گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در تاريخ اسلام يكي از كساني‌كه نقش تعيين‌كننده و فعالي داشت، عمروعاص است. او را نيز از (دهاه العرب) زيركان،سياستمداران و يا سياسي‌كاران زيرك عرب خوانده‌اند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ما نام حيله‌گري و سياسي‌كاري را زيركي نمي‌گذاريم. اگرچه چهار روزي بتواند رقبا را از صحنه خارج كند و مخالفانش را منزوي سازد. عقل و درايت و تيزهوشي آن است كه دنيا و آخرت خود و ديگران را آبادان سازد و حسن عاقبت را براي خود به دست آورد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بدبخت‌تر، آن دريوزگاني هستند كه امثال معاويه و يزيد را تأييد مي‌كنند، آنان را بر سر كار مي‌آورند و ستون‌هاي زيربناي حماقت، جهالت و ستمگري آنان مي‌شوند و عمروعاص كه خود را زيرك، باهوش، با درايت و اهل سياست مي‌دانست يكي از بدبخت‌ترين آنهاست كه در راه محو حق و آشكاركردن باطل، نقش عمده‌اي برعهده داشت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

وقتي در جامعه‌اي امثال علي، حسن، حسين، عمار ياسر و ابن عباس جايي نداشته باشند و كنار گذاشته شوند، خواهي نخواهي چنان فرزنداني جاي آنها را مي‌گيرند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

خود عمرو در مكه لحظه‌اي پيغمبر و يارانش را آسوده نمي‌گذاشت. در همه‌جا دشنام مي‌داد. بچه‌ها و سفلگان را جمع مي‌كرد تا به‌سوي پيغمبر سنگ اندازند، شب‌هاي تاريك جلوي پاي پيامبر(ص) سنگ مي‌انداخت. حتي به خانواده پيامبر آسيب مي‌‌رسانيد. وقتي زينب دختر محمد(ص) بر شتري سوار بود، با نيزه بر هودج او زد كه فرزندش سقط شد و از اين حادثه پيغمبر اندوهگين شدند و او را لعن كردند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عمروعاص تا پيامبر(ص) و مسلمانان در مكه بودند، لحظه‌اي از مبارزه با آنان دست‌بردار نبود. البته او به بت‌ها هم اعتقادي نداشت. زيرك‌تر از آن بود كه خود را وابسته به چوب و سنگ كند و تنها نگران بود كه ديني در منطقه حاكم شود كه براي او و يارانش محدوديت ايجاد كند و مانع فساد آنها شود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عمروعاص پس از فتح مكه وحشت‌زده مي‌شود و به نجاشي مي‌گويد مي‌خواهم به دست تو مسلمان شوم. شايد قصد داشته در صورت موفقيت مسلمان‌ها شاهدي براي اسلام آوردن خود از پيش داشته باشد. او به مكه بازمي‌گردد و همراه با خالد بن وليد كه او هم متوجه پيروزي آينده مسلمان‌ها شده بود، در مدينه به حضور پيامبر مي‌آيند و اظهار اسلام مي‌كنند و محمد(ص) با آغوش باز آنها را مي‌پذيرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عمروعاص دريك سخنراني براي مردم مي‌گويد: «تلاش من بر آن است كه از بار گران خراج، به سود شما بكاهم و به خاطر شما مردم حتي دستگاه خلافت را از خود رنجاندم.» در اينجا عمروعاص هم عوامفريبي مي‌كند و هم از خليفه باج‌خواهي سياسي مي‌نمايد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

روزي عثمان عمروعاص را احضار كرد و به او گفت: (34) «اي پسر نابغه، چه زود گريبان جبه تو آلوده و كثيف شد. تازه تو را از كار انداخته‌ام و تو بر من طعن و نكوهش مي‌كني؟ وقتي كه نزد من مي‌آيي با چهره رياكارانه خود را مي‌نماياني و از نزد من كه خارج مي‌شوي نوعي ديگري؟ به خدا قسم اگر از من بهره‌اي به تو مي‌رسيد، چنين نمي‌كردي.»

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عمروعاص جلوي علي(ع) و طلحه و زبير، از عثمان بدگويي مي‌كرد و در مسجد پيامبر(ص) جلوي مردم بر سر عثمان فرياد زد كه: «اي عثمان از خدا بترس، مرتكب كارهايي شدي كه هلاكت‌بار است، از كارهايت توبه كن.» عثمان در پاسخ او گفت: «اي پسر نابغه، تو اينجايي، به خدا قسم از وقتي كه تو را از امر ولايت مصر بازداشته‌ام، شپش در جامه‌ات افتاده است و ديگر نمي‌تواني آرام بنشيني.» همه‌جا شعار مي‌داد و مي‌گفت حتي چوپان‌ها را عليه عثمان مي‌شورانم

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

برخي نوشته‌اند، معاويه براي آن‌كه عمروعاص را به‌سوي خود بكشاند، از طريق مروان، كه همه كاره عثمان بود، او را از مصر عزل كرد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

براي تاريخ‌نگاران مسلم است كه معاويه و عمروعاص در قتل عثمان و تحريك مردم عليه او بي‌تأثير نبودند و كوشش طرفداران عثمان را خنثي مي‌‌كردند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

معاويه و عمروعاص تلاش مي‌كردند تا زمينه براي روي كار آمدن معاويه آماده شود. آنها در اين فكر بودند كه عثمان از ميان برداشته شود، تا بتوانند به‌نام عثمان و به بهانه خونخواهي‌اش، حكومت بر سرزمين‌هاي اسلامي را تيول خود قرار دهند، موفق هم شدند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

تاريخ مصرف خليفه از نظر اطرافيان معاويه ديگر تمام شده بود. خليفه كشته شده بيشتر به درد آنها مي‌خورد. آنها مي‌خواستند يك شهيد درست كرده و اطراف آن معركه به پا كنند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در مناظراتي كه سال‌هاي بعد عمروعاص با امام حسن(ع)، عبدالله جعفر و عبدالله عباس داشت، هر سه نفر، او و معاويه را قاتل اصلي عثمان گفتند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

معاويه براي دستيابي به عمروعاص بايد سرمايه‌گذاري بيشتري مي‌كرد، او به خليفه مقتدري چون عمر باج نمي‌داد و چنان نامه‌هايي مي‌نوشت، سرانجام معاويه با ترفندهايش آن شيطان سركش را رام ساخت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ياران پيامبر(ص) اين حديث را به ياد داشتند كه فرموده بود: از اتحاد معاويه و عمروعاص بايد ترسيد و متأسفانه در شام اين دو شريك، دو سيّاس ديگري هم داشتند به‌نام مغيره بن شعبه و زياد بن ابي؛ كه چهار نفري چه بلاهايي كه بر سر اسلام و مسلماني آوردند و اسلام را به انحطاط و انحراف كشاندند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

نبوغ معاويه را در جذب ناراضياني چون عمروعاص و زيادبن ابي و نفوذ در دستگاه عثمان دانسته‌اند و اين‌كه چگونه توانست خليفه را با دست شورشيان به قتل برساند و نگذارد كه آب خوش از گلوي علي(ع) پايين برود. ام‌المؤمنين، عايشه را عليه علي(ع) به ميدان جنگ كشانيد. صحابياني چون طلحه و زبير را به عهدشكني واداشت. مردمان بسياري را با پيراهن خون‌آلود عثمان به جبهه‌هاي نبرد كشانيد و آيا اين همه جنگ‌افروزي و عوام‌فريبي و ساده‌انديشان را به‌ دنبال خود كشاندن نبوغ نيست؟

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

پيامبر(ص) در جنگ تبوك كه معاويه و عمروعاص همراهش بودند، چون آن دو را پهلوي هم ديد، فرمود: «هر زمان معاويه و عمروعاص را با هم يافتيد، بين آنها جدايي بيفكنيد، زيرا اين دو نفر هيچ‌گاه براي كار خيري با هم جمع نمي‌شوند.»

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

وقتي عمروعاص در فلسطين بود در آنجا كه باغ و ملكي براي خود آماده كرده بود، چون شنيد عثمان در محاصره است و كشته مي‌شود، ضمن اشعاري گفت: «من عثمان را كشتم، من مردم را عليه او برانگيختم، چنان مكر و توطئه‌اي عليه عثمان كردم، درحالي كه در بي‌خبري و غفلت به‌سر مي‌برد.» وقتي شنيد عثمان كشته شده، باز گفت: «من عثمان را كشتم درحالي كه در محل «وادي السباع» هستم، عثمان با تحريك‌هاي من به اين سرنوشت دچار شد و...»(48) و بعد با خود مي‌گويد: «اگر طلحه، خليفه شود جوانمرد است و اگر علي(ع) خليفه شد جز به حق نمي‌انديشد و نزد من او مكروه‌ترين كس است و نارواتر و ناگوارتر از علي(ع) كسي نزد من براي خلافت نيست

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 49  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 49 اردیبهشت و خرداد ماه 1387

 

 

 

درس‌هايي از تاريخ؛ سياه‌كاري‌هاي بني‌اميه 

 

بخش سوم - عمروعاص - بخش نخست

 

فضل‌الله صلواتي

 

در تاريخ ملت‌ها و اقوام، افرادي پديد مي‌آيند كه در جامعه بسيار اثرگذارند و نقش مثبت يا منفي آنها باعث تغيير مسير تاريخ و سرنوشت‌ها مي‌شود. در تاريخ اسلام يكي از كساني‌كه نقش تعيين‌كننده و فعالي داشت، عمروعاص(1) است. او را نيز از (دهاه العرب) زيركان،سياستمداران و يا سياسي‌كاران زيرك عرب خوانده‌اند. به‌اصطلاح نُكراي [تيزهوشي در مسير منفي] او در راه خلاف و با هوشياريش در كوبيدن و آزردن اهل بيت پيامبر(ص) بسيار فعال بود. ابن عساكر نقل كرده:(2) «قاضيان عرب چهارتن بودند و سياستمداران با ذكاوت چهارتن، اما قاضيان: عمر، علي بن مسعود و زيدبن ثابت و اما زيركان: معاويه، عمروعاص، مغيره و زياد.»

او جنگ‌آور، بي‌باك، جسور، شاعري تند زبان و سياسي‌كاري قوي بود. در ابتداي جواني شمشيرش عليه مسلمانان به كار مي‌رفت و در زمان علي(ع)، باز همان شمشير را عليه ياران او بر كشيد و شمشير و زبانش را در راه انحراف اسلام و انهدام حقيقت به كار انداخت.

واي كه اگر آدمي اسير شكم، شهوت و قدرت شود. هيچ مانعي نمي‌تواند او را از رسيدن به آن اهداف باز دارد. دين، ايمان، انسانيت، غيرت، مليت و امثال آن چيزهايي است كه معتقدان را از راه خطا بازمي‌دارد. نه دريوزگان شكم‌باره را. آنها در هر شرايطي براي رسيدن به اهدافشان دست و پا مي‌بوسند و حق را پايمال مي‌كنند. راستي كه براي دنيايشان چه پايدارند و چه تهمت‌ها، چه نارواها، چه دروغ‌ها، چه حيله‌ها، چه فسادها و چه گناه‌ها كه مرتكب مي‌شوند. باشد كه اجازه يابند كه دريوزه امير باشند و دنبال اسب حاكم بدوند، و دست بر سينه در برابر خليفه بايستند.

آدم از بي‌بصري بندگي آدم كرد               گوهري داشت ولي نذر قباد و جم كرد

يعني از خوي غلامي زسگان پست‌تر است           من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد

(اقبال لاهوري)

ما نام حيله‌گري و سياسي‌كاري را زيركي نمي‌گذاريم. اگرچه چهار روزي بتواند رقبا را از صحنه خارج كند و مخالفانش را منزوي سازد. عقل و درايت و تيزهوشي آن است كه دنيا و آخرت خود و ديگران را آبادان سازد و حسن عاقبت را براي خود به دست آورد.

تاريخ، عجيب شگفتي‌‌هايي دارد، چه بسيارند سردمداراني كه همچون كبك سر در زير برف مي‌كنند تا كسي آنها را نبيند و عيب‌هايشان برملا نگردد، ولي تاريخ جزئيات زندگي آنان را ثبت مي‌كند؛ از خوردن و خفتن و با حرمسرابودن تا جنگ‌ها، جدال‌ها و ستيزه‌گري‌هايشان تمام موارد زندگي شخصي آنها نيز گفته و نوشته مي‌شود و توجيه‌كاري‌هايشان و تملق و تأييدهاي اطرافيان و مزدورانشان و لقب‌هاي پرطمطراق به آنها بستن و صفات برجسته به آنان چسباندن. براي نمونه اگر صاحب ‌قدرت آن زمان نبود، آسمان بلند نبود و زمين به دور خود نمي‌چرخيد و... و وقتي هم قدرت‌مدار مي‌مرد يا كشته مي‌شد مثل آن‌كه اصلاً كسي با آن همه جلال و جبروت وجود نداشته است؛ همان ژاژخوايان، عيب‌هاي او را برملا مي‌كردند و بر گور او نفرين مي‌فرستادند و اين‌ قرار روزگار است، و اين يك اصل كلي است، ولي متأسفانه آنها كه مست قدرتند در هيچ زماني نمي‌فهمند و خويشتن را خدايگان و آريامهر و سايه و خليفه خدا تصور مي‌كنند. چه زيبا پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمايد: «الناسُ نِيامٌ فَاِذا ماتُوا اِنتَبِهوا» مردمان خفته‌اند، پس چون مرگشان فرا ‌رسد آگاه يا بيدار مي‌شوند، ديگر چه فايده؟ آگاه‌شدن پس از مرگ كه ديگر نتيجه‌اي ندارد.

و بدبخت‌تر از آنها، آن دريوزگاني هستند كه امثال معاويه و يزيد را تأييد مي‌كنند، آنان را بر سر كار مي‌آورند و ستون‌هاي زيربناي حماقت، جهالت و ستمگري آنان مي‌شوند و عمروعاص كه خود را زيرك،  باهوش، با درايت و اهل سياست مي‌دانست يكي از بدبخت‌ترين آنهاست كه در راه محو حق و آشكاركردن باطل، نقش عمده‌اي برعهده داشت كه به گوشه‌هايي از آن اشاره مي‌كنيم:

نام مادرش ليلي معروف به نابغه بود. ذوات‌الاعلام، كه در جاهليت بر سر در خانه‌اش پرچم نصب كرده بود كه يعني اينجا خانه فحشاست تا مسافران، غريبان و سرگشته‌ها و برده‌هاي بدون همسر، نشاني را بدانند و متعرض ديگر خانه‌ها و ديگر زنان نشوند و گويند كه پرچم‌هايي بر در آن خانه نصب بود.

شهر مكه كوچك بود و جمعيت كمي داشت و همه يكديگر را مي‌شناختند و از حسب و نسبِ هم و چگونگي مادرها و پدرها خبر داشتند.

و نوشته‌‌اند كه جمعيت غريبان بيشتر مشتري خانه نابغه بودند كه از همه‌جا ارزان‌تر بود و خوش برخوردتر و... عبارت الغدير چنين است: «كانَت اُمُه ليلي اَشهَر بَغي بِمكهَ وَارخَصُهُنَ اُجرهً.»(3) او كنيزي بود كه در جنگ اسير قريشيان شد و دست به دست مي گشت و او روسپي بود.(4)

و تعجب است كه چرا دشمنان علي(ع) بيشتر از ميان حرامزادگان و پدر ناشناخته‌ها و مادر بدكاره‌ها بوده‌اند، مگر دامان‌هاي آلوده نمي‌توانند دوست علي(ع) تربيت كنند؟ قاعدتاً فرزندها كه گناهي ندارند، ولي چون مادرشان را هر روز در دامن هرزه‌اي مست مي‌نگرند كجا مي‌توانند تربيتي صحيح داشته باشند؟ و هر روز مردي را به نام پدر مي‌‌نگرند، و الا زناني كه توبه مي‌كردند و با شوهري مي‌ساختند، فرزندان شايسته‌اي مي‌توانستند تربيت كنند، چون عمروعاص 45 سال پيش از هجرت به دنيا آمد، پنج تن ادعا كردند كه در يك طهر، با نابغه، مادر او هم‌بستر شده‌اند كه آنها ابوسفيان، ابولهب، اميه بن خلف، هشام بن مغيره و عاص بن وائل بودند و بر سر پدري عمرو با هم اختلاف كردند، داوري را به خود زن واگذاشتند. او گفت: اين پسر از عاص بن وائل است و اين به آن سبب بود كه عاص بيشتر به آن زن روسپي رسيدگي مي‌كرد و به او بيشتر پول مي‌داد.(5) با اين حال وقتي عمرو بزرگتر شد، شاعري براي او گفت:(6) «تو پسر ابوسفياني و او پدر توست و در اين شكي نيست كه ميان ما آثار و شمايل تو آن را آشكار ساخته است. اگر مي‌خواهي افتخار كني، به ابوسفيان افتخار كن، ولي به عاص كه فرومايه است افتخار مكن...»

ابوسفيان در جاهليت، مردي فاسد و زن‌باره بود و هرزگي و فسادِ او را در همه تاريخ‌ها نوشته‌اند و پس از مسلمان‌شدن ظاهري، هم جز توطئه و دشمني با پيامبر و علي و اسلام و مسلماني چيزي از او سراغ نداريم، ولي هنوز نامش بر سر نزديكترين بازار به خانه خدا و متصل به محل سعي صفا و مروه خودنمايي مي‌كند.

وقتي، اَروي دختر حارث‌بن عبدالمطلب درباره غصب حق اهل بيت پيغمبر(ص) به مجادله پرداخت و معاويه را نكوهش مي كرد، در آن هنگام عمروعاص به او گفت: اي پيرزن گمراه سخن كوتاه كن و از اين گفته‌ها حيا كن يا چشم ببند. آن زن گفت تو كيستي؟ گفت عمروعاص. اروي گفت: اي پسر زن زناكار، تو به من دستور مي‌دهي؟ و حال آن‌كه مادرت مشهورترين زن فاحشه مكه بود، حريص به اين كار و پول گرفتن بود، سر جايت بنشين، پايت را از حد گليم خودت درازتر مكن، رسوايي و زبوني خود را به ياد بياور و به پستي خود بينديش. به خدا، تو در ميان قريش اصل و نسبي نداري، بي‌آبرو هستي، تو هماني كه شش‌نفر از مردان قريش ادعا كردند كه تو از نطفه آنها هستي، مادرت به همه اعتراف كرد... من مادر تو را در مكه با هر مرد نابكار و زناكار ديده‌ام...(7)

و در مجلس ديگري با حضور معاويه كه عمروعاص به امام حسن(ع) بي‌ادبي كرد، امام به او فرمودند: اما تو اي پسر عاص، نَسَبَت مشترك است، مادرت تو را از راه فجور و زنا به دنيا آورد و چهارنفر از قريش دعوي  فرزندي تو را داشتند و...(8)

باز درباره مادر عمروعاص از كتاب «مثالب العرب» در الغدير آورده شده كه:(9) «زنان بي‌عفت و مشهور و صاحب پرچم را نام مي‌برد، گويد: اما نابغه، مادر عمروعاص در ميان طوايف مكه يكي از زنان بدكاره شمرده مي‌شد، او با دختراني چند كه همراهش بودند به مكه آمد و افرادي از قريش به نام‌هاي ... در يك زمان با او هم‌بستر شدند و عمرو به دنيا آمد و پس از به‌دنيا آمدن او هركدام مدعي پدري او شدند، عاص بن وائل و ابوسفيان بر ادعاي خود پافشاري كردند، بالاخره داوري را به نابغه واگذار كردند، كه او عمرو را به عاص، نسبت داد، چون به او گفتند ابوسفيان از عاص شريف‌تر بود، چرا او را انتخاب كردي؟ گفت عاص، متكفل مخارج دخترانم بود و اگر عمرو را به ابوسفيان نسبت مي‌دادم از انفاق عاص، محروم مي‌ماندم و زندگاني برايم مشكل مي‌شد.» دختران اين زن هر كدام به مردي نسبت داده شده‌‌اند.(11)

و در تاريخ دوران جاهليت هر جا صحبت از زن بدكاره‌اي پيش مي‌آيد، بلافاصله جاي پاي مرد بدكاره‌اي چون ابوسفيان در آنجا ديده مي‌شود و از افتخارات آن زمان بوده كه پسران بدون پدر را به خود نسبت دهند كه يعني ما مثلاً اين شهامت را داشته‌ايم كه از آن‌گونه زنان! پسراني چون معاويه، زياد و عمروعاص را ساخته و پرداخته‌ايم.

وقتي در جامعه‌اي امثال علي، حسن، حسين، عمار ياسر و ابن عباس جايي نداشته باشند و كنار گذاشته شوند، خواهي نخواهي چنان فرزنداني جاي آنها را مي‌گيرند والسلام. و مسلماني و انقلاب محمدي را به ابتذال مي‌كشانند، كه امام حسين(ع) در پاسخ مردم فرياد برآورد: «آيا نمي‌بينيد به حق عمل نمي‌شود و از باطل جلوگيري به عمل نمي‌آيد در اين صورت مؤمن بايد جان را فدا سازد تا دين را در مسير مصالح مردم قرار دهد.»

مرحوم علامه اميني در كتب «الغدير» موارد بسياري را به‌عنوان شاهد آورده‌اند كه وقتي عمروعاص ادعا مي‌كرد و يا دخالتي در امور داشت و يا متعرض امام حسن(ع) و يا عبدالله جعفر و ديگران مي‌شد، چگونه آنها او را به خاطر فساد مادرش مورد اهانت و شتم قرار مي‌دادند كه پاي خود را از گليمش درازتر نكند و حد خود را بشناسد.(11)

عمروعاص در محل‌هاي فساد، در مكه رشد يافت و در كنار پدر خوانده‌اش كه قصاب بود زندگي مي‌كرد، ولي به خاطر هوش سرشار و استعداد بسيار و اشعاري كه مي‌گفت خود را مطرح مي‌كرد؛ در درگيري‌هاي قريشيان و آموزش‌هاي رزمي پيشرفت مي‌كرد.

عاص بن وائل سهمي، پدرخوانده عمروعاص، از كساني بود كه در مكه بيشترين آزار را به پيامبر(ص) و مسلمانان مي‌رسانيد. وقتي از بين فرزندان، پسران حضرت محمد(ص) از دنيا رفتند، او را مسخره مي‌كرد و حضرت را ابتر و بدون دنباله مي‌خواند، زيرا در جاهليت به فرزندان پسر اهميت داده مي‌شد و اگر كسي فرزند پسر نداشت به اصطلاح مقطوع‌النسل يا ابترش مي‌گفتند، و او پيامبر را بدين نام مي‌خواند و مسخره مي‌كرد كه اين آيه به محمد(ص) نازل شد: (12) «اِنا كَفَيناكَ المستهزئين» ما گزند استهزاكنندگان را از تو بازمي‌داريم و سوره كوثر و آيه «اِنَ شانِئَكَ هُوالابتَر»(13) همانا دشمن تو بريده نسل خواهد شد و خدا، كوثر را كه فاطمه(س) بود و خير كثير در نسل او بود، به پيامبر(ص) عنايت فرمود و روي همين اصل، عاص اصرار داشت كه پسر پدر ناشناخته‌اي را به خود متصل كند، باشد كه كلمه «ابتر» شامل حالش نشود. خود عمرو در مكه لحظه‌اي پيغمبر و يارانش را آسوده نمي‌گذاشت. در همه‌جا دشنام مي‌داد. بچه‌ها و سفلگان را جمع مي‌كرد تا به‌سوي پيغمبر سنگ اندازند، شب‌هاي تاريك جلوي پاي پيامبر(ص) سنگ مي‌انداخت. حتي به خانواده پيامبر آسيب مي‌‌رسانيد. وقتي زينب دختر محمد(ص) بر شتري سوار بود، با نيزه بر هودج او زد كه فرزندش سقط شد و از اين حادثه پيغمبر اندوهگين شدند و او را لعن كردند.(14)

عمروعاص ترانه‌ها و شعرهايي عليه پيغمبر(ص) ساخته و مي‌سرود و آن حضرت را هجو مي‌كرد و به كودكان ياد مي‌داد كه آنها را در كوچه‌ها بخوانند. او با چندتن از يارانش شكمبه و احشاي شتري را كه كشته شده بود روي سر پيغمبر كه در كنار كعبه در حال سجده بود ريختند، به‌طوري كه محمد(ص) گريست و دخترش فاطمه(س) آمد و آن آلودگي‌ها را پاك كرد و در حالي كه مي‌گريست بالاي سر پدر ايستاد و پيامبر(ص) مي‌فرمود: «خدايا من ستمديده‌ام، انتقام مرا بگير.» (فداعا ربه اني مغلوبٌ فَانتَصِر.)(15)

در سال پنجم بعثت كه محمد(ص) و يارانش سخت در مصيبت بودند و زير فشار شديد مشركان مكه قرار داشتند، پيامبر(ص) پيشنهاد هجرت مسلمانان به حبشه را كه پادشاهي مسيحي و عادل داشت فرمود، در اين سال در دو نوبت، 83 مرد و 18 زن از مسلمانان با كشتي به آن ديار رفتند و در آنجا تا حدي امنيت و ‌آرامش پيدا كردند.

مشركان مكه چون از رفاه و آرامش مسلمانان در حبشه خبردار شدند، بر آن شدند كه نجاشي، پادشاه حبشه را عليه مسلمانان بشورانند و مسلمانان را از آن كشور بيرون برانند تا قريشيان باز هم به آزار آنها ادامه دهند و نابودشان سازند. به اين منظور دو نفر از دشمن‌ترين افراد نسبت به محمد(ص) را انتخاب كردند تا اين مأموريت را انجام دهند كه يكي عمروعاص و ديگري عماره بن وليد، برادر خالد بن وليد بود كه با هديه‌هايي آنان را به‌سوي حبشه فرستادند.(16)

حضرت ابوطالب كه از جريان اين مأموريت باخبر شد، اشعاري سرود و براي نجاشي فرستاد و او را بر حمايت از مهاجران ترغيب كرد و ضمن اشعار خود يادآور شد كه محمد(ص) همانند موسي و مسيح بن مريم پيامبري است كه ظهور كرده و به هدايت مردم پرداخته است.(17)

عمروعاص همسر خود را در اين سفر همراه آورده بود. عماره مردي زيبا و تنومند و خوش‌بيان بود. چند شبي در كشتي بودند و از شرابي كه همراه برده بودند مست مي‌شدند و در حال مستي عماره به‌سوي همسر عمروعاص رفت و او حضور شوهر را مانع كام‌جويي گفت، وقتي عمرو به روي عرشه كشتي رفته بود عماره در فرصتي او را به دريا انداخت، عمروعاص شناكنان با سختي خود را به كشتي رسانيد و از دريا بيرون آمد و چون از قصد عماره باخبر شد، كينه او را به دل گرفت كه چگونه براي كام گرفتن از زن عمرو مي‌خواست او را بكشد و عماره گفت اگر مي‌دانستم كه تو شناگري مي‌داني تو را در دريا نمي‌انداختم. از آن پس عمروعاص با حيله‌هاي خود قصد نابودي عماره را كرد و نوشته‌‌اند كه عماره و عمرو چون به حبشه رسيدند و به دربار نجاشي راه پيدا كردند و هداياي خود را تقديم داشتند، عماره با كنيز نجاشي رابطه برقرار كرد و او را متوجه خود ساخت و با او مراوده پيدا كرد. عمروعاص با سياسي‌كاري خود مداركي از اين ارتباط نامشروع به‌دست آورد و در اختيار نجاشي گذاشت كه همين امر بيش از پيش باعث رنجش نجاشي از آنها شد و عماره را سخت تنبيه كرد، كه به نابودي‌اش انجاميد و عمروعاص در آن خصوص شعري سروده است كه در كتاب‌هاي تاريخ و در شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، بدان پرداخته‌اند.(18)

رهبري افرادي كه به حبشه هجرت كرده بودند با جعفربن ابي‌طالب بود، روايت برخورد داستان عمروعاص در مجلس نجاشي با مهاجران را از زبان ام سلمه، همسر ابوسلمه بن عبدالاسد، از قبيله بني مخزوم كه در جنگ احد شهيد شد و ام سلمه همسر گرامي رسول خدا(ص) شد، نقل مي‌كنيم: (19)

ام سلمه گفته: نمايندگان قريش با هدايايي كه براي نجاشي و سردارانش آورده بودند و از اطرافيان شاه خواسته بودند تا ترتيبي دهند كه مهاجران را تسليم آنها كنند تا به مكه بازشان گردانند. در حضور پادشاه كه جمعي از دانشمندان مسيحي و بزرگان كشور و مهاجران را از زن و مرد حاضر كرده بودند،  نمايندگان قريش لب به سخن گشودند: «پادشاها! جواناني بي‌‌خرد از ما كه كيش قوم خود را رها كرده‌اند و به كيش شما هم در نيامده‌اند و ديني نو ساخته‌اند كه نه ما مي‌شناسيم و نه شما، آنها به كشور شما پناهنده شده‌اند. اكنون بزرگان قوم، پدران، عموها و اشراف طايفه‌شان ما را نزد تو فرستاده‌اند، تا آنان را بازگرداني، چون آنان به كار اينها بيناتر و به كيش نادرست ‌آنان آشنايند.» وزيران، نديمان و سرداران كه از هديه‌ها آبستن شده بودند از عمروعاص و عماره حمايت كردند تا مسلمانان را به سرزمين خود بازگردانند. نجاشي در خشم شد و گفت چگونه كساني را كه به من پناهنده شده‌اند و مرا بر ديگران برگزيده‌اند از خود دور كنم؟ نجاشي مهاجران را فراخواند و از آنها خواست كه حقايق دين خود را با صراحت بگويند و چگونگي اين كيشي را كه جز كيش قوم خودشان و غير دين من است بيان كنند.

جعفر بن ابي‌طالب لب به سخن گشود و گفت: «پادشاها! ما مردمي بوديم كه در دوران جاهليت بت‌ها را پرستش مي‌كرديم، مردار مي‌خورديم، كارهاي زشت انجام مي‌داديم، قطع رحم مي‌كرديم، با همسايگان و هم‌پيمانان خود بدرفتاري داشتيم، نيرومند ما، حق ناتوان را مي‌خورد، وضع ما همين بود تا خدا پيامبري را از خودمان كه نسب، راستي، امانت و پاكدامني او را مي‌شناسيم، به‌سوي ما فرستاد و او هم ما را به خدا دعوت كرد تا او را به يگانگي بشناسيم و پرستش كنيم و سنگ‌ها و بت‌هايي را كه خود و پدرانمان مي‌پرستيديم رها كنيم و ما را به راستگويي و امانت‌داري و صله رحم و نيكي با همسايه و هم‌پيمان و خودداري از حرام و خونريزي امر فرمود و از كارهاي زشت و گفتار دروغ و خوردن مال يتيم و نسبت ناروا به زنان پاك  دامن نهي فرمود و به ما نماز و زكات و روزه را ياد داد تا انجام دهيم و...» جعفر به برخي از احكام اسلام اشاره كرد و گفت: همه تصديقش كرديم و به وي ايمان آورديم و احكام الهي را اطاعت نموديم تا يگانه‌پرست شديم و... ولي اين قوم بر ما تاختند و ما را شكنجه نمودند و به آزار ما پرداختند و از ما خواستند تا به بندگي بت‌ها برگرديم و دوباره به اعمال پليد رو آوريم، ولي ما از ستم آنها به كشور تو روي آورديم و تو را برگزيديم و خواستيم كه در پناه تو باشيم تا ديگر بر ما ستم نشود.

نجاشي گفت: از آنچه پيغمبر شما ازسوي خدا آورده است چيزي همراه داري؟ جعفر گفت آري و سوره مباركه «مريم» را تلاوت كرد، نجاشي از شنيدن آيات آن سوره گريست و كشيشاني كه حاضر بودند گريستند، نجاشي به عمروعاص و رفيقش گفت: اين سخن و آنچه عيسي آورده است هر دو از يك‌جا فرود آمده است برويد كه اينان را به شما تسليم نخواهم كرد.

عمروعاص در روزي ديگر به نجاشي گفت كه اينها عيسي را پسر خدا نمي‌دانند،  بلكه او را پسر بنده مي‌دانند، نجاشي هم جعفر را احضار كرد و اين پرسش از او نمود، جعفر آياتي را خواند كه عيسي بنده خدا، پيامبر او، روح او و كلمه اوست كه او را به مريم باكره پاكدامن القا كرده است. نجاشي گفت: به خدا قسم عيسي همان است كه شما گفتيد، آن‌گاه به مسلمانان گفت برويد كه در سرزمين من در امانيد، دوست ندارم كه در مقابل كوهي از طلا، يكي از شماها را آزار دهم، دستور داد كه هديه‌هاي آن دو را پس دادند و به زشتي آنها را راندند.(20)

برخي نوشته‌اند كه: عمروعاص دو مرتبه به حبشه رفت و يك‌بار هم با عبدالله بن ابي ربيعه براي فساد در كار مهاجران رفت كه در هيچ‌كدام توفيقي پيدا نكرد و مهاجران تا هجرت پيامبر به مدينه به مرور زمان بازگشتند و جمعي دوباره با پيامبر به مدينه هجرت داشتند.(21)

عمروعاص كه نااميد از حبشه برگشته بود در مكه با نفرت تمام عليه مسلمانان فعاليت مي‌كرد. با توجه به اين‌كه در مأموريت حبشه شكست خورده بود و براي مسلمانان نخستين پيروزي به‌شمار مي‌آمد و مسلمانان در جنگي كه نجاشي مورد حمله قرار گرفته بود، او را راهنمايي و به او كمك‌هايي كردند كه باعث پيروزي او شد، زيرا مسلمانان وحشت داشتند كه اگر دشمن بر نجاشي پيروز شود، قدر مسلمانان را نشناسد و آنان را مورد آزار قرار دهد و پيروزي نجاشي بر دشمن باعث شادي مسلمان‌ها شد.(22)

عمروعاص تا پيامبر(ص) و مسلمانان در مكه بودند، لحظه‌اي از مبارزه با آنان دست‌بردار نبود. البته او به بت‌ها هم اعتقادي نداشت. زيرك‌تر از آن بود كه خود را وابسته به چوب و سنگ كند و تنها نگران بود كه ديني در منطقه حاكم شود كه براي او و يارانش محدوديت ايجاد كند و مانع فساد آنها شود.

عمروعاص پس از هجرت پيامبر(ص) در جنگ‌هاي بدر و احد شركت داشت و عليه مسلمان‌ها مي‌جنگيد. پس از جنگ احزاب در سال پنجم هجري كه خدا مسلمانان را پيروز كرد، در آن نبرد با اين‌كه همه مشركان هم‌پيمان شده بودند، جنگ، بدون درگيري و به نفع مسلمان‌ها پايان يافت و تنها قهرمان بي‌بديل آنان عمروبن عبدود به‌دست حضرت علي(ع) كشته شد و ابوسفيان مردم را برگرداند كه باعث رنجش خاطر خالد بن وليد و عمروعاص شد و آن دو گفتند كه محمد(ص) دروغ نمي‌گويد، كه ابوسفيان را خوش نيامد.(23) و ديگر روحيه مهاجمان تضعيف شد و همه خود را شكست‌خورده مي‌دانستند، بخصوص كه پس از فرار مشركان، پيمان‌شكنان بني‌قريظه ازسوي مسلمانان تنبيه شدند و به‌سزاي خيانت خود رسيدند. پيروزي محمد(ص) بر عربستان پيش‌بيني مي‌شد و بخصوص سياستمدارها به موفقيت پيامبر(ص) در آينده يقين پيدا كردند. از همان وقت دنبال راهي براي به قدرت رسيدن و به دست آوردن حاكميت بودند. بويژه كساني‌كه محمد(ص) و يارانش را بيش از حد آزرده بودند، آنها بايد به صورتي آينده خود را بيمه نمايند، تا در صورت پيروزي مسلمان‌ها، مورد انتقام قرار نگيرند و اسير آنها نشوند، بلكه از سران آنها باشند.

در همان سال ششم برخي از فرصت‌طلب‌هاي قريش از جمله عمروعاص دور هم جمع شدند و پيروزي‌هاي مداوم مسلمان‌ها را مورد بررسي قرار دادند و پايان كار خود را مطرح ساختند. عمروعاص پيشنهاد داشت كه به حبشه، ديار نجاشي پناهنده شوند تا مجبور به اطاعت و انتقام‌جويي مسلمان‌ها واقع نشوند. با هديه‌هايشان به آن ديار مي‌‌روند و سفير پيامبر(ص) را در آنجا مي‌بينند كه نامه محمد(ص) را براي نجاشي برده و او را به اسلام دعوت كرده بود. از نجاشي مي‌خواهند كه عمروبن اميه ضمري، سفير پيامبر را تحويل آنها دهد تا او را به قتل برسانند. نجاشي، ناراحت و غضبناك مي‌شود و مي‌گويد: از من مي‌خواهيد تا سفير مردي را كه همان ناموس اكبري كه بر موسي فرود آمد، بر او فرود مي‌آيد به شما تسليم كنم تا او را بكشيد؟ سپس مي‌گويد اي عمروعاص او برحق است، حرف او را بشنو و از او پيروي كن، او بر مخالفان خود پيروز خواهد شد، چنان‌كه موسي بر فرعون و سپاهيان او پيروز شد...(24)

عمروعاص وحشت‌زده مي‌شود و به نجاشي مي‌گويد مي‌خواهم به دست تو مسلمان شوم. شايد قصد داشته در صورت موفقيت مسلمان‌ها شاهدي براي اسلام آوردن خود از پيش داشته باشد. او به مكه بازمي‌گردد و همراه با خالد بن وليد كه او هم متوجه پيروزي آينده مسلمان‌ها شده بود، در مدينه به حضور پيامبر مي‌آيند و اظهار اسلام مي‌كنند و محمد(ص) با آغوش باز آنها را مي‌پذيرد. عمروعاص به حضرت محمد(ص) مي‌گويد: مي‌خواهم كه گناهان گذشته‌ام بخشوده شود. رسول خدا مي‌فرمايد: «اسلام آنچه را كه از اين پيش بوده مي‌بخشد و هجرت هم گذشته‌ها را مي‌پوشاند.(25) اسلام آوردن خالد و عمروعاص بر مشركان خيلي گران تمام شد. گرچه بعضي از مكيان كه هوشياري آنها را نداشتند از آنان و ديگر مهاجران عيب‌جويي مي‌كنند و شعرهايي عليه آنها مي‌گويند، ولي خود آن عيبجويان هم به‌تدريج تا فتح مكه به جرگه اسلام روي مي‌آورند.

در چند سالي كه پيامبر تا فتح مكه، در مدينه بودند، به عمروعاص مأموريت‌هايي دادند و او را در غزواتي شركت دادند كه مهمترين آن سريه ذات السلاسل در سال هشتم هجري است. در اين سريه كارهايي از عمروعاص سر زد كه باعث رنجش مسلمان‌ها شد با اين‌كه فرمانده سپاه بود. با حال جنابت امام جماعت شد و در هواي سرد اجازه افروختن آتش نداد و... (26) و اينها ثابت مي‌كند كه براي مصلحت، مسلمان شده و ايمان در دل او رسوخ نداشته است.

در سال هشتم به همراه سپاه محمد(ص) مكه را تسخير كردند و بر مشركان پيروز شدند و قيافه‌ امثال عمروعاص ديدني بود. كسي‌كه حدود 15 سال در مكه، مسلمان‌ها را مي‌آزرد و شكنجه مي‌داد امروز به‌عنوان يكي از همان مسلمان‌ها به مكه وارد شده است و بايد همان مردم مكه را به اسلام بخواند!

در ماه رمضان سال هشتم كه مكه فتح شده بود عمروعاص مأموريت يافت كه براي ويران‌كردن بتخانه سُواع كه در خارج مدينه بود برود و بت‌ها را بشكند و خادمان بت‌ها كه بي‌اثري بت‌ها را ديدند مسلمان شدند و در مأموريتي براي جمع‌آوري ذكوات رفت.(27)

تا پيامبر(ص) زنده بود عمروعاص چون سربازي در كنار فرماندهان اسلام مي‌جنگيد و با اين‌كه شاعري خوش قريحه بود شنيده نشد كه شعري درباره فتوحات و موفقيت‌هاي مسلمان‌ها و يا درباره حضرت محمد(ص) بسرايد، در صورتي كه ديگر شاعران ازجمله حسان‌بن ثابت درباره پيامبر(ص) و فتوحاتش اشعار بسياري دارند. شايد دلش راضي نمي‌شد و يا اعتقادي نداشت كه در اين خصوص شعري بسرايد. منافق همه كارهايش بازيگري است و چه بسياري از مداحان و قصيده‌سرايان براي حاكمان مدح‌ها گفته‌اند و صله‌ها گرفته‌اند و كاسبي‌شان همين مديحه‌سرايي‌ها بوده است و چه بسيار كه اصلاً ممدوح را قبول نداشته‌اند. آنها اصالت را براي پول، انعام، خلعت و مطرح‌شدن و به‌اصطلاح روي آنتن آمدن و اسب و استر پيشكشي، قائل بوده‌اند. امثال حكيم ابوالقاسم فردوسي در فقر و مناعت زيستند و رفتند و امثال عنصري و عسجدي هم ظروفشان از طلا و نقره بود. آنها هم رفتند.

در زمان پيامبر(ص) حاكميت عمان به عمروعاص محول شد و او سعي مي‌كرد با درايت، منطقه زير نفوذ خود را اداره كند و نقطه‌ضعفي نداشته باشد.

پس از رحلت پيامبر(ص) از او و خالدبن وليد خواسته شد كه با «اصحاب رده»، آنها كه تصميم داشتند از مسلماني برگردند مبارزه كنند. با اين‌كه چهره‌هاي شاخصي در مدينه بودند، ولي از اين دو تن كه تعمقي در اسلام و ريشه‌اي در اعتقادات نداشتند خواسته شد كه به آن مأموريت بروند. همه آن افراد تسليم شدند و جز در موارد معدود مقاومتي پيش نيامد، ولي برخوردهاي بدي با آن افراد و خانواده آنها بخصوص توسط خالدبن وليد در بحرين انجام شد كه باعث سرشكستگي مسلمانان شد، (28) و ابوبكر هم از آن چشم‌پوشي كرد و حضرت علي(ع) معترض بودند.

در فتح شامات فرماندهان مختلفي به نبرد پرداختند ازجمله عمروعاص بود كه به سرزمين فلسطين رفت. خالدبن وليد به اردن، يزيدبن ابي‌سفيان به دمشق، ابوعبيده جراح و شرحبيل حسنه هم بودند. سپاه يزيد بن ابي‌سفيان و برادر كهترش معاويه بيش از همه بود، خط‌دهنده اين سپاه، پدرشان ابوسفيان بود و به‌خوبي براي آينده فرزندانش برنامه‌ريزي مي‌كرد و بيشتر پيروزي‌ها از آنِ پسران ابوسفيان بود و همين پيروزي‌ها بود كه ابوسفيان را به‌عنوان مشاوري خوش‌فكر در كنار خليفه دوم قرار داد و خليفه را در فتوحات شامات و مصر و ايران و تعيين والي و حاكم براي هر منطقه‌اي كمك كرد. بني‌ا‌ميه در شام ريشه دواندند و از همان سال‌هاي اول خلافت، خود را بر مردم شام تحميل كردند.(29)

پس از پيروزي بر شامات، عمروعاص پيوسته خود را در صحنه نگاه مي‌داشت، برخلاف خالدبن وليد كه منزويش كردند و مورد خشم خليفه قرار گرفت و اموالش مصادره شد، چون خود را در فتح شام بيشتر ذي‌حق مي‌دانست و خويشتن را برتر از پسران ابوسفيان مي‌پنداشت، سرانجام بني‌اميه و يا خود ابوسفيان با بهانه‌گيري‌هايي، به دست عمر او را از صحنه خارج كردند و در بستر مرگش انداختند.

يزيد بن ابوسفيان هم پس از مرگ پدر ديري نپاييد و از دنيا رفت و معاويه ميدان‌دار سرزمين شام شد و با عمروعاص كه در زمان خليفه دوم حاكم مصر شده بود، رابطه اخوت برقرار كرد و او را در جهت اهداف خود قرار داد. در سال 19 هجري، عمروعاص سرزمين مصر را فتح كرده و يونانيان حاكم بر آن سرزمين را بيرون رانده بود. آنها خود را آماده مي‌كردند كه با در دست گرفتن زمام خلافت، خويشتن را بر حاكميت و ولايت مسلمان‌ها تحميل كنند. سنخيت، دليل به هم پيوستن است و حاكماني را كه با آنها هماهنگ نمي‌شدند تا پايان حكومت عثمان، يكي يكي از صحنه خارج كردند.

خليفه دوم به هنگام مرگ براي جانشيني خودش و رهبري مسلمان‌ها دغدغه داشت و با القائاتي كه به او شده بود نمي‌دانست چه كسي را به جانشيني برگزيند، بر هر كسي عيبي مي‌گذاشت و علي(ع) را به شوخ‌طبعي متهم مي‌كند و اظهار تأسف مي‌نمايد.

معاويه و عمروعاص هم در همه‌جا اين دروغ ساخته ابوسفيان را از زبان خليفه، وسيله بدگويي از علي مي‌نمايند و اعلام مي‌كنند كه خليفه بايد فردي موقر و مؤدب و زمامداري مسلمانان نبايد در دست مزاح‌گويان باشد، حتي در زمان عثمان اين مطلب را به‌عنوان عيب، بر علي(ع) مي‌بستند تا او را از نظر توده‌ها بيندازند.(30)

مسلمانان هنوز نمي‌دانند كه ابوسفيان با اسلام و مسلماني چه كرد و چه انحراف‌هايي ايجاد نمود. كاش تحليلگري آشنا به تاريخ اسلام، جنايات او را  در حد وسيعي افشا مي‌كرد. پسر عاص از كساني بود كه رأي عبدالرحمان بن عوف را به عثمان در برابر علي(ع) خيانت به مسلمان‌ها مي‌گفت و كار او را زير سؤال مي‌برد.(31)

عمروعاص تا زمان عثمان بر شمال آفريقا كه به آنجاها مصر مي‌گفتند حاكميت داشت. او شهر فسطاطا را كه بعدها «قاهره» ناميده شد بنا نهاد.(32)

نوشته‌اند كه در مصر با مردم به مدارا رفتار مي‌كرد و دوست د اشت كه مردم را به خود جذب كند. وقتي عمر، خليفه دوم براي او نامه مي‌نويسد كه از مردم خراج بيشتري بگيرد و آن را براي مركز خلافت بفرستد، در پاسخ او به تندي مي‌نويسد:(33) «من از مسائل بسياري آگاهم و از افشاي آن خودداري كرده‌ام. زبان گشودن در افشاي آن كارهاي پنهاني ساده است، تنها مانع آن حق بزرگي است كه خداوند براي تو رقم زده و همه آن را مي‌دانند.» عمروعاص كدام راز را مي‌داند و با اين خشونت جواب خليفه را مي‌دهد؟ عمروعاص هم از محرمان راز سقيفه‌چيان است. او براي آن‌كه خراج بيشتري از مردم نگيرد به اين صورت در برابر خليفه مي‌ايستد، به‌دستور خليفه هم وقعي نمي‌گذارد، او براي آن‌كه مردم را براي خود نگهدارد، خليفه را مي‌رنجاند و جناب خليفه هم واكنشي نشان نمي‌دهد.

عمروعاص دريك سخنراني براي مردم مي‌گويد: «تلاش من بر آن است كه از بار گران خراج، به سود شما بكاهم و به خاطر شما مردم حتي دستگاه خلافت را از خود رنجاندم.» در اينجا عمروعاص هم عوامفريبي مي‌كند و هم از خليفه باج‌خواهي سياسي مي‌نمايد.

 و با همين ترفندها بود كه بعدها پسر عاص توانست با شيطنت‌هاي خود مردم مصر را مطيع خود كند و آنها را عليه خليفه سوم عثمان، بشوراند.

او در مصر، سودان، تونس، الجزاير و ليبي كه همه، مصر خوانده مي‌شدند حاكميت مطلقه داشت و خليفگان را چندان برتر از خود نمي‌دانست كه قابل پيروي باشند، از اين‌رو چندان با آنها سر سازش نداشت، در صورتي كه معاويه علاوه بر عوامفريبي مردم شام سعي مي‌كرد خليفگان و اطرافيان آنها را نيز براي خود نگاه دارد و بخصوص عمر كه درآمد بيت‌المال را حيف و ميل نمي‌كرد و به اطرافيانش بيش از حد نمي‌داد، معاويه با پول‌هاي مردم شام و ثروت‌هاي به دست آمده، نهايت سعي خود را مي‌كرد كه اطرافيان خليفه را خريده و همه را به‌اصطلاح آبستن كند، تا آنها هم هواي او را داشته باشند.

عمروعاص از خلافت عثمان

هنگامي كه عثمان به خلافت رسيد، پس از گذشت يك‌سال، به تحريك مروان، عمروعاص را از حكومت مصر برداشت و عبدالله بن سعد را به‌جاي او منصوب كرد و عمروعاص به مدينه آمد و پيوسته عليه عثمان سخن مي‌گفت و مردم را عليه او تحريك مي‌كرد، حتي به‌وسيله ايادي خود در مصر شورش‌ها بر ضد عثمان را هدايت مي‌كرد. در شورش مردم مدينه هم بي‌تأثير نبود، روزي عثمان او را  احضار كرد و به او گفت: (34) «اي پسر نابغه، چه زود گريبان جبه تو آلوده و كثيف شد. تازه تو را از كار انداخته‌ام و تو بر من طعن و نكوهش مي‌كني؟ وقتي كه نزد من مي‌آيي با چهره رياكارانه خود را مي‌نماياني و از نزد من كه خارج مي‌شوي نوعي ديگري؟ به خدا قسم اگر از من بهره‌اي به تو مي‌رسيد، چنين نمي‌كردي.» عمرو انكار كرد و گفت عيب‌‌جويان به تو خلاف گفته‌اند. عثمان گفت: «آن‌ هنگام كه تو را در آن مقام باقي گذاشتم، نقص و كجروي تو را مي‌دانستم و همان وقت هم درباره تو سخنان بسياري در ميان بود... از حدود خود تجاوز كردي، ولي من با نرمي با تو رفتار و ملاطفت كردم، آن‌وقت جري و بي‌باك شدي.» او باز به روش خود ادامه مي‌داد، بخصوص جلوي علي(ع) و طلحه و زبير، از عثمان بدگويي مي‌كرد و در مسجد پيامبر(ص) جلوي مردم بر سر عثمان فرياد زد كه: «اي عثمان از خدا بترس، مرتكب كارهايي شدي كه هلاكت‌بار است، از كارهايت توبه كن.» عثمان در پاسخ او گفت: «اي پسر نابغه، تو اينجايي، به خدا قسم از وقتي كه تو را از امر ولايت مصر بازداشته‌ام، شپش در جامه‌ات افتاده است و ديگر نمي‌تواني آرام بنشيني.» عمروعاص همه‌جا عليه عثمان شعار مي‌داد و مي‌گفت حتي چوپان‌ها را عليه عثمان مي‌شورانم.

و برخي نوشته‌اند: معاويه براي آن‌كه عمروعاص را به‌سوي خود بكشاند، از طريق مروان، كه همه كاره عثمان بود، او را از مصر عزل كرد.

و براي تاريخ‌نگاران مسلم است كه معاويه و عمروعاص در قتل عثمان و تحريك مردم عليه او بي‌تأثير نبودند و كوشش طرفداران عثمان را خنثي مي‌‌كردند.

برخي از تاريخ‌نگاران، نقش يهوديان و مشاوران رومي معاويه را هم در قتل عثمان و جنگ با علي(ع) مؤثر مي‌دانند.(35) بسياري از ناراضيان مكه و مدينه و آنها كه بيدادگري‌ها و شكم‌بارگي‌هاي اطرافيان عثمان را مشاهده كرده بودند و آنها كه اسلام و مسلماني را در حال انحراف، سقوط و تباهي مي‌ديدند به شورشيان پيوستند.

در سال 34 هجري، هنگامي كه عثمان اوضاع را در گوشه و كنار سرزمين‌هاي اسلامي آشفته مي‌بيند، به بهانه حج به مكه مي‌رود و به نظر خودش چند تن از سرداران و حاكمان و به اصطلاح پايه‌هاي خلافت را در مكه فرامي‌خواند و در آنجا با آنها به گفت‌وگو مي‌نشيند و مصلحت آينده حاكميت را از آنها مي‌پرسد. اينان شامل معاويه و عمروعاص، عبدالله بن سعد بن ابي سرح، عبدالله بن عامر و سعيد بن عاص، خودش و مروان مروان است، آجودان حضور يا رياست  دفتر برنامه‌هايش هم با اوست. عثمان نمي‌داند كه برخي اينان به كمتر از مرگ او راضي نيستند و خودشان آتش بياران معركه‌اند. عمروعاص در آن جلسه خشم افكارعمومي را در اثر خودكامگي، انحصارطلبي و تماميت‌خواهي بني‌ اميه مي‌داند و صريحاً به عثمان مي‌گويد: «يا به عدالت رفتار كن يا از سياست كناره‌گيري كن.»(36)

پسر عاص براي عدالت و مردم نگران نيست. نگران خود  است كه كنارش گذاشته‌اند، ولي حرف مردم را هم مي‌فهمد و مي‌داند كه انحصارطلبي و تماميت‌خواهي جز به نابودي نمي‌انجامد. روي كلمات و حرف‌هاي سياستمداران موافق و مخالف بايد تأمل داشت، تفسير و تحليل گذاشت تا به رازهاي دروني آنها پي برد. شايد مي‌خواهد باز خود را مطرح كرده باشد تا اوضاع آرام گيرد. عثمان از گفتار عمروعاص عصباني مي‌شود و به او پرخاش مي‌كند. در صورتي كه يك ماه بيشتر به مرگ عثمان باقي نيست، عمروعاص به دمشق مي‌رود، معاويه سعي مي‌كند نگهبانان خليفه را به‌عنوان افراد مورد اعتماد، از سربازان شامي انتخاب كند. معاويه و عمروعاص تلاش مي‌كردند تا زمينه براي روي كار آمدن معاويه آماده شود. آنها در اين فكر بودند كه عثمان از ميان برداشته شود، تا بتوانند به‌نام عثمان و به بهانه خونخواهي‌اش، حكومت بر سرزمين‌هاي اسلامي را تيول خود قرار دهند، موفق هم شدند. سياست‌ها و توطئه‌هاي داخل مدينه چه در زمان عثمان و چه در زمان علي(ع) در دست عمروعاص بود و دشمن‌تراشي‌هاي خارجي در دست مزدوران معاويه، بني‌اميه با محوريت معاويه هماهنگ عمل مي‌كردند. تاريخ مصرف خليفه از نظر اطرافيان معاويه ديگر تمام شده بود. خليفه كشته شده بيشتر به درد آنها مي‌خورد. آنها مي‌خواستند يك شهيد درست كرده و اطراف آن معركه به پا كنند. همه رنج‌هاي مسلمانان و رسالت پيامبر(ص) و شهداي اسلام به نفع اولاد ابي‌سفيان مصادره مي‌شد و با نبودن مردم در صحنه همه‌چيز از دست مي‌رفت، به‌جاي اسلام يك حكومت قبيله‌اي بر سر كار مي‌آمد و جهان اسلام و سرنوشت مسلمانان را در دست مي‌گرفت و به‌سوي اضمحلال‌شان مي‌برد، هر كجا غفلت، بي‌تفاوتي، عدم فعاليت و پايداري باشد، سرنوشتي بهتر از مسلمانان دهه چهل هجري به بعد ندارند.

چون عبدالله بن سعد به پيشنهاد مروان و به دستور عثمان، حاكم مصر شد، ماليات و خراج بسياري از مردم گرفت و براي دستگاه خليفه فرستاد. عثمان با كنايه به عمروعاص مي‌گفت كه از پستان پر شير امارت مصر شير دوشيده شده است، عمروعاص در پاسخ گفت: دوشيدن اين شير به بهاي نابودي بچه اشتر تمام خواهد شد.(37)

و ديديم كه  در اثر فشار بر مردم، در سال 35 هجري زمينه شورش كه فراهم شده بود سر باز كرد و خون عثمان را بر زمين ريخت و از همين‌جا به سياستمداري عمروعاص و به بي‌‌سياستي عبدالله بن سعد پي مي‌بريم.

در مناظراتي كه سال‌هاي بعد عمروعاص با امام حسن(ع)، عبدالله جعفر و عبدالله عباس داشت، هر سه نفر، او و معاويه را قاتل اصلي عثمان گفتند(38) و آنها هم انكار نكردند، چون ديگر كار از كار گذشته بود و به اهداف خود رسيده بودند.

در برخي كتاب‌ها آورده شده كه عمروعاص به همراه مغيره بن شعبه از كساني بودند كه براي اولين مرتبه لقب «اميرالمؤمنين» را از موضع فرصت‌طلبي و منافع آينده خود به خليفه دوم، عمربن خطاب دادند.(39) و ديگر ژاژخوايان و متملقان هم از آن پس تا پايان دوران بني‌عباس و حتي به شاهان عثماني هم اين لقب را مي‌دادند و اين به بازي گرفتن كلمه «مؤمنين» بود، كه شاهد بوديم برخي از اين به‌اصطلاح اميران، مرتكب چه جنايت‌ها و چه زشت‌كاري‌هايي مي‌شدند و لقب «اميرالمؤمنين» را يدك مي‌كشيدند. بيچاره آن مؤمناني كه اينان اميرشان بوده‌اند و شايد بين آنها اين سنخيت وجود داشته و بنا به فرمايش پيامبر(ص): مردم به خاطر اعمالشان شايسته همان حكومت و همان حكامي هستند كه بر آنها تسلط يافته‌اند.

عمروعاص تمايل نداشت كه در مدينه‌اي كه عثمان هم باشد، بماند. دوست نداشت كه به فرمان او اقدامي كند و قدمي بردارد. به فلسطين رفت كه آب و هوايي خوش داشت و آرامشي بيشتر و در آنجا نيز با چهره مرموزي چون معاويه نزديك بود. آنها مثل كاه و كهربا، يكديگر را جذب مي‌كردند، هركدام ديگري را خوب مي‌شناخت. آنها مكمل هم و عقل منفصل يكديگر بودند. معاويه براي دستيابي به عمروعاص بايد سرمايه‌گذاري بيشتري مي‌كرد، او به خليفه مقتدري چون عمر باج نمي‌داد و چنان نامه‌هايي مي‌نوشت، سرانجام معاويه با ترفندهايش آن شيطان سركش را رام ساخت.

ياران پيامبر(ص) اين حديث را به ياد داشتند كه فرموده بود: از اتحاد معاويه و عمروعاص بايد ترسيد و متأسفانه در شام اين دو شريك، دو سيّاس ديگري هم داشتند به‌نام مغيره بن شعبه و زياد بن ابي؛ كه چهار نفري چه بلاهايي كه بر سر اسلام و مسلماني آوردند و اسلام را به انحطاط و انحراف كشاندند و برنامه دستگاه خلافت مدينه، در دمشق رقم مي‌خورد و اين چهارتن، خط‌دهنده كلي حكومت بودند و پشت‌پرده  هم روميان و يهوديان، كه مي‌خواستند بدين‌وسيله ريشه اسلام كنده شود و اينها چه فسادها و حق‌كشي‌هايي انجام دادند و چه خيانت‌ها و دغل‌ها كردند تا معاويه را بر سر مردم مسلط كردند و امثال علي(ع) را از صحنه خارج نمودند. (واي اگر از پس امروز بود فردايي)

و معاويه همچنان وعده حكومت مجد و مصر را به عمروعاص مي‌داد، چون متوجه شده بود كه پسر عاص براي حاكميت دوباره بر مصر حاضر به انجام هر جنايتي هست و همين به‌اصطلاح زيركي‌هاست كه برخي از نويسندگان آگاه عرب از جمله جرجي زيدان او را نابغه مي‌دانند.(40) زيرا همه افتخارات گذشته مسلمانان، خون شهدا و تلاش محمد(ص) را به‌سود بني‌اميه و آل‌ ابوسفيان مصادره كرد و راستي غير از علي(ع) و بعضي از يارانش هيچ‌كس در برابر اين خيانت بزرگ ايستادگي نكرد و نفسي از كسي در نيامد، معاويه و يارانش مردم را در شرايطي قرار دادند كه نتوانند فريادي برآورند و وا اسلامايي بگويند.

اگر كساني مانند ابوذر غفاري يا حجربن عدي فريادي هر چند محدود برمي‌آوردند، جز مرگ در غربت و شهادت در تنهايي نصيب ديگري نداشتند.

نبوغ معاويه را در جذب ناراضياني چون عمروعاص و زيادبن ابي و نفوذ در دستگاه عثمان دانسته‌اند و اين‌كه چگونه توانست خليفه را با دست شورشيان به قتل برساند و نگذارد كه آب خوش از گلوي علي(ع) پايين برود.

ام‌المؤمنين، عايشه را عليه علي(ع) به ميدان جنگ كشانيد. صحابياني چون طلحه و زبير را به عهدشكني واداشت. مردمان بسياري را با پيراهن خون‌آلود عثمان به جبهه‌هاي نبرد كشانيد و آيا اين همه جنگ‌افروزي و عوام‌فريبي و ساده‌انديشان را به‌ دنبال خود كشاندن نبوغ نيست؟ عمروعاص و مغيره از اول مي‌دانستند كه معاويه مي‌خواهد پايگاه خلافت را از مدينه به دمشق منتقل كند و خود در رأس آن قرار گيرد، سرانجام با حكومت‌ها، امتياز و رانت‌ها و ثروت‌هايي كه گرفتند او را در رسيدن به اين هدف ياري كردند.

و بدان‌سان كه در تاريخ مي‌خوانيم اين مزدوران، خود را به معاويه ارزان نفروختند. بالاخره كسي كه دين خود را به دنياي ديگران مي‌فروشد، دست‌كم بايد چيز قابل توجهي دستش را بگيرد. احمق‌ها و كودن‌ها هستند كه آخرت خود را فداي دنياي ديگران مي‌كنند بدون اين‌كه حتي براي اين دنيايشان كوچكترين فايده‌اي داشته باشد. همان «خسرالدنيا والاخره و ذلك هوالخسران المبين.»(41) آري اينها به نظر خودشان زرنگ بودند كه براي معاويه در برابر علي(ع) ايستادند و با گرفتن حكومتي، مقامي، قدرتي و باجي خود را جهنمي كردند.

ما در تاريخ پس از كشته‌شدن عثمان، همه‌جا نام عمروعاص را در كنار معاويه مي‌بينيم و شاهد توطئه‌هاي مشترك آنها عليه اسلام ناب محمدي هستيم. معاويه، قصد تسخير عمروعاص و سواري گرفتن از او را داشت و عمروعاص هم خود را در رديف معاويه مي‌دانست، گرچه بهره نهايي از آن معاويه بود.

حضرت علي(ع) درباره او فرموده‌اند: «هميشه عمرو دستيار فاسقان و دشمن مسلمانان بوده است، آيا ممكن است كه او مانند مادرش نباشد.(42)

باز امام درباره او مي‌فرمايند: (43) «قسم به آن پروردگاري كه دانه را در زير خاك مي‌شكافد و مي‌روياند و خلايق را آفريده، اينان اسلام نياورده‌اند، بلكه تظاهر به اسلام كرده‌اند و كفرشان را پنهان داشتند، تا آن‌گاه كه به ياران خود پيوستند و به همان اصل كفر و كينه‌توزي اولي كه با ما داشتند بازگشت نمودند.»

در كتاب الغدير،(44) از قول استاد ابن ابي الحديد نقل شده كه معاويه به عمروعاص گفت: «من ناراحتم كه  مردم درباره اسلام آوردنت شك دارند و مي‌گويند براي دنيا و تظاهر بوده»، عمرو گفت: «اي معاويه دست از سرم بردار.» او اعتقاد به خدا، آخرت و پيامبر نداشت، عمروعاص از ابتدا ملحد بود و هيچ‌گاه دست از الحادش بر نداشت و معاويه هم مانند او بود.

درباره معاويه و او گفته‌اند كه: عقيده به «ارجاء» داشتند، يعني هر گناهي كه مي‌خواهي بكن و اميد به آمرزش خدا داشته باش و منظور آنها آن بوده كه براي گناه مجوز درست كنند و راه گناه را باز نمايند، همان كه برخي از شيعيان كه به عدالت خدا اعتقاد عملي ندارند، هر گناهي را مرتكب مي‌شوند و معتقدند العياذبالله، امام حسين(ع) روز قيامت شفاعت آنها را خواهد كرد كه اين خلاف عدالت خداست و از القائات برخي مداحان بي‌سواد است كه «تمام غرق گناهيم و يك حسين داريم» و اين تفكر ارجايي از همان زمان و توسط بني‌اميه در بين مسلمان‌ها رواج پيدا كرد.

پيامبر(ص) در جنگ تبوك كه معاويه و عمروعاص همراهش بودند، چون آن دو را پهلوي هم ديد، فرمود: «هر زمان معاويه و عمروعاص را با هم يافتيد، بين آنها جدايي بيفكنيد، زيرا اين دو نفر هيچ‌گاه براي كار خيري با هم جمع نمي‌شوند.»(45)

و هنگامي كه معاويه و عمروعاص به دنبال سخن خليفه دوم، علي(ع) را مردي شوخ‌طبع معرفي مي‌كنند و در بين مردم شام براي علي(ع) جوسازي مي‌كنند، حضرت در خطبه‌اي مي‌فرمايند: (46) «عجبا لابن النابغه، يَزعم لاهل الشام ان في دعابه و...» در شگفتم از پسر آن زن بدنام كه در نزد مردم شام از من چهره‌اي مسخره‌گر ساخته است كه عمر خود را به شوخي و هرزگي مي‌گذرانم، او باطل مي‌گويد و به گناه لب مي‌گشايد، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ‌زني است، او دروغ مي‌گويد، عهد شكن است، بر خواسته‌هاي خود پافشاري مي‌كند، در دادن بخل مي‌ورزد، پيمان به سر نمي‌برد و پيوند مي‌برد، براي جنگ و ستيز آماده است و بر حكومت چيره است و در هنگام جنگ خود را عريان سازد، به خدا قسم ياد مرگ مرا از مسخرگي بازمي‌دارد و فراموش كردن آخرت ازسوي عمروعاص باعث مي‌شود كه سخن حق بر زبان نراند، او با معاويه بيعت نكرد، مگر آن‌كه سودي به او برسد و در برابر رهاكردن دينش لقمه‌اي به او بخوراند.

بعدها مي‌بينيم پس از آن همه خيانت‌ها به اسلام، حكومت مصر را دوباره به او برمي‌گردانند و او چه جنايت‌ها و حق‌كشي‌ها انجام داد تا به حكومت مصر رسيد و مگر اين حكومت چقدر ارزش داشت كه افراد؛ شرف، آبرو و دين خود را در راه آن از دست دادند؟ افسوس. حضرت علي(ع) در نامه‌اي به او اتمام حجت مي‌كنند و مي‌خواهند او را از قعر جهنم به درآورند، شايد كه هدايت شود و راه صحيح را در پيش گيرد، حضرت در اين نامه مي‌نويسد:(47) «اين نامه از سوي بنده خدا علي‌اميرالمؤمنين به آن ابتر فرزند ابتر عمروبن‌عاص كه در جاهليت سرزنش‌كننده محمد، آل محمد و اسلام در عصر جاهليت و اسلام بود، سلام بر آن كسي كه راه سعادت را دنبال كند، اما بعد تو شئون مردي و مردانگي را به خاطر شخص فاسقي كه پرده‌اش دريده است، از دست داده‌اي، كسي كه افراد شريف و كريم در مجلسش مورد اهانت قرار مي‌گيرند و اگر افراد حليم و بردبار با او بنشينند، به سفاهت و بي‌ارزشي منصوب مي‌شوند، درنتيجه دلت تابع دل او شد، اين پيروي باعث شد كه دينت را از تو بگيرد و دنيا و آخرتت را تباه سازد. البته خدا نابكاري و پستي تو را از روز نخست مي‌دانست، چنان‌كه گرگي به دنبال شيري روانه شود تا در سايه چنگال او به نوايي برسد و از زيادي شكار او شكمي سير كند. تو نيز پيرو معاويه شدي تا از پس‌مانده‌اش چيزي به تو برسد، ولي از آنچه تقدير توست گريزي نداري، در صورتي كه اگر حق را مي‌يافتي و در راه حقيقت قدم برمي‌داشتي به آنچه مي‌خواستي مي‌رسيدي، مسلم است هر كه پيرو حق باشد به كمال و سعادت مي‌رسد. اگر خداوند مرا بر تو و آن زاده زن جگرخوار مسلط فرمايد هر دو را به ستمكاران قريش ملحق خواهم كرد، به آنهايي كه در زمان رسول خدا(ص) خداوند قهار آنها را هلاك نمود و اگر تو و معاويه پس از من زنده بمانيد، خدا كفايت شما را خواهد كرد و همان انتقام و عِقاب خدا شما را بس است.»

وقتي عمروعاص در فلسطين بود در آنجا كه باغ و ملكي براي خود آماده كرده بود، چون شنيد عثمان در محاصره است و كشته مي‌شود، ضمن اشعاري گفت: «من عثمان را كشتم، من مردم را عليه او برانگيختم، چنان مكر و توطئه‌اي عليه عثمان كردم، درحالي كه در بي‌خبري و غفلت به‌سر مي‌برد.» وقتي شنيد عثمان كشته شده، باز گفت: «من عثمان را كشتم درحالي كه در محل «وادي السباع» هستم، عثمان با تحريك‌هاي من به اين سرنوشت دچار شد و...»(48) و بعد با خود مي‌گويد: «اگر طلحه، خليفه شود جوانمرد است و اگر علي(ع) خليفه شد جز به حق نمي‌انديشد و نزد من او مكروه‌ترين كس است و نارواتر و ناگوارتر از علي(ع) كسي نزد من براي خلافت نيست.

وقتي فهميد مردم با علي(ع) بيعت كرده‌اند بسيار ناراحت شد و بعد شنيد كه معاويه بيعت نكرده و مردم را به خونخواهي عثمان عليه علي(ع) تحريك مي‌كند، خوشحال شد.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ فرق عمرو با عمر در نوشتن آن است كه جلوي عمر يك واو اضافي گذاشته مي‌شود.

2ـ تاريخ الخلفا‌ (سيوطي)، ص 227.

3ـ الغدير، ج 2، ص 121.

4ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 302.

5ـ همان.

6ـ حسان بن ثابت، حارث بن عبدالمطلب، هر دو در اين خصوص اشعاري دارند. (شرح ابن ابي‌الحديد)

7ـ الغدير، ج 2، ص 122.

8ـ همان.

9ـ همان، نقل به اختصار.

11ـ همان.

11ـ جلد دوم الغدير و جلد سوم ترجمه آن (محمدتقي واحدي) ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، ج 3، از صفحه 114 به بعد.

12ـ حجر: 95 .

13ـ كوثر: 3.

14ـ  ابن ابي‌الحديد، ج 3، ص 300، نقل از واقدي.

15ـ قمر: 11.

16ـ در اعلام الوري و در بحارالانوار، ج 18، ص 418، فرد همراه عمروعاص را عبدالله بن ابي ربيعه نام برده‌اند.

17ـ سيره‌ النبي، ج 1، ص 356، اعلام الوري، ص 55، تاريخ پيامبر اسلام، دكتر محمد ابراهيم آيتي، ص 133.

18ـ جلد دوم، ص 324، ترجمه دكتر محمود مهدوي دامغاني.

19ـ سيره النبي، ج 1، ص 356، تاريخ پيامبر اسلام، ص 133، سيره ابن هشام، ص 357.

20ـ اين داستان در تواريخ مختلف با همين مضمون، ولي گوناگون آورده شده كه ما به اختصار آورديم.

21ـ تاريخ پيامبر اسلام، دكتر محمد ابراهيم آيتي، ص 137 ـ سيره ابن هشام، ج1، ص 260.

22ـ دلايل النبوه: بيهقي.

23ـ مغازي واقدي، ص 491.

24ـ سيره ابن هشام، ج 3، ص 291 ـ تاريخ پيامبر اسلام (آيتي)، ص 444.

25ـ برخي گفته‌اند كه اسلام آنها پس از عمره القضا در سال هفتم بوده است، دايره‌المعارف تشيع، ج 11، ص 485.

26ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 272 ـ مروج الذهب مسعودي.

27ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج 1، ص 907.

28ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج 3، ص 161.

29ـ كامل ابن اثير، ج 2، ص 403.

30ـ تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 44، ص 438.

31ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج 3، ص 69، 116 و 118.

32ـ دايره‌المعارف تشيع، ج 11، ص 485.

33ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج 3، ص 137 ـ (صفحاتي از تاريخ مصر)، ج 1، ص 473.

34ـ الغدير، ج 2، ص 153.

35ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج 3، ص 758.

36ـ الكامل التاريخ (ابن اثير)، ج 3، ص 149.

37ـ همان، ص 93.

38ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، ترجمه دكتر محمود مهدوي دامغاني، ج3، ص 298.

39ـ تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 44، ص 261.

40ـ مجموعه آثار جرجي زيدان.

41ـ حج: 11.

42ـ ترجمه الغدير،  ج 3، ص 231.

43ـ همان، از شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد.

44ـ جلد دوم عربي، ص 126.

45ـ همان، ص 127.

46ـ نهج‌البلاغه، خطبه 83.

47ـ الغدير، ج 2، ص 130.

48ـ همان، ص 135.


 
 

     فهرست چشم انداز 49  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |