از كارگردان، مهمانان و اساتيد مورخ تشكر كرده و سپس زماني را يادآور ميشود كه در سال 1360 مدير شبكه يك صداوسيما بوده و خود نيز به نوعي درگير پروژه ساخت فيلم مرثيه گمشده بوده است. پس از آن دكتر باستاني پاريزي مورخ معتبر كشورمان با شخصيت دوست داشتني و كلام متواضعانه و دلنشين خاص خود شروع به صحبت ميكنند. قابل ذكر است كه ايشان نخستين مورخي هستند كه در مورد جاده ابريشم كتابي تاريخي را نوشته و اطلاعات ارزشمندي را در اين زمينه ارائه دادهاند. دكتر باستاني در ابتدا متذكر ميشوند كه نميخواهند در مقام يك منتقد سينمايي به نقد و بررسي فيلم بپردازند و با فروتني بزرگوارانهاي اظهار ميكنند كه اطلاعات تاريخي خود را در ارتباط با اين رويداد تاريخي كه بخش مهمي از تاريخ معاصر ما بهشمار ميرود در اختيار حاضران خواهند گذاشت. به عقيده استاد باستاني، رمانها و فيلمهاي تاريخي به جهت جذابترشدن، گاه از واقعيتهاي تاريخي دور شده و نميتوانند روايتگر معتبر و جامعي از حقايق تاريخي باشند. ايشان با اظهارات دوستانه خود، ستايشگر اثر سينايي هستند. دكتر تكميل همايون نيز همچون استاد خود دكتر باستاني، به تمجيد از فيلم مرثيه گمشده پرداخته و اين فيلم را سندي معتبر براي معرفي خلق و خوي خاص ايرانيان ميدانند كه همواره در طول تاريخ با مهماننوازي و نوعدوستي خود تأثيرگذار بودهاند. اشعار بزرگاني همچون سعدي، فردوسي و ناصرخسرو بيانگر اين ويژگي ارزشمند پارسيان است. ايشان يادآور اين كلمات هميشه آشنا ميگردند كه بنيآدم اعضاي يكديگرند و... در اين زمانه پرالتهاب كه قدرتهاي گوناگون در جهت تخريب وجهه و اعتبار بينالمللي سرزمين و ملت ما تلاش ميكنند، ارائه چنين حقايق و اسناد موثق تاريخي بهترين پاسخ و مقابله است. به عقيده استاد، خسرو سينايي با دراماتيزهكردن اين داستان مستند، حقايق را با جذابيت بصري هر چه تمامتر به تصويركشيده و اثر زيبايي ارائه داده است. استاد مورخ، اطلاعات تاريخي جالبي را مربوط به جنگ جهاني دوم در اختيار حاضران ميگذارد. ماجراي يورش سپاهيان آلمان به لهستان، كشتهشدن دوازدههزار و پانصد لهستاني بيگناه در همان ابتداي امر، انتقال هزاران آواره بيمار و گرسنه لهستاني به ايران و سپس فرستادن آنان كه زنده ماندهاند به دورترين نقاط دنيا و درنهايت بهرهگيري ارتش امريكا از سربازان جوان لهستاني در جبهههاي جنگ. باور كنيد اين امريكاييها تا سودي برايشان در ميان نباشد قدم از قدم برنميدارند. همين خط فكر سرمايهداري است كه آنان را به ظاهر ابرقدرت و آقاي دنيا ساخته است. اساتيد تاريخ ما بهاتفاق اين حقيقت ارزشمند را بيان ميكنند كه مهرباني و رأفت ما ايرانيان هيچگاه محدود به نژاد، ملت و يا دين خاصي نبوده است. پس از اين بزرگواران، خسرو سينايي شروع به صحبت و به نوعي درددل ميكند. در همان جملههاي نخستين از كمكهاي شايان توجه خانم افخمي تشكر ميكنند. اين بانوي دو رگه اولين فرزند لهستاني ـ ايراني ميباشند و در مقام يك جامعهشناس معتبر و موفق به فعاليتهاي اجتماعي خود ادامه ميدهند. ايشان پل ارتباطي كارگردان با لهستانيهايي بوده كه در ايران مانده و به زندگي پرداختهاند. سپس سينايي از همياري و تشويقهاي هميشگي فيملبردار فيلم اسماعيل امامي تقدير ميكند. خسرو سينايي زماني طولاني را حدود 12 سال صرف ساختن فيلم كرده است و گاه در ميان راه از ادامه مستمر آن بازمانده است، ولي اتفاقهاي خوشايندي نيز او را به ارائه ساخت فيلم ترغيب كردهاند. ازجمله مطالعه كتابي از دكتر باستاني پاريزي. ايشان در زيرنويس كتاب خود از فيلم سينايي بهعنوان مرجعي معتبر براي كسب اطلاعات تاريخي مربوط به اين جريان نام بردهاند. سينايي چنين تأييدي را از استادي همچون دكتر باستاني بهمنزله تشويقي دلگرمكننده تلقي كرده و بهعنوان خاطرهاي خوشايند از آن ياد ميكند. اين كارگردان توانمند، فيلم خود را تقديم به مردم لهستان كرده است و اكنون از نمايش اين فيلم باوجود تأخير بسيار زياد اظهار خوشحالي ميكند، زيرا با وجود فضاي منفي براي ايرانيان در جهان غرب، اين فيلم با داستان مستند خود ميتواند تبليغكننده تأثيرگذاري باشد. سينايي از خاطرات شخصي خود در مورد جشنواره لهستان و ملاقاتش با كارگردان پرآوازه لهستاني آندره وايدا صحبت ميكند. او از نقاط دور ازسوي لهستانيها، ايميلهاي بسياري دريافت كرده است. آنان درخواست كردهاند كه نسخهاي از اين فيلم زيبا را در اختيار داشته باشند. نكتهاي كه در اينجا بايد منتقدانه به آن پرداخت اين است كه كارگردان، بدون همياري و مساعدت تهيهكننده (صداوسيما) و با هزينه شخصي، نسخههايي از اين فيلم را تهيه و براي متقاضيان ارسال كرده است. حال شما قضاوت كنيد، آيا اين است پاسخ زحمت خالصانه و باارزش يك هنرمند معتبر و متعهد. سينايي به شكلي كاملاً دوستانه، نارضايتي خود را از اين موضوع ابراز ميكند، اين همان اعجاز اصالت است كه پيشاپيش از آن سخن گفتم. در ادامه اسماعيل امامي، فيلمبردار مرثيه گمشده خاطرات شخصي و حرفهاي خود را در مورد فيلم بيان ميكند. اين اثر زيبا با حداقل امكانات فني ساخته شده و با اين وجود بسيار خوشساخت و حرفهاي است. ديدن اين فيلم را به تمامي دوستاني كه به تاريخ و مليت خود علاقهمندند توصيه ميكنم. *** سه فيلم يادشده؛ «سقوط امپراتوري روم»، «دانتون» و «مرثيه گمشده» هر يك روايتگر زمان، مكان، حوادث و جريانهاي خاصي هستند هرچند در ساختار و داستان با يكديگر كاملاً متفاوت، ولي نقاط مشترك داراي اهميتي در تمامي اين آثار وجود دارد و آن هم پرداختن به جنگ، جدال و دشمني است. بهراستي اگر خصومت، ستيز و نبرد در زندگي انسانها جايگاهي نداشت، دنياي ما اكنون چگونه مكاني بود. احتمالاً ديگر نام سياره ما زمين نبود و من و شما را بشر نميناميدند، زيرا تنها اين موجود دو پاي خاكي است كه داراي منيت، غرور، حرص، طمع و شوق انحصارطلبي بيحد و حصر است. تمامي جنگها و نبردها ريشه در اين خصلتهاي حقير انساني داشته و دارند و چه تلخ است كه حتي جنبشها و قيامهاي آزاديخواهانه، ظهور اديان و نهضتهاي ديني ـ معنوي نيز همراه با نزاعها و درگيريهاي كوچك و بزرگ بودهاند. اميد است روزي جهان ما به دور از هرگونه جدال و تباهي روزهاي درخشان صلح و آزادي را به معناي واقعي تجربه كند.
|
|||||