گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

همۀ فرصت‌طلبان عالم، صلحشان و جنگشان برای رسیدن به منافع و تأمین شکم و شهوت است، همه می‌خواهند از هر فرصتی بهره‌ای برگیرند و بر ثروت و مکنت و قدرت خود و خاندان خود بیفزایند، به مردم زور بگویند و بر سر حاکمیت بنشینند و امر و نهی کنند، که امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در همه جای دنیا و در همیشۀ تاریخ خودخواهی، منافع، قدرت، درآمد، شهوت و... باعث می‌شود که افراد پا روی حق گذارند و حقیقت را نادیده انگارند و راه خطای خود را ادامه دهند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در جريان فتح مكه پیامبر خدا(ص) اجازه دادند که ابوسفیان، شب را در پناه عباس بگذراند، ولی چون روز فرارسید و فرماندۀ خونخوار و تبهکار لشگر دشمن را به حضور محمد(ص) آوردند، او از ایمان به خدا و توحید با او صحبت کرد، مثل آنکه در گذشته هیچ اتفاقی رخ نداده است، خود ابوسفیان هم شگفت‌زده شده بود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

در هر جنگ دیگر و در هر کجای دنیا که بود، از این فرماندۀ اسیر، از این سردار دشمن، از این برگ‌برنده که به دست نیروهای مخالف افتاده بود، چه بهره‌ها که می بردند، و از وجود او و از برخورد با او و از کشتن او چه استفاده‌ها که می‌کردند. حتی خود من پانزده قرن پس از این ماجرا نمی‌توانم تحمّل کنم که با سرکردۀ دشمنان اسلام و مردم چنین برخورد محترمانه‌ای بشود! ولی شیوۀ پیغمبری غیراز شاهی و قلدری و چماقی است، محمد(ص) رحمه‌للعالمین است، امثال ما دنیايیان نمی‌توانیم درک کنیم که او چه کار کرده است؟ امثال ما با دشمنان و مخالفان حتی غیر قاتل خود چه کردیم و چه کارنامه‌ای بر جا گذاشتیم و چه می‌کنیم؟

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ابوسفیان با همۀ بد اندیشی‌ها، خبث طینت‌ها، اضطراب و وحشتی که درآن زمان از بیم جان داشت می‌گوید: ای محمد، پدر و مادرم فدای تو باد، وه که چقدر تو بردباری، چه بزرگواری، چقدر گذشت داری! اگر از خدایان دیگر کاری ساخته بود انجام می‌دادند قطعاً خدای تو تواناست و خدايی جز او نیست

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

شاهان، قدرت‌مداران و خلیفگان با سرکوب، با مردم برخورد می‌کنند و با رعب، وحشت، قتل و غارت پیشروی می‌کنند، ولی محمد(ص) پیامبر خدا با لطف و مرحمت، با مهربانی و شفقت جهانی را مسخّر می‌گرداند، زیرا از محبت خارها گل می‌شود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

پیامبر(ص) در مکه منزل ابوسفیان را نیز که از خشن‌ترين دشمنانش بود خانۀ امن قرار می‌دهد، چرا که همۀ مهاجران و انصار از او دل پر خونی دارند. همه تشنۀ انتقام از او هستند، همه از قدم اول حرکت از مدینه دلشان می‌خواست که بر ابوسفیان دست یابند و او را تکه‌تکه کنند، ولی روش پیغمبری غیر از انتقام‌جويی و کینه‌ورزی است، کار او جذب، مهر، عدالت و آزادگی است

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

خانۀ ابوسفیان نیز خانۀ امن اعلام شده و خودش در نظر مردم مکه، کارگزار خود فروختۀ سپاه مهاجم، اگر مردم مکه همه مسلمان نشده بودند، ابوسفیان را بدترین کس و سر سپردۀ دشمن به خاطر اموالش و خانه اش می‌دانستند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

تسلیم‌شدن به موقع ابوسفیان باعث شد که در تمام نقاط شهر هیچ انگیزه‌ای برای مقاومت نباشد، حتی در کوچه‌ها، روی تپّه‌ها و پشت سنگ‌ها هم کسی سنگر نگرفته بود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

به دستور پیامبر(ص)، بلال بر بالای خانۀ کعبه رفت و اذان گفت، برای مشرکان و ابوسفیان بسیار گران تمام می‌شد، که بردۀ سیاهی بر بالای خانۀ کعبه، محل تقدس و شرف و آبروی آنها بانگ تکبیر بر آرد، و خدايی غیر از خدای آنها را ستایش کند و چه بسیاری از آنها در آن حال آرزوی مرگ می‌کردند و می‌گفتند: ای‌کاش جای پدرانمان بودیم که پیش از این مرده بودیم. ابوسفیان با خشونت و کینه می‌گفت: می‌ترسم اگر حرفی بزنم سنگريزه‌ها به محمد خبر بدهند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

محمد(ص) بر فراز کوه صفا رفت، همان‌جا که بیست‌سال پیش دعوتش را اعلام کرده بود و امثال ابوجهل و ابولهب مسخره‌اش کرده بودند و تنهایش گذاشته بودند، امروز همه گردا گرد او جمع شدند؛ اعقاب و فرزندان همان ستیزه‌گران و اسلام‌ستیزان پیش، امروز دیگر آنان قدرت تکلم و فریاد نداشتند، محمد(ص) از اسلام، آزادی، برادری، برابری و برداشته‌شدن امتیازات طبقاتی و ایمان به خدا و ... داد سخن داد، مردم را با اصول کلی اسلام آشنا کرد و اصالت را به ایمان و تقوا داد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

عكرمه چگونه فاصلۀ کینه را تا عشق پیمود، در اثر اخلاق محمد(ص) که "انّک لَعَلیَ خُلُقٍ عَظیم" تو ای محمد شایسته‌ترین و برترین اخلاق را داری.(30) این انسان مطرود و منفور، ساخته و پرداخته شد، محمد(ص) نه اینکه دشمن‌تراشی نمی‌کرد، بلکه دشمنان را دوست و یار مهربان مسلمانان می‌کرد و پیوسته دنبال آن نبود که دوستی را دشمن قلمداد نماید. عکرمه که گناهكارترین بود، از صالح‌ترین‌ها شد، وچون با صدق دل به سوی خدا آمده بود، خدا هم او را با مهربانی پذیرفت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

خشونت‌گرايی و ضدیّت با مخالفان و سرکوبی دگراندیشان شیوۀ محمد نبود، مردم را از خود بیگانه دانستن و دشمن به‌شمار آوردن افراد جامعه، روش شاهان و دیکتاتورهاست، روح محمد(ص) از کینه و بغض مردم، بری و بیزار بود

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ابوسفیان با مغیره‌ بن شعبه، پس از مسلمانی، پس از حجه‌الوداع، در توطئۀ عقبه برای کشتن محمد(ص) دست داشت، با اینکه می‌دانست محمد(ص) واپسین ایام زندگی را می‌گذراند، می‌خواست پيش از مرگ، کودتايی کرده و اوضاع را در دست گیرد و مدعیان جانشینی محمد(ص) را سرکوب کند، و حاکمیت پیشین را برقرار نماید

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

وقت‌ها علاوه بر چوب و سنگ، آدم‌ها و قبیله‌ها هم بت بودند، برای احیای اجداد مرده، پوسیده و قبیله‌های در هم کوفتۀ خود تلاش می‌کردند. مبارزات، تفاخرات، شعارها، جنگ‌ها، خونریزی‌ها، حمله‌ها و... بر اساس تفکر توحیدی نبود، اگر در جايی خدا نباشد، هر کسی و هر چیزی می‌تواند جای خدا را بگیرد. منیّت‌ها، خودکامگی‌ها، خودمحوری‌ها، خودبزرگ‌بینی‌ها و... جای خدا می‌نشینند!

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

تنها چیزی که مورد نظر سیاستمداران روز نبود، آیندۀ اسلام بود. همه روی شخص خودشان و آیندۀ رهبری مسلمین و حکمروايی بر آنان فکر می‌کردند، آنچه باید باشد، من هستم و اندیشۀ من و قبیلۀ من و قدرت من! و آنچه نباید باشد تفکرّ علی(ع) است و عدالتش و آزاد اندیشی‌اش و تقوایش...

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ابوسفیان به خاطر مخالفت با ابوبکر و دست‌اندرکاران سقیفه، شخصیت علی(ع) را مطرح می‌کرد، بهترین کیاست و سیاست را در آن دید که علی(ع) را در برابر انتخاب سقیفه قرار دهد، او برای نخستین بار در اسلام سر بر آورد و طرفداری خود را از علی (ع) اعلام کرد که اگر موفق می‌شد دو جناح از مسلمان‌ها را در همان قدم‌های اول به جان هم می‌انداخت و بر سر جنازۀ پیامبر(ص) جنگ و جدال بر پا می‌کرد و شاید دیگر نامی از اسلام باقی نمی‌گذاشت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

ابوسفیان، از تحریکاتش در بین گروه انصار کاری از پیش نبرده بود، در اینجا می‌خواست که بنی هاشم‌را علیه اهل سقیفه و فرد منتخب آنها بشوراند، علی (ع) که می‌داند منظور ابوسفیان، خدا و پیامبر(ص)، غدیر، ولایت و امامت نیست، از خانه بیرون می‌آید و به او می‌گوید: "ای ابوسفیان، کاری را اراده کرده‌ای که ما اهل آن نیستیم، همانا پیامبر با من عهدی فرموده است و ما بر همان عهد پایداریم."

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

وقتی پول، ثروت و قدرت چشم و گوش‌ها را پر کرده دیگر علی (ع) را برای چه می‌خواهند؟ بالاخره توجیه می‌کردند که این هم خواست خدا بوده است؟ کدام خدا؟ و کدام خواست؟

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

از نقش ابوسفیان و سیاسی‌کاری‌های او و پول‌های معاویه در تکوین خلافت نباید غافل بمانیم؟

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

خیلی‌ها از کارآيی پول و طلا غافلند که چگونه باعث خونریزی‌هايی می‌شود و حق‌هايی را پایمال می‌کند و نادرستانی را به جای صالحان می‌نشاند

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 51  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 51 شهریور و مهر ماه 1387

 

درس‌هايی از تاریخ

سیاه‌کاری‌های بنی‌امیّه

فضل‌الله صلواتي* ـ بخش پنجم

ابوسفيان

همۀ فرصت‌طلبان عالم، صلحشان و جنگشان برای رسیدن به منافع و تأمین شکم و شهوت است، همه می‌خواهند از هر فرصتی بهره‌ای برگیرند و بر ثروت و مکنت و قدرت خود و خاندان خود بیفزایند، به مردم زور بگویند و بر سر حاکمیت بنشینند و امر و نهی کنند، که امروز همه ملک جهان زیر پر ماست.

عده‌ای دیگر از همین فرصت‌طلب‌ها، جنایت‌ها و کشتارها و نسل‌کشی و فسق و فسادشان فقط برای شکم و شهوت نیست آنها به بیماری‌های حسد، کینه، نفرت، عقده حقارت و خود بزرگ‌بینی مبتلا هستند، نمی‌توانند تحمّل کنند که رقیبشان موقعيّتی هر چند ناچیز پیدا کند، یا اصلاً می‌خواهند ریشۀ مخالفان خود را بر کنند و اثری از آثار آنها باقی نگذارند، می‌کشند، می‌سوزانند، خانه‌ها را ویران می‌کنند، جنگل‌‌ها را بیابان و انسان و حیوان را نابود می‌نمایند، حرث و نسل را به بیان قرآن تباه می‌کنند.

بنی‌امیه از آن گروه بودند که پيش از مسلمانی هم قدرت داشتند و شکم و شهوتشان روبه راه بود، نه در میخواری و باده‌گساریشان خللی ایجاد شده بود و نه در زن بارگیشان اشکالی وجود داشت، هر چه و هرکه را می‌خواستند در هر شرایطی به چنگ می‌آوردند و از زمان اجدادشان، عبدشمس و امیّه، تا توانسته بودند، بنی‌هشام را که معارض سرسختشان بودند کنار زده و حاکمیّت بر منطقه را از آن خود ساخته بودند، نه دانش یونان و نه تمدن ایران و روم، و نه پیشرفت‌های مصر و مناطق شمال آفریقا و جنوب اروپا را داشتند، اساس زندگی اشراف حجاز بر تجارت استوار بود که محصولات هندی را از بنادر جنوب عربستان و سواحل یمن در اقیانوس هند، به شامات و سرزمین‌های جنوبی روم شرقی و سواحل دریای مدیترانه می‌رساندند، و باید سعی داشته باشند که وسايلشان مجهزّ و راه‌هايشان امن و شترهايشان رهوار باشد.

اشراف قریش، با آمدن مسلمانی و رونق اسلام، احساس می‌کردند که منافعشان در معرض خطر قرار می‌گیرد و باید با آن مقابله کنند، بويژه آنکه مدعی پیامبری شده از قبیلۀ رقیب است و از طایفۀ بنی‌هاشم، پس باید این خطر را در نطفه خفه کرد و نگذاشت که در منطقۀ نفوذ آنها، بخصوص در شهر مکّه شکل گیرد، که خانۀ کعبه و محل اجتماع اعراب و برگزاری بازارهايشان در آن شهر است، که اگر اخلالی پیش آید، همه‌چیز به هم می‌ریزد. سرمایه‌داری، دلاّلی و بازرگانی محیطی امن و آرام می‌خواهد و جامعه‌های بدون تنش، تا منافع تأمین باشد.

از اين‌رو اشراف قریش در شهر مکه از همان آغاز بعثت در برابر دین محمد (ص) ایستادگی کردند، بر محمد(ص) و یاران محدودش سخت گرفتند، آنها را آزردند، از نظر اقتصادی سخت تحت فشارشان قرار دادند، تا جايی که عده‌ای مجبور به هجرت به حبشه شدند و پناهندگی به نجّاشی را بر زندگانی با مشرکان مکّه ترجیح دادند، و بالاخره پیامبر(ص) هم با دیگر یارانش در سال سيزدهم بعثت به مدینه هجرت فرمود.

پس از انسجام یافتن قدرت دفاعی و تشکّل انقلابی و دینی جامعه، برای ستمکاران قریش و آنها که دنیا را بر مسلمان‌ها تنگ کرده بودند، راه‌ها و مراکز اقتصادی را ناامن کردند، راه‌های تجارت را بستند و مقداری از اموال غارت‌‌شده‌شان را باز پس گرفتند، اشراف قریش بخصوص بنی‌امیه به فکر چاره افتادند و به نبرد مسلمان‌ها آمدند و فکر کردند که در اندک مدتی و با مختصر یورشی، بساط براندازان و طرفداران دین جدید و این پیامبر نوظهور را بر خواهند چید. پس از نبرد بدر در سال دوم هجرت، مشركان متوجه شدند که موضوع خیلی مهمتر از آن است که آنان فکر می‌کردند، در جنگ بدر مهمترین شخصیت‌هايشان را از دست دادند و پیروزی از آن مسلمان‌ها شد.

جنگ احد را در سال سوم هجرت تدارک دیدند و برحسب ظاهر انتقام کشته‌های بدر را گرفتند، کینه‌ها روز به روز بیشتر می‌شد و عقده‌ها بیشتر شکل می‌گرفت، برای پایان‌دادن به غائله مسلمانی، همۀ مشرکان و بت‌پرستان و یهودیان هماهنگ شدند تا طومار مسلمانی را در هم بپیچند و محمد(ص) را از میان بردارند، در سال پنجم هجرت، مقدمات جنگ احزاب را فراهم کردند، که محمد(ص) با کندن خندق در اطراف مدینه و کمک‌های الهی و شدّت باد و توفان و سرما، مشرکان کاری از پیش نبردند و سر دستۀ مشرکین، ابوسفیان دست از پا درازتر به مکه برگشت و این تیر خلاصی بود که بر مغز آنها و بر یهودیان پیمان‌شکن فرود آمد و قدرت تهاجم را از آنها گرفت.

و باز هم بر شدّت نفرت مشرکان و تیرۀ بنی‌امیّه افزوده شد. با اینکه آنان در جنگ احزاب توفیقی به دست نیاوردند و دیگر حالت تهاجمی نداشتند، با این حال دست از توطئه‌ها و آزار مسلمان‌ها برنمی‌داشتند، به آنها شبیخون می‌زدند و جان و مال آنان را به مخاطره می‌انداختند، قبایل را علیه مسلمان‌ها می‌شوراندند و پیمان حدیبیّه را که خود پیشقدم انعقاد آن بودند، نقض کردند.

در جنگ بدر، حنظله، پسر ابوسفیان کشته شد و پسر دیگرش عمرو اسیر شد، که بعدها آزادش کردند.(1) هنگامی‌که ابوسفیان در جنگ احد پیروز شد و بر فراز کوهی بر آمد، شعار طرفداری از بت‌هایش را سرداد " اُعُلُ هبل" و مشرکان شعار او را تکرار می‌کردند و از انتقام‌گیری قریشیان اظهار خشنودی کرد و محمد(ص) را به جنگی دوباره در سرزمین بدر، برای انتقامی دیگر وعده داد، که سال بعد محمد (ص) با تجهیزات کامل به آن محل رفت ولی از مشرکان خبری نشد.(2)

وقتی مکیّان از شکسته‌شدن پیمان نگران شدند، ابوسفیان برای عذرخواهی و جبران نقض عهد به مدینه رفت و به حضور پیامبر(ص) رسید، ولی کسی به او توجّه نکرد و دیگر پیمانی میان مسلمانان و مکّیان بسته نشد.

ابوسفیان با حالت یأس و اضطراب به مکّه بازگشت و مشرکان را از سرنوشت شومی که در پیش داشتند، آگاه کرد و اینکه باید خود را برای روزگارسختی که در پیش خواهند داشت، آماده کنند. مشرکان با تمام کینه و نفرتی که از مسلمان‌ها داشتند، سرگردان و حیران بودند، نمی‌دانستند که چه باید بکنند و خود را تباه شده احساس می‌کردند.

با پیشرفت اسلام و نیرومندشدن مسلمان‌ها و جنبۀ تهاجمی پیداکردن آنها و اینکه برخی فعالان قریش مثل خالدبن ولید هم به اسلام روی آوردند، مشرکان، از جمله بنی‌امیه، روز به روز بیشتر تضعیف می‌شدند، و قدرت تصمیم‌گیری و مقاومت و جنگیدن از آنها گرفته شده بود و همه، از جمله ابوسفیان رهبر و پیشوای مشرکان مکه خود را بیشتر از همه ضعیف و زبون احساس می‌کرد و راه به جايی نمی‌برد.

در این بخش به گوشه‌هايی از زندگی ابوسفیان اشاره می‌شود:

صخریا ابوسفیان ده سال پيش از عام‌الفیل (560میلادی) متولد شده بود، مادرش صفیّه نام داشت و پدرش حرب‌بن‌امیّه. ابوسفیان و پدرش از بزرگان و اشراف قریش بودند و بیشتر به تجارت و بازرگانی می‌پرداختند.(3)

ابو سفیان چون ابوجهل و ابولهب از سرسخت ترین دشمنان محمد(ص) و مسلمانان بود، همچنان که خواهرش امّ‌جمیل، همسر ابولهب، با شوهرش نهایت رنج و ناراحتی را برای محمد(ص) فراهم می‌کردند تا هنگامی‌که سورۀ : " تَبَّت یَدا ابی لهبٍ وَ تَبّ ..." بر محمد(ص) نازل شد و در آن سوره با تنفّر، ام‌جمیل " حَمّالة الحُطَب" نامیده شده که به آتش عذاب الهی می‌سوزد و برگردن او رسنی سخت اندازند و به‌سوی دوزخ کشندش.(4)

عقیل در مجلس معاویه، مادر ابوسفیان را حمامه نامید، و او را از روسپیان پرچمدار دورۀ جاهلیت به حساب آورد.(5)

در دوران پس از بعثت، در مکه، در شِعب ابی‌طالب، در محاصرۀ سیاسی و اقتصادی، در هجرت مسلمان‌ها به حبشه، و بالاخره تا هجرت آنان به مدینه، لحظه‌ای دست از شکنجه و آزار آنان بر‌نمی‌داشتند، هر مقدار که در توانشان بود برای شکست اسلام و اذیّت مسلمانان به‌کار می‌بردند که در تمام تواریخ روزگار بعثت از آن یاد شده است.(6)

ابوسفیان همسران متعددی داشت که شاخص‌ترین آنها هند دختر عتبه از سران بنی‌امیه بود که پدر و برادرش شیبه در جنگ بدر کشته شدند، و او مادر معاویه و عتبه بود، درباره این زن در بیان زندگانی معاویه مطالبی خواهیم داشت.

فرزندان دیگر ابوسفیان، یزید، محمد،عتبه، حنظله، و عمرو بودند، از معروف‌ترین دختران ابوسفیان ام‌حبیبه می‌باشد که همسر پیامبر(ص) شد.(7)

ام‌حبیبه، نامش رَملَه و همسر عبیدالله‌بن جهش بود، او همراه شوهرش در ابتدای اسلام و در مکه مسلمان شدند و در سال پنجم بعثت، برای آنکه از آزار مشرکان در امان باشند، با دیگر مسلمانان به حبشه هجرت کردند. در سال هفتم بعثت، عبیدالله جهش در حبشه از دنیا رفت، از او دختری ماند به‌نام حبیبه، و کنیه مادرش هم به همین سبب، ام حبیبه بود.

پس از در گذشت عبیدالله ، ام‌حبیبه قصد داشت که با دخترش به مکه نزد پدر و دیگر کسانش بازگردد، حضرت محمد(ص) نگران از اینکه او به محیط کفر و شرک روی آورد و احتمالاً تحت‌تأثیر آنان قرار گیرد، از ام‌حبیبه خواستگاری کردند، و نجّاشی پادشاه حبشه را وکیل خود قراردادند که او را به عقد ایشان با کابین چهارصد دینار در آورد، و یکی از مهاجران، خالدبن سعید بن عاص، صیغۀ عقد را جاری کرد.(8)

از زمان عبدالملک مروان، در میان بنی‌امیه رسم شد که به احترام همسری ام‌حبیبه برای پیامبر(ص)، کابین دختران و زنان بنی‌امیّه را چهارصد دینار قرار می‌دادند و یکی از روشن‌بینی‌ها و آینده‌نگری‌هاي پیغمبر(ص) همین اقدامش بود که در مورد خواستگاری و به همسری گرفتن ام‌حبیبه انجام داد و دختر بزرگترین دشمن خود و اسلام را به‌عنوان همسر به خانۀ خود آورد و از خاندان بنی‌امیه دور کرد، و این به‌اصطلاح برگ برنده‌ای بود که هماره در دست محمد(ص) بود.

هنگامی‌که ابوسفیان از ازدواج دخترش با محمد(ص) خبردار شد سخت ناراحت و خشمگین گردید و بنای ناسزاگويی گذاشت، حتی گفت: "چگونه نمی‌توانم مشتی بر دماغ این مرد نر بکوبم و نمی‌توانم دست رد بر سینه‌اش بزنم."(9)

چگونه می‌توانست فکر کند، محمد(ص) دخترش را به زنی گرفته است و کاری از دست او ساخته نیست؟

در سال هشتم هجرت که ابوسفیان برای عذرخواهی در خصوص پیمان‌شکنی صلح حدیبیّه توسط قریشیان به مدینه آمد و به خانۀ دخترش وارد شد و خواست که برجای پیغمبر(ص) بنشیند، دخترش مانع شد و گفت تو مشرک هستی و نباید که به‌جای پیامبر(ص) بنشینی. در آن سفر، ابوسفیان ازسوی محمد(ص) و اصحابش و حتی از ناحیۀ دخترش ام‌حبیبه نیز تحقیر می‌شود. او فکر می‌کرد از طریق دخترش و وساطت او می‌تواند نظر خود را به محمد(ص) تحمیل نماید، ابوسفیان به ام‌حبیبه می‌گوید به خاطر دوری از من منحرف شده‌ای، دخترش پاسخ می‌دهد:

من منحرف نشده‌ام، خدای بزرگ مرا به راه راست و روشن اسلام هدایت کرده، منحرف تويی که سنگی را که نه می‌شنود و نه می‌بیند پرستش می‌کنی، آخر ای پدر، از تو که پیشوای خردمند قریش هستی انتظار نیست که دل به بت‌ها ببندی و از خدای بزرگ روگردان باشی، ابوسفیان گفت: ای دختر مرا تشویق می‌کنی از عبادت خدایانی که پدران من آنها را پرستش می‌کردند دست بردارم و به پیشگاه خدای محمد سر فرود آورم.(10)

در همه جای دنیا و در همیشۀ تاریخ خودخواهی، منافع، قدرت، درآمد، شهوت و... باعث می‌شود که افراد پا روی حق گذارند و حقیقت را نادیده انگارند و راه خطای خود را ادامه دهند.

ام‌حبیبه پس از رحلت پیامبر(ص) همچنان موقعیّت خود را حفظ کرد و با سیاسیکاران و سیاست‌بازان همراه و همگام نشد و اجازه نداد که از وجود او سوءاستفاده شود و استفادۀ ابزاری از او به عمل آید، و اگر برای خود افتخاری قائل بود، همان همسری محمد(ص) بود. گرچه روایات ضد و نقیضی در این رابطه آمده است.

ام‌حبیبه درسال 44 هجری از دنیا رفت(11) و در قبرستان بقیع مدفون گردید.

ابوسفیان در آستانۀ فتح مکّه

در سال هشتم از هجرت، مسلمانان با تجهیزات کامل و ده هزار تن رزمندۀ جهادگر، برای فتح مکّه سرزمین خودشان، راهی آن دیار شدند، بدون آنکه مشرکان در جریان این بازگشت پیروزمندانه باشند، محمد(ص) و یارانش به طرف مکّه سرازیر شدند.

عبّاس عموی پیامبر(ص) که مسلمان شده و در مکه مانده بود، به قصد هجرت به مدینه در راه با پیامبر(ص) برخورد کرد و با او بازگشت. مسافران و خبرگزاران از حرکت محمد(ص) به طرف مکّه خبر داده بودند، ترس و وحشت، مردم مکّه و اشراف قریش را به تکاپو واداشته بود. ابوسفیان، بزرگ قریش و بزرگ قبیلۀ بنی‌امیّه برای خبرگیری و احیاناً امان خواستن از محمد(ص) به‌سوي لشگرگاه مسلمانان روان شد، و عباس بن عبدالمطلب که با حملۀ مسلمانان به مکه، احتمال نابودی همۀ مشرکان و قریشیان را می‌داد، از لشگر فاصله گرفته بود تا به‌وسیله‌ای خبری برای مکّیان بفرستد، باشد که مردم تسلیم شوند و از محمد(ص) امان بگیرند، در خلال راه ابوسفیان را ملاقات می‌کند، او از عباس می پرسد: چه خبر است؟ عباس می‌گوید: این رسول خدا است که با این سپاه گران آمده است، وای بر قریش، ابوسفیان گفت: پدر و مادرم فدای تو باد چه چاره‌ای می‌شود کرد؟ عباس می‌گوید: همین‌قدر می‌دانم که گردن تو را خواهد زد، اکنون پشت سر من بر همین استر سوار شو تا تو را نزد رسول خدا ببرم، باشد که برای تو امان بگیرم، همراهان ابوسفیان به مکه بازگشتند و چون عباس، ابوسفیان را می‌برد گروهی قصد حملۀ به او را داشتند، چون عباس به نزد پیامبر(ص) رسید گفت این ابوسفیان است که من او را امان داده‌ام.(12)

عمر که مسئول نگهبانی از محمد(ص) بود اصرار داشت که در همان‌جا گردن ابوسفیان زده شود، که دشمن به پای خود به گور آمده بود، ولی عباس که از روزگارهای پیشین رفیق حجره، گرمابه و گلستان ابوسفیان بود، روی وساطت خود تکیه داشت و او را گروگانی با ارزش برای دوران پیروزی می‌دانست.

پیامبر خدا(ص) اجازه دادند که ابوسفیان، شب را در پناه عباس بگذراند، و عمر که مطلقاً حاضر به نرمش نبود از اینکه بزرگترین دشمن مسلمان‌ها، در اردوگاه آنها با آرامش به‌سر می‌برد خشمگین بود.

آن شب برای ابوسفیان، شب سختی بود، شاید یک لحظه خواب به چشمش نیامد، تا صبح به گذشتۀ مسلمانان و محمد(ص) فکر می‌کرد و آزارهايی را که در مدت20 سال بر آنها وارد کرده بودند، چه بسیاری از آنها را که کشته و یا تعدادی از آنها را از خانه و زندگیشان رانده و در به در کرده بودند، مگر امکان دارد که مسلمان‌ها انتقام آن همه آزار و اذیّت و خونریزی را از او نگیرند؟

ابوسفیان کابوس پایان قدرتش و آخرین شب زندگیش را آشکارا می‌دید، او باید به دست مسلمان‌ها قطعه قطعه می‌شد.

ولی چون روز فرارسید و فرماندۀ خونخوار و تبهکار لشگر دشمن را به حضور محمد(ص) آوردند، او از ایمان به خدا و توحید با او صحبت کرد، مثل آنکه در گذشته هیچ اتفاقی رخ نداده است، خود ابوسفیان هم شگفت‌زده شده بود. محمد(ص) از توحید و از ایمان و از رحمت پروردگار می‌گوید.(13)

در هر جنگ دیگر و در هر کجای دنیا که بود، از این فرماندۀ اسیر، از این سردار دشمن، از این برگ‌برنده که به دست نیروهای مخالف افتاده بود، چه بهره‌ها که می بردند، و از وجود او و از برخورد با او و از کشتن او چه استفاده‌ها که می‌کردند. حتی خود من پانزده قرن پس از این ماجرا نمی‌توانم تحمّل کنم که با سرکردۀ دشمنان اسلام و مردم چنین برخورد محترمانه‌ای بشود! ولی شیوۀ پیغمبری غیراز شاهی و قلدری و چماقی است، محمد(ص) رحمه‌للعالمین است، امثال ما دنیايیان نمی‌توانیم درک کنیم که او چه کار کرده است؟ امثال ما با دشمنان و مخالفان حتی غیر قاتل خود چه کردیم و چه کارنامه‌ای بر جا گذاشتیم و چه می‌کنیم؟

اسلام ابوسفیان

ابوسفیان با همۀ بد اندیشی‌ها، خبث طینت‌ها، اضطراب و وحشتی که درآن زمان از بیم جان داشت می‌گوید: ای محمد، پدر و مادرم فدای تو باد، وه که چقدر تو بردباری، چه بزرگواری، چقدر گذشت داری! اگر از خدایان دیگر کاری ساخته بود انجام می‌دادند قطعاً خدای تو تواناست و خدايی جز او نیست.(14)

پیامبر (ص) فرمود: ای ابوسفیان، نمی‌خواهی به رسالت من از سوی خدا، اعتراف کنی؟

همۀ حاضران که تشنه به خون این جلاّد قریش بودند، همه نگران که با یک اعتراف زبانی، او هم در کنار دیگر مسلمانان قرار می‌گیرد و یکی از آنها می‌شود و فرصت انتقام از او، از دست می‌رود. ابوسفیان در پاسخ محمد(ص) می‌گوید: در دل نسبت به این امر هنوز وسوسه دارم.(15)

ابوسفیان نمی‌خواهد اعتراف کند که به‌سادگی تسلیم شده و هر چه آنها گفته‌اند او هم گفته است، از آن سو هم نمی‌تواند تحمّل کند که یتیم مکّه، محمد(ص) یکباره اوج گیرد و بر او و بر سرزمین قدرت، مقام، ثروت و زورگويی او و پدرانش حاکمیت پیداکند، و روزگار قدرت مطلقۀ مکّه را منکوب و مغلوب مسلمانان پا برهنه و گرسنه پیشین نماید، بدین‌جهت روی اعتراف به پیامبری محمد(ص) توقف می‌نماید.

عباس از ترس آنکه مبادا ابوسفیان سخنی ناسنجیده بر زبان آرد و یک مسلمان غیرتمند او را به قصاص کشتارهای پیشین، سر از تنش جدا سازد، مانع ادامۀ سخن ابوسفیان شد و از او خواست که به خدا و نبوّت پیامبر(ص) هر دو اعتراف کند، که او نیز اعتراف کرد و در کنار مسلمانان دیگر قرار گرفت.(16)

راویان آورده‌اند که عباس، ابوسفیان را بر تپه‌ای مشرف بر سپاه اسلام آورد تا حرکت آنها را بنگرد، باشد که از نظر روانی نیز خلع سلاح شود، همچنان که از نظر شخصیتی و اعتباری و اعتقادی چون پر کاهی در مسیر توفان‌های تندروی اسلامیان شده بود.

ابوسفیان دیگر کسی نبود، نفس‌هایش به شماره افتاده بود، همۀ وجودش چشم بود و اندیشه‌اش پشت چشم‌هایش، این همه لشگر مجهز از کجا گرد آمده‌اند؟ مردمان مدینه که این اقتدار را نداشتند، فوج، فوج همه سرا پا مسلح از جلوی چشم او رژه می‌رفتند، بعضی از آنها پیش از این، در کنار ابوسفیان، به جان مسلمان‌ها افتاده بودند، امثال خالدبن ولید و‌ عمروعاص. آنها امروز پیشاپیش سپاه اسلام فرماندهی می‌کنند، سپاهیان تکبیر می‌گفتند و ابوسفیان می‌لرزید، آن فرماندۀ نیرومند قریش، با همه توانايی، ثروت، مغز متفکر و پیروان بسیار، در آن لحظه خویشتن را در برابر تندباد حادثه موجودی بی‌اراده می‌دید.

ابوسفیان در آن حالت تنها مطلبی که توانست بگوید اینکه: "ای عباس هیچ‌کس را توان مقابله با این سپاه نیست، راستی که پادشاهی پسر برادرت چه رونق گرفته است؟"(17)

اندیشه‌های ابوسفیان سرشار از افکار جاهلیّت است، او قدرت را هنوز در شاهی و سلطنت می‌داند، عباس به او می‌گوید:"ای ابوسفیان بس کن، این پادشاهی نیست، پیامبری است."

نوشته‌اند که: سعدبن عباده یکی از فرماندهان وقتی ابوسفیان را دید که ناظر حرکت نیروهای اسلام است فریاد خشونت سرداد و گفت: "الیوم یوم‌‌الملحمه ..." امروز روز خون است، روز انتقام است، روزی است که حرمت‌ها شکسته می‌شود، روزی است که خداوند قریشیان را خوار گرداند، وقتی به پیامبر (ص) خبر شعار خشونت‌گرايی او را دادند، محمد(ص) دستور داد که شعار را عوض کنند و بگویند:"الیومُ یومُ المَرَحَمة، الیوم اعزاللّه قریشاً" امروز روز مهربانی و محبّت است، امروز روزی است که خدا قریش را عزیز می‌دارد.(18)

شاهان، قدرت‌مداران و خلیفگان با سرکوب، با مردم برخورد می‌کنند و با رعب، وحشت، قتل و غارت پیشروی می‌کنند، ولی محمد(ص) پیامبر خدا با لطف و مرحمت، با مهربانی و شفقت جهانی را مسخّر می‌گرداند، زیرا از محبت خارها گل می‌شود.

پیامبر(ص) در مکه منزل ابوسفیان را نیز که از خشن‌ترين دشمنانش بود خانۀ امن قرار می‌دهد، چرا که همۀ مهاجران و انصار از او دل پر خونی دارند.

همه تشنۀ انتقام از او هستند، همه از قدم اول حرکت از مدینه دلشان می‌خواست که بر ابوسفیان دست یابند و او را تکه‌تکه کنند، ولی روش پیغمبری غیر از انتقام‌جويی و کینه‌ورزی است، کار او جذب، مهر، عدالت و آزادگی است.

وقتی خانۀ او امن می‌شود، یعنی مسلمان شده و از ما شده و دیگران هم اگر پا برسر عقاید نادرست پیشین بگذارند، همه مثل ابوسفیان در امنیّت قرار می‌گیرند. شخصیت، اقتدار و حاکمیّت سال‌های دراز ابوسفیان با همین خانۀ امن‌شدن، همه هیچ و پوچ شد.

ابوسفیان پیش از ورود سپاه اسلام به مکّه با روحیه‌ای افسرده و شکست‌خورده خود را به مکه رسانید و مردم را از خطر هجوم مسلمانان آگاه کرد.

همسرش هند سخت بر او حمله کرد و او را ترسو و بزدل خواند و ریش او را گرفته و می‌کشید و می‌گفت: ای مردم این پیر احمق و خرفت را که برای خبرگیری فرستاده بودید، علاوه براینکه دست خالی برگشته، اکنون خبر پیروزی دشمن را آورده، او را بکشید، ای مردم آماده جنگ شوید، از خود و شهر خود دفاع کنید، که ابوسفیان فریاد زد، مردم گول این زن را نخورید، محمد هم‌اکنون با سپاهی گران فرا می‌رسد، بروید و در خانه‌های خود پنهان شوید، که هر کس درِ خانه‌اش را به روی خود ببندد ایمن خواهد بود.(19)

خانۀ ابوسفیان نیز خانۀ امن اعلام شده و خودش در نظر مردم مکه، کارگزار خود فروختۀ سپاه مهاجم، اگر مردم مکه همه مسلمان نشده بودند، ابوسفیان را بدترین کس و سر سپردۀ دشمن به خاطر اموالش و خانه‌اش می‌دانستند.

قدرت سپاه اسلام و شکوه و عظمت فتح مکه، مانع شد که قریشیان به فرومایگی و زبونی ابوسفیان سودپرست پی ببرند، او به ظاهر مسلمان شده بود، تا آنکه چیزی را از دست ندهد، گرچه او کسی نبود که شرفی و اعتباری داشته باشد، البته ثروتش سر جایش بود و مسلمان‌ها هم متعرض آن نشدند، ولی از نظر شخصیتی دیگر هیچ شده بود، هیچ!

وقتی معاویه شنید که پدرش ابوسفیان، تصمیم به مسلمان شدن گرفته، اشعاری را برای او نوشت و فرستاد:(20)

" یا صَخر لاتسلمــنَّ یومـــاً فتَفضَحنَـا بَعد الذیـنَ ببدرٍ اَصبَحـــوُا مَـزَقـــــــــــا"

ای صخر (ابوسفیان) مبادا مسلمان شوی و ما را به ننگ و رسوايی بیالايی، پس از آنکه چه شخصیت‌هايی در جنگ بدر تکه پاره شدند، دايی‌ام ، عمویم و عموی مادرم، و حنظله برادرم که پس از مرگ او خواب و آرامش نداشتیم، ای ابوسفیان مبادا کاری کنی که ما و خویشانمان را در مکه انگشت‌نما سازی، مرگ برای ما بیشتر قابل تحمّل و آسان‌تر از آن‌ است که دشمنان به ما بگویند: پسر حرب روی از بت عزّی برگرداند.

این اشعار چند روز پيش از فتح مکّه و دستیابی مسلمانان به شهر مکه سروده شده بود.

در آن فتح چندتن از جوانان مکه که بیشتر از بنی‌امیّه بودند، از روی غروری که داشتند خواستند در برابر هجوم مسلمانان مقاومت کنند، معاویه از روی ترس یا زیرکی حاضر نشد با اینان همکاری کند، گرچه آنها اکثر به دست سپاهیان اسلام کشته شدند،(21) ولی معاویه خود را در مسجد الحرام به داخل اسیران انداخت و او هم از آزاد شده‌ها (طلقاء) به‌شمار آمد و جان به در برد و اینان اسیران جنگی آزاد شدۀ مسلمانان، محمد(ص) و یاران او بودند.

ورود سپاهیان اسلام به مکه

سپاه اسلام در روز بیستم ماه مبارک رمضان سال هشتم از هجرت، با اقتدار وارد مکه شدند. هیچ مانعی سر راهشان نبود و هیچ‌کس مقاومت نکرد. تسلیم‌شدن به موقع ابوسفیان باعث شد که در تمام نقاط شهر هیچ انگیزه‌ای برای مقاومت نباشد، حتی در کوچه‌ها، روی تپّه‌ها و پشت سنگ‌ها هم کسی سنگر نگرفته بود.

معاویه و تعدادی از جوان‌های شهر که تصمیم به پایداری داشتند با پنهان‌شدن معاویه و کشته‌شدن چند نفر، آنها هم اسلحه بر زمین گذاشتند، مردم شهر همه وحشت‌زده و تسلیم بودند، هر گونه اراده و تصمیمی از آنها سلب شده بود، هیچ‌کس هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌داد، همه با نهایت اضطراب به سپاه پیروز محمد (ص) می‌نگریستند، که با ابّهت از هر طرف به شهر وارد و به‌سوي خانۀ کعبه پیش می‌رفتند. ترس از محمد(ص) و مسلمان‌ها به دل همۀ مشرکان افتاده بود " نصره بالرعب."

ده‌هزار تن رزمندۀ اسلام، با شکوه و جلال به دور خانۀ خدا به طواف پرداختند صدای بلند تکبیرشان کوه‌های مکه را هم می‌لرزاند و انعکاس آن صدا، دل‌ها را از جا می‌کند و قدرت تکلّم را از ساکنان مکه گرفته بود.

مردم از روی کوه‌ها، از درون خانه‌ها، ناظر این طواف پیروزمندانه بودند، محمد(ص) در طواف خود که سوار بر شترش بود با عصايی که در دست داشت بت‌ها را از اطراف خانۀ کعبه به زیر می‌ انداخت، بت‌هايی‌که تا لحظاتی پیش مورد احترام مردم بودند، زیر گام‌های مسلمین شکسته می‌شدند و چقدر برای آنها دشوار بود که خدایان ساختگیشان را زیر قدم‌های مسلمان‌ها خُرد شده می‌دیدند.

به دستور پیامبر(ص)، بلال بر بالای خانۀ کعبه رفت و اذان گفت، برای مشرکان و ابوسفیان بسیار گران تمام می‌شد، که بردۀ سیاهی بر بالای خانۀ کعبه، محل تقدس و شرف و آبروی آنها بانگ تکبیر بر آرد، و خدايی غیر از خدای آنها را ستایش کند و چه بسیاری از آنها در آن حال آرزوی مرگ می‌کردند و می‌گفتند: ای‌کاش جای پدرانمان بودیم که پیش از این مرده بودیم. ابوسفیان با خشونت و کینه می‌گفت: می‌ترسم اگر حرفی بزنم سنگريزه‌ها به محمد خبر بدهند.(22)

از این سخن معلوم می‌شود که ابوسفیان خیلی مرعوب شده بود و از مسلمانان وحشت داشت و ایمان در قلبش رسوخ پیدا نکرده بود، بالاخره او هم برای جان، اموال و موقعیتش نگران بود و باید به نوعی همۀ آنها را حفظ کند، و راهی پیدا کند که در دل فاتحان جدید نفوذ نماید.

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

مهاجران پس از هشت‌سال دوری از خانه و زندگی و حتی زن و فرزند و خویشان، به خانه و کاشانۀ خود بازمی‌گشتند، چه بسیار سختی‌هايی را که ظرف دو دهۀ مسلمانی در هجرت حبشه، در شعب ابی‌طالب و در مدینه و در محاصرۀ اقتصادی و سیاسی و در جنگ‌ها تحمّل کرده بودند، اکنون با پیروزی سپاه اسلام به همه چیز رسیده بودند و ابوسفیان و دیگر مشرکان همه‌چیز خود را از دست داده بودند.

سران شرک و کفر را در حضور پیامبر(ص) و در کنار خانۀ کعبه گردآوردند، چه بسیار که بدان خانه پناهنده شده بودند، چون یکی از جاهای امن بود، همه از بیم جان و اسارت خود و خانواده‌شان و مصادرۀ اموالشان در هراس بودند، محمد(ص) چه بر سر آنها خواهد آورد؟ چه بسیار که با محمد(ص) و علی(ع) و صحابه و سرداران اسلام، قوم و خویش بودند، آنها کسانی بودند که بیشترین آزار را به محمد(ص) رسانیده بودند، از سرنوشت خود بیشتر نگران بودند.

محمد(ص) رو به آنها کرد و گفت: چه می‌گويید و چه می‌پندارید؟ با شما چه خواهیم کرد؟ سرها به زیر بود و از شرم یارای پاسخ نداشتند، هر کاری که محمد(ص) بر سر آنها می‌آورد، درخور بودند، زیرا آنها هر کاری که توانسته بودند در ظرف این مدت، 20 سال بر سر محمد و یارانش آورده بودند، درنهايت آنها فریاد بر آوردند، ای محمد، ما به تو پنداری نیک داریم، کریمی و بزرگواری، شیوۀ کریمان گذشت و بخشش در اوج قدرت است.(23)

محمد(ص)، آیتی از کتاب خدا قرآن را از زبان حضرت یوسف(ع) در خصوص بخشیدن گناه برادرانش تلاوت فرمود، که چه‌ها بر سر او آورده بودند: " قال لا تَثریبَ عَلیکم الیومَ یَغفرُ اللهُ لَکُم وَ هُوَ اَرحَمُ الراحمین"(24) اکنون ملامتی بر شما نیست، خدا شما را می‌بخشد و او مهربان‌ترین مهربانان است.

گفت: اکنون بروید که همۀ شما " طلقا" آزاد شده‌اید.(25)

محمد(ص) بر فراز کوه صفا رفت، همان‌جا که بیست‌سال پیش دعوتش را اعلام کرده بود و امثال ابوجهل و ابولهب مسخره‌اش کرده بودند و تنهایش گذاشته بودند، امروز همه گردا گرد او جمع شدند؛ اعقاب و فرزندان همان ستیزه‌گران و اسلام‌ستیزان پیش، امروز دیگر آنان قدرت تکلم و فریاد نداشتند، محمد(ص) از اسلام، آزادی، برادری، برابری و برداشته‌شدن امتیازات طبقاتی و ایمان به خدا و ... داد سخن داد، مردم را با اصول کلی اسلام آشنا کرد و اصالت را به ایمان و تقوا داد، و این آیه را قرائت فرمود: ای مردمان همه شما از یک مرد و یک زن زايیده شده‌اید، ما شما را آفریدیم و شما دسته دسته و قبیله شدید، تا شناسايی شوید، گرامی‌ترین شما با تقوا‌ترین شماهاست.(26)

آمدن پیامبر(ص) به مکه و رفتار او با مردم و سخنانش، انقلابی عظیم در میان مردم ایجاد کرد، که آنها را با رضایت و رغبت به سوی اسلام کشانید و کسی در آن موقعیّت خطیر از کسی نخواست که مسلمان شود و یا اینکه به دین پیروزمندان در آید، ولی رفتار و برخوردهای محمد(ص) و یارانش همه را متوجه اسلام کرد "وَ رَاَیتَ الناسَ یدخُلونَ فی دین‌اللهِ اَفواجاً" گروه گروه برای پذیرش اسلام گرد می‌آمدند،(27) و دیگر کسی از زنان و مردان مکه نماند که با پیامبر(ص) بیعت نکرده باشد.

ادامۀ الطاف محمد(ص)

دربارۀ عِکرمه، پسر ابوجهل نوشته‌اند که به خاطر دشمنی فوق‌العاده‌اش با پیامبر(ع) و آزار بسیارش به مسلمانان، پیغمبر(ص) دستور داده بود که مسلمانان هر کجا که او را یافتند، قصاصش کنند، هنگام فتح مکه او فرار کرد و به یمن گریخت، همسرش که مسلمانی پاک‌نهاد بود برای او امان گرفت و به یمن رفت و به شویش گفت من ازسوي کسی آمده‌ام که او بر قول خود وفادار است و از همۀ مردم بردبارتر و بزرگوارتر است.(28)

عکرمه با اضطراب و دلهره راهی مکه و حضور پیامبرشد، در راه می‌خواست که از زن فداکار خود سپاسگزاری کند و او را در آغوش گیرد، ولی زن به او نزدیک نمی‌شد و می‌گفت: چون تو مسلمان نیستی نزدیک‌شدن ما به یکدیگر حرام است، وقتی خبر آمدن عکرمه را به محمد دادند، او به یارانش گفت: اینک عکرمه پسر ابوجهل، چون مؤمنی مهاجر به سوی ما آمده است، مبادا به پدرش ابوجهل بدزبانی کنید، که دشنام به او، عکرمه را می‌آزارد و چیزی هم به مرده نمی‌رسد، عکرمه با ناباوری دست از جان شسته به حضور پیامبر(ص) رسید و گفت: محمد، این زن می‌گوید که مرا امان داده‌ای، پیامبر(ص) فرمود: آری راست می‌گوید، تو در امان هستی.

عکرمه گفت: دین شما چیست؟ محمد(ص) فرمود: من ترا به یگانگی خدا و پیامبری خودم دعوت می‌کنم و اینکه نماز را بر پا داری و زکات را بپردازی و...

عکرمه مسلمان شد و از پیامبر(ص) پرسش‌هايی کرد و پاسخ‌های دلنشین شنید. سپس محمد(ص) به او فرمودند: هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد، عکرمه گفت: ای محمد(ص)، من در ستیز با تو فروگذار نکردم و هر کاری توانستم بر سر مسلمان‌ها آوردم، تنها خواسته‌ام آن است که ازسوي پرورگارت برای من آمرزش بخواهی، پیامبر(ص) هم دست به درگاه الهی بالا برد و برای او طلب آمرزش کرد.(29)

عِکرمَه شادمان شد، به خدا سوگند خورد که هر چه پیش از این برای بستن راه خدا خرج کردم دو برابر آن را در راه خدا انفاق خواهم کرد و دو برابر پیش از این در راه خدا پیکار خواهم نمود و او آن‌قدر برای اعتلای اسلام کوشید و در راه حق جهاد نمود تا توفیق شهادت پیدا کرد.

او چگونه فاصلۀ کینه را تا عشق پیمود، در اثر اخلاق محمد(ص) که "انّک لَعَلیَ خُلُقٍ عَظیم" تو ای محمد شایسته‌ترین و برترین اخلاق را داری.(30) این انسان مطرود و منفور، ساخته و پرداخته شد، محمد(ص) نه اینکه دشمن‌تراشی نمی‌کرد، بلکه دشمنان را دوست و یار مهربان مسلمانان می‌کرد و پیوسته دنبال آن نبود که دوستی را دشمن قلمداد نماید. عکرمه که گناهكارترین بود، از صالح‌ترین‌ها شد، وچون با صدق دل به سوی خدا آمده بود، خدا هم او را با مهربانی پذیرفت.

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره‌زار خس

عکرمه با همۀ اشتباهاتش با صدق دل به اسلام روی آورد و فرمان محمد(ص) را پذیرا شد، ولی امثال ابوسفیان، نفاق و تظاهر به اسلام، بر شقاوت آنها می‌افزود....

مأموریت‌های ابوسفیان

پس از پیروزی مکه، سران شکست‌خوردۀ شهر، افسرده و رنجیده به گوشه‌ای خزیدند و بر رنج‌ها و شکست‌های خود مویه می‌کردند، ولی پیامبر(ص) برای آنکه فرصت توطئه‌ای نیابند، آنها را از سوراخ‌هايشان بیرون کشانید و به هر کدام مأموریتی محوّل کرد و به کارهايی مشغول داشت، باشد که آتش درون آنها، دامن مسلمان‌ها را نگیرد، از خطر آیندۀ آنها برای جهان اسلام و کارشکنی‌هايشان و فساد دارودستۀ بنی‌امیّه هشدارهايی می‌داد، باشد که مردم فریب دغل‌کاری و سیاسی‌کاری‌ها و دغل‌بازی‌های آنها را نخوردند(31) که خوردند و نباید بشود آنچه شد.

پس از فتح مکه در سال هشتم از هجرت، محمد(ص) راهی سرزمین حُنین شد، سپاه ده‌هزار نفریش با همراهی دوهزار نفر از رزمندگان شهر مکّه به دوازده هزارتن رسید، سران قریش، ابوسفیان، صفوان‌بن امیّه، حکیم‌بن حزام، حویطب و سهیل هر کدام با سپاهی رسول خدا(ص) را همراهی می‌کردند، برخی که منافق بودند در دل آرزو می‌کردند که پیروزی از آن دشمنان اسلام باشد، ولی سرنوشت چیز دیگری را رقم زد و پیروزی از آن مسلمان‌ها شد، و با غنیمت‌هايی به مکّه بازگشتند، در خلال این جنگ مطالبی را از قول ابوسفیان نقل کرده‌اند که آرزوی پیروزی گروه هوازن را داشت و از پیروزی موضعی آنها اظهار شادمانی می‌کرده است.(32)

با این حال ابوسفيان و دو پسرش یزید و معاویه که در جنگ حضور داشتند، از غنیمت‌ها سهم وافری گرفتند.(33)

در این جنگ به مهاجران بیشتر و به انصار، سهم کمتری داده شد، همه از اینکه سهم ابوسفیان و قریشیان تازه مسلمان بیشتر شده بود تعجب می‌کردند، شاید آنها بیشتر چشم به گاو، گوسفند و شتر مردم حُنین داشتند، تا جهاد در راه خدا، بگذار مهاجران و انصار همچنان خدا و رسولش را داشته باشند و دیگران غنیمت‌ها را.

محمد(ص) باید همه را به مسلمانی فراخواند، تا در آینده و به مرور زمان، این نومسلمان‌ها هم با مشاهدۀ رفتار نیکان و پاک‌اندیشگان، دل‌هايشان نرم شود و به ایمان حقیقی روی آرند و در جهت مسلمانی قرار گیرند.

محمد(ص) پیوسته آنان را زیر نظر داشت و ناظر رفتار و گفتار آنها بود و اگر خطايی از آنها سر می‌زد يادآور می‌شد.

چند صباحی معاویه و حنظلة بن ربیع تیمی، نامه‌های پیامبر را برای پادشاهان و رؤسای قبایل و صورت اموال و صدقات و چگونگی تقسیم آنها را می‌نوشتند و کلمات وحی توسط حضرت علی(ع) و زید بن ثابت و زید بن ارقم نگاشته می‌شد.(34)

محمد(ص)، نماد رحمت، محبّت، لطف و شفقّت بود، همۀ مردم را دوست می‌داشت. او پدر مهربان امت بود، خشونت‌گرايی و ضدیّت با مخالفان و سرکوبی دگراندیشان شیوۀ او نبود، مردم را از خود بیگانه دانستن و دشمن به‌شمار آوردن افراد جامعه، روش شاهان و دیکتاتورهاست، روح محمد(ص) از کینه و بغض مردم، بری و بیزار بود، پیامبر(ص) با اینکه منافقان را به خوبی می‌شناخت و از توطئه‌های پشت‌پرده خبر داشت و متوجه گفتارها و رفتارهای نابخردانۀ آنها بود، ولی کوچکترین اقدامی علیه فریب‌خورده‌ها و یا منافقان انجام نمی‌داد، تنها در درون از کارهای آنان رنجیده‌خاطر می‌شد، که خداوند او را مخاطب قرار می‌دهد: "وَ اللهُ یَعصِمُکَ مِنَ‌‌الناس" خداوند تو را ای محمد از شر منافقان محفوظ می‌دارد.(35)

در كتاب‌هاي تاریخ می‌خوانیم که محمد(ص) با مأموریت‌هايی که به ابوسفیان و یا افرادی از آن دست می‌داد، مثل شرکت در جنگ حنین‌، شکستن بت‌های قبیلۀ ثقیف در طائف، فرماندهی برای جمع‌آوری زکات سرزمین نجران، فرصت هرگونه توطئه را از آنها می‌گرفت و تا زنده بود نگذاشت که آنها اقدامی علیه اسلام یا مسلمان‌ها داشته باشند، بالاخره آنها هم باید در خدمت اسلام باشند و برای مسلمان‌ها کار کنند.(36)

برنامۀ محمد(ص) به اصطلاح بایکوت، کنار گذاشتن و ترور شخصیت کسی نبود، حتی آنهايی که با او از در مخالفت بیرون می‌آمدند.

برنامه‌ریزی ابوسفیان برای آینده

درست است که ابوسفیان از اسب قدرت به زیر افتاده بود، ولی هنوز ریاست پرقدرت‌ترین و پر‌جمعیت‌ترین قبیلۀ عرب، یعنی بنی‌امیه را برعهده داشت، نظر او می‌توانست تعیین‌کننده باشد.

از فتح مکه تا رحلت محمد(ص)، 28 صفر سال یازدهم هجرت، تنها دوسال و پنج‌ماه و هشت‌روز طول کشید، در این مدت ابوسفیان فرصتی پیدا نکرد که خود را به پیامبر(ص) نزدیک کند و یا چیزی از او بیاموزد، تنها توانست پسرش معاویه را برای مدت کمی به‌عنوان نویسندۀ نامه‌ها به درون اطرافیان محمد(ص) نفوذ دهد، تا اوضاع را به نحو احسن ارزیابی کند و اطلاعات لازم را به دست آورد و او نتوانست جز تعدادی نامه و چند پیام چیزدیگری برای پیغمبر(ص) بنویسد.

ابوسفیان در ایام حجه‌الوداع شاهد و ناظر واقعۀ غدیر خم معرفي و انتصاب علی بن ابیطالب(ع) ازسوي خدا و پیغمبر(ص) بود، و آن موضوعی نبود که در آن ایام و در محیط محدود حجاز کسی فراموش کرده باشد، او نیز در اندیشه بود که آینده چه خواهد شد؟ و اگر علی(ع) که نماد عدالت است بر مسلمین حاکم و جانشین پیغمبر شود، مردم چه سرنوشتی خواهند داشت و بنی‌امیّه در کجای این صحنه قرار خواهند گرفت؟

ابوسفیان با مغیره‌ بن شعبه، پس از مسلمانی، پس از حجه‌الوداع، در توطئۀ عقبه برای کشتن محمد(ص) دست داشت، با اینکه می‌دانست محمد(ص) واپسین ایام زندگی را می‌گذراند، می‌خواست پيش از مرگ، کودتايی کرده و اوضاع را در دست گیرد و مدعیان جانشینی محمد(ص) را سرکوب کند، و حاکمیت پیشین را برقرار نماید.

ابوسفیان در مدت دوسال و چند ماهی که تا رحلت پیامبر(ص) باقی بود، در کارها دخالتی نداشت، یعنی مسلمانان پیشین، مهاجر و انصار به او فرصت خودنمايی نمی‌دادند، ولی سیاستمداری، قدرت تفکر، بینش‌های اجتماعی و آینده‌نگری را که نمی‌توانستند از او بگیرند. او بهتر از بسیاری از سیاست‌بازان آن زمان مسائل را می‌فهمید و آن را ارزیابی می‌کرد و به فکر آیندۀ بنی‌امیه بود، آن وقت‌ها علاوه بر چوب و سنگ، آدم‌ها و قبیله‌ها هم بت بودند، برای احیای اجداد مرده، پوسیده و قبیله‌های در هم کوفتۀ خود تلاش می‌کردند. مبارزات، تفاخرات، شعارها، جنگ‌ها، خونریزی‌ها، حمله‌ها و... بر اساس تفکر توحیدی نبود، اگر در جايی خدا نباشد، هر کسی و هر چیزی می‌تواند جای خدا را بگیرد. منیّت‌ها، خودکامگی‌ها، خودمحوری‌ها، خودبزرگ‌بینی‌ها و... جای خدا می‌نشینند!

اگر از امثال ابوسفیان بت هُبل را گرفته بودند و مسلمان‌ها آن را شکسته بودند، ولی بت قبیلۀ بنی‌امیّه، که سفت و محکم سر جایش بود، روی آن کار می‌شد، فرصتی پیش آمده بود که بنیان آن را محکم کنند، و آنها که به جای پیامبر(ص) نشستند نه خواستند ونه توانستند که آن بت‌ها را بشکنند.

رحلت پیامبر (ص)

در هنگام سفر و در مدینه، ابوسفیان هم به اصطلاح نگران حال پیامبر(ص) بود! و عجیب است که در آن زمان افراد خاصی نگران حال پیغمبر(ص) بودند، جای نگرانی هم داشت، چون با مرگ پیغمبر(ص) بسیاری از سرنوشت‌ها رقم می‌خورد، تنها چیزی که مورد نظر سیاستمداران روز نبود، آیندۀ اسلام بود. همه روی شخص خودشان و آیندۀ رهبری مسلمین و حکمروايی بر آنان فکر می‌کردند، آنچه باید باشد، من هستم و اندیشۀ من و قبیلۀ من و قدرت من! و آنچه نباید باشد تفکرّ علی(ع) است و عدالتش و آزاد اندیشی‌اش و تقوایش...

از اینکه حاضران در سقیفه، ابوبکر را برای خلافت انتخاب کردند، ابوسفیان آزرده خاطر بود، چرا كه او را از کم‌ارج‌ترین قبایل عرب می‌دانست. با تمام ملاحظه‌کاریش نتوانست خود را نگهدارد، نمی‌خواست زیر بار او برود، و تا وقتی که مجبور نشد، با او بیعت نکرد،(37) ابوسفیان به خاطر مخالفت با ابوبکر و دست‌اندرکاران سقیفه، شخصیت علی(ع) را مطرح می‌کرد، بهترین کیاست و سیاست را در آن دید که علی(ع) را در برابر انتخاب سقیفه قرار دهد، او برای نخستین بار در اسلام سر بر آورد و طرفداری خود را از علی (ع) اعلام کرد که اگر موفق می‌شد دو جناح از مسلمان‌ها را در همان قدم‌های اول به جان هم می‌انداخت و بر سر جنازۀ پیامبر(ص) جنگ و جدال بر پا می‌کرد و شاید دیگر نامی از اسلام باقی نمی‌گذاشت.

بعضی نوشته‌اند: در هنگام بیماری پیامبر(ص) او برای جمع‌آوری صدقات و زکات به نجران رفته بود، در راه خبر رحلت پیامبر(ص) را شنید و متوجه خلافت ابوبکر شد، گفت: علی و عباس چه کردند؟ قسم به آنکه جانم در دست او است بازوی آن دو را بر خواهم افراشت، یعنی از آن دو حمایت می‌کنم، وقتی به مدینه رسید گفت: تاراج و خروشی می‌بینم و می‌شنوم که چیزی جز خون، آن را خاموش نمی‌کند. در آن حال عمر به ابوبکر گفت: ابوسفیان آمده ما از شر او در امان نیستیم، هر چه زکات آورده بود، همه را به خودش بخشیدند و این حق السکوتی بود که تا مدتی راضی شد و دیگر حرفی نزد.(38)

بعضی گویند: ابوسفیان خود را به سقیفه رسانید، هنوز ابوبکر خلیفه نشده بود، گروهی از انصار مدعی خلافت بودند، ابوسفیان با خشونت فریاد برآورد: "ای گروه قریش، انصار را نشاید که بر مردم برتری جویند، مگر آنکه به برتری ما بر خودشان اقرار کنند و گرنه دربارۀ ما کار به هرکجا رسد بسنده است و برای آنان هم کارشان به هر کجا برسد بسنده خواهد بود و به خدا قسم اگر سرمستی و کفران نعمت کنند، ما ایشان رابرای حفظ اسلام فرومی‌کوبیم، همان‌گونه که خودشان برای آن شمشیر زدند، امّا علی‌بن ابی‌طالب به خدا قسم سزاوار و شایسته است که بر قریش سروری کند و انصار هم از او فرمان خواهند برد."(39)

پس از سخنان ابوسفیان، ثابت بن قیس از گروه انصار به پا خاست و انصاریان را مخاطب قرار داد و گفت: ای گروه انصار، اگر این سخنان را دینداران قریش می‌گفتند صحیح بود که بر شما گران آید، ولی اینک که دنیاداران و خاصّه آنانی که همگی ازشما مصیبت‌دیده و خون خواهند، این سخنان را گفته‌اند بر شما گران نیاید و سخن پسندیده سخن مهاجران برگزیده است، بنابراین اگر مردانی از قریش که اهل آخرت هستند سخنی مانند سخن این گروه گفتند در آن صورت هر چه خواهید بگويید وگرنه خویشتن‌دار باشید.

ابوسفیان از همان لحظۀ اول پس از پیامبر(ص) می‌خواهد درگیری ایجاد کند، شاید او در آن زمان فکر ریاست و حاکمیّت نبود، در فکر به جان هم انداختن مهاجران با انصار بود و تحریک می‌کند تا جنگ خونینی راه بیفتد، آمادۀ اختلاف‌اندازی و خونریزی است، آن هم به نام اسلام، این مرتبه با نام اسلام و مسلمانی، می‌‌خواهد اسلام و مسلمانی را از بین ببرد و بر موج سوار شود و حاکمیّت را به‌دست گیرد، علی (ع) را وجه‌المصالحه قرار می‌دهد، چون خودش که اعتبار و آبرويی ندارد. اسم علی(ع) را می‌برد تا مخالفان را ساکت کند، او نیز با مدعیان خلافت، در کنار گذاشتن علی(ع) وجه اشتراک دارد، ولی اسم علی (ع) هنوز کارساز است، البته به خاطر سوابقش، ولی کسی به ابوسفیان بهايی نمی‌دهد.

ابوسفیان می‌خواهد رهبری همان تفکری را در دست گیرد که بیش از 20 سال با آن جنگیده بود ، بلکه باید انتقام بعثت، جنگ بدر، جنگ احزاب و فتح مکه را از بنی‌هاشم بگیرد، باید قدرت از دست رفته را بازگرداند، پيشتر علیه اسلام بود و از این پس به نام اسلام! منظور حاکمیت ابوسفیان‌ها است، چه علیه اسلام و چه له اسلام باشد.

بالاخره برخلاف ميل ابوسفیان، محصول سقیفه، خلافت ابوبکر می‌شود، او ناراحت می‌گردد، آرام نمی‌گیرد، بر در خانۀ علی (ع) می‌آید، مردم را در آنجا جمع می‌بیند، چون توده مردم براساس سخنان محمد(ص) در غدیر خم، تنها به علی (ع) فکر می‌کردند، نمی‌دانستند که در سقیفه نقشی دیگر رقم زده می‌شود، ابوسفیان در کنار خانۀ علی(ع) این اشعار را می‌خواند:

" ای بنی‌هاشم، مردم را در حق خود به طمع می‌اندازید، بویژه خاندان تیم بن مرّه و خاندان عدی را، حکومت تنها باید برای شما و میان شما باشد و کسی جز ابوالحسن، علی، شایسته و سزاوار آن نیست..."(40)

ابوسفیان، از تحریکاتش در بین گروه انصار کاری از پیش نبرده بود، در اینجا می‌خواست که بنی‌هاشم‌ را علیه اهل سقیفه و فرد منتخب آنها بشوراند، علی (ع) که می‌داند منظور ابوسفیان، خدا و پیامبر(ص)، غدیر، ولایت و امامت نیست، از خانه بیرون می‌آید و به او می‌گوید: "ای ابوسفیان، کاری را اراده کرده‌ای که ما اهل آن نیستیم، همانا پیامبر با من عهدی فرموده است و ما بر همان عهد پایداریم."(41)

ابوسفیان علی را رها کرده و به خانۀ عباس، عموی محمد(ص) و علی (ع) و بزرگ بنی‌هاشم رفت و به او گفت: ای اباالفضل، به میراث برادرزاده‌ات سزاوارتری، دست بگشای تا با تو بیعت کنم، زیرا پس از بیعت من با تو، کسی مخالفت نخواهد کرد. عباس خندید و گفت: ای ابوسفیان، کاری را که علی نمی‌پذیرد و کنار می‌زند، عباس به جست‌وجوی آن بر آید؟ ابوسفیان از او هم ناامید شد.

با همۀ این برخوردها ابوسفیان دست بردار نیست، می‌خواهد غائله‌ای به پا کند، هر چه علی (ع) سکوت می‌کند و از حق خود می‌گذرد، تا میان مسلمان‌ها در قدم اول پس از محمد(ص) شکافی ایجاد نشود و درگیری پیش نیاید، ابوسفیان قصد آشوب دارد، عباس را برمی‌دارد و به اتفاق به خانۀ علی می‌آیند، دیگر سقیفه خلافت ابوبکر را اعلام کرده بود، و مردم را گروه گروه برای بیعت با خلیفه به مسجد می‌بردند، ابوسفیان به علی گفت: ببین پستترین و زبون ترین خانوادۀ قریش را عهده دار خلافت کردند، به خدا سوگند اگر بخواهی می‌توانم مدینه را برای جنگ با ابوبکر، آکنده از سواره و پیاده کنم و...

علی (ع) به او فرمود: چه مدت طولانی نسبت به اسلام و مسلمانان خیانت ورزیدی و هیچ زیانی نتوانستی به آنها برسانی، ما را نیازی به سواران و پیاده‌های تو نیست، ابوبکر را رها کن و...(42)

غیراز ابوسفیان و عباس، گروهی دیگر دور خانه علی (ع) اجتماع کرده بودند و به آن خانه رفت و آمد داشتند مانند طلحه، زبیر، مقداد و... و هر گروهی قصد اقدامی داشتند، با هم تبادل‌نظر نموده و امر خلافت را بررسی می‌کردند.

اهل سقیفه از این رفت‌وآمدها و از اجتماع در خانۀ فاطمه (س) احساس خطر کردند، فکر کردند که در این خانه توطئه‌ای علیه خلیفۀ آنها در حال شکل‌گیری است، عمر با گروهی ازجمله مغیره‌ بن شعبه به در خانۀ فاطمه(س) آمده و فریاد برآورد: ای فاطمه، ای دختر رسول خدا، هیچ‌کس از خلق خدا محبوب‌تر از پدرت نبود و پس از مرگ او هیچ‌کس چون تو در نظر ما نیست، با وجود این به خدا سوگند اگر این گروه‌ها در خانۀ تو جمع شوند، این خانه را با اهلش به آتش می‌کشیم و...(43)

برخی نوشته‌اند: وقتی فاطمه (س) دید عمر آتش در دست دارد به او گفت: مگر از خدا نمی‌ترسی؟ عمر پاسخ داد: باید علی و بنی‌هاشم که در این خانه‌اند به مسجد بیایند و با خلیفۀ رسول‌الله بیعت کنند، فاطمه گفت: کدام خلیفه؟ خلیفۀ رسول‌الله اکنون در کنار پیکر پیامبر(ص) نشسته است. عمر گفت: ابوبکر پیشوای مسلمین شده و مردم در سقیفه با او بیعت کردند، بنی‌هاشم هم باید با او بیعت کنند، اگر نیایند، خانه را با اهلش به آتش می‌کشم، فاطمه گفت: آیا خانۀ ما را می‌خواهی به آتش بکشی؟ عمر گفت: آری، و...(44)

و رنج‌های فاطمه(س) و علی (ع) به خاطر انحراف مردم از اسلام محمدی از آن روز آغاز شد و ...

علی (ع) کسی نبود که فریب ابوسفیان و وعده‌های فریبندۀ او را بخورد و از راه حق که در آن زمان حفظ وحدت مسلمین بود منحرف گردد.

ابوسفیان می‌خواست با حمایت از ولایت علی (ع)، بعثت محمد(ص) را نابود کند، او فکر می‌کرد در آن شرایط باعلی (ع) گفتن و شعار ولایت علی(ع) سر دادن می‌تواند بر اصل اسلام ضربه وارد کند، عباس و سلمان و اباذر و مقداد و بعضی از انصار هم که گفته‌های او را حق می‌دانستند، به گمان اینکه هدفش هم حق است. با او هماهنگ شدند، ولی علی (ع) می‌داند که ابوسفیان هدفی جز هدم اسلام ندارد، از اين‌رو با او به تندی برخورد می‌کند و او را از خود می‌راند.(45)

ابوسفیان پس از پیامبر(ص) نظرات خود را مطرح می‌کند، این سو و آن سو سخن می‌گوید، سکوت دوسالۀ مسلمانی‌اش را می‌شکند، بالاخره او هم پدر همسر رسول‌الله (ص) است و حق آب و گل برای خود قائل است، یک سروگردن خود را از دیگران بالاتر می‌دانست و چیزی هم از دیگران کم و کسر نداشت، او هم باید سری درسرها داشته باشد و مورد مشاوره قرار گیرد.

او علاوه بر این، تجربه آموخته و دنیادیده و اهل سیاست و ریاست هم بود، مردم برای او هم احترام قائل بودند، به سخنش توجه می‌کردند، ابوسفیان در آن زمان بر حسب ظاهر برای خودش ریاستی نمی‌خواست، ادعايی هم نداشت، به قول خودش روی حق تکیه کرده بود! البته حقی که از گفتن آن ارادۀ باطل داشت، بیچاره حق! ایمان و تقوی هم که در اوج دنیاطلبی‌ها،کالای راکدی است ، کسی به دنبال آن نیست، در گوشه و کنار هم علیه ابوبکر حرف‌هايی می‌زد.

ابوبکر روز بعد از خلافت، سپاه اسامه‌ بن زید را به‌سوی شمال اعزام کرد، زيرا پیامبر(ص) تا زنده بود می‌خواست که این سپاه از مدینه حرکت کند، ولی با مرگ پیامبر(ص) و تعلل بسیاری از افراد که در تاریخ نام آنها آورده شده، این کار میسّر نگردید و بعداز مسلّم شدن خلافت ابی‌بکر این امر انجام گرفت، ولی با افرادی دیگر و با برنامه‌ای دیگر، که سرنوشت اسلام در گرو آن نبود و مقام‌ها تقسیم شده بود.

اسامه‌‌بن زید، در نبردهایش جز اندكي، به موفقیتی دست نیافت، چون برخی در پیشرفت او کارشکنی می‌کردند و جوانی و بی‌تجربگی او را بهانۀ عدم موفقیتش قرار دادند، ابوبکر سپاه دوم را برای فتح شمال بسیج کرد،(46) مشاوران و همراهان خلیفۀ اول چارۀ کار ابوسفیان و پرده‌دری او را در آن دیدند، که با بهايی و یا بهانه‌ای دهان او را ببندند، چون آنها هم روحیّة ابوسفیان را می‌شناختند و می‌دانستند که با چه طعمه‌ای خاموش می‌شود، خلیفه وعدۀ مال و فرماندهی به یزید پسر ابوسفیان داد و چون فرماندهی سپاه شمال که عازم فلسطین و شامات بود، به یزید بن ابوسفیان هم داده شد، دیگر پدر ساکت شد و شاید ابوبکر بهترین خلیفه گردید.(47)

فرماندهان شامات در نوبت دوم چند تن از رزم‌آوران پیشین چون خالد بن ولید، ابوعبیدۀ جراح، شرحبیل و سعد وقاص بودند، یزید هم که سابقۀ چندانی در نبردهای اسلامی نداشت با آنها راهی آن دیار شد و معاویۀ جوان هم به همراهش رفت و همین برای خریدن ابوسفیان و حق‌السکوت او کافی بود.

باج‌گیری ابوسفیان

و اینکه علی (ع) مجبور شد پس از گذشت مدتی از خلافت ابوبکر و رحلت جانسوز حضرت زهرا(س) با او بیعت کند، شاید یکی از علل آن سوء‌استفادۀ امثال ابوسفیان و دارودستۀ بنی‌امیه از این جریان بود و از مضامین نهج‌البلاغۀ علی(ع) برداشت می‌شود که او وحدت مسلمان‌ها و اتحاد مردم و پایداری اسلام را در نظر داشت، نه خلافت ظاهری خودش را، که در خطبۀ شقشقیّه به آن اشاره شده است و در عین حال نارضائی و اعتراض خود را نیز اعلام داشته است.(48)

علی (ع) تحمّل آن وضع را مانند خاری در چشم و استخوانی در گلو توصیف نموده است.

هر چه بیشتر علی(ع) و بنی‌هاشم و دیگر شایستگان، منزوی و خانه‌نشین می‌شدند اولاد ابوسفیان و دیگر وابستگان به بنی‌امیّه اوج می‌گرفتند و طلقا از پیشروان و فاتحان بزرگ اسلام می‌شدند.

ابوسفیان دیگر علی (ع) وحق و شایستگی و لیاقت او را با گرفتن باج‌های سیاسی فراموش کرد، عجیب است که حمایت از حق برای مقام و پول است و طرفداری از ديگري هم برای مقام و پول می‌شود و مردم سرگردان می‌شوند که آیا حقی هم وجود دارد؟ بالاخره سهم‌خواهی هم در دنیا از اول تا امروز و تا قیامت مسئله‌ای است که نمی‌توان آن فراموش کرد.

ابوسفیان با گرفتن سهم خاندان خود با قبايل تیم و عُدَی که نمایندة آن ابوبکر و عمر بودند، هماهنگ و متحد شد و او هم با دیگران در انزوای خاندان محمد(ص) هماهنگ گردید.

ابوسفیان برای آنکه پسرانش یزید و معاویه در جنگ پیروز شوند به همراه آنها تا یرموک رفت و نقش مشاور را در سپاه یزید داشت، چشم چپ خود را هم در این جنگ از دست داد، چشم راستش در نبرد طائف نابینا شده بود.(49)

ابوسفیان پس از این نبرد به خاطر نابیناشدن هر دو چشمش خانه‌نشین شد، اگر چشم‌هایش نمی‌دید فكرش خوب کار می‌کرد، ولی او در هر شرایطی رمزهاي مدیریت را به فرزندانش می‌آموخت و اینکه چگونه باید همای پیروزی را بر دوش بنشانند.

در اینجا مطمئن بود که اسلام پیروزی را به‌دست می‌آورد، مثل اوایل کارش نبود که احتمال شکست مسلمان‌ها را هم بدهد ، به این نتیجه رسیده بود که هر کاری را باید از راه مسلمانی و تظاهر به اسلام به پیش ببرد.

ابوسفیان و خلیفۀ دوم

هنگامی که خلافت به عمر رسید، ابوسفیان سخت خوشحال شد، پیوسته از او حمایت می‌کرد و عمر نیز او را گرامی می‌داشت و به او احترام می‌گذاشت.(50)

ابوسفیان در زمان عمر گاهی سخنان ناسنجیده‌ای هم می‌گفت و یا اعمالی نادرست مرتکب می‌شد، که مورد نکوهش خلیفه قرار می‌گرفت.(51)

در زمان عمر، ابوسفیان طرف توجه و مورد احترام و طرف مشورت خلیفه بود، عجیب است عمر که درجریان فتح مکه مصمم به کشتن ابوسفیان بود چگونه با ابوسفیان کنار می‌آید و آبادترین و سرسبزترین مناطق اسلامی را در اختیار پسران او می‌‌گذارد و در همه‌جا وقتی با خانوادۀ ابوسفیان روبه‌رو می‌شود، آن قیافۀ خشن و عصبی، سرتا پا نرمش و انعطاف می‌گردد.

نوشته‌اند که خلیفۀ دوم در مراقبت و کنترل کارگزاران ولایات سختگیر و به دقت حسابگر بود، خالدبن ولید مبلغی اختلاس کرده بود، به‌شدّت بر او خشم گرفت و دستور داد که در برابر عموم مردم در مسجد جامع حمص او را با عمامه‌اش ببندند و سر و پای برهنه بر سر یک پا بدارند و از او بپرسند که پولی را که به اشعث داده از کجا آورده است؟ آیا از مال خودش بوده که اسراف کرده و یا از بیت‌المال، که خیانت کرده، خلیفه او را معزول کرد و منزویش ساخت، اموالش را مصادره کرد و این قطعاً با توطئۀ ابوسفیان و معاویه بود که قدرتی را از شام برانند و نقطۀ ضعف و خیانت او را آشكار سازند.(52)

و در زمانی دیگر عمر، ابوهریره را که حاکم بحرین شده بود فراخواند و به خاطر خیانت در اموال مسلمین آن‌قدر با تازیانه بر پیکر او نواخت که خون‌آلود شد و رفت و پول‌ها را آورد و عمر به او گفت: مادرت تو را برای الاغ‌چرانی زايیده است.(53)

با دیگر حاکمان زمان عمر، همچون ابوموسی اشعری، قدامه‌ بن مظعون، حارث بن وهب و... چنین برخوردهايی در تاریخ آمده است، ولی در مورد معاویه، با همه شکایاتی که از او می‌شد، اوضاع طور دیگری بود، او را در شام کاملاً آزاد گذاشته بود و حتی به او گفته بود: "من به تو امر و نهی نمی‌کنم" و این به خاطر حضور جدّی ابوسفیان، بزرگ قریش، پدر همسر پیامبر (ص) و مشاور عالی، در کنار عمر بود و بدین‌وسیله معاویه خود را قدر قدرت و قوی شوکت و مطلق‌العنان به‌شمار می‌آورد.

برخی سخنان ضد اسلامی را که ابوسفیان و یا معاویه پنهانی گفته بودند و به گوش عمر، رسیده بود، عمر تنها به دادن تذکّر اکتفا کرده بود.(54)

عمر در تقسیم خراج برای ابوسفیان امتیازاتی قائل شد و سهم بیشتری از بیت‌المال را به او می‌داد.(55)

ابوسفیان را کم‌کم به‌عنوان صحابی و یار پیامبر(ص) مطرح می‌کردند و چون او برای خودش که دیگر پیر و نابینا شده بود مقامی نمی‌خواست و مدّعی چیزی هم نبود عدّه و عُدّه هم داشت، به سخنانش توجه می‌کردند، روی کسانی‌که نظر داشت برای فرماندهی سپاه و برای حاکمیت شهرها پیشنهاد می‌کرد، که اکثر پذیرفته می‌شد، او هم مستقیم و غیرمستقیم برنامۀ حاکمیّت بنی‌امیه را دنبال می‌نمود و تا وقتی زنده بود مورد توجه عمر و عثمان بود و آن دو خاطرش را گرامی می‌داشتند.

حاکمیت شام را برای پسرانش یزید و معاویه گرفت، وقتی یزید در سال 18 هجری مرد، همه را به نام معاویه کرد، و پیوسته از لیاقت آنها برای عمر می‌گفت و به معاویه هم سفارش می‌کرد که گوش به فرمان عمر باشد و از فرمانش سرپيچي نكند، حتی هند به پسرش معاویه می‌گوید: پسرم کم اتفاق می‌افتد که زنی آزاده فرزندی مانند تو بزاید، اکنون که عمر، تو را برای حکومت شام برگزیده است سعی کن در کارهای خود طبق فرمان وی رفتار کنی، چه آن کار باب میل تو باشد یا نباشد.(56)

عجیب است کسانی که تا امروز از حق غصب شدۀ علی (ع) دفاع می‌کردند، امروز پسرانشان فاتحان بزرگ اسلام شدند و سرداران اصلی، خالد بن ولید، ابوعبیدۀ جّراح، خالدبن سعید، سعد وقاص، شرحبیل بن سمط، همه کنار گذاشته شدند و معاویه از آن میان سر به در آورد و در سراسر شام بزرگ، از آسیای صغیر تا جنوب عراق ، یکه‌تاز میدان شد و خلیفه با صوابدید ابوسفیان، دیگران را یکی‌یکی کنار گذاشت و بر شکوه و جلال امپراتوری معاویه در شام افزود و معاویه توانست با کمک رومیان و یهودیان و بعثت‌ستیزان بر دامنۀ امپراتوری خود وسعت بخشد و همه‌چیز را در اختیارگیرد.

وقتی عمر خبر مرگ یزید را به ابوسفیان می‌دهد و به او تسلیت می‌گوید، ابوسفیان نگران شام می‌شود که حالا برای شام چه خواهی کرد؟ عمر می‌گوید: نگران نباش، معاویه را به جای او خواهم نشانید.(57)

ابوسفیان به خلیفه می‌گوید: "ای امیرالمؤمنین از این خدمت که در عالم خویشاوندی به پسرم معاویه کردی تو را سپاسگزارم."(58)

در برنامۀ ابوسفیان و آینده‌نگری او برای جهان اسلام مشکلی پیش نیامد، اگر یزید مرد، معاویه در جایش هست، خیلی زیرک‌تر و باهوش‌تر از اوست، که آرام‌آرام سرزمین‌های فتح‌شدۀ اسلام را تیول خود خواهد ساخت.

ابوسفیان شامات را خوب مي‌شناخت، بارها به آن سرزمین مسافرت کرده و به تجارت رفته بود، آنجا را سرزمین ثروت، آبادانی و سرسبزی می‌دانست، شروع حاکمیت بنی‌امیه را از آن نقطه بهتر می‌پسندید، آنجا قابل مقایسه با سرزمین خشك و سوزان حجاز نبود، همه‌چیز در آنجا جمع بود، بخصوص که با هماهنگی یهودیان شکست‌خورده و فراری و رومیان شکست‌خورده می‌توانستند به جنگ بعثت درآیند و تیشه را بر ریشۀ اسلام بزنند، نه بر ظواهر، گنبدها و بارگاه‌هایش.

به عمر القاء شده بود که پسران ابوسفیان دامنۀ اسلام را توسعه داده‌اند و همه سرزمین‌های کفر را به اسلام کشانده‌اند و همۀ مردم گویندۀ كلمة لااله الاّ الله، شده‌اند، و برای او چه از این بهتر و از سوی دیگر نگران بود که مبادا فرزندان ابوسفیان سرنوشت مسلمان‌ها را در دست گیرند. عمر به‌دست خودش راه را برای آل‌ابوسفیان بازکرد و خطاهای معاویه را نادیده گرفت.

با مرگ ابوعبیده‌ جرّاح، معاذ بن جبل و یزید بن‌ ابوسفیان و برکنارشدن شرحبیل و خالدبن ولید، دیگر مانعی بر سر راه معاویه نبود و به‌طور‌کلی شامات و فلسطین در زمان خلیفۀ دوم در بست در اختیارمعاویه قرار گرفته بود.(59)

خلیفۀ دوم راه و رسم‌هايی پدید آورد که در زمان پیامبر(ص) انجام نشده بود، با اینکه زندگی ساده‌ای داشت و پیوسته بر حاکمانش نهیب می‌زد که مردم را بردۀ خود نپندارند و مردم باید با حقوق خود آشنا باشند و تسلیم زورگويی‌ها و خودکامگی‌ها نشوند و این بر فرهنگ سیاسی جامعه اثر می‌گذاشت و به‌طور خلاصه می‌توان نوشت:(60)

1ـ پیروزی‌های نظامی و سیاسی در عصرخلیفۀ دوم زمینه ساز اقتدار خلافت اسلامی شد.

2ـ غنیمت‌های جنگ‌ها، اقتصاد مرکز خلافت و مراکز وابسته به آن را رونق داد.

3ـ ساده‌زیستی خلیفه و نظارت او بر کارگزارانش بر فرهنگ سیاسی جامعه اثرگذار بود.

4ـ در تهاجم سپاه اسلام، بر خاک روم و ایران، مناطق عرب‌نشین آزاد شدند.

5ـ چون ضمن عملیات، خشونت‌هايی اعمال می‌شد، اسلام متهم شد که دینِ شمشیر است.

6ـ مرکز خلافت به قیمت فقر سرزمین‌های اشغالی، آبادان گردید.

7ـ عمر قلم را تحریم و نگارش را تعطیل کرد، به‌طوری‌که تاریخ، حدیث و روایات، آلوده به دروغ شد، و آئین قلم ، دین شمشیر خوانده شد، و حقیقت‌ها مکتوم ماند.

8ـ پایه‌گذاری خلافت بر مبنای سیادت قریشیان، که برخلاف اندیشۀ بعثت، برابری و برادری بود، به جاهلیّت برگرداند.

9ـ تبعیض عرب و عجم برسیاست و فرهنگ خلافت سایه افکند.

10ـ با توهّم توطئه، بسیاری از یاران پیامبر(ص) منزوی شدند.

11ـ بال و پر دادن به ابوسفیان و پسرانش بخصوص معاویه برای تبدیل خلافت به سلطنت انجام شد.

12ـ حاکمیّت استبداد و خشونت در شکل‌گیری شورای خلافت، به عنوان ناهنجاری بزرگ شد.

ابوسفیان با نفوذی که در شام داشت و با حاکمیّت فرزندانش در آن منطقه و با تأمینی که از سوی خلیفه برای او و فرزندانش وجود داشت، روابط صمیمانۀ خود را با یهودیان گریخته از مدینه و رومیان شکست خورده برقرار کرد و مثلث شومی را تشکیل دادند که بر آیندۀ اسلام و مسلمانی بسیار مؤثر بود و یکی از علل مسخ اسلام و تحریف آن این مثلث شوم بود، که امام حسین(ع) مجبور است برای اصلاح آن در سال 60 قیام کند و بفرماید: "خرجت لطلب‌الاصلاح فی امه جدّی" و شامات پایگاه قدرتی می‌شد که امکان کندن معاویه از آن منطقه دیگر امکان‌پذیر نبود، نه‌تنها حضرت علی‌(ع) که اگر عمر یا عثمان هم می‌خواستند معاویه را عزل کنند، خواهی نخواهی با مقاومت او روبه‌رو می‌شدند، پیش‌بینی همان درگیری‌های بعدی داده می‌شد و معاویه کسی نبود که به سادگی اریکۀ قدرت را از دست بدهد، معاویه می‌خواست مانند قیصر روم و یا کسرای ایران، امپراتوری بزرگی به‌نام اسلام بر پا سازد، با دستور حاکمان بی‌قدرت و بدون امکاناتی مثل خلیفۀ دوم و سوم، کنار نمی‌رفت.

گرچه پدرش و خودش زمینه را طوری فراهم نموده بودند که خلفا اصلاً به فکر جا‌به‌جايی معاویه نباشند و او را پشتوانۀ جدّی دستگاه خلافت بدانند، هنگامی هم که حضرت علی (ع) به انتخاب مردم زمام خلافت را در دست گرفتند، تعدادی از یارانشان مخالف برداشتن معاویه از شام بودند و خود امام(ع) هم می‌دانست که این اقدام بدون حادثه نیست، ولی نمی‌توانست تحمّل کند که لحظه‌ای باشد و معاویه هم باشد. نور وظلمت مطلق در یک‌جا جمع نمی‌شوند، امکان همکاری آنها وجود ندارد و بزرگترین رنج علی آن بود که معاویه به نام علی‌(ع) بخواهد در رأس امور شامات بماند.

چنان‌که پیش از این اشاره داشتیم جای پای ابوسفیان و معاویه را در کشتن خلیفۀ دوم مشاهده کردیم و یادآور شدیم که شورای خلافت پس از عمر، محل مانور و قدرت‌نمايی بنی‌امیّه بود، در هر صورت علی (ع) مانعی بر سر راه آنها بود و به صورتی باید کنار گذاشته مي‌شد.

انتخاب عثمان

خواندیم که خلیفة دوم به دست فیروز (ابولؤلؤ) غلام مغیره، یار دیرین و دوست نزدیک معاویه كشته شد و عبدالرحمن بن عوف و سعدوقاص، اکثریّت را برای انزوای علی(ع) داشتند، و نهایت سعی بر این بود که عثمان از تیرۀ بنی‌امیّه زمام کار را در دست گیرد، تا بعد هم نوبت به معاویه برسد.

خلیفۀ دوم شاید حساب شده و دقیق برای آنکه اختلافی بین مسلمان‌ها پدید نیاید، شرایط را طوری فراهم کرد که بنی‌امیه روی کار بیایند.

هنوز کسی به دقّت بررسی نکرده که پول‌های بسیار عبدالرحمن بن عوف از کجا آمده بود؟ و ثروت اطرافیان عثمان از کجا بود؟ کسی هنوز روی پول‌هايی که از شام برای برخی از رجال فرستاده می‌شد مطالعه نکرده است، وقتی پول، ثروت و قدرت چشم و گوش‌ها را پر کرده دیگر علی (ع) را برای چه می‌خواهند؟ بالاخره توجیه می‌کردند که این هم خواست خدا بوده است؟ کدام خدا؟ و کدام خواست؟ زندگی این صحابی بزرگوار! عبدالرحمن بن عوف قابل بررسی برای جوانان دنیای اسلام است، که تنها باگفتن یک کلمه، اسلام و مسلمانی را تباه کرد، دوست داشتم که در زندگی او هم غوری می‌کردم و برخی کارهایش را که در تاریخ آمده افشا می‌نمودم.

لازم است که در زندگانی این شخص و نقش او در تاریخ اسلام بیشتر مطالعه شود، نقش او در کشتن عمر، چگونگی به دام انداختن فیروز، قاتل عمر و بازیگری او در شورای خلافت و... قابل بررسی است. حوصله‌ای می‌خواهد و توفیقی و آرامش فکری.

مزار عبدالرحمان عوف در کنار قبر معاویه در کوچه‌های پشت مسجد اموی دمشق است و حتی شامیان از اینکه قبرش را به کسی نشان دهند، ابا دارند.

از نقش ابوسفیان و سیاسی‌کاری‌های او و پول‌های معاویه در تکوین خلافت نباید غافل بمانیم؟

خیلی‌ها از کارآيی پول و طلا غافلند که چگونه باعث خونریزی‌هايی می‌شود و حق‌هايی را پایمال می‌کند و نادرستانی را به جای صالحان می‌نشاند.

گذشته‌ها گذشته است گفتن، یادآوری و اشاره به این مطالب وقتی ارزش دارد که جوانانی بخوانند و به ذهن بسپارند و عبرتی برای آیندگان شود و درسی از تاریخ بگیرند.

طلحه از کسانی بود که ابتدا با ابو‌بکر بیعت نکرد، برای بیعت به خانۀ علی (ع) آمد، او از معترضان عبدالرحمان عوف به خاطر ثروت‌اندوزی و اسرافش بود، ولی می‌بینیم که در شورای خلافت در کنار عبدالرحمان قرار می‌گیرد و زمام اختیار خود را در دست او می‌گذارد و هماهنگ، حاکمیّت مطلق را به‌دست عثمان و بنی‌امیه می‌سپارند و عجبا می‌بینیم که بعدها هر دو از معترضان می‌شوند و شاید از محرکان قتل او.

شما با هر اندیشه، فکر و اعتقادی، سر خط این تغییر مواضع را در کجا می‌بینید؟ آیا در تمام دنیای اسلام کسی هست که به ایمان و تقوای این دو بزرگوار و یا بزرگوارانی از این دست، تکیه کند و بگوید که بر اثر ایمان، رأی دادند و بر اثر آن، مخالف شدند؟ مگر آنکه ساده‌اندیش و کتاب کم خوانده باشد، یا آنکه از توطئه‌های پشت‌پردۀ ابوسفیان و پول‌های معاویه خبر نداشته باشد، که چگونه این پول‌ها اعجاز می‌کرد و صحابیان پاک‌‌دامنی چون عبدالرحمن بن عوف و طلحه‌الخیر و امثال آنها را از راه به در می‌کرد، امثال ابوذر هستند که پول‌های عثمان و معاویه در آنها اثر نمی‌گذارد و پول‌ها را نمی‌پذیرند و خریدنی نیستند.

عباس بن عبدالمطلب، عموی علی(ع) که پیرمردی دنیادیده است و سرد و گرم روزگار چشیده و دست‌های پنهان اقتدارگرایان را مشاهده می‌کند و ابوسفیان راخوب می‌شناسد و با او بزرگ شده است، از علی می‌خواهد که در شورای خلافت شرکت نکند.(61) او هم مثل دیگر روشن‌بينان، نتیجۀ شورا را از قبل می‌داند، امّا علی (ع) چه می‌توانست بکند؟ اگر شرکت نمی‌کرد در تاریخ‌ می‌نوشتند و خطیبانشان فریاد برمی‌آوردند که علی(ع) خود نیامد و نخواست و دیگران را اصلح می‌دانست، علی‌(ع) می‌دانست در اين شورا سلطۀ پسران ابوسفیان پایه‌ریزی می‌شود در آن بحران چه باید می‌کرد؟ و جز از شایستگی خود چه می‌توانست بگوید؟ و جواب تاریخ را چه می‌توانست بدهد؟ آیا در آن جامعۀ مسخ‌شده فریاد بزند، شمشیر بکشد؟ چه کاری باید می‌کرد؟ چگونه جلوی سلطة بنی‌امیه و انحراف از اسلام را بگیرد؟

اگر شما با همۀ علم، اندیشه و مطالعه، و مواضع صحیح سیاسی که دارید در آن شرایط قرار می‌گرفتید و به چنین شورايی کشانده شده بودید و مشاهده می‌کردید دشمنان اسلام در جایگاه فرصت‌طلبی و با شعار اسلام‌خواهی، مسیر اسلام محمدی را عوض می‌کردند، چه می‌کردید؟ و چه کسی به سخن شما توجه می‌کرد؟ و آیا همه نمی‌گفتند این هم سنگ خود را به سینه می‌زند، نه تنها علی (ع)، عباس، ابوذر، سلمان، مقداد، بلکه همۀ سران اسلام ، ابوسفیان را می‌شناختند و دشمنی‌های او را با اسلام می‌دانستند و دست او را در شورای پس از عمر می‌دیدند، پس چرا عده‌ای به آن سو می‌غلتند و با چشم باز سلطه و اقتدار بنی‌امیّه را جلوی مردم مي‌گشايند؟ اینها چیزی نیست که در تاریخ بنویسند، اینها مطالبی است که هر کسی که فکر دارد متوجه آن می‌شود، شوراهای خلافت را در طول تاریخ تحلیل و بررسی می‌کند که چه بر سر اسلام و مسلمین آوردند؟

سعد وقاص به عبدالرحمن می‌گوید: خودت خلافت را قبول کن و ما را آسوده کن،(62) شاید او نمی‌دانست، جریانی که پشت سر عثمان، از آل‌ابوسفیان ایستاده است با همان خنجری که عمر را از میان برداشت، عبدالرحمان را هم از میان برمی‌دارد، اصلاً همۀ قضایا از آمدن مغیره به مدینه و اجازه‌گرفتن برای فیروز که در مدینه بماند و کشتن عمر، دستگیری و کشتن فیروز توسط عبدالرحمان بن عوف و تشکیل شورای خلافت، همه مقدمه‌ای برای روی کارآمدن بنی‌امیه بود. اصل آن است که علی(ع) نباشد و آل ابوسفيان باشند و همه‌جا هم شعار اتحاد، مصلحت جامعه، اکثریّت، نظر مردم، مهاجر و انصار، بدريّون و... داده می‌شد و همین‌ها را چماق می‌کردند و بر سر مردم و بر سر بدریّون و احدیّون می‌کوبیدند و از صحنه خارجشان می‌کردند، مثل همیشه تاریخ!

زیرکی ابوسفیان و سادگی عوام و شعارهای معنوی، که حتی امّ المؤمنین عایشه را هم فریب می‌دهد و او را نیز در چرخۀ توطئه‌های آل‌ابوسفیان قرار می‌دهد و علی (ع) نیز باید ناظر باشد و خار در چشم و استخوان در گلو، سر در چاه کند و به حال جامعۀ ناآگاه و همج الرعاع، باری به هر جهت، دنباله روی هر غوغاگر و . . . بگرید.

پیامبر (ص) به علی گفته بود: " یا علی لا یُغضِبُک مؤمِنٌ و لایُحبّکَ منافِقٌ" ای علی مؤمن دشمن تو نشود و منافق دوستی تو را نپذیرد.(63)

تاریخ‌نویسان از جمله محمد جریر طبری وقتی می‌خواهند این داستان را نقل کنند، اندوهگین می‌شوند، و دل از دست می‌دهند و افسوسشان را در کلمات بیان می‌دارند، چون آنها نیز می‌فهمیدند که ابوسفیان‌ها چه می‌کردند و چگونه اسلام را به بازی گرفته بودند و امثال علی (ع) را خانه‌نشین کردند.

با مرگ عمر روز اول محرم سال 24 هجری، در مدینه عزاداری است ، ولی در کاخ سبز شام عروسی است، بازیگران آل ابوسفیان برای همیشه در کار خود موفق شده بودند. عثمان، از قبیلۀ بنی‌معیط که تیره‌ای از بنی‌امیّه است به خلافت مسلمین و جانشینی پیغمبر(ص) برگزیده شده بود، به جای پیامبر(ص) بر منبر نشست و خطبه را آغاز کرد.

برخی اعتراضات طبیعی از بنی‌هاشم يا مسلمانان راستیني چون عمار یاسر انجام شد، که در نطفه خاموش شد، که به‌اصطلاح مصلحت مسلمین ایجاب نمی‌کرد!

نه‌تنها در ماه رمضان سال 40 در محراب مسجد کوفه علی را کشتند که پس از رحلت پیامبر(ص) و در شورای خلافت هم تفکرعلی(ع) را کشتند.

پس از انتخاب عثمان بنی‌امیّه باید چند روزی کنار بکشند تا اوضاع بر روال عادی خود قرار گیرد، آب‌ها از آسیاب بریزد، کار اصلی انجام شده بود، غوغاگران و متملقان وظیفۀ خود را می‌دانستند، شعار می‌دادند، بزرگ‌نمايی می‌کردند، ارباب قدرت را به عرش می‌رسانيدند.

پس از استقرار عثمان در مقام خلافت در روزهای آغازین محرم‌الحرام سال بیست‌وچهارم از هجرت، بنی‌امیه، ابوسفیان و معاویه برنامۀ دوم خود را شروع می‌کنند: تضعیف خلافت، بی‌ارج نمودن مسلمانی و زمینه‌سازی برای امپراتوری معاویه و حاکمیت بنی‌امیه در جهان اسلام و...

آل ابوسفیان و دیگر وابستگان به بنی‌امیه در اطراف عثمان جمع شدند، بر قدرت و مکنت و اقتدار خود افزودند، دیگر کسی از خشونت عمر برای حاکم شام نگرانی نداشت، اصلاً خلیفه جدید وامدار ابوسفیان و پسرش بود. تعهدات تاکتیکی عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و روش شیخین، کم‌کم به اجتهاد شخصی تبدیل شد، به نظر عثمان هم دو خلیفۀ پیشین اشتباهاتی داشتند و باید که اصلاح شود و تفسیر و تبیین کتاب و سنت هم با شخص خلیفه است، خودشان می‌ بریدند و خودشان هم می‌دوختند و عبدالرحمان بن عوف هم که با این شرایط با عثمان بیعت کرده بود، جز سکوت مصلحت‌آمیز، کاری نمی‌توانست و نمی‌خواست که انجام دهد و این خودکامگی‌ها، بهانه‌هايی بود که به‌دست مخالفان عثمان می‌افتاد تا کم‌کم او را منفور جامعه سازد و تاریخ سلطنت معاویه نزدیک شود، كه شد.

ابوسفیان و عثمان

پیامبر(ص) بزرگوار در زمان خود بارها خطر بنی‌امیّه را گوشزد کرده و آنان را مطرود و منفور و ملعون خطاب کرده بودند.(64)

رسول‌الله‌(ص) می‌خواست که مردم با آگاهی حرکت کنند، فریب چند شعار سیاسی یا اقتصادی را نخورند تا به ورطۀ هلاکت افتند.

محمد(ص) رحمه‌للعالمین بود، هرگز نمی‌خواست که اعمال خشونت کند، دنبال بهانه‌گیری و بهانه‌جويی نبود، او می‌خواست حتی دشمنان خدا و پیغمبر را هم به راه آرد، با بنی‌امیّه با مهربانی برخورد می‌کرد، پیامبر(ص) امید اصلاح داشت. او برای هدایت جامعۀ بشری مبعوث شده بود.

در دوران خلافت ابوبکر و عمر، ابوسفیان و فرزندانش با احتیاط عمل می‌کردند، تا حدّی مواظب گفتار و رفتار خود بودند، آنچه را در دل داشتند بر زبان نمی‌آوردند، ولی در زمان عثمان بخصوص، ابوسفیان حرف دلش را زد، می‌ترسید از دنیا برود و سخنش را نگفته باشد.

روزی که جمعی از بنی‌امیه در مدینه، در حضور عثمان بودند گفت: "اکنون که گوی خلافت به دست شما افتاده است، آن را در میان خود بگردانید و نگذاریدکه از دستتان بیرون افتد و..."(65)

برخی نوشته‌اند که در آن حال مورد عتاب عثمان قرار گرفت(66) و باز نوشته‌اند كه در همان جلسه او نيز مانند ديگر بني‌اميّه، از عنايات خليفه برخوردار گرديد و پاداشي كلان به او داده شد.(67)

و در روايتي ديگر ابن ابي‌الحديد، داستان را به اين صورت آورده است: شعبي مي‌گويد: "و چون عثمان به خانه خود رفت بني‌اميه چندان پيش او آمدند كه خانه از ايشان انباشته شد و درِ خانه را بر روى خود بستند، در اين هنگام ابوسفيان بن حرب گفت: آيا كسى غير از خودتان در اين خانه و پيش شما هست؟ گفتند: نه. گفت: اي بني اميّه اينك خلافت را چون گوى به يكديگر پاس دهيد، سوگند به آن كس كه ابوسفيان به او سوگند مي‌خورد، نه حسابي در كار است و نه عذابي و نه بهشتي و نه دوزخي و نه برانگيخته شدن و نه قيامتي!(68)

گويد: عثمان بر او بانك زد و در برابر آنچه او گفته بود ناراحت شد و فرمان داد او را بيرون راندند."

ابن ابى‌الحديد، در نقل ديگرى آورده: در خلافت عثمان ابوسفيان گفت: اين خلافت نخست در خاندان تيم قرار گرفت در صورتي‌كه آنها لياقت اين امر را نداشتند، منظورش ابي بكر است. سپس به خاندان عدى(يعني عمر) رسيد كه دور و دورتر بود، اينك به جايگاه خود بازگشت و در قرارگاه خود قرار گرفت و آن را چون گوى ميان خود پاس دهيد... اى بني‌اميه حكومت راميان خود دست به دست بگردانيد، همچنان كه كودكان گوى را دست به دست مي‌دهند و به خدا سوگند كه نه بهشتى هست و نه دوزخى، زبير هم در آن جلسه حضور داشت، عثمان به ابوسفيان گفت دور شود( اين سخن را نگو) ابوسفيان گفت: اي پسر جان مگر اينجا غريبه‌اى هست؟ زبير، صداي خود را بلند كرد و گفت: آرى و به خدا سوگند اين سخن تو را پوشيده مي‌دارم.(69)

و عجيب كه چگونه تا امروز پوشيده داشته و بسياري تاريخ‌نويسان آن را ذكر نكرده‌اند!

و باز نوشته‌اند: در دوران عثمان، درحالى‌كه ابوسفيان نابينا بود، بر سر قبر شهداى احد و مزار حمزة سيدالشهدا آورده شد، هنگامي‌كه به آن قبر رسيد، پاي بر آن قبر كوبيد و گفت: "اى ابا عمّاره، حكومتى را كه بر سر آن با شمشير كشمكش داشتيم. امروز به‌دست جوانان ما افتاده است و آن را بازيچه خود ساخته‌اند."(70)

و پسرش معاويه نيز از اينكه مسلمانان روزى پنچ نوبت نام آن مرد هاشمي را مي‌برند، "اشهد انّ محمداً رسول‌الله" ناراحت است و برآشفته مى‌شود و با آن همه فعاليّت ضد اسلامى كه انجام داده او را فاتح مى‌داند و نزد مغيره‌بن شعبه از اين عدم‌موفقيّت و برده‌شدن آن نام، اظهار ناراحتي مي‌كند و...(71)

و سى و چند سال بعد، نوادة ابوسفيان، يزيد بن معاويه، هنگامي كه حسين (ع) و يارانش را شهيد و خاندانش را اسير نموده بود، درحالى‌كه سر بريدة امام (ع) در برابر او قرار داشت، اشعار كفرآميزى را مي‌خواند:

" لعِبَت هاشِم بالمُلكِ فَــــــــــلا خبرٌ جـاءَ وَ لاَ وَحىٌ نَزلَ "

هاشميان با حكومت بازى كردند، نه خبري بود و نه وحَيى كه فرود آيد و...

اين يك روند ضد اسلامى بود كه سياست بنى‌اميه را روشن مى‌كند، خط نفاق را مشخص مى‌كند، جاي شك و شبهه براى كسي باقى نمى‌گذارد كه اينها كه بودند و چه‌كاره بودند؟

براى مقابله با اين تفكر آيا على ، حسن، حسين، عمار ياسر، حجر بن عدى و... نبايد ايستادگى كنند تا كشته شوند؟ اسلام انحرافى، اسلام التقاطي، اسلام اموى، از همان سال‌هاى اول در برابر اسلام محمدى و اسلام علوى ايستادگى كرد و اگر نبود، خون علي (ع) در مسجد كوفه، شهادت حسن (ع) در مدينه، شهادت حسين(ع) در كربلا و ديگر شهيدان راه فضيلت، "لايَبقى مِنَ الاِسلامَ الاّ اِسمه و مِنَ القرآن اِلاّ درسُه" از اسلام جز نامى نمى‌ماند و از قرآن جز درسى باقى نبود.

با اين سياست كلي بنى‌اميه، خشت‌هاى كج‌روى هم چيده شدند، پول‌ها، قدرت‌ها، عوامفريبى‌ها، تملق‌ها، دغل‌پيشگى‌ها، مزدوري‌ها، دنياطلبي‌ها، مخالفت با شايستگان و حق‌گويان، كشتن و زندانى‌كردن مردان با فضيلت، حماقت‌ها و ساده‌انديشى‌هاي برخى مدّعيان مذهب و...، جامعة اسلامى را به درّة فنا سرازير كرد. سكوت مؤمنان و آگاهان و زمان‌شناسان، ترس و وحشت سست ايمان‌ها، مداحی و تملق در يوزگان، سرسپردگي به دنيا، عوام‌زدگي توده‌ها، دوز و كلك‌های سياسی‌كاران، خطابه‌های خطيبان مزدور، انزوای صحابيان و مؤمنان راستين، كنار گذاشتن مجاهدان بدر و احد، بی‌ارج نمودن مهاجران و انصار، بدگويی متملقان از علی، حسن و حسين عليهم‌السلام بر فراز منبرها، جوسازی عليه پاك‌دامنان، مؤمنان، اهل بيت پيامبر(ص) و ياران و شيعيان آنها، ستيزه‌جويي با اولاد علی(ع) كه سال‌هاي سال ادامه داشت، استفادة ابزاری از امثال عايشه، ام‌المؤمنين و صحابيانی چون طلحه و زبير، سوء‌استفاده از كتاب خدا، سنت پيامبر(ص) و سيرة آن بزرگوار و سوء‌استفاده از جانشيني، محراب و منبر آن حضرت و...

با اين مقدمات آيا حاكميّتی جز معاويه و پسرش يزيد را مي‌توان انتظار داشت؟

آيا جز انحراف و انحطاط و خودكامگي مي‌توان پيش‌بيني كرد؟ آيا جز شيوة مزدوري و تملق‌گويي مي‌تواند نشان‌دهندة واقعيت‌هاي جامعه باشد؟ وقتي شرف، وجدان، دين، دانش، ناموس در گرو پاداش‌هاي سلطان باشد، جز سگ‌هاي دست آموز و بوزينگان فرمانبردار، چه كساني بر جامعه مسلط مي‌شوند؟

مولاي متقيان در همان شرايط مي‌فرمايند: " فَمني الناسُ لَعَمرٌ اللّهِ بخَبطٍ وَ شِماسٍ وَتَلَوّنٍ وَ اعتراضِ، فَصَبرَتُ عَلی طُولِ المَّده وَ شدّه المِحنَه" به خدا قسم مردم در آن زمان، به انحراف و اشتباه گرفتار شدند، راه راستي نداشتند كه بروند، هر روز به رنگي و در حالت در جا زدن و ناآگاهي بودند؛ و من در آن مدت طولاني اندوه و رنج، صبر كردم و آن وضع را تحملّ نمودم و...(72)

علي (ع) در برابر انبوه ناآگاهي‌ها و قدرت سلطه‌گران چه مي‌توانست بكند؟ غير از چاه! غير از تاريكي بيابان‌ها! در كجا و با چه كسي مي‌توانست سخن دل را بگويد؟ افسوس! بگذريم، گفتني‌ها بسيار است و اندوه دل بي‌شمار.

از پسران ابوسفيان، حنظله در جنگ بدر كشته شد و به خاطر همين پسر، كنية ابوسفيان ابو حنظله هم بود،(73) و عمرو هم در همان جنگ اسير گرديد، كه بعدها با فديه آزاد شد.(74)

يكي از پسرانش به نام يزيد بن ابوسفيان، در زمان خلافت عمر در اثر بيماري وبا يا طاعون در شام درگذشت، كه پيش از اين به آن اشاره شد. عتبه، پسر ديگر ابوسفيان در جنگ جمل در ركاب عايشه بود و مدتي نيز در مصر امارت داشت.(75)

مرگ ابوسفيان را در سال 30 هجري، پنج‌سال پيش از كشته‌شدن عثمان نوشته‌اند.(76) و برخي ديگر مرگ او را در سال 32 هجري ثبت كرده‌اند.(77)

مدت عمر او نزديك به يكصدسال بود و اينكه در قرآن آورده شده كه به شيطان فرصت داده مي‌شود تا مردم ناآگاه را گمراه كند، مصداق اَتم و اَكمل آن، ابوسفيان و معاويه هستند و تا روز قيامت پيروان و فريب‌خوردگان راهشان را دنبال مي‌كنند. "وَ لاُغويّنهَمُ اَجمعينَ الاّ عِبادك منهمُ‌المخلصين"(78) بندگان شايسته و خالص خدا، علي، فاطمه، حسن، حسين و... در برابر آنها قرار مي‌گيرند.

و هركس كه با تاريخ اسلام كار كرده باشد و دوران زندگي ابوسفيان و معاويه را خوانده باشد بي‌اختيار و از صميم دل مي‌خواند: "اللهم العن اباسفيان و معاويه بن ابا سفيان و يزيد بن‌معاويه... الی يوم‌القيمه."

نشاني: اصفهان، صندوق پستی 917-81465، فاکس6635243ـ0311

ایمیل: Yahoo.ie @ FazLoLaH-SaLavati

پي‌نوشت‌ها:

1- سیره ابن هشام، ج 2، ص 305.

2- همان، ص 333.

3- انساب الاشراف، بلاری، ج4، ص 13.

4- قرآن کریم، سورۀ لهب.

5- شرح نهج البلاغۀ ابن ابی‌الحدید، ترجمه ج1، ص 266.

6- تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر، مروج‌الذهب، سیره ابن هشام و...

7- سیره ابن‌هشام، ج2، ص 305 ـ ابن ابی‌الحدید، ج اول ـ انساب‌الاشراف، ج4، ص13.

8- سیره‌النبی، ج1، ص243ـ اسدالغابه (ابن اثیر) ج5، ص 537، الطبقات‌الکبری، ج8، ص96.

9- الطبقات‌الکبری (ابن سعد)، ج8، ص 99 ـ نقش عایشه در تاریخ اسلام، ص 59 ـ تاریخ تحلیلی اسلام (دکتر محمود طباطبايی)، ص335.

10- سیرة الحلبیّه، ج3، ص84.

11- لغتنامۀ دهخدا، ج8، به نقل از: اعلام زرکلی، ج 1، ص 326 و ریحانه‌الادب ج6، ص214.

12- سيره ابن‌هشام، ج 4، ص43.

13- انساب‌الاشراف،، ج1، ص124.

14- ترجمۀ شرح نهج‌البلاغۀ ابن ابی‌الحدید، ج1، ص 266.

15- سیره ابن هشام، مغازی واقدی، شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید...

16- همان، ج4، ص46.

17- السیره‌النبویّه ابن‌هشام، القسم‌الثانی؛ ص 405- سیره‌الحلبّیه، ج 3، ص 93 و در دیگر تواریخ اسلام.

18- سیره‌ابن هشام، ج4، ص 49.

19- سیره‌الحلبیّه، ج3، ص 94، (معاویه سر دستۀ تبهکاران)، وحید گلپایگانی، ص 69.

20- الغدیر، ج 10، ص 169.

21- تاریخ پیامبر اسلام (دکتر محمد ابراهیم آیتی)، ص 523.

22- سیره ابن‌هشام (چاپ مصطفی الحلبی)، ج4، ص 56.

23- مغازی واقدی، سیره ابن‌هشام، تاریخ طبری و دیگر تواریخ اسلامی.

24- قرآن مجید، سورة یوسف، آیه 92.

25- مغازی واقدی، ص 835 و سیره ابن‌هشام، ج4، ص55.

26- قرآن مجید، سورۀ حجرات، آیه 13.

27- قرآن مجید، سورۀ نصر، آیه 2.

28- مغازی واقدی، ص 851.

29- همان، ص 851 تا 855.

30- قرآن مجید، سورة قلم، آیه 4.

31- الغدیر، ج10 و شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج 4.

32- سیره الحلبیّه، ج3، ص 127.

33- طبقات ابن سعد، ج 2،ص 110 و در کتاب مغازی واقدی، ترجمه: مهدوی دامغانی داستان جنگ حنین از ص 669 به طور کامل آورده شده است.

34- ترجمۀ شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج ، 1ص 171.

35- قرآن مجید، سورۀ مائده، آیه 67.

36- تاریخ طبری، ج اول ـ المعارف ابن قتیبه، ص 344.

37- انساب‌الاشراف، بلاذری، ج اول، ص 529 ـ تاریخ طبری، ج اول، ص 1827.

38- ترجمۀ فارسی ابن ابی‌الحدید، ج اول، ص 219.

39- همان، ج 3 ص 161.

40- شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید، ترجمه، ج 3،‌ص 155، از تاریخ یعقوبی، ج2، ص 126، چاپ بیروت.

41- همان، و در دیگر کتاب‌های تاریخ اسلام.

42- همان ، ج اول، ص 220 ـ تاریخ طبری، ج 2، ص 449 ـ انساب‌الاشراف، ج 2، ص 271.

43- همان، ص 220.

44- انساب‌الاشراف، بلاذری، ص 586 ـ عقدالفرید، ج 5، ص 12ـ تاریخ طبری، ج 2، ص443 ـ الامامة و السیاسه، ج1، ص 19ـ الملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 57.

45- تاریخ طبری، الجزء الثانی، ص 449- انساب الاشراف، ج2، ص 271.

46- تاریخ طبری ، ج4، ص 1840.

47-الطبقات الکبری (ابن سعد)، ج4، ص 98.

48- نهج‌البلاغه، خطبۀ سوم.

49- تاریخ طبری، ج1، ص 2101.

50- سیر اعلام النبلاء (ذهبی)، ج 2، ص 107.

51- انساب الاشراف بلاذری.

52- الاصابه (ابن حجر).

53- الاصابه (ابن حجر)، صلح امام حسن(ع) (شیخ راضی آل یاسین)، ص13.

54- الاغانی، ج6، ص 356.

55- طبقات ابن سعد، ج3، ص 296.

56- عقد الفرید، ج1، ص 9 (معاویه سر دستۀ تبهکاران، ص 80)

57- تاریخ مدینۀ دمشق (ابن عساکر)، ج 59، ص 66.

58- فتوح‌البلدان، ص 114.

59- کامل ابن اثیر، ج 2، ص 562.

60- تاریخ اسلام (عبدالمجید معادیخواه)، جلد دوم، ص 576.

61- تاریخ طبری، ج 5، ص 2778.

62- تاریخ طبری ، ج5، ص 2784.

63- نهج‌البلاغه، کلمات قصار، شمارۀ 45.

64- الغدیر، ج10، از ص 197 ـ شرح نهج‌البلاغۀ ابن ابی‌الحدید،ج3، ص 309 و تواریخ دیگر: طبری، تاریخ بغداد، الفین (ابن مزاحم)، مسند احمد حنبل و...

65- متن عربی الغدیر، ج10، ص 83 ا ـ اغانی(ابوالفرج اصفهانی، ج 6،‌ ص 356ـ انساب‌الاشراف بلاذری، ج 1، ص 212 ـ النزاع و التخاصم فی ما بین بنی‌امیه و بنی‌هاشم، ص 20.

66- النزاع و التخاصم في مابين بني‌اميّه و بني‌هاشم، ص‌20.

67- فتوح (اعثم كوفي)، جلوه قرآن و عترت، ج2، ص732.

68- شرح نهج البلاغه، ج4، ص 272.

69- همان، ص 219.

70- الغدير، ج10، ص 83، ترجمه، ج 10، ص 118 (بنياد بعثت) ـ شرح ابن ابي‌الحديد، ج4، ص 51.

71- مروج‌الذهب، ج2، ص 343 – شرح ابن ابي الحديد، ج2، ص 357

72- نهج‌البلاغه، خطبه 3(شقشقيه).

73- مغازي واقدی، ج2، ص 817، مطالبي دربارة فرزندان ابوسفيان دارد.

74- سيره ابن‌هشام، ج2، ص 305 و جلد اول شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد.

75- المعارف (ابن قتيبه)، ص344

76- تاريخ طبري، ج1، ص 2871ـ انساب‌الاشراف (بلاذري)، ج،4 ص13.

77- المنتظم ابن جوزي ـ تاريخ اسلام (معاديخواه)، ج3، ص 552.

78- قرآن مجيد، سوره حجر، آيات 39 و 40.

 

 

     فهرست چشم انداز 51  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1387  |