|
|
||||||
|
گزیده ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪
|
چشم انداز ایران - شماره 41 دی و بهمن ماه 1385
چشمانداز خوانندگان
زبان و خط بخشنامهپذير نيستند! خبرگزاري "ايرنا" در پنجم مرداد سال 1385، بخشنامهاي را كه جناب آقاي احمدينژاد رئيسجمهور محترم خطاب به همه دستگاههاي اجرايي و مراكز فرهنگي و دادگاهي صادر كرده، منتشر ساخته كه از جهات متعددي قابل توجه، بحث و بررسي است. در اين بخشنامه، ايشان به دستگاههاي مزبور دستور دادهاند كه: "1ـ روش خط فارسي را كه ازسوي فرهنگستان زبان و ادب فارسي ابلاغ ميشود در همه اسناد و مكاتبات رسمي و كتب درسي و نيز روزنامهها و ديگر انتشاراتي كه با اعتبارات مربوط به نظام و با يارانه دولتي منتشر ميشوند اجرا كرده و از روش يكساني در نگارش خط فارسي استفاده نمايند. 2ـ معادلهايي را كه فرهنگستان به جاي واژههايي بيگانه ابلاغ مينمايد، در گفتار و نوشتار به كار گيرند. 3ـ دستگاههاي مربوط بر اجراي دقيق اين ضوابط در جامعه نظارت كنند. 4ـ نتايج اقدامات وزارتخانهها، سازمانها و موسسههاي دولتي را به اينجانب گزارش دهند. (نقل از روزنامه شرق، شماره 820، 7/5/1385) در دوران پهلوي اول، كادر فرهنگستان (انتصابي نه انتخابي) از اشخاصي تأسيس شد كه بسياري از آنان معروف به داشتن تخصص در دانش و ادب فارسي و از برجستهترين نويسندگان و شاعران ايران و مورد احترام فرهيختگان اين كشور بودند؛ مانند زندهيادان علامه جلالالدين همايي، علامه بهمنيار، استاد پورداوود، دكتر ذبيحالله بهروز، استاد حبيب يغمايي، اورنگ، دكتر ذكاءالملك فروغي. اين فرهنگستان بيش از هزار واژه مستعمل در زبان آن روز را تغيير داد و به جاي آنها واژههاي ديگري را برگزيد. در آن زمان فرماني صادر شد و همه ادارهها، موسسهها، مدرسهها و روزنامهها و نويسندگان وادار به استعمال اين واژههاي نو شدند و تهديد شدند كه در صورت سرپيچي از اين فرمان از كار بيكار و مجازت خواهند شد. سالها اين فرمان اجرا ميشد. همه كتابهاي درسي به زينت اين واژههاي نو آراسته شد. آموزگاران، دبيران و استادان دانشگاه وادار به استعمال آنها شدند. در اسناد رسمي، در مكاتبات اداري واژههاي نو به كار رفتند؛ نتيجه آن چه شد؟ امروز جز معدودي كه كمتر از يك درصد آنهاست، باقي نمانده است! اگر قرار بود آن فرمان كارساز باشد، امروز ما بايد در كتابهاي درسيمان بهجاي مثلث "سه بر" بهجاي مربع "چهارگوش" بهجاي دايره "گردك"، بهجاي جامد "دج" و به جاي مايع "آبگونه" و نظاير آنها را تدريس كنيم؟! ملاحظه ميكنيد كه پهلوي اول با تمام قدرتي كه داشت نتوانست زبان مردم را تغيير دهد. مقتدرتر و ديكتاتورتر از او، آدولف هيتلر هم در اين زمينه نتوانست كاري انجام دهد. او دستور داده بود واژههاي غير ژرمني مانند تلفن، تلگراف و مانند آنها حذف و بهجاي آنها معادل آلمانيشان فرن شرايبر را به كار ببرند، اما امروزه كمتر كسي اين واژههاي هيتلر ساخته را به كار ميبرد و توده مردم از واژه تلفن و تلگراف استفاده ميكنند. هيتلر همچنين دستور داده بود بهجاي الفباي لاتين از الفباي گوتيك براي چاپ روزنامهها، مجلات، كتابها و نامههاي رسمي استفاده كنند و نشريهها و كتابهاي زمان او همه با الفباي گوتيك است. اما پس از شكست و مرگ او بهكاربردن اين خط از بين رفت و خط لاتين از نو برقرار شد. چنانكه ميبينيد، تاريخ به ما نشان ميدهد كه زبان و خط را با فرمان نميتوان تغيير داد. جناب آقاي رئيسجمهور! مردم شما را براي انجام وظايف بسيار مهمي انتخاب كردهاند. مهمترين وظايف و مسئوليتهاي شما، تأمين امنيت، عدالت و رفاه براي مردم است، يعني همان هدفها و برنامههايي كه هنگام كانديداتوري خود انجام آنها را به مردم وعده دادهايد. بهتر است اصلاح زبان و خط فارسي را به خود مردم واگذار كنيد. دكتر انور خامهاي ـ كرج *** دموكراسي، سوسيال دموكراسي ـ سوسياليسم، ليبراليسم در فرهنگ غرب و شرق ـ بخش نخست
توضيحاتي درباره مقاله "دموكراسي ديني قيد يا امتياز" در نشريه شماره 39 اصطلاح دموكراسي، سوسيال دموكراسي، سوسياليسم و ليبراليسم در اروپا و امريكا در طي قرنهاي هجدهم و نوزدهم بهتدريج در پي هم ايجاد شدند. اين اصطلاحات بيش از يكصدسال پيش به شرق و ايران رسيد و هريك به مفهومي ديگر تغيير يافت. اگر كشورهاي هند و ژاپن را مستثنا كنيم، مفاهيم تغييريافته بيش و كم در ديگر كشورها بهجا ماند. چندي پيش دو مطلب از دو نويسنده محترم چاپ شد. يكي مصاحبهاي در نشريه چشمانداز ايران باعنوان "دموكراسي ديني، قيد يا امتياز" (نشريه شماره 39) و ديگر مقالهاي در روزنامه شرق ضميمه ماهانه، شماره 5، شهريور 1385، به قلم محمد قوچاني، كه اين نظر را تأييد ميكند؛ برخي مفاهيم بيان شده: 1ـ دموكراسي: دموكراسي نسخه واحدي نيست، مكتب و ايدئولوژي دارد. فلسفه حاكميت بر هستي است. چندگونگي دارد؛ دموكراسي ناب، ليبرال، سوسيال دموكراسي، دموكراسي مستضعف و شهري، دموكراسي پارلماني، دموكراسي رياستي، مشروطه سلطنتي، حكومت جمهوري، دموكراسي با دو مولفه انديويدوآليسم و ليبراليسم. 2ـ ليبراليسم: ليبراليسم هم تعاريف مختلفي دارد؛ بازار آزاد، عرضه و تقاضاي آزاد، رقابت آزاد، سياستورزي ليبرال و ليبراليسم در برابر سوسياليسم. 3ـ سوسياليسم و سوسيال دموكراسي: سوسياليسم در مقابل ليبراليسم، كلكتيويسم در برابر انديويدوآليسم، ژوزف استالين نماينده سوسياليسم جهاني و جورج بوش معرف ليبراليسم جهاني. حزبتوده هم منادي يك نوع دموكراسي و سوسياليسم بود. اينطور استنباط ميشود كه برداشت اين دو نويسنده از عنوان عام سوسياليسم از اين منبع باشد. طرح اين نوشته براي تحليل و يا نقد نظر اين دو نويسنده توانا نيست، بلكه گزارش تطبيقي فشردهاي است كه شايد در معرض نقد و نظر پژوهشگران جوان قرار گيرد. نويسنده خود نفياً يا اثباتاً نظري ابراز نميكند. بخش نخست، گزارشي كوتاه از مفاهيم معمول در غرب، در برابر مفاهيم شرقي آن است. بخش دوم گزارش از برداشت اين دو نويسنده از عملكرد غربيان است و نظري كه غربيان ارائه ميكنند. تنوع در درك مفاهيم و برداشت دانشوران شرقي تازه نيست و مختص نظر اين دو نويسنده نميباشد. اين تفاوت در ايران از صدر مشروطه تاكنون ديده شده است. نظري به تاريخ آراي آزاديخواهي در اروپا از نيمه قرن هفدهم به غايت رشد يافته بود. بحث و نظر تئوريك در فرانسه داغتر بود، اما حركت در انگلستان به سوي سرنوشت بارورتري سير ميكرد. در قرن هفدهم در انگلستان دو نيروي انقلابي و ملي با دربار جيمز و چارلز اول درگير بودند. در آن كشور مجلس قانونگذاري وجود داشت، نمايندگان از طبقه اعيان و اشراف بودند. اين چنين مجلسي از طرف آن دو پادشاه درعمل به تعطيلي كشيده شده بود. رهبران پيشروي "مشروطه" بازگشت قانوناساسي "ماگناچارتا" و اعاده فعاليت مجلس را ميخواستند. نيروي انقلابي از مردم به رهبري كشيشان "پوريتن"ها بود. پوري تنها عليه سيستم آريستوكراتيك دستگاه كليسا برخاسته بودند، پادشاه رئيس كليسا بود. اين دو نيرو در ربع سوم قرن هفدهم با يكديگر متحد شدند. بر چارلز اول شوريدند، او را دستگير، محاكمه و اعدام كردند، اما بين رهبري انقلاب اختلاف افتاد. اوليور كرامول ـ فرمانده چريكهاي پوريتن ـ قدرت را به دست گرفت. وي حكومت استبدادي بر پا كرد كه تا زمان مرگش، يازدهسال طول كشيد. پس از وي، رهبران آنگاه دو فرزند چارلز را كه آن زمان در ابراز نفرت از كرامول لقب "چارلز شهيد" يافته بود، يكي پس از ديگري به سلطنت بر گرفتند. آن دو نيز بناي خودسري گذاشتند. رهبران دوباره به حمايت مردم با جنگ و ستيز هر دو را از سلطنت برانداختند. برخوردهاي اجتماعي پيشين (تا قرنهاي 14 و 15) بيشتر عقيدتي و سخت و خونين بود. از قرن پانزدهم به بعد علوم تجربي پيشرفت كرد. علوم جديد جاي علوم قديم (فلسفه ارسطو و علم روز) را گرفت. آباي كليسا از دو جهت نميتوانستند خشونت گذشته را اعمال كنند. يكي اينكه از قدرت حاكميت كليسا بهتدريج كاسته شده بود. ازسوي ديگر آنها در برابر علوم تجربي قرار گرفته بودند كه مشكلات تفسيرهاي عقلي و فلسفي را در بر نداشت. توجيهات اين علوم از نظر عوام و خواص تقريباً يكسان درك ميشد. در اين مقطع بايد گريزي به تاريخ پيشين بزنيم و به شخصيت ممتازي از شرق اشاره كنيم كه چند سده قبل به طرح اساسي تقابل علم (فلسفه در آن زمان) و فقه دين پرداخته و راهحلي براي همسازي اين دو نحله ابتكار كرده بود. او قاضي ابو وليد محمد ابن رشد بود (1198ـ1126). او در شرق بهنام "ابن رشد" و در غرب بهنام "اورس"(Averroes) شهرت داشت. ابن رشد بر فهم و تفسير فلسفه ارسطو مسلط بود. در غرب بهعنوان "مفسر" بالاطلاق شناخته شده بود. محفل پيروان او بهنام اوروئيست(Averroist) تا حدود قرن هفدهم در اروپا فعال بود. راهحل او در "افتراق" علم (فلسفه) و ديانت به جايي نرسيد. نظر او در تحمل، سعهصدر و گذشت، به موعظه تعبير شد. اما نظريه او بر افتراق علم و فقاهت همچنان بر جاي ماند.(1) بررسي نظريه اين عالم شرقي فرصت ديگري ميطلبد. روش تحمل (تولرانس) در جريان نهضت انقلابي قرن هفدهم، گروههايي از عالمان مذهب مسيح و عالمان علوم تجربي دريافتند كه نزاع آن عقيدت و علم به جايي نميرسد. اين نزاع در طي زمان اثر چنداني بر عقيده و نظر رهروان دو طريق به جا نگذاشت. ارباب كليسا كمكم متوجه شدند كه دين و علم در كنار هم سبب كاهش رونق كليسا نميشود، بلكه تلطيف نظر و عمل باعث اقبال مردم، حتي عالمان تجربي شده و بر رونق كليسا ميافزايد. عوامل اجتماعي و فكري ديگر نيز به برداشتن بنبست كمك كردند. در انگلستان دو متفكر بزرگ، روش تحمل (تولرانس) را تبيين كردند، جان لاك (1704ـ636) و ديويد هيوم (1776ـ1711). اين دو فيلسوف روش تحمل را تحت قاعده "جدل احسن" علمي و عمومي كردند. محدوده كيفي و كمي شناخت و دريافت بحث و نقد را روشن ساختند. هنوز وجوه علمي و عملي تحمل در "جدل احسن" را در اروپا و امريكا به نوباوگان درس ميدهند، براي اينكه اين متد آسانتر در خاطره ضبط شود و آسانتر از ضمير برآيد، سه حرف اول الفاظ بحث (G) را سرلوحه قرار ميدهند. به نوباوه ميآموزند كه هر جدل با مقابله شروع ميشود، مقابله به زبان خارجيGonfrontaion است. ضمن مقابله هر طرف "بايد" نقاط ضعف و قدرت نظر خود و طرف ديگر را بدون تعصب، و عالمانه ارزشيابي كند تا به فهم و برداشت درست برسد، اين مرحله را Goncensus, Building ميگويند، به اين ترتيب هر طرف آگاهانه و خالصانه آماده "سازگاري" و "همسازي" و همكاري" و سازش (Gompremise) ميشوند. رهبران در ابتداي قرن هجدهم با سازش و سازگاري در انگلستان، مجلس شورا را برقرار كردند. قانوناساسي به روز شد. حوزه ارتش و قواي ديگر مشخص و محدود گرديد. در دوران سلطنت ويليام (Viliam Of Orange) و مري كه از هلند آورده شده بودند قدرت سلطنت را محدود كردند،(2) حال چگونه اين نظم نوپا را بر سر پا نگهدارند تا تسلسل "انقلاب ـ كودتا" برقرار نشود؟ ظهور اصطلاح و مفهوم دموكراسي رهبران نظام (مليون) و كليسا به كنكاش نشستند و تطور تاريخي ـ اجتماعي اوضاع هفتادساله گذشته را بررسي كردند. درنهايت به اين نتيجه رسيدند كه پيشرفت انقلاب و تأسيس سازمانهاي مردمي موجود بر اثر حركت مردم بوده است. مردم درعمل با درايت، رهبري را برگزيدند و انقلاب را به سرانجام رسانيدند. برآمدن اوليوركرامول نيز بر اثر اختلاف رهبري در تقسيم "سهام" بود و زماني اتفاق افتاد كه ارتباط افراد و دستههاي رهبري با مردم قطع شده بود. با تجديد خودسري دربار، رهبري بار ديگر به مردم متوسل شد، آنها به ميدان آمدند و فرزندان چارلز را از صحنه بيرون راندند. با چنين تحليل، رهبران كشور به نتيجه نهايي رسيدند و قبول كردند كه مردم در جمع، حاكم و حُكَم آگاهي هستند، پس بهتر و مطمئنتر است كه حكم و حكميت به مردم سپرده شود. رهبران و متفكران در اجراي امر رأي اكثريت مردم، اكثريت 51درصد را پذيرفتند. اين روش را دموكراسي يعني "حكومت مردم بر مردم" ناميدند، اين روش جامعالاطراف نبود، اقليت كنار گذاشته شده بود، اما عليالاصول عملي بود و تاكنون نيز در غرب راه ديگري ارائه نشده است؛ اين نقص از نظر مبتكران پيشرو پنهان نميبود. در همان زمان براي مطالبه حق اقليت دو روش ديگر در نظر گرفته شد. يكي قبول آزادي بيان و آراي مخالف در مجلس و يا در جامعه بود، دوم، دستگاه اجرايي و قانونگذاري دورهاي شد تا اقليت ناموفق، راضي يا ناراضي بتواند با انتقادها و پيشنهادهاي سازنده كسب رأي بيشتر كند و دولت را بهدست گيرد. بر مبناي اين روش اقليت و اكثريت در مقابل يك حُكَم، فعاليت يگانهاي دارند. در اين محكمه بزرگ، اقليتها از هر طرف كه باشد نميتوانند و نبايد به علت نارضايتي و يا توفيقنيافتن در انتخابات به كوي و برزن بريزند و خانه و كاشانه را به آتش بكشند. بنابراين دموكراسي به مفهوم غربي يك "متد" است، مكتب و ايدئولوژي ندارد، چندگونگي و پسوند و پيشوند نميپذيرد، فرد و جمع با يك حق در آن شركت ميكنند. مفهوم سوسيال دموكراسي و سوسياليسم در غرب كلمه سوسيال در تركيب "سوسيال سرويس"(Socialservice) از قرون پيش، حتي در قرون وسطا در فرهنگ اروپا وجود داشت. اغلب خدمات اجتماعي مانند آموزش و طب و بهداشت و سرپرستي فقيران و معلولان را كليسا انجام ميداد، اداره پست و راهسازي و ارتش در اختيار دولت بود. هنگاميكه تشكيلات دستگاه دولت وسيعتر گرديد، درآمد عمومي بيشتر شد. دستگاههاي دولت بهتدريج مسئول خدمات اجتماعي بيشتري گرديدند. بهموازات پيشرفت، سرمايهداري خصوصي بهطور كمي و كيفي رشد پيدا كرد، صنعت نو به وجود آمد. شركتهاي سهامي و حتي خارج وطني تشكيل شدند. قشرهاي با درآمد بالا براي خود مراكز سرويس خصوصي ايجاد كردند. استفاده از اين مراكز از دسترس قشرهاي كمدرآمد دور ماند. دستگاه دولت و كليسا نيز نميتوانستند احتياجات روزافزون را كارسازي كنند. خدمات كليسا با ارزش بود، كليساها علاوه بر منابع اختصاصي از هداياي ثروتمندان نيز بهره ميبردند، اما اين خدمات داوطلبانه بود و كمكم به حوزههاي خاص محدود شد. نظر دولت و مردم متوجه شركتهاي خصوصي و سرمايهداران شد. توقع عموم آن بود كه آن مجموعه بايد سهم بيشتري براي خدمات اجتماعي بپردازد؛ درواقع خدمات بايد عموميتر "سوسياليزهتر" شود. تعيين سهم بخش خصوصي نميتوانست دستوري باشد و از بالا، مثلاً از ناحيه دولت صادر شود؛ ميبايست "دموكراتيك" باشد، يعني نمايندگان مردم و دولت طرح مالياتي و عوارض تصويب كنند و تعهدات بخش خصوصي را تعيين نمايند. اين طرحهاي "قانوني" طبيعتاً مورد قبول صاحبان حِرُف و صنايع قرار ميگرفت. به اين ترتيب اصطلاح و "متد" سوسيال دموكراسي وارد فرهنگ غرب شد. بخش خصوصي به سرعت گسترش پيدا ميكرد و به شعبههاي متعدد تقسيم ميشد. دستگاه اداري دولت و قانونگذاري در بدايت امر نميتوانست پا به پاي بخش خصوصي، خود را آماده نظارت و كنترل كند. درواقع يك خلأ زماني بهوجود آمد. سرمايهداران بويژه صاحبان صنايع، تاجران، بازاريان، شركتهاي بزرگ و واسطهها از اين خلأ استفاده كرده از پرداخت سهم خود از درآمدهاي تازه طفره ميرفتند و به زحمتكشان اجحاف ميكردند. روشنفكران و متفكران از اين وضع راضي نبودند و به فكر مقابله و چارهجويي افتادند. اما اين بحثها بيشتر آكادميك يعني نظري بود و از ذهن و فكر دانشوران تراوش ميكرد و ناچار بيشتر جنبه فلسفي داشت و به مكتبهايي انجاميد كه در قرن نوزدهم بهاصطلاح "سوسياليسم" خوانده شد. بخش خصوصي لقب سرمايهدار "كاپيتاليست" يافت. گفته شد كه اينان خود مكتب و مسلكي دارند و آن "كاپيتاليسم" است. براي احقاق حق زحمتكشان و گسترش عدالت و خدمات اجتماعي سه "مكتب سوسياليستي" به فعاليت پرداختند. گروهي از "سوسياليستها"ي اوليه بر رحمت و عطوفت انساني تكيه ميكردند و از صاحبان صنايع و سرمايه ميخواستند كه داوطلبانه به تحديد و واگذاري بخشهايي از وسايل توليد بپردازند. آنان بر اين نظر بودند كه با اين طريق، زحمتكشان بيشتر در توليد شركت ميكنند و درآمد بيشتري ميبرند و از تنش در اجتماع كاسته ميشود. دسته ديگر "سوسيال دموكرات" بودند كه رحمت و عاطفت انساني معدود سرمايهداران را امري ناگهاني و نمونهاي ميدانستند. برعكس، بر طبع متعدي و متجاوز انسان تكيه ميكردند كه "ظلوم و جهول است" و وعظ و خطابه بر او چون "گردكان بر گنبد" است و غريزه نسيان او بر عارضه تذكر غالب است. سوسيال دموكراتها گسترش كنترل نظارتي دولت و قانون را لازم ميدانستند و به تأسيس دستگاه كنترلي ديگر "حزب سوسيال دموكرات" دست زدند. وظيفه حزب، همچنين تربيت كادرهاي دانش و رهبري بود. حزب با حمايت مردم و سنديكاها ميتوانست دولت را بهدست بگيرد. رهبران حزب سوسيال دموكرات تشخيص ميدادند كه گروه محافظهكار نيز واكنش نشان خواهند داد، اما تعاليم سوسيال دموكراسي چنان پيشامدي را ناشايست نميشناخت، زيرا به روش دموكراسي، برخورد عقايد و آرا را به نفع حُكَميت مردم تشخيص ميداد. گروه سوم طرفداران كارل ماركس و فردريك انگلس بودند. آنان ميگفتند كه كاپيتاليسم قهراً كر و كور است، اما بهطور جبري رشد ميكند. آن "طبقه" در پي انباشت سرمايه است و جبراً به حق طبقه زحمتكش توجه نميكند. جامعه صنعتي پيشرفته، خواهي نخواهي به دو طبقه غني (صاحب سرمايه) و فقير (پرولتاريا) تقسيم ميشود. طبقه پرولتاريا كه در كارخانهها و كارگاهها مجتمع است برخلاف كشاورزان كه پراكندهاند،(3) به قدرت خود آشنا ميشود و به مدد و رهبري يك حزب "پيشرو" آوانگارد كودتا ميكند و وسايل توليد و توزيع را سوسياليزه (ملي) مينمايد، دولت نيز خود به خود از بين ميرود. اين تز يا نظر را "سوسياليسم علمي" ناميدند و نظر گروه اول را "Ufopic"، خيالپردازانه خواندند و نظريه گروه دوم را غيرعلمي و غيرعملي دانستند. سوسياليسم علمي نيز "فلسفه" زندگي برادرانه و صلحآميز كمون اوليه "كمونيسم" را برقرار ميكند و بر پايه اصل "همه" كار ميكنند و هركس به قدر "احتياج" خود از خوان جامعه "بيطبقه" و "بياستثمار" و "بيدولت" برداشت ميكند. ماركسيستها نويد ميدادند كه چنين جامعهاي ابتدا در اروپا و امريكا پديدار ميشود، زيرا اين كشورها دوران بورژوازي را پشت سر گذاشته و به دوره عالي صنعتي نزديك ميشوند و بهزودي زمينه براي كودتاي پرولتاريا آماده ميشود. متفكران سوسيال دموكرات، اين فلسفهپردازي را نهتنها علمي نميدانستند كه آن را پيشگويي خيالپردازانه ميخواندند. ليكن اوضاع اجتماعي و اقتصادي روز در اروپا به صورتي بود كه نظرات ماركسيستها در طبقه تهيدست و روشنفكران عاصي و بيكار خريدار پيدا كرد و بهطور معمول دوران اعتصاب و درگيري در رسيد. در اروپا و امريكا، همزمان با رشد سرمايهداري، دامنه علوم اجتماعي و تجربي نيز توسعه يافت. عالمان علوم اقتصاد، جامعهشناسي، طب و روانشناسي، حقوق و مديريت و استاتيستيك(Statistics) و تكنيك پيدا شدند، اينان به بخش خصوصي و دولتي راه يافتند. دستگاه اداري و قانونگذاري و قضا مجهزتر و آگاهتر، تكنيك مديريت و اجرا، مدرنتر شد. ازسوي ديگر سرمايهداري پيشرفته آنطور كه ماركسيستها خيال ميكردند كر و كور نبود. سرمايهداري تحت نظارت دموكراسي تطبيق و تطابق چشمگيري نشان داد و از داخل و خارج ناگزير دستخوش تحولاتي شد كه شرح آن مجال ديگر ميطلبد. اما اين نكته را نميتوان ناگفته گذاشت كه تحولات داخل سرمايهداري در زمان حيات ماركس و انگلس شكوفا شد. شركتهاي سهامي عام و بيمهها پيدا شدند. كارل ماركس خود سهام شركت خريده بود. قانون تجارت و اصناف و كارگران تصويب شد. به نظر ميرسد كه هيچيك از اين مقدمهها توجه آن دو را جلب نكرد. از شوربختيهاي شرق، آن كه پرچم "سوسياليسم علمي" بدون توجه به تز اصلي آن توسط لئون تراتسكي و لنين به روسيه آورده شد. روسيه كشوري عقبمانده و ديكتاتورزده بود. مردم آن فقير و كشاورز بودند و در دوران سرفها زندگي ميكردند. لنين و بعد استالين خواستند با يك "پرش" تاريخي جامعه سرفي را صنعتي كرده و حكومت پرولتارياي "ساخته ذهن" را برقرار سازند، نتيجه "سوسياليسم جهاني"استالين آن شد كه ديديم.(4) اما يك هنر پرفروغ دستگاه استالين را نميتوان فراموش كرد؛ آن خلق ماشين تبليغاتي عجيبي بود كه آنچه را در پس پرده ميگذشت، بهشت پرولتاريا جلوه ميداد و گروههايي از نخبگان جهان سوم را با اميد و آرزو مسحور كرد. در زمان محدود پس از جنگ جهاني، مردم كشورهاي در بند ديكتاتوري به پا خاستند، آن گروهها نهتنها از جمع خلق دور ماندند كه در راه آن سدي بهوجود آوردند. ليبراليسم در مفهوم غربي اصطلاح "ليبراليسم" با ظهور دموكراسي در اروپا مطرح شد. اين اصطلاح از مبدأ آزادي و آزاديخواهي و به همان معني بود. به شرحي كه به اجمال گذشت، بهعنوان "متد" و روش براي آزادي رأي فرد و جمع و آزادي انتخابات نمايندگان قانونگذاري به اجرا درآمد. بهتدريج كه حوزههاي علوم اجتماعي گسترش يافتند، اين روش براي اجرا برگزيده شد. در علم اقتصاد، آزادي تجارت و بازار آزاد، در علم دين و جامعهشناسي، آزادي عقايد و افكار، در علم حقوق، آزادي قاضي و قضا، آزادي دفاع و حقوقبشر در علم سياستورزي، آزادي برابري افراد و احزاب و آزادي بحث و نقد و طبع و نشر، در قانونگذاري، آزادي رأي و رأي اكثريت و... واقعيت دارد كه پيرامون محور "ليبراليسم" در غرب مكتبها ايجاد شدند و فلسفهها پرداختند. ولي محتواي بيشتر بحثها و نظرها حالت واكنشي دارد كه بيشتر از تفاوت طرز اجراي اين روش برخاسته است. در مفهوم اصطلاح (آزادي) اختلاف نظر ديده نشده است و در رد يا قبول آن مكتب يا فلسفهاي بنياديني بهوجود نيامده است؛ براي نمونه، مكتب يا فلسفه خاصي و حزب و گروهي با عنوان ليبراليسم در برابر سوسياليسم، يا در برابر انديويدوآليسم يا كلكتيويسم و يا در برابر دين و مانند آن، اظهار وجود نكرده است. در غرب اينطور برداشت ميشود كه روش ليبراليسم در متن علوم اجتماعي يكسان عمل ميكند. اختلافنظر در حوزه نحلههاي عقيدتي پيش ميآيد كه ناظر بر مفهوم آن نيست، بلكه چارچوب هر نحله عقيدتي براي اجرا، كه با چارچوب نحله ديگر متفاوت و در برخي زاويهها مخالف است. چارچوب اعتقادي نومحافظهكاران "متدين" و قسمتي از مسيحيان "بابتيست" جنوب ايالاتمتحده و بنيادگرايان كليساي انجيلي (اوانجليست) به هم نزديك است و با چارچوب نحلههاي ديگر مذهب مسيح تفاوت دارد، هر سه گروه با روش پلولاريستي حزب دموكرات موافق نيستند.
پينوشتها: 1ـ پيش از ابن رشد، ابن طفيل بر اين نظر بود. برحسب اين نظريه، علم (فلسفه) و دين در كنار هم سازگاري دارند، اما فلسفه بايد به حوزه خواص و فقه و عرف دين براي عوام محدود شود. 2ـ ويليام نسبت دوري با خاندان سلطنتي انگليس داشت، در هلند زاده شده بود. 3ـ كارل ماركس كشاورزان را سادهلوح و با لغت موهن ديگر ميخواند. 4ـ لنين هشدارها و حتي مخالفت پلخانف و كارل كائوتسكي، از رهبران نهضت سوسياليستي را نديده گرفت. "فتواي" مشروط كائوتسكي را در برابر تحذير پلخانف، نظري مثبت در تأييد نظر خود جا انداخت. دكتر كمال قائمي ـ تهران *** درباره منطق صوري و ديالكتيك (توضيحاتي بر مقالات دكتر رمضاني، نشريه شماره 36 و 37) با سپاس فراوان از نشريه چشمانداز به جهت دو گفتوگو با برادر ارجمند جناب آقاي دكتر رمضاني و مباحث خلاصه و عميق ايشان از تاريخ علم و وضع كنوني نگرش علمي در جهان معاصر، نكاتي را كه در ضمن مطالعة دقيق اين مقالات به نظرم رسيد جهت باروري هر چه بيشتر اين مباحث يادآوري ميكنم. برای خوانندگانی که به این گونه مباحث علاقهمندند، مرورکردن آن گفتوگوها در نشريه شماره 36 و37 ضروری است. بحث ديالكتيك و تضاد يكي از معضلات تاريخ تفكر از قديم تاكنون بوده و اين بحثها چه تضادها و تفرقهها را كه بهدنبال نياورده است و چه توانهاي علمي و عملي را كه ناتوان نكرده است، ولي آنچه كه مربوط به اين مبحث ميشود اين است كه تاكنون متفكران مختلف از سقراط تاكنون هر كدام ديالكتيك را در چارچوب خاصي با اصول و مفروضات و اهداف مختلفي بهكار بردهاند و بدون طرح كامل چارچوبهاي نظري يك متفكر پرداختن به بحث ديالكتيك همچنان گنگ و مبهم باقي خواهد ماند. البته در آن گفتوگو بهطور خلاصه به بعضي از آنها اشاره كردهاند؛ فقط در مورد ماركس و هگل. در دومين پرسشي كه در متن طرح شده، گفته شده است كه اصل مهم ديالكتيك كه تقريباً همه بر سر آن توافق دارند، اصل تضاد است، ولی چنین نیست دستاورد متفكران مسلمان در اين زمينه بعد از انقلاب حاکی از اين است كه اولاً گوهر اصلي ديالكتيك اصل تضاد پذيرفته شده است، اما اختلاف بر سر تعریف آن است و اينكه اين اصول در بينش ما به واقعيت چه كاربردي دارد و چگونه ميتوان از آن بهره برد و این نکته که در كدام موضع ميتوان از آن استفاده كرد همچنان مغفول و ناديده مانده است. اینکه در کدام قلمرو تضاد وجود دارد و تعریف آن چیست و اینکه تضادها در عرصههای مختلف چه تفاوتی با هم دارند مورد نزاع است. نکته دیگری که قابل اهميت است و در گفتوگوي اخير بايد بازشناسي شود اين است که اصولاً ما دو عرصه كاملاً متفاوت از هم داريم يكي عرصه ذهن و ديگري عرصه خارج از ذهن يا عين .تفاوت این دو قلمرو قبل از هر چیز لازم است روشن شود. البته منکر روابط آن دو نیستیم. اینکه چطور ماركس وقتي كه به اين مسئله (تقدم عين بر ذهن) ميرسد آن را خارج از چارچوب ديالكتيك بررسي ميكند جای سوال دارد. براساس اصل تضاد ماركس ميبايست از تضاد ذهن و عين سخن بگويد نه از تأخر و تقدم، چون اين دو واژه خارج از چارچوب متديكِ ايشان است، تقدم و تأخر از اصول و تقسيمبنديهاي منطق صوری است نه منطق ديالكتيك. نکته اول؛ دوقلمرو ذهن و عین: اين دو قلمرو كاملاً با هم متفاوت اند و قوانين حاكم بر هر كدام نيز كاملاً متفاوتاند در عالم عين، کرهزمین هست، موجودات هستند و انسانها، زندگی هست، مرگ هست و حوادثی اتفاق ميافتند كه بسياري از آنها براي ما ناشناختهاند يا از منظر ما به دور ميمانند در دنياي عيني آنقدر حوادث پيچيده و جريانهاي ناشناخته وجود دارند كه تاكنون دانش بشر به اندكي از آنها راه يافته است. اما دنياي ذهن دنيايي است پر از مفاهيم، تخیلات، تئوريها، اسطورهها و تشبيهات، استعارات و معارف و مدلهاي گوناگون فکری که ما با آنها سعي در درك واقعيات داریم. به عبارتي ميتوان تمام پرسشهاي فلسفه را به دو سؤال كاهش داد، يكي ذهن و ديگري عين. تمام فلاسفه تلاش كردهاند تا اين دو عرصه را بشناسند و تبيين كنند و رابطه آن دو را بفهمند. تمام مسائل فلسفي بعدي مربوط به اين دو قلمرو ميشوند. ما ذهن خود را میسازیم یعنی بهوجود میآوریم، اما جهان خارج را ما بهوجود نمیآوریم. اينها دو دنياي متفاوت و مختلفاند و قوانين حاكم بر آنها نيز متفاوت است. بعضي از فلاسفه بين اين دو خلط كردهاند و حد و مرز اين دو را رعايت نكردهاند و بعضي مثل هگل، قوانين يكي را به ديگري هم تسري دادهاند. ذهن، قوانين خاص خود را دارد و عين هم قوانين خاص خود را دارد. بر ذهن قوانين منطقي حاكم است و بر جهان عيني قوانين علمي حاكم است. از نظر مفهومي ذهن و عين دو مفهوم متقابلاند و از نظر منطقي دو مفهوم كلي متبايناند، محصولات ذهن با محصولات عين متفاوتاند و همچنیناند موجودات آن دو قلمرو. در جهان عيني، ما با حوادث، موجودات و اشيا سر و كار داريم که صفاتی مثل سرما، گرما دارند. در جهان ذهن ما با تصورات و تصديقات، تئوريها و تخيلات سر و كار داريم که طبق قواعد منطقی با هم ترکیب میشوند. دستگاه ذهن انسان بهعنوان يك دستگاهی كه محيط پيرامون او را ميشناسد، بر دو اصل اساسي استوار است: ۱ـ اصل هُوَ هُوَ يا هويت ۲ـ اصل عدم تناقض در اين دو اصل يا قانون هيچ خدشه و شكي وارد نيست، زيرا از علوم حصولي و اكتسابي نيستند. بر علوم اكتسابي و حصولي صدق و كذب و شك وارد است اما اين دو اصل از طريق علم حضوري بهدست ميآيند، ناچار هيچگونه شكي هم بر آن وارد نيست. هر فرد بهطور فطري اين دو اصل را در ذهن خود وجدان كرده و مييابد. ساختمان تمام نظامهاي معرفتي براساس اين دو اصل استوارند بهگفته همه فلاسفه، در همه دورانها، اساساً ميتوان گفت وجود همين دو اصل ثابت در ساختمان معرفتي انسان است كه باعث پيدايش سؤال نسبت به جهان خارج ميشود و مسئله ميآفريند. چون هر اتفاقي كه در جهان خارج ميافتد با ذهنیات بعضی آدميان مطابقت ندارد و در نتيجه سؤال زاده ميشود و بهدنبال پرسشها و مسئلههاست كه تلاشهای انسانها برای ساختن نظامهاي معرفتي شكل ميگيرند. آدميان در سطوح مختلفي از معرفت به زندگي ادامه ميدهند معرفت عاميانه، معرفت علمي و يا فلسفي. اما در جهان خارج، اشيا و موجودات بدون آگاهی زندگی میکنند و بین آنها قوانینی حاکم است كه ذاتاً با قوانين ذهن فرق دارند. وقتي گفته ميشود كه فلزات بر اثر گرما منبسط ميشوند يا آدميان متولد ميشوند، بزرگ ميشوند ، پير ميشوند و سپس ميميرند يا اينكه آب در اثر گرما به بخار تبديل ميشود يا در اثر سرد شدن ابرها باران ميبارد يا در اثر برخورد ابرهاييكه بار الكتريكي متفاوتي دارند صاعقه پديد ميآيد، اولين وجه ويژگي اين قوانين اين است كه اينها خارج از اراده و اختيار ما هستند، چه ما بخواهيم و چه نخواهيم و چه خوشحال شويم و چه ناراحت آنها كار خودشان را ميكنند. بنابراين ذهن و عين دو قلمرو جداگانه هستند و دو نوع قانون بر آنها حاكم است. تسريدادن قوانين يكي به ديگري نوعي خلطکردن قلمروهاست كه امروزه آن را خلط قلمرو طبيعت و معرفت ميگويند و از نظر منطقي پذيرفتني نيست. نکته دوم؛ مبارزه: از نکاتی که باید به آن دقت کرد اينكه فيزيك و شيمي علم است و مبارزه اجتماعي هم علمي دارد. درست است كه فيزيك و شيمي علم است، اما مبارزه يك هنر است نه علم، يا ميتوان گفت كه مبارزه يك فن است، اما علم نيست. اگر مقصود اين است كه براي مبارزهكردن بايد به دنبال علمي باشيم كه جامعه و قوانين آن را به ما بشناساند، بايد بگوييم كه اين علم چيزي جز جامعهشناسي يا علوم انساني ديگر كه مرتبط با آن است، نظير علم اقتصاد يا روان شناسي اجتماعي يا مردمشناسي نیست. مسئله بعدي كه بايد در نظر داشته باشيم اين است كه چنانچه ما چنان علمي هم كه مورد نظر مبارزان و مجاهدان آن زمان بوده، داشته باشيم و چنان قوانين قطعي از جامعه هم بهدست ما بدهد، آن قوانين به ما ميگويند كه ما چه نبايد بكنيم و چه كاري و چه مبارزهاي را نميتوان كرد. آن قوانين هرگز به ما نميگويند كه ما چه بايد بكنيم. چه بايد كرد و يا چگونه باید مبارزه كرد، كاري است كه از آن قوانين بر نميآيد، بلكه اين كار از عهده ايدئولوژي بر ميآيد. آنچه ما را ترغيب به مبارزه ميكند، اعتقاد و ايمان به ارزشهاي خاصي است كه درمجموع ايدئولوژي گفته ميشود و هر كس با توجه به ارزشهاي اعتقادي خود بدان دست مييازد، نه صرف دانستن قوانين حركت جامعه. هر چند در تصميمگيري براي مبارزه، دانستن قوانين حركت جامعه هم ضروري است. ازسوي دیگر مبارزهکردن یک عمل عینی است، درحالیکه شناختن جامعه یک فعالیت ذهنی است. عمل واکنشانگیز است و مورد ارزیابی قرار میگیرد و نسبت به آن واکنش نشان میدهند. مبارزه یک پروژه اجتماعی است که، نهتنها به علم، فلسفه، عرفان و دین نیاز دارد، بلکه به فنون نظامی و مدیریت سازمانی هم احتیاج دارد، بنابراین یک هنر است و به عبارت ديگر، هنر مردان خداست. ثانياً مكتبي كه اين ديدگاه را نسبت به جامعه دارد، بهنام ناتوراليسم(Naturalism)، به جان استوارت ميل منصوب ميشود كه ايشان جامعه را عين طبيعت ميانگارد و معتقد است، همان شناختي را كه ما از علوم طبيعت داريم، ميتوانيم از انسان و جامعه هم داشته باشيم و با همان ديدگاهي كه به مشاهدة طبيعت ميپردازيم، به مشاهدة اجتماع هم بپردازيم و چنان شناختي را كه از طبيعت بهدست ميآوريم، از جامعه هم میتوان بهدست آورد. البته اين مكتب بهدليل ضعفي كه در ديدگاهش دارد مورد نقد و چالش قرار گرفته است زیرا تنها بر علتکاوی تکیه میکند. مكتب ديگري در مقابل آن هست كه بيشتر به دليلكاوي در علوم انساني اعتقاد دارد، نه به علتكاوي صرف. نكتة سوم؛ شناخت: معرفت يا شناخت هم، يكي از مسائل اصلي فلسفه بوده است و امروزه نيز معرفت، موضوع چند جانبهاي است كه در چند رشته علمي و فلسفي مورد مطالعه قرار ميگيرد، اما گمان ميكنم آنچه كه مورد نظر مجاهدين بوده است بيشتر روش شناخت بوده است. از يكسو شناخت موضوع فلسفه است كه آن را اصطلاحاً آنتولوژي علم يا وجودشناسی علم ميگويند كه در فلسفة اسلامي مورد مطالعه قرار مي گيرد و گاه فلسفة شناخت هم گفته شده است. در اينجا وجود علم و اينكه چگونه وجودي است و چه ارتباطي با فاعل يا شناسنده دارد مورد بحث قرار ميگيرد. ازسوي ديگر، شناخت موضوع روان شناسي است كه يك معرفت علمي است: اينكه تعامل ذهن آدمي با جهان خارج چگونه است و ذهن چگونه شكل ميگيرد و رشد ميكند و فعاليت ميكند، احساس و ادراک و تحول ذهن مورد نظر است. ماهیت شناسی علم: بحث ديگري كه هم در فلسفه و هم با استفاده از يافتههاي تجربي دربارة شناخت وجود دارد ماهيت معرفت يا ماهيت علم است كه فلسفههايیکه اين رشته مورد نظر آنهاست روي ماهيت علم و چيستي معرفت بحث ميكنند، اين فرق دارد با بحث از هستي علم، گرچه با آن ارتباط مستقيم دارد. در اين بحث به تحليل منطقي علم و تعريف تصور و تصديق از ديدگاه منطقي پرداخته ميشود. جامعه شناسي علم: علم و معرفت را از ديدگاه اجتماعي و تأثير و تأثرات آن روي جامعه مورد بحث قرار ميدهد و چگونگي تأثير علوم مختلف نيز روي روند تحولات اجتماعي بررسي ميشود. متدلوژي علم: آنچه براي مجاهدين مسئله اصلي شناخت بوده اين قسمت از مباحث شناخت است، روش شناخت. آنها درصدد بهدستآوردن یک روش براي شناختن علمی جامعه بودهاند و معیاری كه شناختهاي خود را با آن محك بزنند و يا تا حد امكان روشي را بهدست آورند كه شناخت علمي و دقيق به آنها بدهد، تا از این شناختها در تغیير وضع جامعه مدد گیرند، هر چند امروزه روششناسي علم، خود معرفتي فربه و با اهميت شده است و هر دانشمندي كه ميخواهد كار علمي انجام دهد به آن محتاج است، اما اين بخش در آن ایام در کشور ما کمتر مورد توجه بود. در آثار فلاسفه اسلامي با عنوان منطق عملي بهدنبال بحث از منطق صوري يا نظري آمده است. ملاصدرا در كتاب "منطق نوين" و هم در كتاب "آگاهي و گواهي" باعنوان، تصور و تصديق را چگونه بهدست آوريم، بدان پرداخته است. امروزه يكي از پرآوازهترين فلاسفه روزگار ما، پوپر، بحثهاي دقيق و وسيعي در اين زمينه دارد. نظريات روششناسي علم از نظر تاريخی نخست توسط ارسطو، گاليله، فرانسيس بيكن، دكارت، نيوتن، جان استوارت ميل، كارناپ، آير و سرانجام پوپر بهتدريج تكميل شد و امروزه نظريه پوپر تقريباً نظرية رايج روششناسي علم در دنياست كه از پشتوانة منطقي و فلسفي نسبتاً مقبولي برخوردار است و چندين نفر از برندگان جايزة نوبل در رشته هاي مختلف علوم با بهكار بستن آن به اكتشافات نويني در زمينههای علمی دست يافتهاند كه از آن جمله ميتوان: سرهرمان باندي در رشتة فيزيك و نجوم، سرجان اُكلز در رشتة عصبشناسي، ژاك مونو در رشتة زيست شناسي و سر پيتر مداوار، در پزشكی را نام برد. گرچه اين نظريه در مورد علوم انساني ناچار از پذيرش ملاحظاتی نيز هست. نکته چهارم؛ اما اين مدعا كه ديالكتيك محصول علم است و بار فلسفي خاصي ندارد: چنين مدعياتی نشانة آن است كه نه علم خوب شناخته شده است و نه ديالكتيك. دستكم اگر ادعا ميشد كه علم محصول ديالكتيك است باز قابل هضمتر ميشد، زيرا شنونده يا خواننده ميفهميد كه ديالكتيك بهعنوان يك متد يا روش علم بهكار رفته است و از كاربرد آن محصولي بهنام علم يا شناخت ديالكتيكي حاصل شده است، نه علم حاصل ديالكتيك است و نه ديالكتيك محصول علم است. اما اينكه ديالكتيك محصول علم است، بدين معناست كه دانشمنداني با بهكاربردن روش علمي معرفتي كسب كردهاند بهنام دیالکتیک یا درخت معرفت علم رشد كرده و محصولي بهنام ديالكتيك پرورده است. حال اينكه علم با استفاده از كدام مكانيسم چنين محصولی را بهدست آورده است جاي سؤال دارد.مسئلة ديگر اينكه در اين مدعا ديالكتيك نه بهعنوان روش علمي بهكار رفته و نه خودش محصول روش علمي است، زيرا محصول روش علمي خودِ علم است و نه ديالكتيك. اين آموزه از آن آموزههايي است كه ميتوان دقيقاً گفت خلطكردن علم با يك اسلوب فلسفي است. اگر به فرض در یک رشته علمی با بهکار بردن روش علم هم شما اصلی را بهدست آورید که با یکی از اصول دیالکتیک مشابه باشد از آن نمیتوان قانون کلی فلسفی ساخت. از ميان متفكران ديالكتيسين هيچ كدام به جز انگلس چنين ادعايي نكرده است، حتي گورويچ كه در كتاب سير جدالي دیالکتیک، چند نمونه ديالكتيك را توصيف كرده، ديالكتيك را اسلوب فلسفي ميداند كه در خدمت علم انساني بهكار گرفته شده است و اگر منظور اين باشد كه حاصل علوم مختلف را ميتوان با هم تركيب كرد و از آن معرفت جديدي ساخت بهنام دیالکتیک، يعني ديالكتيك را بهعنوان يك فلسفه علمی پذیرفتهایم كه صد البته این خطايی آشکار است. ترکیب علوم با هم و استفاده از نتایج آنها، كاری است که از تئوري سيستمها بيشتر بر ميآيد تا ديالكتيك. ديالكتيك، چه درست باشد چه نادرست و چه كارآمد باشد و چه نباشد، قطعاً يك دستگاه نظري فلسفي است، نه علمي و در چارچوب معرفت فلسفي بايستي مورد بررسي قرار گيرد؛ زيرا خودِ واضعان آن، آن را قانون كلي و جهانشمول دانستهاند، صرفنظر از انواع مختلف آن و اينكه در كدام موضع بهكار برده شده است. دیالکتیک نزد متفکران مختلف در مواضع گوناگونی بهکار رفته، گاه در مقام روش شناخت، گاه در مقام متد تركيب انديشهها در ذهن و گاه در مقام تبيين حركت امر واقع. گورويچ تلاش زيادي ميكند كه با طبقهبندي ديالكتيك و پيوند آن به تجربهگرايي عيني و كلي، آن را بهعنوان يك متد نظري در جامعهشناسي و علوم انساني بهكار برد و حتي گورويچ ميگويد بر سر در آكادمي علوم انساني نوشتهاند كه هركس ديالكتيک مآب نيست وارد نشود، اما در آنجا نيز گرچه ديالكتيك را طبقهبندی و محدود ميكند، آن را بهعنوان يك اسلوب نظري طرح ميكند نه متد عملی پژوهش علمی؛ زيرا ديالكتيك نه متد پژوهش علمی است و نه هیچيك از خواص قوانين علمي را دارد. نكتة پنجم؛ هدايتگري ديالكتيك در عمل: همانطور كه در خود اين مصاحبه هم بيان شده، بر سر خود ديالكتيك اختلاف نظر فراوان است. در طول تاريخ فلسفه هر فيلسوف يا متفكري ديالكتيك را بهگونهاي بهكار برده است. هم قلمرو كاربردها متفاوتاند و هم اصول مورد نظر فلاسفه بهعنوان اسلوب نظري ديالكتيك متفاوتاند. اين است كه هنوز بر سر يك اسلوب نظري خاص، در مصاحبه مورد بحث توافق نشده است و مشخص نشده كه كدام ديالكتيك در كدام موضع كاربردي پذيرفتني است. آنچه تاكنون در جامعة خودمان مي دانيم اين است كه ديالكتيك در چهارده موضع گوناگون بهكار برده شده است و يا دستكم ادعاي توانايي كرده است. ۱ـ دیالکتیک بهعنوان يك منطق پويا (منطق استنتاج) ۲ـ بهعنوان قوانین عام حرکت تاریخ ۳ـ به عنوان يك تئوري توصيفي تاريخ تكامل انديشه ۴ـ بهعنوان روش نقادي عرصه سياست ۵ـ بهعنوان قوانين كلي حاكم بر تحولات جامعه ۶ـ بهعنوان روش مناظره و جدل ۷ـ بهعنوان متد اكتشاف ۸ـ بهعنوان محصول علم (فلسفة علمي) ۹ـ بهعنوان تئوري تكامل انسان ۱۰ـ بهعنوان يك تئوري توصيفي فعالیت ذهن ۱۱ـ به عنوان تئوري تعامل ذهن و عين (تئوری شناخت) ۱۲ـ بهعنـوان يك متد تركيب انديشههـا ۱۳ـ بهعنوان يك روش شناخت علمي (متدلوژي علم) ۱۴ـ بهعنوان يك قانون عام حاكم بر تحولات ماده. درحاليكه براي هر كدام از قلمروهاي بالا امروزه يك نظريه علمي، فلسفي، منطقي يا روششناسانة خاصي با ملاكها، معيارها، مبانی منطقی و فلسفی و ترمينولوژي مشخص ، معقول و توانا در تفسير و تبيين مسائل عرصههاي مورد نظر وجود دارد. شاهكليد ديالكتيك(Meta- Key) از آن شكوه و سلطنت ديرينهاش به زير آمده است، نه در نظر كارايي عام و کلی دارد و نه در عمل. از آن گذشته هدايتگري، هنر انبياست و اولياي خدا؛ نه ديالكتيك و نه هيچ فلسفة ديگري يا روش ديگري نميتواند انسان را در عمل هدايت كند. هدايت كار خداست و انبيا و اولياي او. امام موسيكاظم(ع) در حديثي فرمودهاند: هدايت جستن بهجز از قرآن، عين گمراهي است. قرآن كتاب هدايت است و ادعا دارد كه انسان را به صراط مستقيم و محكم هدايت ميكند. علم يا فلسفه هرگز نميتواند به ما بگويد چه بايد كرد. اين وظيفه ايدئولوژي است، بهعبارت ديگر، "چه بايد كرد"، از اعتقاد به ارزشهاي خاصي برميخيزد بهنام دين يا ايدئولوژي. ارزشهاي اعتقادی یا ايدئولوژي، چه از دين سرچشمه گرفته باشد و چه از مثلاً فرهنگ سنتي يك جامعه، اينها هستند كه بايدها را در عمل براي ما مشخص ميكنند. اين همان كليد مبارزه است كه مرحوم حنيفنژاد بر آن اصرار داشتند و بدين مضمون گفته بودند كه ما در مبارزه بر سرچشمة زلال قرآن تكيه ميكنيم، نتیجه اینکه: 1ـ دیالکتیک یک اسلوب فلسفی است. 2ـ از کاربرد یک اسلوب فلسفی، معرفت فلسفی حاصل میشود.3ـ بهدستآوردن نتایج علمی از یک روش فلسفی ممکن نيست. 4ـ بهدستآوردن معرفت فلسفی هم از روش علمی ممکن نيست.5 ـ علم و فلسفه دو معرفت، با دو روش، دوگونه طبقهبندی برای موجودات و با دو محتوای جدا از هماند. نكته ششم: شناخت ديناميك در برابر شناخت استاتيك: ديناميك و استاتيك دو واژه فيزيكي هستند و اطلاقكردن آنها به معرفت خالي از اشكال نيست، مگر اینکه پيشتر تعریف شوند. اگر منظور از شناخت ديناميك، معرفتي است كه با عمل پيوند خورده باشد يك مسئله است و اگر منظور رشد معرفت و رشد شناخت ماست امر ديگري است. اين از ناحيه گوينده روشن نيست كه منظور كداميك از دو فرض فوق است و اينها براي خوانندگان مبهم است. اگر فرض دوم مورد نظرباشد بايد گفت كه تجربهها هستند که سرنوشت تئوريها را تعيين ميكنند و تا هنگاميكه يك تئوري بهوسيلة تجربه تأييد و بهكار برده ميشود، اما هنگاميكه مسائل نوين طرح شد كه آن تئوري پاسخگو نيست، تئوري جديدي جايگزين آن ميشود و سير دائمي تئوريها و تجربهها به رشد علم ميانجامد و شناخت ما دینامیک میگردد و اگر منظور شناختهایي است که در جریان عمل محک خورده و از ذهنیت پالوده شدهاند امر دیگری است؛ چنین شناختهايی بصیرت خاصی به فاعل شناخت میدهند و نوعی قاطعیت در عمل بهبار میآورند. نكتة هفتم؛ منطق صوري: از ديدگاه روانشناسي مجموعه فعاليتهاي ذهن در مقام انديشيدن را فعاليتهاي منطقي ذهن ميگويند، اين فعاليتهاي منطقي بسيار گسترده، كلي و فراگير است. ساختمان منطقي ذهن بهتدريج صورت ميگيرد و از شناخت و طبقهبندي و دستهبندي اين فعاليتهاي ذهن، بهتدريج معرفت منطق شكل گرفته است. بدين سبب معرفت منطق را اصول عمليه ذهن آدمي گفتهاند يا قانون انديشيدن، متعلق به منطق تصورات و تصديقات و بهطوركلي انديشههاست، يعني منطق ناظر بر درون ذهن است و قلمرو آن هم انديشههاي آدمي است. منطق را تئوري استنتاج يا معيار حقيقتشناسي نيز گفتهاند. قدما آن را "حكمت ميزانيه"، در مقابل حكمت نظري و حكمت عملي گفتهاند. براي منطق سه درجه يا سه مقام متصور است؛ در مقام يادگيري منطق يك معرفت است و در مقام تمرین يك مهارت است. منطق در مقام اكتشاف خطاهاي فكري يك هنر است. در مقايسه با متدلوژي گفتهاند كه منطق علم به صورت استدلال است، يعني براي استدلال دو وجه قائلاند صورت و ماده يا صورت و محتوا. متدلوژي علم مرتبط به مادة قضاياست و منطق علم مربوط به صورت قضاياست. متدلوژي ناظر بر شناخت موجودات خارج از ذهن است اما منطق ناظر بر انديشههای داخل ذهن است. هم متدلوژي و هم منطق هر دو را از مقولة روش ميدانند و از نوع علوم و معارف دستورياند و نه معارف حقيقي. منطق معرفتي توصيهاي است. منطقدان استنتاج درست را توصيه ميكند اين توصيهها، توصيههاي روشياند نه ارزشي . از اينرو منطق معرفتي توصيهاي است و توصيهاي بودن آن با توصيفي بودنش منافاتي ندارد. منطق في نفسه علم است، معرفت است، اما در قياس با غير منطق، ابزار است. تفاوت منطق با فلسفه در اين است كه منطق دليلكاوي ميكند و فلسفه علتكاوي. قلمرو منطق عرصة معرفت است درحاليكه قلمرو فلسفه عرصة هستي است منطق با موجودات ذهني (تصورات و تصديقات و نظريهها) سر و كار دارد و فلسفه با موجودات عالم هستي. فيلسوف وجودشناسي ميكند و منطقدان بهدنبال صدق و كذب دلايل و براهين است. هيچ متدلوژي بينياز از مباني منطقی، علمي يا فلسفي نيست، اما منطق، متكي به اصول اولية عقل ميباشد. موضوع منطق صورت نظريههاست و موضوع متدلوژي محتوي آنهاست. منطق را جز با منطق نمیتوان نقض و ابرام کرد، اما متدلوژی را در صورت ناتوانی در عمل میتوان دگرگون کرد. قوانين منطق را براي همه رشتهها و انديشهها ميتوان بهكار برد. در صورتيكه قواعد متدلوژيك از مقولهای به مقوله ديگر فرق ميكنند. متدي را كه در رياضي بهكار ميرود با متدي كه در زيستشناسي بهكار ميرود متفاوتاند. واژههاي معيار در منطق عبارتاند از: اثبات صدق يا كذب يك انديشه درحاليكه در روششناسي واژههاي معيار عبارتاند از: تأييد تجربي يا ابطال تجربی يك نظريه علمي. قوانين منطق را جز با منطق نميتوان نقض و ابرام كرد، اما قواعد متدلوژيك را ميتوان از لحاظ منطقي يا كاربردي (توانايي يا ناتواني در عمل) نقد كرد و تغيير داد. رابطه ميان منطق و متدلوژي: يك متدلوژي صحيح و معقول معمولاً ارتباط وثيقي با معرفت منطقي ما دارد. بهعبارت ديگر، هر چند صحت تعميمات تجربي قابل اثبات منطقي نيستند، ولي قابل تكذيب منطقي هستند و از اينجا ميتوان ميان وضعيت منطقي يك نظريه و وضعيت متدلوژيك آن تفكيك كرد. يك نظريه علمي گرچه قابل اثبات منطقي نيست ، ولي قابل ابطال متدلوژيك هست. يك نظريه علمي كه بالفعل مورد تأييد تجربي است، بالقوه ابطالپذير است و ممكن است در مراحل بعدي حادثهاي يا تجربهاي آن را ابطال كند و نظرية جديدي جايگزين آن شود يا با رشد علم در دل نظرية كليتري هضم شود. ميتوان نتيجه گرفت كه متدلوژي و منطق هر دو از معارف اعتباري بوده و هم خانوادهاند و هر دو از مقولة روشاند، اما متدلوژي ناظر به موجودات و حوادث خارج است و منطق ناظر به درون ذهن است. در علوم و معارف نظري مانند رياضيات، فلسفه و الهيات، منطق از لحاظ صورت، منطق نظري است و از لحاظ ماده در حكم روش براي اين علوم است، اگر منطق با قضايايي با محتوي رياضي بهكار رود روش رياضيات است و اگر منطق با قضاياي فلسفي بهكار رود روش است براي فلسفه، يعني منطق در فلسفه ابزار و روش فلسفه است. در علوم نظري هم منطق است و هم متدلوژي. نکته هشتم؛ زير بنا و رو بنا: دو اصطلاح زيربنا و روبنا يا تقسيمبندي جامعه بدين صورت از يك تشبيه سرچشمه ميگيرد، يعني فرض مستتر در اين تقسيمبندي اين است كه جامعه را به يك ساختمان و به يك بنا تشبيه كرده و همانطور كه ساختمان داراي زيربنا و روبناست براي جامعه هم زير و روبنا قائل شدهاند اين تقسيمبندي با واقعيت وجودي جامعه اصلاً سازگاري ندارد و ارزش علمي هم ندارد. زیرا پدیدههای اجتماعی معلول یک علت نیستند، بلکه معلول مجموعهای از عللاند و جامعه از هستيهاي زندة فعال (افراد) تشكيل شده است كه صدگونه رابطه با هم دارند و اين روابط چنان شبكههاي گستردة اجتماعي بهوجود آورده است كه با يك تقسيمبندي ساده به زيربنا و روبنا قابل شناختن و تبيين و تفسير نيست. در چنان سازمان پيچيدهاي ميتوان گفت اصل، هستي و وجود خود افراد است اگر افراد نباشند هيچ فعاليت اقتصادي، اجتماعي يا فرهنگي هم صورت نخواهد گرفت. هر گروه يا طبقه از افراد اجتماع هم، يك اصل را محور زندگي و فعاليت خود قرار دادهاند؛ مثلاً براي مجاهدان مبارزه اصل است و براي سرمايهداران افزايش سرمايه و سود اصل است و براي متفكران كه شب و روزشان را صرف مطالعه و تحقيق و نوشتن ميكنند، فرهنگ اصل است و براي عابدان و عارفان كه مشغول تربيت نفس خويشاند، خدا اصل است و قرب او. اگر يك نگاه ساده به جامعه بيندازيم خواهيم ديد كه فعاليتهاي افراد جامعه بسيار گوناگون است كه بسياري از آنها از تأثير توليد و ابزار توليد بيرون است و خارج از تقسیمبندی يادشده قرار میگیرند. البته اين بدين معنا نيست كه اقتصاد را در فعاليتهاي اجتماعي نگيريم، بلکه اقتصاد هم يك اصل است و اصل بسيار مهمي هم هست اما نميتوانيم آن را علت تامة همة فعاليتهاي انساني قرار دهيم، بلكه علل ديگري هم در كار است و اين بدين معنا نيست كه جامعه را از يك نظر به طبقات اقتصادي مختلف تقسيمبندي نكنيم و فقير و غني و متوسط را نشناسيم، بلكه با دو اصطلاح زيربنا و روبنا اين كار شدني نيست. امروزه روش آماري دقيقي براي سنجش در آمد افراد جامعه و طبقهبندي آنها وجود دارد. نكته نهم؛ مسألة تضاد: كلمة تضاد يك لفظ مشترك است كه داراي معاني مختلفي است كه همه معاني تضاد را در بر دارند مثل ستيزه، رقابت، نزاع، چالش، تقابل، جنگ و نفي، اما از لحاظ معناي اصطلاحي كه در ميان حكماي مسلمان دارد در دو قلمرو مطرح شده است. يكي در قلمرو منطق و ديگري در قلمرو فلسفه. به عبارت ديگر: تضاد منطقي و تضاد فلسفي: در منطق صوري در احكام قضايا، بابي است بنام باب تقابل (Opposition). يكي از اقسام تقابل را تضاد(Contrary) گويند. اين تضاد در قلمرو منطق و در عالم ذهن بين دو قضيه مطرح است، نه در عالم خارج بين موجودات. منطقيون تقابل منطقي را چهار قسم مي دانند: ۱ـ تقابل تضايف ۲ـ تقابل تضاد ۳ـ تقابل عدم و ملكه ۴ ـ تقابل سلب و ايجاب. آنچه در اينجا لازم به توضيح است، تقابل تضاد است، يا بهعبارت ديگر يكي از انواع تضاد منطقي: هر گاه دو صفت در موضوع واحد، اجتماعشان ممكن نباشد اما غيبت هر دو ممكن باشد، اين را تقابل تضاد گويند به عبارت ديگر در شرايط واحد (هشت شرط) نميشود كه يك شيء هم سفيد باشد و هم سياه، ميشود كه نه سفيد باشد و نه سياه، بلكه مثلاً سبز باشد. صفت سفيدي و صفت سياهي با هم تقابل تضاد دارند. پس تصور يك شي ء با دو صفت متضاد محال است در شرايط واحد . وقوع تضاد بدين معني در جهان محال است. نمونههايي از صفات و حالات متضادي كه وقوعشان در شيء واحد محال است عبارتند از سياهي و سفيدي، تلخي و شيريني، شادماني و غم، جامدبودن و گازبودن، خاني و رعيتي و استعمارگري و استثمارپذيري، جمع صفات يادشده در شيء واحد در شرايط واحد (وضع واحد، جهت واحد، زمان واحد و مكان واحد) محال است اما اين صفات ميتوانند در اشياي مختلف باشند نه در شيء واحد. (ر.ك: كتب "منطق صوري"، نوشته دكتر خوانساري و كتاب "رهبر خرد"، نوشته دكترشهابي) تضاد فلسفي: قلمرو تضاد فلسفي جهان عيني است نه ذهني. در تضاد فلسفي كه آن را تزاحم نيز ميگويند، موضوع عبارت است از ماده كه محل قبول صور است. در اينجا سخن بر سر شيء واحد و صفات متضاد نيست، بلكه بحث بر سر تزاحم دو شيء با همديگر است. در تضاد فلسفي بحث سر قضايا نيست، بلكه بحث روي موجودات خارجي است. ساختمان اين عالم بهطوري است كه مادهاي دارد و صورتي و اين ماده در صیرورت خودش مجبور است كه صورت اول را رها كند و صورت جديدي پذيرد و چون صور با هم تزاحم دارند و قابل جمع نيستند و چون جهان، جهان نوشدن صورتهاست، ناگزير تضاد رخ ميدهد كه لازمة تحول و دگرگوني است. پس جهان عيني پر است از اشياي متضاد، حوادث متضاد و صور متضاد، كه همه لازمة تحول و دگرگوني و ضرورتاند و بلايا و شرور ناشي از همين بستر ساختماني اين جهان است. اگر بخواهيم بلايا نباشند، بايد عالمی و آدمي بسازيم كه در آن تحول نباشد. مسلماً فردا حوادثي رخ ميدهد كه امروز نبوده، چيزهايي از دست ميروند و چيزهاي ديگري جانشين آنها ميشوند. وقتي چنين است، آنچه امروز براي برخي شيرين و مطلوب بوده، فردا وجود نخواهد داشت و چيزهاييكه براي برخي ديگر درد و رنج و تلخي بوده است جاي خود را به اموري مطلوب خواهد داد و چنين است كه در اين عالم شر و بلايا پيدا ميشود كه اموري نسبياند. بهعبارت ديگر، شر از توابع ساختمان تحولپذير و تزاحم آميز اين عالم است و اجتنابناپذير. نسبياند به دو معنا: يكي اينكه همة اشيا و امور و تحولات شر نيستند و بخشي از موجودات را فرا ميگيرند، نه همة آنها را و ديگر اينكه شر در نسبت و مقايسه پيدا ميشود و هيچ موجودي بهخودي خود و بدون مقايسه با امر ديگري، شر محسوب نميشود. ارتباط مسئلة تضاد با شرور: ارتباط مسئله تضاد با شرور از همينجاست: وقتي كه دو موجودي يا دو امري باهم قابل جمع نباشند و حضور هر كدام موجب زوال و غيبت ديگري گردد (تضاد) رخ ميدهد و تضاد وقتي رخ داد، از دست رفتن چيزي اجتنابناپذير ميشود و اين از دسترفتنها باعث پيدا شدن شرور ميشوند در نتيجه شرور، فرزندان تضادها هستند. تضادهاي عالم ماده است كه باعث مرگها، زوالها، فقدانها و خسرانها و شرور ميگردد و چون شرور يافت ميشوند پس تضاد و تزاحم كه مادر آنهاست ناچار وجود دارد. از اين رو جهان ماده جهاني پر از تضاد و تزاحم است. پيدايش هر موجود نوين منوط به اين است كه زمينة هستي پذيرفتن آن پيشاپيش پيدا شده باشد. ميوه در شرايط خاصي بر درخت ظاهر ميشود و حيات در جنين در شرايط ويژهاي چهره مينمايد از اين رو فيض خداوند در اين جهان وقتي امكانپذير است كه زمينههاي نوين براي پيدايش موجودات نوين حادث شود و حدوث زمينههاي نوين در عالم مادي جز از طريق تفاعل، تأثير و تأثر صور و كيفيات متضاد، شكستن و شكستهشدن آنها ممكن نيست و اينگونه است كه تضاد و تزاحم زمينهساز تحولات جهان و منبع خيرات و به تبع آن، سرچشمة شرور و آفات ميگردد؛ ميتوان چند نكته را نتيجه گرفت: ۱ـ تضاد لازمه ذات و در ذات ماده و موجودات اين جهان است. ۲ـ خلقت سرما و گرما عين خلقت تضاد ميان آنهاست. ۳ـ شر لازمة ساختمان اين جهان است. ۴ـ وجود اين نوع تضاد در عالم به معناي اين نيست كه تناقض صحيح است. ۵ ـ لزوم تضاد در عالم به معناي اين نيست كه هر نوع حركتي (حركت جوهري) معلول تضاد است. ۶ـ اين تضاد شناسي علمي و تجربي نيست، بلكه فلسفي است و از دانستن اين نكته كه: از تفاعل صور متضاد، صور نوين حادث ميشود، نميتوان نتيجه گرفت كه فرضا ًبراي ظهور الكل كدام موجودات بايد باهم درآميزند. ۷ ـ مشخصكردن نوع و جزييات آن كنشها و واكنشها، كار علوم تجربي است. ۸ـ اين اصل در عالم انديشه جريان ندارد و منحصراً در جهان مادي عنصري جاري است. ۹ـ برخورد افكار و تولد انديشههاي نوين با تضاد موجودات طبيعي تفاوت اساسي دارد و اين نوع تضاد فقط در مورد اموري است كه ماده و صورت دارند، فكر، ماده و صورت عنصري ندارد. ۱۰ـ تنها بعضي از صور متضاد، وارد تأثير و تأثر ميشوند و نه هر دو صورتي كه غيرقابل جمعاند و تضاد دارند وارد تأثير و تأثر ميشوند (تضاد ديالكتيكي، دكترسروش). در جامعة بشري شناختن تضادها و طبقهبندي آنها و تعين شدت و ضعف آنها و تصميم بر اينكه چگونه آن تضادها با هم تفاعل میكنند و چگونه بر همديگر تأثير و تأثر داشته باشند، همه در اختيار آگاهي و ارادة انسان است و اينكه كدام تضاد اصلي و كدام فرعي است اموري اعتبارياند نه حقيقي. اينكه آقاي مائو جايي سازش ميكند و تضاد را فرعي ميداند و جاي ديگري اصلي ميداند و ميجنگد اين است، اين امور از امور اعتبارياند و با خواست آدميان دگرگون ميشوند و امور اعتباري از جامعهاي به جامعة ديگر فرق اساسي دارند. بسياري از تضادها در جامعة بشري هستند كه با گفتوگو به وحدت يا سازش تبديل ميشوند و بسياري از وحدتها هستند كه به اعتبار شرايطي تبديل به جنگ و نزاع ميشوند. از تضاد در طبيعت نميتوان تضادهاي اجتماعي را نتيجه گرفت و يا حكم طبيعت را به اجتماع هم تسري داد، نه اينكه در جامعه تعارضات اجتماعي يا انساني ميان آدميان نيست، بلكه در اينجا انسانها با شيوههاي خاص خود با تضادها روبهرو ميشوند و واكنش آدميان نسبت به تضادها متفاوت است. بعضي از آدميان مثل مرغ كه در برابر بعضي بيماريها مصونيت طبيعي يافتهاند در برابر تضادها مصونيت طبيعي دارند. به گمان من، تضادهاي اجتماعي گرچه در قلمرو تضاد فلسفي قرار ميگيرند، اما از وجوه گوناگوني با تضاد عالم طبيعت فرق دارند، مثلاً بسياري از تعارضات اجتماعي به مرور زمان و با آگاهشدن بيشتر آدميان بهتدريج رفع ميشوند و بعضي ديگر با آگاهشدن آدميان شدت ميگيرند. در عالم طبيعت دو طرف تضاد نميدانند كه چه تأثيري روي هم دارند و يا چه سرنوشتي در انتظارشان است اما در جامعة بشري هم ميدانند و هم از سرنوشت خود كمابيش آگاهاند. در عالم طبيعت تأثير و تأثرات بهطور دترمينيستيك (Deterministic) عمل ميكنند حال آنكه در عالم انساني (Indeterministic) ايندترمينيستيكاند. نتيجه اينكه تضاد اصلی فلسفي است و از يك اصل فلسفي، نميتوان نتيجهگيري علمي كرد. كار علم، شناختن مصاديق تضاد در قلمرو اجتماع و تاريخ است و وقتي مصاديق تضاد به روش علمي شناخته شد، كار مهندسي اجتماعي (علوم سيستمها) در برنامهريزي براي حل آنها شروع خواهد شد. تضادها دو گروهاند؛ تضادهاي عالم طبيعت كه حقيقياند و تضادهاي اجتماعي كه اعتبارياند. نکته دهم؛ ديالكتيك سقراط: كارل ياسپرس دربارة سقراط چنين مينويسد: " گفتوگوي سقراط، واقعيت بنيادي زندگياش بود، با گروهها و اصناف مختلف مردم بحث و گفتوگو ميكرد، ولي اين گفتوگو جنبه تازهاي داشت، زيرا روح را برميانگيخت و ناآرام ميساخت. گفتوگو وسيلة تفكر فلسفي سقراط شده و صورت ديگري پذيرفته بوده. حقيقت برحسب ذات و طبيعتاش، مستلزم گفتوگوست، چون تنها بر فرد متجلي ميشود، آن هم در مصاحبت فردي ديگر. تربيت در نظر سقراط اثري فرعي نبود كه دانا در نادان ميبخشد، بلكه وضع و حالي بود كه در آن آدميان در مصاحبت يكديگر به خود ميآيند و حقيقت بر آنان جلوهگر ميشود . هنگاميكه ميكوشيد جوانان را ياري كند، جوانان او را ياري ميكردند. نتيجه اين بود كه دشواريهايي را كه در موضوعات به ظاهر بديهي پنهان است كشف ميكرد، گيج ميساخت، اضطراب برميانگيخت، حريف را به تفكر مجبور ميساخت، راه جستوجو را نشان ميداد، همواره ميپرسيد و از پاسخ نميگريخت و در همة احوال به اين دانش اساسي متكي بود كه حقيقت آن چيزي است كه آدميان را به هم ميپيوندد." (ص ۶۲ـ۶۰ سقراط ـ كارل ياسپرس) روش ديالكتيك سقراطي چنين است كه فرد مقابل، يك فكري را مطرح ميكند و سقراط فكري مخالف آن را (يا انتقادي به آن فكر را) در ذهن طرف رسوخ ميدهد (گاه ممكن است خود فرد به اين فكر مخالف برسد) وقتي كه دو فكر مخالف در ذهن طرف پديد ميآمد او را مشوش ميساخت و تلاش ميكرد به هر طريقي كه شده اين تضاد را منطقي حل كند. اين كوشش و تلاش فرد، سرانجام به فكر سومي كه جامع آن دو فكر متناقض بود ختم ميشد. اولاً ديالكتيك سقراط در ذهن و شيوهاي براي پيشبرد فكر بود زيرا سقراط ذهن طرف مقابل را بهكار ميگرفت، پس در قلمرو ذهن و فكر كاربرد داشت. ثانياً فعاليت سقراط فعاليت منطقي براي هدايت ذهن بود زيرا روش او ابزاري بود كه نشان ميداد از نظر فكري، ذهن را چگونه بايد به انديشة صحيحتر نزديك كرد. ثالثاً در اين ديالكتيك كه برپاية نقد مكرر جوابها و رسيدن به تعريف دقيقتر از امور است، موارد نقض نقش اصلي را دارد و نكتهاي كه بايد بدان توجه كرد اين است كه سقراط موارد نقض را با رعايت اصول منطقي ذهن (اصل هو هو يا هويت و اصل عدم تناقض) طرح ميكند، نه آنكه آن اصول ذهن را ناديده بگيرد و هر تعريفي را از طرف مقابل بپذيرد . نتيجه اينكه ديالكتيك سقراطي روشي است كه در قلمرو منطق صوري اعمال مي شود و اصول منطق صوري را در عمل مفروض ميگيرد، نه اينكه آنها را ناديده انگارد.
منابع تحقیق: 1ـ علم چیست، فلسفه چیست؟/ دكتر سروش 2ـ علم شناسی فلسفی/ دكترسروش 3ـ نقدی بر تضاد دیالکتیکی/ دكترسروش 4ـ فلسفه علوم اجتماعی؛ دکتر سروش. 5ـ رهبر خرد؛ محمود شهابی. 6ـ سقراط؛ کارل یاسپرس. 7ـ آگاهی و گواهی؛ دکتر مهدی حائری يزدی. جعفر صادقي ـ اصفهان *** زندگي مطبوعاتي بيكار؟! مربي پرورشي يكي از مدارس هستم. دين و ايمانم را مديون نوانديشان ديني و ملي وطنم ميدانم و از فضاي روشنبيني جدا نيستم. در سخنان مقام رهبري آمده بود كه مردم ايران "مردمي با شعور" هستند، مردمي كه ميتوانند بفهمند، بشناسند، درك كنند، بسنجند، قياس كنند و حتي بيان كنند. اگر واقعاً اين شناخت را از مردم ايران داريم، از وجود روزنامههايي كه به فرض محال بدترين نوشتهها و بيانها را هم داشته باشند، چه باك؟! در فضايي كه روزنامه "شرق" و نشريه "نامه" تعطيل ميشوند، "چشمانداز ايران" چشماندازي است به انديشيدن و بودن... پيشنهاد ميكنم چشمانداز ايران توضيح دهد هزاران نفري كه ناگهان و بدون آمدن زلزله، سيل و صاعقه، بر اثر بستن نشريهها بيكار ميشوند، اين بندگان خدا چگونه معيشت خود را ميگذرانند. اين مهم، هم حق ماست كه بدانيم و هم حق آنهاست كه بگويند. م. علوي ـ كاشان *** نگاهي به آينده 1ـ پرداختن به گذشته و درسگرفتن از مسائل پيش، خيلي مفيد است، ولي به نظر ميرسد پرداختن به مسائل خرداد 1360، قدري از حد تعادل فاصله گرفته است و اين موجب ميشود كه ما از مسائل روز دور بيفتيم. به نظر ميرسد آنچه تا حال درباره خرداد 1360 جمعآوري شده، قطعاً از حجم بالايي برخوردار است و ميتوان آنها را به چند جلد كتاب تبديل كرد. جملهاي است كه مشهور به آقاي كندي، رياستجمهوري پيشين امريكا كه گويا دموكرات بوده و نزد صاحبان دانش، انسان با فكر و پيشرفتهاي بوده و شايد به دليل همين تفاوت اساسي، ايشان از جوامع سودجو و صاحبان ثروتهاي كلان و تصميمگيران جهان كه در امريكا هستند با گلولهOsvald ترور شد. آن جمله اين است: "آنهايي كه به گذشته و حال مينگرند، قطعاً آينده را از دست خواهند داد." 2ـ نام مجله چشمانداز ايران گوياي آن است كه آينده نزد مديريت و دستاندركار تهيه نشريه قطعاً مهمتر از ديروز و حتي روز جاري است. 3ـ در حال حاضر اگر از ديدگاه نظام برنامهريزي كنوني كشور، به مسائل نگاه كنيم، برنامههاي ايران در كتابهايي بهنام قانون برنامه چهارم فرضاً از سال 1384 تا پايان 1388 را در بر ميگيرد و عنوان قانون برنامه چهارم اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كشور نام ميگيرد. سه بخش اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كه هم مستقل و هم مرتبط هستند مورد بررسي، توجه، اخذ تصميم و درنهايت به عرصه اجرا وارد ميشوند. امروزه تعداد مسائلي كه هر يك از سه بخش يادشده مطرح هستند، بررسي، نقد و توضيح آنها براي خوانندگان محترم نشريه چشمانداز ايران بسيار ضروري است. درواقع تعداد مسائل زياد است و يكي از مهمترين عنوانها ميتواند اين باشد كه ملتي با اين سابقه طولاني در تمدن و آداب مدنيت و با داشتن نام كشور اسلامي و بالاتر از آن مزين به شعار پيروي خاندان نبوت و امامت ازسويي و دارابودن منابع ثروت بيكران نفت، گاز، معادن، آب، زمينهاي مستعد و انسانهاي با دانش و بينش، چرا و چگونه هر روز كه ميگذرد و به گواهي آمارهاي منتشر شده ازسوي مركز آمار ايران، تعداد افراد متوسط جامعه رو به كاهش ميگذارد؛ شمار بسيار اندكي به مراكز ثروتهاي بيحد و حصر جذب ميشوند و شما بيشماري به قشر ضعيفتر و فقيرتر جامعه افزوده ميشوند. بهتر نيست اين پرسش ازسوي صاحبان قلم و بينش مطرح و توضيح داده شود و هم مسائل بررسي شود و هم راهكار ارائه شود. 4ـ مطلب ديگر، درباره بانكهاست. از صادرات، ملت، سپه، ملي، بخش خصوصي و مانند آن. اوايل انقلاب گفته ميشد كه بانكها خون مردم را ميمكند. امروز مردم وقتي براي رفع نياز به يكي از بانكها مراجعه كنند، دستكم سه برابر آنچه گرفتهاند، بايد اندك اندك بپردازند و آخر كار چيزي به دست آوردهاند كه شايد و شايد به زحمت اين همه مشقت نميارزيد. 5ـ اينجا يك پرسش مطرح است، چه كساني پيرامون برخي از مسائلي كه عرض شد خواهند نوشت؟ آقايان دكتر رئيسدانا، مشايخي، مهندس عزتالله سحابي و نيز ديگر اساتيد كه طرز فكر شما، گذشته و حال شما و كلام شما را دوست دارند و احترام ميگذارند خواهند نوشت و مطالبي را براي پربارترشدن نشريه چشمانداز ايران خواهند افزود. علي تهراني ـ تهران *** پرسشي از آقاي سعيد شاهسوندي بنده بهعنوان يك ايراني ميهندوست، يك پرسش از شما دارم كه اميدوارم جواب منطقي به ملت بدهيد. از لحاظ سياسي وابسته به هيچ حزب و جناحي نيستم و شهروندي عاديام كه اين پرسشها در ذهنم از سالها پيش وجود دارد: 1ـ شما بهعنوان يك مجاهد پيشكسوت با چه تحليل و منطقي پس از درگيري با رژيم، به عراق و حزب بعث پناه آورديد، حزبي كه با بيرحمي تمام خانههاي كاهگلي شهرهاي مرزي ايران را با بمب و موشك بر سر ساكنان فقيرشان خراب ميكرد؟ و چه تحليلي ميتواند به انسان بقبولاند كه با ديدن چنين فجايعي از جنگ، به دشمن پناهنده شده و با ژنرالهاي بعثي خونخوار بر سر ميز مذاكره نشستيد و گپ زديد؟ آيا مبارزه و تسخير حكومت به چنين ننگي ميارزيد؟ 2ـ چگونه صدام شما را پذيرفت و چگونه هزينهتان را ميپرداخت؟ آيا همكاري سازمان بهعنوان ستون پنجم با ارتش عراق در زمان جنگ صحت دارد؟ بنده بهعنوان يك ايراني دوست دار و عاشق شاهنامه و مثنوي معنوي، به جرأت حاضرم تمام گلولههاي ارتش بعث در زمان جنگ به بدنم ميخورد، ولي اشكي را از چشم يك ايراني درنميآوردم و نوكر مرز پرگوهر هستم. نيما نسيمي ـ مسجدسليمان *** علل ريشهيابي تغيير ايدئولوژي در سال 1354؟ تقريباً از شماره 7 نشريه چشمانداز ايران، (البته به همراه پسرداييام) يكي از خوانندگان هميشگي دوماهنامه وزين شما هستم كه بسيار عالي و دقيق به مسائل رسيدگي ميكند، مخصوصاً گفتوگوهايي در مورد حادثه خرداد 1360 و علل و عوامل دخيل در آن... در سن 14 سالگي ديپلم خود را از كالج امريكاييها (البرز) گرفتم و براي تحصيل عازم فرانسه شدم. در سن 20سالگي دكتراي خود را در رشته مكانيك از سوربن گرفتم. در سن 25سالگي نيز دكتراي الكترونيك خود را از دانشگاه كاليفرنيا در بركلي امريكا گرفتم و الان هم دانشجوي رشته مديريت (IT) همان دانشگاه هستم... تقريباً به چهار زبان انگليسي، فرانسه، اسپانيايي و عربي تسلط دارم. ساكن امريكا هستم و از دور تحولات ايران را دنبال ميكنم. البته چند بار هم در زمان آقاي خاتمي به ايران آمدم. ميخواستم چند مطلب را بهعنوان تذكر از برادر كوچك خود (29ساله) پذيرا باشيد: 1ـ در مورد گفتوگوهاي شما در مورد حوادث خرداد 60 كه خيلي عالي و جامع هستند، سعي كنيد به علل تغيير ايدئولوژي سازمان در سال 1354 نيز بپردازيد و اصول و فروع آن را بازخواني كنيد كه به چه صورت بود و محتواي آن چه بود و چرا و به چه علت به اين نتيجه رسيدند كه بايد تغيير ايدئولوژي بدهند؟ آيا اين از طريق ساواك القا شد و يا در مورد ايدئولوژي قبلي به بنبست رسيده بودند؟ البته اين مطالب را با زبان ساده و گويا بيان كنيد تا براي همه ازجمله اينجانب و امثال بنده كه از جوانان نسل سوم اين كشور هستيم، قابل هضم و درك باشد. 2ـ در مورد اتفاقات خرداد 60 بهتر است از خود بچههاي مجاهدين كه از سازمان بريدهاند و تعدادشان هم كم نيست ـ مخصوصاً يكي در سال 1363 و ديگري در سال 1367 و 1380 ـ هم مصاحبه داشته باشيد و از آنها در مورد وضعيت كنوني سازمان و شيوه برخورد اعضا با انقلابهاي ايدئولوژيك پي در پي مسعود رجوي و مريم و يا مهاجرت به عراق و همكاري با مردم و مسائل ديگر و چگونگي جداشدن آنها و خيلي از مسائل ديگر صحبت كنيد؟ ـ براي روشنشدن زواياي تاريك اين سازمان كه در ابتدا شروع خوب و عالي داشت، ولي به اين صورت در آمد ـ صحبت كنيد. هومن داودي ـ امريكا چشمانداز ايران: در مورد مطلب شماره 1، تا حدي در خاطرات جلد دوم مهندس ميثمي با نام "آنها كه رفتند" آمده است. *** بررسي شوراها در ايران با توجه به اينكه شما در نشريه به تحليل عملكرد اولين دوره شوراهاي اسلامي پرداختيد و با توجه به اهميت نظامهاي شورايي در قرن حاضر، پيشنهاد ميكنم تحليل تاريخي "جمهوري شورايي گيلان به رهبري ميرزا كوچك خان" كه در ايران تجربه شده است را مشتمل از ارزشگذاري از ياد نبريد. بديهي است كه نقد و تحليل اين تجربه كمك شاياني به آسيبشناسي نظامهاي شورايي در ايران خواهد نمود. پيروز بهارمست ـ لاهيجان *** مطالعه عميق نشريه هر بار كه نشريه به دستم ميرسد از فرط شادي بهتندي تمام صفحات را ميخوانم، اما پس از چند روز احساس ميكنم دنبال چيزي ميگردم، مجدد تمام اوراق را اينبار با جان و دل ميخوانم تا به عمق مسائل بهتر پي ببرم. از همكاران و دستاندركاران نشريه نهايت سپاس را دارم. علي محمدنيا ـ تهران *** سرانجام عبدالرضا نيكبين رودسري چه شد؟ دو كس مردند و حسرت بردند، يكي آن كه داشت و نخورد و ديگر آن كه دانست و نكرد، بنابراين تقاضا دارم مطلبي در مورد آقاي "عبدالرضا نيكبين رودسري" كه گفته شده از بنيانگذاران مجاهدين بوده است نوشته كه اصلاً او كه بوده؟! آيا از طيف اول بودهاند يا نه؟ و سرانجامش چه شد؟! مهدي قاسمي ـ رودسر چشمانداز ايران: مهندس ميثمي در خاطرات جلد يك (از نهضت آزادي تا مجاهدين) از ايشان با نام مستعار "عبدي" ياد كردهاند. *** آشنايي جوانان با تاريخ معاصر آقاي عبدالحسين پيروان از شيراز ضمن نگارش نحوه شهادت رحمتالله ميثمي، چند نكته درخصوص نشريه ارائه كردند: 1ـ چنانچه مقدور است حوادث تاريخ معاصر خصوصاً 28 مرداد و اسفند 1341، به صورت ويژهنامه همانند ويژهنامه 18 تير تهيه شود تا مرجع و منبعي براي مطالعه آيندگان باشد. مصاحبه از افرادي كه هنوز زنده هستند چرا كه يكي از مشكلات اساسي نبودن تاريخ معاصر مكتوب خصوصاً 40 ساله اخير و ناآشنايي جوانانما نسبت به تاريخ معاصر است. 2ـ در رابطه با خرداد 60 نيز احساس ميكنم هنوز افراد زيادي زندهاند كه ميتوان از خاطرات آنان براي بررسي حوادث خرداد 60 استفاده كرد [آقايان هاشمي رفسنجاني، منتظري، مهدوي كني و...] آيا شما كه از مجاهدين فاصله گرفته و قصد داشتيد بدون وابستگي حكومتي چشماندازي نو داشته باشيد، توانستهايد به راحتي زندگي و فعاليت كنيد؟ *** دو پرسش از مهندس ميثمي براي من دو سوال بهوجود آمده است: 1ـ در مراسم بزرگداشت يكي از بزرگترين آزادمردان و آزاديخواهان ايران، مهندس ميثمي سخنراني كردند و به نكتهاي اشاره نمودند كه بنده منظور ايشان را نفهميدم، كه گفته بودند: "به نظر من نفت درآمد نيست، بلكه سرمايه است.... چگونه نفت درآمد نيست و سرمايه است؟ اين سرمايه اگر درآمدزا نباشد و يا اين حالت را به خود نگيرد چه استفادهاي دارد؟" در همين مراسم نيز گفتند مازاد، خرج خريد اسلحه ميشود براي حفاظت معنوي و حفاظت مادي نفت، حال اين اسلحه حتماً بايد سلاح اتمي باشد و چيز ديگر نميتواند جايش را بگيرد؟ 2ـ آقاي مورالس رئيسجمهوري بوليوي، صنعت نفت و گاز كشورش را ملي كرد. اين مليشدن در آن شرايط بوليوي چه سودي براي كشورش دارد؟ درحاليكه از نظر ذخاير، نفت و گاز كمي به نسبت كشورهايي مانند ونزوئلا دارد و اين كشور نقش مهمي در بازارهاي جهاني انرژي بازي نميكند. اما براي برخي كشورهاي همجوار، گاز صادراتياش مهم تلقي ميشود و چون به گفته جرايد فاقد خط لوله براي انتقال گاز به اروپا، مكزيك يا امريكا و آسياست، تنها ميتواند گازش را به كشورهاي همسايه بدهد و اين كار را هم ميتوانست بدون مليكردن انجام دهد. مليكردن چه توفيقي براي دولتي مثل بوليوي دارد؟ و اينك آيا مردم فقير و باسواد اندك، خواهند توانست مزه اين كار را بچشند. نميدانم شايد هم آقاي مورالس ميخواست با اين كار تمامي دلارهاي نفتي را به طرف جيب خودش هدايت كند تا دستكم بتواند دوره بعد رياستجمهوري، قاطعانهتر پيروز گردد!! سيدمحمد سعيد حسينينژاد ـ رضوانشهر *** خداپرست ضداقتدارگرايي هستم دانشجوي ورودي سال 85 در رشته اقتصاد هستم، اميدوارم بتوانم با ذهني باز، اعتقادي راسخ و عملي صحيح به آنچه كمال انساني است و سعادت تمامي مردم است رسيده و به مردم خدمت بكنم و آنچه رسالت پروردگار بر روي دوش هر انسان است به سرانجام برسانم و خشنودي خدا را كسب نمايم. باور دارم كه هر فردي در وهله نخست بايد خداپرست و سپس يك انسان باشد، يعني جداي تمام ظواهر و برچسبهاي فردي و اجتماعي، بايد انسان خداپرست (خداباور) باشيم. در روزگار كنوني هيچ چيز براي كسي كه سعي ميكند درست زندگي كند، بهتر و شايستهتر از استقلال فكري و عملي نيست . درست است كه هر انسان در طول زندگي به كمك و مشورت اطرافيان نياز دارد اما بنا به گفته خودتان براساس نظر بزرگان در برابر سرسپردگي كوركورانه و جاهلانه مقاومت كند و كرامت انساني خود را فراموش نكند... با افتخار، خود را آنارشيستي [ضد اقتدارگرايي] خداپرست ميدانم كه ميخواهد و سعي ميكند زندگي خود را براي رسيدن به معنا و حقيقت و كمال حقيقي انساني بنابر استعدادهاي ذاتي خدادادياش و علاقهها و واقعيتهاي محيطي، فنا نمايد... ح. وليزاده ـ همدان *** سر در گمي در راهبرد در طول يك سال گذشته شاهد سير حوادث و تحولات چه در داخل كشور و خارج از كشور بودهايم و آنچنان مسائل روز پيچيده شده است كه هرگونه تحليل و تفسير خلاف واقعيت را نشان ميدهد ـ در حقيقت آن چيزي كه باعث اميدواري است، چشمانداز آينده، عقبنشيني استبداد و آگاهي بيشتر افراد جامعه و به ميدان آمدن نويسندگان روشنفكر و روشنگري است... در گذشته مجاهدان و مبارزان انقلابي معتقد بودند كه استقلال اقتصادي ضامن استقلال سياسي است. به نظرم مبناي اين نظريه درست باشد. عبدالرحيم ابراهيمي ـ كلاچاي *** كراك؛ آسيب اجتماعي جديد كراك يا كرك، ماده مخدري است كه از تركيبات گروه كوكائين ـ جزو مواد محرك است ـ تشكيل و درواقع تركيبي از مواد هروئين غليظ شده است. جوانان كشورمان متأسفانه آن را مصرف ميكنند و آنان را تبديل به مصرفكنندگان حرفهاي مينمايد كه هزاران بار از هروئيني بودن بدتر است، چرا كه ماده محرك آن خيلي قويتر از هروئين ميباشد... توليدكنندگان هروئين غليظ "كرك" عبارتند از: كشورهاي آسياي ميانه و مافياي روسيه. توليدكنندگان كرك تركيبات آن را تغيير دادهاند. پس از مصرف متوالي كرك قيافه و چهره فرد را دگرگون و مرگآور و فرد را بياختيار وسوسهانگيز مينمايد. كرك نوعي سمي است كه وارد خون و جريان سيستم عصبي فرد ميشود. بدين خاطر ترك آن هم بسيار مشكل است و تا شش ماه و گاه تا يكسال درمانش به درازا ميكشد. هروئين غليظ يا در اصطلاح كراك، دانههاي خردشده مانند كشك ميماند كه به رنگ سفيد يا كرم رنگ در بازار قاچاق مواد يافت ميشود و لازم به ذكر است امروزه هم بيشتر قاچاقچيان هروئين غليظ شده را آغشته به اسانس ترياك ميكنند تا بوي ترياك بگيرد و سپس مادهشان را بهعنوان ترياك غليظ شده به فروش ميرسانند. بيشتر مبتلاشوندگان يا مصرفكنندگان كرك در رده سنين 25 تا 35 سالگي ميباشند و در بين آنان خانمهاي جوان ديده ميشود. عوارض مصرفكنندگان: عبارت است از: حالت تهوع، سرگيجه، چرتزدن، خشكي دهان و بيشتر مواقعي كه اگر زمان مصرف كمي به عقب بيفتد، دچار آبريزش بيني و چشم، دلپيچه و درد عضلات بدن ميشوند. كساني كه كراك را مصرف ميكنند در عرض چند ماه بدن آنها خشك ميشود و افرادي كه مبتلا به اين ماده مخدر ميشوند ناچارند هر دو ساعت يكبار اين ماده را مصرف كنند. نرخ مصرف كراك بسيار گران است. دلايل ابتلا به اين مواد مخدر ممكن است مسائل اقتصادي، فرهنگي، ژنتيكي و اجتماعي باشد و آموزشهاي خانوادگي تأثيرگذار ميباشند. دادن آزادي به فرزندان ميتواند در بروز اعتياد موثر باشد يعني دادن پول، يا داشتن پول زياد آنان را به اين مواد معتاد كرده است. خداوند مهربان براي بندگان خويش لذتهاي زيادي در نظر گرفته و بهتر است از اين لذتها و سرگرميها در راه صحيح و درست استفاده و دست از كارهاي كج برداشته شود. عبدالله مفتيالشيعه ـ قم *** آگاهسازي؛ كليد حركت به جلو از خرم آباد لرستان هميشه محروم مينويسم... فارغالتحصيل كارشناسي علوم سياسي هستم و در آزمون ورودي كارشناسي ارشد دانشگاه سراسري سال 1385 موفق شدم. هر بار كه نشريه را ميخوانم بازتوليد هويت ايراني ـ اسلامي را در وجود خود حس مينمايم. تحول، مبتني بر واقعيات و امكانات است. سعي ميكنم شهامت سياسي را با اعتدال سياسي آشتي دهم، هر چند ايجاد سنتزي بين اين دو نياز به استمرار و تمرين عقلانيت در زندگي فردي و اجتماعي دارد. تحليل وقايع سال 60 آگاهسازي نسل من از گذشته است. آگاهسازي كليد حركت به سمت جلو در حال و آينده است. آگاهسازي پاسخي به پرسشهاي چه بايد كرد است؟ چشمانداز ايران را دوست دارم چون آگاهي را دوست دارد و آگاهي كليد رهايي است. در همين راستا، مقاله زير را تقديم خوانندگان چشمانداز ايران ميكنم: تقابل افراطيگري جنگ ميان لبنان و اسراييل مورد توجه جهانيان قرار گرفته است. بهدليل نفوذ گسترده حزبالله در ساختار سياسي ـ اجتماعي لبنان ميتوان اين جنگ را جنگ لبنان ـ اسراييل دانست. درمقابل جنگ افراطيگري، ميتوان از تعديل منافع سخن گفت كه ويژگي اصلي ميانهروهاست. در اين راهبرد (ميانهروي) دوطرف بازي براي تأمين صلح وجودي و منافع درازمدت ملي خود از منافع ايدئولوژيك مرحلهسوزانه خود طبق "واقعبيني آرمانگرا" چشمپوشي ميكنند. در ميان بازيگران بينالملل، بازيگران افراطي تمايل عملي ناخودآگاهي به طرف "جنگ" دارند. در عصر حاضر علاوه بر دولتها ميتوان از جنبشهاي آرمانگرايي نام برد كه گاه تعيينكنندگي آنها بيشتر از دولتهاست. جنبش حزبالله مثال بارز اين جنبشهاست. اين جنبش را ميتوان از نوع جنبشهاي آزادي بخش مليگرا نامگذاري كرد. هر چند اساس شكلگيري آن براساس تمايلات مذهبي بوده است، اما گذشت زمان و شكلگيري "هويت دولت ـ ملت" در لبنان حزبالله را به همگرايي سياسي(Political Integration) با گروههاي پرقدرت جامعه لبنان سوق داده است. اين جنبش بهدليل كردار اجتماعي عامالمنفعه و بهرهگيري از شخصيت كاريزماتيك رهبرياش در سالهاي اخير به فرايند "تداخل سياسي ـ نظامي" در بافت سياسي ـ اجتماعي لبنان دست پيدا كرده است. اين جنبش همچنين از ديد جهانيان همواره بهعنوان سكوي پرتاب ضربه براي دولتهايي مانند ايران و سوريه بهطرف اسراييل تلقي ميشده است. اسراييل نيز بهدليل ضربهپذيري از حزبالله، با برونفكني، هميشه آن را بهعنوان "گوش مراقب" ايران و سوريه تلقي و خواستار خلع سلاح اين جنبش بوده است. اگر صلح را بهمعناي "عدم وقوع جنگ" يا "كمتر اتفاق افتادن جنگ" تلقي نماييم، بايد گفت كه حركت به سمت تعديل منافع ازسوي دوطرف و پرهيز از "عملگرايي افراطي" ميتواند تا حدودي "تعديل جنگ" را رقم زند. امري كه همواره افراطيگري صهيونيستي و افراطيگري اسلامي مانع از تحقق آن شده است. استقرار نيروهاي چند مليتي حافظ صلح و تخليه مزارع شبعا ازسوي اسراييل و همزمان تقويت اقتدار نظامي ـ سياسي دولت مركزي لبنان ازسوي قدرتهاي هژمون بينالمللي ميتواند تا حدودي مانع از تكرار وقايع اخير در لبنان شود. رقم زننده بحران كدام متغير است؟ پاسخ به اين پرسش ميتواند اهميت رعايت ميانهروي را بهجاي افراطيگري در تعيين قواعد بازي منطقهاي مشخص نمايد. اسراييل بار قبل مذاكره براي تبادل اسرا را پذيرفت، اما آيا اين شيوه تاكتيكي حزبالله ميتواند هميشه "بازده دهنده" باشد؟ بازدهي اين شيوه اين بار ممكن است به قيمت متلاشيشدن سياسي، اجتماعي و اقتصادي لبنان باشد. خصوصاً كه اين دفعه دولت اسراييل برآيند يك "نيروي اجتماعي تندرو" است. بهتر است ايران با شناخت منافع ملي خود و دلسوزي سياسي ـ اجتماعي براي لبنان نقش تهاجمي خود را به نقش ميانجيگري تبديل نمايد... ساختار سياسي ـ اجتماعي لبنان ايجاب ميكند كه پذيرش يا عدم پذيرش افراطيگري را رقم زننده جنگ يا صلح قلمداد كند. اين توصيف در درون اسراييل هم صادق است. بهراستي اگر افراطيگري بر همهجا حاكم شود، آيا فلسفه سازمان ملل متحد معني عيني خود را از دست نخواهد داد؟ نبايد فراموش كرد كه هسته شكلگيري سازمان ملل متحد "صلح بهوسيله همزيستي مسالمتآميز" براي ملتها ـ دولتهاست، آيا افراطيگري اسلامي يا افراطيگري صهيوني موافق گزينه "همزيستي مسالمتآميز" هستند؟ بنابراين براي عينيتبخشي به عبارت بالا در مورد جنوب لبنان تعديل افراطيگري دوطرف ضروري است. اميد است جهان شاهد اعتلاي صلح و آرامش بينالمللي باشد. شهرام شرفي ـ لرستان *** روشنفكران گمنام چشمانداز ايران: مطلب زير به تفاوت ميان روشنفكران گمنام و نامور پرداخته است. نويسنده، روشنفكران نامور را كساني ميداند كه در جامعه شناخته شدهاند و با بستهشدن جامعه، جلوي فعاليت آنها گرفته ميشود، اما روشنفكران گمنام در فضاي بسته جامعه با ايجاد شايعه و فعاليت غيررسمي و غيرعلني حكومت را تحت فشار قرار ميدهند: اگر جامعه را به دو دسته اكثريت و اقليت تقسيم كنيم، اكثريت جامعه را توده مردمي تشكيل ميدهند كه مهمترين مشخصه آنها "خاموش" بودن است. اكثريت خاموش چنان در زندگي و فعاليتهاي تكراري روزمره غرق شده كه هيچ تغيير و تحولي را برنميتابد و يا دستكم به آن خوشبين نيست. "شارلي ـ ابدو" معتقد است: "اكثريت خاموش به هيچچيز وقعي نميگذارد، به شرط آنكه كسي مزاحم چرت بعدازظهرش نشود.*" ايشان به هيچرو خواستار تغييرات نيستند و در برابر آن مقاومت ميكنند مگر آنكه دلايلي آورده شود كه نخست، از لحاظ اقتصادي در وضعيت بهتري قرار گيرند. دوم، احساساتشان برانگيخته شود. براي نمونه، هيجانآور بوده و يا ايشان را در وضعيت توجه خاص قرار دهد. [در برابر دلايل انساني و عقلاني]. ويژگي ديگر اكثريت خاموش اين است كه نميتوان آن را تقسيمبندي كرد،(1) به علت آنكه ديگر اكثريت نخواهد بود. آنچه ما از رفتار اكثريت خاموش ميدانيم اين است كه نسبت به يك موضوع مشخص يا كاري را نميكنند و يا همه با هم انجام ميدهند. تظاهرات ميليوني در روزهاي انقلاب سال 1357 و يا انتخاب آقاي محمد خاتمي به رياستجمهوري با حمايت از بيستميليون نفر، همه از نمونههاي اكثريت خاموش است... . كار روشنفكران، تفكر است و ميبايد روشنفكر را كارگري دانست كه توليد فكر ميكند. نگاهي به تاريخ زندگي مردمان در گذشته و مقايسه آن با حال، نشان ميدهد كه تحتتأثير روشنفكران، وضعيت زندگي بسيار بهتر شده و حالت انسانيتري پيد اكرده است. تقسيم قدرت سياسي و تفكيك قوا، دموكراسي، قوانين كار (يا به بيان بهتر كارگري)، بيمههاي تأمين اجتماعي، آزادي زنان و رشد فمينيسم،... و بهطور كلي رشد آزاديخواهي و عدالتطلبي را مديون روشنفكران هستيم. روشنفكران براي استفاده و عمليكردن آنچه توليد كردهاند [فكر] نياز به حمايت و برانگيختن افكارعمومي دارند. اكثريت خاموشي كه به علت جهل و ناداني، غرقشدن در زندگي روزمره و ترس از حكومت، چندان مايل به ايجاد تغييرات نيست. روشنفكران در اينجا از آگاهيدادن و تغيير در بينش و تفكرات اكثريت خاموش براي تغيير و حركت رو به جلو استفاده ميكنند. ابزار كار اينان براي انتشار تفكرشان در مرحله نخست چاپ كتاب و سپس استفاده از وسايل ارتباط جمعي بخصوص روزنامه است. همچنين سخنراني در محافل عمومي و دانشگاهها از ديگر راههاي آن است. تا اينجا قصد داشتم جايگاه روشنفكران را در جامعه مشخص كنم. در اينجا دست به يك تقسيمبندي ديگر زده و روشنفكران را به دو دسته روشنفكران نامور و روشنفكران گمنام تقسيم مينمايم. روشنفكران نامور آنهايي هستند كه بهدليل كار تخصصي كه در يك يا حداكثر دو حوزه انديشه كردهاند و بهدليل آنكه صاحب كتابهاي بيشماري ميباشند در جامعه شناخته شدهتر هستند. اينها به وسايل ارتباط جمعي دسترسي بهتري دارند. صاحبان نشريات مايلاند مقالهها و يا مصاحبههايشان را "حتما" چاپ نمايند و گاه در راديو و تلويزيون نيز حضور مييابند. براي چاپ كتابهايشان انتشارات مختلف با هم رقابت ميكنند و از آنها براي سخنراني در مجامع مختلف دعوت ميشود و ميتوان گفت اكثريت خاموش نظرات آنها را "كم و بيش" ميشناسد و يا دستكم نام آنها را در ذهن دارد. در مورد روشنفكران گمنام وضعيت به شكل ديگري است، اينها "ناشناخته" هستند. در چندين حوزه متفاوت مطالعه و كار كردهاند، اما در هيچكدام بهصورت جدي و منظم نبوده است. از سينما، موسيقي، سياست، ادبيات، فلسفه و... چيزي ميدانند و نميدانند. همواره از يك شاخه به شاخه ديگر ميپرند. امروز كتابي در حوزه سياست ميخوانند و فردا به سراغ يك حوزه فلسفي ميروند. به همين علت صاحب هيچ اثر مشهوري نيستند. تنها اشتراكشان با روشنفكران نامور در تلاش ايشان براي "تغيير" است. روشنفكران گمنام برخلاف روشنفكران نامور، هيچ علاقهاي براي حضور در راديو، تلويزيون و يا حضور در يك گروه انبوه براي سخنراني ندارند، چرا كه به علت آگاهي به ندانستههايشان و عدم اعتماد به نفس لازم، ميترسند ديگران به نقطه ضعفشان آگاهي يابند. ابزار ايشان قلم است و علت آن اين است كه ميتوانند ساعتها روي نوشتهشان فكر كنند و اگر اشكالي داشتند با مراجعه به آثار ديگران آن را رفع كنند. اما از "زبان"شان آن هم در جمعهاي كوچك بسيار استفاده ميكنند و ميتوان گفت زبانشان مهمترين ابزار كارشان است. در يك جامعه باز و دموكراتيك كه روزنامهها و بهطوركلي نشريات آزاد بوده و سانسور اعمال نميشود و يا بر چاپ كتاب نظارتهاي خاص حكومتها اعمال نميشود، سازمانهاي غيرانتفاعي اين موقعيت را پيدا ميكنند كه به نظرسنجي بپردازند، روشنفكران نامور، حاكمان بيقيد و شرط افكارعمومي يا افكار اكثريت خاموش هستند. ايشان نهتنها اجازه خودنمايي به روشنفكران گمنام را نميدهند، بلكه آنان را نيز تحتتأثير خود قرار ميدهند. در چنين جامعهاي روشنفكران نامور به راحتي فعاليت ميكنند و با كمك وسايل ارتباط جمعي و همچنين كتابهايي كه منتشر مينمايند، اكثريت خاموش را با خود همراه ميكنند. در كشورهاي جهان سوم با حكومتهاي غيردموكراتيك و از طريق تصويب قوانين "موضوعه" استبدادي به هر صورتي كه هست سعي ميشود، بين روشنفكران نامور و افكارعمومي فاصله انداخته و روشنفكران را بياثر نمايند. مخالفان روشنفكران با بستن مطبوعات، سانسور در كتابها و نشريهها، ممنوعالقلم كردن، در انحصار گرفتن وسايل ارتباط جمعي، زندانيكردن و... سعي در بياثركردن روشنفكران نامور دارند، اما زمانيكه جامعه بسته ميشود و حكومت دور جامعه را ديوار ميكشد، روشنفكران گمنام سر از لاك خود بيرون ميآورند و با "زبان"شان [كه اشاره رفت مهمترين ابزار كارشان است] حكومت را از پاي درميآورند. ازجمله موثرترين استفادهاي كه ايشان از زبانشان ميكنند، توليد "شايعه" و انتقال آنها از طريق دهان به دهان و پچپچكردن در محافل است. اگر از روشنفكر نامور ميتوان درباره مطالبي كه بيان كرده توضيح و يا دليل و مدرك خواست، روشنفكر گمنام در اتوبوس، تاكسي، كنار كيوسك روزنامهفروشي، صف نان و... شايعهاي را ميگويد و ميرود و هر چه شايعه، بزرگ و عجيب و غريبتر باشد، شنونده، پيام را بيشتر باور ميكند. اگر روشنفكران نامدار، جامعه را با هزاران دليل و مدرك عقلاني با خود همراه ميكنند روشنفكران گمنام با "نيشگوني" و تحريك احساسات افكارعمومي جامعه را هل ميدهند. روشنفكران گمنام مانند كساني هستند كه گلوله برفي را از بالاي قله كوهي پر از برف به پايين پرت ميكنند. اين گلوله برف ممكن است پس از مدتي ميان ديگر برفها ناپديد شود و يا ممكن است سبب پديدآمدن بهمن شود. نمونههاي بيشمار تاريخي در كشورمان گواه بر صحت مطالب بالاست. در دوران حكومت استبدادي پهلوي، خبرهايي درباره همجنس بازي خاندان پهلوي و همچنين سران ارتش، دهان به دهان ميگشت. از ديگر موارد: خبر كشتار 17 شهريور به دست سربازان اسراييلي، خبر خروج ميلياردها دلار از كشور به دست خاندان پهلوي [اطلاعيهاي با امضاي كاركنان بانك ملي در مهرماه 1357 منتشر شد] خبر در مورد مرگ اشخاص مهم و مشهور به دست حكومت (مانند غلامرضا تختي)، خبر در مورد بهايي يا يهودي بودن نخستوزيران و اعضاي كابينه و ارتباط ايشان با لژهاي فراماسونري و... در بيشتر شايعات سعي ميشده (و ميشود) كه مستقيماً احساسات افكارعمومي نشانه برود. بعد از كشتار جمعه خونين 17 شهريور، شايعه بود كه سربازان مزدور اسراييلي هزاران نفر را شهيد كردهاند و جالب آنكه اكثريت خاموش بيهيچ ترديدي آن را ميپذيرفت. براي نتيجهگيري ميتوان گفت روشنفكران گمنام چنان قدرت و نفوذي بر افكارعمومي دارند كه به جرأت ميتوان "بقا" يا "عدم بقا"ي يك نظام و حكومت را وابسته به آنان دانست. براي نمونه، دولت آقاي خاتمي و اينكه از "هر نه روز يك بحران" جان سالم به در برده است را ميتوان به علت حمايتي دانست كه اين گمنامان از ايشان مينمودند. مسعود اورند ـ تهران پينوشت: *ـ چنين اكثريت خاموشي در جامعه امريكا معروفاند كه روي سه عامل، حساس هستند؛ قيمت بنزين، تعطيلات آخر هفته و ماليات. 1ـ بودريار، ژان. در سايه اكثريت خاموش، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز، چاپ اول 1381. *** از محمد تا يزيد اين نامه برخلاف نامههاي ديگر مربوط به مطالب نشريه نميباشد، بلكه پيشنهادي است كه ممكن است به روشنشدن اذهان و پيداكردن ديد تاريخي كمك كند. حضرت محمد(ص) در شرايطي به پيامبري برانگيخته شد كه جريان حق به رهبري ابوطالب در ضعيفترين حالت خود بود، بهطوريكه ابوطالب پس از فروش رفاده(1) آخرين منصب رسمي از مناصب پنجگانه در رابطه با بيت عتيق به عباس، حتي قادر نبود هزينههاي خانواده خود را تأمين كند. از اينرو علي(ع) را به حضرت محمد(ص) و جعفر را به برادر خود عباس داد و تنها عقيل را براي خود نگهداشت. اين ضعف صوري از آخرين سفر هاشم و فروش اموال خود و نجات مردم مكه از قحطي شروع شده بود. پس از محاجه اميه با هاشم و تبعيد وي به شام، روز به روز بر قدرت و مكنت جريان اشرافي و جاهلي عرب افزوده شد و كاروانهاي بازرگاني آنها در مسير شمال و جنوب، روز به روز بزرگتر شد و آنها را ثروتمندتر كرد. غارت مسافران وارد به مكه، فحشا و رباخواري بر ثروت اين ثروتمندان بيش از پيش افزود، تا جاييكه خداوند در آيه 196 و 197 سوره آلعمران خطاب به رسول خدا فرمود: "لايغرنك تقرب الذين كفروا فيالبلاد. متاع قليل ثم مأواهم جهنم و بئسالمهاد"(2) در همين وضع هم باز ابوطالب از حرمت و احترام خاصي برخوردار بود و محمد جوان ملقب به امين بود. همچنين بنيهاشم، محترمترين و كريمترين مردم عرب شناخته ميشدند. آنها هر چند كه از مال و مكنتي برخوردار نبودند، ولي وزن اجتماعي بالايي در ميان مردم داشتند. پس از بعثت و در سالهاي مجاهده و مهاجرت، همانگونه كه ميدانيم، در جنگ احزاب، شكستناپذيري محمد(ص) در جزيرهالعرب تثبيت شد و سرانجام در فتح مكه همه كفار ـ هر چند به ظاهرـ حاكميت و نبوت رسولالله را پذيرفتند. پس از ماجراهاي غزوه حنين، پيامبر با تأكيد خداوند به آيه مباركه "يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك."(3) (مائده:67) عمل كرد و پيام او را رساند. پس از وفات پيامبر(ص) ادامه جريان غزوه حنين شكل گرفت و ماجراي سقيفه پيش آمد و بهدنبال آن انقلاب ايدئولوژيك خالد بن وليد در ماجراي كشتن مالك بن نويره بهوقوع پيوست(4) كه با تساهل "اجتهاد كرد و اشتباه شد" حاكميت روبهرو شد وتلاطم مدينه فروكش كرد. در ابتدا اين خط ترور سعدبن عباده و آنچه بر ابن مسعود و ابوذر و ديگر اصحاب گرانقدر پيامبر رفت. اين روند تا ماجراي حكميت ادامه يافت و جنگ نهروان شكل گرفت و سرانجام شمشير ابن ملجم مرادي (اشقي الاشقيا) بر فرق اميرالمومنين علي بن ابيطالب (خيرالموجودين) نشست و بارقههاي اميد دوباره به حاكميت رسيدن جريان حق با صلح امام حسن(ع) ـ كه البته بسيار ماهرانه و مكتبي بود ـ در دلها ضعيف و ضعيفتر شد. ماجراي قتل حجربن عبدي و يارانش در دوران خلافت "معاويه بن ابيسفيان" از نخستين نشانههاي نقض معاهده معاويه و امام حسن توسط معاويه بود. تا اينكه بند ديگر اين پيمان كه به معاويه تأكيد ميكرد "حق ندارد بهجاي خود جانشين معين كند."(5) ازسوي معاويه نقض شد و يزيد از سوي معاويه بهعنوان جانشين تعيين شد. معاويه تمام تلاشش را كرد تا پيش از مرگش براي يزيد از همه بيعت بگيرد و البته در اين ميان بهاستثناي چند نفر، بقيه بيعت كردند. پرسش اساسي همينجاست كه با آنكه بيش از چند دهه از رحلت رسولخدا نگذشته بود و باوجود كادرهايي مانند امام حسين(ع) ـ يكي از دو جوان سرور جوانان اهل بهشت، نوه پيامبر و پسر علي بن ابيطالب(ع) و فاطمه(س) با آن همه فضايل، سرور بنيهاشم و... ـ عبداللهبن عباس، مفسر قرآن و از صحابه رسولخدا و علي(ع) و پسرعموي پيامبر، محمد بن حنيفه پسر ديگر حضرت علي كه همگان او را ميشناسند. پسران ديگر حضرت علي(ع) همچون حضرت عباس(ع) و سه برادرش كه فرزندان امالبنين بودند و هر چهار نفر در كربلا شهيد شدند. حضرت قاسمبن الحسن(ع)، حصرت علياكبر(ع)، حضرت زينالعابدين(ع) و حدود 18 نفر از بنيهاشم كه همگي در كربلا شهيد شدند. همچنين بسياري از بنيهاشم كه در كربلا نبودند، مانند عبداللهبن جعفر همسر حضرت زينب از بنيهاشم كه بگذريم بقاياي انصار صحابه و تابعين آنها بسيار بودند، از آن جملهاند. جابربن عبدالله انصاري، عبداللهبن عمر ـ فرزند ارشد خليفه دوم ـ عبداللهبن عمر فرزند عمر، عبداللهبن زبير فرزند خواهر عايشه و فرزند زبير، عمربن سعد ابي وقاص كه پدرش فاتح ايران و از اعضاي شوراي عمر بود (عمر سعد خود صاحب فتوا بود) شريح قاضي؛ قاضي كوفه در زمان حضرت علي(ع) و صاحب درك احكام قضا. شمر بن ذيالجوشن قاري و حافظ قرآن، از بستگان نزديك امالبنين، رزمنده صفين و... همچنين افرادي چون مسلمبن عقيل، هانيبن عروه، قيس بن مسهر (الصيداوي) و دهها بلكه صدها تن از پيشروان اسلام. بزرگان كوفه چون شبثبن ربعي و بزرگان بصره، حتي با وجود خود عبيداللهبن زياد كه پدرش از نوابغ عرب و استاندار آذربايجان در زمان حضرت علي(ع) بود ـ او با ترفند معاويه ابتدا منفعل و سپس جذب شد ـ (انتصاب ابنمرجانه به ابوسفيان) و نيز خود عبيدالله كه پس از ابن عباس و زياد، حاكم بصره شد. بسياري ديگر از اين زمره كه گفته شد، از هر نظر بر يزيد برتر بودند (از جهت علمي، فضيلت، نزديكي و خويشاوندي به پيامبر، برتري قبيلگي، اشتهار به نيكي، برتري سني و نسبي و...) چگونه شد كه يزيد به خلافت رسيد و بهجز ابيعبدالله و يارانش (از بنيهاشم و غير بنيهاشم) همچون ظهير بن قين و عابس به خلافت يزيد تن دادهاند، البته از كسانيكه به خلافت يزيد تن ندادند، عبداللهبن زبير را ميتوان نام برد كه ماجراي درگيري او در كعبه و كشته شدنش خود جاي بررسي دارد. پرسش اصلي اين است كه با وجود اين همه كادر و شخصيت، چگونه شد كه يزيد، جوان شهره به فسق و فجور، به خلافت اسلامي رسيد و جانشين پيامبر شد و مروان دوباره پس از عثمان مشاور اول خليفه شد و همه بهجز افراد يادشده، دربار را پذيرفتند. واقعاً اين مطلب جاي بررسي دارد. خدا به هركس بتواند در اين زمينه تحقيق جامعي كند، ديد استراتژيك و ايمان قوي در ميرابودن باطل دهد. در پايان، نامه را به حديثي از حضرت علي(ع) مزين ميكنم "ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات، حجزته التقوي عن تقحم الشبهات."(6) پس هركس عبرتهاي تاريخي برايش روشن شود، تقوا او را از افتادن در گردابهاي شبهه نجات ميدهد. اميدوارم در آستانه ماه محرم، كسانيكه روي تاريخ اسلام كار كردهاند، به اين پرسش راهبردي ـ كه در جوامع ديگر نيز مصاديق آن ديده ميشود ـ پاسخي مستدل بدهند.
پينوشتها: 1ـ امام عليبن ابيطالب عبدالفتاح، عبدالمقصود، ترجمه آيتالله طالقاني، جلد اول. رفاده: غذادادن به زائران. 2ـ فريفتهات نكند گردش آنانكه كفر ورزيدند در شهرها. بهرهاي است اندك و سپس جايگاهشان دوزخ است؛ و چه زشت آرامشگاهي است. 3ـ اي پيامبر! ابلاغ كن آنچه را فرود آمد بر تو از سوي پروردگارت كه اگر نكني، نرسانده باشي پيام او را و خدا نگهميدارت از مردم، همانا خدا هدايت نكند گروه كافران را. 4ـ اجتهاد در مقابل نص، علي دواني. 5ـ صلح امام حسن، ترجمه آيتالله سيدعلي خامنهاي. 6ـ نهجالبلاغه، خطبه 16، فراز نخست. احمد بيگدلي ـ قم
|
|||||