گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

    |  صفحه اول  |  بایگانی ترجمه ها  |  بایگانی مطالب وارده |      

 

 

   مطلب وارده  

2 شهريور ماه 1389 - 2010 Ago 24

 

 

تولدي ديگر

 

جلسه اول (8 دي 1385): زمزمه‌هاي تغيير ايدئولوژي(1) (بهار و تابستان 1353)

جلسه دوم (6بهمن1385): زمزمه‌هاي تغيير ايدئولوژي(2)

جلسه سوم(20 بهمن 1385) : نظريه پاولف و مقاومت

جلسه چهارم (11 اسفند 1385): تحليل بهرام از انفجار

 

لطف‌الله ميثمي

21 مرداد 1389

اول رمضان 1431

13 آگوست 2010

ساعت 9 شب بود كه يكي از سه بمب صوتي دست‌سازي كه بنا بود فرداي آن روز رژه ارتش در سالگرد كودتاي 28 مرداد 1332 را بلرزاند در دست من منفجر شد و نه‌تنها دست چپم قطع و دو چشمم نابينا شد، بلكه يك چشم خانم دكتر سيمين صالحي نيز كه در ساختن آنها با من همكاري مي‌كرد جراحت برداشت و نابينا شد.

اين واقعه در منزل جمعي ـ موسوم به خانه تيمي ـ شيخ‌هادي واقع در خيابان شيخ‌‌هادي روبه‌روي بيمارستان عيوض‌زاده رخ داد، در پي آن به مدت 16 ماه همزمان با بازجويي‌هاي زجرآور و محاكمه در دادگاه نظامي، در سلول‌هاي انفرادي كميته مشترك و اوين به سر مي‌بردم، در اين مدت ملاقاتي و هم‌سلولي نداشتم، االبته به‌جز دو روز كه با جوهري هم‌سلول‌ شدم. از همه‌جا بي‌خبر بودم و تنها گاهي از طريق مورس از سلول‌هاي مجاور خبري كسب مي‌كردم كه با تنبيه زندانبان روبه‌رو مي‌شدم. در اين دوران هيچ اميدي به زنده‌ماندن و يا رفتن به زندان‌هاي عمومي نداشتم.

هر بار كه بازداشت و زنداني مي‌شدم (چه در سال 1342 و چه در سال 1350) زندان برايم مانند تولد و تعميقي تازه بود، اما اين‌بار با از دست‌دادن دو چشم به جهان جديدي چشم گشودم و واقعاً «تولدي دوباره» بود كه باوجود بيم‌ها، دلهره‌ها و شكنجه‌ها هيچ‌گاه لذت تك‌تك لحظات آن را فراموش نمي‌كنم. در اين دوران لطفي شامل حال من شد كه بتوانم نسبت به همه‌چيز تأمل و تجديدنظر كرده و حتي نسبت به خدايي كه اثبات مي‌كردم و مرا تعالي نمي‌داد شك كنم. با وجود نااميدي نسبت به ادامه حيات دنيوي، گاهي در لحظه‌هايي دريچه اميدي هم گشوده مي‌شد، به اين معنا كه چه خوب است اگر بتوانم مدتي به زندان‌هاي عمومي بروم و تجاربي را كه در معرض آن قرار گرفته بودم به برادران منتقل كنم، بويژه كه سازمان دوران سختي را مي‌گذراند و فكر مي‌كردم اگر شهرام بتواند ديدگاه‌هاي خود را به سازمان، آن هم با شيوه‌هاي غيردموكراتيك حاكم كند فاجعه‌اي رخ خواهد داد، كه اين‌گونه هم شد.

به هر حال سرنوشت من اين‌گونه رقم خورد كه به صالحان و شهداي سازمان نپيوندم و با حكم حبس ابد راهي زندان قصر و آن‌گاه زندان مركزي قصر شدم.

در برخورد با هر مصيبتي و بازداشتي هميشه اين آيه را زمزمه مي‌كردم كه در راه مبارزه با ظلم چه‌بسا از چيزي بدتان مي‌آيد، ولي خير شما در آن است و چه‌بسا از چيزي خوشتان مي‌آيد، درحالي كه برايتان خوب نيست و اين خداوند است كه علم  برتر را دارد.

وقتي وارد زندان مركزي قصر شدم مرد سالخورده‌اي به‌نام حاجي پياده به من گفت چند سال حكم گرفتي؟ گفتم ابد. او گفت ابد خداست. چند سال بعد ايران در آستانه يك انقلاب مردمي قرار گرفت و درهاي زندان به روي زندانياني كه بنا بود تا ابد در زندان بپوسند گشوده شد.

دستاورد حاضر خاطرات من از ابتداي بازداشت در شب 28 مرداد 1353 تا روز آزادي از زندان در 8 آبان 1357 است. جلد اول خاطرات باعنوان «از نهضت آزادي تا مجاهدين» از خردسالي تا دستگيري‌هاي اول شهريور 1350 و جلد دوم خاطرات با نام «آنها كه رفتند» از اول شهريور 1350 تا 27 مرداد 1352 است.

اميد است در آستانه سي‌وششمين سال تولد دوباره‌ام و همچنين سي‌ونهمين سالگرد ضربه شهريور 1359 به سازمان توانسته باشم آنچه در معرض آن قرار گرفته‌ام را ـ هر چند خيلي دير ـ به هموطنان عزيز از نسل حاضر و آينده انتقال دهم. بهترين مفهومي كه برا ي نام جلد سوم خاطرات خود مي‌توانم بدهم اين است: پله پله؛ از «تا خدا» تا «با خدا».

از آنجا كه بسياري از هموطنان عزيز كه همزمان در معرض اين رخداد بوده‌اند در داخل يا در خارج از كشورند و دسترسي به‌ آنها امكان‌پذير نيست، خواهشمندم پيش از ارائه اين مجموعه براي مجوز انتشار به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، برخورد فعالي با اين مجموعه بنمايند.

 

 

جلسه اول (8 دي 1385):

     زمزمه‌هاي تغيير ايدئولوژي(1) (بهار و تابستان 1353)

 

ارتباط گسترده

ابتدا وضعيت خود را در بهار و تابستان1353 شرح مي‌دهم؛ منزل (خانه تيمي) ما در خيابان شيخ‌هادي بود. سازمان مجاهدين در آن زمان سه شاخه داشت و ما يكي از شاخه‌هاي آن بوديم. سرشاخه ما بهرام آرام با نام مستعار سيد بود. ناصر جوهري با نام مستعار اصغر و من با نام مستعار محمد و خانم دكتر سيمين صالحي با نام مستعار فاطمه، ديگر اعضاي اين خانه تيمي بودند.

يك شاخه هم تقي شهرام و شاخه ديگر نيز مجيد شريف‌واقفي بود. از نيروهاي زيردست من سيد مرتضي صمديه لباف معروف به محمدتقي بود. آن دوران، نام كامل او را نمي‌دانستم و تنها مي‌دانستم كه اصفهاني است. نفر بعدي ناصر انتظار مهدي معروف به مصطفي بود. من مدتي سر تيم آنها بودم. بعدها تيم به دو قسمت تقسيم شد، مرتضي با يك نفر ديگر يك تيم را تشكيل دادند كه نام او را نمي‌دانم و  تنها مي‌دانم كه پس از آزادي از زندان، بعد از انقلاب او را مقابل منزل آيت‌الله طالقاني ديدم و هر دو بسيار خوشحال شديم، نام مستعار او عبدالله بود. تيم ديگر مصطفي يا همان ناصر انتظارمهدي بود و فرد ديگري نيز به‌تازگي به ما پيوند خورده بود كه بعدها در درگيري‌ها شهيد شد.

من با شهيد محمدعلي رجايي و مهندس محمد توسلي تماس داشتم، به‌طوري‌كه هر هفته با هم جلسه داشتيم و كار مي‌كرديم. مهندس توسلي با مهندس بازرگان به‌طور مستمر ارتباط داشت و هرگاه مي‌خواستيم پيامي ردوبدل كنيم، از طريق ايشان صورت مي‌گرفت. شهيد رجايي با شهيد بهشتي، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، صادق اسلامي، آيت‌الله طالقاني و دكتر گلزاده غفوري ارتباط داشت. وي ناظم مدرسه رفاه بود و از اين طريق با خيلي از افراد ارتباط داشت. ارتباطات مردمي آنها بسيار خوب بود. آقاي رجايي هم با آيت‌الله منتظري در حوزه علميه ارتباط داشت.

من با مهندس احمد جلالي ـ كه پس از انقلاب با آقاي طالقاني در تلويزيون برنامه قرآن در صحنه را اجرا مي‌كرد و مهندس برق و افسر وظيفه در نيروي دريايي بود و دوره سربازي خود را مي‌گذراند ـ هفته‌اي يك‌بار ارتباط داشتم. او به نوبه خود با محفلي ارتباط داشت كه شامل آيت‌الله مطهري، دكتر محمود عنايت، سيدحسين نصر و غلامعلي حداد عادل مي‌شد، ما هم از اين طريق اطلاعات خوبي از وي كسب مي‌كرديم. من با مهندس سيدمحمد غرضي هم هر هفته ارتباط داشتم و او با مهندسين دانشكده فني ازجمله مهندس خدامي و مهندس شيرعلي ارتباطات زيادي داشت.  همچنين من گهگاهي به آقاي علي درخشان كه در بازار بود و پس از انقلاب در انفجار حزب جمهوري شهيد شد، سر مي‌زدم. او با آقاي بادامچيان دوست بود. زماني‌كه من مخفي بودم، درباره آقاي بادامچيان از وي پرسيدم كه خودش داستان مفصلي است. گاهي اوقات بهرام آرام مي‌گفت مي‌ترسم ارتباطات تو، كار دست ما بدهد؛ يك روز بازار مي‌روي و يك روز جاي ديگر و به همه‌جا سرك مي‌كشي.

 

بحران در استراتژي، نقد بر ايدئولوژي

در آن زمان رويكرد سازمان بدين‌گونه بود كه در مرحله اول استراتژي، ثبات نظام شاهنشاهي را بشكنيم و با انجام عمليات محدود نظامي، به تور پليسي ـ نظامي رژيم ضربه بزنيم و بعد به طرف كردستان برويم، ولي بحراني كه وجود داشت اين بود كه ما هنوز تكليف خود را با مراحل استراتژيك روشن نكرده بوديم. مرحله اول قيام شهري و مرحله دوم، رفتن به كردستان بود تا در پي آن يك سازمان چريكي در منطقه راه بيفتد و از كردستان ـ با آن ويژگي‌هايي كه داشت (در خاطرات جلد 1، از نهضت ‌آزادي تا مجاهدين خلق، چاپ 1 تا 4 آمده است) ـ بتوانيم كل ايران را در مبارزه درازمدت 30ساله آزاد كنيم تا وقتي شاه مي‌رود همه نهادهاي مملكت نهادينه شده باشد و نيازي به خريد اسلحه از دشمن هم نداشته باشيم.

بحران استراتژيك ما اين بود كه بالاخره اين سه مرحله چه شد؟ ما اكنون در كدام مرحله قرار داريم؟ ما هنوز ثبات رژيم را نشكسته بوديم و معتقد بوديم عمليات مسلحانه، در ثبات رژيم، تَرَكي ايجاد مي‌كند و لرزه‌اي به‌ اندام آن مي‌اندازد و ازسويي اميدي ايجاد مي‌كند كه در پرتو آن بتوانيم كار ايدئولوژيك كنيم. در اين روزها اعلام شده بود كه در فاز ايدئولوژيك هستيم و بايد روي ايدئولوژي كار كنيم و انسجام ايدئولوژيك پيدا كنيم. رضا رضايي هم روي مجموعه دستاوردهاي سازمان، حاشيه‌نويسي و نقد كرده بود. البته به نظر من نكته‌ راهگشايي نداشت، بيشتر اصلاحاتي انجام داده بود كه من جزئيات آن را به ياد ندارم. اگر كريم رستگار دستگير نشده بود، از آنجا كه خيلي انگيزه داشت و با شهرام هم درگير شده و از خانه تيمي شهرام بيرون آمده بود و مسئول صمديه و انتظاري مهدي بود، حتماً آن نقدها را پيگيري و روي آنها تأمل و تعمق مي‌كرد.

بنا بود وقتي كه من از زندان آزاد شدم با دكتركريم رستگار و بهرام آرام، گروهي ايدئولوژيك تشكيل دهيم و اين كار را ادامه دهيم، اما پس از زندان، كريم رستگار مجدداً دستگير شد و من هم در حالي كه در شرف دستگيري بودم، از چنگ ساواكي‌ها فرار كردم. پس از آن، به منزل بهرام رفتم. بهرام اميدوار بود كه ما كار روي ايدئولوژي را ادامه دهيم، از اين‌رو مشغول خواندن دستاوردها، جمع‌بندي‌ و نقد آنها شديم. از سوي ديگر و در شاخه ديگر، شهرام با يك انرژي، ديدگاه و جهان‌بيني جديد از زندان آزاد شده بود و شروع به مطالعه كتاب‌هاي ماركسيستي كرده بود و از آنها سوال و جواب بيرون مي‌آورد. روي كتاب‌هاي "زمينه تكامل اجتماعي" و "چگونه انسان غول شد" و كتاب‌هاي چاپ شوروي كار مي‌كرد و در حال تأليف مجموعه منظمي بود.

اما نكته مهم اين بود كه شك و شبهه‌اي روي مبارزه مسلحانه وجود نداشت. من در آن مقطع يك ماه هم به كارگري در كارخانه ايران كمپرس در جاده قديم كرج با روزي 9 تومان رفتم. گفتم تا كلاس 10 خوانده‌ام و نقشه‌كشي هم بلدم. وقتي شب به خانه مي‌آمدم صمديه مي‌پرسيد چطور بود و من دائم به خودم فحش مي‌دادم كه خيلي خسته شدم، اما ازسويي راحت بودم چرا كه فشار بن‌بست‌هاي ايدئولوژيك، استراتژيك و فكري روي من نبود. از عيد 1353 كه شهرام جزوه سبز را ـ كه در نهايت به بيانيه تغيير ايدئولوژي زمستان سال 1354 انجاميد ـ منتشر كرد، فشارها و تنش‌هاي استراتژيك و ايدئولوژيك بيشتر شد. از سويي مردم به ما نامه مي‌نوشتند كه شما علي‌اكبر، علي‌اصغر و حضرت عباس هستيد و ما را با مسلمانان صدر اسلام مقايسه مي‌كردند. وقتي بهرام اين نامه‌ها را مي‌خواند من مي‌گفتم ما كه اين‌گونه نيستيم، بياييد اعلام انحلال كنيم تا اين گروه‌هاي خودجوش فعاليت كنند و هركدام گروه مادر شوند، اما او مي‌گفت ما بايد سعي كنيم اين ويژگي‌ها را كسب كنيم. من گفتم ما كه كمتر از شش ساعت نمي‌توانيم بخوابيم، اما اينها فكر مي‌كنند ما شب‌ها دائم بيدار هستيم و نمازشب مي‌خوانيم. مردم چنين تصوري از مجاهدين داشتند. يك‌بار از منزل مرتضي صمديه در كوچه آذر مي‌آمدم، وقتي به ته كوچه رسيدم ديدم روي ديوار مقابل نوشته: "يا مجاهد ادركني"، از اين‌رو ما يا خودكم‌بين، يا دچار غرور مي‌شديم و ازسوي علما، محافل، مجالس و امثال آيات عظام بهشتي، مطهري و طالقاني حمايت مي‌شديم. در تحليل‌هايي كه به دست ما مي‌رسيد، حدود 90درصد ذهنيت روي آن بود و موجب مي‌شد احساس كنيم يك سر و گردن از جامعه بالاتر هستيم و دچار غرور سازماني و استراتژيك مي‌شديم.

 

اولين ردپاي تغيير ايدئولوژي

بدين‌ترتيب در مسائل ايدئولوژيك، جزوه شهرام منتشر شد كه روي يك كاغذ سبز موجي پوست پيازي حروفچيني شده بود و من نام آن را «تحليل سبز» گذاشتم و اين نام روي آن ماند. علت اين‌كه روي كاغذ پوست پيازي تايپ شد اين بود كه مي‌خواستيم زود سوزانده شود. ما آن را كنار يك بطري بنزين در يك صافي روي 3 پايه مي‌گذاشتيم و آماده بوديم كه اگر اتفاقي افتاد، ابتدا آن را بسوزانيم. در اين جزوه يك تغيير در ايدئولوژي و استراتژي به چشم مي‌خورد. اين جزوه مي‌گفت ايدئولوژي سازمان دو محور دارد؛ يكي نفي استثمار انسان از انسان و ديگري تكامل مادي جهان. تكامل جهان را پيشتر هم باور داشتيم، اما در اين جزوه صفت مادي به آن اضافه شده بود. محور ديگر نفي استثمار انسان از انسان بود. شهرام اين دو را گرفته و جمع‌بندي كرده بود. روي ماترياليسم تاريخي و ديالكتيك تاريخ و پنج دوره آن رفته بود و تحليلي از نيروهاي جامعه مثل جريان مصدق، فداييان اسلام، بازرگان، نهضت‌آزادي و جبهه‌ملي ارائه داده، تا به وضعيت موجود رسيده بود.  نقدهاي زيادي به بازرگان كرده بود؛ به اين مضمون كه پابه‌‌پاي افزايش فشار امپرياليسم به ايران، بازرگان راديكال‌تر مي‌شود. براي نمونه در زمان مصدق، "بازي جوانان با سياست" را مي‌نويسد و پيش از آن دست به نگارش "مطهرات در اسلام" و "راه‌طي‌شده" مي‌زند. پس از سركوب قيام 15 خرداد 1342 كه سروكله نظام كمپرادوري آشكارتر مي‌شود و شيوه توليد وابسته ـ چه تجاري، چه مالي و چه صنعتي ـ گسترش مي‌يابد، بازرگان باز هم راديكال‌تر مي‌شود و "اسلام، مكتب مبارز و مولد" و "جزوه كوبا" (تلخيصي از "جنگ شكر در كوبا" نوشته ژان پل سارتر) را مي‌نويسد. من در سال 1342 در پادگان عشرت‌آباد از مهندس بازرگان كه براي پرونده‌خواني آمده بود پرسيدم كه اين كتاب در اين فضا، تند و راديكال نيست؟ او گفت "نهضت آزادي"، همين است. واقعاً از "جزوه كوبا" بوي مبارزه مسلحانه به مشام مي‌رسيد. در زندان هم مهندس بازرگان "بعثت و ايدئولوژي" را نوشت. شهرام، سيري را نشان داده بود كه درواقع اين شرايط است كه روي آقاي بازرگان اثر مي‌گذارد و وضعيت او را مي‌سازد و راديكال مي‌كند. تئوري طبقات را هم خوب جا انداخته بود. البته من در آن زمان نقدي به اين تئوري داشتم كه در مورد آن با جوهري و بهرام صحبت كردم. حرف من اين بود كه شما فكر مي‌كنيد در ايران كارگران، يك طبقه هستند، درحالي‌‌كه نهايتاً يك حركت صنفي در كارگران وجود دارد. مي‌خواهم وضعيت طبقه كارگر را در آن زمان شرح ‌دهم، چرا كه در آن شرايط بوده‌ام و يك گزارش صدصفحه‌اي در مورد آن نوشتم.

 

كارگران يا خرده‌بورژوازي چپ؟

حركت كارگران حتي كاملاً صنفي هم نبود چه برسد به اين‌كه بخواهند سياسي شوند و اين زمان زيادي مي‌برد. ماركسيست‌ها مي‌گفتند تضاد، ذاتي شيء است. شيء ايران است، پس تضاد، ذاتي ايران است. ويژگي اصلي ايران هم طبقه كارگر است. طبقه كارگر هم به حركت صنفي مشغول است و سياسي نشده چه رسد به اين‌كه نظامي شود. بنابراين از ديد تئوري ماركسيسم، مبارزه مسلحانه كاملاً رد شده بود. ماركسيست‌هاي كلاسيك اعم از طرفداران مائوتسه‌تنگ و طرفداران حزب‌توده و توفاني‌ها حركت مسلحانه را در آن مقطع قبول نداشتند. من معتقد بودم كه شيوه توليد كمپرادوري و امپرياليستي كه در ايران وجود دارد، در زير فشار و چكمه‌هاي امپرياليستي خود، اين تغيير طبقه را به‌وجود مي‌آورد. بنابراين اگر در زمان مصدق بورژوازي ملي بود و حالا اين بورژوازي ملي  راديكاليزه و تبديل به خرده‌بورژوازي چپ ‌شده است، اين تغيير طبقه زير فشار چكمه‌هاي امپرياليسم صورت مي‌گيرد و نشان از ظلم آشكار دارد. بنابراين اگر مهندس، راديكال مي‌شود به خاطر اين است كه ظلم آشكاري اتفاق افتاده و ما بايد از آن دفاع كنيم. مبارزه مسلحانه بازتاب اين فشار بر ايران است كه به‌ناحق به جامعه ايران تحميل شده است.

وقتي تحولات تاريخ به سمتي مي‌رود كه براي نمونه خياطان و كفاشان بايد شيوه توليد خود را مدرن كنند، اين اگر طبيعي باشد اشكالي ندارد، ولي ساواك قيمت كفش‌ملي را ثابت نگه‌داشته بود تا پايين نيايد و كفاش‌ها اعتراض نكنند و به جنبش چريكي نپيوندند. من هيچ‌گاه قبول نداشتم كه مبارزه مسلحانه بازتاب حركت كارگران است و معتقد بودم اين حركت، بازتاب فروپاشي خرده‌بورژوازي است، ولي اين فروپاشي به ناحق، يا با زور و قلدري است و طبيعي نيست. فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي زير چتر كودتاي 28 مرداد و سركوب 15 خرداد شكل گرفت و تمام اصناف را از بين برد. زير اين فشار ما بايد به‌طور طبيعي مقاومت مي‌كرديم. آقاي بازرگان تلويحاً مبارزه مسلحانه را تأييد مي‌كرد چرا كه مي‌ديد اين فشار ناحق است. تئوري طبقات در اينجا كارگر نبود، يعني نمي‌شد از طريق طبقه كارگر به مبارزه مسلحانه رسيد. من در طبقه كارگر، شاهد دشمني آنها با دهقانان بود، براي نمونه فرمول لنيني، اتحاد كارگر و دهقان بود. ما هم در زندان شعار مي‌داديم "كارگر، برزگر در كنار هم/ متحد، متفق، دوستدار هم"، ولي من در كارخانه متوجه شدم اينها دشمن هم هستند. اصلاحات ارضي موجب شده بود كه مهاجرت‌هاي زيادي به شهر صورت بگيرد و دهقان‌ها به شهر بيايند و پشت درِ كارخانه‌ها صف بكشند. كارفرما هم هميشه 20 تا 25 كارگر آماده به كار در دفترش داشت. او از اين تضاد استفاده مي‌كرد، مثلاً به من مي‌گفت كه تو را به خاطر اين روي آن ماشين برش گذاشته‌ام تا موي دماغ فلان كارگر شوي و اگر پررو شد تو جاي او را بگيري. من نيز همه اين مسائل را به كارگر دستگاه برش گفتم و خيلي با هم دوست و صميمي شديم.

كارگري بود كه 17 سال سابقه داشت و در محله آبمنگل ساكن بود. يكي از كارگراني كه از روستا آمده بود، خبرهاي او را به كارفرما داده بود. كارگري كه 17 سال سابقه داشت كتك مفصلي به كارگري كه براي كارفرما جاسوسي كرده بود، زد. كارفرما هم او را اخراج كرد و 17 سال سابقه كار او از بين رفت.

جمع‌بندي من اين بود كه اين طبقه كارگر هنوز هويتي نشده كه منافع طبقاتي خود را ـ حتي در بعد صنفي ـ پيگيري كند، مثلاً وقتي 17 سال سابقه آن كارگر از بين رفت، بقيه هيچ اعتراضي نكردند. اگر كارگري چند بار در روز دستشويي مي‌رفت، سرش فرياد مي‌زدند، يعني كارخانه مثل پادگان بود. حداقل اگر كارگر در فاز صنفي خود بود، از منافع طبقاتي‌اش دفاع مي‌كرد و هويت داشت.

 

مبارزه مسلحانه، نه استراتژي نه تاكتيك!

من كه مي‌دانستم نويسنده همه اين نوشته‌ها شهرام است، آن را نقد مي‌كردم و تئوري طبقات را در شرايطي كه امپرياليزم حاكم است و كودتا كرده و با پول نفت طبقه‌سازي كرده و طبقه مرفه كارگر ايجاد كرده بود و آنها زير سلطه طبقه كمپرادور قرار گرفته‌اند، قبول نداشتم. من اين پرسش را داشتم كه ضرورت اين تغيير ايدئولوژي چيست و اين تغيير ايدئولوژي از اسلام به ماركسيسم چه ضرورتي دارد؟ ما هر وقت مي‌خواستيم كاري كنيم، بحث ضرورت را مطرح مي‌كرديم، يعني تكامل، خلق، استراتژي و مبارزه مسلحانه را در يك راستا مي‌ديديم. مي‌گفتم در صورت تغيير ايدئولوژي، ديگر نمي‌توان مبارزه مسلحانه را تبيين كرد. درواقع تغيير ايدئولوژي را ترديد بزرگي در مبارزه مسلحانه مي‌ديدم؛ با توجه به اين‌كه به روحيه شهرام هم آگاهي داشتم. بهرام يك‌بار مي‌گفت كه شهرام با گروهي به كوه رفته بودند و آب به درون اسلحه شهرام رفته بود، ولي او مدت‌ها اسلحه را پاك نكرده بود تا زنگ زده بود، يعني مبارزه مسلحانه ذاتي او نبود. من روي اين موضوع خيلي تكيه داشتم و حتي وقتي به زندان آمدم به پرويز يعقوبي گفتم  كه من از موضع راهبردي به شهرام نقد دارم. من به بهرام گفتم با توجه به روحيه شهرام و ديدگاه‌هاي او، به نظر من در اين نوشته او مي‌خواهد مبارزه مسلحانه را رد كند. او با قاطعيت گفت خير، سازمان هيچ شكي در مبارزه مسلحانه ندارد و كسي حق ندارد نسبت به آن ترديد كند. گفتم يك وقت، كسي صادقانه مي‌گويد من ترديد دارم، اما زماني كسي با تحليلي استراتژيك ـ ايدئولوژيك مسئله را دور مي‌زند و قصد خود را القا مي‌كند. مي‌گفتم شهرام مدت زيادي با حسين عزتي در زندان هم‌بند بوده و حسين عزتي هم عضو حزب توفان و از ماركسيست‌هاي دو آتشه تئوريك است كه بسيار كتاب خوانده و شديداً مخالف مبارزه مسلحانه است. شهرام مدتي با حسين عزتي در زندان ساري بوده و با هم فرار كرده بودند. من كه از كارگري برگشتم، به ما گفته شد يك امريكايي را ترور كنيم، از اين‌رو به شناسايي پرداختيم. بهرام از نقدهاي ما تشكر كرد، اما روي آن كاري انجام نشد. پس از آن روي كار ايدئولوژيك متمركز شديم. در آن دوران، محسن مخملباف و چند نفر ديگر به بانك تهاجم كرده بودند و عمل مسلحانه انجام داده و پس از آن او را دستگير كرده بودند. سيمين صالحي هم او را در بيمارستان سينا جراحي كرده بود. ما خبرهاي آن را مي‌شنيديم. اين اتفاقات در زماني روي داد كه ما در فاز ايدئولوژيك بوديم و بهرام به مناسبت سالگرد كودتاي 28 مرداد پيشنهاد چند عمل انفجاري داد كه در جلد دوم خاطراتم باعنوان «آنها كه رفتند» آمده است. ما نمي‌دانستيم چرا فاز ايدئولوژيك لغو شد، ولي به آن تن داديم.

در خاطرات جلد دوم قرار نبود كه حجم مطالب از 450 صفحه بيشتر شود، از اين‌رو به‌طور كامل به زمزمه‌هاي تغيير ايدئولوژي و دستگيري نپرداختم. براي يادآوري، بهرام به گزاره‌اي اشاره مي‌كند كه در شهريور 1352 در جنگل‌هاي كرج اتفاق افتاد و من در خاطرات جلد دوم به آن پرداخته‌ام.

 

شناخت طبقه كارگر

در بيانيه تغيير ايدئولوژي گفته شده بود كه دو سال كار طاقت‌فرساي ايدئولوژيك ايجاب مي‌كرد كه رفقا را به كارهايي بفرستيم تا در مسير كار توده‌اي متوجه حقيقت شوند. اما من خودم پيشنهاد رفتن به كارگري براي خودم داشتم. علت آن هم اين بود كه يك بن‌بست فكري ايجادشده بود و به نوعي مي‌خواستم از كار فكري رها شوم. وقتي به كارگري رفتم به مرتضي صمديه‌لباف هم گفتم كه چطور است برويم و طبقه كارگر را بشناسيم، يعني هدف، شناخت طبقه كارگر هم بود.

ما در رأس سازماني بوديم كه همه به آن چشم اميد دوخته بودند، ولي به بن‌بست‌هايي برخورده بوديم كه بايد روي آنها بحث مي‌كرديم. وقتي من كارگري را طولاني كردم بهرام به من گفت جا خوش كرده‌اي، بلند شو بيا فكر كن، و در نتيجه دوره كارگري من را كم كرد.

من به خاطر كار در صنعت نفت به كار سخت عادت داشتم و در خانه تيمي هم تمام لباس‌ها را  مي‌شستم، چراغ‌ها را نفت مي‌كردم و غذا مي‌پختم، يعني آنها نمي‌توانستند ويژگي‌هاي تنبلي يا خرده‌بورژوازي را به من بچسبانند. اين مسائل به صمديه هم نمي‌چسبيد كه بخواهد از زير كار در برود كه براي رفع اين خصلت او را به كارگري فرستاده باشند.

در مراحل اول وقتي آنها نقد مي‌كردند و يك‌سري نقد به دين خرافي داشتند همه ما اين نقدها را قبول داشتيم. نقدهايي كه به كتاب علامه طباطبايي مي‌شد، نقدي جدي بود. يعني نقدهايي كه به دين سنتي مي‌شد، واقعاً كار بزرگي بود، حتي هنوز دكترسروش نتوانسته چنين نقدهايي به آموزش‌هاي سنتي بكند.

گريزي از آن زمان به حال مي‌زنم؛ حالا مجمع تشخيص مصلحت ايجاد شده و علت نهايي آن اين است كه فقه سنتي كشش ندارد و بايد از طريق مصلحت، كارها را انجام دهند، يعني نيامده‌اند در ايدئولوژي نوآوري كنند و از دل اسلام به استراتژي و تاكتيك برسند، اما آنها صادقانه اعلام كردند ما اين نقدها را به آموزش‌هاي سنتي وارد مي‌دانيم كه كشش‌ناپذير است و نمي‌توان به‌وسيله آن مبارزه كرد. اينها هم به همين موضوع رسيدند، اما صادقانه اعتراف نكردند. ابتدا نقدها نيرو آزاد مي‌كرد، ولي بعد كه به تغيير ايدئولوژي رسيد و پارادايم به سمت ماترياليسم تغيير كرد، بن‌بست‌ها هم زياد شد.

 

فرار از برچسب

بهرام آرام در مورد صمديه به من مي‌گفت حاضرم به قرآن قسم بخورم كه اگر صمديه دستگير شود، هيچ‌كس را لو نمي‌دهد. او مي‌گفت ما هميشه براي عمليات بايد توان تاريخي را در نظر بگيريم، اگر صمديه با يك عملي مخالف بود، بدانيد از موضع محافظه‌كاري نيست، قطعاً از توان تاريخي خارج است و نبايد آن عمل را انجام داد.

يكي از اشتباهات ما اين بود كه شب 28 مرداد وقتي با صمديه مطرح كرديم كه در چند جا مي‌خواهيم بمب بگذاريم، گفت اين كار خيلي خطرناك است و از 8 تا 9 شب آن مناطق ميليتاريزه مي‌شود، اين كار را نكن. من تحليل خودم را داشتم كه اينها مي‌خواهند به ما مارك خرده‌بورژوازي بچسبانند و بگويند از زير عمل در مي‌رويم، در نتيجه به كارم ادامه دادم. در جلد دوم خاطراتم هم گفته‌ام كه اين كار من ناشي از فرار از انگ و برچسب بود كه اشتباه و غيراصولي بود. اگر در يك تشكيلات انقلابي كسي بخواهد موضع مبارزاتي خود را از دست بدهد ديگر راه برگشتي برايش وجود ندارد، در مورد من اين مسئله جدي‌تر بود، چرا كه اسم من قبلاً لو رفته بود و در خانه كريم رستگار مداركم به دست ساواك افتاده بود و همه دوستانم را نيز گرفته بودند. اين‌گونه فكر مي‌كردم كه راه برگشتي هم براي من وجود ندارد، ولي اين اواخر به فكر انشعاب بودم. در ميان پرسش و پاسخ‌ها به جايي رسيدم كه پرسشي از بهرام كردم، او هم به من يك پاسخ داد، اما رنگ صورتش سرخ شد و فهميدم دروغ مي‌گويد. پيش خود گفتم هنوز فطرت پاكي دارد چرا كه وقتي دروغ مي‌گويد سرخ مي‌شود، يعني فهميدم به من اعتماد ندارد. براي نمونه در طرح مستشاران، من، صمديه، مرتضي و مصطفي (انتظار مهدي) شركت داشتيم. اين طرح بسيار مبتكرانه بود، ما نقشه تهران را داشتيم و تعقيب ـ مراقبت سيار انجام مي‌داديم. از ابتداي ميرداماد تا آخر را مراقب بوديم و هر ماشين مستشاري مي‌ديديم، شماره‌اش را حفظ مي‌كرديم و روي اسكناس مي‌نوشتيم كه فلان ماشين با فلان شماره از اين خيابان در چنين ساعتي عبور كرده است. ما جدول كاملي از تمام ماشين‌هاي مستشاري تهيه كرده بوديم. بهرام هم مي‌گفت الحق، تو كار بزرگي انجام داده‌اي، اما ناگهان اين كار منتفي شد. احساس كردم اين كار نوعي نخود سياه بود و ما را مشغول كردند تا كار ايدئولوژيكي كه انجام مي‌دادم (آنها هم فهميده بودند) و از دل آن، نقدهاي جدي به مواضع تغيير ايدئولوژي درمي‌آمد، تعطيل شود. چند نشانه وجود داشت كه آنها بو برده بودند من مقاومت مي‌كنم؛ يكي اين‌كه مطالبي را كه در زندان با زين‌العابدين حقاني كار كرده بوديم بيرون آورده و به شهرام داده بودم. شهرام آن ريزنويسي‌هاي روي كاغذ سيگار را درشت‌نويسي كرد، ولي درون سازمان پخش نكرد. من به او گفتم آنها را مي‌خواهم. دو، سه نسخه آوردند كه يك نسخه آن را با مهندس توسلي و آقاي رجايي و يك نسخه را با صمديه و انتظارمهدي خواندم. همه ما خيلي شارژ شده بوديم. اين مطالب در 13 مورد تحليل طبقاتي را نقد كرده بود. نشانه دوم اين‌كه ما يك صافي داشتيم كه كلاسورهايمان را در آن مي‌گذاشتيم و دستاوردهايمان را در آن كلاسورها مي‌نوشتيم. من دستاوردهاي ايدئولوژيك‌ خود ازجمله مخروط تكامل را ‌نوشته و در آن گذاشته بودم. مجموعه آنها يك مقاومت بود. البته شايد راهگشا نبود، ولي مقاومتي بود در برابر آنچه آنها مي‌گفتند.  مورد سوم نقدهايي بود كه به جزوه سبز داشتم و چهارم بحث‌هاي كلامي و... تحليل من اين است كه آنها بو برده بودند و اعتماد نداشتند.

شايد به اين دلايل بود كه با وجود فاز ايدئولوژيك ما را به دنبال شناسايي مستشاران فرستادند كه بعدها هم لغو شد. زماني كه به 28 مرداد 1353 نزديك مي‌شديم، بهرام گفت ما از گروه‌هاي خودبه‌خودي عقب افتاده‌ايم و حداقل بايد يك عملي انجام دهيم. البته خود بهرام هم خيلي تئوريك نبود و بيشتر عمل مي‌كرد.

 

برگ‌هايي ديگر از تغيير

همان‌طور كه در جلد دوم خاطرات توضيح دادم ما سرشاخه بوديم. غروب كه نماز مي‌خوانديم، من پياده تا منزل صمديه مي‌رفتم. صبح زود، علامت سلامتي به بهرام مي‌داديم و من به خانه رجايي زنگ مي‌زدم تا سرشاخه از سلامتي تيم اطلاع داشته باشد. شب تا ديروقت با صمديه و انتظار مهدي كار مي‌كرديم، فرداي آن روز هم كار مي‌كرديم و شب به شاخه مي‌رفتيم و بحث مي‌كرديم. صبح روز بعد دوباره روي سازماندهي، استراتژي و ارتباطات بحث مي‌كرديم و در مورد عضوگيري‌ها صحبت مي‌كرديم. ابتدا در تيم، تحليل‌ها را در مورد افراد جديد مي‌خوانديم و بعضي جاها را خط‌كشي مي‌كرديم تا اسامي را نفهمند و بعد به شاخه مي‌برديم. در شاخه نظر مي‌داديم كه اين فرد را عضوگيري كنيم يا نه؟ براي نمونه تحليل كتيرايي را با صمديه و انتظارمهدي خوانديم، طرح جالبي بود، درنتيجه به بالا داديم و در آنجا هم روي آن مطالعه شد.

از خارج از كشور به‌طور دائم براي ما گزارش مي‌رسيد، آن را مي‌خوانديم و خلاصه آن را براي هم مي‌گفتيم. در هفت ماهي كه مخفي ‌شدم به‌طور دائم با شهيد رجايي بودم.

مهندس توسلي در يك دفتر مهندسي كار مي‌كرد، وقتي بعدازظهر پنج‌شنبه‌ها كارش تمام مي‌شد  به اتفاق رجايي در سيدخندان (ابتداي رسالت كنوني) قرار مي‌گذاشتيم و به جاده فشم مي‌رفتيم. در آنجا كتاب مي‌خوانديم. تضاد مائو را به‌طور كامل با آنها خواندم. جالب اين است كه اينها هيچ انتقادي به تضاد مائو نداشتند، جز اين‌كه آقاي رجايي گفت من اين گفته مائو كه جهان چيزي جز ماده متحرك نيست، را نمي‌پذيرم. مهندس توسلي هم مي‌گفت، كتاب‌هاي شريعتي راهبرد و استراتژي به انسان نمي‌دهد، اما سبك كار كتاب تضاد مائو را مي‌پسنديد. من ابتدا با رجايي بودم، بعد رجايي پيشنهاد كرد كه مهندس توسلي هم بيايد، سپس در شاخه مطرح كرديم و پذيرفته شد.

 

جايي براي خدا

بحث‌هاي تغيير ايدئولوژي در سرشاخه‌ ما ابتدا از طريق نوشته مطرح نشد. همان‌طور كه بهرام از يك‌سو با شهرام ارتباط داشت و ازسوي ديگر با هم كار مي‌كرديم، بهرام يك تكه مي‌انداخت و  مثلاً مي‌گفت من قبول دارم كه قرآن مجموعه‌اي ضدظلم است، ولي نمي‌دانم اين كانالي كه به خدا مي‌زند چيست و ربط آن با خدا معلوم نيست. من در آن دوران مي‌گفتم پيامبر، انسان صادقي بود و تو هم صداقت او را قبول داري و مي‌داني كه اين ازسوي خداست. اين پاسخ را به او مي‌دادم، اما اين‌كه او قانع مي‌شد يا نه نمي‌دانم. چند سال پيش همين پرسش را از آقاي محسن سازگارا ‌كردم، وي ‌گفت، پيامبر صادق است و هر چه بگويد ما قبول مي‌كنيم، ديگر استدلال‌كردن كه چگونه ازسوي خداست، چه معنايي مي‌دهد؟

اين موضوع جزو دريافت‌هاي جديد من است. در حال حاضر هم وقتي قرآن را مطالعه مي‌كنند، همين پرسش بهرام برايشان مطرح مي‌شود. به نظر مي‌رسد در جاهليت و در زمان پيامبر هيچ دليلي بر رد وحي نبوده است و به هركسي به‌گونه‌اي وحي مي‌شده (خواب صادقانه و الهام). آنها وحي و الهام را رد نمي‌كردند، بلكه اين پرسش را از پيامبر مي‌كردند كه از كجا مي‌گويي اين ازسوي خداست؟ تو بشري مادي هستي، چگونه به غير ماده كانال مي‌زني؟ اگر اين موضوع براي آنها حل مي‌شد، ديگر با پيامبران درگيري نداشتند. در صلح حديبيه، پيامبر در بالاي صلح‌نامه، عبارت محمد رسول‌الله را نوشت. مكيان مي‌گفتند اگر ما قبول داشتيم كه محمد ازسوي خداست كه جنگ نمي‌كرديم، پس بايد تنها كلمه محمد بيايد، درنتيجه "محمد پسر عبدالله" قرار مي‌گيرد. پرسش بسيار مهم بهرام هم در آن زمان اين بود كه پيامبر چگونه به خدا پل مي‌زند؟ ديگر اين‌كه بهرام مي‌گفت من در نهج‌البلاغه شكي ندارم، چرا كه مجموعه‌اي ضدظلم است كه روش ارائه مي‌دهد. علي پنجاه‌سال پراتيك مستمر داشته و در پراتيك به اين دستاوردها رسيده است. او مي‌گفت ما از سال 1350 تا 1352 كه در پراتيك بوديم، تحليل‌هايمان از مردم عيني‌تر و واقعي‌تر شد و الان تشكيلات مجاهدين، دريافت‌هايي دارد كه مردم ندارند و نهج‌البلاغه هم به همين‌گونه است و حاصل پراتيك مستمر امام علي در طول پنجاه‌سال است.

البته من از پاسخم راضي بودم. وقتي به صمديه هم گفتم، خيلي خوشحال و راضي بود و خنده‌اي بر لب داشت.

به نظر مي‌رسد كه بهرام معتقد بود اگر وحي ازسوي خدا بود، انسجام فلسفي داشت، در مقابل و براي تقريب به ذهن مي‌گفت ماركس مي‌گويد اساس ماركسيسم ماده ازلي ـ ابدي است، آن‌گاه اين ماده ازلي ـ ابدي به ديالكتيك طبيعت و سپس ديالكتيك تاريخ تبديل مي‌شود. در مقطع تكامل تاريخي كه انسان و جامعه به‌وجود مي‌آيد، ماده را مقدم بر ايده مي‌داند. تكامل، مادي بوده، بنابراين ابتدا انسان به‌وجود مي‌آيد و پس از آن ذهنش شكل مي‌گيرد. در مرحله بعد از تقدم ماده بر ايده به تقدم زيربناي اقتصاد بر روبناي فرهنگ، ايدئولوژي و دين مي‌رسد. بر همين اساس پنج دوره تاريخ را استوار مي‌كند. اين پنج دوره بارها و در خيلي از ممالك دنيا، تجربه شده است. البته استثناهايي هم وجود داشته و درنهايت به شكل حكومت "ديكتاتوري پرولتاريا" مي‌رسد. بهرام مي‌گفت من ازسويي مي‌بينم مبناي فلسفي ماركسيسم ماده ازلي ـ ابدي است و اين ماده خود را در تمام مراحل تحليل، نشان مي‌دهد ـ  اصلي كه در تمام فروعش موج مي‌زند ـ و از سوي ديگر با ذكر اين مثال مي‌گفت نمي‌توانم اين‌گونه خدا را نشان دهم و بگويم كه رابطه خدا با ماده يا خدا با نهج‌البلاغه چيست؟ به نظر من در آن زمان بهرام اگر مي‌توانست براساس يك مبناي فلسفي خدا را با قرآن و نهج‌البلاغه ربط دهد، قبول مي‌كرد. من به ياد دارم پس از انقلاب به زاهدان رفتم. تقي منظر (باقري) در جبهه‌ها شهيد شده بود و من بسيار گريه كردم. در آن دوران امام خميني از قول امام باقر گفته بود كه همه احكام  از صمدانيت خداوند نشر مي‌يابد. حتي امام خميني گفت منظورم درشت‌ها و اصول نيست، بلكه ريز احكام است. در آنجا گفتم اي كاش بهرام زنده بود و مي‌ديد كه امامان ما از خدا به احكام مي‌رسند، يعني استدلال فلسفي براي آن دارند كه اين آيه از فلان انسجام مكتبي بيرون مي‌آيد و به خدا ربط دارد. به نظر من اگر ما چنين دستاوردي داشتيم خوب بود. در زندان ـ بعد از مقطع 1354ـ روي همين مسائل كار كرديم و كتابي نوشتيم به‌نام تازيانه تكامل، اين نشان مي‌داد كه با آن پرسش‌هاي بنيادي، چگونه برخورد كنيم، هرچند كه رفتار و كردار جرياني كه به بيانيه تغيير ايدئولوژي سال 1354 انجاميد، فرصت‌طلبانه خوانديم، ولي به شبهات بايد پاسخ داده مي‌شد. توان جامعه ما در حد پاسخگويي به اين پرسش‌ها نبود، حتي بسياري از علماي امروز هم هنوز پاسخي ندارند و در حال حاضر هم از پاسخگويي عاجز هستند چه برسد به آن روزها.

بهرام و شهرام هم نمي‌توانستند جمع‌بندي كنند و از آنجا كه توانايي نداشتند، با ساده‌گزيني به پارادايم ديگري توسل جستند. تيم ما را مي‌خواستند حذف كنند و بعدها فهميديم كه با شاخه مجيد هم مي‌خواستند همين كار را بكنند! با بيرون هم نمي‌خواستند طرح موضوع كنند.

اما ما اجازه حرف‌زدن داشتيم. من با شهيد رجايي اين پرسش‌ها را مطرح مي‌كردم، براي نمونه بهرام يك پرسش‌ كرد كه قرآن مي‌گويد "وَيَسئَلونَكَ عَنِ الروحُ قُلِ‌الروحُ مِن امرِ ربي و ما اُوتيتم مِن‌العِلم الا قليلا" (اسرا :85)، از تو سوال مي‌كنند در مورد روح، بگو ازسوي پروردگار است و شما جز چيز اندكي (يا هيچ‌چيز) نمي‌دانيد.

پرسش بهرام اين بود كه قرآن چرا مي‌گويد شما "هيچ‌چيز" نمي‌دانيد؟ من اين را به آقاي رجايي گفتم. ايشان گفت قليل به‌معناي هيچ‌چيز نيست، بلكه قليل به‌معناي نسبي بودن علم است. علم ما هم نسبي است. اينشتين هم مي‌گويد علم ما نسبي است. من از جواب او نيرو گرفتم و به‌دنبال تبيين آن رفتم و با بهرام آرام و جوهري برخورد كردم. پرسش مي‌شد كه چرا توده‌ها در قرآن اهميتي ندارند، براي نمونه در چندين‌جا در  قرآن گفته شده "اكثرهم لايعلمون؟" البته اين پرسشي بود كه در دوران دانشجويي هم از ما مي‌شد، ‌كه مردم در قرآن تحقير مي‌شوند و توده‌ها جايگاه و منزلتي ندارند. اين نكته‌اي بود كه باعث شد من در صداقت آنها شك كنم. چرا كه وقتي اينشتين نظريه نيوتن را رد كرد، بيشتر دانشمندان با او مخالف بودند، بيشتر آنها نمي‌دانستند و همين ندانستن آنها مسئوليت اينشتين را زياد كرد تا بيشتر سخنراني و تحقيق كند و كنفرانس و همايش برگزار كند. وقتي پلانك نظريه او را رد كرد بسيار زحمت كشيد تا اجماع علما ـ كه اكثراً با او مخالف بودند ـ را به خود جلب كند. اين نشان مي‌دهد وقتي كسي نمي‌داند بايد بپرسد. در برابر پيامبر هم كه خدا مي‌گويد "اكثرهم لايعلمون" اين توهين نيست، بلكه قرآن حاوي يك نوآوري و تغيير مبناي عظيم است. در جاهليت مبنا را مال، خدم و حشم مي‌گرفتند، ناگهان قرآن گفت مبنا خداست و اين براي آنها سنگين بود، از اين‌رو قرآن ‌گفت "اكثرهم لايعلمون" تا مسئوليت بيشتر پيامبر را به او گوشزد كند كه بايد بيشتر تلاش و فداكاري كند تا اين نوآوري تبيين شود و جا بيفتد. من اين دليل را مي‌آوردم، اما آنها دوباره حرف خود را تكرار مي‌كردند، احساس كردم عمدي وجود دارد كه توسط سوالات و ترديدها بمباراني صورت بگيرد.

بچه‌هاي اوليه روي سوره محمد، توبه و انفال كار كردند، اينها پس از سال 1350 چاپ شد و جزو آموزش‌هاي رسمي قرار گرفت. بچه‌ها بدون اين‌كه عربي هم بلد باشند، سوره‌ها را حفظ مي‌كردند و معاني آن را مي‌دانستند. در زندان، موسي خياباني قرآني گرفته بود و آياتي كه بايد حفظ مي‌كرديم، علامت مي‌زديم.

پيش از سال 1350 خيلي قرآن مي‌خوانديم. بعدها در زندان اوين، صبح‌ها قرائت و تفسير قرآن بود. گاهي به صورت موضوعي كار مي‌كردند، البته جدي نبود. قرآن با ترجمه الهي قمشه‌اي خوانده مي‌شد. در انفرادي كه بوديم به موسي گفتم بيا كمي كار راهبردي كنيم. او مي‌گفت تنها آرزوي من اين است كه در سلول حنيف‌نژاد بروم تا برايم قرآن بخواند.

پس از اعدام‌ها كه به زندان قصر آمديم، تنها كار جدي قرآني ما، كار ديناميسم قرآن بود كه بحث محكم و متشابه و آيه هفتم و هشتم آل‌عمران پيش آمد. درنهايت، مسعود رجوي آن را به رشته تحرير درآورد و قلم وي بسيار زيبا بود. من سير آن را كه جزوه آموزشي ما در زندان بود، در جزوه "زمان در متن دين" آورده‌ام. در زندان شيراز هم آن را درشت‌نويسي كرديم و به مهندس سحابي داديم كه ايشان گفت نوشتن اين مطالب خيلي شهامت و جرأت مي‌خواهد. البته انگ ديالكتيك تاريخ به خود داشت. در آن جزوه آمده بود كه محكم، زيربنا و متشابه روبناست. به نظر مي‌رسيد از زيربنا و روبناي ماركسيسم الهام گرفته بود و آن را در قرآن آورده بود. البته براي نخستين‌بار اين موضوع كه متشابه تابع محكم است در آن جزوه مطرح شد. در زندان شيراز هم يك گروه ايدئولوژيك متشكل از مهندس عزت‌الله سحابي، دكتر محمد ميلاني، مهندس علي بهپور، شهيد محمداكبري آهنگر و زين‌العابدين حقاني بود. از دي سال 1351 كه من به اين زندان رفتم تا زماني‌كه بيرون آمدم (شهريور 1352) اينها كار كردند و درنهايت هم دستاوردهاي ايدئولوژيك آنها كه به من منتقل شد را در خاطرات خود  (آنها كه رفتند) آورده‌ام.

حقاني خروجي خيلي خوبي داشت. او در مورد تبيين انسان و بي‌نهايت‌طلبي انسان كار مي‌كرد و انسان بي‌نهايت‌طلب را وارد تاريخ مي‌كرد و بر آن مبنا پنج‌دوره تاريخ را تبيين مي‌كرد. او مي‌گفت در اين پنج دوره تاريخ يك چيز، مشترك است و آن انسان بي‌نهايت‌طلب است و اين‌كه "شرايط بيروني، هويت را مي‌سازد" را نقد مي‌كرد. 11 تا 13 انتقاد به نظريه طبقات داشت كه كار قرآني بسيار خوبي بود. جالب اين‌كه از كتاب "شناخت" سازمان ـ معروف به شناخت محمدآقا ـ الهام گرفته بود. محمدآقا براي تبيين اين‌كه چگونه جامعه بي‌طبقه اوليه به جامعه طبقاتي تبديل شد توضيح داده بود كه در آن جامعه اوليه وفور نعمت وجود داشت و توليد، اضافه بر مصرف بود. آنگاه اين انسان بي‌نهايت‌طلب ـ با يك مرتبه عدول ـ در قالب فزون‌طلبي توليد اضافي را به خود منحصر مي‌كند و به‌دنبال اين انحصار است كه طبقات به‌وجود مي‌آيد. ماركسيست‌ها از تبيين اين مكانيزم عاجز بودند. همان‌طور كه قبلاً‌ گفتم من هم آن را ريزنويسي كردم و به شهرام دادم. شهرام چون اين كار با ديدگاه‌هايش نمي‌خواند، آن را توزيع نكرد. پس از عيد 1353 كه من دچار بحران شده بودم، آن را خواستم كه براي ما فرستادند. در آن زمان عده‌اي مي‌گفتند كه شما با قرآن گزينشي برخورد مي‌كنيد و كليت آن را قبول نداريد، حتي بازجوها هم به همين نكته اشاره مي‌‌كردند كه چرا فقط سوره توبه.

 

پلي از ما به خدا!

همان‌‌طور كه در جلد قبلي خاطراتم آورده بودم، وقتي ما خطبه‌هاي نهج‌البلاغه را مي‌خوانديم در قسمت اول آن‌كه از صفات خدا و ملائكه مي‌گفت، مي‌گفتيم كه از آن رد شويم و به جايي برويم كه از روش و راهكار صحبت شده است. يعني اين مشكل وجود داشت كه ما ارتباط ارگانيك ابتداي خطبه را با بدنه خطبه دنبال نمي‌كرديم. اين همان مشكلي بود كه مي‌گفتند خدا چه ربطي به ريز آيات و نهج‌البلاغه دارد؟ همان انتقادي كه بهرام هم مي‌كرد و مي‌گفت نهج‌البلاغه يك مجموعه منسجم است و قرآن هم مجموعه‌اي ضدظلم است، اما ربط آن با خدا چيست؟ براي نمونه شريعتي در يكي از كتاب‌هايش مي‌گويد هر جا نامي از خداست به‌جاي آن ناس بگذاريد و برعكس. ما در زندان شيراز مي‌گفتيم مگر مي‌شود به‌جاي خدا، ناس گذاشت. خدا، غيرمادي است و ناس، مادي. يعني حتي دكتر هم در حوزه ذات وارد نمي‌شد. ما هم مي‌گفتيم ما كه همه قرآن را نمي‌دانيم، اما مثلاً آيه‌اي هست كه مي‌گويد كسي كه تقواي خدا را پيشه كند، خداوند راه برون‌رفت را بر او روشن مي‌كند، «...مَن يَتَق‌الله يَجعل له مَخرجاً (طلاق:2)، يا هر كه در راه ما جهاد كند، ما راه‌هاي خود را به او نشان مي‌دهيم. الذين جاهَدوا فينا لَنَهدينهُم سُبُلَنا...» (عنكبوت:69) بنابراين هرجا نمي‌فهميديم مي‌گفتيم در عمل مي‌فهميم. در سال 1352 نزد آقاي طالقاني رفتم و بحران‌هاي ايدئولوژيك‌ درون زندان را مطرح كردم. اين اتفاق بين آزادي از زندان شيراز و مخفي‌شدنم رخ داد. من گفتم ما چه كنيم؟ آقاي طالقاني گفت روي دعاي افتتاح كار كنيد. من فكر كردم آقاي طالقاني خيلي ارتجاعي شده است. درحالي‌كه در دعاي افتتاح فرازي هست كه مي‌گويد خدايا ما را ياري كن، آنچه را كه به ما از حق شناساندي، به آن عمل كنيم و آنچه نشناختيم در عمل به ما برسان." «اللهم ماعرفتنا من الحق فحملناه و ما قصرنا عنه فبلغناه» اين همان ايدئولوژي مجاهدين بود، يعني آن مقدار كه از آن مي‌دانيم به آن عمل كنيم، به عبارت ديگر چرا به آنچه مي‌‌گوييد عمل نمي‌كنيد؟

بنابراين همان‌طور كه آقاي دكتر محمدي گرگاني مي‌گويد آن‌قدر كه ما از قرآن مي‌دانيم بايد به آن عمل كنيم، قرآن قانون بيانگر تكامل است. آيا ما همه‌چيز را از تكامل مي‌دانيم؟ اتفاقاً در مواردي كه علما يكدست بودند و همگي نظر قرآن را قبول داشتند، در الميزان آمده بود تعداد زيادي از آيات، متشابه هستند ـ مرحوم لاهوتي آنها را 70درصد كل آيات بيان كردـ بايد به اينها ايمان داشت، اما عمل نكرد. بقيه آيات هم محكم هستند كه اين همه اختلاف بين آنها وجود دارد. بسياري از آيات ناسخ و برخي منسوخ است، معلوم نيست منسوخ كدام و ناسخ كدام است. وقتي يك جوان با كليت قرآن از منظر سنت روبه‌رو مي‌شد، متزلزل مي‌شد و مي‌گفت چگونه مي‌شود ايمان داشته باشيم و عمل نكنيم. به اين صورت كليت قرآن بيشتر زير سؤال بود تا روش مجاهدين كه مي‌گفتند بايد همان‌قدر كه ايمان  داريم، عمل كنيم.

در بيانيه تغيير ايدئولوژي ادعا مي‌شود كه اين پرسش‌ها براي بنيانگذاران هم مطرح بود. بيانيه توضيح مي‌دهد تعصبي كه در رهبري حاكم بر سازمان بود، باعث مي‌شد از زير بار اين پرسش‌ها فرار كند و اين پرسش‌ها از آن دوران مطرح بود، منتها برخورد مناسبي صورت نمي‌گرفت. تحليل بيانيه اين است كه منافع طبقاتي ما اجازه نمي‌داد پاي خود را از اين فراتر بگذاريم، اما رفقاي تيزبين به اين پرسش‌ها و نيازها رسيده بودند.

از نظر من اين پرسش‌ها همواره مطرح بود، ولي اين‌كه جدي و كاربردي شود، اين‌گونه نبوده است. الان در كلاس‌هاي قرآن هم كه مي‌رويم، پرسش‌هايي بسيار جدي‌تر از آن دوران مطرح است. ما مي‌گفتيم يك راه بشر و يك راه انبيا داريم. از حنيف‌نژاد شنيدم كه مي‌گفت راه انبيا، كتاب پرتوي از قرآن و تفسير الميزان و كتاب‌هاي مطهري است. راه بشر هم سه وجه دارد: يكي تحليل‌هاي علمي ما بود كه از پلانك و اينشتين مي‌گرفتيم و از كتاب‌هاي "تصوير جهان در فيزيك جديد" و "علم به كجا مي‌رود" الهام مي‌گرفتيم. تحليل‌هاي اقتصادي‌ را از لاسال، ريكاردو و ماركس مي‌گرفتيم چرا كه اينها ارزش اضافي را قبول داشتند. آنها به‌عنوان اقتصاددان اين را مي‌پذيرفتند، درنتيجه "اقتصاد به زبان ساده" تقريباً همان نظريه لاسال، ريكاردو و ماركس بود. ما تحليل اجتماعي خود را از ديالكتيك محصول علم مي‌گرفتيم، براي نمونه ماه روي زمين اثر مي‌گذارد و برعكس. اين نمونه‌اي از تأثير متقابل است. آب در صد درجه مي‌جوشد درنتيجه تغيير كمي به كيفي را برداشت مي‌كرديم و يا اصل حركت و اصل تضاد را نيز در مثال‌هاي عيني مي‌ديديم. در دانشگاه‌هاي اروپا هم اين چهار اصل را به‌عنوان ديالكتيك درس مي‌دادند. اين نوع ديالكتيك محصول علم است نه محصول فلسفه. اگر دستاوردهاي علمي را كلاسه‌بندي كنيم، از درون آن اين نوع ديالكتيك درمي‌آيد.

و اما در مورد راه انبيا، با الهام از آموزش‌هاي مهندس بازرگان مي‌گفتيم راه‌انبيا كاتاليزوري است كه به انسان انگيزه مي‌دهد، درنتيجه ما احساس مسئوليت بيشتري ‌كرده و سريع‌تر مسير را طي مي‌كنيم. ذوالانوار در سلول كميته به مهدي غني گفته بود وحي كاتاليزور است. كاتاليزور در فعل و انفعالات شيميايي چيزي است كه از بين نمي‌رود، ولي فعل و انفعالات را تسريع مي‌كند. تبيين‌ ما از راه انبيا، روش‌مند نبود و از دل انسجام جهان‌بيني‌مان به روشي براي تبيين راه انبيا نمي‌رسيديم. من در زندان شيراز به محمد اكبري آهنگر گفتم از كتاب‌هاي بازرگان راهي درنمي‌آيد، كتاب‌هاي بازرگان به‌طور خلاصه مي‌گويد قيامت، نبوت و خدا را نمي‌توان انكار كرد. صحبت‌هاي او مجموعه‌اي از نفي انكار است. پس از آزادي از زندان شيراز نزد آيت‌الله طالقاني آمدم و گفتم ما خدا، نبوت و قيامت و كتاب بازرگان را قبول مي‌كنيم، حالا اگر بخواهيم خط‌مشي طراحي كنيم چه بايد بكنيم؟ آقاي طالقاني صريحاً گفت مجموعه كتاب‌هاي بازرگان طريقيت را نشان نمي‌دهد؛ طريقيت همان نشان‌دادن روش بود.

روشنفكر ديني در ايران به‌طور عمده روي اصول كار كرده و روي احكام دست نگذاشته است. يك‌بار مهندس سحابي به من ‌گفت ما كاري به احكام نداريم، روي اصول، توحيد، نبوت و معاد كار مي‌كنيم و روحانيت هم روي احكام كار مي‌كند. سعيد محسن هم در اوين مي‌گفت وقتي به زندان رفتيد براي زندانيان عادي رساله بخوانيد. وقتي بچه‌ها به او اعتراض مي‌كردند، او مي‌گفت ما چيزي به‌عنوان جايگزين نداريم، ما نتوانسته‌ايم اصول خود را به احكام تبديل كنيم، يعني مجموعه‌اي كه براي زندگي مردم راهنما باشد، نداريم. او توصيه مي‌كرد نبايد رساله‌ها را در برخورد با مردم رد كنيد. در آن مقطع روشنفكر ديني روي اصول كار مي‌كرد.

كاري كه آيت‌الله طالقاني در پرتوي از قرآن كرد، اين بود كه قرآن را بر جهان‌بيني و ريز آيات و احكام تسري داد. در فقه رايج مي‌گويند در چند جا مي‌شود دروغ گفت، مثلاً مي‌توانيم به همسرمان دروغ بگوييم و هنگامي‌كه آبروي انسان به خطر مي‌افتد مي‌شود دروغ گفت و... پس اگر دروغ گفتن در اين موارد جايز است كه ديگر استغفار ندارد، اما آيت‌الله طالقاني مي‌گويد اگر در مخمصه قرار گرفتيد، ... فَمَنِ اضطُر غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه اِن الله غفور رحيم. (بقره:172) يعني خداوند هم غفران دارد و مي‌بخشد و هم رحيم است و رحم مي‌كند، تا تو توان‌سازي كني و ديگر دروغ نگويي و در اضطرار نيفتي. فرق اينها از زمين تا آسمان است، اينجا از صفات خداوند راهكار بيرون مي‌آورد. ما اين روش را نداشتيم. من شهادت مي‌دهم كه سعيدمحسن مي‌گفت از روي صفات خدا و ملائكه رد شويم و روي اموري برويم كه راهبرد دارد. اين راهبرد و راهكار ديگر ربطي به آن خدا نداشت و ما نمي‌توانستيم از جهان‌بيني به روش برسيم. به نظر من اين انتقاد بجايي است.

 

تلاش‌‌هاي ناكام

آيت‌الله طالقاني در آن مقطع روي پرتوي از قرآن كار مي‌كرد. ما نمي‌دانستيم بايد از جهان‌بيني به روش رسيد. بهرام به من مي‌گفت كه ماركسيسم از ماترياليسم فلسفي به پنج مرحله تكامل طبيعت و ديالكتيك طبيعت مي‌رسد، پس از آن به ديالكتيك تاريخ و پنج دوره تاريخ مي‌رسد، يعني در تمام اين مراحل از فلسفه، خرج و هزينه مي‌كند. او مي‌گفت ما كه مبناي فلسفي‌مان خداست، از خدا چگونه هزينه مي‌كنيم و به آيات مي‌رسيم؟ اين نياز نسل جوان بود؛ همان نسل جواني كه جان به كف بود و براي شهادت مسابقه مي‌داد. بين صمديه و مصطفي هميشه براي عمليات مسابقه و رقابت بود، درحالي‌كه آن زمان نه بنياد شهيدي بود و نه كسي از ما حمايت مي‌كرد. ممكن بود اعلام كنند مرده‌ايم و بعد زير شكنجه قرار دهند، مانند فاطمه اميني. جدا از اين‌كه ممكن است بگويند آن وضعيت متأثر از شرايط تاريخي بود، نبايد نيازهاي اثباتي را نفي مي‌كرديم. اين‌كه مي‌گويم ساده‌گزيني، شايد در ذهن برخي مطرح شود كه گزينه مناسب چه بود؟ مگر فاز عمل نبود؟ چه ميزان وقت مي‌شد روي ايدئولوژي گذاشت؟

با توجه به آن هويت اسلامي گزينه صادقانه اين بود كه از پيش از عيد 1353 نزد آيت‌الله طالقاني مي‌رفتند و مسائل‌شان را مطرح مي‌كردند و از نيروي بيرون مدد مي‌گرفتند. من هم در ارتباط گرفتن با بيرون مي‌خواستم به همين نقطه برسم. با صمديه صحبت كرده بوديم كه آيت‌الله طالقاني را سوار كنيم و به خانه تيمي بياوريم و همه مسائل را با او مطرح كنيم. يعني به اين رسيده بوديم كه بايد از نيروي جامعه و روحانيت استفاده كنيم، اما شهرام چنين كاري نمي‌كرد چون ايدئولوژي او شكل گرفته بود. از سال 1351 كه ما در زندان قصر بوديم، بهمن بازرگاني ادعا كرد ماركسيست شده و نماز هم نمي‌خواند. بعد مسعود رجوي، موسي خياباني و محمد حياتي به او مي‌گويند تو را به خدا اعلام نكن ـ چرا كه بچه‌ها هم به او شك كرده بودند ـ حتي به خاطر همين پيشنماز هم ايستاد تا شك و شبهه از بين برود. اين موضوع را زين‌العابدين حقاني در زندان شيراز به من گفت. اشتباهي‌كه در اينجا صورت گرفت اين بود كه هفتادنفري كه در زندان قصر از كادرهايي بودند كه تمام زندگي‌شان را براي مبارزه گذاشته بودند را نامحرم تلقي كردند و اين پديده را به آنها نگفتند. اگر مسعود و ديگران، آن زمان قضيه را به بقيه مي‌گفتند و در خودشان نگه نمي‌داشتند، مي‌شد راهكاري پيدا كرد. شهرام از درون زندان با بهمن آشنا بود و ديدگاه‌ها‌ي او را دنبال مي‌كرد. بهمن در سال 1350 در زندان اوين ديدگاه‌هاي خود را مطرح كرد، من هم در خاطرات به جزوه او با عنوان "منشأ ايمان" اشاره كرده‌ام. او منشأ ايمان را در قضاياي زندان اوين در اوايل 1351 نوشت، البته مي‌گفتند با محمدآقا و رسول مشكين‌فام صحبت كرده و مسائل او حل شده، اما شايد حل نشده بود كه در زندان اوين و قصر، ديدگاه‌هاي خود را ترويج مي‌داد و افرادي مثل شهرام را دور خود جمع كرده بود.

 

خصلت‌هاي شهرام

شهرام با حسين عزتي هم در زندان قصر كار مي‌كرد و بعد با هم به ساري رفتند. شهرام ويژگي‌هاي خاصي داشت، مثلاً به نظافتش توجه نمي‌كرد، به حمام نمي‌رفت و از اين بابت همه از او گله داشتند. وقتي هم به بيرون رفته بود، بهرام از دستش شكايت داشت و مي‌گفت از همه اطلاعات دارد و بسيار كنجكاو است و هر وقت بيرون مي‌رود، چهار عدد قرص سيانور در دهانش مي‌گذارد و دو اسلحه حمل مي‌كند. او حالتي از عافيت‌طلبي داشت، اما در عين حال فردي بسيار پركار مغرور، مصلح، مسلط، خوش‌بيان و كنجكاو بود و روي نقاط‌ضعف تكيه مي‌كرد. اهل كتاب خواندن بود و جوهر آنچه در جزوه سبز مطرح كرده بود (با توجه به روحياتش در آن ترديد ندارم) اين بود كه مبارزه مسلحانه براي رژيم كمپرادور فايده ندارد. او مي‌گفت اين رژيم كه فئودالي نيست تا ثباتش مانند كاسه چيني بشكند، اين رژيم كمپرادوري و سرمايه‌داري است و در حال گسترش‌دادن كارگران است، مگر مي‌شود ثبات اينها را شكست؟ متأسفانه اميد داشت كه سرمايه‌داري، كارگر را با سرمايه‌گذاري رشد دهد.

من معتقد بودم تغيير ايدئولوژي‌اي كه به ماركسيسم انجاميد، مبارزه مسلحانه را قبول نداشت. چون بهرام حساسيت و نوستالژي‌اي روي مبارزه مسلحانه داشت، من او را ترغيب مي‌كردم تا در مقابل شهرام مقاومت كند، اما ايدئولوژي شهرام شكل گرفته بود. ويژگي‌هايي كه در مورد شهرام گفتم را اكثر بچه‌هاي سازمان ـ حتي سعيدمحسن كه مسئول او بود ـ قبول داشتند.

شهرام از سال 1348 كه جذب سازمان شد تمام آموزش‌هاي سازمان را ديده بود و از آن اطلاع داشت. او در زندان قصر جزوه‌اي به‌نام خرده‌بورژوازي نوشت. وقتي نظر من را در مورد آن پرسيد به او پاسخ دادم زين‌العابدين حقاني كه در زمينه ايدئولوژي مهارت داشت به من گفت، شهرام كتاب ليوشائوچي باعنوان "چگونه مي‌توان يك كمونيست خوب بود" را خوانده و تمام ويژگي‌هايي كه به خرده‌بورژوازي نسبت داده از آنجا برداشته است. اين اتفاق در سال 1351 در زندان قصر افتاد. كتاب خرده‌بورژوازي يكي از كتاب‌هاي آموزشي سازمان شده بود و در زندان شيراز هم آن را درشت‌نويسي كرده و روي آن بحث مي‌كرديم.

شهرام پرسش‌هايي را با كساني‌كه زير دستش بودند مطرح مي‌كرد، درحالي‌كه نبايد انتظار پاسخ‌ از آنها مي‌داشت. چندبار در مورد "اكثرهم لايعلمون" براي آنها تبيين علمي كردم، اما آنها قانع نشدند و من احساس كردم آنها اصلاً نمي‌خواهند قانع شوند. آنها با روحانيوني همچون آقاي هاشمي رفنسجاني هم برخورد مي‌كردند، اما براي ايجاد ترديد و جذب! برخلاف شهرام من معتقد بودم مبارزه مسلحانه اولويت دارد و نبايد وارد بحث‌هاي  فلسفي شد. به همين دليل بيشترين نقدهايم به جزوه سبز، نقدهاي راهبردي بود. بحث‌هاي فلسفي در توان ما نبود، اما بهرام مي‌گفت من مي‌گويم فلسفه و ايدئولوژي روبناست، ولي وقتي با تو بحث مي‌كنم رگ‌هاي گردنم باد مي‌كند و اين نشان مي‌دهد، آنها زيربنا هستند و يا مي‌گفت وقتي مائو مي‌گويد ماركسيسم راهنماي عمل است، پس زيربناست. من معمولاً سعي مي‌كردم از اين بحث‌ها فرار كنم. براي من ضرورت استراتژيك و مردمي تغيير ايدئولوژي مهم بود و آنها پاسخي به اين پرسش نداشتند.

 

در كنار خوانش‌هاي ديگر

در مورد منابع عرفاني چون مولانا و تفسير مثنوي هم بچه‌ها آن را عرفاني جدا از عمل مي‌دانستند، براي نمونه هركس مثنوي مي‌خواند مي‌گفتند بريده است. يا وقتي فرج سركوهي در زندان اوين شروع به مثنوي خواندن كرد، من به او گفتم: "اثر شلاق؛ از ماترياليسم ديالكتيك تا عرفان مثنوي" و همه 30 نفري كه در بند بودند، خنديدند. ديد ما به مثنوي اين‌گونه بود. يا وقتي ما از زندان شيراز آزاد شديم پيام زندان به آيت‌الله طالقاني اين بود كه از آقاي جعفري تبريزي بخواهيد مثنوي را تفسير نكنند و روي نهج‌البلاغه كار كنند. آيت‌الله طالقاني گفتند من به ايشان مي‌گويم، اما ايشان در اين مورد ذوق دارد و مي‌ترسم ذوق او كور شود و ممكن است نه مثنوي را تفسير كند و نه نهج‌البلاغه را. آيت‌الله طالقاني گفت: به او مي‌گويم پس از مثنوي، نهج‌البلاغه را تفسير كند كه ايشان همين كار را كرد. در ميان اعضاي سازمان هم موسي خياباني تيپ عارف‌مسلكي بود و دوست داشت انسان عارفي برايش قرآن بخواند. قرآني كه حنيف‌نژاد مي‌خواند حرفي نو داشت و آن را كاربردي و راهبردي مي‌كرد و راهگشا بود. هر وقت قرآن را باز مي‌كرد و آيه‌اي مي‌خواند راهگشايي داشت. حنيف‌نژاد هر وقت مشكل عربي داشت از موسي مي‌پرسيد. موسي، عربي را به‌خوبي مي‌دانست، اما حنيف‌نژاد از قرآن حرف نو و راهگشا درمي‌آورد.

 

مبارزه مسلحانه در خدمت مذهبي‌ها

به‌طور كلي ما مكتب اسلام را داشتيم و مشكلي در تبيين مبارزه مسلحانه نداشتيم كه اتفاقاً انسجام هم داشت. من مي‌گفتم مبارزه مسلحانه از ماركسيسم بيرون نمي‌آيد، بلكه از مذهبي بيرون مي‌آيد كه در برابر زور كودتا و سركوب 15 خرداد در مقابل امپرياليسم مقاومت مي‌كند. طبقه‌اي هم كه بايد به ما كمك كند، كارگر نيست، بلكه خرده‌بورژوازي چپ و بورژوازي ملي در حال فروپاشي هستند، ولي اين فروپاشي منفي نيست، بلكه زير چكمه‌هاي امپرياليسم است و به شكل طبيعي نيست. اتفاقاً جزني اين تحليل را به‌خوبي فهميده بود. جزني مي‌گفت مبارزه مسلحانه در خدمت مذهبي‌هاست. كم‌كم تجديدنظري در آنها شد و فداييان اكثريت تحت‌تأثير حزب‌توده گفتند كه مبارزه مسلحانه ربطي به كارگران ندارد و در خدمت خرده‌بورژوازي چپ، ملي و مذهبي است. بيشترين حمايت‌هايي هم كه از خانواده‌ها و زندانيان مي‌شد ازسوي مذهبي‌ها بود، مثلاً آيت‌الله خميني از خانواده‌هاي زندانيان سياسي حمايت مي‌كرد. يكي از ماركسيست‌ها در زندان مي‌گفت از زماني‌كه در زندان هستم وضعم نسبت به وقتي كه بيرون بودم بهتر شده است و خانواده‌ام تأمين هستند. يكي از ديدگاه‌هاي بنيادين من اين بود كه مبارزه مسلحانه از ماركسيسم بيرون نمي‌آيد و با مذهب قابل تبيين است. انسجامي كه در سازمان وجود داشت براي ادامه مبارزه مسلحانه كافي بود. ما آيات قرآن و تفسير نهج‌البلاغه را داشتيم. جامعه هم در اين زمينه پذيرا بود و آقايان بهشتي و مطهري و مردم از ما حمايت مي‌كردند. ما به دانش‌آموزان پيوند خورده بوديم. دكتر اقبال در يك مراسم عروسي‌ گفته بود در دانشجوها مبارزه مسلحانه تثبيت شده و اگر اين روند به ده‌ميليون دانش‌آموز پيوند بخورد، نمي‌توان جلوي آن را گرفت و چشمه‌هايي از اين سير ديده شده است.

درباره انسجام بين ايدئولوژي و خط‌مشي ملاحظه مي‌كنيم كه از يك‌سو فداييان خلق با ايدئولوژي ماركسيسم خود به مبارزه مسلحانه رسيدند و ازسوي ديگر ما هم با ايدئولوژي اسلامي به مبارزه مسلحانه رسيديم. شايد اين پرسش پيش بيايد كه اين يك پارادوكس است و نياز به تبيين دارد.

به نظر من كشور مذهبي بود و هر دو رويكرد مسلحانه بازتاب ظلمي بود كه به خرده‌بورژوازي چپ و بورژوازي ملي شده بود. درواقع هم آنها (ماركسيست‌ها) منشأ طبقاتي‌شان بازتاب آن ظلم بود و هم ما. اصرار من اين بود كه بگويم شما كه مي‌خواهيد تغيير ايدئولوژي دهيد، درنهايت مانند فداييان خلق مي‌شويد، آنها هم به همين خط‌‌مشي مبارزه مسلحانه رسيده‌اند. پس بياييد بن‌بست‌هاي مبارزه را حل كنيد، مگر اين‌كه نيت شما چيز ديگري باشد و مي‌خواهيد به خط‌مشي ديگري برسيد. اما آنها نيت خود را آشكار نمي‌كردند. حتي ماركسيست‌هاي سازمان هم پي به سوءنيت شهرام برده بودند. آنها ابتدا ترور مرتضي صمديه‌لباف و مجيد شريف‌واقفي را تشكيلاتي اعلام كردند، ولي توجيه تشكيلاتي براي ترور محمد يقيني نداشتند و اينجا بود كه مشخص شد شهرام، استالينيستي عمل مي‌كند.

البته بعدها ماركسيست‌ها فهميدند و گفتند ما آلت دست مذهبي‌ها شده‌ايم و در خدمت آنها كشته داده‌ايم، اين بسيار مهم بود. به نظر من شهرام مي‌دانست كه از ماركسيسم فلسفي مبارزه مسلحانه بيرون نمي‌آيد و بهترين راه براي اين كه از زير بار مبارزه مسلحانه بيرون برود، گرايش به ماترياليسم بود. بهرام از شهرام بسيار وحشت داشت و مي‌گفت او غرور و پشتكار دارد و روي غرور او همه بچه‌هاي سازمان اجماع داشتند. شهرام در طول يك شب 40 صفحه مطلب مي‌نوشت. سعيد حجاريان يك‌بار از من پرسيد چطور شهرام و رجوي بر سازمان حاكم شدند؟ گفتم اگر به يك پرسش من پاسخ داديد من هم پاسخ مي‌دهم. فرض كنيد شما پنج‌نفر هستيد و يك گروه تشكيل داده‌ايد، يك‌نفر هست كه هم بيان، هم قلم، هم چهره، هم پشتكار و هم غرور دارد. همين‌طور كه جلو مي‌رويد او به‌طور طبيعي رهبر شما مي‌شود، شما با او چه مي‌كنيد؟ حجاريان گفت، من روي او را كم مي‌كنم. گفتم اين، كار اطلاعاتي‌هاست، پيش از اين‌كه روي او را كم كنيد، او روي شما را كم مي‌كند چرا كه هم كلام، هم قلم و هم چهره بهتري دارد.

لازم به توضيح است گرچه جزوه سبز با صمديه و انتظار مهدي خوانده شد و به نقد و بررسي آن نيز پرداخته شد، ولي صمديه و انتظارمهدي اصلاً باور نمي‌كردند كه ممكن است بهرام تغييري در ايدئولوژي خود بدهد. صمديه يك روز كه بهرام را ديده بود و خوشحال به نظر مي‌رسيد به من گفت امروز فردي را ديدم كه ايماني خلل‌ناپذير داشت. البته وقتي بهرام و جوهري نمازخواندن را متوقف كردند به لحاظ تشكيلاتي گفته شد به صمديه و انتظارمهدي منتقل نكنند. آقايان رجايي و توسلي هم اين را نمي‌دانستند. تا آنجا كه من مي‌دانم با آقايان طالقاني و مطهري هم مطرح نشده بود. تا وقتي‌ هم كه من بيرون بودم هيچ تغييري در ايدئولوژي صمديه و انتظارمهدي رخ نداد و با هم نماز مي‌خوانديم. انتظارمهدي پس از پيروزي انقلاب يك روز به منزل ما آمد، هر دو بي‌اختيار گريه مي‌كرديم. او بعدها به خارج از كشور رفت و در سال 1358 به ايران آمد. او در اين سال‌ها همچنان فرهنگي ملي و مذهبي خود را حفظ كرده بود.

******

 

جلسه دوم (6بهمن1385):

    زمزمه‌هاي تغيير ايدئولوژي(2)

 

همان‌طور كه در جلد اول و دوم خاطرات گفتم، منظور از كتاب خاطرات اصلاً پاسخ‌دادن به ابهامات نبوده، بلكه شرح وقايعي است كه در گذشته اتفاق افتاده و اگر در آن مقطع پاسخ يا بحثي داشته‌ام در خاطرات آمده است. نكته ديگر اين است كه به نظر من هنوز هم به برخي از اين ابهامات و پرسش‌هاي جدي پاسخ داده نشده است، تا حدي‌كه در ديدگاه برخي متفكران امروزه هم وجود دارد. من وقتي از زمستان 52 مخفي شدم با كريم رستگار همخانه شدم، بعد او دستگير شد و من فرار كردم و به خانه بهرام ـ خانه تيمي شيخ‌هادي ـ رفتم. در آنجا بهرام تاريخچه سازمان از سال 50 به بعد را برايم مي‌گفت. در اين سير، بهرام تحول سال 52 را هم برايم گفت و جايگاه زماني اين تحول در خاطرات، همين مقطع است كه در جريان حوادث قرار گرفتم. آنچه بهرام به من گفت دقيقاً در خاطرات آمده و بيش از آن هم نبايد بيايد، زيرا خاطرات يعني شنيده‌ها و ديده‌ها، بنابراين نخواسته‌ام با ديد حال حاضرم به خاطرات بپردازم.

 

پرسش‌هايي كه پرسش نبود

در شماره 37 مجله چشم‌انداز ايران، مقاله‌اي باعنوان «يادي از يادآوران عرصه‌روشمندي» نوشتم. در آنجا بخشي از سير گذشته آمده كه هدف مجاهدين در درجة اول قرآن‌مداري بود، دوم اين‌كه در پروسة قرآن‌مداري، احكام اجتماعي را اولويت بدهند، نه احكام فردي كه در رساله‌هاست و نكته سوم اين‌كه با قرآن،‌ روشمند برخورد شود و روش تحليل‌كردن و يا به عبارتي نحوه برخورد با موارد قرآن معلوم شود. در تداوم اين سير، به بحث محكم ـ متشابه و به عبارتي كليد فهم قرآن رسيده‌ام، كه به صورت جزوه «زمان در متن دين» تدوين شده است، اما اين سير اصلاً ساده طي نشد: ‌«كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل‌ها.» يعني بايد مرحلة قرآن‌مداري طي شود به‌گونه‌اي كه در جامعه جا بيفتد و حتي روحانيت هم بپذيرد و در مرحلة بعد روي احكام اجتماعي قرآن كار شود. البته در سال 1366 اين بحث در سطح نظام جمهوري‌اسلامي و حوزه‌هاي علميه مطرح شد و نيازمند بحث مستقلي است.

نكته سوم روشمندي در قرآن بود كه هنوز هم خيلي از متفكران روشنفكر به اين نتيجه نرسيده‌اند كه آيات هفتم و هشتم آل‌عمران را نبايد در همان جايگاه خودش زنداني و به يك تفسير ظاهري و سطحي بسنده كرد، بلكه اين آيات بيان‌كننده يك متدلوژي و روش تعقل براي كل قرآن است. بنابراين مسئله خيلي بزرگ بود و حل آن هم نيروي زيادي مي‌طلبيد و من هنوز هم ادعاي حل بدون ابهام آن را ندارم. اصلاً ساده نيست؛ عده‌اي جوان عاشق و خودساخته به‌دنبال يافتن خدايي‌كه بتواند آنها را تعالي دهد، پرسش‌هاي بسيار عميقي مطرح كردند؛ يكي از پرسش‌ها اين بود كه به‌دنبال انسجامي در قرآن مي‌گشتند تا بتواند راهنماي عمل آنها باشد. به نظر من هم در اين سطح، تحول كاملاً‌ صادقانه بود جز اين‌كه شهرام واقعاً مي‌دانست چه‌  مي‌كند.

در جلد دوم خاطرات آمده كه وقتي در سال 50 در زندان قصر با شهرام صحبت مي‌كردم، بسيار شيفتة برخورد ايدئولوژيك بود. من به او مي‌گفتم چه نيازي است؟ مي‌گفت: ماركسيست‌ها مي‌توانند با هر مسئله‌اي اعم از سياسي،‌ هنري، اجتماعي و... سريع برخورد كنند، ولي روش ما ـ مجاهدين ـ در زندان اين است كه هر پديده‌اي كه اتفاق مي‌افتاد به فكر دسته‌جمعي ـ كه امروز به خرد جمعي تعبير مي‌شود‌ ـ مي‌گذاريم. هفتادنفر از بچه‌هاي زندان روي هر مسئلة جديدي فكر دسته‌جمعي مي‌كردند و به يك راه‌حلي مي‌رسيدند. ما مي‌گفتيم همين كه ايمان، تقوا و صداقت داريم بنابراين نتيجة ‌تفكر جمعي‌مان هم نتيجة خوبي خواهد بود.

معمولاً در زندان مشهور بود كه وقتي ماركسيست‌ها در مورد مسئله‌اي از ما پرسش مي‌كردند جواب اين بود كه‌ آن را بهفكر بگذاريم. اين مسئله از نظر شهرام يك نقطه‌ضعف براي ما به‌شمار مي‌رفت و از نظر او بايد مي‌توانستيم قاطع و سريع جواب دهيم. نتيجه‌اي كه مي‌گرفتيم هم از ماركسيست‌ها بهتر بود و فكر جمعي بهتر از موضع ايدئولوژيك جواب مي‌داد، ولي شهرام به شدت شيفته اين بود كه به سرعت بتواند دربارة هر پديده‌اي موضع بگيرد. تحليل من اين است كه شايد اين نياز شديد شهرام در سال 52 باعث شد كه او ابهامات آن روز مجاهدين را در مورد قرآن و دين به سمتي كه مي‌خواهد هدايت كند و با توجه به قضيه بهمن بازرگاني،  هدايت‌كردن آن در حد رهبري مي‌تواند به صورتي اتفاق بيفتد كه بچه‌ها متوجه نشوند و يا مورد بمباران فكري قرار بگيرند. پس از نشست شهريور 1352 و حذف قرآن از آموزش‌ها شروع به پرسيدن سؤال‌هاي فراوان و نقدهايي كردند كه در يك سازمان مخفي گسترده شايد كسي نمي‌توانست صريح و سريع جواب دهد، زيرا اعضا پراكنده بودند و حق نداشتند سؤال‌ها را به زيردستان بگويند. مرتب پرسش‌ها مطرح مي‌شد بدون اين‌كه نيتي كه پشت قضيه هست گفته شود. نيت اصلي در عيد 53 با انتشار جزوة سبز تا حدي براي من روشن شد. در آن جزوه روشي مطرح شد كه سنخيت‌هايي هم با نظرات خود ما داشت. ما مي‌گفتيم علم‌مان را از پلانك و اينشتين مي‌گيريم؛ تحليل اجتماعي‌مان را از ديالكتيك محصول علم و اقتصادمان را از لاسال،‌ ريكاردو و ماركس، كه حاصلش "اقتصاد به زبان ساده" بود و مسائل جديدي هم كه پيش مي‌آيد به تفكر جمعي مي‌گذاريم و جواب حاضر و آماده براي همه‌چيز نداريم. اين خلاصة هويت فكري جمع مجاهدين بود، ولي در كنار آن يك هويت قرآني هم وجود داشت.

در نقطه عطف شهريور 52 ـ نشست كرج ـ اين هويت قرآني دست نخورد، بلكه گفته شد كه اين قرآن را نمي‌توانيم آموزش دهيم. كسي نگفت ما هويت اسلامي نداريم. از آنجا كه در روش توشه‌گيري از قرآن ابهامات زيادي وجود داشت، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ مشخص نبود و... بچه‌ها به اين رسيدند كه قرآن غيرقابل آموزش است. مسئولان مسلح به يك روش فهم و قاطعيت نسبي براي پاسخ به پرسش‌ها از قرآن نبودند و اين يك نقطه‌ضعف بود، اما به نظر من اين ضعف از طريق سانتراليسم غيردموكراتيك هدايت شد تا به تغيير ايدئولوژي انجاميد. مثلاً من كه جواب يك سؤالشان را مي‌دادم دو مرتبه همان سؤال را مي‌پرسيدند، درحالي‌كه اين جواب  قانع‌كننده بود. يا من در مورد خدا تحقيقات كردم و به برهان «مخروط تكامل» رسيدم و درباره آن با بهرام صحبت كردم. وقتي از او پرسيدم پيش از مبدأ زمان، چه چيزي وجود دارد. بهرام واقعاً بريد، ولي با وجود اين‌كه بريد و رنگ و  رويش سرخ شد،‌ راهش را ادامه داد. اين ديگر به نظر من طبيعي نيست، زيرا من هم در يكي از شاخه‌هاي مركزي بودم، سؤالي شده بود، جوابي داده بودم و نبايد  بي‌اعتنا و به سرعت از پاسخ‌ من رد مي‌شدند. آنها همين سؤالي را كه من جواب داده بودم، از بقيه هم پرسيده بودند، درحالي‌كه اگر صداقت و سير دموكراتيكي وجود داشت بايد به اين مسائل توجه مي‌شد و جواب من به ديگر شاخه‌ها منتقل مي‌شد يا مثلاً وقتي از هويت قرآني دست برمي‌دارند بايد اشكالات و مسائل را با انسان‌هايي كه همه هستي‌شان را براي سازمان گذاشته بودند، مثل مرحوم طالقاني يا كساني ديگر در همان ابتداي بروز مسائل مطرح كنند، نه اين‌كه كار كه تمام شد و بيانيه كه منتشر شد تازه با هاشمي رفسنجاني يا طالقاني و... مطرح كنند. البته تلويحاً از آنها هم سؤال‌هايي كرده بودند و آنها هم نمي‌توانستند جواب دهند. مثلاً در مورد اقتصاد، ما به آقاي رجايي گفتيم كه اگر آقاي هاشمي نظريه‌اي غير از نظرية «ارزش اضافي» دارد مطرح كند. ما هم در راديو ميهن‌پرستان و در سطح جهاني اعلام مي‌كنيم و شايد موجب تحول نظر خود و جزوة "اقتصاد به زبان ساده" هم بشود، اما جوابي نيامد.

 

علم مبارزه

در فضاي آن موقع، ماركسيسم به‌عنوان علم مبارزه مطرح شده بود و حتي حنيف‌نژاد هم گفته بود كه ماركسيسم علم مبارزه است. به ياد دارم كه ميهن‌دوست در دادگاه گفته بود ما مسلمانيم، ولي ماركسيسم را قبول داريم. روزنامه‌ها هم با تيتر درشت اين جمله را چاپ كرده بودند تا نظام شاهنشاهي نشان دهد ماهيت مجاهدين اين است. وقتي من را از زندان عمومي به انفرادي ـ همان جايي كه حنيف‌نژاد و مشكين‌فام بودند ـ منتقل كردند، حنيف‌نژاد سرش را در دريچه سلول كرد و گفت آنچه علي ميهن‌دوست گفته به اين صورت درست است كه "ما مسلمانيم، اما ماركسيسم را علم مبارزه و تجربة انقلابي مي‌دانيممنظور در تجربه انقلابي تجربه انقلاب‌هاي چين، شوروي، كوبا و... است. ما مي‌توانيم با ايدئولوژي اسلامي خود تجربه را تحليل كنيم، نقطه‌قوتش را بگيريم و نقطه‌ضعفش را دفع كنيم يا هضم نكنيم. بنابراين اين‌كه از ماركسيسم به علم مبارزه تعبير مي‌شد را مركزيت مجاهدين هم قبول داشت. فضاي مبارزاتي روشنفكري هم بيشتر ماركسيستي بود. در شوروي برژنف حاكم شده بود كه تئوري او تقويت انقلاب‌هاي جهاني بود. در شاخ آفريقا پادشاهي اتيوپي ـ هيلاس‌لاس ـ سقوط كرده بود و هايلا ماريان كه ديدگاه چپ داشت، آمده بود. در موزامبيك و كوبا مبارزات ماركسيستي و در يمن جنوبي چپ‌ها فعال بودند، جنبش ظفار هم  در آن دوران بود. به ياد ندارم كه گزينة ديگري به جز اسلام و ماركسيسم در آن فضا وجود داشته باشد.

وقتي ابهاماتي براي بچه‌ها به‌وجود آمد، بدون اين‌كه وقت كافي براي حل‌شدن آنها اختصاص يابد، ساده‌گزيني‌اي صورت گرفت و بچه‌ها به سراغ انسجام حاضر و آماده‌اي رفتند كه پشت آن انسجام، 120 سال تجربه مبارزاتي وجود داشت و بنابراين اين تحول تا حدي طبيعي بود. 120 سال سابقة مبارزاتي براي ماركسيسم چيز كمي نيست. حتي آقاي مطهري  كتابي باعنوان «علل گرايش به ماديگري» نوشته بود، من اين كتاب را دقيقاً خواندم تا ببينم آيا مي‌توانم درمقابل اين جو مقاومت كنم؟ در آن كتاب گفته بود كه علت گرايش به ماديگري، عصيانگري‌اي است كه در ماركسيسم وجود دارد، كه همان عصيانگري نسبت به وضع موجود است. شايد يك دليلي كه غرب پس از راهپيمايي تاسوعا و عاشوراي 1357 تصميم گرفت انقلاب اسلامي را تسريع كند و به انقلابي از موضع نفي سلطنت سرعت بخشد اين بود كه از موضع عصيانگري و مبارزاتي با انقلابي همراه شوند كه جلوي ماركسيسم و اشاعة آن در جهان و يا حداقل منطقه را بگيرند، وگرنه ماركسيسم علم مبارزه و ايدئولوژي حاكم بر فضاي روشنفكري بود. فضاي كنوني را نمي‌توان به آن موقع تعميم داد،  فضاي آن موقع آن‌گونه بود كه توضيح دادم.

نكتة ديگر اين‌كه در سازمان، خواندن كتاب‌هاي ماركسيستي آزاد بود و اين يك نقطه‌قوت و يك نقطه‌ضعف داشت؛ نقطه‌قوتش اين بود كه مي‌توان با قاطعيت گفت مجاهدين فرقه(Cult) نبودند تا كتابي كه خوانده مي‌شود را  منع كنند. نقطه‌ضعفش هم اين بود كه كتاب‌‌ها بدون ترمز و سرپرستي و بدون آن نظارتي كه بنيانگذاران داشتند، خوانده مي‌شد. در زمان بنيانگذاران پيش از مطالعه هركس با 30ـ20 پرسش و پاسخ روبه‌رو مي‌شد كه در مورد ماركسيسم آب‌بندي ‌شود. بعد از اين‌كه آب‌بندي مي‌شد، شروع به خواندن كتاب‌هاي ماركسيستي مي‌كرد، ولي پس از شهادت بنيانگذاران و با توجه به تحولي كه در سال‌ 1351 در زندان قصر رخ داده بود و بچه‌ها ـ به‌جز اندكي از آنها كه شهرام جزو آنها بود ـ از آن بي‌خبر بودند، مطالعة منابع ماركسيستي در جهت حاكم شدن ايدئولوژي ماركسيسم سوق داده شد. پرسش و پاسخي كه شهرام براي كتاب «چگونه انسان غول شد» تهيه كرده بود، اصلاً در جهت نقد نبود و بيشتر در راستاي نقد دين و تبيين پنج دوره تاريخ از موضع ماركسيسم بود و بي‌ترمز راه را براي پذيرش ماركسيسم باز مي‌كرد. چند نفري مثل محمدعلي اكبري آهنگر و... مقاومت كردند. آنها تعدادي از كتاب‌هاي مرحوم مطهري را خواندند و به‌جاي باب شناخت، باب معرفت را مطرح كردند و من نمي‌دانم تلاش آنها كجا رسيد، ولي بعدها كه مطلع شدم، مي‌گفتند غير از ماركسيسم، انسجام نسبي ديگري وجود داشت، كه همان كتاب‌هاي آقاي مطهري، «‌روش رئاليسم» و كتاب‌هاي علامه طباطبايي بود.

 

انگيزه‌هايي براي انشعاب

در مقطع تغيير ايدئولوژي سيگنال‌هايي به من رسيد كه به شناختي از شيوة برخورد جريان تغيير ايدئولوژي رسيدم، مثلاً بهرام از يك‌سو با من بود، از سويي با صمديه قرار داشت و گفته‌هاي ما را با هم مقايسه مي‌كرد تا روابط‌مان را كنترل كند. درنهايت من عدم صداقتي در اينها تشخيص دادم، وحيد افراخته هم در بازجويي‌هايش به اين عدم صداقت اشاره كرده است، مثلاً او گفته بود كه فلاني (ميثمي)‌ داراي صلاحيت‌هاي جامعي بود، ولي ما او را به كادر مركزي نمي‌برديم، چرا كه در مقابل تغيير ايدئولوژي مقاومت مي‌كرد. من هم به انشعاب رسيده بودم. با صمديه هم مطرح كردم كه قراري با آقاي طالقاني بگذاريم و او را به خانه تيمي بياوريم و تمام مسائل را با او مطرح كنيم. احساس مي شد كه نمي‌‌توان  در آن فضا مقاومت‌هاي تكه‌پاره كرد، مثلاً به‌طور موردي جواب سؤال‌ها و ابهامات را بدهيم يا تبيين‌هايي مثل مخروط تكامل را مطرح كنيم.  مخروط تكامل در آن زمان انسجام داشت و مو لاي درزش نمي‌رفت و با باور به آن، كسي نمي‌توانست خدا را رد كند، ولي آنها در اواخر به رد خدا هم رسيده بودند كه آقاي بهشتي در جلسه خودشان هم گفته بود اگر كسي به خدا شك كند نبايد نماز بخواند تا شكش برطرف شود. بنابراين من به انشعاب رسيده بودم و مقدمات انشعاب را كه فراهم مي‌كردم، پنهان‌كاري‌هايي هم از نگاه آنها انجام مي‌دادم.

نكته مهم ديگر اين است كه مبارزة مسلحانه با ماركسيسم اصلاً قابل تبيين نبود. در آن موقع جزوه‌هاي خارج كشور براي ما مي‌آمد و من هم مي‌خواندم و خط‌كشي مي‌كردم و براي بچه‌ها مي‌گفتم. در يكي از اين جزوه‌ها اين‌گونه آمده بود كه «تضاد ذاتي شيء است و شيء هم ايران است، پس تضاد ذاتي ايران است، ذات ايران طبقة كارگر است. بنابراين در تحليل جهت‌دار پنج دورة‌ تاريخ، ويژگي جامعة ايران، ويژگي طبقة كارگر است. طبقة كارگر هم داراي حركت نسبتاً صنفي است و تا سياسي شود خيلي فاصله دارد و زمان زيادي مي‌برد. بنابراين اصلاً مبارزه مسلحانه درست نيست.» فدايي‌ها هم كه مبارزة مسلحانه مي‌كردند، براي آن پشتوانة تئوريك ماركسيستي نداشتند. من به تجربه فهميده بودم كه مبارزات فدايي‌ها تبديل به پشت جبهة مذهبي‌ها مي‌شود، چون مذهب زير فشار است و مبارزات اصلي ايران داراي ويژگي ملي ـ مذهبي بود، كودتاي 28 مرداد، اين مبارزات را سركوب كرد و بعد قيام 15 خرداد و سركوب آن قيام باعث شد كه اين حركت راديكال شود. در بستر اين سركوب، مجاهد و فدايي كه داراي يك منشأ خانوادگي و طبقاتي هستند دست به اسلحه مي‌برند. براي من تبيين ديگري غير از اين وجود نداشت. وقتي در سال 51 از زندان اوين و جمشيديه به زندان موقت شهرباني آمدم، با مهندس محمد توسلي صحبتي داشتم، او مي‌گفت «شما خيلي به اين چپي‌ها نزديك شده‌ايد و اين خيلي خطرناك است. ما تجربه ميرزاكوچك‌خان و حزب‌توده را داشته‌ايم و من احساس خطر مي‌كنم.» گفتم: مهندس! اصلاً مبارزة مسلحانه با ماركسيسم قابل تبيين نيست، درواقع بار مبارزه مسلحانه بر دوش مذهبي‌هاست. اگر هم بعد از سركوب فدايي‌ها، مجاهدين مبارزه را ادامه نمي‌دادند، مبارزه به يأس تبديل مي‌شد. به آقاي حسن جعفري برادر عاطفه جعفري در زندان جمشيديه مي‌گفتم اگر ما ـ مجاهدين ـ مبارزه را ادامه نمي‌داديم، شعار "مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاكتيك" احمدزاده به بن‌بست مي‌رسيد و او صددرصد حرف من را قبول داشت. بعد هم  بيژن جزني، مبارزه مسلحانه را به‌عنوان تاكتيك محور مطرح كرد و بعد سيري طي شد كه فرخ نگهدار ـ شاگرد بيژن جزني ـ از آن بيرون آمد و به فداييان اكثريت و حزب‌توده رسيد. نطفة اين سير در زندان قصر بسته شده بود. درنهايت هم گفتند آرمانگرايان ماركسيست خود را در بستر خط‌مشي مذهبي‌ها قرار داده‌اند و  مبارزه مسلحانه به نفع آنها تمام شده است.

 

نقدي بر يك تحليل طبقاتي

مجاهدين ماركسيست پنج دوره تاريخ ماركس را قبول داشتند و مي‌گفتند كه مثلاً مهندس بازرگان يك عنصر «بورژوا ملي» است. اين عنصر «بورژوا ملي» زير فشار قرار مي‌گيرد و راديكال مي‌شود و تبديل به خرده‌بورژوازي و بعد خرده‌بورژوازي چپ مي‌شود. بنابراين سير راديكاليزه‌شدن مهندس بازرگان در آثارش، همزمان است با سير سركوب‌هايي كه عليه بورژوازي ملي صورت مي‌گرفته و اين سير را در جزوة سبز نشان داده بودند. گاهي تغيير طبقات به صورت طبيعي انجام مي‌شود، مثلاً خياط‌هاي دست‌دوز، شيوه توليدشان مندرس مي‌شود و ديگر صرف نمي‌كند، بنابراين خودشان تعطيل مي‌كنند و به كارخانه خياطي، لباسدوزي و سري‌دوزي مي‌روند و يا به طور طبيعي چند نفر از آنها دور هم جمع مي‌شوند و يك كارگاه لباس‌دوزي مثل برك، هاكوپيان و... درست مي‌كنند. اما هنگامي‌كه كودتا مي‌شود، اين كودتا با چكمه‌هاي سركوبگرش فشار مي‌آورد و خياط‌ها را به تعطيلي مي‌كشاند و با زور و ديكتاتوري يك تحول طبقاتي ايجاد مي‌كند و طبقه‌سازي مصنوعي مي‌كند. در اينجا مذهب در برابر زور و كودتا ايستاد و در برابر حركت غيرجوهري و كودتايي مقاومت كرد. اين مقاومت در فرهنگ مذهبي مردم و در قانون‌اساسي مشروطيت و در حركت ميرزاكوچك خان وجود داشت. مردم با فرهنگ ديني در مقابل كودتاي رضاخان، كودتاي محمدرضاشاه و... مقاومت كردند، از اين‌رو هر فشاري باعث مي‌شد كه لاية جديدي از مذهب براي ما كشف شود. مثلاً وقتي فشارها بيشتر مي‌شد، ما حس مي‌كرديم كه دركمان از قرآن بيشتر و بهتر مي‌شود. در قرآن هم آمده «والذين جاهَدوا فينا لَنَهديَنَهُم سُبُلنا...» (عنكبوت:69) ما در فشار زياد اين آيه را مي‌خوانديم و آرام‌آرام راه‌هايي هم برايمان كشف مي‌شد. ‌در مورد آية «لايكلف الله نفساً الا وسعها» ممكن بود يك بازاري بگويد كه من وسعش را ندارم كه مبارزه كنم، چك و سفته دارم و... ولي در همان حال مهدي رضايي نشان مي‌داد كه بايد وسع ايجاد كرد و خودش هم ايجاد مي‌كرد. خدا بدون اين‌كه توان بدهد، تكليفي بر دوش انسان نمي‌گذارد، اگر تكليفي وجود دارد، استعداد ساختن توان و قابليت توانسازي و بالا بردن مقاومت هم وجود دارد، اين ويژگي انسان است. بدين‌ترتيب درك ما از اين آيه متفاوت است: «وسع ناتواني نيست،‌ بلكه توانايي است»، اين را زير فشار فهميديم. بنابراين زير فشار، انسان به يك ايدئولوژي به‌عنوان سنگر مقاومت نياز دارد. قرآن، سنگري بود كه هر چه فشار زياد مي‌شد، درك ما هم از آن بيشتر مي‌شد. علتش هم اين بود كه ساده‌زيست‌تر، غيروابسته‌تر و جان به كف‌تر مي‌شديم. كسي كه مرتباً جان به كف‌تر شود و خودش را براي خدا خالص كند، متوجه لايه‌هاي عميق‌تر و راديكال‌تري از قرآن مي‌شود. ماركسيست‌ها متوجه اين نمي‌شدند، همچنين تغيير طبقه را نمي‌توانستند تبيين كنند. آنها مي‌خواستند بگويند اصلاً‌ ويژگي پنج دوره تاريخ اين است كه اقتصاد زيربناست و مذهب روبنا، حالا كه فشار كمپرادوريسم اوج گرفته، خرده‌بورژوازي سنتي در برابر اين فشار، در حال اضمحلال است و اين اضمحلال هم با مقاومت كور و تلاش‌هاي پراكنده همراه است. نمايندة اين طبقه هم كه مجيد شريف‌واقفي و مرتضي صمديه لباف و بچه‌هاي مذهبي ديگر هستند، با فشار مختصري از بين خواهند رفت. در جلسة پيش گفتم كه تكيه آنها بر طبقة كارگر و گسترش طبقه كارگر بود. پرسش اين است كه ماهيت اين طبقه كارگر چه بود؟ من گزارش صدصفحه‌اي از اين طبقه در آن مقطع نوشتم و در آنجا گفتم كه نخست، اين طبقه كارگر در پرتو سرمايه‌گذاري‌هاي امريكا و انگليس و اسراييل، گسترش پيدا مي‌كند. درواقع زيرطبقه كمپرادور وابسته به امپرياليسم است.

نكته دوم اين‌كه، اين طبقه كارگر در اثر مهاجرت دهقانان به شهر، در حال رشد است و به‌جاي اين‌كه اتحاد كارگر و دهقان اتفاق بيفتد، آنها (كارگر و دهقان) به شدت با هم دشمن‌اند. وقتي دهقان مهاجر به شهر مي‌آيد و پشت  در كارخانه مي‌ايستد و حاضر است با ارزان‌ترين قيمت كار كند، كارگر، دشمن اين دهقان مي‌شود. بنابراين تحليل من اين بود كه كارگرها حتي حالت صنفي هم ندارند و منافع صنفي مشترك برايشان تعريف نشده تا بتوان بر آنها تكيه كرد. در سال 1351 هم كه من با يكي از ماركسيست‌ها صحبت مي‌كردم مي‌گفت در مشهد ما يك كار ميداني كرديم و متوجه شديم كه تنها در هيئت‌هاي مذهبي است كه مي‌توانيم عناصري از پرولتاريا را كشف كنيم؛ بنابراين تشكل‌هاي كارگري وجود نداشت، بلكه در هيئت‌هاي مذهبي، عناصر راديكالي وجود داشتند كه حرف‌هاي ضداسراييلي، ضدامريكايي و ضداستبدادي مي‌زنند.

برخلاف نگاه ماركسيستي، مقاومت خرده‌بورژوازي چپ و بورژوازي ملي در برابر كودتاي 28 مرداد و بعدها كمپرادوريسم و اسبتداد سلطنتي صرفاً يك مبارزه اقتصادي نبود، بلكه اقتصاد هم يكي از وجوه آن بود. درواقع فرهنگي برآمده از مكتب زير فشار بود كه بعدها هم نشان داده شد. آنها مي‌گفتند مذهب در برابر يك مبارزه عميق و درازمدت كشش‌پذير نيست، درحالي‌كه مرز ظريفي بين مذهب سنتي با شعور مذهبي منصفانه و ضدظلم وجود داشت، مثلاً وقتي فدايي‌ها حاج‌آقا فاتح را ترور كردند، خود كارگرها مي‌گفتند كار ساواكي‌هاست. وقتي من بيانية فدايي‌ها را براي آقاي رجايي بردم، گفت اينها چرا فاتح را ترور كردند؟ فاتح كه به كارگرها خيلي خوب مي‌رسيد و آدم ملي و مذهبي‌اي بود. بعدها هم فدايي‌ها از خودشان انتقاد كردند كه او يك عنصر بورژوا ملي بود و زير فشار امپرياليسم در حال له‌‌شدن بوده و ما اشتباه كرديم،‌ ولي اگر كسي در آن موقع به يك فروشگاه زنجيره‌اي آسيبي مي‌رساند، بازار و مذهبي‌ها هيچ انتقادي نداشتند و يا خود مجاهدين چند انفجار در شركت‌هاي وابسته مثل ليلاند، شل و گري مكنزي انجام دادند (مرحوم صمديه اين عمليات را انجام داد) و واكنش كارگرها و جامعه هم خيلي مثبت بود.

تحليل شهرام براساس تئوري طبقات اين بود كه اگر چند ترور و انفجار عليه امريكايي‌ها و مؤسسه‌هاي آنها انجام دهند، حتي پس از تغيير ايدئولوژي، بازار و بورژوازي ملي و خرده‌بورژوازي چپ از آنها حمايت مي‌كند و در عمل هم اين كار را كردند، ولي موفق نشدند.

 

مذهب و مبارزه مسلحانه

تحليل ما از مبارزه مسلحانه براساس روحيه ضدظلم بودن مردم بود، اما اين ضدظلم بودن تنها با مذهب تبيين مي‌شود. اگر اين پديدة ضدظلم بودن وجود نداشت، اصلاً مقاومتي در برابر اين تحول ـ تغيير تحميلي طبقه از خرده‌بورژوازي به كمپرادوريسم ـ صورت نمي‌گرفت. چون تحول يك تحول طبيعي نبود و براساس حاكميت امپرياليسم در ايران و يك ظلم آشكار به‌وسيله زور و شكنجه بود،‌ كه در برابر اين «ظلم» مقاومت شد. در آن مقطع كسي نبود كه بگويد مذهب زيربناست و بتواند اين حرف را تئوريزه كند، ولي در عمل اين اتفاق مي‌افتاد و مذهب زيربناي حركت‌هاي اجتماعي بود.

مثالي در مورد تحول برداشت از مذهب در سير تاريخ مي‌زنم. در آن زمان جرقه‌هايي از اين مثال را با بهرام مطرح مي‌كردم،‌ ولي بعد از انفرادي كه به قرنطينه و از آنجا به زندان قصر منتقل شدم، اين مثال را به‌طور كامل تئوريزه كردم و مي‌گفتم: در ابتدا گفته شد كه مذهب اسلام روبناي جامعه‌ شباني و بعضاً عناصر تجاري است. در زمان حضرت محمد(ص) جامعه شباني بود و عناصر تجاري هم در آن وجود داشت. ‌گفته مي‌شد كه مذهب روبناي آن جامعه بوده و در آن مقطع، مترقي بوده است. بعد كه جريان مشروطه و پس از آن مبارزات دكترمصدق پيش آمد گفتند مذهب روبناي بورژوازي و بورژوازي ملي هم مي‌تواند باشد. همين‌طور كه سير مبارزات اوج گرفت، ماركسيست‌ها پله‌پله عقب‌نشيني كردند.

مبارزات پس از 15 خرداد، مبارزات مذهبي و از نظر ماركسيست‌ها مبارزات خرده‌بورژوازي چپ بود. گفتند كه مذهب مي‌تواند روبناي خرده‌بورژوازي چپ هم باشد. آقاي عبدالعلي بازرگان با خسرو گلسرخي در زندان قصر، روي نهج‌‌البلاغه كار مي‌كرده است. گلسرخي مي‌گفته من اگر از زندان بيرون بروم اولين كارم اين خواهد بود كه به رفقا بگويم اين مذهب را دست‌كم نگيريد،‌ خيلي عميق است. اين پرولتربازي‌ها را كنار بگذاريد. قريب به اين مضمون او از امام‌علي به‌عنوان نماد زحمتكشان و از امام‌‌حسين به‌عنوان نماد مبارزان خاورميانه نام برد. ما پس از آن اين جمع‌بندي را داشتيم كه مذهب مي‌تواند روبناي پرولتاريا هم باشد. در اين پديده كه مذهب يك امر كشدار است و مي‌تواند روبناي همة طبقات بشود، بايد اندكي تأمل كرد و شايد اصلاً بايد معادله را واژگون كرد و اين احتمال را داد كه مذهب مي‌تواند زيربنا هم باشد. البته اينها در فضاي آن زمان مطرح است كه هنوز انقلاب مذهبي‌اي اتفاق نيفتاده و علما ادعايي ندارند و... . در چنين فضايي كه زيربنا اصل و روبنا تابع است، اگر مذهب را روبنا بگيريم،‌ اين چه روبنايي است كه مي‌تواند روبناي همة طبقات اعم از فئوداليسم و بورژوازي و سرمايه‌داري و بورژوازي ملي و خرده‌بورژوازي چپ و حتي پرولتاريا قرار بگيرد؟ ازسوي ديگر در پژوهشي كه روي بي‌نهايت‌طلبي در زندان شيراز در سال‌هاي 52ـ1351 انجام شده بود و من دستاوردهاي آن را بيرون بردم، آمده بود كه بي‌نهايت‌طلبي ويژگي پايدار انسان است و مي‌تواند عنصر مشتركي در همه ادوار طبقاتي باشد. انساني‌كه در جامعة فئودال و يا در جامعة سرمايه‌داري است بي‌نهايت طلب است و انساني كه در طبقة خرده‌بورژوازي چپ هم جاي دارد بي‌نهايت‌طلب است. هر چه بر اين انسان بي‌نهايت‌طلب فشار وارد شود، اين بي‌نهايت‌طلبي عميق‌تر، پردوام‌تر و جاودانه‌تر مي‌شود و به سمت خداي بي‌نهايت مي‌رود. اينجاست كه مي‌‌توان گفت مذهب با تبيين اين ويژگي پايدار، زيربناست. جرقه‌هاي اين حرف‌ها آن زمان در ذهن من بود و آنها در برابر جزوة بي‌نهايت‌طلبي، هيچ حرفي نداشتند و هيچ نقدي هم بر آن نكردند، اما باوجود اين‌كه هيچ نقدي نكردند، مسير خود را هم ادامه مي‌دادند.

آنها مدعي بودند تغيير ايدئولوژي، دموكراتيك بود، كه البته چندان دموكراتيك هم نبود. وقتي علي خدايي‌صفت و حسن صادق را در زندان ديدم آنها هم مي‌گفتند پرسش‌هايي كه از من شده بود از آنها هم شده بود، ولي پاسخ‌هاي مرا به آنها نمي‌گفتند و هدفشان ايجاد ترديد بود. بعضاً جواب‌هاي قانع‌كننده‌اي هم ازسوي ما وجود داشت، ولي اين جواب‌ها در حد ترمزي بود كه به آنها مي‌گفت اين ادعاهاي شما درست نيست، ولي اين‌كه يك انسجام و تئوري‌پردازي‌اي داشته باشيم كه جواب همه‌چيز را روشن كند، اين هم نبود. به‌هرحال در سير سازمان هم (پيش از مقطع 1352) ابهامات و پرسش‌هايي دربارة اسلام، قرآن و... وجود داشت. بچه‌ها كار مي‌كردند و جواب مي‌دادند. ولي چرا پس از بروز پرسش‌هايي سال 1352،‌ ديگر كاري روي قرآن نشد. اين برخلاف سير طبيعي سازمان تا آن مقطع بود.

 

زمينه‌هاي حذف

اتحاد استراتژيك و به عبارتي اتحاد نسبي نيروها عليه امپرياليسم يك اصل مبارزاتي پذيرفته‌شده بين همه نيروها بود كه اين اصل را با ترور صمديه و مجيد مخدوش كردند.

من بعدها در زندان از علي خدايي‌صفت شنيدم كه به آنها گفته شده بود كه در يك جامعة مذهبي اگر شما اعلام ماركسيسم‌شدن بكنيد، منزوي مي‌شويد. آنها در جواب گفته بودند چون تضاد اصلي بين بورژوازي ملي و خرده‌بورژوازي از‌ يك‌سو و كمپرادور وابسته به امپرياليسم ازسوي ديگر است، ما چند عمل ضدامپرياليستي مي‌كنيم تا بازار، بورژوازي ملي و روحانيت از اعتراض دست بردارند و اين كار را هم كردند، براي نمونه همان چند امريكايي كه ترور كردند و كارهاي مشابه ديگر، همه از همين موضع صورت گرفت. آنها به اين ترتيب مي‌خواستند رهبري‌شان توسط اين طبقات پذيرفته شود، يعني به بورژوازي ملي و خرده‌بورژوازي چپ بفهمانند كه چون شما ضدامپرياليست هستيد و ما هم عمل ضدامپرياليستي مي‌كنيم، بنابراين رهبري ما را بپذيريد، ولي عملاً‌ اين‌گونه نشد و تحليل اقتصادي‌شان درست از آب درنيامد و به‌جاي اين‌كه هژموني جامعة ايران نصيبشان شود، در يك چاه ايدئولوژيك ـ استراتژيك افتادند. محمد صادق (برادر ناصر صادق) مي‌گفت: وقتي پس از انقلاب حسين روحاني از خارج آمده بود، به خانة يكي از دوستانش رفته بود. دوستش كه او را نشناخته بود، به او گفته بود اگر من حسين روحاني را ببينم همين‌جا خفه‌اش مي‌كنم. سير راهبردي نادرست، اينها را به چنين جايي رسانده بود. بعدها هم خودشان را در مهرماه 1357 نقد كردند ـ كه چرا اسم مجاهدين را تصاحب كردند ـ و برادركشي‌ها را محكوم كردند. به‌علاوه در هر انشعابي بخشي از اموال به انشعابيون تعلق مي‌گيرد و بخشي از روزنامه‌ هم بايد به آنها اختصاص داده شود. در هر انشعابي اجازه مي‌دهند كه در روزنامه يا بولتن رسمي انشعابيون نظرات خود را بنويسند و اگر اموالي هست، اين اموال هم مشترك باشد، ولي آن موقع گفتند  اينها (جرياني كه در مقابل تغيير ايدئولوژي مقاومت كرد) اسلحه‌هاي سازمان را دزديدند و اتهام زدند كه دستور تشكيلاتي را رعايت نكردند، به فرض كه رعايت نكنند، اصلاً هويت سازمان هويت اسلامي بود و آنها (جريان تغيير ايدئولوژي) بايد اسمشان را عوض مي‌كردند و انشعابيون تلقي مي‌شدند. بعدها هم به همين جمع‌بندي رسيدند.

 

توجه به شعائر

پس از شهادت بنيانگذاران، كمرنگ‌شدن شعائر وجود داشت، تا جايي‌كه حتي با اعتراض خود ما هم روبه‌رو شد. مثلاً در زندان قصر در سال 1351، ما هفتادنفر بوديم و وقتي مي‌خواستيم نماز جماعت بخوانيم بايد به همه تذكر مي‌داديم كه دير نشود، وضو بگيرند و با تذكر مستمر همه را سر نماز جمع مي‌كرديم. ركعت سوم يا چهارم بود كه طرف تازه اقتدا مي‌كرد. اين مشكلات را من با مسعود و محمد حياتي و بهمن بازرگاني مطرح كردم و جزوه‌اي به‌نام جزوة شعائر منتشر شد كه در آن بر اهميت دادن به شعائر تأكيد شده بود. اين جزوه بيشتر جنبة تشكيلاتي و كمي هم رنگ ايدئولوژيك داشت، ولي قانع‌كننده نبود و در آن مطرح نشده بود كه مثلاً جايگاه نماز در استراتژي كجاست و يا در ايدئولوژي چه جايگاهي دارد و... ولي باعث شد كه مدتي اهميت بچه‌ها به اين مسائل بخصوص نماز بيشتر شد. من هم مسئول اين بودم كه پس از نماز، آيه‌اي را انتخاب كنم و با ترجمة انقلابي آن را بخوانم. يا مثلاً در زندان اوين  در سال 1350، يزدان حاج‌حمزه پيشنهاد مي‌كرد پس از نمازجماعت ـ كه كار خيلي مهم و شجاعانه‌اي هم بود و هركس پيشنماز مي‌ايستاد،‌ او را تنبيه مي‌كردند و بنابراين از بين ما هر روز يكي پيشنماز مي‌شد كه مجبور باشند همه را ببرند و تنبيه كنند و آخر هم هيچ‌كس را نبردند ـ يك دعا يا نيايش دسته‌جمعي بخوانيم و همه با هم كمي روي آن فكر كنيم. محمد حياتي مي‌گفت: حاجي، من اگر شنا بروم در روحيه‌ام تأثير بهتري مي‌گذارد تا اين‌كه پس از نماز بنشينم و دعا بخوانم. بعدها هم در زندان شيراز موقع نماز اين‌گونه شده بود كه يكي مي‌ايستاد و مهر را پرت مي‌كرد و يكي روي مقوا مي‌خواند و... اعتراضاتي هم مي‌شد. وقتي‌كه مخفي شده بوديم، بهرام مي‌گفت دونفر در حال ساختن بمب بودند و وقت نماز داشت مي‌گذشت، يكي از آنها كه مسئول بود به ديگري گفت بلند شو نمازت را بخوان كه دير شده، آن يكي گفت كه ساختن بمب عمل صالح است و نماز را بعد هم مي‌شود خواند. بعد مسئول گفته بود كه اين حرف‌ها را نزن و دستور تشكيلاتي داده بود كه بلندشود و نماز بخواند، يعني با دستور تشكيلاتي او را مجبور كرده بود كه نماز بخواند و بعد به ساختن بمب ادامه دهد. يا آن‌موقع كه ديگر قرآن از آموزش‌هاي رسمي حذف شده بود، وقتي آن را باز مي‌كردم كه الهامي بگيرم، گويي كه زنگاري روي قلب من بود و نمي‌توانستم از قرآن الهام بگيرم. سراغش مي‌رفتم، آن را ورق هم مي‌زدم، حتي سوره‌هاي محمد، توبه و سوره‌هايي كه خودم در زندان شيراز كار كرده بودم را مرور مي‌كردم، ولي نمي‌توانستم الهامي يا توشه‌اي از آن بگيرم و دلچسب نبود. وقتي نسبت به قرآن چنين وضعيتي پيش بيايد، طبيعي بود كه نسبت به نماز هم كه شامل ذكرهاي قرآن است، سهل‌انگاري شود. البته يك چيزهايي قاعده و مورد قبول همه بود، مثلاً اگر تحت تعقيب ساواك قرار گرفتيم و وقت تنگ بود و وقت نماز هم در حال گذشتن، در يك مسجد نماز نخوانيم كه دستگير شويم؛ اينجا ديگر مي‌گفتيم كه بايد نيت كنيم و به فرار ادامه دهيم تا اين‌كه به‌جاي امني برسيم و بتوانيم آنجا نماز بخوانيم، اين دستور تشكيلاتي بود.

درباره خودم هم بايد بگويم در كتاب سه جلدي سازمان مجاهدين گفته شده كه لطف‌الله ميثمي اظهار داشته، من در خانه آقاشيخ‌هادي كه بودم نماز نمي‌خواندم و تقيه مي‌كردم، چون تشكيلات در حال ماركسيست‌شدن بود، من تقيه مي‌كردم. من هيچ‌گاه چنين صحبتي با بچه‌ها نكردم كه به احترام شما نماز نمي‌خوانم. آنجا دوست نداشتم جلوي آنها نماز بخوانم. زيرزميني كنار دستشويي بود كه در آنجا هم تمرين  تيراندازي مي‌كرديم و هم نماز مي‌خوانديم. حال اگر اين تصور براي آنها ايجاد شده، ولي من چنين مطلبي نگفتم. خودم نمي‌خواستم نشان بدهم كه اعتقاد زيادي دارم،‌ تا بتوانم آن انشعاب را انجام دهم. پيش از دستگيري، من به خدا به‌واقع اعتقاد داشتم و نماز مي‌خواندم. در همه خانه‌هاي تيمي نماز مي‌خواندم. در خانه مركزي هم، چون بچه‌ها نمي‌خواندند دوست نداشتم جلوي بچه‌ها اين كار را بكنم.

 

مكتب احياي قرآن

همان‌طور كه پيشتر هم گفته‌ام، رسالت مجاهدين احياي قرآن و مطرح‌كردن قرآن‌مداري بود، درحالي‌كه اصلاً قرآن در آموزش‌هاي رسمي حوزه‌ جايگاهي نداشت. در مرحلة دوم، در قرآن به‌دنبال احكام فردي نبودند كه رساله‌اي دربارة نماز، روزه، خمس و زكات بنويسند. رسالت آنها احياي «احكام اجتماعي» قرآن بود. اين شعاري بود كه در انقلاب مطرح شد و پس از انقلاب در سال 1366 مرحوم امام گفت كه احكام اجتماعي بر احكام فردي اولويت دارد و حتي حج و نماز را مي‌شود براي اجراي احكام اجتماعي متوقف كرد و يكي از احكام اجتماعي حفظ تشكيلات و حفظ نظام  است كه اوجب واجبات است، يعني نماز و روزه واجب‌اند، ولي امت و امامت و تشكيلات و حفظ نظام از نظر ايشان اوجب و واجب‌تر بود. بنابراين رسالت مجاهدين هم اين نبود كه رساله‌هاي عمليه در احكام فردي بنويسند. وقتي سعيدمحسن در زندان اوين به ما توصيه مي‌كرد كه به زندانيان عادلي رساله ياد بدهيم، به او اعتراض شد كه تو مي‌گويي به رساله برگرديم و پسرفت داشته باشيم؟ سعيدمحسن گفت: ما كه در اين حوزه كاري نكرده‌ايم، ما نتوانسته‌ايم در اين مرحله دربارة نماز و روزه (احكام فردي) رساله‌اي تدوين كنيم. وقتي اين كار را نكرده‌ايم بايد آن كاري را كه انجام شده بپذيريم. از اينجا مي‌گفت در زندان عادي كه مي‌رويد، يكي از عناصر پيوند با زندانيان عادي اين است كه با آنها رساله بخوانيد، نماز و روزه‌شان را درست كنيد و در همان حد اعتقاداتشان با آنها تعالي‌بخش برخورد كنيد، اين يك انسجام بود.

ازسوي ديگر رسالتي كه نوانديشي ديني احساس مي‌كرد كار كردن روي اصول بود، مثلاً ادعاي كتاب «راه‌طي‌شده» مهندس بازرگان اين است كه توحيد، نبوت و معاد را تبيين مي‌كند و ساير نوانديشان ديني هم همين رسالت را براي خود قائل بودند. يك بار مهندس سحابي در زندان شيراز به من گفت كه ما اصلاً در زمينة احكام رسالتي نداريم، ما روحانيت و رساله‌ها را در آن حوزه قبول داريم. اما  آيت‌الله طالقاني علاوه بر اين‌كه در زمينة جها‌ن‌بيني كار كرده است، مباني احكام حوزه را هم به‌وسيلة جهان‌بيني نقد كرده است، هم مباني كلامي و هم اصولي. ايشان مدرس اصول فقه و منطق ارسطو بوده، درنتيجه متوجه ناكارايي آنها شده است و از موضع قرآن آنها را نقد كرده است. اگر "پرتوي از قرآن" را بخوانيد متوجه مي‌شويد هيچ‌كس در ايران به اندازة آقاي طالقاني نقد تفصيلي به برخوردي كه با احكام در آموزش‌هاي جاري مي‌شود، نكرده است؛ نه شريعتي، نه اقبال لاهوري، نه حنيف‌نژاد، نه بازرگان هيچ‌يك طريقيت و روشمندي را در احكام مطرح نكردند. از اين منظر شايد نتوانيم ايرادي به مجاهدين بگيريم، آنها رسالت‌شان احياي احكام اجتماعي قرآن بود و اين از احكام فردي خيلي مهمتر بود. آنها باب شناخت، باب تشكيلات، باب استراتژي و راهبرد را باز كردند، درحالي‌كه اين باب‌ها مهجور مانده بود. مجاهدين آنها را احيا كردند. حالا هم فقيه عاليقدري چون آيت‌الله منتظري در سير مبارزاتشان با سلطنت، كودتاي خزنده، شكنجه و جريان دست‌هاي مرموز مقابله كرده و تمام منافع خود را از دست داده‌اند. وقتي ايشان مي‌گويند نماز مسافر شكسته است، من در مقابل نظر چنين فردي ديگر نمازم را كامل نخواهم خواند. من اصلاً در حد اجتهاد احكام فردي نيستم و كار اصلي‌ام هم اين نيست، بنابراين اين بخش از عباداتم را به آدم‌هاي متخصصي كه در كادر دين و در اوج تقوا و مبارزه با شكنجه و دست‌هاي مرموز ـ حتي به قيمت از دست‌دادن مقام‌ و پست ـ بوده‌اند، واگذار مي‌كنم. برخورد كنوني من با احكام فردي اين است و بدون هيچ نگراني تقليد مي‌كنم و خودم هم نه وقت اجتهاد در اين مسائل را دارم و نه كار اصلي‌ام اين است. احكام اجتماعي بر احكام فردي اولويت دارد و در احكام فردي فرعي هم من مقلد يك انسان پاك هستم و اگر هم چيزي به نظرم برسد با او مطرح مي‌كنم. رسالت مجاهدين هم در آن موقع، گشودن باب‌هايي بود كه ديگران نگشوده بودند. به گفته آقاي طالقاني: «آنهايي كه در تاريكي و ظلمات رهگشا بودند»، به‌طوري كه خود طالقاني و ديگر روحانيت مبارز هم بچه‌ها را قبول داشتند و تفسيرهاي آنها از قرآن را جلوتر از تفسيرهاي روحانيت مي‌ديدند. بچه‌ها با اين انسجام نسبي مبارزه هم مي‌كردند.

 

هسته‌هاي مقاومت

برخي مي‌گويند با وجود اين همه بن‌بست‌هاي ايدئولوژيك و استراتژيك چرا دست به اسلحه و مبارزه وسيع برده شد؟ اتفاقاً به نظر من اين بحران‌ها عميقاً درك شده  و فاز هم ايدئولوژيك اعلام شده بود، ولي چند استثنا چون شناسايي مستشاران امريكايي و بمبگذاري شب 28 مرداد در اين فاز به‌وجود آمد كه پيشتر توضيح داده‌ام.

البته بعدها در زندان شنيدم كه يك هسته مذهبي در كنار سازمان ماركسيستي ايجاد كرده بودند تا نشان‌ دهند كارها دموكراتيك است، ولي نكته اينجاست كه اينها يك نفوذي از سوي خودشان در اين جمع‌ مذهبي مي‌گذاشتند و اين نفوذي هم ايجاد ترديد مي‌كرد و به‌تدريج از مذهبي‌هاي باقي‌مانده هم عضوگيري مي‌كردند.(1) خود من مسئول دكتر سيمين صالحي بودم و با او كتاب ديالكتيك استالين را مي‌خواندم. غيرممكن بود كه بهرام در اتاق ننشيند و گوش ندهد كه ما چه مي‌گوييم و چه مي‌خوانيم. درحالي‌كه او سرشاخه بود و وقتش خيلي اهميت داشت، حتي يك جلسه هم نبود كه آنجا ننشيند، درحالي‌كه مي‌توانست نباشد. من احساس كردم كه مي‌خواهد من را كنترل مي‌كند كه مبادا ديدگاه‌ها و مقاومت‌هاي من در مقابل تغيير ايدئولوژي روي سيمين تأثير بگذارد و هويت او قوي بشود. استالين در همين كتاب ديالكتيك جمله‌اي داشت كه مي‌گفت: «آنهايي‌كه به تقدم ايمان بر شناخت معتقدند، فيدئيست ـ كه شكلي از ايده‌آليست است ـ هستند.» من به سيمين مي‌گفتم كه اين حرف غلط است، شما كنجكاو و معرفت‌طلبي، دانشمندان هم تا ايمان به نظم واحد نداشته باشند، نمي‌توانند تئوري‌پردازي كنند. سيمين اينها را محكم قبول مي‌كرد و بهرام هم مي‌شنيد. به نظرم كنترل يكي از لوازم كارشان بود و من اين را احساس كردم. نمونه ديگر اين‌كه در سيري كه با صمديه داشتم، گاهي بهرام قرار مستقلي با صمديه مي‌گذاشت و مثلاً حدود 15 دقيقه با او قدم مي‌زد تا ببيند فضا چگونه است و چه حرف‌هايي رد و بدل شده است.

 

بحران عمومي در ايدئولوژي

در خاطرات جلد دوم گفته‌ام كه وقتي از زندان شيراز آزاد شدم، با حوري‌خانم به مطب دكترسامي مي‌رفتيم، به ايشان گفتم كه ما در زندان، مشكلات ايدئولوژيك داشتيم. بچه‌ها كارهايي كردند كه براي ادامه‌اش بايد كار كنيم. به نظر شما چه بايد كرد؟ توصيه كرد كتاب «زمينه‌هاي تكامل اجتماعي» ترجمه پرويز بابايي را كه اتفاقاً‌ شهرام هم از همان كتاب، پرسش‌ و پاسخ‌‌هاي تأييد‌آميز درآورده بود،‌ بخوانيم و مي‌گفت براي آموزش سازمان خيلي خوب است. مي‌خواهم بگويم سامي هم چيز بيشتري علاوه بر آموزش‌هاي شوروي كه حزب كمونيست هم تأييد كرده بود،‌ نداشت و به ما نگفت، درحالي‌كه آن موقع دكتر سامي از نزديكان دكترشريعتي و مجري خيلي‌ از برنامه‌هاي حسينيه ارشاد بود. آموزش‌هاي دكترشريعتي هم خيلي براي ما رهگشا نبود بويژه آنجا كه هابيل و قابيل را تحليل طبقاتي مي‌كند و هابيل را نمايند