گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

عجيب است كه مقام و موقعيت براي گروهي چقدر ارزش دارد كه همه‌چيز خود را براي رسيدن به آن زير پا مي‌گذارند، با اين‌كه از همه‌چيز اطلاع دارند. عمروعاص حاضر مي‌شود به خاطر حكومت مصر به جنگ علي(ع) برود و با فريب و دغل،‌ مردم را عليه علي(ع) بشوراند و فردي چون عمربن سعد به خاطر حكومت ري به جنگ حسين(ع) برود و او و يارانش را شهيد كند و خاند‌انش را اسير نمايد و در تاريخ خوانده‌ايم كه براي رسيدن به حكومت مصرها و ري‌ها، چه كارهايي كه نكردند و چه شايستگاني را كه ترور شخصيت نكردند: «واي اگر از پس امروز بود فردايي.»

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

بالاخره اين هم رسم روزگار است كه مكر، حيله، عوامفريبي، سياسي‌كاري و شعار بدون شعور، بر صداقت و ايمان و تقوا، غلبه پيدا مي‌كند. واي بر آن مردمي كه از علي(ع) «ساسه العباد» مي‌خواهند كه مطيع حقه‌هاي معاويه و عمروعاص شود، وقتي جامعه‌اي شعور سياسي و اجتماعي نداشته باشند، شايسته اين سرنوشت‌ها هستند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

حضرت علي(ع) مي‌داند كه اين سياسي‌كاري‌ها، بيشتر كار عمروعاص است، از اين‌رو نامه‌اي براي او مي‌نويسد و او را از پيروي معاويه نهي مي‌كند و نصايحي به او مي‌فرمايند، باشد كه خويشتن را فداي دنياطلبي معاويه نسازد، ولي مگر ميخ آهنين در سنگ فرو مي‌رود؟ و مگر سخن حق بر دل‌هاي سياه اثر مي‌گذارد؟

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

حضرت علي(ع) در گفتاري فرموده‌اند كه: «َالدَهرُ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني حَتي يَقوُلُ مُعاويه وَ عَلَي» روزگار مرا پايين آورده، پايين آورده و باز هم پايين آورده كه مي‌گويند معاويه و علي(ع) و مرا در كنار معاويه و در رديف او قرار مي‌دهند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

حضرت علي(ع) در آن شرايط چه مي‌توانست بكند؟ چه راهي برايش باقي‌مانده بود؟ دشمنان دانا و دوستان ناآگاه او را در بن‌بستي سخت وحشتناك قرار داده بودند. آيا مي‌توانست با ياران خودش با زبان زور سخن بگويد؟ نصيحت‌ها و اندرزها كه فايده‌اي نمي‌بخشيد، دشمن هم كه به لحاظ نبرد، كاري از پيش نبرد، از نظر تبليغاتي موفق شد و در جوامعي كه خردمندي و شعور اندك باشد، عوامفريبان، ظاهرسازان، دروغ‌پردازان و آنها كه به جاي نوشتن مار، شكل مار را مي‌‌كشند، چقدر زود موفق مي‌شوند و پيروزي را به دست مي‌آورند و تا جهالت، ناآگاهي، تعصب و عدم تفكر باشد، همين آش است و همين كاسه و راه نجاتي نيست، مثل آن‌كه گروهي مأموريت دارند كه مردم را در جهالت مطلق نگاه‌دارند، اختلاف‌اندازي كنند، مردان خدا را متهم نمايند و راه شيطان همچنان رهرواني دارد

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

خوارج هم دردسر ديگري براي دوران علي شدند كه ايام امام(ع) را مشغول داشتند. مردم كوفه پيوسته به ابوموسي اشعري سفارش مي‌كردند كه مواظب فريب‌هاي عمروعاص باشد و همه از نيرنگ‌ها و حيله‌گري‌هاي عمروعاص خبر داشتند علي(ع) و يارانش هم در مورد ابوموسي اشعري ترديد كامل داشتند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

شاميان همچنان با معاويه بودند و با او بيعت كردند. تنها سپاه كوفه بودند كه جمعي به‌نام خوارج با اعتراض از علي(ع) جدا شده و آماده جنگ با او شدند و علي‌(ع) را از فتح نهايي و پيروزي بر معاويه بازداشتند و اين معترضان همان كساني بودند كه علي را وادار به پذيرش حكمين كرده بوده و اكنون در برابر علي(ع) ايستادند كه چرا علي در امامت خود ترديد كرد؟

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

علي(ع) تصميم داشت كه دنيا را از وجود معاويه پاك سازد

به‌زودي با تمام توان و توشه خواهم كوشيد تا روي زمين را از اين مردك وارون و كالبد نگون پاكيزه گردانم و آن‌قدر مي‌كوشم تا اين‌كه كلوخ را از ميانه دانه‌هاي درو شده بيرون افكنم، يعني اسلام را از آلودگي‌هاي كفر و نفاق پاك كنم، كه متأسفانه اين فرصت به دست علي(ع) نيامد. متعصبان جاهل و دين‌مداران ناآگاه، مانع ره‌پويي علي(ع) شدند، مقدس‌مآب‌هاي بي‌سواد كه داعيه اجتهاد داشتند و اظهارنظرهاي احمقانه مي‌كردند، فرصت را از علي(ع) گرفتند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

در نبرد صفين طبق نوشته‌هاي ارائه شده، از شاميان چهل و پنج‌هزار و از عراقيان بيست و پنج‌هزار كشته شدند و اين هم چشمه‌اي ديگر از جنايت‌هاي بني‌ اميه بود

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

ملاحظه مي‌شود، به چه صورت دين و خدا، وسيله كشتن بندگان واقعي خدا و دوستان علي(ع) قرار مي‌گيرد. كاشكي مثل ديگر جنگ‌هاي دنيا بر سر قدرت، مال، كنيز و سرزمين جنگ مي‌شد و خدا، قرآن، اسلام و دين وسيله سوءاستفاده قرار نمي‌گرفت و بسياري از مردم از دين و خدا فراري نمي‌شدند و از بزرگترين جنايت‌ها، دين را وسيله قراردادن و خدا را به بازي گرفتن است؛ الله اكبر

عمروعاص مردمي را كه روزي عليه عثمان شوراند و او را به دست همين مردم مصر كشت، اكنون آنها را در مسير خونخواهي عثمان و در برابر علي(ع) قرار مي‌دهد و عجيب مردم كه به يك هايي راست و به يك هويي چپ مي‌شوند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

عمروعاص گفت: اگر دنبال علي(ع) مي‌رفتم بايد در همان محدوده خانه‌ام توقف مي‌كردم، ولي وقتي با معاويه شدم به همه جهان دست يافتم

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

امثال عمروعاص‌ها هستند كه با سنخيتي كه دارند، معاويه‌ها را علم مي‌كنند. حمايت دنياطلبان، ناآگاهان، فريب‌خورده‌ها و فرومايه‌ها باعث مي‌شود كه معاويه و يزيد تقويت شوند و بر مردم تحميل گردند و همه آنها كه اين عناصر را به صورتي تقويت كرده و از آنها حمايت نموده‌اند در گناهان ستمگران، انحراف‌ها و استبدادشان شريكند

 

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

اگر به مطالعه همه كتاب‌هايي كه درباره عمروعاص نوشته شده بنگريم و بيشتر آنهايي كه او را مجتهد و صاحبنظر مي‌دانسته‌اند، يك نقطه روشن، يا يك خدمت كه به سود دين يا دنياي جامعه باشد در آن نمي‌بينيم. هر چه هست ريا، دغل، مكر، حيله، دروغ و فساد اخلاق است

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

هنگامي كه مرگ عمروعاص فرا رسيد، در بستر مرگ به پسرش عبدالله گفت: «اي‌كاش در همان ابتداي مسلماني در غزوه (ذات‌السلاسل) مرده بودم. من در كارهايي دخالت كردم كه دليلي براي خدا ندارم، كاش اين همه ثروت را نداشتم، كاش دارايي من مقداري پشكل شتر بود، اي‌كاش سي‌سال پيش مرده بودم. من دنياي معاويه را آباد كردم و در برابر، دين خود را باختم، دنيا را مقدم داشتم و آخرت را رها نمودم، براي رسيدن به رشد و صلاح نابينا شدم، اكنون اجلم فرارسيده، معاويه مال و ثروت مرا يغما خواهد كرد و بعد از مردنم با شما فرزندانم بدرفتاري خواهد كرد.»

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

وقتي عمروعاص در بستر مرگ بود به ابن‌عباس گفت: «... دين خود را از دست دادم و مختصري از دنياي خود را آباد ساختم، هرچه داشتم از بين بردم، كاش مي‌توانستم گذشته را جبران كنم، كاش اين پشيماني سودي به حالم داشت، اگر مي‌توانستم از كارهايي كه كرده بودم فرار كنم، فرار مي‌كردم. اكنون خود را بين زمين و آسمان معلق مي‌بينم. مثل آن‌كه نه مي‌توانم بالا بروم و نه اين‌كه بر زمين قرار گيرم، اكنون اي ابن عباس چيزي به من بگو كه برايم فايده داشته باشد.»

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

 

     فهرست چشم انداز 50  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 50 تیر و مرداد ماه 1387

 

درس‌هايي از تاريخ؛ سياه‌كاري‌هاي بني‌اميه

فضل‌الله صلواتي ـ بخش چهارم

عمروعاص ـ بخش دوم

اتحاد ناميمون

معاويه براي عمروعاص پيغام فرستاد كه به دستياري او بيايد، چون به شام رسيد مشاهده كرد كه ايادي معاويه تظاهرات مي‌كنند و شعار مي‌دهندكه معاويه به خونخواهي عثمان برخيزد، خوشحال شد و به مردم گفت:‌ درست تشخيص داديد، حق با شماست، در مقام خونخواهي خليفه مظلوم از پا ننشينيد. معاويه اصرار داشت كه عمروعاص به مشاورت او درآيد. برادرش عتبه بن ابوسفيان نيز از معاويه خواست كه با عمروعاص در تصميماتش مشورت كند.

وقتي عمرو با معاويه روبه‌رو شد معاويه به او گفت: از من براي رسيدن به اهدافم پيروي نما. عمرو گفت: براي چه از تو پيروي كنم؟ آيا به خاطر آخرت، كه تو نمي‌داني آخرت چيست! يا براي دنيا كه تو دنيايي نداري كه مرا با خود شريك سازي؟! معاويه گفت:‌ من براي رسيدن به دنيا مي‌خواهم با تو شريك شوم. عمروگفت: در صورتي من به تو كمك مي‌كنم و حاكمت مي‌نمايم كه ملك مصر از آن من باشد. معاويه هم قبول كرد و هنوز كه هيچ اقدامي انجام نشده بود، حاكميت سرزمين مصر را در نامه‌اي براي عمروعاص تضمين كرد و خود عمرو گفت: حكومت مصر را براي من بنويس تا دين خود را به دنياي تو بفروشم. «اِنَما اُبايِعكَ بِها ديني»(49) كدام دين؟ ديني كه به همين سادگي معامله شود، اصلاً از ابتدا وجود نداشته است. همين ظاهر و زبان است كه خريد و فروش مي‌شود وگرنه ريش، پشم، شال و كلاه كه سر جاي خودش هست. بي‌ديني، بي‌تقوايي، بي‌ايماني و نفاق است كه علي(ع) را از حق خود محروم مي‌كند و او را خانه‌نشين مي‌كند، مگر از اول تاريخ تا امروز جز با ابزار دين، ملت، وطن، آزادگي، عدالت و... سو‌ءاستفاده از آن واژه‌ها، علي، حسن و حسين را... قائم‌مقام فراهاني را، اميركبير را، سيدجمال‌‌الدين اسدآبادي را، سيدحسن مدرس را، مصدق و دكتر حسين فاطمي و... را از ميان برنداشتند؟

عمروعاص در اشعاري كه براي معاويه مي‌فرستد، مي‌گويد: «اگر مصر را به من بدهي معامله پرسودي است كه در برابر آن از درايت پيرمردي با تجربه و كاردان بهره‌ور مي‌شوي.»(50)

باز هنگامي كه معاويه از او خواسته بود كه براي توطئه عليه علي(ع) به نزد او برود در اشعاري مي‌سرايد: «... پسر هند خواهان ديدار من است و همين ديدار فساد و تباهي مرا به دنبال دارد، ... به خدا قسم نمي‌دانم چه كنم؟ من هيچ‌گاه در كار خود زبون و درمانده نبودم. معاويه مرا به‌سوي مقاصد شوم خود مي‌كشاند، او مرا براي اجراي مقاصد شوم خود مي‌خواهد، آيا بايد خود را فداي او كنم؟ آيا براي من كه شخصي سالخورده هستم و از مرگ مي‌ترسم، در خانه نشستن و با آرامش و راحتي زندگي كردن بهتر نيست؟ و...»(51) آري هوا و هوس، مقام دوستي و دنياطلبي بر او غالب شد و نزد معاويه رفت و تا قعر جهنم با او همراه و همگام شد. عمروعاص با آگاهي كامل و با اختيار، خود را به دام شيطان انداخت. معاويه به او گفت: من تو را به طرف خود خواندم براي مبارزه با كسي كه نسبت به پروردگارش عصيان كرده و خليفه رسول‌الله را كشته و فتنه به پا كرده و باعث پراكندگي امت مسلمان شده و قطع رحم نموده. عمرو گفت: منظور تو كيست؟ معاويه گفت: علي! عمرو گفت: اي معاويه خود را همپاي علي ندان، علي، افتخار نخستين اسلام و در هجرت، و همراهي با پيامبر(ص) در نبردها را دارد و در دانش و فهم، تو مانند علي نيستي و سخناني ديگر در برتري علي(ع) گفت كه معاويه با وسوسه‌ها و وعده‌هاي خود او را با خود همراه ساخت.(52)

و عجيب است كه مقام و موقعيت براي گروهي چقدر ارزش دارد كه همه‌چيز خود را براي رسيدن به آن زير پا مي‌گذارند، با اين‌كه از همه‌چيز اطلاع دارند. عمروعاص حاضر مي‌شود به خاطر حكومت مصر به جنگ علي(ع) برود و با فريب و دغل،‌ مردم را عليه علي(ع) بشوراند و فردي چون عمربن سعد به خاطر حكومت ري به جنگ حسين(ع) برود و او و يارانش را شهيد كند و خاند‌انش را اسير نمايد و در تاريخ خوانده‌ايم كه براي رسيدن به حكومت مصرها و ري‌ها، چه كارهايي كه نكردند و چه شايستگاني را كه ترور شخصيت نكردند: «واي اگر از پس امروز بود فردايي.»

نقش عمده عمروعاص از اين اتحاد نامقدس شروع مي‌شود، ايستادگي در برابر خدا، مردم و علي(ع).

پس از كشته‌شدن عثمان، پس از 25 سال كه از رحلت پيامبر(ص) گذشته و اسلام از راه اصلي جدا و مسخ شده و به انحراف كشيده شده، توده‌هاي انقلابي، علي(ع) را از گوشه انزوا به درآوردند و با شور و اشتياق به خلافت برگزيدند، ولي توطئه‌گران اموي از همان قدم اول كارشكني را آغاز كردند. امام علي(ع) خود فرمايد: «فَلَمّا نَهَضتُ بِالامرِ نَكَثَت طائِفَهٌ وَ مَرَقَت اُخري وَ قَسَطَ آخَروُنَ...»(53) همين‌كه از موضع انقلابي قيام كردم، موضع‌گيري مخالفان از هر سو با من آغاز شد و ناكثين (عهدشكنان) و قاسطين (منحرفان) و مارقين (از حق خارج شده‌ها) پديد آمدند و مانع حركت‌هاي انقلابي من شدند... افسوس كه زيور دنيا نگاه‌هايشان را ربود و زرق و برق دنيا خيره‌شان كرده بود.

مروان را به‌سوي مدينه فرستادند و عايشه، ام‌المؤمنين را بر شتري سوار كردند و طلحه و زبير، صحابيان رسول خدا(ص) را به‌دنبال او براي جنگ با علي(ع) به راه انداختند و بني‌اميه و معاويه از همه آنها استفاده ابزاري كردند و چون از جنگ جمل سودي نبردند و عايشه به مدينه برگردانده شد و طلحه و زبير كشته شدند، با برنامه‌ريزي عمروعاص، جنگ صفين را راه انداختند و با سرنيزه كردن پيراهن خون‌آلود عثمان، مردم را به خونخواهي او فراخواندند و همه را به جنگ با علي(ع) بسيج كردند و چون در آن جنگ با پايداري مؤمنان و شايستگان، علائم شكست معاويه پديد آمد، تاريخ مصرف پيراهن خون‌آلود تمام شد و آن‌گاه قرآن‌ها را بر سر نيزه‌ها علم كردند كه ميان علي و معاويه، قرآن بايد حكومت كند. اين هم استفاده ابزاري از قرآن، كه در تاريخ چه بسيار مورد سوءاستفاده قرار گرفته است.

حاكمي از فرمان خليفه وقت سرپيچي كرده و بايد منكوب شود. در شرايط شكست شعار داده مي‌شود كه: علي يا معاويه! عجيب سوءاستفاده و عوامفريبي و به انحراف كشيدن مردم انجام مي‌شود، كدام مردم؟ مردمي كه براساس انديشه و خرد حركت نمي‌كنند، با شعاري دوست مي‌شوند و با فريادي دشمن، روي آمدن و رفتنشان نمي‌توان حساب كرد.

بر خيالي صلحشان و جنگشان وز خيالي نامشان و ننگشان

يك‌روز آن‌قدر با شور و احساس دور علي(ع) را مي‌گيرند كه جامه‌اش دريده مي‌شود و انگشت پايش پايمال مي‌گردد و روزي ديگر آن‌قدر علي(ع) تنها مي‌شود كه سر در چاه فرو مي‌برد و با تصوير خود در آب چاه سخن مي‌گويد، الله‌اكبر!

اين هم ياران مسلمان و انقلابي كه هركدام به راهي رفتند و چون چندتن ثابت قدم در راه حق‌ كسي ديگر نماند. عمروعاص پيش از شروع جنگ نزد عمّار ياسر، از ياران علي(ع) مي‌رود، چون عمار و يارانش او را مي‌بينند شمشير مي‌كشند. عمروعاص مي‌گويد: اشهد ان لا اله الا الله... با گفتن اين جمله مي‌خواهد آنها را هم فريب دهد، يعني شما به جنگ مسلمان آمده‌ايد. عمار ياسر، او را مي‌شناسد كه سراسر فريب، دورويي و روباه‌صفتي است. پاسخ سلام را مي‌دهد. سرانجام عمروعاص مي‌گويد كه من براي خيرخواهي آمده‌ام، سپاهيان دوطرف براي تو كه صحابي شايسته پيغمبر(ص) بوده‌اي احترام قائلند، كاري كن كه جنگ سر نگيرد و خون‌ها حفظ شود، من هم با تو همكاري مي‌كنم، اصلاً شما براي چه با ما مي‌جنگيد؟ مگر ما خداي يگانه را نمي‌پرستيم؟ مگر به همان قبله شما نماز نمي‌خوانيم، مگر مثل شما دعا نمي‌خوانيم و مگر كتابي جز قرآن داريم؟ ما به همان پيغمبر شما ايمان داريم و...

عمار مي‌گويد، سپاس خداي را كه ما اهل توحيد، قبله، دين، محمد(ص) و قرآنيم، ولي شما دروغ مي‌گوييد. شما گمراه شده‌ايد، چشم حق‌بين شما نابينا شده است. پيغمبر(ص) به من فرمود تا با ناكثين (پيمان‌شكنان) نبرد كنم. امر فرمود: با قاسطين (منحرفان از عدالت) بجنگم كه شما هستيد و من با شما مي‌جنگم. پيامبر به من فرمود: با مارقين (از دين خارج شده‌ها) بستيزم، نمي‌دانم آنها را درك خواهم كرد يا نه. اي ابتر مگر نمي‌داني كه پيغمبر درباره علي(ع) فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَليٌ مَولاهُ، اللهم و الِ مَن والاه و عادِ مَن عاداه» و من پيرو علي هستم و مولاي من علي است. اما مولاي تو كيست؟ آيا تو مولايي داري؟ و...

عمروگفت: نظر تو درباره كشته‌شدن عثمان چيست؟ كه علي او را كشت. عمار گفت: او بود كه راه فساد را به روي شما باز كرد، علي او را نكشت، بلكه خداي علي، او را كشت. اي عمرو تو دين خود را به حكومت مصر فروختي، تو هميشه اسلام را كج پنداشتي، به خدا سوگند قصد تو انجام خواست دشمن خدا، معاويه است. خون عثمان را بهانه كرده‌ايد تا به دنياي خود برسيد.(54)

نويسندگاني كه درباره جنگ صفين مطالبي نوشته‌اند يادآور شده‌اند كه در نبرد، عمروعاص با علي(ع) روبه‌رو شد، چون حضرت به سوي او حمله كردند تا جهان را از لوث وجود او پاك كنند، او فرار كرد و در جايي خود را از اسب به زمين انداخت و عورت خود را آشكار كرد. در آن حال امام از او روي گردانده و در همان حال رهايش كردند، كه بعدها مايه مسخره مردم بود و همه از او مي‌گفتند كه آزاد شده فلانش مي‌باشد و شاعران با تمسخر اين ذلت را به شعر درآوردند و معاويه به او گفت از ماتحت خود بايد متشكر باشي كه تو را از مرگ حتمي نجات داد.(55)

در نشستي كه معاويه ذلت او را در برابر علي(ع) يادآور شد، عمروعاص به او گفت: «آن روزي را به ياد بياور كه علي تو را به مبارزه طلبيد، رنگت دگرگون شد و از سينه‌ات ناله برخاست و گلويت ورم كرد و خود را آلوده كردي، چون مرگ خود را حتمي ديدي...» سپس در اشعاري گفت:‌ «به خدا قسم اگر با او روبه‌رو مي‌شدي، قدرتت از كف مي‌رفت و خاندانت يتيم مي‌شدند. اگر با علي رو در رو مي‌شدي يقين مي‌كردي كه مرگ حق است و اگر از جلوي او فرار نكني، مرگت حتمي خواهد بود، تو از دعوت علي به نبرد فرار كردي و يقين كردي كه با مرگ فاصله‌اي نداري.»(56) تا عمروعاص زنده بود اين حادثه براي مردم تداعي مي‌شد و بر زبوني او مي‌خنديدند، ولي فرد جسور و بي‌آبرويي چون او، از بازگويي اين ماجرا عصباني نمي‌شد و چيزي براي گفتن نداشت و خجالت هم نمي‌كشيد.

تاريخ‌نگاران نوشته‌اند كه: در ابتداي جنگ صفين، روزي علي(ع)، معاويه را براي گفت‌وگو نزد خود طلبيد. معاويه و عمروعاص با هم به وسط ميدان نزد علي رفتند، حضرت علي(ع) به او فرمودند: تو به ميدان بيا و با من نبرد كن، هركدام كشته شديم، پيروزي با طرف ديگر باشد تا مردم را به زحمت نيندازيم. معاويه از عمرو پرسيد نظر تو چيست؟ عمروگفت: اين مرد از روي انصاف با تو سخن گفت، اگر پيشنهاد او را نپذيري، باعث بدنامي تو و فرزندانت مي‌شود. معاويه گفت: اي عمرو مرا به جانم فريب مي‌دهي، پسر ابيطالب با هركس نبرد كند خونش به زمين ريخته مي‌شود. بدا به حال تو، به خدا قسم مي‌خواهي من كشته شوم و پس از من خلافت به تو برسد، دست از نيرنگ‌هايت بردار كه كسي مانند مرا نمي‌تواني فريب دهي.(57)

روزي ديگر كه عمروعاص مجبور شد به جبهه برود، مالك اشتر با او رو در رو شد، باز هم عمرو نتوانست مقاومت كند و از جلوي او فرار كرد.

در جنگ صفين نبرد به نفع معاويه نبود، آثار شكست بر سپاه شام پديدار مي‌شد، نزديك بود كه با شكست معاويه، سپاه علي(ع) پيروز شوند، سرداران لشگر معاويه كه براي دنياخواهي گرد او جمع شده بودند هماورد لشگريان علي(ع) كه در راه خدا مي‌جنگيدند، نبودند.

خدايش غريق رحمت فرمايد، حسن صدر در كتاب «مرد نامتناهي» برخورد حضرت علي(ع) با معاويه و چگونگي نبرد صفين را به زيباترين وجه تحليل كرده است و سياست علي(ع) را در آن نبرد ستوده است و اثبات كرده كه تصميم علي(ع) به نفع اسلام و مسلمين و كار او عين سياست و كياست بوده است.

نصربن مزاحم منقري (متوفي 212 هجري) در كتاب (وقعه الصفين) كه توسط پرويز اتابكي ترجمه شده (58) مطالب مربوط به جنگ صفين و رفتار معاويه و عمروعاص را به خوبي بيان كرده كه صاحب الغدير و ابن ابي‌الحديد از آن كتاب استفاده‌ها كرده‌اند.

توطئه‌ها در نبرد صفين

شهامت و شجاعت رزمندگان اسلام در ركاب علي‌(ع) جنگ را در آستانه پيروزي قرار داد. در اينجا قصد بررسي چگونگي پيروزي در جنگ صفين را ندارم، تنها به حيله‌گري و سياسي‌كاري عمروعاص اشاره مي‌كنم كه چگونه با عوام‌فريبي‌هاي خود توانست سپاه علي(ع) را به ترديد اندازد و ساده‌انديشان و سست ايمان‌ها را در برابر علي قرار دهد.

اشعث‌بن قيس كندي، از منافقان وابسته به معاويه كه در سپاه علي(ع) بود، ياران خود را در رابطه با جنگ به ترديد افكند و جاسوسان خبر آن را به معاويه رسانيدند و معاويه به پيشنهاد عمروعاص قرآن‌ها را بر سر نيزه‌ها بستند و فرياد برمي‌آوردند كه اين جنگ، مسلمان‌ها را تضعيف مي‌‌كند و ايراني‌ها و رومي‌‌ها را بر زن و فرزندان عرب‌ها مسلط مي‌گرداند. بياييد تا قرآن را حَكَم قرار دهيم، و افرادي قرآن را بر سر نهادند و فرياد برمي‌آوردند كه اي عراقيان اينك كتاب خدا در بين ما و شما.

ياران فهيم و آگاه علي(ع) مانند مالك اشتر، عدي بن حاتم، از علي(ع) مي‌خواستند تا در اين لحظاتي كه دشمن در معرض نابودي است به جنگ ادامه داده شود تا پيروزي نهايي به دست آيد، ولي اشعث از جاي برخاست و گفت: اي علي(ع) داوري قرآن را بپذير، زيرا تو در استناد به قرآن از همه برتري و بيزاري خود را از ادامه جنگ اعلام داشت.

سخن‌ها بين دو گروه بسيار به ميان آمد، ميدان جنگ به مجلس بحث تبديل شد و مهمترين نتيجه‌اي كه از اين توطئه گرفته شد، اختلاف شديد ميان ياران علي(ع) بود و لشگريان شام همچنان يكپارچه از معاويه حمايت داشتند. ياران علي(ع) در برابر علي(ع) اجتهاد مي‌كردند و نصيحت‌ها ديگر مؤثر واقع نمي‌شد. حضرت علي(ع) از اين امر ناراحت بود كه برخي از منافقان و يا افراد سست ايماني مثل اشعث بن قيس به او دستور مي‌دادند كه بايد چه كند؟ و علي(ع) هم كه نمي‌خواست با خشونت و زور با پيروان خودش برخورد داشته باشد.

معاويه و عمروعاص هم از اين پيروزي كه با حيله به دست آورده بودند سخت خوشحال بودند و به‌اصطلاح با دم خود گردو مي‌‌شكستند. حضرت علي(ع) نكته‌ها و خطبه‌هايي درباره اصحاب عهدشكن و نافرمان خود دارند كه همه در «نهج‌البلاغه» آورده شده است. ازجمله حضرت در خطابه‌اي مي‌فرمايد: «اي بندگان خدا، من از هركس ديگر به پاسخگويي به اين دعوت و پذيرفتن حكم قرآن، شايسته‌ترم، ولي معاويه، عمروعاص و... نه اهل دين هستند و نه مرد قرآن، من بهتر از شما آنها را مي‌شناسم. از دوران كودكي آنها را مي‌شناختم و در بزرگي با آنان همنشين بودم. آنها بدترين كودكان و امروز بدترين مردانند. اين شعاري كه سر داده‌اند سخن حقي است كه از آن اراده باطل دارند. به خدا قسم آنها قرآن را از سر شناخت و معرفت و به قصد عمل‌كردن به آن بر نياورده‌اند، بلكه قرآن را دستاويز خدعه و نيرنگ ساخته و به منظور خوارداشتن و فروگذاشتن، آن را برافراشته‌اند، ساعتي ديگرفرصت دهيد تا نيروي ستمكاران در هم شكسته شوند.»(59)

واي كه جمعي از مقدسان و به قول نصر بن مزاحم، پيشاني پينه‌بسته‌ها و به اصطلاح مقدس‌مآب‌ها، شمشير كشيدند و ديگر نام «اميرالمؤمنين» را به كار نبردند، و گفتند: «اي علي، اينك كه تو را به كتاب خدا خوانده‌اند پاسخ مثبت ده وگرنه ما، همچنان كه عثمان را كشتيم تو را نيز مي‌كشيم.» حضرت علي(ع) در پاسخ آنها كه حدود بيست هزارتن بودند مي‌فرمايد: «واي به حالتان، من نخستين كسي هستم كه همگان را به قرآن دعوت مي‌كنم و هم نخستين كسي هستم كه به آن پاسخ مي‌دهم و از من و دين‌داري من نسزد كه به كتاب خدا خوانده شوم و آن را نپذيرم. به راستي من از آن رو با آنها مي‌جنگم كه سر به فرمان قرآن نهند، آنها از فرمان خدا سرپيچي كرده‌اند، پيمان الهي را شكسته‌اند، كتاب خدا را خوار داشته و رها كرده‌اند، اينها اكنون نيرنگ مي‌بازند، اينها كساني نيستند كه بخواهند به قرآن عمل كنند.»(60) بالاخره آنها كه خط‌نوشته‌هاي احتمالي را بر قرآن ناطق، علي، اميرالمؤمنين(ع) ترجيح دادند، ظاهر را مي‌ديدند. دشمن در مقابل، منافقان و ستون پنجم دشمن در داخل و ظاهرالصلاح‌ها و خط و كاغذپرست‌ها هم يك سو. علي مظلوم‌ترين فرد تاريخ اسلام، چه مي‌تواند بكند؟ اينان قاطعانه و با تهديد از علي(ع) مي‌خواهند كه مالك اشتر را كه در معرض پيروزي كامل بود از خط مقدم جبهه فراخواندند تا علي كشته نشود، آن هم به دست سپاه خودش، افسوس.

حيله معاويه و عمروعاص مسير تاريخ اسلام را عوض كرد، اسلام را در مسير سازشكاري و سياست‌بازي قرار داد. مالك اشتر كه در اوج پيروزي بود با تأسف برگشت و بدين‌وسيله دشمن قواي پراكنده خود را جمع كرد و از اختلاف بين سپاه علي(ع) بهره برد. معاويه طي نامه‌اي از حضرت علي(ع) خواست كه افرادي را به داوري برگزينند تا آنها براساس كتاب خدا به رفع اختلاف بكوشند، باشد كه اين فتنه رفع شود و در آخر آن نامه مي‌نويسد: «اي علي پرهيزگار باش و اگر اهل قرآن هستي به حكم قرآن راضي شو.» حضرت علي(ع) در پاسخ او مي‌نويسند: «از بنده خدا، علي اميرمؤمنان، به معاويه بن ابي‌سفيان، اما بعد، برترين چيزها كه آدمي به آن مي‌پردازد، پيروي از آن چيزهايي است كه كردارش نيكو و مستوجب فضل است و ازعيب و گزندش ايمني است. ستمگري، دين و دنيا را تباه كند و كاستي‌ها را نزد عيب‌جويان آشكار كند، چنانچه از چاره‌جويي در مي‌مانند، (اي معاويه) از گرايش به دنيا برحذر باش، كه به آنچه دستيابي واقعي نيست، هر چه تقدير الهي است عملي مي‌شود، چرا كار ناحق خود را به خدا منسوب مي‌كنند؟ آنها دروغ‌زن هستند، آن‌ كذابان ازسوي خدا اندكي مهلت يافته‌اند و سپس به عذابي دردناك گرفتار خواهند شد. (اي معاويه) از آن روزي بترس كه مؤمنان خشنودند و مريدان شيطان و دلبستگان به دنيا پشيمانند، مرا به داوري قرآن خواندي و خود مي‌داني كه تو اهل قرآن نيستي و مرادت داوري قرآن نيست. بايد از خدا ياري خواسته شود كه خدا مستعان است. ما به داوري قرآن پاسخ مي‌دهيم، نه به درخواست تو، هركس به حكم قرآن رضايت ندهد، به گمراهي در بيراهه‌‌اي بس ناپيدا و دور افتاده، فرو مي‌افتد.»(61)

معاويه كه دشمن‌ترين مردم به قرآن است، علي(ع) را به قرآن فرامي‌خواند و شايسته‌ترين داوران‌ را به محكمه داوري دعوت مي‌كند،‌ راستي چه دوران سختي بر علي(ع) و بر مسلمانان آگاه و خردمند گذشت! بالاخره اين هم رسم روزگار است كه مكر، حيله، عوامفريبي، سياسي‌كاري و شعار بدون شعور، بر صداقت و ايمان و تقوا، غلبه پيدا مي‌كند. واي بر آن مردمي كه از علي(ع) «ساسه العباد» مي‌خواهند كه مطيع حقه‌هاي معاويه و عمروعاص شود، وقتي جامعه‌اي شعور سياسي و اجتماعي نداشته باشند، شايسته اين سرنوشت‌ها هستند. (بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش)

ولي علي(ع) كه نمي‌تواند ناظر باشد و امثال معاويه و عمروعاص، جامعه اسلامي را به انحطاط و انحراف بكشانند، بايد تا مي‌‌تواند وظيفه خود را انجام دهد. فرياد بزند، نصيحت كند، شايد قلب خاشع و گوش پندپذيري پيدا شود.

حضرت علي(ع) مي‌داند كه اين سياسي‌كاري‌ها، بيشتر كار عمروعاص است، از اين‌رو نامه‌اي براي او مي‌نويسد و او را از پيروي معاويه نهي مي‌كند و نصايحي به او مي‌فرمايند، باشد كه خويشتن را فداي دنياطلبي معاويه نسازد، ولي مگر ميخ آهنين در سنگ فرو مي‌رود؟ و مگر سخن حق بر دل‌هاي سياه اثر مي‌گذارد؟

بالاخره بنا مي‌شود كه هركدام داوري بفرستند، علي(ع) مي‌داند كه معاويه عمروعاص حيله‌گر را به اين كار مي‌‌گمارد، از اين‌رو‌ از پيش او را با نصيحت‌هاي خود، آگاهي مي‌دهد، ولي فايده‌اي نمي‌‌بخشد.

سرانجام دارودسته معاويه، عمروعاص را به جلو مي‌فرستند تا براساس قرآن داوري كند و از سپاه علي امثال اشعث بن قيس، شيخ كوفه ابوموسي اشعري (عبدالله بن قيس) را مطرح مي‌كنند، كه پيش از اين، او مخالف جنگ بود و قاريان قرآن را از پيروي علي بازمي‌داشت و جزء مخالفان علي(ع) نيز بود. امام علي(ع)، ابن عباس را پيشنهاد كرد، مدعيان گفتند كه او عموزاده توست و نبايد از نزديكانت باشد. امام علي(ع) مالك‌اشتر را پيشنهاد كرد، آنها گفتند مالك اشتر طرفدار جنگ است و به داوري قرآن نمي‌‌انديشد. علي(ع) فرمود، عمروعاص، ابوموسي را فريب مي‌دهد و او مطلقاً خدا را در نظر نمي‌گيرد. بالاخره همان رزمندگان خودكامه و فريب‌خورده جبهه نبرد كه در ركاب علي(ع) جنگيده بودند، پيشنهاد امام را نپذيرفتند و ابوموسي اشعري، شيخ ساده‌لوح كوفه را به جنگ عقاب تيزچشم و تيزچنگال لشگر شام، عمروعاص فرستادند. خردمندان لشگر علي(ع) از پيش مي‌دانستند كه نتيجه اين داوري چه مي‌شود؟ چون هم عمروعاص و هم ابوموسي اشعري را آزموده بودند و مي‌دانستند ابوموسي مرد اين ميدان نيست و به امام هم هشدار مي‌دادند، ولي علي(ع) در ميان جاهلان، منافقان و مقدس‌مآب‌‌هاي متعصب چه مي‌توانست بكند؟ حتي ديگراني را براي داوري پيشنهاد كردند كه مورد قبول كج‌انديشان واقع نشد.(62)

همه عقلاي قوم بر سفاهت ابوموسي اشعري اتفاق نظر داشتند، ولي آنها كه گول ظاهر، ريش، انزوا، چشم بستن، ذكرگفتن و سر به زيري او را خورده بودند، دست از سرش برنداشتند و سرنوشت تاريخ اسلام را به دست لرزان او سپردند و سرانجام با حيله و فريب عمروعاص، مسلماني را به ابتذال كشاندند.

براي داوري پيمان‌نامه‌اي نوشتند و از هر دوسو ده‌نفر از يارانشان آن را امضا كردند. عمربن سعد نويسنده اين پيمان بود كه روز چهارشنبه، هفدهم ماه صفر سال 37 هجري بود. داستان‌هاو بحث‌ها بسيار شد و نظريه‌ها فراوان و در اين جريان معاويه شكست خورده منكوب بالا مي‌آمد و در رديف علي(ع) قرار مي‌گرفت و علي(ع) كه در آستانه پيروزي بود و اميرالمؤمنين، تنزل مي‌كرد و با معاويه در كنار هم قرار مي‌گرفتند. به‌طوري كه خود حضرت علي(ع) در گفتاري فرموده‌اند كه: «َالدَهرُ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني حَتي يَقوُلُ مُعاويه وَ عَلَي» روزگار مرا پايين آورده، پايين آورده و باز هم پايين آورده كه مي‌گويند معاويه و علي(ع) و مرا در كنار معاويه و در رديف او قرار مي‌دهند.

حضرت علي(ع) در آن شرايط چه مي‌توانست بكند؟ چه راهي برايش باقي‌مانده بود؟ دشمنان دانا و دوستان ناآگاه او را در بن‌بستي سخت وحشتناك قرار داده بودند. آيا مي‌توانست با ياران خودش با زبان زور سخن بگويد؟ نصيحت‌ها و اندرزها كه فايده‌اي نمي‌بخشيد، دشمن هم كه به لحاظ نبرد، كاري از پيش نبرد، از نظر تبليغاتي موفق شد و در جوامعي كه خردمندي و شعور اندك باشد، عوامفريبان، ظاهرسازان، دروغ‌پردازان و آنها كه به جاي نوشتن مار، شكل مار را مي‌‌كشند، چقدر زود موفق مي‌شوند و پيروزي را به دست مي‌آورند و تا جهالت، ناآگاهي، تعصب و عدم تفكر باشد، همين آش است و همين كاسه و راه نجاتي نيست، مثل آن‌كه گروهي مأموريت دارند كه مردم را در جهالت مطلق نگاه‌دارند، اختلاف‌اندازي كنند، مردان خدا را متهم نمايند و راه شيطان همچنان رهرواني دارد.

اگر حكم براساس قرآن داده مي‌شد، مسلم پيروزي با علي(ع) بود، اگر علي(ع) پيمان را قبول نمي‌كرد در تاريخ مي‌نوشتند:‌علي زير بار قرآن نرفت و به خونريزي پرداخت و جنگ‌طلب بود و از سوي ديگر نور رستگاري را در اين كشتي كه عمروعاص و ابوموسي اشعري، سكاندار آن بودند مشاهده نمي‌شد، باز هم مي‌نويسم كه، علي(ع) چه بايد مي‌كرد؟ نتيجه داوري هر چه مي‌شد به سود اسلام و علي(ع) نبود و به زيان معاويه و يارانش ختم نمي‌شد و جمعي ديگر در ميان ياران علي(ع) پيدا شدند كه شعار «لا حُكمَ اِلالله» سر دادند و با نشستن دو حَكَم مخالفت ورزيدند، اينها همان مقدس‌مأب‌هايي بودند كه مانع جنگ شده و علي(ع) را از ادامه جنگ بازداشته بودند. آنان علي(ع) و معاويه را كه تن به حكميت داده بودند هر دو را كافر دانستند، طرفداران و فرزندان و قبول‌كنندگان حكميّت را هم كافر و واجب‌‌القتل دانستند و اينان به «‌خوارج» موسوم شدند و از آن روز و تا سال‌هاي بسيار، باعث قتل و خونريزي بين مسلمان‌ها شدند و هنوز هم فرقه‌هايي از آنها وجود دارند كه با صلح و با سكوت در جنوب شبه‌جزيره عربستان و يا در قسمت‌هايي از شمال آفريقا زندگي مي‌كنند.

خوارج هم دردسر ديگري براي دوران علي شدند كه ايام امام(ع) را مشغول داشتند.

مردم كوفه پيوسته به ابوموسي اشعري سفارش مي‌كردند كه مواظب فريب‌هاي عمروعاص باشد و همه از نيرنگ‌ها و حيله‌گري‌هاي عمروعاص خبر داشتند.(63) آنها در محل دومه الجندل جمع شدند، همه چشم‌ها به‌سوي آنها بود. معاويه و يارانش اطمينان كامل بر كارداني و زيركي عمروعاص داشتند كه هم‌پيمان معاويه و شريك او در حكومت و دشمن قسم‌خورده علي(ع) بود. علي(ع) و يارانش هم در مورد ابوموسي اشعري ترديد كامل داشتند.

سخن را به درازا نمي‌كشم، از همان لحظه‌هاي اول، عمروعاص به ظاهر از خونريزي و جنگ بد گفت و مخالفت خود را اعلام كرد و عامل اين كشتارها را علي و معاويه دانست و گفت كه بايد مسلمانان فرد ديگري غير از اين دو را برگزينند.

در همان زمان حضرت علي(ع) توسط شريح بن هاني براي عمروعاص پيغام فرستادند: «به راستي برترين آفريدگان نزد خدا كسي است كه كردار به حق را خوش‌تر دارد، هر چند كه براي او كاستي آرد و دورترين بندگان از خدا كسي است كه كردار باطل را خوش تر شمارد، هرچند به باطل فزوني يابد، اي عمرو، به خدا قسم تو به‌خوبي مي‌داني كه جايگاه حق كجاست؟ پس چرا خود را به ناداني مي‌زني؟ آيا به طمع اندك مايه‌اي كه به تو رسد و به‌زودي از دستت بيرون مي‌رود، خود را فريب مي‌دهي؟ پس ياور خائنان و پشتيبان ستمگران مباش، من به يقين مي‌دانم آن روز كه تو بدان پشيمان شوي همان روز مرگت خواهد بود و زود باشد كه آرزو كني كه اي‌كاش با مسلماني دشمني نمي‌كردي و براي داوري رشوتي نمي‌ستاندي.»(64)

شريح مي‌گويد: «وقتي فرمايشات علي(ع) را به عمرو رساندم، چهره‌اش در هم رفت و گفت: من هيچ وقت مشورت علي را نپذيرفته‌ام و سر به فرمانش نداشته‌ام و از دستور او پيروي نكرده‌ام. به او گفتم چرا فرمان سرور مسلمانان و شايسته‌ترين كس پس از پيامبر(ص) را نمي‌پذيري، در صورتي كه ابوبكر و عمر كه از تو بهتر بودند از وي مشورت مي‌خواستند و به رأيش عمل مي‌كردند؟ عمروعاص گفت: شخصيتي مثل من نبايد با امثال تو صحبت داشته باشد. شريح به او مي‌گويد: به كدام پدرومادرت مي‌بالي! و نمي‌خواهي با من سخن گويي، به پدر فرومايه‌ات و يا به مادر نابغه‌ات؟ او از جاي خود برخاست و رفت.»

عمروعاص از لحظه‌هاي اول، احترام فوق‌العاده‌اي به ابوموسي مي‌گذاشت كه تو از هر جهت از من شايسته‌تري، پيش از من مشرّف به اسلام شده‌اي، سن تو از من بيشتر است، تو بيشتر از من با پيامبر(ص) مصاحبت داشته‌اي و تو دانشمند و فرهيخته‌اي و... از روز اول به او عادت داد كه هر كاري را پيش از عمروعاص انجام دهد و پيش از او لب به سخن بگشايد، تا اين‌كه در هنگام توطئه خلع علي(ع) از خلافت هم پيشقدم باشد.

در مذاكرات فيمابين، عمروعاص او را به اين توافق رسانيد كه علي و معاويه هر دو خلع شوند و ابوموسي، روي عبدالله عمر تكيه داشت و عمروعاص افراد مختلفي را پيشنهاد مي‌كرد و خود را تابع و همفكر ابوموسي نشان مي‌داد و درباره شرافت و برتري معاويه سخن مي‌گفت و اين‌كه شاميان دست از اطاعت او برنمي‌دارند.

عمروعاص از ابوموسي پرسيد كه رأي تو چيست؟ گفت خلع هر دو و انتخاب مردم فرد ديگري غير از اين دو را، عمروعاص هم با او موافقت كرد و گفت نظر من هم همين است و قرار شد در اجتماع مردم، ابوموسي به منبر رود و نظر هر دو را بگويد و عمروعاص هم تأييد كند و ابن‌عباس به ابوموسي هشدار داد كه او حيله‌گرست و بگذار كه اول عمروعاص مسئله مورد توافق را اعلام كند. من مي‌دانم كه او خلاف رأي تو را بيان خواهد كرد، ابوموسي كه سياستمداري و سياسي‌كاري نمي‌دانست، قبول نكرد و گفت: من با عمروعاص توافق كرده‌ام و او خلاف نظر من سخني نخواهد گفت.

ابوموسي بر منبر شد و گفت: من و عمروعاص به اين توافق رسيديم كه علي و معاويه را خلع كنيم و آينده مردم را به شورايي واگذار نماييم كه فرد شايسته‌اي را براي ولايت بر خود برگزينند، سپس فرود آمد، آن‌گاه عمروعاص بر جاي او رفت و خطابه آغاز كرد و گفت: به‌طوري كه شنيديد اين مرد مولاي خود علي را از خلافت خلع كرد و من نيز مولاي او را از خلافت خلع كردم، همچنان‌كه او خلع كرد و مولاي خود معاويه را بر خلافت استوار مي‌دارم، زيرا او كارگزار و دوستدار عثمان و انتقام‌گيرنده خون او و شايسته‌ترين مردم براي اين مقام است.

ابوموسي فرياد برآورد كه خدا لعنتت كند كه غدر كردي، فجور ورزيدي و دروغ گفتي و تو مانند سگي هستي كه در هر حالي عوعو مي‌كند. عمروعاص به او گفت تو هم مانند الاغي هستي كه مقداري كتاب بر پشت دارد، كنايه از آن‌كه درسي خوانده‌اي، ولي شعور نداري.

مردم وقتي فهميدند كه عمروعاص كلك زده و ابوموسي را فريب داده بر سر او ريختند و بين طرفدارانشان كتك‌زدن شروع شد و گروهي آنها را از هم جدا كردند. عمروعاص سر فراز به سوي شام بازگشت و ابوموسي به‌سوي مكه فرار كرد. شاميان همچنان با معاويه بودند و با او بيعت كردند. تنها سپاه كوفه بودند كه جمعي به‌نام خوارج با اعتراض از علي(ع) جدا شده و آماده جنگ با او شدند و علي‌(ع) را از فتح نهايي و پيروزي بر معاويه بازداشتند و اين معترضان همان كساني بودند كه علي را وادار به پذيرش حكمين كرده بوده و اكنون در برابر علي(ع) ايستادند كه چرا علي در امامت خود ترديد كرد؟

و مردم مي‌گفتند و شاعران مي‌سرودند: آنها كه براي رفع اختلاف اجتماع كرده بودند، خود باعث اختلاف بيشتري شدند و فتنه ديگري را بر پا كردند.

عمروعاص در اشعاري براي معاويه نوشت: «عروس خلافت به گونه‌اي لذتبخش آغوش به روي تو باز كرد، نگراني‌ها تمام شد و ديده‌ها آرام گرفت. آن نوعروس را در آغوش بگير و ديگر نيازي نيست كه به جنگ مشغول شوي. آن مرد اشعري سرسخت بود، ولي من اژدهايي در برابرش افكندم مثل عصاي موسي كه مارهاي افسرده او را بلعيد، اي پسر هند، او را به بازي گرفتم و متوجه خودم كردم و اكنون اين هديه‌ا‌ي را كه براي آن رنج بسيار كشيدم از من بگير، كه خدا نگراني را از من دور كرد، خداوند دشمني سختكوش و جنگي خواركننده را از شام و از شما دور كرد.»(65)

ياران باوفاي علي(ع) همچنان خشمگين آماده ادامه نبرد بودند. علي(ع) تصميم داشت كه دنيا را از وجود معاويه پاك سازد. «وَ سَاَجهَدَ في اَن اُطَهَِرَ الارضَ مَن هذا الشَخصَ المَعكوُسَ وَ الجِسمِ المَركوسِ حَتي تَخرَجَ المَدَرَهُ مِن بَين حَب الحَصيدِ.»(66) به‌زودي با تمام توان و توشه خواهم كوشيد تا روي زمين را از اين مردك وارون و كالبد نگون پاكيزه گردانم و آن‌قدر مي‌كوشم تا اين‌كه كلوخ را از ميانه دانه‌هاي درو شده بيرون افكنم، يعني اسلام را از آلودگي‌هاي كفر و نفاق پاك كنم، كه متأسفانه اين فرصت به دست علي(ع) نيامد. متعصبان جاهل و دين‌مداران ناآگاه، مانع ره‌پويي علي(ع) شدند، مقدس‌مآب‌هاي بي‌سواد كه داعيه اجتهاد داشتند و اظهارنظرهاي احمقانه مي‌كردند، فرصت را از علي(ع) گرفتند، حضرت علي(ع) قواي خود را منظم و مرتب مي‌كرد تا معاويه را براندازد كه خوارج ظاهرالصلاح مدت‌ها او را مشغول داشتند و فرصت‌ها را كشتند و در سال 40 شاهد بوديم كه فردي از همان خوارج به‌نام عبدالرحمن بن ملجم مرادي در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان با ضربت ناگهاني خود علي‌(ع) را به شهادت رسانيد.

علي(ع) از رنج‌هاي دوستان و دشمنانش آسوده شد و چون ضربت ابن ملجم بر پيشاني‌اش فرود آمد، فرمود: «فُزتُ وَ رَبِ الكَعبَه» به خداي كعبه قسم كه آسوده شدم، آري علي(ع) آسوده شد.

در نبرد صفين طبق نوشته‌هاي ارائه شده، از شاميان چهل و پنج‌هزار و از عراقيان بيست و پنج‌هزار كشته شدند و اين هم چشمه‌اي ديگر از جنايت‌هاي بني‌ اميه بود.(67)

در فرصت بين جنگ نهروان با خوارج و شهادت حضرت علي(ع)، عمروعاص و معاويه احساس پيروزي فوق‌العاده مي‌كردند، عمروعاص در اشعاري مي‌سرايد:‌

«خَدَعتُ اَبا مُوسي خَديعهً شَيطَمٍ يُخادِعُ سُقباً في فَلاهٍ مِن‌الارضِ»(68)

به ابوموسي نيرنگ زدم، كلاه گشادي بر سرش گذاشتم، چنان‌كه شتر بچه‌اي را با زيني برآمده فريب مي‌دهند. به او گفتم كه آن دو پيشوا را قبول نداريم و پيش از آن‌كه دشواري‌ها بيشتر شود هر دو را خلع مي‌كنيم، چون آنها با هم توافقي ندارند و هر دو باطلند، او سخن مرا پذيرفت و مولايش را خلع كرد و رفيق من معاويه خليفه شد.

ابن عباس در پاسخ او مي‌گويد: تو دروغگويي، داوري تو فرد فاسق و تبهكار براي كسي ارزش ندارد و علي همچنان مولاي ماست و...

شاعران بسياري اين داوري‌ مسخره را به شعر درآوردند و كار عمروعاص را زشت شمردند.(69)

همه تاريخ‌نگاران نقل كرده‌اند كه از آن پس علي(ع) در قنوت نماز صبح يا پس از آن به معاويه، عمروعاص، ابوموسي اشعري و چندتن ديگر از بازيگران صحنه حكميت لعن مي‌كرد.(70)

از آن پس كار معاويه، خريدن ياران علي(ع) بود و هر روز كسي را مي‌خريد و آنها كه در ترديد و دودلي افتاده بودند خود را به پول‌ها و خلعت‌هاي معاويه مي‌فروختند و بيشتر، راه انزوا در پيش مي‌گرفتند و مؤمنان علي(ع) ناشناس، كنار رفته و بي‌تفاوت مي‌شدند و نتيجه تلاش‌ها، كوشش‌ها و جهادهاي خود را در وجود معاويه مجسم مي‌ديدند، ولي آنها كه علي(ع) را درك كرده بودند، امثال مالك‌اشتر، محمدبن ابي‌بكر، عبدالله ‌بن عباس و... دست از دامن علي(ع) برنمي‌داشتند.

امام(ع) چند روز پس از واقعه حكميت در كوفه خطبه‌اي ايراد فرمودند: «خداي را سپاس، هر چند كه روزگار، دشواري‌هاي گران و رويدادهاي سنگين پيش آورد. من شهادت مي‌دهم كه جز خداوند يكتا و بي‌همتا، كسي ديگر شايسته پرستش نيست و معبود ديگري وجود ندارد و شهادت مي‌دهم كه محمد(ص) كه درود خدا بر او و بر آلش باد، بنده خدا و فرستاده اوست.

اما بعد، بي‌گمان نافرماني و سرپيچي از نصيحت ناصحي دلسوز و دانا و باتجربه، حسرت به بار مي‌آورد و پيامدي جز پشيماني ندارد. در جريان اين حكميت من رأي خود را با شما در ميان نهادم و عصاره انديشه‌هايم را با صراحت براي شما بيان كردم، به سخن من گوش فرا نداديد، در مقابل آن مخالفان ستمكار، پيمان‌شكن و عصيانگر، از رأي من سر باز زديد، تا جايي‌كه از نصحيت كردن در حيرت افتادم و آتش در سنگ فرو مرد، و به‌طوري‌كه آن شاعر مي‌گويد: وقتي در مُنعرج پند مرا نشنيدند، فردا سزاي سركشي خويش را ديدند.»(71)

در نهج‌البلاغه تا اينجاي خطبه را آورده، ولي ادامه خطبه در كتاب‌هاي تاريخي به اين صورت ادامه دارد: «آگاه باشيد كه اين دو مرد، عمروعاص و ابوموسي اشعري، كه شما آنها را به داوري برگزيديد، حُكم قرآن را پشت سر افكندند و برخلاف امر و نهي قرآن عمل نمودند و هركدام به دلخواه خود رفتار كردند، راهنمايي‌هاي خدا را ناديده گرفتند، بدون در دست داشتن حجت و برهان و يا در نظر گرفتن سيره گذشتگان، داوري كردند و هر دو در داوري‌شان خلاف گفتند و هيچ‌كدام به صواب و رشد راه پيدا نكردند. درنتيجه خدا، رسول، صالحان و اهل ايمان همه از آن دو بيزاري جستند و آنها به‌سوي شام بازگشتند.»(72)

حضرت علي(ع) خطبه‌هاي ديگري در مورد بدكاري‌ها و حيله‌گري‌هاي عمروعاص دارند.

عمروعاص پس از پيروزي خائنانه و دروغ در حكميت كه بزرگترين خدمت را به معاويه كرده بود، حكم حكومت مصر را از او مي‌خواست و با اين‌كه هنوز مصر در اختيار واليان علي‌(ع) بود، با اصرار حكم را گرفت و آماده رفتن به مصر بود. همراه با فرزندانش كه خواب و خيال‌هايي براي به دست ‌آوردن قدرت در مصر را داشتند.

از آن‌سو هم حضرت علي(ع) قيس بن سعدبن عباده را در ماه صفر سال 36 هجري براي حكومت مصر فرستاده بود. در اثر بدگويي مخالفان و مكاتباتي كه معاويه با او داشت و بدگويي‌هايي كه مزدوران معاويه از او مي‌كردند حضرت او را به نزد خود خواند و در جنگ صفين در كنار علي‌(ع) بود.

در ماه رمضان همان سال 36 حضرت، محمد بن ابي‌بكر را كه فردي مؤمن و شايسته و تربيت‌شده خودش بود براي حكومت مصر فرستاد. حضرت علي(ع) درباره محمد گفته بود: او فرزند من از صلب ابي‌بكر است و دستورالعمل‌ها و نامه‌هايي در مورد حكومت‌داري براي او نوشت. محمد بن ابي‌بكر در اثر جواني و كم‌تجربگي و توطئه‌هاي پي‌درپي مزدوران معاويه و عمروعاص كه در گوشه و كنار پيوسته آشوب به پا مي‌كردند در كار خود چندان موفق نبود. جاسوسان معاويه، بسياري از مردم را عليه او شوراندند و در مصر جنگ‌هاي داخلي راه انداختند و پيوسته محمد را تضعيف مي‌كردند تا هنگامي كه امام(ع) در جنگ صفين مشغول بود. محمد با مشكلات بسياري درگير بود، معاويه و عمروعاص نامه‌هايي براي او فرستادند و او را به مرگ تهديد مي‌كردند، بخصوص در نامه‌هايشان مي‌آوردند كه ما نمي‌خواهيم تو به دست ما كشته شوي! محمد هم نامه‌هاي آنها را براي حضرت علي(ع) مي‌فرستاد و از امام(ع) براي مقابله با عمروعاص كه به نزديكي سرزمين مصر رسيده بود و لشگري همراه داشت، درخواست كمك كرد.

محمد در پاسخ نامه عمروعاص براي او مي‌نويسد: «اما بعد، از منظورت در نامه مطلع شدم. آنچه را گفته بودي دانستم. چنين پنداشته‌اي كه خوش نداري از تو ناخني به من بند شود، خدا را گواه مي‌گيرم كه تو از ياوه‌گوياني و حال آن‌كه پنداشته‌اي كه خيرخواه مني و سوگند مي‌‌خورم كه تو در نظر من متهم به دروغ‌گويي هستي و نيز پنداشته‌اي كه مردم اين سرزمين مرا از خود رانده و از پيروي من پشيمان شده‌اند. آنان حزب تو و حزب شيطان رجيم هستند و خداوند پروردگار جهانيان ما را بسنده و بهترين كارگزار است و من بر خداوند نيرومند مهربان كه پروردگار عرش عظيم است توكل كرده‌ام.»(73)

هنگام حمله عمروعاص به مصر، محمدبن ابي‌بكر و يارانش با نهايت قدرت در برابر او ايستادند و بسياري از شاميان را به خاك هلاكت افكندند. تا اين‌كه كنانه بن بُشر از سرداران محمد كشته شد و بسياري از لشگريان گريختند. محمد تنها و بدون سلاح ماند. يكي از مزدوران عمروعاص به‌نام معاويه بن خديج او را دستگير كرد، با اين‌كه عبدالرحمن بن ابي‌بكر كه در لشگر عمروعاص بود درخواست كرد كه برادرش كشته نشود، ولي معاويه توجه نكرد، چون خود او پسر عموي كنانه بود كه كشته شده بود. در آن حال محمد تشنه بود، وقتي درخواست آب كرد، معاويه بن خديج گفت: خدا مرا سيراب نكند، اگر به تو قطره آبي بدهم، شما عثمان را در حال تشنگي كشتيد، به خدا قسم اي پسر ابوبكر تو را در حال تشنگي خواهم كشت و خداوند از آب سوزان و چركابه خونين جهنم سيرابت گرداند.

ملاحظه مي‌شود، به چه صورت دين و خدا، وسيله كشتن بندگان واقعي خدا و دوستان علي(ع) قرار مي‌گيرد. كاشكي مثل ديگر جنگ‌هاي دنيا بر سر قدرت، مال، كنيز و سرزمين جنگ مي‌شد و خدا، قرآن، اسلام و دين وسيله سوءاستفاده قرار نمي‌گرفت و بسياري از مردم از دين و خدا فراري نمي‌شدند و از بزرگترين جنايت‌ها، دين را وسيله قراردادن و خدا را به بازي گرفتن است؛ الله اكبر.

محمد بن ابي‌بكر به معاويه بن خديج گفت:‌ اي پسر زن يهودي... اين به دست خداست كه دوستانش را سيراب مي‌كند و دشمنانش را تشنه مي‌دارد و دشمن خدا تو هستي و آنها كه تو دوستشان داري و آنها كه تو را دوست دارند و... و اميدوارم كه خداوند تو و پيشوايت معاويه و اين مردك عمروعاص را به آتش بسوزاند. معاويه به او گفت: من تو را به خاطر خون عثمان بن عفان مي‌كشم. محمد گفت: او ستم ورزيد، حكم خدا و قرآن را دگرگون ساخت... او كافر بود... او ستمگر بود... او فاسق بود. ما به خاطر كارهاي ناروايي كه كرده بود بر او خشم گرفتيم و از او خواستيم كه از خلافت كنار رود، نپذيرفت و گروهي از مردم به او حمله كردند و او را كشتند.(74)

چون سخن محمد به اينجا رسيد، همان معاويه، بر محمد كه دست‌هايش بسته بود حمله و سر از بدنش جدا كرد، سپس جسد او را در شكم الاغ مرده‌اي قرار داد و آتش زد و اين شهادت در ماه صفر سال 38 اتفاق افتاد و محمد بن ابي‌بكر 28 ساله بود.(75)

حضرت علي(ع) چون خبر كشته‌شدن محمد بن ابي‌بكر را شنيدند بسيار اندوهگين شدند و چون اين خبر به عايشه (ام‌المؤمنين) رسيد، سخت ناراحت شد و در مرگ برادر بيقراري مي‌كرد و تا زنده بود در قنوت نمازها و پس از نمازش به معاويه بن ابي‌سفيان و به عمروعاص و به معاويه بن خديج لعن و نفرين مي‌كرد.(76)

هنگام بازرسي از محل سكونت محمد بن ابي‌بكر، نامه‌ها و دستورالعمل‌ها و نصايح حضرت علي(ع) را يافتند. عمروعاص آنها را براي معاويه فرستاد. آن نامه‌ها را نگهداري كرد و در برخي مواقع كلمات حكيمانه آن نوشته‌ها را از قول ابي‌بكر صديق بيان مي‌كرد، يعني او براي پسرش باقي گذاشته تا آن‌كه در زمان عمربن عبدالعزيز او آشكار كرد كه اين مطالب همه از علي بن ابيطالب بوده است.(77)

پس از شهادت محمدبن ابي‌بكر، حضرت علي(ع) يكي از قوي‌ترين سرداران حكومت خود، مالك‌اشتر را براي رفع غائله مصر فرمان داد تا شورش مزدوران بني‌اميه را در آن منطقه سركوب كند و مانع تعرض و تجاوز آنها به مردم شود. امام علي‌(ع) براي او عهدنامه‌اي نوشتند كه هنوز آن فرمان يا عهدنامه بهترين و برترين اعلاميه حكومتي و عملي‌نمودن عدالت و آزادي است. در همان سال 37 يا 38، مالك‌اشتر با لشگري به‌سوي مصر حركت كرد، ولي از آنجا كه منافقان و حيله‌پردازان، پيوسته توطئه مي‌كنند و نفاق مي‌ورزند و به‌اصطلاح تروريستي عمل مي‌كنند، مزدوران معاويه، در محلي به‌نام (قلزم) كنار رود نيل و نزديك شهر سوئز، به او شربتي آميخته با عسل زهرآلود دادند كه در همان لحظه از دنيا رفت و چون خبر به علي(ع) رسيد بر تأثرات و ناراحتي‌هايش افزوده شد و بعد از آن ديگر علي(ع) نتوانست قد علم كند.

و معاويه در مسجد شام با شادماني اعلام كرد كه؛ مردم دعاي شما مستجاب شد كه به مالك‌اشتر نفرين كرده بوديد و خدا جان او را گرفت و باز گفت كه علي(ع) دو دست داشت؛ يكي عمار ياسر بود كه در صفين قطع شد و ديگري مالك‌اشتر كه در نزديك مصر كشته شد و گفت: خدا لشكرياني از عسل دارد كه دشمن را از پا در مي‌آورد.(78) افسوس كه در تاريخ خود‌پرستي‌ها و خودمحوري‌ها، هميشه مردان فضيلت و شايسته‌ترين‌ها از بين مي‌روند. چه بايد كرد؟ اين هم يك نوع راه و رسم روزگار است!

عجيب است كه دنيا به كام امثال معاويه و عمروعاص مي‌گردد و اين دليلي است بر بودن آخرت و بهشت و جهنم، كه اين ستمكاراني كه در اين دنيا به عذاب الهي مبتلا نشده‌اند پس به‌طور قطع براساس عدالت الهي و مقتضاي طبيعت بايد جاي ديگري باشد تا آنها به سزاي اعمال زشت خود برسند.

در چنين جامعه‌اي است كه علي(ع) تنها مي‌ماند و آرزوي مرگ مي‌كند و با خطبه‌هاي جانسوزش، نافرماني مردمان را يادآور مي‌شود.

در يكي از اين خطبه‌هايش فرموده است: «... من مشتاق ديدار پروردگار خويش و منتظر پسنديده‌ترين ثواب خداوندم، ولي اندوهي كه در دل دارم و غمي كه سينه‌ام را مي‌خلد اين است كه سفلگان و تبهكاران اين امت، حكومت اين امت را عهده‌دار شوند و مال خدا را مايه دولت و توانگري خويش و بندگان خدا را بردگان خويش قرار دهند و نابكاران را حزب خود سازند و خدا را گواه مي‌گيرم كه اگر اين نمي‌بود اين همه شما را سرزنش و تحريض نمي‌كردم و شما را پس از آن‌كه سستي و از فرمان من سرپيچي كرديد به حال خود رها مي‌كردم... به خدا سوگند من بر حق و دوستدار شهادتم...»(79)

پس از شهادت محمد بن ابي‌بكر و مالك‌اشتر، عمروعاص به مصر وارد شد، مخالفان و طرفداران علي(ع) را سركوب كرد و تا پس از شهادت حضرت علي(ع) درسال چهلم هجري همچنان در مصر كه شامل مناطق متمدن شمال افريقا مي‌شد حكومت داشت و فرزندان و وابستگانش هر كاري كه مي‌خواستند مي‌كردند و مردم پناهي نداشتند كه به آن روي آورند. عمروعاص مردمي را كه روزي عليه عثمان شوراند و او را به دست همين مردم مصر كشت، اكنون آنها را در مسير خونخواهي عثمان و در برابر علي(ع) قرار مي‌دهد و عجيب مردم كه به يك هايي راست و به يك هويي چپ مي‌شوند.

در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال 40، سه تن از خوارج كه تصميم گرفته بودند در يك ساعت علي‌(ع) و معاويه و عمروعاص را بكشند، تنها ابن ملجم مرادي در مورد علي‌(ع) موفق شد و حضرت را به شهادت رسانيد و آن‌كه به شام رفته بود فقط توانست شمشيري به ران معاويه بزند و او را زخمي كند و آن كس كه قصد كشتن عمروعاص را در مصر داشت به مسجد او رفت. از قضا آن شب عمروعاص مريض شده و ديگري را به جاي خود به مسجد فرستاده بود و آن كس به دست آن فرد وابسته به خوارج كشته شد.

عمروعاص در هر كجا و به هر مناسبت، نسبت به مقام شامخ علي‌بن ابيطالب(ع) جسارت مي‌كرد و لعن و نفرين مي‌فرستاد تا هنگامي‌كه زنده بود لب از اين سخنان شنيع برنمي‌داشت، حتي در حضور امام حسن(ع) در حضور عبدالله جعفر، در حضور ابن عباس و... كه همه پاسخ‌هايي تند و سخت به او مي‌دادند و رسوايش مي‌كردند.(80)

عمروعاص برادرزاده‌اي داشت كه بر او خرده مي‌گرفت كه چرا دين خود را به دنياي معاويه فروخته است؟ و عمروعاص به او گفته بود كه اي برادرزاده عنان همه‌چيز در دست خداست، نه در دست علي(ع) و معاويه، يعني ما هم به اراده خدا اقدام به اين كار كرديم و يك نوع جبر را مطرح مي‌كند كه انسان‌ها هيچ اختياري از خود ندارند و هيچ‌گاه گناهي مرتكب نشده‌اند، چون اعمال آنها به خواست خدا بوده است، در صورتي كه همه انسان‌ها در اراده و اعمال خود مختارند. برادر زاده‌اش در پاسخ او اشعاري مي‌گويد: «... عمرو قهرمان زيرك و زبردست روزگار است، بسيار خوددار و قويدل است. چنان حيله مي‌كند كه خردها سرگردان مي‌شوند و ظاهرسازي‌هايش همچون مارهاي صحرايي خطرناك و حيله‌گرند، معاويه در عهد خود با عمرو، شرايطي را تحميل كرد كه نشان‌دهنده خدعه و فريب اوست. عمرو هم شرايطي را مطرح كرد كه جلوگير مكرهاي معاويه باشد و هر دو مكار و فريبكارند. آگاه‌باش اي عمرو كه تو به واقع به حكومت مصر نرسيده‌اي و از آغاز رستگار نبودي، تو دينت را به دنيا فروختي، در اين معامله زيان كردي، از اين‌رو تو بدترين بندگان هستي، اگرچه مصر را صاحب شدي، ولي رسيدن به اين مقصود با دشواري‌هايي همراه بود، بر معاويه وارد شدي همچون كسي كه بر قوم عاد وارد مي‌شود و در اين راه هر چه سود كردي، باختن بود و با روسياهي خود را از همه‌چيز محروم ساختي؛ اي عمرو آيا تو ابوالحسن علي(ع) را نشناخته‌اي؟ و به آنچه از حق او به دشمن رسيد آگاه نشدي، از او و همراهي‌اش سرپيچي كردي و به‌سوي معاويه رفتي، درحالي‌كه ميانه نور و ظلمت فاصله بسيار است. شايستگي را با تباهي و فساد فرق بسيار است و...»(81) عمروعاص به او گفت: اگر دنبال علي(ع) مي‌رفتم بايد در همان محدوده خانه‌ام توقف مي‌كردم، ولي وقتي با معاويه شدم به همه جهان دست يافتم. او پاسخ داد: اگر تو معاويه را نخواهي او هم تو را نمي‌خواهد، ولي افسوس تو دنياي او را مي‌خواهي و او هم خواهان دين تو شده است. سپس اين جوان به نزد علي(ع) رفت و مورد عنايت حضرتش قرار گرفت.

امثال عمروعاص‌ها هستند كه با سنخيتي كه دارند، معاويه‌ها را علم مي‌كنند. حمايت دنياطلبان، ناآگاهان، فريب‌خورده‌ها و فرومايه‌ها باعث مي‌شود كه معاويه و يزيد تقويت شوند و بر مردم تحميل گردند و همه آنها كه اين عناصر را به صورتي تقويت كرده و از آنها حمايت نموده‌اند در گناهان ستمگران، انحراف‌ها و استبدادشان شريكند.

اگر به مطالعه همه كتاب‌هايي كه درباره عمروعاص نوشته شده بنگريم و بيشتر آنهايي كه او را مجتهد و صاحبنظر مي‌دانسته‌اند، يك نقطه روشن، يا يك خدمت كه به سود دين يا دنياي جامعه باشد در آن نمي‌بينيم. هر چه هست ريا، دغل، مكر، حيله، دروغ و فساد اخلاق است. هيچ عملي در زندگي‌اش باعث مباهات خود و خانواده‌اش نبود، وجودش جهنم بود و خود شيطاني مشخص و مجسم و آيا سرنوشتي جز جهنم خواهد داشت؟

هنگامي كه مرگ عمروعاص فرا رسيد، در بستر مرگ به پسرش عبدالله گفت: «اي‌كاش در همان ابتداي مسلماني در غزوه (ذات‌السلاسل) مرده بودم. من در كارهايي دخالت كردم كه دليلي براي خدا ندارم، كاش اين همه ثروت را نداشتم، كاش دارايي من مقداري پشكل شتر بود، اي‌كاش سي‌سال پيش مرده بودم. من دنياي معاويه را آباد كردم و در برابر، دين خود را باختم، دنيا را مقدم داشتم و آخرت را رها نمودم، براي رسيدن به رشد و صلاح نابينا شدم، اكنون اجلم فرارسيده، معاويه مال و ثروت مرا يغما خواهد كرد و بعد از مردنم با شما فرزندانم بدرفتاري خواهد كرد.»(82)

وقتي عمروعاص در بستر مرگ بود به ابن‌عباس گفت: «... دين خود را از دست دادم و مختصري از دنياي خود را آباد ساختم، هرچه داشتم از بين بردم، كاش مي‌توانستم گذشته را جبران كنم، كاش اين پشيماني سودي به حالم داشت، اگر مي‌توانستم از كارهايي كه كرده بودم فرار كنم، فرار مي‌كردم. اكنون خود را بين زمين و آسمان معلق مي‌بينم. مثل آن‌كه نه مي‌توانم بالا بروم و نه اين‌كه بر زمين قرار گيرم، اكنون اي ابن عباس چيزي به من بگو كه برايم فايده داشته باشد.»(83) ابن عباس به او گفت: هيهات، خيلي از مقصد دور شده‌اي، من هم مثل تو به اين دنيا اقامت كرده و آخرت را فراموش كرده‌ام. عمرو گفت: حتي در اين هنگام كه هشتاد و چند سال دارم و مرگم نزديك شده مرا از رحمت خدا مأيوس مي‌كني؟ سپس گفت: خدايا ابن عباس مرا از رحمت تو مأيوس مي‌كند، هر چه دارم از من بگير و از من راضي شو. ابن عباس گفت: عجب آرزويي داري، از خدا چيز تازه مي‌خواهي و متاعي كهنه و فرسوده و آلوده‌اي را مي‌خواهي به او بدهي. او گفت: اي ابن‌عباس در اين آخرين لحظات چيزي بگو كه من آرام گيرم. ابن عباس به كسي كه در تمام عمر كاري در مسير رضايت حق انجام نداده است چه مي‌توانست بگويد؟

در روايت ديگري آمده كه هنگام احتضار مي‌گفت: خدايا تو اوامري داشتي و نواهي، خداوندا بسياري از اوامرت را عمل نكردم و مرتكب بسياري از نواهي شدم، و پيوسته مي‌گفت: «اَللهُمَ اَمَرتَنا فَتَرَكنا، فَنَهيتَنا فَرَكِبنا وَ لا تَسَعنا اِلا مَغفِرتَك.»(84) افسوس كه مانند بسياري از ستمگران، او هم در هنگام مرگ از خواب غفلت‌ها بيدار شد كه ديگر فايده‌اي نداشت و كارهايش را كرده بود.

عمروعاص در شب عيد فطر سال 43 هجري در سن هشتاد و هشت سالگي، پس از عمري فساد و دغل، از دنيا رفت؛ درست سه سال پس از شهادت مولاي متقيان علي(ع) از علي(ع) چه ماند و از او چه ماند؟ هر دو رفتند. هر دو به نام اسلام تلاش كردند، ولي فاصله بين آنها ميان مشرق تا مغرب بود. علي(ع) همه‌چيز را براي خدا و مردم مي‌خواست، ولي عمروعاص همه‌چيز را براي منافع خودش و معاويه و ديگر هيچ، «فاعتبروا يا اولي‌الابصار.»

عمروعاص را در محلي به‌نام «المقطم» دفن كردند كه در مسير حجاز بود، از او دو پسر معروفند؛ يكي عبدالله و ديگري محمد، كه درباره عبدالله نوشته‌اند كه نيكمرد بود و مخالف ورود پدرش به فتنه‌ها. درباره ثروت كلان عمروعاص بسيار نوشته‌اند.(85)

چنان‌كه پيش از اين اشاره داشتم، حضرت علي(ع) در موارد متعددي از عمروعاص نكوهش دارند كه به اختصار به آن اشاره مي‌شود:(86)

1ـ‌ خطبه 26، كه آن را امام در محل نهروان ايراد فرمودند.

2ـ خطبه 35، كه پس از رأي حكمين بيان شد.

3ـ خطبه 67، كه امام درباره محمد بن ابي‌بكر مي‌فرمايند.

4ـ خطبه 83، كه در آن حضرت امام(ع) او را فرزند نابغه مي‌‌خوانند و نكوهشش مي‌كنند.

5ـ خطبه 176، باز هم در شكايت از حكمين است.

6ـ خطبه 238، در خصوص فتنه حكمين و حمايت كوركورانه آنها از معاويه است.

7ـ نامه 35، به ابن عباس، درباره سلطه عمروعاص بر مصر مي‌نويسند.

8ـ نامه 39، خطاب به عمروعاص است كه او را به جهنم وعده مي‌دهند.

9ـ در اشعاري عمروعاص را عاصي فرزند عاصي مي‌نامند(87) و در بسياري از روايات و حتي در بخشي از كتاب «الغدير» او را عمروبن عاصي نوشته‌اند.

ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه براي هركدام از موارد فوق مطالبي نقل كرده و شرح داده است.

ابن ابي‌الحديد آورده است: «برخي از مشايخ اهل سنت اعتراف دارند كه معاويه گروهي از صحابه و تابعين را مأمور ساخت كه روايات نادرست و زشتي در مورد حضرت علي(ع) جعل كنند، تا موجب لكه‌دارشدن شخصيت او و بيزاري مردم از علي(ع) باشد و براي جاعلان جايزه قرار مي‌داد. پس آن جماعت چنين كردند و معاويه را خشنود ساختند ازجمله آنان ابوهريره و عمروعاص و مغيره بن شعبه... بودند.»(88)

بر اين بودم كه در اين نوشته‌ها به اختصار پردازم وگرنه تحليل و بررسي زندگي عمروعاص در تواريخ اسلامي بسيار درخور توجه است. افرادي صاحبنظر در تاريخ بايد زندگي و انديشه‌‌هاي او را مورد تفسير و تحليل قرار دهند. از نظر روان‌شناسي و جامعه‌شناسي شخصيت امثال او را مورد دقت قرار دهند، كه اين موجود فوق‌العاده چه نقشي در انحراف اسلام از همان گام‌هاي اول به‌سوي انحطاط و التقاط برداشته است و اين درخور پژوهش‌هايي است كه در اين زمينه بايد انجام شود.

پي‌نوشت‌ها:

49ـ الغدير، ج2، ص 140.

50ـ عقدالفريد، ج 2، ص 291.

51ـ ‌همان.

52ـ كتاب وقعه الصفين، ابن مزاحم، ص 20 ـ كامل ابن اثير، ج 3، ص 108.

53 ـ‌ نهج‌البلاغه، خطبه سوم (شقشقيه)

54ـ الغدير، ج 2، ص 144 ـ وقعه الصفين، نصربن مزاحم، ص 176 ـ شرح ابن ابي‌الحديد، ج 2، ص 373.

55ـ بعضي از آن اشعار در جلد سوم الغدير آورده شده، از ص 156ـ مروج الذهب (مسعودي)، ج 2، ص 25.

56ـ همان، ص 165.

57ـ وقعه الصفين، نصر بن مزاحم، ص 140 و 432 ـ نبرد صفين (ترجمه).

58ـ توسط انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، در سال 1366 در تهران چاپ شد.

59ـ پيكار صفين، ص 673 ـ شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج1، ‌ص 76.

60ـ همان، ص 674.

61ـ همان، ص 679.

62ـ تمامي كانديداهايي كه براي حكميت انتخاب شدند و چگونگي رد صلاحيت آنها توسط منحرفان در كتاب «پيكار صفين» از صفحه 690 به بعد آورده شده است.

63ـ بسياري از آن سفارش‌ها در كتاب پيكار صفين آمده است.

64ـ پيكار صفين، ص 751.

65ـ همان، ص 758.

66ـ نهج‌البلاغه فيض‌الاسلام، نامه 45، ص 888.

67ـ پيكار صفين، ص 773.

68ـ همان، ص 762.

69ـ در كتاب‌هاي «الغدير»، «شرح نهج‌البلاغه» ابن ابي‌الحديد و «پيكار صفين» به بسياري از اين اشعار اشاره شده است.

70ـ «الغدير»، ج 3، ص 132.

71ـ نهج‌البلاغه، خطبه 35 (بعدالتحكيم)

72ـ تاريخ طبري، ج 6، ص 45 ـ مروج‌الذهب، ج 2، ص 35 ـ تاريخ كامل ابن اثير، ج 3، ص 146.

73ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، ترجمه، ج 3، ص 224.

74ـ همان، ص 227ـ تاريخ طبري، ج 6، ص 6 ـ كامل ابن اثير، ج 3، ص 155.

75ـ سفينه البحار، ج 1، ص 312.

76ـ الغدير، ج 2، ص 133، به نقل از طبري، ابن اثير، ابن كثير و...

77ـ همان، ج 2، ص 134.

78ـ تاريخ طبري، ج 5، ص 287 ـ تاريخ اسلام، معاديخواه، ج 4، ص 843.

79ـ شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج 11، ص 109 و ج 3، ترجمه، ص 232.

80ـ در جلد دوم الغدير و در جلد سوم شرح نهج‌البلاغه مواردي از آن را آورده‌اند.

81ـ ترجمه الغدير، ج 3، ص 274.

82ـ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 198.

83ـ الغدير، ج 2،

84ـ اشهر مشاهير الاسلام (رفيق‌ العظم)، ج 3، ص 658.

85ـ همان، ص 659.

86ـ به نهج‌البلاغه ترجمه فيض‌الاسلام مراجعه شود.

87ـ ديوان حضرت علي، ص 60.

88ـ شرح نهج‌البلاغه، ج 4، ص 63.

 

 

     فهرست چشم انداز 50  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |