گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

می‌توانیم زیرکی معاویه را در این بدانیم که توانست بی‌ریشه‌گانی تیزهوش و روسپی‌زادگانی قدرت‌طلب را جذب کند و برای آنها که هویّت و استخوان و پدرانی نداشتند که بدان ببالند، دنبال چوب خشكی می‌گشتند که در دنیای فرصت‌طلبی زمان، خود را در زمرۀ بزرگان قریش، بنی‌هاشم و رهبران اسلام قرار دهند، شاید که بدین‌وسیله خود را بزرگ بپندارند و از همین جهت بود که دریوزگی معاویه را از جان و دل قبول کردند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

مغیره، زیاد، عمروعاص و چندتن دیگر برای معاویه مزدوران راهواری بودند که بار مظالم او را بر دوش می‌کشیدند و شریک جنایت‌هایش می‌شدند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

زیاد از مردم عادی نیست، آمادگی انحراف و انحطاط را دارد، او اگر منحرف شد سقوط می‌کند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

دائم علی(ع)، زیاد، را هم زیر نظر می‌گیرد و برای او نامه‌ها می‌فرستد و روی نقطه‌ضعف او که مال دوستی است دست می‌گذارد و به او سفارش می‌کند که دنیا را بر آخرت ترجیح ندهد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

مغیره از طریق عاطفی و برادری و خویشاوندی وارد می‌شود تا زیاد را به زانو در آورد، در اینجا از علی، حسن، حکومت و خلافت چیزی نمی‌گوید، بالاخره زیاد را متزلزل می‌کند، با این‌که او به خود و پایداری خود در برابر معاویه معتقد بود ولی وسوسه‌های مغیره، آن شیطان خطرناک در چند روز، کار خود را کرد، و کم‌کم پای زیاد را لرزاند و آن مرد به‌اصطلاح جدی را از راه به در کرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

زورمداران هر روزی به صورتی و با هرکسی به‌گونه‌ای برخورد می‌کنند تا مردم را بفریبند و به دام بیندازند و هر کسی قیمتی دارد و گاهی چانه‌زنی هم برنمی‌دارد، قیمت زیاد بن ابیه، همین اندازه بود که معاویه او را به پدر خود بچسباند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بنی‌اميه با اين فساد دوران جاهليّت بر خود می‌باليدند و از متهم بودن به اين اعمال ابايی نداشتند و دست به هر كاری می‌زدند و هر عمل ناشايسته‌ای را مرتكب مي‌شدند و ظلم و ستمی را ناكرده نمی‌گذاشتند و به هر گونه که مي‌خواستند به بيت‌المال مردم دستبرد مي‌زدند و هتك نواميس مردم می‌كردند و نام اين اعمال را زيركی و تيزهوشی و درايت می‌نهادند. در مقابل سياه‌كاري‌های آنان علی و يارانش با تقوايی كه داشتند مرتكب خطايی نمی‌شدند و در مسير عدالت و ايمان از جان، مال و ناموس مردمان دفاع می‌كردند و مانع هرگونه انحرافی در جامعه می‌شدند و حق مظلومان سياسی، اقتصادی و اجتماعی را از ستمگران می‌گرفتند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

علي(ع) و فرزندان و يارانش، هزينه اين تقوا را بسيار پرداختند و در تاريخ، خويشتن را دچار قاسطين، مارقين و ناكثین كردند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 48  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 48 اسفند 1386 و فروردین ماه 1387

 

درس‌هايی از تاریخ؛ سياه‌كاري‌هاي بني‌اميه

نوشته: فضل‌الله صلواتی

آقاي دكتر فضل‌الله صلواتي از مبارزان و شكنجه‌شده‌هاي پيش از انقلاب و همچنين فعالان سياسي پس از انقلاب هستند و يكي از چهره‌هاي ديني و فرهنگي انقلاب و نظام جمهوري اسلامي به‌شمار مي‌روند. تا آنجا كه آقاي سيدمحمد خاتمي در مبارزات انتخاباتي خود در اصفهان اظهار داشت؛ در فعاليت‌هاي ديني و سياسي، شاگرد ايشان بوده است. دكتر صلواتي طي تحقيقات خود در تاريخ صدر اسلام تلاش دارد تا نشان دهد معاويه چگونه از افراد بي‌هويت و ناشناخته، سوءاستفاده كرده و آنها را چون دست‌هاي مرموزي به جان اسلام و مسلمانان انداخت. ايشان در نوشتار اول خود با عنوان «درس‌هايي از تاريخ؛ سياه‌كاري‌هاي بني‌اميه» به ارزيابي شخصيت و روند كارهاي مغيره‌بن شعبه و نقش او در ترور خليفه ثاني پرداخت. در اين شماره به ارزيابي دست مرموز ديگري چون زيادبن ابيه پرداخته شده و مكانيزم تغيير مواضع او را به خوبي نشان مي‌‌دهد.

در شماره آينده نيز طي مقاله‌اي به ارزيابي شخصيت عمروعاص پرداخته و نشان خواهند داد كه چگونه اسلام ملوكي و سلطنت موروثي و مطلقه يزيد به‌وجود آمد. شايد بتوان گفت ضرورت قيام امام حسين(ع) و خط‌مشي عدم بيعت با يزيد بدون اين بررسي امكان‌پذير نيست.

زيادبن ابيه در اسلام

سیاستمداران و زیرکان اوایل دوران بنی‌امیه و زمان معاویه را می‌گفتند که چهار نفرند؛ اول معاویه، دوم عمروعاص، سوم مغیره بن شعبه و چهارم زیاد بن ابیه، که با تفاهم و توافق این چهار تن، دین التقاطی به جای دین واقعی نشست و حقیقت‌ها وارونه نشان داده شد.

اگر سیاست را به معنای حیله‌گری، دوز و کلک و حقه‌بازی بگیریم، این چهارنفر در دوران پس از پیامبر(ص) نمونه بودند، اینها با عوام‌فریبی و جوسازی، جامعه را به انحراف کشاندند و حق دیگران را غصب کردند و حکومت مطلقۀ معاویه را تقویت نمودند، آنها یکه‌تاز میدان مکر و فریب بودند، خودشان هم در کنار آن مکرها به نان و نوايی رسیدند و مقامی، پولی، درآمدی، کنیزکانی، اسب‌های راهواری، زورگويی‌هايی، حاکمیت و قدرت برای خود و فرزندانشان به دست آوردند، دیگر چه می‌خواستند؟ فکر می‌کردند منافعش از آنِ آنهاست وجهنمش از آنِ معاویه.

درصورتي‌که معاویه با همۀ یاران و مشاورانش مشمول عذاب خدا شدند، معاویه به تنهايی که مطلق‌العنان نشد، آنها که او را باد کردند و بله قربان گفتند، آنها هم شریکان او در حق‌کشی‌ها و ستم‌های او به مردم بودند و در عذاب نیز شریک او باشند.

اگر پاکدامنی و صداقت و رسیدگی به مردم و اداره امور بر اساس عدالت را سیاست اسلامی و انسانی تفسیر کنیم، علی و فرزندانش «ساسه العباد» سیاستمدارترین مردمان بودند.

مهره‌های اصلی حکومت معاویه که مردم را فریب می‌دادند و دین را به التقاط، ارتجاع و اشرافی‌گری کشانیدند؛ مغیره، زیاد، عمرو عاص بودند، به‌اصطلاح همان سیاستمداران عرب.(1)

می‌توانیم زیرکی معاویه را در این بدانیم که توانست بی‌ریشه‌گانی تیزهوش و روسپی‌زادگانی قدرت‌طلب را جذب کند و برای آنها که هویّت و استخوان و پدرانی نداشتند که بدان ببالند، دنبال چوب خشكی می‌گشتند که در دنیای فرصت‌طلبی زمان، خود را در زمرۀ بزرگان قریش، بنی‌هاشم و رهبران اسلام قرار دهند، شاید که بدین‌وسیله خود را بزرگ بپندارند و از همین جهت بود که دریوزگی معاویه را از جان و دل قبول کردند.

گیاهان بدون ریشه هم به دور درختان تنومند می‌پیچند و از آن ارتزاق می کنند و تا درخت هست اینها هم هستند و با او سر می‌کشند و خودنمايی می‌کنند.

آن دریوزگان خود را فروختند، کدام «خود»؟ خودی نداشتند که آن را بفروشند، کسی‌که ایمان، عقیده، مرام، هویّت، دین، انسانیت، وطن، پایگاه، فرهنگ، قبیله، فامیل و... نداشته باشد، چه دارد؟ پرِ کاهی است در مسیر تندباد حوادث روزگار و در مسیر باد می‌روند؛ خودشان که نمی‌روند، بلکه می‌برندشان.

این‌گونه، افراد هماره دور و بر قدرت‌ها هستند، زنده‌بادگوی آنها هستند، باد به پرچم هر که هست در کنارش، در دربارش، در حواشیش، در اطرافش، ادعای اخلاص، مریدی، منقادی و اطاعت بی‌چون و چرا می‌کنند، باشد که بدان‌وسیله بزرگ گفته شوند و مطرح باشند و زندگیشان بی‌دردسر بگذرد.

اینان بردگانی در معرض فروشند، بستگی به مشتری دارد، هر که گران‌تر بخرد خود را ، شرف خود را، ناموس خود را، آيین خود را و آینده خود را در اختیار او می‌گذارند، گاهی بهای این معامله پول است و زمانی قدرت و وقتی شهوت و گاهی خباثت خود شخص. در هر صورت دنبال مشتری می‌گردند، هر که دستش پرتر باشد بر گردۀ آدم‌های بی‌هویّت و بی‌تفاوت و بی‌ریشه سوار می‌شود و می‌تازد، مگر روسپی‌های سیاسی، اقتصادی و جنسی چه می‌کنند؟

و مغیره، زیاد، عمروعاص و چندتن دیگر برای معاویه مزدوران راهواری بودند که بار مظالم او را بر دوش می‌کشیدند و شریک جنایت‌هایش می‌شدند.

زیاد در نخستین سال هجرت به دنیا آمد، او را به چندتن نسبت دادند، یکی از آنها عُبید، برده‌ای بود که با مادر زیاد، سمّیه ازدواج کرد، که بعدها زیاد او را خرید و آزاد کرد. گاهی او را به مادرش سمیّه نسبت می‌دادند و بیشتر به همان زیاد بن ابیه، یعنی پسر پدرش، معروف بود. مدتی هم به او زیادبن ابی‌‌سفیان می‌گفتند، مادرش سمیّه هم ابتدا کنیز بود در قبیله بنی‌ثقیف و از او بهره‌گیری می‌کردند، زیاد در مکه و در مدینه رشد یافت ، باسواد شد، خطی خوب داشت. مغیره بن شعبه او را برای نوشتن کارها و حساب‌هایش به کار گرفت و مدتی نیز کاتب ابوموسی اشعری بود و سیاست را از آنها آموخت.

در زمان عمر، زیاد، همراه عده‌ای برای کاری به یمن رفت، هنگام برگشت گزارش خود را ضمن خطبه‌ای غرّا، شمرده و متین بیان کرد که اتفاق جالبي افتاد؛ حضرت علی‌(ع)، ابوسفیان و عمروعاص هم در آن مجلس حاضر بودند، همه تحسین کردند. عمروعاص گفت، اگر این پسر قرشی بود، رهبر اعراب می‌شد، ابوسفیان بدون خجالت گفت او قرشی است، من می‌دانم چه کسی پدر اوست، از او پرسیدند چه کسی؟ گفت خود من. علی (ع) فرمودند: این حرف را نزن ، ابوسفیان گفت اگر از عمر نگران نبودم، جریان را آشکار می‌کردم.(2)

این زمزمۀ ابوسفیان همه جا مطرح شد، خود زیاد هم متوجّه آن شد، بعدها هم معاویه دنبال مطلب را گرفت و از آن سوء استفاده‌ها کرد.

او در دامن مسلمانان و همراه خلفای سه‌گانه رشد یافت تا اینکه جوانی زیرک و باهوش شد، حضرت علی‌(ع) از او حمایت داشتند، از او مواظبت می‌کردند تا مبادا در دامن فساد و انحراف آن دوران بیفتد، و تا بودند بر او نظارت داشتند.

در زمان خلافت امیرالمؤمنین (ع)، به خاطر زیرکی و هوشیاری که داشت مدتی حاکم ولایات فارس و کرمان شد. در سال 36 هجری که جنگ جمل اتفاق افتاد، زیاد در کنار حضرت علی (ع) بود. پس از پیروزی در جنگ جمل حضرت علی (ع)، عبدالله بن عباس را به حکومت بصره برگزیدند و امور سیاسی و نظامی بصره را به او سپردند و زیاد بن ابیه را به‌عنوان قائم‌مقام، یا معاون اداری و مالی بصره در کنار ابن عباس قرار دادند.(3)

در سال 39 هجری بود که به پیشنهاد ابن‌عباس و تأیید جاریه بن قدامه، امام، زیاد را به حکومت فارس و کرمان که دچار فتنه و طغیان شده بود منصوب کردند. زیاد در این مسئولیت با درایت و کاردانی، آرامش را به فارس و کرمان بازگرداند و مالیات و زکات آن دیار را جمع آوری نمود.(4)

گروه‌های وابسته به معاویه، در بصره به توطئه مشغول بودند و هر روزی آشوبی در شهر می‌آفریدند. حضرت علی (ع) به ابن عباس سفارش کرده بودند که با مردم بصره مدارا کند و با نهایت مهربانی بامردم برخورد نماید، ولی باقی‌مانده‌های وابستگان سپاه جمل به تحریک کاخ سبز دمشق، هر روز توطئه‌ای علیه حاکمان جدید بر پا می‌کردند. ابن عباس طرفدار سازش بود و زیاد بن ابیه سیاست سرکوب را پیشنهاد می‌کرد.

امام علی‌(ع) نمی‌خواست در آستانۀ جنگ صفین مسائل جدیدی در پشت جبهه و در بصره پیش آید، روی همین برخوردهای اصلاح‌طلبانه و دادن عفو عمومی بود که عده‌ای از جمله زیاد بن ابیه، علی‌(ع) را به بی‌سیاستی متهم می‌کردند، بالاخره حضرت علی‌(ع) اخطارهايی برای زیاد می‌فرستند و یادآور می‌شوند که نباید مردم را کشت و حمام خون به راه انداخت.

زیاد، با سواد و خوش‌بیان بود، ولی ایمان در دلش رسوخ پیدا نکرده بود، دنبال نان و نام و آینده‌ای بهتر بود و آن را در سایۀ چماق و شمشیر میّسر می‌دانست، ولی وجود علی‌(ع) و ابن‌عباس مانع حاکمیّت چماق او بودند، او با سیاستِ مدارا و سازش علی‌(ع) با مردم، چندان موافق نبود و آن‌را مخصوصاً در بصره عملی نمی‌دانست.(5)

در آن روزگار، زیاد می‌کوشید تا هنگامی که علی‌(ع) در گرماگرم جنگ صفین بود، سیاست سرکوب سرسپردگان کاخ سبز معاویه را در بصره عملی نماید.

داستان علی‌(ع) با شکست‌خوردگان جمل و طرفداران آنان که در شهر بصره مستقر بودند بسیار است و قابل بررسی، مخصوصاً تحریکات معاویه و جاسوسان او در این شهر باعث نگرانی شدید اصلاح‌طلبان بود. حضرت علی (ع) پیام‌ها و نامه‌هايی برای بصریان دادند و آنان را به آرامش و حمایت از حکومت خواندند، ولی توطئه‌های حکومت شام همچنان‌که طلحه، زبیر و عایشه ام‌المؤمنین را بر برپايی جنگ جمل برانگیخته بودند، پس از کشته‌شدن و شکست خفّت‌بار آنها نیز، باز هم دست‌بردار نبودند و آنها می‌خواستند تا سقوط خلافت بر حق علی (ع) به ترفندهايشان ادامه دهند.

برخی در تاریخ بر امام، خرده گرفته‌اند که چرا معاویه را حذف کرد و به زیاد حاکمیّت داد؟ باید گفت که تا آن زمان سیاه‌کاری‌های معاویه بر کسی پوشیده نبود، همۀ مسلمانان به فساد اخلاق و سوء رفتار و اعمال نادرست او واقف بودند، ولی از زیاد بن ابیه نقطه‌ضعفی مشاهده نشده بود. امام (ع) سعی داشت او را نگهدارد، امام می‌خواست حتی مصلحان ظاهرساز را از اطراف خود پراکنده نکند و دست رد بر سینۀ کسی نزند. علی‌(ع) دنبال سیاست مطلق‌گرايی و محورگزینی خود نبود. او طرفدار مردم بود و دشمنان مردم را دشمن می‌داشت .

در اثر حُسن اداره‌ای که ابن عباس و زیاد بن ابیه داشتند، امام قسمتی از منطقۀ خوزستان را بر قلمرو آنان می‌افزاید، در خبرهايی که به حضرت علی‌(ع) می‌رسد، امام نامه‌هايی برای زیاد می‌نویسند و تذکّراتی می‌دهند:(6) «وَ انی اُقسمُ بالله صادقاً لئن بلغنی...» از بندۀ خدا علی امیرمؤمنان به زیاد، قائم‌مقام عبدالله بن عباس در اهواز؛ به خدا سوگند، سوگندی نیالوده به شائبۀ دروغ که اگر گزارشی به من رسید که تو در اموال مردم خیانت کرده باشی، بدون هرگونه تفاوتی بین کم و زیاد آن، در آن صورت باید در انتظار کیفری سخت از جانب من باشی، چنان‌که کم ارج شوی، گران‌بار و منزوی گردی و از متن جامعه و مدیریت آن بیرون افتی، والسلام.

و امام در نامۀ دیگری که برای او می‌فرستند و نگران هستند که مبادا جاسوسان کاخ سبز معاویه او را بفریبند و ببرند برای او می‌نویسند:(7) «مواظب باش که اسراف نکنی، میانه‌رو باش، در اندیشۀ فردای خود باش ، به اندازۀ نیازت صرف کن و بقیّه را برای روز نیازت که قیامت است بگذار، خود را بی‌نیاز از کمک به مردم احساس مکن تو می‌خواهی که خداوند پاداش متواضعان را به تو بدهد و حال آن‌که مانند کبروندان و خود بینان زندگی می‌کنی.

آیا انتظارداری که مزد صدقه‌دهندگان و نیکوکاران را به تو بدهند، در صورتی‌که خود را در نعمت‌ها غرق کرده‌ای و یتیمان، بیوه‌زنان و فقیران بی‌بهره‌اند.

هر کسی آن را به دست می آورد که آن را پیش فرستاده است و در جائی که با عمل خود آن را آماده کرده است ساکن می شود، و السلام ».

امام نگران حال زیاد است، سنخیّت او را در رابطه با کاخ‌نشینان و اسراف‌کاران می‌داند، سفارش لازم را به او می‌کند، ولی زیاد استعداد علی‌گونه‌شدن را ندارد، امام مایل نیست که این سیاستمدار تازه کار در دام تزویر و ریای معاویه بیفتد، عملۀ ظلم شود، با ستمکاران بپرد و یار و یاور و مغز متفکر آنها شود. حضرت او را مشغول می‌کند که مبادا به دام مغرضان افتد، حتی او را به نبرد صفین نمی‌برد و او را در کنار شاگرد شایسته‌اش ابن عباس قرار می‌دهد، باشد که تحت‌تأثیر اخلاق و ایمان ابن عباس قرارگیرد، دلش نمی‌خواهد که زیاد، سقوط کند، می‌داند اگر این یکی برود خیلی خطرناک می‌شود. زیاد از مردم عادی نیست، آمادگی انحراف و انحطاط را دارد، او اگر منحرف شد سقوط می‌کند، حضرت علی‌(ع) سرزمین وسیعی را در اختیار آنها نهاده است از بصره تا کرمان، هر دو با هم باید آن را اداره کنند، جنوب عراق و سرتاسر جنوب ایران، باشد که نفس معاویه به آنها نرسد، جاسوسان معاویه نتوانند در قلمرو آنها نفوذ پیدا کنند. حاکم علی‌(ع) بر بصره و توابع آن عبدالله بن عباس است. او باید مواظب زیاد بن ابیه هم باشد. مشاهده می‌کنیم که دائم علی(ع)، زیاد، را هم زیر نظر می‌گیرد و برای او نامه‌ها می‌فرستد و روی نقطه‌ضعف او که مال دوستی است دست می‌گذارد و به او سفارش می‌کند که دنیا را بر آخرت ترجیح ندهد.

حضرت علی‌(ع) در نامه‌ای برای زیاد بن ابیه می‌نویسند:(8) « اِستَعمِلَ العَدِل...» با مردم با عدالت رفتار کن از خشونت و سخت‌گیری بپرهیز، زیرا سخت‌گیری باعث هجرت مردم می‌شود و ظلم و ستم، مردم را به مبارزات مسلّحانه می‌کشاند.

در نامۀ دیگری که از زیاد به حضرت علی (ع) شکایت شده بود، حضرت برای او می نویسند: (9) «اما بعد، سعد، می‌گوید: که تو با ستم او را دشنام و بیم داده‌ای و با تکبّر و جبروت با او رویارويی کرده‌ای، چه چیزی تو را به تکبّر واداشته است؟ و حال آن‌که رسول خدا(ص) فرموده است: کبر ردای خداوند است و هرکس با ردای خداوند ستیزد و برابری کند، خداوند او را در هم می‌شکند و به من خبر داده که تو در یک روز از خوراک‌های گوناگون و بسیار فراهم می‌سازی و همه روزه بر خویشتن روغن می‌زنی، چه زیانی برای تو دارد که چند روزی خدای را پاس داشته و روزه بداری و بخشی از خوردنی‌های خود را صدقه بدهی و نان بدون خورش‌خوری که این کار صالحان است، آیا در حالی‌که غرق در نعمت‌هايی و در آن می‌چری، طمع به لطف خدا داری؟ خوراک خود را به همسایه و بینوا و ناتوان و فقیر و یتیم و بیوه‌زن اختصاص بده، تا برای تو پاداش صدقه‌دهندگان حساب شود، به من خبرداده‌اند که در گفتارت سخن صالحان و نیکوکاران را بر زبان می‌آوری، ولی در عمل، کردار خطاکاران را داری، اگر چنین می‌کنی بر خویش ستم روا می‌داری و عمل خود را تباه می‌سازی، به بارگاه خدایت توبه کن، تا کارت به صلاح انجامد، در کار خود میانه‌رو باش، و افزونی‌ها را برای روز نیازمندی خود (رستاخیز) به پیشگاه خدایت پیشکش کن، یک روز در میان بر سر و موی خود روغن بزن که از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: یک روز در میان روغن بمالید و فراوان چنان مکنید.»

آن روزها مراکز استراتژی و سوق‌الجیشی مسلمانان مدینه بود و بصره، کوفه و دمشق، حاکمان به این چهار منطقه اهمیّت می‌دادند. حضرت علی‌(ع) مسئولیت بزرگی را در یکی از مهمترین مراکز مسلمانی بر عهدۀ زیاد بن ابیه گذاشته‌اند، باشد که او را نگهدارند و از افتادن به دامن مفسدین، قاسطین و مارقین و ناکثین دور نگهدارند.

امام می‌داند که اگر عمروعاص و زیاد بن ابیه به معاویه بپیوندند سرنوشت اسلام و مسلمانی عوض می‌شود. معاویه به‌تنهايی مرد میدان مبارزه با اسلام و مسلمانی حقیقی نیست، او به عقل‌های منفصل یا به شیطان‌هايی نیاز دارد که او را در انحراف مددکار باشند، «انّ الشیاطین لیوحُونَ اِلی اَولیائهم.»(10) امام هشدارهايی هم به عمروعاص می‌دهند و نامه‌هايی برای او هم می‌نویسند، ولی وقتی مقام و ثروت دنیا چشم و گوش او را هم پر کرده باشد چه می‌توان کرد؟ هر کسی که لیاقت پذیرش گفتار و نصیحت علی‌(ع) را ندارد. آنها که امام را به عدم سیاسی‌کاری و سیاست‌بازی متهم می‌کنند، می‌گویند که امام اهل باج‌دادن نبود و به‌اصطلاح اسیر شانتاژ نمی‌شد. امام وعده دروغ نمی‌داد، حکومت خود را با مسلّط‌کردن فاسدان و دزدان بر مردم نگاه نمی‌داشت، علی‌(ع) فقط ایمان و صداقت را مّد نظر داشت و در همیشۀ تاریخ اهل ایمان و صداقت، کم بوده‌اند. اکثریت مردم تابع جوّ و مطیع ارباب قدرت و زربخشان و تزویرگران بوده‌اند و می‌بینیم که پس از روزگار محمد(ص)، با آن همه خلوص، تقوا و ایمان، افراد کمی به نصب الهی و توصيه پیامبر(ص) و حادثۀ غدیر تن در دادند و این قرار روزگار است، تا شایسته‌ترین‌ها و بدها شناخته شوند و مؤمنان از سودپرستان ممتاز گردند.

معاویه در مسیر انحراف خود کوتاه نمی‌آید، او می‌خواهد علی(ع) در صحنه نباشد، مثل زمان خلفاي پیشین بزرگترین و شایسته‌ترین و لایق‌ترین و مدیر و مدبّرترین مرد زمان منزوی شده و خانه‌نشین باشد.

معاویه از دور ناظر بود که زیاد بن ابیه جنوب ایران و مناطق اطراف خلیج‌فارس را به‌خوبی اداره می‌کند، خراج آن را عادلانه گرفته و بر منطقه مسلّط است.

معاویه دنبال تطمیع زیاد برآمد، نامه‌ای برای او نوشت:(11) «امّا بعد، فانّه عزتك...» امّا بعد، گویا دژهايی که شب‌ها به آن پناه می‌بری مانند پرنده‌ها، تو را فریفته است، به خدا سوگند من منتظر کاری هستم که خدا از آن آگاه است، همان کاری را می کردم که بندۀ صالح خدا سلیمان (ع) انجام داد و فرمود: با سپاهی به طرف آنان می‌روم که یارای مقابله با آن را نداشته باشند و آنان را از آن دیار بیرون می‌کنم(12) و ضمن اشعاری می نویسد: پدرت را فراموش کرده‌ای که به هنگامی که عمر خلیفه بود، خشم گرفت و بعد آرام شد.

معاویه در این نامه هم زیاد را تهدید می‌کند و هم تطمیع، که با سپاهی‌ گران به سراغت می‌آیم و با خفّت از آنجا بیرونت می‌اندازم و بعد اشاره به داستان ابوسفیان و عمر می‌کند که می‌توانیم تو را به پدرت که ابوسفیان باشد بچسبانیم.

زیاد که در آن زمان نفرتی زایدالوصف از معاویه داشت، وقتی نامه به دستش رسید در مسجد بود برخواست و نامه را برای مردم خواند و اعلام کرد که پسر هند جگرخواره و پیشوای منافقان مرا تهدید می‌کند، در حالی‌که میان من و او پسر عموی رسول خدا و همسر سرور زنان جهان و پدر دو نوۀ پیغمبر و صاحب ولایت و منزلت و برادری با صدهزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد، اگر معاویه به طرف من آید با شمشیر خون‌آلود من روبه‌رو می‌شود و من نابودش می‌کنم.

زیاد این نامه را همراه با نامه‌ای دیگر که خودش می‌نویسد برای حضرت علی (ع) می فرستد، حضرت علی (ع) در پاسخ او می‌نویسند:(13) «وَقَد عَرَفتُ اَنّ مُعاویة کَتَبَ اِلیکَ یَستُزِلُ لُبَّکَ . . .» متوجه شدم که معاویه در ربودن هوش و لغزانیدن اندیشه‌ات برای تو نامه نوشته، از او بر حذر باش. او همان شیطان است، که انسان را از پیش و پس و چپ و راست فریب می‌دهد، تا او را غافلگیر کند و عقلش را برباید. ابوسفیان در زمان عمر، غلطی کرد و حرف ناسنجیده‌ای زد که از روی هوای نفس بود و جاذبه‌‌های شیطانی، نه پیوندی ثابت می‌شود و نه زمینـۀ ارثی فراهم می‌گردد، کسی‌که خود را به خاندانی تحمیل کند، مانند میهمان ناخوانده است، چون شراب‌خوار ناخوانده‌ای که با شراب‌خواران جمع شود که او را برانند و آسوده نگذارندش.

هنگامی‌که نامۀ حضرت علی(ع) به دست زیاد رسید گفت: به خدای کعبه معاویه همان سخن پدرش را تکرار کرده است.

چون حضرت علی(ع) در ماه رمضان سال 41 به شهادت رسیدند، زیاد با ترس و نگرانی بر سر ولایت خود بود و در انتظار سرنوشت جدیدش روزگار می‌گذرانید و معاویه از قدرت و سیاست و مدیریت زیاد بن ابیه، نگران بود که مبادا از حسن بن علی‌(ع) حمایت کند، نامه‌ای تهدیدآمیز و تند برای او نوشت:(14)« مِن امیر المؤمنین معاویه ابن ابی سُفیان الی زیاد بن عبید، امّا بعد، فانّک عبد قد کفرتَ النعمه و استدعیتَ النقمه و . . . » از امیرالمؤمنین معاویة بن ابی سفیان به زیاد بن عبید، امّا بعد، تو همان بنده‌ای هستی که کفران نعمت کرده‌ای و برای خود نقمت خواسته‌ای، در صورتی که سپاسگزاری برای تو بهتر از کفران بود، درخت ریشه می‌دواند و از اصل خود شاخه شاخه می‌شود و تو که نه مادری داشتی و نه پدری، هلاک شدی و دیگران را به هلاکت افکندی و پنداشتی که می‌توانی از چنگ من بیرون بروی و قدرت من بر تو مسلط نمی‌شود، هیهات، چنان نیست که هر خردمندی خردش به صواب انجامد و هر اندیشمندی در رایزنی خیرخواهی کند، تو دیروز برده‌ای بودی و امروز امیری هستی، مقامی که کسی به مانند تو پسر سمیّه نمی‌داد، چون این نامه به تو برسد، مردم را به اطاعت من فراخوان و از آنها برای من بیعت بگیر و با سرعت پاسخ مرا بده که بدین‌وسیله خون خود را حفظ کرده‌ای و خود را نجات داده‌ای، در غیر این صورت با اندک زحمتی و به آسانی به تو حمله می‌کنم و قسم می‌خورم که تو را با پای پیاده از فارس تا شام می‌آورم و می‌گویم در اطراف تو گروهی سُرنا و نی بنوازند و تو را به بازار برده‌فروشان می‌برم و می‌فروشم و به همان جایگاه اولت برمی‌گردانم و به همان‌جايی می‌برمت که پيشتر بوده‌ای، و السلام.

چون این نامۀ معاویه به دست زیاد رسید، مردم را در مسجد جمع کرد و به منبر رفت و ضمن سخنانی گفت:(15) «این پسر هند جگرخواره و قاتل شیر خدا (حمزه) و کسی که آشکارکنندۀ خلاف و پنهان‌دارندۀ نفاق و سالار جنگ احزاب است، کسی‌که برای خاموش‌کردن نور خدا اموال خود را صرف کرده، برای من نامه نوشته و رعد و برق کرده، چون ابری که بارانی ندارد و به‌زودی باران آن به صورت رنگین‌کمان نشان داده شود، هنوز قدرتی به چنگ نیاورده تهدید می‌کند و این دلیل ضعف او است. بیچاره مرا می‌ترساند و تهدید می‌کند. او راه نادرستی را می‌پیماید، برای کسی هیاهو راه انداخته که میان صاعقه‌های تهامه پرورش ‌یافته (منظورش آن است که در جنگ‌های پیغمبر حضور داشته و آنها را دیده)، چرا و چگونه باید از او بترسم و حال آن‌که میان من و او پسر دختر رسول خدا(ص) و پسر عموی او (منظورش امام حسن مجتبی (ع) است) همراه صد هزار تن از مهاجر و انصار قرار دارد. به خدا قسم اگر او برای جنگ با معاویه به من اجازه دهد مرا به سوی او بفرستد، چنان می‌کنم که معاویه ستارگان را در روز ببیند (یعنی روزش را به شام سیاه تبدیل می‌کنم) و آب خردل در بینی و دهانش می‌مالم. امروز در برابر او باید سخن گفت و فردا باید جمع شد و به جنگ او رفت، به خواست خدا هماهنگی پس از این خواهد بود.»

سپس جواب نامۀ معاویه را به این صورت نوشت:(16) «امّا بعد، ای معاویه نامه‌ات به من رسید و آنچه را در آن بود متوجّه شدم و تو را همچون غریقی یافتم که امواج او را فرو گرفته و به هر جلبکی چنگ می‌زند و برای زنده ماندن، حتی به پای قورباغه هم می‌آویزد، کسی که کفران نعمت کرده و خواهان نقمت است که با خدا و رسولش ستیز کرده و به فساد در زمین پرداخته است، امّا دشنام دادن تو مرا به خاطر خردی است که من دارم و با تو قابل مقایسه نیستم، اگر مردم بر من خرده نمی‌گرفتند زبونی‌های تو را برای خودت ترسیم می‌کردم که آلودگی‌های تو با هیچ آبی شسته نمی‌شود، اما این‌که مرا به سمیّه سرزنش کرده‌ای که من پسر او بوده‌ام، تو پسر جماعه‌ای (مادرت در جاهلیت بدنام‌تر بود)، امّا این‌که پنداشته‌ای با کمترین زحمت و به ساده‌ترین صورت مرا در می‌ربايی، مثل آن است که گنجشکی خُرد، باز شکاری را بترساند، یا آن‌که بره‌ای گرگی را دریده و خورده باشد، مواظب خودت باش، هر کاری دلت می‌خواهد انجام بده که من جز بر خلاف تو کاری انجام نمی‌دهم و به زودی خواهی دانست کدام یک از ما برای دیگری فروتنی می کند و کدام یک بر دیگری هجوم خواهد آورد ، والسلام.»

معاویه از دیدن این نامه متأثر و اندوهگین شد، او تازه از غائلۀ صفین رهايی یافته و دشمن بزرگش حضرت علی (ع) به دست منافقان کشته شده بود. موقعیّت زیاد بن ابیه او را ناراحت می‌کرد، احساس کرد جنگی سهمگین در پیش دارد و زیاد نیز بدون توجه به تزویرهای او بر او هجوم خواهد آورد و با خشونتی که دارد او را نابود و از صحنه خارج خواهد ساخت. همان‌طور که معاویه پشتوانۀ مردم شام و درآمد آنجا را دارد، زیاد هم مردم فارس و درآمد آنجا را دارد، با او هم سنگ است و دانش و خرد و زبان‌آوری او هم بیشتر است و مردم را بیشتر جذب خواهد کرد و از امام حسن (ع) هم حمایت خواهد نمود. معاویه مجبور شد که شیطان دیگری را به کمک بگیرد و از او چارۀ کار بخواهد، مغیره ابن شعبه را خواست و با او در کار زیادبن ابیه مشورت کرد و گفت زیاد در فارس حاکمیّت دارد و مانند افعی برای من فش‌فش می‌کند. او مردی روشن رأی، باز اندیشه و استوار است و هر تیری که می‌‌زند به هدف می‌خورد، اکنون که رهبرش علی در گذشته، می‌ترسم که به حسن بپیوندد و روزگار ما را تیره کند، می‌گويی چه کار کنم؟ مغیره گفت من می‌توانم با سیاست و تزویر این کار را اصلاح کنم و زیاد را رام کنم. زیاد مردی است که دنبال شرف و شهرت است، دوست دارد که بر منبر رود و سخنرانی کند، با او نمی‌ شود با خشونت و تندی و از موضع قدرت برخورد کرد، او را با مهربانی و نرمی باید به راه آوری، در آن صورت به تو اعتماد می‌کند. نامه‌ای با آرامش و دوستی برای او بنویس تا من آن را ببرم و ترتیب کار را بدهم. معاویه در این نامه، اسم پدر زیاد را ابوسفیان می‌نویسد، به‌جای ، عُبید و ابیه و سمیّه، او را پسر پدر خودش ابوسفیان مطرح می‌کند و بدین‌وسیله می‌خواهد او را جذب خود کند و خطر او را دفع نماید و مقدمات استلحاق را فراهم نماید، که فرزندی را به فرد دیگری نسبت دهند و بدین‌وسیله بی‌ریشه‌بودن و بی‌پدر بودن او را عنوان نماید و به او بگوید که از لحاظ حسب، نسب و قبیله کسی نیستی مگر آن‌که به خدمت من در آيی که به‌اصطلاح امیرالمؤمنین هستم! تا تو را برادر خود بخوانم.

نامه به این‌صورت شروع می‌شود:(17) «از امیرالمؤمنین معاویه بن ابی سفیان، به زیاد بن ابی سفیان ! امّا بعد، گاهی هوس، آدمی را به وادی هلاک می‌افکند و تو مردی هستی که پیوند خویشاوندی با ما را گسسته‌ای و به دشمن ما پیوسته‌ای. دشمنی تو با من باعث شده تا پیوند خویشاوندی با مرا بگسلی و پیوند رحم را قطع کنی و چنان احترام مرا از بین برده‌ای که پنداری برادر من نیستی و صخر بن حرب (ابوسفیان) پدر تو نیست و پدر من نیست، چه تفاوتی میان من و تو است که من خون پسر ابی‌‌العاص (عثمان) را مطالبه می‌کنم و تو با من جنگ می‌‌کنی، مثل آن‌که رگی از زنان را ارث برده‌ای و مثل پرنده‌ای شده‌ای که به‌قول آن شاعر: تخم خود را رها کرده و بال بر تخم پرندۀ دیگری گسترده است.

کَتاركه بیضَها بالعَـــــــــــــراء و مُلحِفه بیضَ أخری جنـــاحـــــاً(18)

من چنان دیدم که با تو مهربانی کنم و پاسخ بدرفتاری‌های تو را با خشنودی بدهم، پیوند خویشاوندی را از دست ندهم، تا به ثواب برسم. ای زیاد، اگر برای آن قوم (بنی‌هاشم) به ژرفای دریا روی و آن‌قدر شمشیر بزنی تا شمشیرت از کار افتد، باز آنها از تو دوری خواهند کرد، که بنی‌هاشم با بنی‌امیه خوب‌شدنی نیستند و مثل کارد و گاو زمین خورده هستند (از آنها کینۀ دیرینه دارند) خدایت رحمت کند، به اصل خویش بازگرد و به قوم خود بپیوند، همچون کسی نباش که به بال و پر دیگری پیوسته است، تو بدین‌وسیله نسب خود را گم کرده‌ای و نسبت را فراموش کرده‌ای و به جان خودم قسم که این کار را لجاجت تو بر سرت آورده است. دست از لجبازی بردار، آن را از خود دورکن، که حالا بر کار خود آگاه شوی. اگر جانب مرا دوست داری و به من اعتماد می‌کنی، حکومتی به حکومتی خواهد بود و اگر جانب مرا خوش نمی‌داری و به گفتار من اعتماد نمی‌کنی، کار پسندیده آن است که نه به سود من کاری کنی و نه به زیان من والسلام.»

در این نامه از خدا و پیامبر و دین و شرف و انسانیت کلمه‌ای نیامده است، مثل همۀ سیاستمداران دنیا. منافع است و حاکمیّت و جلوگیری از ضرر، گرچه اکثر جاهايي هم که دین و خدا را مطرح می‌کنند، آن هم ابزاری است برای منافع دنیای آنها.

مغیره‌ بن شعبه نامه را برداشت و از دمشق به‌سوي فارس راه افتاد، وقتی زیاد او را دید مثل آن‌که انتظارش را می‌کشید و می‌دانست که معاویه با او از در خدعه و فریب بیرون می‌آید و به‌اصطلاح کوتاه می‌آید، مغیره را با مهربانی پذیرفت و نامه را از او گرفت و با دقّت خواند و آن را زیر پایش گذاشت و به مغیره گفت نمی‌خواهد سخن بگويی، می‌دانم که چه می‌خواهی بگويی، مغیره گفت درست فهمیدی، تو هم لجاجت را کنار بگذار و پیش برادر و خویشان خود برگرد و پیوند خویشاوندی را پاره مکن. مغیره از طریق عاطفی و برادری و خویشاوندی وارد می‌شود تا زیاد را به زانو در آورد، در اینجا از علی، حسن، حکومت و خلافت چیزی نمی‌گوید، بالاخره زیاد را متزلزل می‌کند، با این‌که او به خود و پایداری خود در برابر معاویه معتقد بود ولی وسوسه‌های مغیره، آن شیطان خطرناک در چند روز، کار خود را کرد، و کم‌کم پای زیاد را لرزاند و آن مرد به‌اصطلاح جدی را از راه به در کرد. چند روز که گذشت، زیاد مردم را در مسجد جمع کرد و با همان بیان جذاب خود حالت سازش خود را با کاخ‌سبز شام و هدایای معاویه نشان داد، گرچه خودش هم از نظر مالی و موقعیت از معاویه چیزی کم نداشت، در منبر برای مردم گفت: که بلا را از خود بگردانند و طرفدار صلح و عافیت باشند، بر کشته‌شدن عثمان تأسف خورد که پس از او چه بسیار انسان‌ها که کشته شدند، افسوس خورد که چرا در دو جنگ جمل و صفین بیش از صدهزارتن کشته شدند و همه فکر می‌کردند که در راه حق کشته می‌شوند و قاتل و مقتول فکر می‌کردند بهشتی هستند، که چنین نیست، و این اشتباه است. زیاد، دربارۀ حفظ دین در آن شرایط سخت، مطالبی گفت و مردم را آرام‌آرام برای پذیرش حکومت شام آماده کرد، خود را طرفدار صلح اعلام نمود و به مردم گفت: من شما را به جهتی رهبری می‌کنم که پسند خدا و خلق در آن باشد و می‌دانم که شما همواره در جهت خدا بوده‌اید و من بدین‌وسیله شما را می‌ستایم.(19) زیرکی یک فرد سیاستمدار در امثال این موارد است، که تا دیروز به جنگ، حمله و خونخواهی علی(ع) و شهدای جمل و صفین بها می‌داد و امروز از صلح دم می‌زند و از وحدت و یکپارچگی با دیگر مسلمانان که منظورش شامیان بودند و جنگ‌ها و شهدا را زیر سؤال می‌برد، در صحت حمایت از علی(ع) تردید ایجاد می‌کند که معلوم نیست آنها اهل بهشت باشند و مردم را از پيامد اختلاف با حکومت مرکزی می‌ترساند و به‌اصطلاح چوب زیر پالان خلق می‌گذارد که من با شما هماهنگ هستم، در صورتی‌که دارد آنها را فریب می‌دهد و منحرف می‌کند. زیاد صدوهشتاد درجه موضع خود را عوض می‌کند و مزدور معاویه می‌شود.

و چون به خانه می‌آید نامه‌ای برای معاویه می‌نویسد و به مغیره می‌دهد تا برای او ببرد:(20) «امّا بعد، فَقَد وَصَلَ کتابک یا معاویه مع المغیره بن شعبه و فهمت ما فیه، فالحمدلله الّذی عرفّک الحق و ردّک الی الصله...» امّا بعد، ای معاویه نامۀ تو همراه مغیره بن شعبه به من رسید و آنچه را در آن بود فهمیدم. سپاس خداوندی را که حق را به تو شناساند و تو را به پیوند خویشاوندی برگرداند و من از کسانی نیستم که کار پسندیده را تشخیص ندهم و از حسب غافل نیستم و اگر بخواهم آن‌چنان‌که لازم است و با دلیل و صحّت پاسخت را بدهم سخن به درازا می‌کشد، اگر این نامه را با عقیدۀ درست نوشته باشی و قصد نیکی داشته باشی، در دل من درخت دوستی کاشته‌ای و من قبول می‌کنم و اگر قصد فریب و حیله‌گری و نیّت بد داشته باشی که من از آن سر باز می‌زنم. وقتی نامه‌ات رسید، برای مردم سخنانی ایراد کردم، زمینه را آماده کردم، مردم را در شک و تردید قراردادم، آنها را مانند افرادی سرگشته در بیابانی رها کردم و من خوب می‌توانم به آنها جهت بدهم، زیاد در پایان اشعاری را می‌آورد که مضمون آنها چنین بود: هنگامی که خویشاوندانم با من با انصاف برخورد نکنند، من هم زبونی را به صورتی از خود دور می‌کنم، اگر تو به من نزدیک شوی من هم به تو نزدیک می‌شوم، اگر دور شوی مرا هم دور خواهی یافت و... .

در این نامه زیاد ماهیّت درونی و روش منافقانۀ خود را آشکار کرد، عقدۀ خود را از بی‌پدری نشان داد و این‌که پدر نامشروعش ابوسفیان بوده یادآور شد، او می‌داند که معاویه فریبکار است، می‌خواهد از او عهد و پیمانی بگیرد که با او مکّاری و فریبکاری نکند، خود را از نظر حسب و نسب به او می‌چسباند، مغیره هم شاهد سخنان او در مسجد برای مردم بود، که چگونه خلق را فریب داد.

معاویه پاسخ نامۀ او را با محبت داد و همۀ شرایط او را پذیرفت و با خط خود برای او مطالبی نوشت، تا همراهی خود را بر او بباوراند و او را به شام دعوت کرد.

زیاد بن ابیه، سخن‌ها و مطالب معاویه را پذیرفت، خود را به قعر جهنم انداخت و به‌سوي او رهسپار شد، مورد تکریم معاویه قرار گرفت و در همان نشست اول منّت گذاشت وهمان حکومت فارس و عراق را به نام او نوشت.

و خواست که در مسجد اموی در حضور مردم رسماً او را به خود ملحق سازد و او را رسماً برادر خود اعلام کند و اصطلاح «استلحاق» از آن زمان رایج شد و این اتفاق درسال 44 هجری بود که زیاد چهل و چهار ساله بود و معاویه 59 ساله.(21)

بالاخره زورمداران هر روزی به صورتی و با هرکسی به‌گونه‌ای برخورد می‌کنند تا مردم را بفریبند و به دام بیندازند و هر کسی قیمتی دارد و گاهی چانه‌زنی هم برنمی‌دارد، قیمت زیاد بن ابیه، همین اندازه بود که معاویه او را به پدر خود بچسباند و رسماً زناکاری پدر خود و بدکاری مادر زیاد را در حضور جمع به‌‌اصطلاح مؤمنین اعلام نماید!

در اینجا به روایت ابن ابی‌الحدید، از شرح نهج‌البلاغه، در داستان زیاد بن ابیه مطالبی را به اختصار می‌آوریم.(22) مردم را در مسجد بزرگ شام جمع کردند، معاویه خودش بالای منبر نشست و زیاد را هم بالای منبر برد و او را یک پله پايین‌تر از خود نشانید. پس از مقدمات صحبت، گفت: ای مردم من نسب خانوادۀ خودمان را در زیاد می‌بینم و هر کس در این مورد شهادتی دارد برخیزد و گواهی دهد. چند نفر از آنهايی که پولی برای شهادت دروغ گرفته بودند برخاستند و بدون دلیل گفتند که ما می‌دانیم که زیاد، از نطفۀ ابوسفیان است، نمی‌دانم اینها چگونه از شکل‌گیری نطفه خبر داشته‌اند؟ پس از آن قاطع‌ترین دلیل و بزرگترین شاهد را که پیدا کرده بودند به صحنه آوردند و آن پیرمردی بود به نام ابومریم سلولی که می‌گفتند در زمان جاهلیّت می‌فروش و واسطۀ محبت‌های یک شبه بوده است، او برخاست و گفت من آن زمان در طائف بودم، ابوسفیان سفری به طائف داشت، شبی نزد من آمد، کباب، نان و شراب خواست، برای او تهیه کردم و خورد و سرمست شد، از من روسپی هم‌خوابه‌ای خواست تا شب را با او به سر برد. من هم به خانۀ سمیّه رفتم و از پولداری و مکنت ابوسفیان به او گفتم. گفت: صبرکن تا عبید با گوسفندانش برگردد، من غذایش را می‌دهم و چون خفت، نزد ابوسفیان می‌روم، پس از مدتی سمّیه دامن‌کشان آمد و تا بامداد پیش او بود و چون صبح شد از معاویه پرسیدم هم‌بستر شبانه‌ات چگونه بود؟ گفت خوب بود، فقط زیر بغل‌هایش بو می‌داد. در این هنگام زیاد از روی منبر بانهایت بی‌حیايی و شاید با افتخار از فاحشه‌بودن مادرش گفت: ای ابومریم به مادر مردم عیب مگذار که مادر خودت شماتت می‌شود، استشمام زیر بغل مادرش برای او گران بود، امّا فحشای علنی او آن هم با داشتن مردی به نام شوهر، ناراحت‌کننده نبود! و بدین‌ترتیب می‌خواستند ثابت کنند آن شب نطفۀ زیاد، از ابوسفیان مست لایعقل بسته شده است، آن هم در رحم زنی بدکاره و علنی، سپس معاویه ضمن سخنانی به برادری با زیاد افتخار کرد و نام او را زیاد بن ابی‌سفیان اعلام کرد، آن‌گاه زیاد در همان پله منبر که نشسته بود از جای برخاست و پس از مقدماتی سخن گفت: ای مردم، از معاویه و از شاهدان مطالبی را شنیدید که من از حق و باطل بودن آن خبر ندارم، معاویه و دیگران خود داناترند، ولی عُبید برای من پدری نیکوکار و سرپرستی بود که باید از او سپاسگزاری کنم و از منبر فرود آمد.

وای از این منبر و این محراب و این به‌اصطلاح جانشینان پیامبر (ص)! و والیان جوامع اسلامی. همه با هم سنخیت داشتند، محرابش، منبرش، مسجدش، پیش نمازش، خلیفه‌اش، خطیبش و شنوندگانش، همه لایق هم بودند و سر وته یک کرباس، و با هم سنخیّت داشتند.

پیامبر(ص) در غدیر خم که علی‌(ع) را برای خلافت و حاکمیت معرفی کرد می‌خواست اسلام به چنین روزهايی مبتلا نشود و چنین مفسدانی بر سرنوشت مسلمانان حاکم نشوند و علی از همان روز اول خلافت معاویه را با این تفکّر و با این بینش و با این سوابق، از حکومت شام کنار می‌گذارد تا چنین اتفاقات شومی پيش نیاید ولی افسوس...

از آن پس گاه و بیگاه مردم که زیاد را می‌دیدند، مطالبی به کنایه و تمسخر دربارۀ مادرش و ابوسفیان می‌گفتند، ولی کسی‌که در روی منبر و در میان جمعیّت به‌اصطلاح مسلمانان، طبل رسوايیش کوبیده شده باشد، از این بی‌آبرويی‌ها رنج نمی‌برد و اصلاً کدام آبرو؟

نوشته‌اند که پس از برنامۀ استلحاق، معاویه دخترش را به همسری محمد، پسر زیاد در آورد، تا بدین‌وسیله آنچه را می‌خواست بیشتر جا بیندازد و زیاد را بیشتر به خود علاقه‌مند نماید و از وجود او بیشتر سوء‌استفاده کند. معاویه در سال 45، حکومت بصره را هم به نام او نوشت و پس از مرگ مغیره حکومت کوفه را نیز به او داد. در تمام دورانی که زیاد در کنار معاویه بود در شیطنت‌ها، سیاسی‌کاری‌ها و جسارت‌های او علیه خاندان علی‌(ع) با او شریک بود.

زیاد از بصره تا کرمان را بدون دردسر، تیول معاویه کرد، بدون جنگ و خونریزی همه مردم را به حمایت از معاویه فرا خواند. نام معاویه در تمام خطبه‌ها آورده می‌شد و نام علی (ع) و اولاد او را حذف کرد، حتی اهانت به حضرت علی‌(ع) را آغاز نمود و ناسپاسی، بی‌تقوايی، نادرستی و ناپاکی خود را به همه اثبات کرد، آنها که می‌فهمیدند نمی‌توانستند دم برآورند و آنها هم که نمی‌فهمیدند همچنان سر به زیر داشتند و مانند گوسفندها به‌دنبال چوپانشان و علف‌هاشان می‌دویدند.

روزی زیاد هنگامی‌که حاکم بصره بود از کويی می‌گذشت، مردی به‌نام ابوالعریان که پیرمردی نابینا و از بنی‌امیه بود پرسید چه خبر است؟ گفتند: زیاد بن ابی‌سفیان است که می‌گذرد، او گفت: ابی‌سفیان، پسری جز یزید، معاویه، عُتبه، عَنبسه، حَنظله و محمد نداشت، این یکی از کجا آمده است؟ زیاد چون سخن این شخص به گوشش رسید، دویست دینار برای او فرستاد. ابو‌العریان وقتی پول‌ها به دستش رسید، گفت: پیوندی و خویشاوندی زیاد با معاویه مبارک باد، او به‌راستی پسرعموی من و برادر معاویه است، فردای آن روز که زیاد با همراهانش از کنار همین آقای ابوالعریان گذشت به او سلام کرد، ابوالعریان بنای گریستن گذاشت، از او پرسیدند چرا گریه کردی؟ با نهایت تضرّع گفت، صدای ابوسفیان را در صدای زیاد شنیدم و او را شناختم؛ این هم از معجزه‌های پول بود که چگونه حتی یک پیرمرد نابینا را آبستن می‌کند و او را به دروغ‌گويی و شهادت به ناحق وامی‌دارد. وقتی ایمان به خدا نباشد همه‌چیز امکان‌پذیر می‌شود و زیاد بدون پدر، پسر ابوسفیان می‌گردد و از وجود، استعداد، زبان و بیان او نهایت سوءاستفاده می‌كرد و چون خلیفه این نام را روی او گذاشت، مردم هم مجبور شدند از آن پس او را زیاد بن ابوسفیان بنامند.

ابن ابی‌الحدید می‌نویسد: وقتی داستان ابوالعریان توسط جاسوسانی که اطراف زیاد گماشته بود به معاویه رسید، چند بیت شعر برای ابوالعریان فرستاد:

ما اَلبَثتُکَ الدنانیر و اللتی بعثت ان لونّتکَ ابا العُریان الواناً

ترجمۀ آن چنین بود: پول‌هايی‌که برایت فرستاده شد به تو مهلت نداد و تو را رنگ به رنگ کرد، یک روز زیاد برای تو نا آشنا بود، امّا فردای آن روز به خاطر دینارها کسی را که نمی‌شناختی برای تو آشنا شد، آفرین بر زیاد، ای کاش زودتر این کار را می‌کرد.

وقتی اشعار معاویه را برای ابوالعریان خواندند، او هم در پاسخ معاویه اشعاری سرود و برای او فرستاد:

احدِث لنا، صله تحیا النفوسُ بها قَد کدتَ یابنَ ابی سفیان تنسانا

ای معاویه برای من صِله و پول بفرست تا جان‌ها با آن زنده شود. ای پسر ابوسفیان مثل آن‌که ما را فراموش کرده‌ای، امّا زیاد و نسب او پیش من درست است و در مورد حق بهتان نمی‌زنم، هر کس که کار خیر کند همان دم نتیجه‌اش به او می‌رسد و اگر کار شرّ انجام دهد هر جا که باشد نتیجه‌اش به او خواهد رسید.

از خاطرات دیگر زیاد آن بود که قصد داشت در سالی که حاکم بصره بود امیرالحاج شود و به‌عنوان نمایندۀ خلیفه به حج برود، از معاویه اجازه خواست، معاویه هم برای او حکمی نوشت و اجازۀ هزینۀ یک ميلیون درهم را هم به او داد. زیاد برادری داشت، از پدری دیگر به نام ابوبکره، که از زمان حمایت زیاد از مغیره و مانع‌شدن از اجرای حّد زنا بر او، رابطۀ خود را با زیاد قطع کرده و سوگند خورده بود که با او حرف نزند، وقتی شنید که زیاد می‌خواهد به‌عنوان امیرالحاج به مکه برود به کاخ او آمد و زیاد اجازۀ ورود داد و چون نزد زیاد رفت، او با پسر بچه‌اش نشسته بود، ابوبکره برای این‌که با زیاد حرف نزند، رو به پسر بچه کرد و گفت: ای پسر چگونه‌ای؟ همانا پدرت در اسلام مرتکب گناهی بزرگ شد، مادرش را به زنا نسبت داد و خود را از پدر خویش برید، به خدا سوگند من نمی‌دانم که سمّیه هرگز ابوسفیان را دیده باشد، اینک پدرت می‌خواهد گناهی بزرگتر مرتکب شود، فـردا می‌خواهد بـه حج بـرود و در آنـجا بـايـد بــا امّ‌حبيبه همسر پيامبر(ص) و دختر ابوسفيان كه مادر مؤمنان است روبه‌رو شود، اگر پدرت بخواهد از او اجازه بگيرد و به‌عنوان برادر بخواهد او را ببيند، ای وای از اين كار زشت و مصيبت بزرگ برای پيامبر(ص) و اگر امّ حبيبه به او اجازه ندهد چه رسوايی بزرگي برای پدرت خواهد بود. اين سخن را گفت و راه خود را گرفت و برگشت. زياد از اين هشدار خيلی خوشحال شد و در حق برادرش دعا كرد، معلوم است كه برادرش هم زيرك و با هوش و آينده‌نگر بوده است. پس از آن زياد نامه‌ای برای معاويه نوشت و از رفتن به حج منصرف شد(23) و برخي نوشته‌اند در سالی ديگر كه همراه معاويه برای حج رفت، از رفتن به مدينه كه ام ّحبيبه در آنجا ساكن بود خودداري كرد، از ترس آن‌كه او را نپذيرد يا اين‌كه روی خود را از او بپوشاند و اين مسئله برادربازی، سياسی‌كاري‌های دروغی، فسادآلودگي‌هاي باندی و بر طايفه و قبيله افزودن‌های نامشروع و زنازاده‌ای را به پدرش نسبت دادن و ديگر آن‌كه برخی شاعران هم مادر معاويه را همكار و همانند مادر زياد دانسته و معرفی كرده‌اند كه هند، همان‌کاره بوده ولی نرخ بالاتری داشته است و او نيز به اين روسياهي افتخار می‌كرده است، «الزاني لاينكحُ اِلاّ زانيه او مشركه وَ الزانيهه لاينكحُها اِلاّ زان او مُشرك وَ حُرّمَ ذلك عَليَ المؤمنين» مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمی‌كند و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمی‌آورد و اين عمل بر مؤمنان حرام شده است.(24)

و مي‌بينيم كه بنی‌اميه با اين فساد دوران جاهليّت بر خود می‌باليدند و از متهم بودن به اين اعمال ابايی نداشتند و دست به هر كاری می‌زدند و هر عمل ناشايسته‌ای را مرتكب مي‌شدند و ظلم و ستمی را ناكرده نمی‌گذاشتند و به هر گونه که مي‌خواستند به بيت‌المال مردم دستبرد مي‌زدند و هتك نواميس مردم می‌كردند و نام اين اعمال را زيركی و تيزهوشی و درايت می‌نهادند. در مقابل سياه‌كاري‌های آنان علی و يارانش با تقوايی كه داشتند مرتكب خطايی نمی‌شدند و در مسير عدالت و ايمان از جان، مال و ناموس مردمان دفاع می‌كردند و مانع هرگونه انحرافی در جامعه می‌شدند و حق مظلومان سياسی، اقتصادی و اجتماعی را از ستمگران می‌گرفتند، حضرت علي(ع) خود مي‌فرمايد: «لولا التقي لكنتُ اَدهَي العَربَ»، اگر تقوا نبود من از همۀ اينها از همۀ عرب‌ها زيرك‌تر و باهوش‌تر بودم و گوی سياست را از همه می‌ربودم ، اگر مردم نام اين اعمال را سياست می‌گذاشتند. آری، علي(ع) و فرزندان و يارانش، هزينه اين تقوا را بسيار پرداختند و در تاريخ، خويشتن را دچار قاسطين، مارقين و ناكثین كردند.

زياد پس از حاكميّت بر بصره و كوفه دست ستم از آستين ستم به در آورد و چون ياران و دوستداران و شيعيان علي(ع) را مي‌شناخت به جان آنها افتاد و چه بسيار از آنها را به بهانه‌های واهی كشت. درنده‌خويي و قساوتی را كه از قبل داشت و علي(ع) آن را كنترل می‌كرد، بر سر دوستان علي‌(ع) فرود آورد و مخصوصاً در شهر كوفه كه شيعيان بسيار بودند، همه را از دم تيغ گذراند. آنها را با شكنجه‌های سخت به قتل می‌رسانيد، عدۀ زيادی را دست و پا بريد، يا ميل در چشم‌هايشان می‌كشيد و آنها را كور می‌كرد، خانواده‌های بسياری از شيعيان را از كوفه تبعيد نمود و آواره شهرها و بيابان‌ها كرد. او نخستين كس است كه سبّ اميرالمؤمنين علي‌(ع) را در عراق بنا نهاد و رواج داد.(25)

از ديگر جنايات او توطئه عليه حجر بن عدی و ياران او بود كه به شهادت آنها به دست معاويه انجاميد، در سال 51 هجری او معاويه را عليه حجر و يارانش تحريك كرد تا آنها را کشت.(26)

او مردم را در مسجد يا جلوی دارالاماره جمع می‌كرد تا عليه حضرت امير(ع) شعار بدهند و لعن و نفرين كنند و هر كسی كه حاضر نبود در اين اجتماعات شركت كند او را می‌كشت.

كساني را كه از ظلم و دست قهر او می‌گريختند، پدر، برادر، همسر يا فرزندان آنها را دستگير می‌كرد، اموال آنها را برای خودش مصادره می‌نمود و خانه‌شان را ويران می‌كرد.

وای از اين دريوزگي‌ها، قساوت‌ها، تغيير مواضع‌ها، بي‌دينی‌ها، خون‌خواري‌ها، كسي‌كه روزي خود را يار علي(ع) و دوستانش مي‌دانست، امروز سر‌سخت‌ترين و شقی‌ترين دشمنان شيعيان علي(ع) شده بود، در تاريخ صدر اسلام و در قرن اول اسلام كمتر كسی به بی‌رحمی و خشونت زياد بن ابیه پر از عقده دروني، وجود داشته است، كه چقدر نسبت به ياران علي(ع) دشمني داشت و باعث آزار آنها مي‌شد. امام حسن(ع) به هنگام انزوا و خانه‌نشيني‌شان در مدينه، يكي از دوستانشان به نام سعيد بن سرح كه از شيعيان بود، در كوفه مورد تعقيب زياد قرار گرفت، سعيد فرار كرد و در مدينه به امام حسن(ع) پناهنده شد، زياد هم برادر و فرزندان و همسر سعيد را گرفت و زندانی كرد، اموال سعيد را مصادره و خانه‌اش را خراب كرد، سعيد به خاطر ارادت دروغينی كه پيش از اينها زياد به امام حسن (ع) داشت از حضرت ايشان می‌خواهد كه نامه‌ای برای زياد بنويسند و از او بخواهند كه خانواده‌اش را آزاد كند، امام حسن (ع)، هم برای زياد، می‌نويسند:(27) «اما بعد، تو به مردی از مسلمانان هجوم برده‌ای كه مانند ديگر مسلمانان بوده است، خانه‌اش را ويران كرده‌اي، اموالش را گرفته‌ای و همسر و افراد خانواده‌اش را به زندان افكنده‌ای، اگر اين نامه من به دست تو رسيد، براي او خانه‌اش را بساز و مال، زن و فرزندش را به او برگردان و شفاعت مرا در مورد او بپذير كه من او را پناه داده‌ام ، والسلام.»

خباثت، فساد درونی، انحراف و انحطاط او در پاسخ به نامه امام حسن‌(ع) بیشتر مشخّص می‌شود، انسان‌ها چقدر پست، رذل و خون‌آشام می‌شوند كه برای آنها هيچ ملاك و معياری جز خوشامد اربابان فاسد، قسی‌القلب و معاند خود نمي‌بينند، نمی‌فهمند، نمی‌شناسند و محو در خوی بد و رفتار گرگ‌گونه خود شده‌اند و كجا گرگ‌ها چنين پاسخ مي‌دهند و اين برخوردها را دارند؟ او در جواب امام حسن‌(ع) كه همه مردم او را دوست می‌داشتند و او را نبيره رسول‌الله‌(ص) می‌دانستند و برايش احترام خاصی قائل بودند مي‌نويسد:(28) «از زياد بن ابی‌سفيان به حسن بن فاطمه، اما بعد، نامه‌ات كه در آن نام خودت را پيش از نام من نوشته بودی رسيد، تو چيزی می‌خواهی و نيازمندی و من دولتمرد هستم و تو رعيتی، ولی چنان به من فرمان می‌دهی كه گويی همچون فرمان سلطان بر رعيّت بايد اطاعت شود، در مورد تبهكاری كه با بد انديشی او را پناه داده‌ای و به كار او راضی هستی، برای من نامه نوشته‌ای و به خدا سوگند كه تو درباره او بر من پيشی نخواهی گرفت و نمی‌توانی از او حفاظت كنی، هر چند ميان پوست و گوشت تو جای داشته باشد و من اگر بر تو دست يابم نه با تو مدارا مي‌كنم نه رعايت تو را خواهم كرد و همانا دوست‌داشتنی‌ترين گوشتی كه می‌خواهم آن را بخورم، گوشتی است كه تو از آنی، اينك او را در قبال گناهش به كسی تسليم كن كه از تو بر او سزاوارتر است، بر فرض كه او را عفو كنم چنان نيست كه شفاعت تو را درباره او پذيرفته باشم و اگر او را بكشم فقط به سبب آن است كه پدر تبهكار تو را دوست می‌دارد، والسلام.»

ملاحظه شود كسی‌كه تا ديروز در خدمت علي‌ بن‌ابيطالب(ع) بوده و افتخار به فرمانروايي و خدمتگذاري او مي‌كرده، امروز به خاطر پسر ابي‌سفيان و منافعي كه شامل حال او شده، العياذ بالله، علی را فاسق و بدين‌وسيله دنائت طرفداران معاويه را نسبت به شخصيت والايی چون حسن بن علي(ع) و حجر بن عدی نشان می‌دهد. زياد در نامۀ خود، اسم علی(ع) را نمی‌برد و حسن را پسر فاطمه می‌نويسد و از اين‌كه امام حسن(ع) نام خود را قبل از او نوشته‌اند عصبانی است. موقعيت خود را به رخ امام می‌كشد، كه من امروز كسی هستم و كاره‌ای شده‌ام و تو هيچ كاره‌ای و چرا به خودت اجازه داده‌ای كه برای ديكتاتوری چون من نامه بنويسی و اعلام می‌كند كه آرزو دارد بر حسن بن علی(ع) هم دست يابد و او را نابود كند و از اين‌كه فرزند علی (ع) نامه نوشته، اظهار ناراحتی می‌كند و دلش می‌خواهد كه گوشت امام حسن(ع) را به دندان بكشد و... وقتی نامه زياد به‌دست امام حسن مجتبی(ع) رسيد، لبخندی زدند و نامه‌ای برای معاويه نوشتند و نامه زياد را هم ضميمه آن كردند، كه يعنی حاكم ناسپاس و بی‌معرفت خودت را ببين كه بر مسندی كه حق ما و از آن ماست نشسته و چگونه سر و صدا راه انداخته و رعد و برق مي‌كند و حّد خود را نمی‌شناسد و خود را گم كرده و همه‌چيز را فراموش كرده است و... .

امام نامه‌ای هم برای خود زياد فرستادند فقط چند كلمه در آن آوردند. در اين نامه امام حسن(ع) خود را پسر فاطمه می‌نامد كه برترين زنان عالم بود و او را هم به نام مادرش خطاب می‌كند، كه از بدنام‌ترين زنان زمان بود: «از حسن بن‌فاطمه به زياد بن سمّيه، امّا بعد، همانا كه رسول خدا(ص) فرموده است: فرزند از بستر است و برای افراد زناكار سنگ است، والسلام.» «الولد للفراش و للعاهر الحجر، »امام حسن (ع) بدين‌وسيله يادآوری می‌كند که تو فرزند همان روسپی هستی كه تن به هر ذلّتی مي‌داد و هم‌خوابه هر فاسقي می‌شد و اگر تو را به گناه به كسی ملحق كرده‌اند، سزای زناكار سنگسار بوده است. امام، بدين‌وسيله او را تحقير و خفيف می‌كنند تا ديگر شايسته‌ترين مرد روزگار و انقلابی‌ترين چهره زمان و مولای متقيان و دَرِ علم پيغمبر علی(ع) را به فسق متهم نكند.

چون نامه امام حسن‌(ع) به دست معاويه رسيد، نوشته‌اند كه «ضاقت به الشام» ناراحت شد، شام بر او تنگ شد، به‌اصطلاح دنيا بر او تيره و تار شد، شايد فكر كرد ممكن است با اين نوشته، دوستداران امام حسن (ع) سر بر آورند و بر او بشورند.

معاويه نامه‌ای برای زياد بن‌ ابيه فرستاد:(29) «امّا بعد، حسن بن‌علی نامه تو را كه در پاسخ نامۀ او، در مورد اين شرح نوشته بودی برای من فرستاد، بسيار از نوشته تو در شگفت شدم، متوجه شدم كه تو داراي دو منش هستی يكی از ابوسفيان و ديگری از سميّه، آنچه از ابوسفيان است بردباری و دورانديشی (به‌اصطلاح سياسی‌كاری و فريب است) و آنچه از سميّه است، چيزهايی شبيه به خود اوست، ازجمله كارهای اشتباه تو، اين نامه به حسن است، كه در آن به پدرش دشنام داده‌ای و او را فاسق خوانده‌ای و حال آن‌كه به جان خودم سوگند، تو در فسق از پدر او سزاوارتری (در اينجا او هم برتهمت فسق صّحه می‌گذارد)، اما اين‌كه حسن برای نشان‌دادن برتری خود بر تو، نام خود را اوّل نوشته است، اگر درست بينديشی چيزی از تو نمی‌كاهد، اما اين‌كه او به تو فرمان بدهد و مسلّط باشد، برای كسی همچون حسن اين تسلّط حق است، امّا نپذيرفتن تو شفاعت او را، بهره و ثوابی بوده كه از دست داده‌ای و برای كسی گذاشته‌ای كه از آن ثواب به تو شايسته تر است (يعنی خود معاويه كه با اجرای اين شفاعت در جامعه خود را دوستدار حسن(ع) جا می‌زند)، اكنون چون اين نامه به دست تو رسيد، آنچه از سعيد بن سرح داری رها كن، (كسانش را از زندان آزادكن) خانه‌اش را بساز و اموالش را به او برگردان و متعرّض او مباش و من برای حسن كه بر او درود باد، نوشته‌ام كه سعيد را مخيّر كند، اگر می‌خواهد پيش او بماند و اگر می‌خواهد به سرزمين خود برگردد و تو هيچ تسلّطی بر او نداشته باش نه با زبان و نه چيز ديگر. امّا اين‌كه نامه‌ات را برای حسن‌، با نام مادرش نوشته‌ای و او را به پدرش نسبت نداده‌ای، حسن از كسانی نيست كه به او اهانت شود. ای بی‌مادر، می‌دانی كه او را به چه مادر بزرگواری نسبت داده‌ای، مگر نمی‌دانستی كه فاطمه دختر رسول خداست و اگر مي‌فهميدی انتصاب به فاطمه برای حسن افتخارآميزتر است و...» معاويه در آخر نامه چند بيت شعر می‌آورد:

أما حَسَن فابنُ الذي كان قَبلَهُ اذا سارَ سارَ الموتُ حيثُ يَسيرُ

«حسن پسر آن كسی است كه چون حركت می‌كرد، پيشاپيش او مرگ در حركت بود، مگر از شير جز بچه شير به‌دنيا می‌آيد، فرزند شير، شيراست، حسن هم مانند پدرش شير بيشه شجاعت است، خرد و بردباری او مانند پدرش همانند كوه‌های يذبل و ثبیر است» معاويه در اين نامه می‌خواهد به زياد يادآوری كند با اين‌كه تو در خدمت علی(ع) بوده‌ای او را نشناختی، حسن(ع) را هم نشناختی، فاطمه‌(س) را هم نشناختی، بدين‌وسيله می‌خواهد بگويد با اين نامه‌ات نشان دادی كه معرفت، درك، فهم و شعور سياسی نداری، والا بدين‌سان با بی‌ادبی با فرزند رسالت برخورد نمی‌كردی و فرزندی ابوسفيان بايد به تو سياسی‌كاری و زيركی بيشتر در كارها می‌داد و اگر می‌خواهی به‌نام ابوسفيان باشی بايد مثل من ظاهرسازی كنی، ولی زياد همه‌چيز را می‌داند و برای خوشامد معاويه و خباثت خودش و وجود ناپاكش آن مطالب را آورده و نتوانسته است درونش را كه از کینۀ علی‌(ع) و اولاد او پر شده و خشمگين است پنهان نمايد.

و در سال 61 هجری نيز شاهد بوديم كه پسر زياد، عُبيدالله كه او هم الحاقی بود، او هم از زنی روسپی به‌نام مرجانه زاده شده بود و زياد ادعا كرد كه او پسر من است و از من بوده است، با حسين بن‌علی‌(ع) در كربلا چه كرد و چه فاجعه‌ای را در تاريخ به‌بار آورد؟ كه هنوز پس از چهارده قرن دل‌ها مي‌سوزد و جان‌ها پريشان مي‌شود و اين به‌اصطلاح پدر و پسر چه بر سر مسلمان‌ها آوردند و چه كارنامۀ سياهی از خود باقی گذاشتند و بررسی زندگی عبيدالله زياد، احتياج به مطلب مستقل و مطالعات ديگری است. (اين سخن بگذار تا وقتی دگر)

پسری ديگر از همان مرجانه به‌نام عباد بن زياد بود كه زياد ادعا كرد آن‌ هم از من است.(30) زیاد بن ابیه وقتی در جریان ولایتعهدی یزید قرار گرفت ناراحت شد، زیرا خود پس از معاویه می‌خواست خلافت را به چنگ آرد و بر مسلمین مسلّط گردد. ابن ابی‌الحديد از قول حسن بصری نقل كرده كه گفته: سه چيز در معاويه بود كه اگر يكی از آنها را داشت برای هلاكت و درماندگی او كافی بود، يكی آن‌كه عليه امام علی(ع) شوريد و با سفلگان همدست شد و حكومت را به زور و دروغ ربود، دوم اين‌كه زياد را برخلاف سخن پيامبر(ص) كه روسپی‌زاده بود به خود ملحق كرد و سوم كشتن حجر بن عدی و يارانش، وای بر او از كشتن حجر و ياران حجر.(31)

در سال 53 هجری بود كه زياد نامه‌ای برای معاويه نوشت: «من امور عراق را با دست چپ خود نگه‌داشته‌ام و دست راستم بیكار مانده است، پس آن را به كار حجاز مشغول ساز»، در اينجا با بلند‌پروازي‌ها و خشونت‌های خود قصد قلع و قمع فرزندان پيامبر(ص) و اهل‌بيت آن حضرت و ياران آنها و دوستان امام حسن مجتبي(ع) را داشت و می‌خواست با دست راستش تلاش بيشتری برای كشتار مردم مكه و مدينه داشته باشد، عراق را دست چپ و حجاز را دست راست می‌خواند. معاويه، فرمان حكومت حجاز را هم برای او صادر مي‌كند، چون مردم مدينه اين خبر را شنيدند، از اين مصيبت به امام حسن(ع) پناه بردند، آن حضرت دست به دعا برداشتند و فرمودند: خداوندا انتقام ما و شيعيانمان را از زيادبن ابيه بستان و خشم زودرس خود را نسبت به او بر ما آشكار گردان، مردم آمين گفتند، شنيده شد كه جراحتی در همان دست راستش كه بيان كرده بود پديد آمد، به‌طوری‌كه تا گردنش متورم شد و درد می‌كشيد و می‌ناليد و اصلاً نتوانست ديگر به حجاز برود، بالاخره روز سه‌شنبه چهارم ماه رمضان سال 53 هجری در كوفه به هلاكت رسيد.(32)

مسلمانان از همان زمان تا امروز معاويه و زياد و فرزندش عبيدالله و يزيد را لعن می‌كردند و می‌كنند و تا قيامت ادامه خواهد داشت: «اللهمّ فضاعف عليهم اللعن و العذاب الي يوم القيمه.»

پي‌نوشت‌ها:

1- تاریخ مدینه دمشق ، ابن‌عساکر، ص 239.

2- جلوۀ تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 70.

3- تاریخ طبری، ج 5، ص 282.

4- الکامل في‌التاریخ، ج 2، حوادث سال 39، ص 429؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 349.

5ـ تاریخ طبری، ج5 ص282.

6- نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 20، ص 861.

7- نهج البلاغه، فيض‌الاسلام، نامه 21، ص 862.

8- نهج البلاغه، فیض‌الاسلام، کلمات قصار، ص 1294.

9- این نامه را ابن ابی الحدید در جلد 16 شرح نهج البلاغه خود از قول سید رضی آورده است ، ص 196.

10- سوره انعام، آیه 121.

11- شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 16، ص 181.

12- اشاره به آیه 37 سوره نمل در داستان حضرت سلیمان (ع) دارد.

13- نهج البلاغه، فیض‌الاسلام، نامه 44، ص 953.

14- شرح نهج‌البلاغۀ ابن ابی الحدید، ج16، ص 182.

15- نامه‌ها در تاریخ طبری جلد 5 و در شرح نهج‌البلاغۀ ابن ابی‌الحدید، جلد 16 آورده شده است.

16- جلوۀ تاریخ در شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، جلد 7، ص 73؛ تاریخ طبری؛ الکامل فی‌التاریخ.

17- همان، ص 74.

18- شرح ابن ابی‌الحدید، ج16، ص 185.

19- نقل از تاریخ طبری، جلد 5 .

20- تاریخ طبری جلد 5؛ شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 186.

21- معاویه 15 سال قبل از هجرت به دنیا آمده و در سال 60 هجری از دنیا رفت.

22- ج 7 (ترجمه)، ص 77.

23- شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد، ج 16، ص 188، نقل به اختصار.

24- سوره نور، آيه 3.

25- دائره‌المعارف تشيع، جلد 8، ص 560.

26- مروج الذهب، ج 3، ص 35.

27- شرح ابن ابي الحديد، جلد 16 ، ص 194؛جلوۀ تاريخ در نهج البلاغه ، جلد 7، ص 82.

28 و 29 ـ همان.

30- چگونگي اين الحاق را از قول ابن ابي الحديد در كتاب «جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد»، ج 7، ص 81 آورده‌اند.

31- همان.

32- «دايرة المعارف تشيّع» ج 8، ص 561 ، نقل به اختصار.

 

     فهرست چشم انداز 48  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1386  |